Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒و کرگدن 🐘 رفته بودن پارک. قدم میزدن و صحبت میکردن که بوی خوش غذا، جفتشون رو جذب کرد. 🐒 گفت:عجب بویی، بنظر میاد غذای تند و تیز و خوشمزه ای باشه. جلوتر که رفتن دیدن یه خانواده بزرگ جنوبی دارن غذای بندری درست میکنن. 🐘 میگه: کجای دنیا یه همچین بوهایی میشه شنید و 🐒فکر میکنه به همه بوهایی که تو این دنیا هست و اون نشنیده.
@domgadan
دمجنبونک 🐒و کرگدن 🐘 رفته بودن پارک. قدم میزدن و صحبت میکردن که بوی خوش غذا، جفتشون رو جذب کرد. 🐒 گفت:عجب بویی، بنظر میاد غذای تند و تیز و خوشمزه ای باشه. جلوتر که رفتن دیدن یه خانواده بزرگ جنوبی دارن غذای بندری درست میکنن. 🐘 میگه: کجای دنیا یه همچین بوهایی میشه شنید و 🐒فکر میکنه به همه بوهایی که تو این دنیا هست و اون نشنیده.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 رفته بود سوار تله سیژ بشه، که چیزیه شبیه تله کابین، دو نفره اس و بیشتر کسایی که میرن اسکی سوار میشن. چون ارتفاع زیاده ،خیلیها می ترسیدن و با یه ترن کوچولو می رفتن بالا. بلیط گرفت تا نوبتش شه. جلوش یه زن و شوهر جوون بودن و یک خانم مسن که مادر پسره بود. 🐒 فکر کرد یا پسر یا عروسش کنارشن که حواسشون باشه.وقتی از صف جدا میشدن که برن کنار دستگاه، 🐒تو چشمای خانمه ترس رو دید. نوبتشون که شد پسره مادر رو تنها نشوند رو صندلی...
@domgadan
دمجنبونک 🐒 رفته بود سوار تله سیژ بشه، که چیزیه شبیه تله کابین، دو نفره اس و بیشتر کسایی که میرن اسکی سوار میشن. چون ارتفاع زیاده ،خیلیها می ترسیدن و با یه ترن کوچولو می رفتن بالا. بلیط گرفت تا نوبتش شه. جلوش یه زن و شوهر جوون بودن و یک خانم مسن که مادر پسره بود. 🐒 فکر کرد یا پسر یا عروسش کنارشن که حواسشون باشه.وقتی از صف جدا میشدن که برن کنار دستگاه، 🐒تو چشمای خانمه ترس رو دید. نوبتشون که شد پسره مادر رو تنها نشوند رو صندلی...
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت تو حرم قدم میزد و فکر میکرد، که دید یه دختر بچه کوچولوی ۳-۲ ساله خندون و شاد داره میدوه و میچرخه. دخترک
بی خیال، با خودش حرف می زد و می خندید. چند قدم که دور شد ایستاد و مبهوت دور و برش رو نگاه کرد. آدم بزرگ ها بی تفاوت از کنارش رد می شدن. برگشت عقب و دوید. وقتی گریه اش بلند شد،🐒رفت سمتش، گفت: الان بابا مامانت میان . بردش سمت یکی از خادم ها. یه پیرمرد با سر و ریش سفید. بهش گفت این بچه گم شده. پیرمرد دست بچه رو گرفت و برد. 🐒دنبالشون رفت. بردش به یه ساختمان به اسم گم شدگان.
🐒فکر میکنه، کاش یه همچین جایی برای آدم بزرگ ها هم بود.
@domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت تو حرم قدم میزد و فکر میکرد، که دید یه دختر بچه کوچولوی ۳-۲ ساله خندون و شاد داره میدوه و میچرخه. دخترک
بی خیال، با خودش حرف می زد و می خندید. چند قدم که دور شد ایستاد و مبهوت دور و برش رو نگاه کرد. آدم بزرگ ها بی تفاوت از کنارش رد می شدن. برگشت عقب و دوید. وقتی گریه اش بلند شد،🐒رفت سمتش، گفت: الان بابا مامانت میان . بردش سمت یکی از خادم ها. یه پیرمرد با سر و ریش سفید. بهش گفت این بچه گم شده. پیرمرد دست بچه رو گرفت و برد. 🐒دنبالشون رفت. بردش به یه ساختمان به اسم گم شدگان.
🐒فکر میکنه، کاش یه همچین جایی برای آدم بزرگ ها هم بود.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
کرگدن🐘 سرمای بدی خورده بود. دمجنبونک 🐒بردش دکتر. نوبتشون شد و رفتن داخل. پشت سرشون یه خانم هم وارد شدو از دکتر یه معرفی نامه برای متخصص داخلی خواست. دکتر پرسید :سن؟ خانمه گفت:۳۸ سال.
🐒 و 🐘 با تعجب به هم نگاه کردن. اون خانم همسن خودشون بود. بیرون که رفت ، 🐒گفت: چقدر شکسته شده بود تو ۳۸ سالگی.
🐘گفت: چقدر شکسته شدیم تو ۳۸ سالگی.
@domgadan
کرگدن🐘 سرمای بدی خورده بود. دمجنبونک 🐒بردش دکتر. نوبتشون شد و رفتن داخل. پشت سرشون یه خانم هم وارد شدو از دکتر یه معرفی نامه برای متخصص داخلی خواست. دکتر پرسید :سن؟ خانمه گفت:۳۸ سال.
🐒 و 🐘 با تعجب به هم نگاه کردن. اون خانم همسن خودشون بود. بیرون که رفت ، 🐒گفت: چقدر شکسته شده بود تو ۳۸ سالگی.
🐘گفت: چقدر شکسته شدیم تو ۳۸ سالگی.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉@domgadan
عصر بود و دمجنبونک🐒داشت تو باغ های نزدیک خونه شون قدم میزد، که صدای فریادهای عجیب یک گوسفند،باعث شد سرشو بلند کنه و دنبال صدا بگرده. جلوتر که رفت دید گوسفندی تنها پشت یه وانته. داخل باغ رو نگاه کرد و دید اونجا گوسفند نگه می دارن. دو نفر داشتن سر قیمت چونه می زدن و گوسفند خودشو به نرده ها وانت میزد و نعره میکشید. خریدار🐪 میگفت: با این قیمت سودی نداره برای من، و پای گوسفند بعدی رو گرفت و کشید و پرت کرد تو وانت. گوسفندها ،ساکت کنار هم ایستاده بودن و به قصاب و چوپان نگاه میکردن. گوسفند اولی هم دیگه بیقراری نمیکرد. انگار که تنهایی از انتظار مرگ هم سخت تر بود.
👉@domgadan
عصر بود و دمجنبونک🐒داشت تو باغ های نزدیک خونه شون قدم میزد، که صدای فریادهای عجیب یک گوسفند،باعث شد سرشو بلند کنه و دنبال صدا بگرده. جلوتر که رفت دید گوسفندی تنها پشت یه وانته. داخل باغ رو نگاه کرد و دید اونجا گوسفند نگه می دارن. دو نفر داشتن سر قیمت چونه می زدن و گوسفند خودشو به نرده ها وانت میزد و نعره میکشید. خریدار🐪 میگفت: با این قیمت سودی نداره برای من، و پای گوسفند بعدی رو گرفت و کشید و پرت کرد تو وانت. گوسفندها ،ساکت کنار هم ایستاده بودن و به قصاب و چوپان نگاه میکردن. گوسفند اولی هم دیگه بیقراری نمیکرد. انگار که تنهایی از انتظار مرگ هم سخت تر بود.
👉@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan
حکایت این روزهای کرگدن 🐘 ،قدم زدن و فکر کردنه، اینقدر فکر میکنه که خسته میشه. امروز عصر زنگ میزنه به دمجنبونک 🐒 و میرن پاتوقشون و قهوه میخورن.هر دوشون ساکتن. 🐒 میخواد یه چیزی بگه،که 🐘 چشماشو میبنده، فنجونش رو برمیداره،بوی تلخ قهوه رو نفس میکشه و میگه: تلخی روزگار سالهاست خوابم رو گرفته. 🐒میگه: تو اگه دنبال خواب بودی، عاشق عطر قهوه نمی شدی.
👉 @domgadan
حکایت این روزهای کرگدن 🐘 ،قدم زدن و فکر کردنه، اینقدر فکر میکنه که خسته میشه. امروز عصر زنگ میزنه به دمجنبونک 🐒 و میرن پاتوقشون و قهوه میخورن.هر دوشون ساکتن. 🐒 میخواد یه چیزی بگه،که 🐘 چشماشو میبنده، فنجونش رو برمیداره،بوی تلخ قهوه رو نفس میکشه و میگه: تلخی روزگار سالهاست خوابم رو گرفته. 🐒میگه: تو اگه دنبال خواب بودی، عاشق عطر قهوه نمی شدی.
👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت رانندگی میکرد، که رسید به چهارراه. صدای ترمز ماشین، باعث شد برگرده و یه نگاهی به سرنشین های ماشین بندازه. یه پسر و دختر جوون بودن. صدای موزیک شاد و خنده هاشون، لبخند روی لب 🐒 آوردن. چراغ که سبز شد جیغ لاستیک های ماشین بود و دور شدن سریعشون. 🐒 تو عالم خودش بود که دید جلوتر خیابون بسته شده. جلوتر که رفت دید همون ماشین، از جدول رد شده و خورده به ستون برق. 🐒 به رابطه سرعت و شادی فکر می کنه.
👉 @domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت رانندگی میکرد، که رسید به چهارراه. صدای ترمز ماشین، باعث شد برگرده و یه نگاهی به سرنشین های ماشین بندازه. یه پسر و دختر جوون بودن. صدای موزیک شاد و خنده هاشون، لبخند روی لب 🐒 آوردن. چراغ که سبز شد جیغ لاستیک های ماشین بود و دور شدن سریعشون. 🐒 تو عالم خودش بود که دید جلوتر خیابون بسته شده. جلوتر که رفت دید همون ماشین، از جدول رد شده و خورده به ستون برق. 🐒 به رابطه سرعت و شادی فکر می کنه.
👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan
دختر و پسر دست تو دست هم قدم می زدن، دختر غش غش می خندید و پسر مست نگاهش میکرد. دمجنبونک 🐒 پشت سرشون تو پارک قدم میزد و نا خودآگاه می دیدشون. نفهمید پسره چی گفت، که دختر دستشو جمع کرد و با مشت کوبید به بازوی پسر و شاد و بلند گفت:دیونه
🐒 ایستاد. به خودش که اومد هیچ کس تو پارک نبود.
👉 @domgadan
دختر و پسر دست تو دست هم قدم می زدن، دختر غش غش می خندید و پسر مست نگاهش میکرد. دمجنبونک 🐒 پشت سرشون تو پارک قدم میزد و نا خودآگاه می دیدشون. نفهمید پسره چی گفت، که دختر دستشو جمع کرد و با مشت کوبید به بازوی پسر و شاد و بلند گفت:دیونه
🐒 ایستاد. به خودش که اومد هیچ کس تو پارک نبود.
👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan
خانواده دمجنبونک 🐒 امشب مهمون داشتن. 🐒 مدتهاست حوصله این آدم ها رو نداره. از اول تا آخر بحث سیاسی و آخر کار هم همه ناراحت. این بود که اینبار نشست کنار . یه کتاب کوچک هم دست گرفت و هر از گاهی یه نگاهی بهش می انداخت. طبق معمول بحث بالا گرفت. وقتی میخواستن برن، یکیشون گفت خیلی بده که تحمل بحث کردن رو نداشته باشیم. 🐒گفت: من مدتهاست دیگه بحثی ندارم.
👉 @domgadan
خانواده دمجنبونک 🐒 امشب مهمون داشتن. 🐒 مدتهاست حوصله این آدم ها رو نداره. از اول تا آخر بحث سیاسی و آخر کار هم همه ناراحت. این بود که اینبار نشست کنار . یه کتاب کوچک هم دست گرفت و هر از گاهی یه نگاهی بهش می انداخت. طبق معمول بحث بالا گرفت. وقتی میخواستن برن، یکیشون گفت خیلی بده که تحمل بحث کردن رو نداشته باشیم. 🐒گفت: من مدتهاست دیگه بحثی ندارم.
👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک 🐒 رفته بود برای تمدید گواهینامه. برای تست بدنی یه تعدادی رو جمع کرده بودن. یه افسر راهنمایی با پرونده ها اومد داخل و نشست پشت میز. پرونده ها رو چک میکرد و اسمشون رو می خوند. به هر کس نوبتش می شد، چند تا حرکت ورزشی میگفت انجام بده تا توانایی بدنیشون رو چک کنه. یه آقایی رو صدا کرد که جوابی نشنید. چند بار صدا زد: آقای عمادی. مردم اعتراض کردن که اسم نفر بعدی رو بخون.
صدایی از بیرون در اومد: منم! یه مرد مسن و شکسته بود 🐆. چند نفر غر زدن که کجایی؟ وقت همه رو تلف میکنی. افسر گفت: سریعتر وقت نداریم. چند بار بشین و پاشو، ببینم. پیرمرد به سختی نشست و بلند شد، نشست و ...
یه صدایی گفت: جناب سروان میدونی داری به کی بشین پاشو میدی؟
ایشون سرهنگ عمادی فرمانده گردان چتر باز هستن. فرمانده زمان جنگ. افسر به احترامش بلند شد. مرد مسن ،سربازش رو بغل کرد.
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک 🐒 رفته بود برای تمدید گواهینامه. برای تست بدنی یه تعدادی رو جمع کرده بودن. یه افسر راهنمایی با پرونده ها اومد داخل و نشست پشت میز. پرونده ها رو چک میکرد و اسمشون رو می خوند. به هر کس نوبتش می شد، چند تا حرکت ورزشی میگفت انجام بده تا توانایی بدنیشون رو چک کنه. یه آقایی رو صدا کرد که جوابی نشنید. چند بار صدا زد: آقای عمادی. مردم اعتراض کردن که اسم نفر بعدی رو بخون.
صدایی از بیرون در اومد: منم! یه مرد مسن و شکسته بود 🐆. چند نفر غر زدن که کجایی؟ وقت همه رو تلف میکنی. افسر گفت: سریعتر وقت نداریم. چند بار بشین و پاشو، ببینم. پیرمرد به سختی نشست و بلند شد، نشست و ...
یه صدایی گفت: جناب سروان میدونی داری به کی بشین پاشو میدی؟
ایشون سرهنگ عمادی فرمانده گردان چتر باز هستن. فرمانده زمان جنگ. افسر به احترامش بلند شد. مرد مسن ،سربازش رو بغل کرد.
👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک🐒 و کرگدن 🐘 می ایستن و سکوت می کنن، به احترام همه آدم هایی که آمدن و رفتن ،اما یادشون همیشگیه، به احترام تمام امتحانها و تمام نتیجه ها، به احترام تمام خام بودن ها و پخته شدن ها، به احترام زندگی و همه لحظات خوش و زمان های تلخش، به احترام تلاش برای انسان بودن ها و نبودن ها، به احترام عمر رفته و عمر مانده ، به احترام وجود و پایان.
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک🐒 و کرگدن 🐘 می ایستن و سکوت می کنن، به احترام همه آدم هایی که آمدن و رفتن ،اما یادشون همیشگیه، به احترام تمام امتحانها و تمام نتیجه ها، به احترام تمام خام بودن ها و پخته شدن ها، به احترام زندگی و همه لحظات خوش و زمان های تلخش، به احترام تلاش برای انسان بودن ها و نبودن ها، به احترام عمر رفته و عمر مانده ، به احترام وجود و پایان.
👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈
هر اثری احساس، خاطرات و تجربیات طولانی خالقش رو در یک زمان محدود به فرد منتقل می کنه، آدم اگر بی حفاظ در معرض تابیدن این امواج فکری قرار بگیره،گاهاً شدید متاثر میشه. دمجنبونک 🐒 وقتی این موضوع رو متوجه شد، برای یک ماه، هیچ موسیقی نشنید، هیچ فیلمی ندید و هیچ کتابی نخوند. پایان این رمضان فکری، رهایی ذهن بود.
👉 @domgadan 👈
هر اثری احساس، خاطرات و تجربیات طولانی خالقش رو در یک زمان محدود به فرد منتقل می کنه، آدم اگر بی حفاظ در معرض تابیدن این امواج فکری قرار بگیره،گاهاً شدید متاثر میشه. دمجنبونک 🐒 وقتی این موضوع رو متوجه شد، برای یک ماه، هیچ موسیقی نشنید، هیچ فیلمی ندید و هیچ کتابی نخوند. پایان این رمضان فکری، رهایی ذهن بود.
👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈
هر اثری احساس، خاطرات و تجربیات طولانی خالقش رو در یک زمان محدود به فرد منتقل می کنه، آدم اگر بی حفاظ در معرض تابیدن این امواج فکری قرار بگیره،گاهاً شدید متاثر میشه. دمجنبونک 🐒 وقتی این موضوع رو متوجه شد، چند وقت، هیچ موسیقی نشنید، هیچ فیلمی ندید و هیچ کتابی نخوند. پایان چله نشینی، رهایی ذهن بود.
👉 @domgadan 👈
هر اثری احساس، خاطرات و تجربیات طولانی خالقش رو در یک زمان محدود به فرد منتقل می کنه، آدم اگر بی حفاظ در معرض تابیدن این امواج فکری قرار بگیره،گاهاً شدید متاثر میشه. دمجنبونک 🐒 وقتی این موضوع رو متوجه شد، چند وقت، هیچ موسیقی نشنید، هیچ فیلمی ندید و هیچ کتابی نخوند. پایان چله نشینی، رهایی ذهن بود.
👉 @domgadan 👈