Forwarded from دمجنبونک
@domgadan
کرگدن🐘 سرمای بدی خورده بود. دمجنبونک 🐒بردش دکتر. نوبتشون شد و رفتن داخل. پشت سرشون یه خانم هم وارد شدو از دکتر یه معرفی نامه برای متخصص داخلی خواست. دکتر پرسید :سن؟ خانمه گفت:۳۸ سال.
🐒 و 🐘 با تعجب به هم نگاه کردن. اون خانم همسن خودشون بود. بیرون که رفت ، 🐒گفت: چقدر شکسته شده بود تو ۳۸ سالگی.
🐘گفت: چقدر شکسته شدیم تو ۳۸ سالگی.
@domgadan
کرگدن🐘 سرمای بدی خورده بود. دمجنبونک 🐒بردش دکتر. نوبتشون شد و رفتن داخل. پشت سرشون یه خانم هم وارد شدو از دکتر یه معرفی نامه برای متخصص داخلی خواست. دکتر پرسید :سن؟ خانمه گفت:۳۸ سال.
🐒 و 🐘 با تعجب به هم نگاه کردن. اون خانم همسن خودشون بود. بیرون که رفت ، 🐒گفت: چقدر شکسته شده بود تو ۳۸ سالگی.
🐘گفت: چقدر شکسته شدیم تو ۳۸ سالگی.
@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉@domgadan
عصر بود و دمجنبونک🐒داشت تو باغ های نزدیک خونه شون قدم میزد، که صدای فریادهای عجیب یک گوسفند،باعث شد سرشو بلند کنه و دنبال صدا بگرده. جلوتر که رفت دید گوسفندی تنها پشت یه وانته. داخل باغ رو نگاه کرد و دید اونجا گوسفند نگه می دارن. دو نفر داشتن سر قیمت چونه می زدن و گوسفند خودشو به نرده ها وانت میزد و نعره میکشید. خریدار🐪 میگفت: با این قیمت سودی نداره برای من، و پای گوسفند بعدی رو گرفت و کشید و پرت کرد تو وانت. گوسفندها ،ساکت کنار هم ایستاده بودن و به قصاب و چوپان نگاه میکردن. گوسفند اولی هم دیگه بیقراری نمیکرد. انگار که تنهایی از انتظار مرگ هم سخت تر بود.
👉@domgadan
عصر بود و دمجنبونک🐒داشت تو باغ های نزدیک خونه شون قدم میزد، که صدای فریادهای عجیب یک گوسفند،باعث شد سرشو بلند کنه و دنبال صدا بگرده. جلوتر که رفت دید گوسفندی تنها پشت یه وانته. داخل باغ رو نگاه کرد و دید اونجا گوسفند نگه می دارن. دو نفر داشتن سر قیمت چونه می زدن و گوسفند خودشو به نرده ها وانت میزد و نعره میکشید. خریدار🐪 میگفت: با این قیمت سودی نداره برای من، و پای گوسفند بعدی رو گرفت و کشید و پرت کرد تو وانت. گوسفندها ،ساکت کنار هم ایستاده بودن و به قصاب و چوپان نگاه میکردن. گوسفند اولی هم دیگه بیقراری نمیکرد. انگار که تنهایی از انتظار مرگ هم سخت تر بود.
👉@domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan
حکایت این روزهای کرگدن 🐘 ،قدم زدن و فکر کردنه، اینقدر فکر میکنه که خسته میشه. امروز عصر زنگ میزنه به دمجنبونک 🐒 و میرن پاتوقشون و قهوه میخورن.هر دوشون ساکتن. 🐒 میخواد یه چیزی بگه،که 🐘 چشماشو میبنده، فنجونش رو برمیداره،بوی تلخ قهوه رو نفس میکشه و میگه: تلخی روزگار سالهاست خوابم رو گرفته. 🐒میگه: تو اگه دنبال خواب بودی، عاشق عطر قهوه نمی شدی.
👉 @domgadan
حکایت این روزهای کرگدن 🐘 ،قدم زدن و فکر کردنه، اینقدر فکر میکنه که خسته میشه. امروز عصر زنگ میزنه به دمجنبونک 🐒 و میرن پاتوقشون و قهوه میخورن.هر دوشون ساکتن. 🐒 میخواد یه چیزی بگه،که 🐘 چشماشو میبنده، فنجونش رو برمیداره،بوی تلخ قهوه رو نفس میکشه و میگه: تلخی روزگار سالهاست خوابم رو گرفته. 🐒میگه: تو اگه دنبال خواب بودی، عاشق عطر قهوه نمی شدی.
👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت رانندگی میکرد، که رسید به چهارراه. صدای ترمز ماشین، باعث شد برگرده و یه نگاهی به سرنشین های ماشین بندازه. یه پسر و دختر جوون بودن. صدای موزیک شاد و خنده هاشون، لبخند روی لب 🐒 آوردن. چراغ که سبز شد جیغ لاستیک های ماشین بود و دور شدن سریعشون. 🐒 تو عالم خودش بود که دید جلوتر خیابون بسته شده. جلوتر که رفت دید همون ماشین، از جدول رد شده و خورده به ستون برق. 🐒 به رابطه سرعت و شادی فکر می کنه.
👉 @domgadan
دمجنبونک 🐒 داشت رانندگی میکرد، که رسید به چهارراه. صدای ترمز ماشین، باعث شد برگرده و یه نگاهی به سرنشین های ماشین بندازه. یه پسر و دختر جوون بودن. صدای موزیک شاد و خنده هاشون، لبخند روی لب 🐒 آوردن. چراغ که سبز شد جیغ لاستیک های ماشین بود و دور شدن سریعشون. 🐒 تو عالم خودش بود که دید جلوتر خیابون بسته شده. جلوتر که رفت دید همون ماشین، از جدول رد شده و خورده به ستون برق. 🐒 به رابطه سرعت و شادی فکر می کنه.
👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan
دختر و پسر دست تو دست هم قدم می زدن، دختر غش غش می خندید و پسر مست نگاهش میکرد. دمجنبونک 🐒 پشت سرشون تو پارک قدم میزد و نا خودآگاه می دیدشون. نفهمید پسره چی گفت، که دختر دستشو جمع کرد و با مشت کوبید به بازوی پسر و شاد و بلند گفت:دیونه
🐒 ایستاد. به خودش که اومد هیچ کس تو پارک نبود.
👉 @domgadan
دختر و پسر دست تو دست هم قدم می زدن، دختر غش غش می خندید و پسر مست نگاهش میکرد. دمجنبونک 🐒 پشت سرشون تو پارک قدم میزد و نا خودآگاه می دیدشون. نفهمید پسره چی گفت، که دختر دستشو جمع کرد و با مشت کوبید به بازوی پسر و شاد و بلند گفت:دیونه
🐒 ایستاد. به خودش که اومد هیچ کس تو پارک نبود.
👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan
خانواده دمجنبونک 🐒 امشب مهمون داشتن. 🐒 مدتهاست حوصله این آدم ها رو نداره. از اول تا آخر بحث سیاسی و آخر کار هم همه ناراحت. این بود که اینبار نشست کنار . یه کتاب کوچک هم دست گرفت و هر از گاهی یه نگاهی بهش می انداخت. طبق معمول بحث بالا گرفت. وقتی میخواستن برن، یکیشون گفت خیلی بده که تحمل بحث کردن رو نداشته باشیم. 🐒گفت: من مدتهاست دیگه بحثی ندارم.
👉 @domgadan
خانواده دمجنبونک 🐒 امشب مهمون داشتن. 🐒 مدتهاست حوصله این آدم ها رو نداره. از اول تا آخر بحث سیاسی و آخر کار هم همه ناراحت. این بود که اینبار نشست کنار . یه کتاب کوچک هم دست گرفت و هر از گاهی یه نگاهی بهش می انداخت. طبق معمول بحث بالا گرفت. وقتی میخواستن برن، یکیشون گفت خیلی بده که تحمل بحث کردن رو نداشته باشیم. 🐒گفت: من مدتهاست دیگه بحثی ندارم.
👉 @domgadan
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک 🐒 رفته بود برای تمدید گواهینامه. برای تست بدنی یه تعدادی رو جمع کرده بودن. یه افسر راهنمایی با پرونده ها اومد داخل و نشست پشت میز. پرونده ها رو چک میکرد و اسمشون رو می خوند. به هر کس نوبتش می شد، چند تا حرکت ورزشی میگفت انجام بده تا توانایی بدنیشون رو چک کنه. یه آقایی رو صدا کرد که جوابی نشنید. چند بار صدا زد: آقای عمادی. مردم اعتراض کردن که اسم نفر بعدی رو بخون.
صدایی از بیرون در اومد: منم! یه مرد مسن و شکسته بود 🐆. چند نفر غر زدن که کجایی؟ وقت همه رو تلف میکنی. افسر گفت: سریعتر وقت نداریم. چند بار بشین و پاشو، ببینم. پیرمرد به سختی نشست و بلند شد، نشست و ...
یه صدایی گفت: جناب سروان میدونی داری به کی بشین پاشو میدی؟
ایشون سرهنگ عمادی فرمانده گردان چتر باز هستن. فرمانده زمان جنگ. افسر به احترامش بلند شد. مرد مسن ،سربازش رو بغل کرد.
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک 🐒 رفته بود برای تمدید گواهینامه. برای تست بدنی یه تعدادی رو جمع کرده بودن. یه افسر راهنمایی با پرونده ها اومد داخل و نشست پشت میز. پرونده ها رو چک میکرد و اسمشون رو می خوند. به هر کس نوبتش می شد، چند تا حرکت ورزشی میگفت انجام بده تا توانایی بدنیشون رو چک کنه. یه آقایی رو صدا کرد که جوابی نشنید. چند بار صدا زد: آقای عمادی. مردم اعتراض کردن که اسم نفر بعدی رو بخون.
صدایی از بیرون در اومد: منم! یه مرد مسن و شکسته بود 🐆. چند نفر غر زدن که کجایی؟ وقت همه رو تلف میکنی. افسر گفت: سریعتر وقت نداریم. چند بار بشین و پاشو، ببینم. پیرمرد به سختی نشست و بلند شد، نشست و ...
یه صدایی گفت: جناب سروان میدونی داری به کی بشین پاشو میدی؟
ایشون سرهنگ عمادی فرمانده گردان چتر باز هستن. فرمانده زمان جنگ. افسر به احترامش بلند شد. مرد مسن ،سربازش رو بغل کرد.
👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک🐒 و کرگدن 🐘 می ایستن و سکوت می کنن، به احترام همه آدم هایی که آمدن و رفتن ،اما یادشون همیشگیه، به احترام تمام امتحانها و تمام نتیجه ها، به احترام تمام خام بودن ها و پخته شدن ها، به احترام زندگی و همه لحظات خوش و زمان های تلخش، به احترام تلاش برای انسان بودن ها و نبودن ها، به احترام عمر رفته و عمر مانده ، به احترام وجود و پایان.
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک🐒 و کرگدن 🐘 می ایستن و سکوت می کنن، به احترام همه آدم هایی که آمدن و رفتن ،اما یادشون همیشگیه، به احترام تمام امتحانها و تمام نتیجه ها، به احترام تمام خام بودن ها و پخته شدن ها، به احترام زندگی و همه لحظات خوش و زمان های تلخش، به احترام تلاش برای انسان بودن ها و نبودن ها، به احترام عمر رفته و عمر مانده ، به احترام وجود و پایان.
👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈
هر اثری احساس، خاطرات و تجربیات طولانی خالقش رو در یک زمان محدود به فرد منتقل می کنه، آدم اگر بی حفاظ در معرض تابیدن این امواج فکری قرار بگیره،گاهاً شدید متاثر میشه. دمجنبونک 🐒 وقتی این موضوع رو متوجه شد، برای یک ماه، هیچ موسیقی نشنید، هیچ فیلمی ندید و هیچ کتابی نخوند. پایان این رمضان فکری، رهایی ذهن بود.
👉 @domgadan 👈
هر اثری احساس، خاطرات و تجربیات طولانی خالقش رو در یک زمان محدود به فرد منتقل می کنه، آدم اگر بی حفاظ در معرض تابیدن این امواج فکری قرار بگیره،گاهاً شدید متاثر میشه. دمجنبونک 🐒 وقتی این موضوع رو متوجه شد، برای یک ماه، هیچ موسیقی نشنید، هیچ فیلمی ندید و هیچ کتابی نخوند. پایان این رمضان فکری، رهایی ذهن بود.
👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈
هر اثری احساس، خاطرات و تجربیات طولانی خالقش رو در یک زمان محدود به فرد منتقل می کنه، آدم اگر بی حفاظ در معرض تابیدن این امواج فکری قرار بگیره،گاهاً شدید متاثر میشه. دمجنبونک 🐒 وقتی این موضوع رو متوجه شد، چند وقت، هیچ موسیقی نشنید، هیچ فیلمی ندید و هیچ کتابی نخوند. پایان چله نشینی، رهایی ذهن بود.
👉 @domgadan 👈
هر اثری احساس، خاطرات و تجربیات طولانی خالقش رو در یک زمان محدود به فرد منتقل می کنه، آدم اگر بی حفاظ در معرض تابیدن این امواج فکری قرار بگیره،گاهاً شدید متاثر میشه. دمجنبونک 🐒 وقتی این موضوع رو متوجه شد، چند وقت، هیچ موسیقی نشنید، هیچ فیلمی ندید و هیچ کتابی نخوند. پایان چله نشینی، رهایی ذهن بود.
👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک 🐒 و کرگدن 🐘 قدم می زدن و آروم زمزمه می کردن: بزن باران بهاران فصل خون است. بزن باران که صحرا لاله گون است. از صبح که خبر پرواز حبیب پخش شد، 🐒 حالش بد شد. اول گفت شاید شایعه باشه، اما خبر درست بود. با 🐘تماس گرفت و اومدن پارک. هر وقت ناراحته میان پارک و صحبت می کنن. امشب اما فقط ترانه های حبیب رو می خوندن. 🐘میگه، مهم آمدن، هنرمندانه رقصیدن و رفتنه، سختیش برای ما و خاطراتی که برامون ساخته، وگرنه خودش که به آرامش رسید. 🐒 گفت : خیلی خوب گفتی، زیبا به ایستگاه آخر رسید.
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک 🐒 و کرگدن 🐘 قدم می زدن و آروم زمزمه می کردن: بزن باران بهاران فصل خون است. بزن باران که صحرا لاله گون است. از صبح که خبر پرواز حبیب پخش شد، 🐒 حالش بد شد. اول گفت شاید شایعه باشه، اما خبر درست بود. با 🐘تماس گرفت و اومدن پارک. هر وقت ناراحته میان پارک و صحبت می کنن. امشب اما فقط ترانه های حبیب رو می خوندن. 🐘میگه، مهم آمدن، هنرمندانه رقصیدن و رفتنه، سختیش برای ما و خاطراتی که برامون ساخته، وگرنه خودش که به آرامش رسید. 🐒 گفت : خیلی خوب گفتی، زیبا به ایستگاه آخر رسید.
👉 @domgadan 👈
Forwarded from دمجنبونک
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک 🐒 یه عمو داره که خلبان بودن.عمو سالها پیش با خانواده اشون مهاجرت کردن اروپا. عمو میگن، همه این سالها میخواستن برگردن ایران و استاد پرواز بشن. برای همین انواع و اقسام گواهینامه های پرواز رو گرفتن و اطلاعاتشون رو بروز کردن.این سری که برگشتن ایران، با مدارک کامل رفتن هواپیمایی. اونجا بهشون گفتن که ۶۰ سالشونه و امکان پرواز ندارن. 🐒فکر میکنه، آیا عمو اینهمه سال میدونستن و باز تلاش میکردن، یا نمیخواستن که بدونن؟
👉 @domgadan 👈
دمجنبونک 🐒 یه عمو داره که خلبان بودن.عمو سالها پیش با خانواده اشون مهاجرت کردن اروپا. عمو میگن، همه این سالها میخواستن برگردن ایران و استاد پرواز بشن. برای همین انواع و اقسام گواهینامه های پرواز رو گرفتن و اطلاعاتشون رو بروز کردن.این سری که برگشتن ایران، با مدارک کامل رفتن هواپیمایی. اونجا بهشون گفتن که ۶۰ سالشونه و امکان پرواز ندارن. 🐒فکر میکنه، آیا عمو اینهمه سال میدونستن و باز تلاش میکردن، یا نمیخواستن که بدونن؟
👉 @domgadan 👈