تصویرسازیهای اوبری بردزلی برای نمایشنامهی «لیسیستراتا»
© Lysistrata, 411 BC. by Aristophanes (Aubrey Beardsley, 1896)
نمایشنامهی لیسیستراتا اثر آریستوفان یک کمدی کلاسیک یونانی است که در سال ۴۱۱ پیش از میلاد نوشته شده. این نمایشنامه دربارهی زنی به نام لیسیستراتا است که برای پایاندادن به جنگ پلوپونزی، زنان آتن و اسپارت را قانع میکند که تا زمانی که مردان به صلح تن ندهند، از روابط جنسی با آنها خودداری کنند.
این اثر همزمان طنزآمیز، اعتراضی و سیاسی است و یکی از زودهنگامترین نمونههای فمینیسم در ادبیات به حساب میآید.
© Lysistrata, 411 BC. by Aristophanes (Aubrey Beardsley, 1896)
اینم عکس غریبیه.
ویلیام اس. باروز و آلن گینزبرگ جلو نشستن و دیکاپریوی ۲۲ ساله پشت سرشونه. انگار فتوشاپه.
عکاس نوشته که دیکاپریو رفته پیشش و ازش خواسته با این دوتا نویسندهی محبوبش ازش عکس بگیره. در ادامه تعریف میکنه: «من از فیلم گیلبرت گریپ شناختمش و ازش پرسیدم که پروژههای جدیدی داره یا نه. گفت که تازه فیلم رومئو و ژولیت رو تموم کرده و داره به بازی توی یه فیلم جدید به اسم تایتانیک فکر میکنه...»
© Burroughs’s art show at LACMA in Los Angeles, July 18, 1996. by Jerry Aronson
ویلیام اس. باروز و آلن گینزبرگ جلو نشستن و دیکاپریوی ۲۲ ساله پشت سرشونه. انگار فتوشاپه.
عکاس نوشته که دیکاپریو رفته پیشش و ازش خواسته با این دوتا نویسندهی محبوبش ازش عکس بگیره. در ادامه تعریف میکنه: «من از فیلم گیلبرت گریپ شناختمش و ازش پرسیدم که پروژههای جدیدی داره یا نه. گفت که تازه فیلم رومئو و ژولیت رو تموم کرده و داره به بازی توی یه فیلم جدید به اسم تایتانیک فکر میکنه...»
© Burroughs’s art show at LACMA in Los Angeles, July 18, 1996. by Jerry Aronson
The Catcher in the Rye
کارمندهای ژاپنی در مترو ۲۸ سال پیش © Salarymen on subway. Tokyo, Japan. 1997. by Chris Steele-Perkins
© San Francisco, USA, 1947. by Max Yavno
قالیِ پرنده
(ایوان تزارویچ از قهرمانان افسانههای فولکلور روسی)
© The Flying Carpet, 1880. by Viktor Vasnetsov
(ایوان تزارویچ از قهرمانان افسانههای فولکلور روسی)
© The Flying Carpet, 1880. by Viktor Vasnetsov
The Catcher in the Rye
«برهنه لمیده» ون گوگ © Vincent van Gogh - Reclining Nude, 1887.
© Queen of Hearts, 1997. by Alfredo Castañeda
The Catcher in the Rye
دهان خود را از خوردن غذای نفرتانگیز خویش بازگرفت و آن را با موهای آن سری که نیمهی پسینش را جویده بود پاک کرد؛ سپس چنین گفت: «از من میخواهی که باز سخن از آن رنج تسلیناپذیری گویم که حتی خیالش، پیش از آنکه لب بهگفتار گشوده باشم، دلم را سخت بهدرد میآورد.…
دو روح یخزده را در یک گودال دیدم که سر یکی برای آن دیگری کلاهی شده بود، چونانکه بههنگام گرسنگی نان خورند. آنکس که سر بالاتر داشت دندان در نقطهای از سر آن دیگری که مخ و گرده بههم میپیوندند، فرو برد.
بیگمان «تیدئو» در طغیان خشم خود شقیقههای «منالیپو» را بههمانسان جویده بود که این دوزخی این جمجمه و بقیهی آن را میجوید.
گفتم: «تو که چنین ددمنشانه بدانکس که سرگرم خوردن اویی کینه میورزی، به من بگوی که چرا چنین میکنی، و در عوض پیمان میبندم که اگر شِکوهات بهجای باشد، چون بدانم که شما کیانید و گناه او چیست، در جهان بالا پاداشت خواهم داد، بدان شرط که این زبانی که با تو سخن میگوید از حرکت باز نمانده باشد.»
گناهکار دهان خود را از خوردن غذای نفرتانگیز خویش بازگرفت و...
[کمدی الهی، دوزخ، سرود سیودوم، ترجمهی شجاعالدین شفا]
© The Inferno, Canto 32, 1883. by Gustave Doré
The Catcher in the Rye
مردی زانوزده و زنی با شلاق ۹۲ سال پیش © 1933. by Bruno Schulz
«تو یهودیِ من را کشتی، من هم یهودی تو را کشتم.»
ترجمه و خلاصهای از زندگی برونو شولتس هنرمند یهودی لهستانی که در ۵۰ سالگی بهدست نازیها کشته شد:
از شغل معلمی متنفر بود، اما این تنها منبع درآمدش بود؛ گرچه نویسنده و هنرمندی درخشان بود. و گرچه برای سالها دوستان و همکارانش او را از انتشار داستانهای کوتاهش دلسرد میکردند، اما سرانجام نوشتههایش توجه رماننویس بانفوذ لهستانی، زوفیا ناؤکوفسکا، را جلب کرد.
در سال ۱۹۳۸، شولتس موفق به دریافت جایزهی معتبر «شاخهی زرین» از فرهنگستان ادبیات لهستان شد. با این حال، بخش بزرگی از نوشتههایش، از جمله داستانهای کوتاه مربوط به سالهای ابتدایی جنگ جهانی دوم و رمان ناتمامش به نام «مسیحا»، در هولوکاست از بین رفت. بخش زیادی از آثار هنریاش نیز نابود شد.
یک افسر اساس به نام فلیکس لاندائو استعداد هنری شولتس را تشخیص داده بود و در حالی که او را مجبور به نقاشی دیوارهای اتاق کودک خود میکرد، از او حمایت میکرد و غذای اضافی میداد. در نوامبر ۱۹۴۲، شولتس در حالی که در راه بازگشت به گتو و در دست داشتن یک قرص نان بود، توسط یک افسر گشتاپو دو بار از ناحیهی سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد. دیوید گروسمن، در مقالهای که سال ۲۰۰۹ در نشریهی نیویورکر منتشر کرد، نقل قولی از یرژی فیکوفسکی، نویسنده و شاعر لهستانی، دربارهی مرگ برونو شولتس آورده است:
مدتی کوتاه پیش از «پنجشنبهی سیاه» در دروهوبیچ در سال ۱۹۴۲، افسر گشتاپو، فلیکس لاندائو [همون افسر اساس که شولتس رو حمایت میکرد]، دندانپزشک یهودیای به نام لوو را که تحت حمایت افسر دیگری به نام کارل گونتر بود، به ضرب گلوله کشت. این قتل، که ریشه در کینهتوزی قبلی بین لاندائو و گونتر داشت، گونتر را به انتقامجویی تحریک کرد. او قصد خود را آشکارا اعلام کرد و به دنبال شولتس، که تحت حمایت لاندائو بود، رفت. در جریان «عملیات پنجشنبهی سیاه» او شولتس را در گوشهی خیابانهای چاتسکی و میکویچ شلیک کرد. فیکوفسکی مینویسد: «طبق گزارش چندین نفر از ساکنان دروهوبیچ، گونتر هنگام دیدار با لاندائو با غرور گفت: 'تو یهودی من را کشتی — من هم یهودی تو را کشتم.'»
اوایل سال ۲۰۰۱، فیلمساز مستندساز آلمانی، بنجامین گایسلر، نقاشی دیواریای را که شولتس برای فلیکس لاندائو در دروهوبیچ کشیده بود، کشف کرد. لاندائو در سال ۱۹۵۹ دستگیر و به خاطر کشتارها محکوم شد و در سال ۱۹۶۲ به حبس ابد محکوم گردید، اما در سال ۱۹۷۳ عفو شد و ده سال بعد درگذشت.
گروسمن در همان مقالهی نیویورکر نقل قولی از یکی از داستانهای شولتس با عنوان «بهار» آورده که ظاهراً دربارهی اسکندر مقدونی است، اما گروسمن معتقد است که شاید شولتس دربارهی خودش مینوشت:
ترجمه و خلاصهای از زندگی برونو شولتس هنرمند یهودی لهستانی که در ۵۰ سالگی بهدست نازیها کشته شد:
از شغل معلمی متنفر بود، اما این تنها منبع درآمدش بود؛ گرچه نویسنده و هنرمندی درخشان بود. و گرچه برای سالها دوستان و همکارانش او را از انتشار داستانهای کوتاهش دلسرد میکردند، اما سرانجام نوشتههایش توجه رماننویس بانفوذ لهستانی، زوفیا ناؤکوفسکا، را جلب کرد.
در سال ۱۹۳۸، شولتس موفق به دریافت جایزهی معتبر «شاخهی زرین» از فرهنگستان ادبیات لهستان شد. با این حال، بخش بزرگی از نوشتههایش، از جمله داستانهای کوتاه مربوط به سالهای ابتدایی جنگ جهانی دوم و رمان ناتمامش به نام «مسیحا»، در هولوکاست از بین رفت. بخش زیادی از آثار هنریاش نیز نابود شد.
یک افسر اساس به نام فلیکس لاندائو استعداد هنری شولتس را تشخیص داده بود و در حالی که او را مجبور به نقاشی دیوارهای اتاق کودک خود میکرد، از او حمایت میکرد و غذای اضافی میداد. در نوامبر ۱۹۴۲، شولتس در حالی که در راه بازگشت به گتو و در دست داشتن یک قرص نان بود، توسط یک افسر گشتاپو دو بار از ناحیهی سر مورد اصابت گلوله قرار گرفت و کشته شد. دیوید گروسمن، در مقالهای که سال ۲۰۰۹ در نشریهی نیویورکر منتشر کرد، نقل قولی از یرژی فیکوفسکی، نویسنده و شاعر لهستانی، دربارهی مرگ برونو شولتس آورده است:
مدتی کوتاه پیش از «پنجشنبهی سیاه» در دروهوبیچ در سال ۱۹۴۲، افسر گشتاپو، فلیکس لاندائو [همون افسر اساس که شولتس رو حمایت میکرد]، دندانپزشک یهودیای به نام لوو را که تحت حمایت افسر دیگری به نام کارل گونتر بود، به ضرب گلوله کشت. این قتل، که ریشه در کینهتوزی قبلی بین لاندائو و گونتر داشت، گونتر را به انتقامجویی تحریک کرد. او قصد خود را آشکارا اعلام کرد و به دنبال شولتس، که تحت حمایت لاندائو بود، رفت. در جریان «عملیات پنجشنبهی سیاه» او شولتس را در گوشهی خیابانهای چاتسکی و میکویچ شلیک کرد. فیکوفسکی مینویسد: «طبق گزارش چندین نفر از ساکنان دروهوبیچ، گونتر هنگام دیدار با لاندائو با غرور گفت: 'تو یهودی من را کشتی — من هم یهودی تو را کشتم.'»
اوایل سال ۲۰۰۱، فیلمساز مستندساز آلمانی، بنجامین گایسلر، نقاشی دیواریای را که شولتس برای فلیکس لاندائو در دروهوبیچ کشیده بود، کشف کرد. لاندائو در سال ۱۹۵۹ دستگیر و به خاطر کشتارها محکوم شد و در سال ۱۹۶۲ به حبس ابد محکوم گردید، اما در سال ۱۹۷۳ عفو شد و ده سال بعد درگذشت.
گروسمن در همان مقالهی نیویورکر نقل قولی از یکی از داستانهای شولتس با عنوان «بهار» آورده که ظاهراً دربارهی اسکندر مقدونی است، اما گروسمن معتقد است که شاید شولتس دربارهی خودش مینوشت:
«او از آن مردانی بود که خداوند دست [عنایتش] را در خواب بر سرشان مینهد تا به آنچه نمیدانند آگاه گردند و از شهود و گمانها لبریز شوند، حال آنکه بازتابهایی از دنیاهای دوردست از روی پلکهای بستهشان میگذرد.»