Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 و کرگدن 🐘 آخر هفته زدن به جاده و رفتن سمت دریا. تو مسیر باغ هایی بودن پر از شکوفه 🌸. نشستن زیر درخت ها و چایی خوردن، بعدش هم حرکت کردن سمت دریا. وقت برگشت همونجا پارک کردن. اما همه شکوفه ها رو باد ریخته بود پای درخت ها. 🐘 گفت: زندگی مثل همین درخته، دوره جوانه زدن و شکفتن خیلی کوتاهه، بعدش دوره میوه دادن و دانه شدن و جان دادن به درخت های آینده اس.
@domgadan
دمجنبونک 🐒 و کرگدن 🐘 آخر هفته زدن به جاده و رفتن سمت دریا. تو مسیر باغ هایی بودن پر از شکوفه 🌸. نشستن زیر درخت ها و چایی خوردن، بعدش هم حرکت کردن سمت دریا. وقت برگشت همونجا پارک کردن. اما همه شکوفه ها رو باد ریخته بود پای درخت ها. 🐘 گفت: زندگی مثل همین درخته، دوره جوانه زدن و شکفتن خیلی کوتاهه، بعدش دوره میوه دادن و دانه شدن و جان دادن به درخت های آینده اس.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 یه مقدار پول پس انداز کرده بود. دیروز رفت بانک تا حساب باز کنه. خیلی عجیب بود، رییس بانک 🐨 و کارمندها همه تحویلش گرفتن و بدون نوبت براش حساب باز کردن. دیشب کرگدن 🐘 تماس گرفت، یه مقدار پول نیاز داشت. صبح 🐒 رفت بانک، اما هیچ کس نمی شناختش. با خودش فکر کرد، کارمندهای بانک چقدر کم حافظه هستن.
@domgadan
دمجنبونک 🐒 یه مقدار پول پس انداز کرده بود. دیروز رفت بانک تا حساب باز کنه. خیلی عجیب بود، رییس بانک 🐨 و کارمندها همه تحویلش گرفتن و بدون نوبت براش حساب باز کردن. دیشب کرگدن 🐘 تماس گرفت، یه مقدار پول نیاز داشت. صبح 🐒 رفت بانک، اما هیچ کس نمی شناختش. با خودش فکر کرد، کارمندهای بانک چقدر کم حافظه هستن.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 هر وقت بی انگیزه میشه، میره سراغ دوستش شیر🦁. شیر بمب انرژی و انگیزه اس ،پر از ایده های ناب. 🦁 آرزوهاش رو یادش می اندازه و چشمهاش رو باز میکنه. دمجنبونک با خودش فکر میکنه ،بودن کنار دوستها و همکارهای نا امید مثل سم میمونه.گورخر🐰، الاغ🐷 و 🐨 قورباغه جز دلیل آوردن برای اینکه کاری انجام نشه، کاری نمیکنن.
@domgadan
دمجنبونک 🐒 هر وقت بی انگیزه میشه، میره سراغ دوستش شیر🦁. شیر بمب انرژی و انگیزه اس ،پر از ایده های ناب. 🦁 آرزوهاش رو یادش می اندازه و چشمهاش رو باز میکنه. دمجنبونک با خودش فکر میکنه ،بودن کنار دوستها و همکارهای نا امید مثل سم میمونه.گورخر🐰، الاغ🐷 و 🐨 قورباغه جز دلیل آوردن برای اینکه کاری انجام نشه، کاری نمیکنن.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒و کرگدن 🐘 رفته بودن پارک. قدم میزدن و صحبت میکردن که بوی خوش غذا، جفتشون رو جذب کرد. 🐒 گفت:عجب بویی، بنظر میاد غذای تند و تیز و خوشمزه ای باشه. جلوتر که رفتن دیدن یه خانواده بزرگ جنوبی دارن غذای بندری درست میکنن. 🐘 میگه: کجای دنیا یه همچین بوهایی میشه شنید و 🐒فکر میکنه به همه بوهایی که تو این دنیا هست و اون نشنیده.
@domgadan
دمجنبونک 🐒و کرگدن 🐘 رفته بودن پارک. قدم میزدن و صحبت میکردن که بوی خوش غذا، جفتشون رو جذب کرد. 🐒 گفت:عجب بویی، بنظر میاد غذای تند و تیز و خوشمزه ای باشه. جلوتر که رفتن دیدن یه خانواده بزرگ جنوبی دارن غذای بندری درست میکنن. 🐘 میگه: کجای دنیا یه همچین بوهایی میشه شنید و 🐒فکر میکنه به همه بوهایی که تو این دنیا هست و اون نشنیده.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 رفته بود سوار تله سیژ بشه، که چیزیه شبیه تله کابین، دو نفره اس و بیشتر کسایی که میرن اسکی سوار میشن. چون ارتفاع زیاده ،خیلیها می ترسیدن و با یه ترن کوچولو می رفتن بالا. بلیط گرفت تا نوبتش شه. جلوش یه زن و شوهر جوون بودن و یک خانم مسن که مادر پسره بود. 🐒 فکر کرد یا پسر یا عروسش کنارشن که حواسشون باشه.وقتی از صف جدا میشدن که برن کنار دستگاه، 🐒تو چشمای خانمه ترس رو دید. نوبتشون که شد پسره مادر رو تنها نشوند رو صندلی...
@domgadan
دمجنبونک 🐒 رفته بود سوار تله سیژ بشه، که چیزیه شبیه تله کابین، دو نفره اس و بیشتر کسایی که میرن اسکی سوار میشن. چون ارتفاع زیاده ،خیلیها می ترسیدن و با یه ترن کوچولو می رفتن بالا. بلیط گرفت تا نوبتش شه. جلوش یه زن و شوهر جوون بودن و یک خانم مسن که مادر پسره بود. 🐒 فکر کرد یا پسر یا عروسش کنارشن که حواسشون باشه.وقتی از صف جدا میشدن که برن کنار دستگاه، 🐒تو چشمای خانمه ترس رو دید. نوبتشون که شد پسره مادر رو تنها نشوند رو صندلی...
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت تو حرم قدم میزد و فکر میکرد، که دید یه دختر بچه کوچولوی ۳-۲ ساله خندون و شاد داره میدوه و میچرخه. دخترک
بی خیال، با خودش حرف می زد و می خندید. چند قدم که دور شد ایستاد و مبهوت دور و برش رو نگاه کرد. آدم بزرگ ها بی تفاوت از کنارش رد می شدن. برگشت عقب و دوید. وقتی گریه اش بلند شد،🐒رفت سمتش، گفت: الان بابا مامانت میان . بردش سمت یکی از خادم ها. یه پیرمرد با سر و ریش سفید. بهش گفت این بچه گم شده. پیرمرد دست بچه رو گرفت و برد. 🐒دنبالشون رفت. بردش به یه ساختمان به اسم گم شدگان.
🐒فکر میکنه، کاش یه همچین جایی برای آدم بزرگ ها هم بود.
@domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت تو حرم قدم میزد و فکر میکرد، که دید یه دختر بچه کوچولوی ۳-۲ ساله خندون و شاد داره میدوه و میچرخه. دخترک
بی خیال، با خودش حرف می زد و می خندید. چند قدم که دور شد ایستاد و مبهوت دور و برش رو نگاه کرد. آدم بزرگ ها بی تفاوت از کنارش رد می شدن. برگشت عقب و دوید. وقتی گریه اش بلند شد،🐒رفت سمتش، گفت: الان بابا مامانت میان . بردش سمت یکی از خادم ها. یه پیرمرد با سر و ریش سفید. بهش گفت این بچه گم شده. پیرمرد دست بچه رو گرفت و برد. 🐒دنبالشون رفت. بردش به یه ساختمان به اسم گم شدگان.
🐒فکر میکنه، کاش یه همچین جایی برای آدم بزرگ ها هم بود.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
کرگدن🐘 سرمای بدی خورده بود. دمجنبونک 🐒بردش دکتر. نوبتشون شد و رفتن داخل. پشت سرشون یه خانم هم وارد شدو از دکتر یه معرفی نامه برای متخصص داخلی خواست. دکتر پرسید :سن؟ خانمه گفت:۳۸ سال.
🐒 و 🐘 با تعجب به هم نگاه کردن. اون خانم همسن خودشون بود. بیرون که رفت ، 🐒گفت: چقدر شکسته شده بود تو ۳۸ سالگی.
🐘گفت: چقدر شکسته شدیم تو ۳۸ سالگی.
@domgadan
کرگدن🐘 سرمای بدی خورده بود. دمجنبونک 🐒بردش دکتر. نوبتشون شد و رفتن داخل. پشت سرشون یه خانم هم وارد شدو از دکتر یه معرفی نامه برای متخصص داخلی خواست. دکتر پرسید :سن؟ خانمه گفت:۳۸ سال.
🐒 و 🐘 با تعجب به هم نگاه کردن. اون خانم همسن خودشون بود. بیرون که رفت ، 🐒گفت: چقدر شکسته شده بود تو ۳۸ سالگی.
🐘گفت: چقدر شکسته شدیم تو ۳۸ سالگی.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉@domgadan
عصر بود و دمجنبونک🐒داشت تو باغ های نزدیک خونه شون قدم میزد، که صدای فریادهای عجیب یک گوسفند،باعث شد سرشو بلند کنه و دنبال صدا بگرده. جلوتر که رفت دید گوسفندی تنها پشت یه وانته. داخل باغ رو نگاه کرد و دید اونجا گوسفند نگه می دارن. دو نفر داشتن سر قیمت چونه می زدن و گوسفند خودشو به نرده ها وانت میزد و نعره میکشید. خریدار🐪 میگفت: با این قیمت سودی نداره برای من، و پای گوسفند بعدی رو گرفت و کشید و پرت کرد تو وانت. گوسفندها ،ساکت کنار هم ایستاده بودن و به قصاب و چوپان نگاه میکردن. گوسفند اولی هم دیگه بیقراری نمیکرد. انگار که تنهایی از انتظار مرگ هم سخت تر بود.
👉@domgadan
عصر بود و دمجنبونک🐒داشت تو باغ های نزدیک خونه شون قدم میزد، که صدای فریادهای عجیب یک گوسفند،باعث شد سرشو بلند کنه و دنبال صدا بگرده. جلوتر که رفت دید گوسفندی تنها پشت یه وانته. داخل باغ رو نگاه کرد و دید اونجا گوسفند نگه می دارن. دو نفر داشتن سر قیمت چونه می زدن و گوسفند خودشو به نرده ها وانت میزد و نعره میکشید. خریدار🐪 میگفت: با این قیمت سودی نداره برای من، و پای گوسفند بعدی رو گرفت و کشید و پرت کرد تو وانت. گوسفندها ،ساکت کنار هم ایستاده بودن و به قصاب و چوپان نگاه میکردن. گوسفند اولی هم دیگه بیقراری نمیکرد. انگار که تنهایی از انتظار مرگ هم سخت تر بود.
👉@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan
حکایت این روزهای کرگدن 🐘 ،قدم زدن و فکر کردنه، اینقدر فکر میکنه که خسته میشه. امروز عصر زنگ میزنه به دمجنبونک 🐒 و میرن پاتوقشون و قهوه میخورن.هر دوشون ساکتن. 🐒 میخواد یه چیزی بگه،که 🐘 چشماشو میبنده، فنجونش رو برمیداره،بوی تلخ قهوه رو نفس میکشه و میگه: تلخی روزگار سالهاست خوابم رو گرفته. 🐒میگه: تو اگه دنبال خواب بودی، عاشق عطر قهوه نمی شدی.
👉 @domgadan
حکایت این روزهای کرگدن 🐘 ،قدم زدن و فکر کردنه، اینقدر فکر میکنه که خسته میشه. امروز عصر زنگ میزنه به دمجنبونک 🐒 و میرن پاتوقشون و قهوه میخورن.هر دوشون ساکتن. 🐒 میخواد یه چیزی بگه،که 🐘 چشماشو میبنده، فنجونش رو برمیداره،بوی تلخ قهوه رو نفس میکشه و میگه: تلخی روزگار سالهاست خوابم رو گرفته. 🐒میگه: تو اگه دنبال خواب بودی، عاشق عطر قهوه نمی شدی.
👉 @domgadan