Das erst – Telegram
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
هفته آخر اسفند هرسال دمجنبونک 🐒 دلش میگیره. بجاش اول فروردین خوشحاله و امیدوار به آینده نگاه می کنه و برنامه هاش رو می نویسه.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒یک بسته خودکار رنگی داره. امروز نشست و برای خودش نقاشی کشید. درختهای آبی، کوه بنفش، ابرهای سبز،رودسرخ. آدم های نقاشی 🐒 اما، رنگارنگن.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 وقتی نگرانه، لباس ورزشی میپوشه و می ره پارک می دوه. موقع دویدن حسش اینه که پا به پای دنیا حرکت میکنه و عقب نمی افته.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 هر وقت بی انگیزه میشه، میره سراغ دوستش شیر🦁. شیر بمب انرژی و انگیزه اس ،پر از ایده های ناب. 🦁 آرزوهاش رو یادش می اندازه و چشمهاش رو باز میکنه. دمجنبونک با خودش فکر میکنه ،بودن کنار دوستها و همکارهای نا امید مثل سم میمونه.گورخر🐰، الاغ🐷 و 🐨 قورباغه جز دلیل آوردن برای اینکه کاری انجام نشه، کاری نمیکنن.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 زندگی پر فراز و نشیبی داشته. هیچ موقع نخواسته در جهت آب شنا کنه. همیشه دوست داشته، خودش تصمیم بگیره برای زندگیش. این مورد رو، خیلی ها دوست ندارن. تازگی اینقدر این حرف زدن ها و نصیحت ها زیاد شده، که گاهی 🐒 به خودش شک می کنه.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 خیلی موسیقی کلاسیک دوست داره. امروز قطعه رومئو و ژولیت رو گوش میکنه،وقتی ویولونها با هم نواخته میشن، انگار از زمین جدا میشه. سلول سلول تنش با موزیک همنوا میشن. 🐒 فکر میکنه، این صداها زمینی نیست.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 طبیعت رو خیلی دوست داره. بلندای کوه آرومش می کنه و جاری رود بهش نشاط میده. اینقدر که گاهی بلند آواز میخونه، دستاشو باز می کنه، با چشم بسته میچرخه. این موقع ها، نفس که میکشه، همه عالم رو تو سلول سلولش حس می کنه.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒با پله برقی که پایین و بالا میره، همیشه دستگیره رو میگیره. همیشه هم دستگیره یه مقدار سریعتر از پله ها حرکت میکنه.جوری که اگه پله برقی طولانی باشه، دستش کشیده میشه و مجبور میشه دستش رو برداره. 🐒فکر میکنه آدم ها هم مثل پله برقی و دسته اش هستن.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 این روزا خیلی خسته اس. کم خوابی باعث شده در طول روز کسل باشه و احساس ضعف کنه.برای کرگدن 🐘 که تعریف میکنه، میفهمه اونم همین مشکل رو داره.
🐒 نمیفهمه بین ۴ ساعت و ۱۴ساعت چه نسبتیه، که نتیجه اش یکیه.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
چند ماهی از وقتیکه کرگدن 🐘 تو کارخونه آسیب دید میگذره. گاز با فشار زیاد به بازو و دنده هاش خورد و پرتابش کرد.با اینکه چند ماه گذشته هنوز دنده هاش، درد میکنه. 🐘 دستش رو روی دنده هاش میگذاره و به همه پرتاب شدن هاش فکر میکنه.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒و کرگدن 🐘 رفته بودن پارک. قدم میزدن و صحبت میکردن که بوی خوش غذا، جفتشون رو جذب کرد. 🐒 گفت:عجب بویی، بنظر میاد غذای تند و تیز و خوشمزه ای باشه. جلوتر که رفتن دیدن یه خانواده بزرگ جنوبی دارن غذای بندری درست میکنن. 🐘 میگه: کجای دنیا یه همچین بوهایی میشه شنید و 🐒فکر میکنه به همه بوهایی که تو این دنیا هست و اون نشنیده.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 رفته بود سوار تله سیژ بشه، که چیزیه شبیه تله کابین، دو نفره اس و بیشتر کسایی که میرن اسکی سوار میشن. چون ارتفاع زیاده ،خیلیها می ترسیدن و با یه ترن کوچولو می رفتن بالا. بلیط گرفت تا نوبتش شه. جلوش یه زن و شوهر جوون بودن و یک خانم مسن که مادر پسره بود. 🐒 فکر کرد یا پسر یا عروسش کنارشن که حواسشون باشه.وقتی از صف جدا میشدن که برن کنار دستگاه، 🐒تو چشمای خانمه ترس رو دید. نوبتشون که شد پسره مادر رو تنها نشوند رو صندلی...
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت تو حرم قدم میزد و فکر میکرد، که دید یه دختر بچه کوچولوی ۳-۲ ساله خندون و شاد داره میدوه و میچرخه. دخترک
بی خیال، با خودش حرف می زد و می خندید. چند قدم که دور شد ایستاد و مبهوت دور و برش رو نگاه کرد. آدم بزرگ ها بی تفاوت از کنارش رد می شدن. برگشت عقب و دوید. وقتی گریه اش بلند شد،🐒رفت سمتش، گفت: الان بابا مامانت میان . بردش سمت یکی از خادم ها. یه پیرمرد با سر و ریش سفید. بهش گفت این بچه گم شده. پیرمرد دست بچه رو گرفت و برد. 🐒دنبالشون رفت. بردش به یه ساختمان به اسم گم شدگان.
🐒فکر میکنه، کاش یه همچین جایی برای آدم بزرگ ها هم بود.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
کرگدن🐘 سرمای بدی خورده بود. دمجنبونک 🐒بردش دکتر. نوبتشون شد و رفتن داخل. پشت سرشون یه خانم هم وارد شدو از دکتر یه معرفی نامه برای متخصص داخلی خواست. دکتر پرسید :سن؟ خانمه گفت:۳۸ سال.
🐒 و 🐘 با تعجب به هم نگاه کردن. اون خانم همسن خودشون بود. بیرون که رفت ، 🐒گفت: چقدر شکسته شده بود تو ۳۸ سالگی.
🐘گفت: چقدر شکسته شدیم تو ۳۸ سالگی.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉@domgadan

عصر بود و دمجنبونک🐒داشت تو باغ های نزدیک خونه شون قدم میزد، که صدای فریادهای عجیب یک گوسفند،باعث شد سرشو بلند کنه و دنبال صدا بگرده. جلوتر که رفت دید گوسفندی تنها پشت یه وانته. داخل باغ رو نگاه کرد و دید اونجا گوسفند نگه می دارن‌. دو نفر داشتن سر قیمت چونه می زدن و گوسفند خودشو به نرده ها وانت میزد و نعره میکشید. خریدار🐪 میگفت: با این قیمت سودی نداره برای من، و پای گوسفند بعدی رو گرفت و کشید و پرت کرد تو وانت. گوسفندها ،ساکت کنار هم ایستاده بودن و به قصاب و چوپان نگاه میکردن. گوسفند اولی هم دیگه بیقراری نمیکرد. انگار که تنهایی از انتظار مرگ هم سخت تر بود.

👉@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan

حکایت این روزهای کرگدن 🐘 ،قدم زدن و فکر کردنه، اینقدر فکر میکنه که خسته میشه. امروز عصر زنگ میزنه به دمجنبونک 🐒 و میرن پاتوقشون و قهوه میخورن.هر دوشون ساکتن. 🐒 میخواد یه چیزی بگه،که 🐘 چشماشو میبنده، فنجونش رو برمیداره،بوی تلخ قهوه رو نفس میکشه و میگه: تلخی روزگار سالهاست خوابم رو گرفته. 🐒میگه: تو اگه دنبال خواب بودی، عاشق عطر قهوه نمی شدی.

👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan

تو یه جمع دوستانه، یک نفر پرسید تو زندگی دنبال چی هستید؟ هر کس یه چیزی گفت.
اما دمجنبونک🐒 فقط یک چیز میخواست ،
حال خوب.

👉 @domgadan
👉 @domgadan

کرگدن🐘 صبح رفت برای آزمایش خون. یه صف طولانی بود و چندتا باجه برای پذیرش. نوبتش که شد، خانم مسئول باجه پرسید : چرا دکتر براتون آزمایش خون نوشته؟ 🐘 گفت: یه مقدار چربی خونم بالاست. خون که داد و اومد بیرون فکر کرد کاش آزمایش عقل و دل هم داشتیم.

👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan

دمجنبونک 🐒 داشت رانندگی میکرد، که رسید به چهارراه. صدای ترمز ماشین، باعث شد برگرده و یه نگاهی به سرنشین های ماشین بندازه. یه پسر و دختر جوون بودن. صدای موزیک شاد و خنده هاشون، لبخند روی لب 🐒 آوردن. چراغ که سبز شد جیغ لاستیک های ماشین بود و دور شدن سریعشون. 🐒 تو عالم خودش بود که دید جلوتر خیابون بسته شده. جلوتر که رفت دید همون ماشین، از جدول رد شده و خورده به ستون برق. 🐒 به رابطه سرعت و شادی فکر می کنه.

👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan

دختر و پسر دست تو دست هم قدم می زدن، دختر غش غش می خندید و پسر مست نگاهش میکرد. دمجنبونک 🐒 پشت سرشون تو پارک قدم میزد و نا خودآگاه می دیدشون. نفهمید پسره چی گفت، که دختر دستشو جمع کرد و با مشت کوبید به بازوی پسر و شاد و بلند گفت:دیونه
🐒 ایستاد. به خودش که اومد هیچ کس تو پارک نبود.

👉 @domgadan