ابوتراب خسروی در حال اعلام نامِ رمان برگزیده نهمین جایزه جلال @ehsanname
و ... محمدرضا بایرامی، نویسنده رمان «لمیزرع»، برنده عنوان بهترین رمانِ سال در نهمین دوره جایزه جلال @ehsanname
Audio
🎼 برای سالگرد عملیات کربلای۴ و شهادت ۱۷۵ غواص بشنویم: قطعه «دفاع از شط» با ترانه #حامد_عسکری، صدای غلامرضا صنعتگر و آهنگسازی محمدرضا چراغعلی @ehsanname
Forwarded from Deleted Channel
📝 یادداشت احسان رضایی برای شهدای غواص منتشر شده در همشهری جوان
@h_javan
قبلا در سوالات صفحه آخر مجله، سوالی هم بود که میپرسید دوست داری چطوری بمیری؟ آن موقع فکر کرده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که دوست دارم به ضرب گلوله بمیرم، آن هم نه اینطوریکه تیر به سر یا قلبم بخورد که درجا کشته بشوم، بلکه یک جایی مثل شریان پا که هم کار را تمام کند و هم فرصت و مهلتی باشد تا در آن نفسهای آخر به لحظات عاشقانه عمرم فکر کنم و با این یادهای عزیز بمیرم. فکرش را که میکردم به نظرم این، مرگ عاشقانه و خوبی میآمد. احتمالا باز هم همین فکر را میکردم، اگر خبر آن ۱۷۵ غواص را نشنیده بودم. در متن خبر نوشته بود که خیلی از این غواصها حتی یک گلوله هم نخورده بودند و آنجا بود که متوجه شدم بدون گلوله یا چاقو خوردن هم میشود مرگی باشکوه و درخور داشت. اتفاقا اینطوری عاشقانهتر هم بوده. فکرش را بکن. توی آن گودال مرگ، دستبسته، همراه برادرانت نشستهای و لودر را میبینی که دارد میآید به سمتت و خاکها را میریزد روی سرت. خب، میتوانی بلند شوی، بگویی من با اینها نیستم، بگویی هرچی دلتان بخواهد اطلاعات میدهم، اصلا شعار بدهی به نفعشان، کسی هم یقهات را نمیگیرد و اعتراض نمیکند. اگر اعتراض هم بکند، بیخود میکند. او که آنجا نبوده است، او که ندیده است برادرهایت را دارند جلوی چشمت خفه میکنند، او که درک نمیکند مزه خاک توی دهن یعنی چی. نه، هیچ کس هم اعتراض نمیکرده اگر یک نفرشان بلند میشده و میزده زیر همه چیز. توقعی نداشتیم که ازشان. رفته بودند عملیات کرده بودند و حالا توی تله دشمن گیر افتاده بودند. تا همینجایش هم با جانشان بازی کرده بودند. آرزوها و امیدهایشان را گذاشته بودند پشت سرشان و رفته بودند. تا همینجایش هم ما به آنها بدهکار بودیم، نه آنها. اما آن ۱۷۵ غواص عاشقتر از این حرفها بودهاند انگار، این حساب و کتابها را نکردهاند و دم نزدهاند و مثل مرد سرشان را بالا نگه داشتهاند تا خاکها آوار بشود رویشان. بعد کمکم آن پایین نفس کشیدن سخت شده و به جای هوا، خاک رفته توی دهن و دماغشان و آن آخرین حرفها و نجواهایی هم که با هم داشتند تمام شده و... تازه این را داشته باشید که در عملیات کربلای۴ که این غواصها به شهادت رسیدند، از قبل بو برده بودند که عملیات لو رفته است. در کتاب «نورالدین پسر ایران» اشارات فراوانی هست که ضمن آماده شدن برای عملیات، میدانستهاند که دشمن هم دارد برای دفاع آماده میشود. با وجود این علم و آگاهی بوده که باز هم رفتند و باز هم توی آن گودال پا پس نکشیدند و جا نزدند. شما را به خدا داستانی از این عاشقانهتر سراغ دارید؟ من خودم به چشم دیده بودم این صحنه را که پیرمرد همانطور که داشت آرام و با لهجه محلیاش صحبت میکرد، وسط حرفهایش هم گفته بود: «... میگویند جبههها خلوت شده است، جوانها بروید...» و این «بروید»ش با حرکت دست همراه بود که یک مقدار دستش را از لبه صندلی آورد بالا و انگشتهایش را تکان داد و بعد به خاطر همین حرکت کوچک دست، فردایش مسابقه «گل کوچیک» محله ما خلوت شد و ما بچهسالها که باید میایستادیم بیرون تا به عنوان یار کمکی برویم توی بازی، شدیم بازیکن ثابت. اما باور کنید حتی دیدن آن صحنهها هم برای درک عظمت و شکوه این قصه، بس نیست. شوخی که نیست، پای جان در میان بوده، آن هم نه یک نفر و دو نفر، ۱۷۵ نفر. ۱۷۵ زندگی. ۱۷۵ جوانی. ۱۷۵ زندگی در پیش رو. ۱۷۵ نقشه و آرزو و خیال توی سر... یعنی آن عشق چقدر بزرگ بوده که در برابر میل به زندگی ۱۷۵ جوان کم نیاورده؟ گفت: «بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در/ الا شهید عشق به تیر از کمان دوست.»
#کربلای4 #شهدای_غواص #دست_بسته
@h_javan
@h_javan
قبلا در سوالات صفحه آخر مجله، سوالی هم بود که میپرسید دوست داری چطوری بمیری؟ آن موقع فکر کرده بودم و به این نتیجه رسیده بودم که دوست دارم به ضرب گلوله بمیرم، آن هم نه اینطوریکه تیر به سر یا قلبم بخورد که درجا کشته بشوم، بلکه یک جایی مثل شریان پا که هم کار را تمام کند و هم فرصت و مهلتی باشد تا در آن نفسهای آخر به لحظات عاشقانه عمرم فکر کنم و با این یادهای عزیز بمیرم. فکرش را که میکردم به نظرم این، مرگ عاشقانه و خوبی میآمد. احتمالا باز هم همین فکر را میکردم، اگر خبر آن ۱۷۵ غواص را نشنیده بودم. در متن خبر نوشته بود که خیلی از این غواصها حتی یک گلوله هم نخورده بودند و آنجا بود که متوجه شدم بدون گلوله یا چاقو خوردن هم میشود مرگی باشکوه و درخور داشت. اتفاقا اینطوری عاشقانهتر هم بوده. فکرش را بکن. توی آن گودال مرگ، دستبسته، همراه برادرانت نشستهای و لودر را میبینی که دارد میآید به سمتت و خاکها را میریزد روی سرت. خب، میتوانی بلند شوی، بگویی من با اینها نیستم، بگویی هرچی دلتان بخواهد اطلاعات میدهم، اصلا شعار بدهی به نفعشان، کسی هم یقهات را نمیگیرد و اعتراض نمیکند. اگر اعتراض هم بکند، بیخود میکند. او که آنجا نبوده است، او که ندیده است برادرهایت را دارند جلوی چشمت خفه میکنند، او که درک نمیکند مزه خاک توی دهن یعنی چی. نه، هیچ کس هم اعتراض نمیکرده اگر یک نفرشان بلند میشده و میزده زیر همه چیز. توقعی نداشتیم که ازشان. رفته بودند عملیات کرده بودند و حالا توی تله دشمن گیر افتاده بودند. تا همینجایش هم با جانشان بازی کرده بودند. آرزوها و امیدهایشان را گذاشته بودند پشت سرشان و رفته بودند. تا همینجایش هم ما به آنها بدهکار بودیم، نه آنها. اما آن ۱۷۵ غواص عاشقتر از این حرفها بودهاند انگار، این حساب و کتابها را نکردهاند و دم نزدهاند و مثل مرد سرشان را بالا نگه داشتهاند تا خاکها آوار بشود رویشان. بعد کمکم آن پایین نفس کشیدن سخت شده و به جای هوا، خاک رفته توی دهن و دماغشان و آن آخرین حرفها و نجواهایی هم که با هم داشتند تمام شده و... تازه این را داشته باشید که در عملیات کربلای۴ که این غواصها به شهادت رسیدند، از قبل بو برده بودند که عملیات لو رفته است. در کتاب «نورالدین پسر ایران» اشارات فراوانی هست که ضمن آماده شدن برای عملیات، میدانستهاند که دشمن هم دارد برای دفاع آماده میشود. با وجود این علم و آگاهی بوده که باز هم رفتند و باز هم توی آن گودال پا پس نکشیدند و جا نزدند. شما را به خدا داستانی از این عاشقانهتر سراغ دارید؟ من خودم به چشم دیده بودم این صحنه را که پیرمرد همانطور که داشت آرام و با لهجه محلیاش صحبت میکرد، وسط حرفهایش هم گفته بود: «... میگویند جبههها خلوت شده است، جوانها بروید...» و این «بروید»ش با حرکت دست همراه بود که یک مقدار دستش را از لبه صندلی آورد بالا و انگشتهایش را تکان داد و بعد به خاطر همین حرکت کوچک دست، فردایش مسابقه «گل کوچیک» محله ما خلوت شد و ما بچهسالها که باید میایستادیم بیرون تا به عنوان یار کمکی برویم توی بازی، شدیم بازیکن ثابت. اما باور کنید حتی دیدن آن صحنهها هم برای درک عظمت و شکوه این قصه، بس نیست. شوخی که نیست، پای جان در میان بوده، آن هم نه یک نفر و دو نفر، ۱۷۵ نفر. ۱۷۵ زندگی. ۱۷۵ جوانی. ۱۷۵ زندگی در پیش رو. ۱۷۵ نقشه و آرزو و خیال توی سر... یعنی آن عشق چقدر بزرگ بوده که در برابر میل به زندگی ۱۷۵ جوان کم نیاورده؟ گفت: «بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در/ الا شهید عشق به تیر از کمان دوست.»
#کربلای4 #شهدای_غواص #دست_بسته
@h_javan
Forwarded from احساننامه
bebar ey baroon bebar
Shajarian
زیر این باران شدید، چی گوش بدهیم جز «ببار ای بارون ببار ...»؟ صدای شجریان و ترانه علی معلم دامغانی، روی موسیقی فولکلور شمال خراسان @ehsanname
از روزنامههای امروز صبح، «صبح نو» و «زمان» عکسِ یکشان را به جایزه جلال و یک نویسنده (به ترتیب: بایرامی و امیرخانی) اختصاص دادند @ehsanname
Forwarded from يك حامد عسكری معمولی
#غم_نامه_بم
▪️حامد عسکری
الهی غربت ساقی نبینی
الهی درد مشتاقی نبینی
الهی که بالای اسم نگارت
بمیری و هو الباقی نبینی
دلم از غربت بم چاک چاکه
زمین از تلخی بغضم هلاکه
بگردم سر به سر ویرونیه های
گلو بند نگارم زیر خاکه
غمم اندازهی یک کهکشونه
طفیل چشمم ابر آسمونه
از اون روزی که بم زیر و زبر شد
همیشه تو دلم خرما پزونه
از او ارگی که تو تاریخ مایه
فقط مشتی گل و آجر به جایه!
نه بارویی نه برجی مونده حالا
بگن آغا محمد خان بیایه!
دو چشمونت پیاله پُر زمی بی
دو زلفونت خراج مُلک ری بی
طلوعت توی نارنجای خرداد
غروبت صبح جمعه پنج دی بی
✅با کانال دوهفته نامه توتم به روز باشید
https://telegram.me/joinchat/BApf_z1hCb0WgjggzgKHDw
▪️حامد عسکری
الهی غربت ساقی نبینی
الهی درد مشتاقی نبینی
الهی که بالای اسم نگارت
بمیری و هو الباقی نبینی
دلم از غربت بم چاک چاکه
زمین از تلخی بغضم هلاکه
بگردم سر به سر ویرونیه های
گلو بند نگارم زیر خاکه
غمم اندازهی یک کهکشونه
طفیل چشمم ابر آسمونه
از اون روزی که بم زیر و زبر شد
همیشه تو دلم خرما پزونه
از او ارگی که تو تاریخ مایه
فقط مشتی گل و آجر به جایه!
نه بارویی نه برجی مونده حالا
بگن آغا محمد خان بیایه!
دو چشمونت پیاله پُر زمی بی
دو زلفونت خراج مُلک ری بی
طلوعت توی نارنجای خرداد
غروبت صبح جمعه پنج دی بی
✅با کانال دوهفته نامه توتم به روز باشید
https://telegram.me/joinchat/BApf_z1hCb0WgjggzgKHDw
◀️ رستم: تو که بدین خُردی رستم را میآزمایی بگو نام چهار بُن شنیدهای؟
سیاوش: آب و باد و خاک و آتش!
رستم: کدام چیرهترند؟
سیاوش: هر دم یکى؛ چون تشنهاى آب، چون خونت بریزند خاک، چون درگذرى باد، و چون دلت بسوزند آتش...
📌«سیاوشخوانی»، بهرام بیضایی، ۱۳۷۵، صفحه ۴۳
#برچیده_ها
سیاوش: آب و باد و خاک و آتش!
رستم: کدام چیرهترند؟
سیاوش: هر دم یکى؛ چون تشنهاى آب، چون خونت بریزند خاک، چون درگذرى باد، و چون دلت بسوزند آتش...
📌«سیاوشخوانی»، بهرام بیضایی، ۱۳۷۵، صفحه ۴۳
#برچیده_ها
ششم دی، سالروز انتشار اولین شماره «کیهان بچهها»ست. این تصویر از تحریریه این مجله در انتهای دهه شصت است. امیرحسین فردی، سردبیر مجله در مرکز و شکوه قاسمنیا و احمد غلامی در ردیف اول حاضرند @ehsanname
📙 عجایب بازار کتاب ایران، یکی دوتا نیست. اخیراً سایت راهک، کتابشناسی یک مترجم جوان را منتشر کرده که ظرف پنج سال، ۹۷ عنوان ترجمه چاپ کرده است. این فهرست جالب را میتوانید در همان سایت بخوانید، اینجا توضیحاتی را که بر این فهرست نوشتهاند بازنشر میکنیم، با این اطلاعِ اضافه که همه این کتابها توسط دو نشر منتشر شدهاند. گزارشی قدیمی از یک نمونه مشابه را هم در پست بعدی بخوانید.
@ehsanname
... آنچه در ادامه میآید کتابشناسی آثار مترجمی است بهنام مرضیه خسروی (متولد ۱۳۶۲ ش) که پدیده نشر ماست. تمام ۹۷ اثری که نامشان در زیر آمده در پنج سال گذشته (از ۱۳۹۰ تا امروز) منتشر شدهاند [سهم هر کتاب اندکی کمتر از ۳ هفته است] یا در این دوره مشخصاتشان در سایت کتابخانه ملی ثبت شده و منطقاً باید منتشر بشوند. از روی تعداد صفحات هرکدام از این کتابها میشود حدس زد مترجم نسخه اصلی را ترجمه کرده، نه نسخه خلاصهشده را. خانم خسروی مرزهای مطالعات ترجمه را یکتنه فراختر کردهاند، سرعت را معنای عمیق بخشیدهاند و آن را بازتعریف کردهاند و درک تازهای از مفهوم پراکندهکاری به دست دادهاند: از لنین تا لارنس، از تروتسکی تا تامس مور، از شارلوت برونته تا افلاطون، از داروین تا پاموک، از اشتاینبک تا بورخس، از فیلیپ راث تا موراکامی، از شوپنهاور تا سِنِکا، از جویس تا بنیامین، از بکت تا فاکنر، از مارک تواین تا سوزان ابوالهواء ــ هر سلیقهای اثری باب دندانش در اینجا مییابد. بنابر تصاعد هندسی یا حسابی، حتی در زمان نوشتن همین چند خط، دستکم یک کتاب باید به این مجموعه اضافه شده باشد. جا دارد اعلام کنیم این مطلب لحظهبهلحظه بهروز خواهد شد👇
http://raahak.com/?p=11322
@ehsanname
... آنچه در ادامه میآید کتابشناسی آثار مترجمی است بهنام مرضیه خسروی (متولد ۱۳۶۲ ش) که پدیده نشر ماست. تمام ۹۷ اثری که نامشان در زیر آمده در پنج سال گذشته (از ۱۳۹۰ تا امروز) منتشر شدهاند [سهم هر کتاب اندکی کمتر از ۳ هفته است] یا در این دوره مشخصاتشان در سایت کتابخانه ملی ثبت شده و منطقاً باید منتشر بشوند. از روی تعداد صفحات هرکدام از این کتابها میشود حدس زد مترجم نسخه اصلی را ترجمه کرده، نه نسخه خلاصهشده را. خانم خسروی مرزهای مطالعات ترجمه را یکتنه فراختر کردهاند، سرعت را معنای عمیق بخشیدهاند و آن را بازتعریف کردهاند و درک تازهای از مفهوم پراکندهکاری به دست دادهاند: از لنین تا لارنس، از تروتسکی تا تامس مور، از شارلوت برونته تا افلاطون، از داروین تا پاموک، از اشتاینبک تا بورخس، از فیلیپ راث تا موراکامی، از شوپنهاور تا سِنِکا، از جویس تا بنیامین، از بکت تا فاکنر، از مارک تواین تا سوزان ابوالهواء ــ هر سلیقهای اثری باب دندانش در اینجا مییابد. بنابر تصاعد هندسی یا حسابی، حتی در زمان نوشتن همین چند خط، دستکم یک کتاب باید به این مجموعه اضافه شده باشد. جا دارد اعلام کنیم این مطلب لحظهبهلحظه بهروز خواهد شد👇
http://raahak.com/?p=11322
📙 گزارش سال گذشته هفتهنامه «تماشاگران امروز» (شماره ۸۱) درباره پدیدههای ترجمه کتاب @ehsanname
دنیا فنیزاده در ۴۹سالگی و بر اثر سرطان عضلات دست درگذشت. فلک با پدرش هم کجرفتاری کرد، که در ۴۲سالگی و از کزاز درگذشت. این گزارش «کیهان» ۵ اسفند ۱۳۵۸ از تشییع پرویز فنیزاده است @ehsanname
دنیا فنیزاده، عروسکگردان کلاه قرمزی و مرضیه محبوب، عروسکگردان پسرخاله، سال ۷۳ در پشت صحنه فیلم سینمایی «کلاهقرمزی و پسرخاله» @ehsanname
«گتسبی بزرگ» در ایران اولین بار در ١٣٤٤ با عنوان «طلا و خاکستر» ترجمه شد. اینجا طرح جلدهای مختلف چهار ترجمه این رمان را میبینید - از اینستاگرام اسدالله امرایی @ehsanname
Parandeh Mordanist
Pooran Farrokhzad
«پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنی است» شعر #فروغ_فرخزاد با صدای خواهرش پوران فرخزاد که امروز درگذشت @ehsanname
🔹آشنایی با خاندان گلاس، قهرمان داستانهای کوتاه جی. دی. سلینجر، به مناسبت سالروز تولد آقای نویسنده، به نقل از شماره ۵۱ هفتهنامه «همشهری جوان» @ehsanname
احساننامه
ششم دی، سالروز انتشار اولین شماره «کیهان بچهها»ست. این تصویر از تحریریه این مجله در انتهای دهه شصت است. امیرحسین فردی، سردبیر مجله در مرکز و شکوه قاسمنیا و احمد غلامی در ردیف اول حاضرند @ehsanname
سهشنبههای آبیِ ماه
احسان رضایی
@ehsanname
راستش خودم هم دقیق نمیدانم این علاقه به مجله و کتاب از کجا آمد و از کی ما را گرفتار کرد. شاید از همان اوایل بچگی بود، وقتی که هنوز بلد نبودم چیزی را بخوانم. عصرها سکهای میداندد به من یا برادرم که برویم و از دکه سر کوچه برای پدرمان روزنامه بگیریم. گفته بودند از مسیر مستقیم جای دیگری نرویم. آنطوری روزنامه دیر به خانه میرسید. گفته بودند روزنامه را از کنارهها و عمودی دست نگیریم. آنطوری روزنامه به زمین کشیده میشد. گفته بودند روی صفحات روزنامه ندویم. آنطوری روزنامه خراب میشود. شاید همین آداب خرید روزنامه عصرگاهی بود که احترام به خواندنیها را توی ذهنمان نشاند. دلمان میخواست ما هم زودتر برویم مدرسه و یاد بگیریم چطوری باید معنای چیزهای سیاه روی آن صفحات بزرگ را بفهمیم. برای ما ولی بیشتر از صفحات سیاه روزنامه، چیز دیگری جالب از آب درآمد. در جریان همین رفتنهای عصرانه به دکه سر کوچه بود که کشفش کردیم. چیزی بود که برای خود ما بود. هر سهشنبه از مدرسه که به خانه برمیگشتیم، ناهاررا خورده و نخورده میدویدیم سمت کیوسک. هنوز تا رسیدن روزنامه عصر خیلی مانده بود که جلوی دکه روزنامهفروشی بودیم. گاهی چند بار این مسیر را میرفتیم و میآمدیم تا مجله ما همراه با روزنامه بزرگترها برسد و پل توجیبیمان را که تمام هفته جلوی خودمان را برای خرج کردنش گرفته بودیم، بدهیم و آن مجله کوچک را بگیریم. «کیهان بچهها» اولین جایی بود که تب خواندن را به جان ما انداخت. تویش همه جور چیزی پیدا میشد. از جدول و سرگرمی بگیر تا اخبار مدرسهها و اردوهای دانشآموزی (یادم هست اولین بار امیرحسین مدرس را توی یکی از همین گزارشها معرفی کرده بودند)، از عکس شاگرد اولهای مدارس مختلف (که مقایسه میکردیم کی، چه معدلی آورده؟) تا معرفی داستاننویسها و تصویرگرهای کودک، ... اما بین همه اینها، بهترین بخشش داستانهای دنبالهدارش بود که بعضیهایشان هم در قالب داستان مصور و کمیک ارایه شده بود (ماجراهای لورل و هاردیِ مصور را یادم هست). این داستانها، از نویسندگان مختلف و در قالبهای مختلف بودند (مثلا یک داستان دنبالهدار بود درباره ترس اهالی دهکده از موجودی به نام «یک سر و دو گوش» که توی حمام ده قایم شده بود و در آن عوالم کودکی واقعا وحشتناک بود) و اولین مواجهه نسل من، با ادبیات. بعدها خیلی چیزهای دیگر آمدند و این علاقه را عمیق کردند و شکل دادند، تلویزیون کارتونهایی میداد که میگفتند از شاهکارهای ادبی است، بعضی معلمها مدرسه ذوقش را داشتند که چند کلمهای خارج از درسِ کتاب بگویند، «سروش نوجوان» آمد که قیصر امینپور منتشرش میکرد، ... اما این «کیهان بچهها» بود که برای اولین بار مزه داستانخواندن را به ما نشان داد. مزهای که هنوز هم زیر زبان نسل من مانده و حتی آوردن اسم «کیهان بچهها» دهانها را شیرین میکند. توی هفتهای که گذشت، سالگرد انتشار «کیهان بچهها» (ششم دی) هم بود و این مجله محبوب، ۶۰ساله شد. حیفم آمد که یادی از «کیهان بچهها» و سردبیر معروفش در همه کودکی یک نسل، یعنی خدابیامرز امیرحسین فردی نکنم. او بود که برای یک نسل قصه گفت و مجلهشان را زنده و سرحال نگه داشت. خدا کند که نسلهای بعدی هم این شانس را بیاورند که فردیهایی برایشان پیدا شود. آن وقت است که آنها هم بدون اینکه بدانند، علاقه به مجله و کتاب سراغشان میآید و گرفتارشان میکند.
پ.ن: هفته گذشته (اول دی) سالگرد تولد خود «همشهری جوان» هم بود، یعنی ممکن است نیم قرن بعد هم کسانی درباره ما یادداشت بنویسند؟
📌یادداشت در شماره ۵۸۵ «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
راستش خودم هم دقیق نمیدانم این علاقه به مجله و کتاب از کجا آمد و از کی ما را گرفتار کرد. شاید از همان اوایل بچگی بود، وقتی که هنوز بلد نبودم چیزی را بخوانم. عصرها سکهای میداندد به من یا برادرم که برویم و از دکه سر کوچه برای پدرمان روزنامه بگیریم. گفته بودند از مسیر مستقیم جای دیگری نرویم. آنطوری روزنامه دیر به خانه میرسید. گفته بودند روزنامه را از کنارهها و عمودی دست نگیریم. آنطوری روزنامه به زمین کشیده میشد. گفته بودند روی صفحات روزنامه ندویم. آنطوری روزنامه خراب میشود. شاید همین آداب خرید روزنامه عصرگاهی بود که احترام به خواندنیها را توی ذهنمان نشاند. دلمان میخواست ما هم زودتر برویم مدرسه و یاد بگیریم چطوری باید معنای چیزهای سیاه روی آن صفحات بزرگ را بفهمیم. برای ما ولی بیشتر از صفحات سیاه روزنامه، چیز دیگری جالب از آب درآمد. در جریان همین رفتنهای عصرانه به دکه سر کوچه بود که کشفش کردیم. چیزی بود که برای خود ما بود. هر سهشنبه از مدرسه که به خانه برمیگشتیم، ناهاررا خورده و نخورده میدویدیم سمت کیوسک. هنوز تا رسیدن روزنامه عصر خیلی مانده بود که جلوی دکه روزنامهفروشی بودیم. گاهی چند بار این مسیر را میرفتیم و میآمدیم تا مجله ما همراه با روزنامه بزرگترها برسد و پل توجیبیمان را که تمام هفته جلوی خودمان را برای خرج کردنش گرفته بودیم، بدهیم و آن مجله کوچک را بگیریم. «کیهان بچهها» اولین جایی بود که تب خواندن را به جان ما انداخت. تویش همه جور چیزی پیدا میشد. از جدول و سرگرمی بگیر تا اخبار مدرسهها و اردوهای دانشآموزی (یادم هست اولین بار امیرحسین مدرس را توی یکی از همین گزارشها معرفی کرده بودند)، از عکس شاگرد اولهای مدارس مختلف (که مقایسه میکردیم کی، چه معدلی آورده؟) تا معرفی داستاننویسها و تصویرگرهای کودک، ... اما بین همه اینها، بهترین بخشش داستانهای دنبالهدارش بود که بعضیهایشان هم در قالب داستان مصور و کمیک ارایه شده بود (ماجراهای لورل و هاردیِ مصور را یادم هست). این داستانها، از نویسندگان مختلف و در قالبهای مختلف بودند (مثلا یک داستان دنبالهدار بود درباره ترس اهالی دهکده از موجودی به نام «یک سر و دو گوش» که توی حمام ده قایم شده بود و در آن عوالم کودکی واقعا وحشتناک بود) و اولین مواجهه نسل من، با ادبیات. بعدها خیلی چیزهای دیگر آمدند و این علاقه را عمیق کردند و شکل دادند، تلویزیون کارتونهایی میداد که میگفتند از شاهکارهای ادبی است، بعضی معلمها مدرسه ذوقش را داشتند که چند کلمهای خارج از درسِ کتاب بگویند، «سروش نوجوان» آمد که قیصر امینپور منتشرش میکرد، ... اما این «کیهان بچهها» بود که برای اولین بار مزه داستانخواندن را به ما نشان داد. مزهای که هنوز هم زیر زبان نسل من مانده و حتی آوردن اسم «کیهان بچهها» دهانها را شیرین میکند. توی هفتهای که گذشت، سالگرد انتشار «کیهان بچهها» (ششم دی) هم بود و این مجله محبوب، ۶۰ساله شد. حیفم آمد که یادی از «کیهان بچهها» و سردبیر معروفش در همه کودکی یک نسل، یعنی خدابیامرز امیرحسین فردی نکنم. او بود که برای یک نسل قصه گفت و مجلهشان را زنده و سرحال نگه داشت. خدا کند که نسلهای بعدی هم این شانس را بیاورند که فردیهایی برایشان پیدا شود. آن وقت است که آنها هم بدون اینکه بدانند، علاقه به مجله و کتاب سراغشان میآید و گرفتارشان میکند.
پ.ن: هفته گذشته (اول دی) سالگرد تولد خود «همشهری جوان» هم بود، یعنی ممکن است نیم قرن بعد هم کسانی درباره ما یادداشت بنویسند؟
📌یادداشت در شماره ۵۸۵ «همشهری جوان»
یادداشتی برای تولد سرآلکس فرگوسن که پنج سال پیش و بعد از فینال جام قهرمانان اروپا ۲۰۱۱ در شماره ۳۱۳ «همشهری جوان» منتشر شده بود @ehsanname
ویلیام تروِر، هارپر لی، اومبرتو اِکو (بالا)، لئونارد کوهن، ادوارد آلبی و داریو فو (پایین)، شش قصهگویی که در ۲۰۱۶ ماندند و سال نو میلادی از روایتهایشان محروم ماند @ehsanname
احساننامه
کوچه حاجنایب در خیابان ناصرخسرو از قدیمیترین راستههای کتاب تهران است. مسجدجامعی در کتابگردی به این کوچه رفته و مهمان کتابفروشیِ حجتالاسلام چیتچیان، پدرِ وزیر نیرو است عکس از کانال @ketabgardi95
عکس یک روزنامه «شهروند امروز» از یک کتابفروشی: انتشارات مرتضوی در کوچه حاجنایب که متعلق به پدرِ ۹۳ساله وزیر نیرو است @ehsanname
گاردین - بندیکت کامبربچ (بازیگر نقش شرلوک هلمز) و آرتور کانندویل (نویسنده شرلوک هلمز) یک جد مشترک قرن چهاردهمی دارند و باهم فامیل هستند. فصل چهارم سریال «شرلوک» با بازی کامبربچ امشب میآید @ehsanname