Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
کرگدن 🐘 یه مدته خیلی زود خسته میشه، مدام احساس ضعف میکنه. دیشب ساعت ۱ دراز کشیده بود و فکر میکرد. تصمیم گرفت کارهایی رو که انجام می ده یادداشت کنه.
۵ساعت کار با تلگرام و واتس آپ!
۳ساعت تلویزیون!
۲ساعت خواب بعد از ظهر!
دیگه لازم نبود بقیه کارهاش رو جمع بزنه. با خودش فکر کرد ،اگر برای این کارها حقوق میدادن ،چقدر وضعش خوب میشد.
@domgadan
کرگدن 🐘 یه مدته خیلی زود خسته میشه، مدام احساس ضعف میکنه. دیشب ساعت ۱ دراز کشیده بود و فکر میکرد. تصمیم گرفت کارهایی رو که انجام می ده یادداشت کنه.
۵ساعت کار با تلگرام و واتس آپ!
۳ساعت تلویزیون!
۲ساعت خواب بعد از ظهر!
دیگه لازم نبود بقیه کارهاش رو جمع بزنه. با خودش فکر کرد ،اگر برای این کارها حقوق میدادن ،چقدر وضعش خوب میشد.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 و کرگدن 🐘 آخر هفته زدن به جاده و رفتن سمت دریا. تو مسیر باغ هایی بودن پر از شکوفه 🌸. نشستن زیر درخت ها و چایی خوردن، بعدش هم حرکت کردن سمت دریا. وقت برگشت همونجا پارک کردن. اما همه شکوفه ها رو باد ریخته بود پای درخت ها. 🐘 گفت: زندگی مثل همین درخته، دوره جوانه زدن و شکفتن خیلی کوتاهه، بعدش دوره میوه دادن و دانه شدن و جان دادن به درخت های آینده اس.
@domgadan
دمجنبونک 🐒 و کرگدن 🐘 آخر هفته زدن به جاده و رفتن سمت دریا. تو مسیر باغ هایی بودن پر از شکوفه 🌸. نشستن زیر درخت ها و چایی خوردن، بعدش هم حرکت کردن سمت دریا. وقت برگشت همونجا پارک کردن. اما همه شکوفه ها رو باد ریخته بود پای درخت ها. 🐘 گفت: زندگی مثل همین درخته، دوره جوانه زدن و شکفتن خیلی کوتاهه، بعدش دوره میوه دادن و دانه شدن و جان دادن به درخت های آینده اس.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 یه مقدار پول پس انداز کرده بود. دیروز رفت بانک تا حساب باز کنه. خیلی عجیب بود، رییس بانک 🐨 و کارمندها همه تحویلش گرفتن و بدون نوبت براش حساب باز کردن. دیشب کرگدن 🐘 تماس گرفت، یه مقدار پول نیاز داشت. صبح 🐒 رفت بانک، اما هیچ کس نمی شناختش. با خودش فکر کرد، کارمندهای بانک چقدر کم حافظه هستن.
@domgadan
دمجنبونک 🐒 یه مقدار پول پس انداز کرده بود. دیروز رفت بانک تا حساب باز کنه. خیلی عجیب بود، رییس بانک 🐨 و کارمندها همه تحویلش گرفتن و بدون نوبت براش حساب باز کردن. دیشب کرگدن 🐘 تماس گرفت، یه مقدار پول نیاز داشت. صبح 🐒 رفت بانک، اما هیچ کس نمی شناختش. با خودش فکر کرد، کارمندهای بانک چقدر کم حافظه هستن.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 هر وقت بی انگیزه میشه، میره سراغ دوستش شیر🦁. شیر بمب انرژی و انگیزه اس ،پر از ایده های ناب. 🦁 آرزوهاش رو یادش می اندازه و چشمهاش رو باز میکنه. دمجنبونک با خودش فکر میکنه ،بودن کنار دوستها و همکارهای نا امید مثل سم میمونه.گورخر🐰، الاغ🐷 و 🐨 قورباغه جز دلیل آوردن برای اینکه کاری انجام نشه، کاری نمیکنن.
@domgadan
دمجنبونک 🐒 هر وقت بی انگیزه میشه، میره سراغ دوستش شیر🦁. شیر بمب انرژی و انگیزه اس ،پر از ایده های ناب. 🦁 آرزوهاش رو یادش می اندازه و چشمهاش رو باز میکنه. دمجنبونک با خودش فکر میکنه ،بودن کنار دوستها و همکارهای نا امید مثل سم میمونه.گورخر🐰، الاغ🐷 و 🐨 قورباغه جز دلیل آوردن برای اینکه کاری انجام نشه، کاری نمیکنن.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒و کرگدن 🐘 رفته بودن پارک. قدم میزدن و صحبت میکردن که بوی خوش غذا، جفتشون رو جذب کرد. 🐒 گفت:عجب بویی، بنظر میاد غذای تند و تیز و خوشمزه ای باشه. جلوتر که رفتن دیدن یه خانواده بزرگ جنوبی دارن غذای بندری درست میکنن. 🐘 میگه: کجای دنیا یه همچین بوهایی میشه شنید و 🐒فکر میکنه به همه بوهایی که تو این دنیا هست و اون نشنیده.
@domgadan
دمجنبونک 🐒و کرگدن 🐘 رفته بودن پارک. قدم میزدن و صحبت میکردن که بوی خوش غذا، جفتشون رو جذب کرد. 🐒 گفت:عجب بویی، بنظر میاد غذای تند و تیز و خوشمزه ای باشه. جلوتر که رفتن دیدن یه خانواده بزرگ جنوبی دارن غذای بندری درست میکنن. 🐘 میگه: کجای دنیا یه همچین بوهایی میشه شنید و 🐒فکر میکنه به همه بوهایی که تو این دنیا هست و اون نشنیده.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 رفته بود سوار تله سیژ بشه، که چیزیه شبیه تله کابین، دو نفره اس و بیشتر کسایی که میرن اسکی سوار میشن. چون ارتفاع زیاده ،خیلیها می ترسیدن و با یه ترن کوچولو می رفتن بالا. بلیط گرفت تا نوبتش شه. جلوش یه زن و شوهر جوون بودن و یک خانم مسن که مادر پسره بود. 🐒 فکر کرد یا پسر یا عروسش کنارشن که حواسشون باشه.وقتی از صف جدا میشدن که برن کنار دستگاه، 🐒تو چشمای خانمه ترس رو دید. نوبتشون که شد پسره مادر رو تنها نشوند رو صندلی...
@domgadan
دمجنبونک 🐒 رفته بود سوار تله سیژ بشه، که چیزیه شبیه تله کابین، دو نفره اس و بیشتر کسایی که میرن اسکی سوار میشن. چون ارتفاع زیاده ،خیلیها می ترسیدن و با یه ترن کوچولو می رفتن بالا. بلیط گرفت تا نوبتش شه. جلوش یه زن و شوهر جوون بودن و یک خانم مسن که مادر پسره بود. 🐒 فکر کرد یا پسر یا عروسش کنارشن که حواسشون باشه.وقتی از صف جدا میشدن که برن کنار دستگاه، 🐒تو چشمای خانمه ترس رو دید. نوبتشون که شد پسره مادر رو تنها نشوند رو صندلی...
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت تو حرم قدم میزد و فکر میکرد، که دید یه دختر بچه کوچولوی ۳-۲ ساله خندون و شاد داره میدوه و میچرخه. دخترک
بی خیال، با خودش حرف می زد و می خندید. چند قدم که دور شد ایستاد و مبهوت دور و برش رو نگاه کرد. آدم بزرگ ها بی تفاوت از کنارش رد می شدن. برگشت عقب و دوید. وقتی گریه اش بلند شد،🐒رفت سمتش، گفت: الان بابا مامانت میان . بردش سمت یکی از خادم ها. یه پیرمرد با سر و ریش سفید. بهش گفت این بچه گم شده. پیرمرد دست بچه رو گرفت و برد. 🐒دنبالشون رفت. بردش به یه ساختمان به اسم گم شدگان.
🐒فکر میکنه، کاش یه همچین جایی برای آدم بزرگ ها هم بود.
@domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت تو حرم قدم میزد و فکر میکرد، که دید یه دختر بچه کوچولوی ۳-۲ ساله خندون و شاد داره میدوه و میچرخه. دخترک
بی خیال، با خودش حرف می زد و می خندید. چند قدم که دور شد ایستاد و مبهوت دور و برش رو نگاه کرد. آدم بزرگ ها بی تفاوت از کنارش رد می شدن. برگشت عقب و دوید. وقتی گریه اش بلند شد،🐒رفت سمتش، گفت: الان بابا مامانت میان . بردش سمت یکی از خادم ها. یه پیرمرد با سر و ریش سفید. بهش گفت این بچه گم شده. پیرمرد دست بچه رو گرفت و برد. 🐒دنبالشون رفت. بردش به یه ساختمان به اسم گم شدگان.
🐒فکر میکنه، کاش یه همچین جایی برای آدم بزرگ ها هم بود.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
کرگدن🐘 سرمای بدی خورده بود. دمجنبونک 🐒بردش دکتر. نوبتشون شد و رفتن داخل. پشت سرشون یه خانم هم وارد شدو از دکتر یه معرفی نامه برای متخصص داخلی خواست. دکتر پرسید :سن؟ خانمه گفت:۳۸ سال.
🐒 و 🐘 با تعجب به هم نگاه کردن. اون خانم همسن خودشون بود. بیرون که رفت ، 🐒گفت: چقدر شکسته شده بود تو ۳۸ سالگی.
🐘گفت: چقدر شکسته شدیم تو ۳۸ سالگی.
@domgadan
کرگدن🐘 سرمای بدی خورده بود. دمجنبونک 🐒بردش دکتر. نوبتشون شد و رفتن داخل. پشت سرشون یه خانم هم وارد شدو از دکتر یه معرفی نامه برای متخصص داخلی خواست. دکتر پرسید :سن؟ خانمه گفت:۳۸ سال.
🐒 و 🐘 با تعجب به هم نگاه کردن. اون خانم همسن خودشون بود. بیرون که رفت ، 🐒گفت: چقدر شکسته شده بود تو ۳۸ سالگی.
🐘گفت: چقدر شکسته شدیم تو ۳۸ سالگی.
@domgadan