پوست. – Telegram
پوست.
74 subscribers
11 photos
2 videos
2 links
کبود، لَک، نازک. @Whosdisbot
Download Telegram
اوه، البته که دلم می‌خواد گریه کنم. از اون گریه‌های سوزناکی که غم رو بشوره ببره. نه اون چهارتا قطره آبغوره‌ای که هی چشمت رو پاک می‌کنی بلکه کسی نبینه ذره‌ای از خودِ واقعیت رو. می‌دونی این غم‌های میلی‌متریِ روی هم انباشته شده، تقریباً از کهنگی کپک زده. انگار رنگ پس داده. ممکنه با هیچ اشکی شسته نشه. انگاری سنگینه، مثل این‌که بخوای یه بار عظیمی از کثافت و خاک رو برای مسافتی طولانی، با پای پیاده حمل کنی. البته که ریمایندر بزنیم، "من واقعاً سر هیچی، همه چیز رو می‌ریزم به هم."

· ۹ ژوئن
حرفم نمیاد. اونقدرم حرف نزدم ولی تموم شد حرفام. نمی‌دونم مخزن کلماتم خراب شده یا از هم‌صحبتی استعفا دادم. هنوز هستم البته اگر خواستی جایی رو با سکوت همراهی کنی. خفه ناپذیر بودم من، تا لب‌هام رو نمی‌دوختی عمراً روی هم می‌ذاشتمشون. الان ولی شارژم تموم شده، کلماتی که میان بیرون هم اونقدر لطیف و موجه نیستن. مثل پیرزن‌های چرکی که زندگیشون پای سرخ کردن هویج و پیاز سوخته و اعصاب نوه‌های پر سر و صداشون رو ندارن. رقت انگیز هم هست بی‌حوصلگی. اگر واقعاً زرق و برقم بمیره چی؟

· ۲۵ اکتبر
نمی‌دونم کی‌ام جدی. همه می‌دونن رقصیدن و نوشتن و خوندن رو دوست دارم آخه چیز جدیدی نیست. ولی از دندون‌ها خوشم میاد، ریشه دندون عقل مثلاً. جوری که تلفظ می‌شه هم قشنگه، گوش غلغلک می‌ده. دَن‌دون. دوست دارم انبه بخورم گاهی. پوست‌های خشک جذبم می‌کنن. تَرَک‌ها و اون زبری‌ای که وقتی لمسش می‌کنی باعث می‌شه پوستت خش خش کنه بامزه‌ست. هرچیزی روی پوست چشم‌نوازه. می‌خواد جای زخم باشه یا کبودی. همه‌ش کرم می‌زنن، اه. چیه این کِرِم. با یه لایه کلفت چرب می‌کنه پوستت رو انگار می‌خوای خفه‌ش کنی. قبلاً آسمون رو دوست داشتم، نگاهش می‌کردم دائم. اونقدر چشمم رو نمی‌گیره الان. چهره بدون میکاپ آدم‌ها رو دوست دارم، واقعی و الهام بخشه. موی گوجه شده و لباس‌های کمی شلخته. شلختگی رو کلاً. خوابالودگی، وقتی کسی می‌گه "خوابم میاد" فشردنی می‌شه انگار. صبح‌ها رو دوست ندارم اصلاً. عوضش عود و شستشو رو می‌پرستم. ویدیوهای asmr و تمیز کردن فرش‌های گِلی که انگار صد ساله هرروز به یه فیل می‌مالنش. احمقن فکر می‌کنم. چیزهای زشت رو اداپت می‌کنم همیشه. پلاشی‌هایی که هیچکس دوستشون نداره رو مثلاً. بغلشون می‌کنم و می‌خوابم انگار جونم بهش بسته‌ست. مامانمم خیلی دوست دارم. مامان کانسپت نرم و راحتی ئه برام. وقتی هوا سرده و یخبندون و تو می‌خزی کنار مامان زیر پتو و فرو می‌ری جوری که هیچ‌کس نمی‌تونه درت بیاره از اون عمق. لمس کردن قشنگه، لمس شدن نه البته. می‌خوام آدم‌ها رو بنشونم و بگم "بشین همینجا، می‌خوام نگاهت کنم" و از فرق سر تا نوک پاشون رو سلول به سلول ببینم. خیلی چیزها دوست دارم، بعداً می‌گم باز.

· ۲۵ اکتبر
ازم عاصی شو. متنفر، تشنه به خون، دست به یقه. قدم بعدیت رو بردار که مشت محکمتری رو توی صورتم بکوبی و بعد روی هم تف می‌کنیم خون جمع شده توی دهنمون رو. با کلمات بگو، ولومشون رو بالا ببر. پیاز داغش رو زیاد کن. تعارف که نداریم، من هم یکی‌ام بدتر از تو و بنزین روی آتیشت. فقط اگر نزدیک اون خط بری، تمومه کارمون. ازم نبُر. خسته نشو. بی تفاوت قدم نزن انگار که هرگز عصبانی نبودیم از هم. جوری نباشه که انگار ۲۰ سال از مرگم گذشته و مشغول پوشیدن کفش‌هات برای شروع یه روز معمولی‌ای. نزدیک اون خط نشو که مطمئن باشم هرقدر که دعوا باشه، بعدش بی‌تفاوتی به همراه نداره. دور می‌زنی میای و همزمان با در آغوش کشیدنت یه لفظ رکیکی هم نثارت می‌کنم. فقط زنده نگهمون دار. ما، جریان خون و نوسانات رو.

· ۸ نوامبر
everything is romantic.
پوست.
حسنا مرحله جدید آمیرزات رو رفت، همونطور که دوست داشتی بدون استفاده از امتیازها. ما پوره گوجه می‌خوریم ولی اینبار بدون تو. همه می‌دونن که بادمجون سرخ شده و خورشت‌های آبدار دوست داشتی. تلوزیون خونه‌تون برای اولین بار ۴۸ ساعته که روشن نشده، بالشتک‌های مبل بغل…
امروز شد ۴۰ روز. صبح کذایی و صورت رنگ پریده مامان، زمین افتادنِ من، "من نمی‌تونم بیام ممکنه باباجی مریض شه" درحالی که تو مُرده بودی. برات سنگ گذاشتن، فقط چند سانته اما انگار جدی جدی یک دنیا جدامون کردن. توی کل این ۴۰ روز هر ثانیه‌ای که برات گریه نکردم خودمو زده بودم به نفهمی، وقتی امروز دیدمت واقعیت خودش رو کوبید تو صورتم. یادته وقتی ۵ سالم بود با یه مدرسه‌ای من رو بردی کارخونه فرمند؟ گفتم بدون باباجی نمیام داخل ولی من رو به زور بردن. یک قطره اشک بی‌صدا از چشم‌هام چکید روی دست خانمِ مدیر و بدو بدو صدات زدن تا بیای باهم بریم داخل. امروز هم اون قطره اشک بی‌صدا چکید، این بار روی سنگ قبرت. می‌خوای دستم رو بگیری کجا ببری این بار؟ حتی نیستی که بگیری، جایی بردن پیشکش.

· ۲۱ نوامبر
"مامان"
پوست.
"مامان"
مامان. مامان. ما ما ن. به زبون آوردنشم نرمه. من می‌تونم مثل کاموا گوله بشم زیر پاش بدون اینکه نگران لگد شدنم باشم، چون نمی‌کنه. بین این‌همه گهی که روزانه زندگی می‌کنم نجاتم می‌ده. زیاد نمی‌گم چون چشمم شوره گویا ولی خب انقدری دوستش دارم که در کلمات نمی‌گنجه وسعتش، کثیف نمی‌کنم قداست حسم رو با حروف، اما هزار بار دیگه زاده شم با هر رنگ چشم و پوست و روحی هم که شده دنبال مامان می‌گردم.

· ۲۵ نوامبر
"آدم جالبی هستی" آخ. متاسفم، دیگه نه اونقدر. یعنی هنوز هم جایی از خودمه اون جالب بودن و شخصیتِ characterized شده‌م، ولی اونقدر به دفعات عیانش کردم که الان مثل آبیه که هزار بار توی دهنت چرخوندیش، اونقدر زلال و دلچسب نیست. تصحیح می‌کنم، ممکنه برای شنونده‌ای که به تازگی من رو می‌شنوه جالب به نظر برسه ولی گوینده‌ای که من باشم خیلی مایل به گفتنش نیست. غذای مورد علاقه‌م فلان چیزه خب به درک‌. این‌ها رو می‌نویسم درحالی که با گذشت روزها بیشتر ناراحت sparkهای از دست رفته‌م می‌شم. یعنی خودمم فکر نمی‌کردم روزی برسه که موهام رو رنگ کنم و از هیجان نتیجه‌ش بالا و پایین نپرم ولی خب، هست دیگه. فکر نمی‌کنم زندگی رو بشه کاریش کرد.

· ۱۸ نوامبر
کاملاً مشخصه این اواخر درگیر نگه داشتن شوق زندگی‌ام.
Forwarded from پوست.
heather.
هزار و یک خوشبو کننده از فرق سر تا نوک پا ولی در انتها بوی گند گمشدگی می‌‌دم. نمی‌دونم چه خبره. گُمم. خوش می‌گذره بهم اما یک چیزی می‌لنگه اینجا. یک چیزی کمه و به جای لذت بردن از ثانیه ها کل وجودم درگیر اون تیکه پازل گمشده‌ست. هزار تکه ی چشم نواز رو می فروشم به اون بند انگشتیِ حقیر چون جایی از ذهنم ثبت شده که "دل نبند به این ولوم زیادِ خوشحالیت" و منزجرم از این مدارک. متاسفانه اثبات شده‌ست اما من دوست دارم گول زدن خودم رو. ترجیح می‌دم همیشه سگ دو بزنم برای آخرین تیکه پازلم ولی صبر کن ببینم. اصلاً اون بیرون چیزی هست یا من دارم فرار می‌کنم؟

· ۴ دسامبر
نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه
گیلتی پلرژم احتمالاً دوست داشتن آدم‌هاست. بله لزوماً پاک و منزه نیستن اما کی نیاز به پاک بودن چیزی برای دوست داشتنش داره. نمی‌شه برق چشم‌هام رو‌ موقع ارتباط گرفتن نادیده گرفت. می‌میرم تا بدونم تو چی تجربه کردی بین این سال‌ها. درد داشت؟ ساختت؟ بهت اضافه کرد؟ مثل چاشنی‌ای که غذا رو خوشمزه‌تر می‌کنه؟ صدای زیاد روی مغزته؟ از کیک لیمویی خوشت میاد؟ عموماً بداخلاقی؟ خب این‌ها واقعاً جالبن. می‌خوام بدونم، بشنوم، لزوماً نشناسم اما همراه باشم حتی چند ساعتی رو. قلبم ترمیم می‌شه وقتی می‌بینم چطور همه برای زنده موندن تلاش می‌کنیم. انگار توی خونه و زیر یک سقف یک خانواده تلاش می‌کنن باهم آش درست کنن.

· ۱۲ دسامبر
everything's romantic.
"scream letter"
با هر کلمه‌ای که از پوزه‌ دیگران به بیرون پرتاب می‌شه زجر می‌کشم. انگار در حالی که همه چیز رو می‌دونم، هیچی نمی‌دونم. نود درصد جملات یک سری دیتیل اضافی برای مغزمه. شاید جمعاً نمی‌خوام که بشنوم، ترجیح می‌دم مثل عروسک یک‌جا بذارمشون و منحصر به فرد بودن پوستشون رو تحسین کنم چون وقتی شروع به صحبت می‌کنن همه چیز یونیک بودنش رو از دست می‌ده. ناراحت کننده‌ست که انسان بیشتر اوقات جسارتِ ابراز خودِ زننده‌اش رو نداره. بهتر بگم، "خود" بدون ادویه‌ش رو. منظورم اینه که خب، چرا تبلیغ می‌کنی خودت رو؟ کی اهمیت می‌ده که چقدر خفن به نظر می‌رسی. واقعاً شنونده خوبی نیستم برای پُز دادن‌ و عاقل بازی‌های این و اون. ترجیح می‌دم بریزن سر همدیگه و تیکه‌ گوشت‌ِ هم‌دیگه رو به دندون بکشن چون احتمالاً زننده بودنِ بکر بهتر از چشم اندازهای تصنعی با رنگ افزودنی ئه.

· ۵ سپتامبر، عصبانی
dirty dirty.
snowman.