Forwarded from رسول جعفریان
مجله تذکر، از سال 1301ش. اخلاقی، ادبی و اجتماعی. زیرش نوشته: دیانتی را برداشتیم تا گیر هیئت ممیزه علمیه وزارت معارف نیفتیم.
@jafarian1964
@jafarian1964
🔸بعضی جریانهای مذهبی سنتی، حتی حاضر نیستند اسم دکتر شریعتی را بیاورند. نمونهاش هیات قائمیه تهران که خیابان شریعتی را هنوز جاده قدیم شمیران صدا میکنند
@ehsanname
از اینستاگرام احسان ناظمبکایی
@ehsanname
از اینستاگرام احسان ناظمبکایی
Forwarded from ترجمان علوم انسانى
چکیده: تابستان ۱۹۲۳، جاسوسی از شوروی به شکلگیری کتابخانۀ اندیشکدهای جدید در فرانکفورت کمک کرد. ماجرای این اندیشکده عجیبوغریب بود: به پژوهش مارکسیستی اختصاص داشت، بودجهاش را فردی سرمایهدار میداد و ساختمانش را یکی از نازیها تخصیص داده بود. این مؤسسه، جمعی از ستارگان نظریهپردازی چپ را در خود جای داده بود: والتر بنیامین، تئودور آدورنو، هربرت مارکوزه و دیگران. کتاب «هتل بزرگ پرتگاه» شرح این ماجرای عجیب است.
مطالب پرونده را در لینک زیر بخوانید:
http://tarjomaan.com/vdcd.z0j2yt09zg46.t2yabmyfm,.html
@tarjomaanweb
مطالب پرونده را در لینک زیر بخوانید:
http://tarjomaan.com/vdcd.z0j2yt09zg46.t2yabmyfm,.html
@tarjomaanweb
Rostam o Sohrab
🎧 دیدار رستم و تهمینه: بخشی از کتاب صوتی «رستم و سهراب». با صدای ابوالحسن تهامی (راوی)، چنگیز جلیلوند (رستم) و مریم شیرزاد (تهمینه)
@ehsanname
دانلود از نوار👈 goo.gl/boV4Ae
@ehsanname
دانلود از نوار👈 goo.gl/boV4Ae
✍️ منتقدی که از نقدهایش دود بلند میشود
@ehsanname
معروفترین منتقد ادبی جهان از کارش استعفا داد. میچیکو کاکوتانی (Michiko Kakutani) منتقد ژاپنیتبار روزنامه «نیویورک تایمز» بعد ۳۴ سال از بخش ادبی روزنامه استعفا داد تا وقتش را صرف نوشتن آثار خودش کند.
goo.gl/jbRXKa
میچیکو کاکوتانی ۶۲ساله، فرزند یک ریاضیدان ژاپنیِ مهاجر است، در دانشگاه ییل ادبیات انگلیسی خواند، از ۱۹۷۷ کار در نشریات را شروع کرد و از ۱۹۸۳ نقدهای ادبی معروفش در «نیویورک تایمز» را نوشت، نقدهایی که جایزه پولیتزر ۱۹۹۸ را برایش آورد.
اهمیت کاکوتانی در دنیای ادبیات، به اندازه راجر ایبرت در سینماست. در تیتر خبری که «وانیتی فیر» برای خداحافظی او منتشر کرده، از او با عنوان «ترسناکترین چهره در دنیای نشر» یاد شده. نقدهای او میتوانست فروش یک کتاب را تضمین کند، یا برعکس ناشر و نویسنده را به دردسر بیاندازد. سال ۲۰۱۱ کاکوتانی در نقدی مفصل بر رمان «خانم نیکسون» آن بیتی، این نویسنده معروف را بهشدت کوبید. بعد از آن، فروش کتابهای آن بیتی افت کرد و کار به جایی رسید که آن بیتی دچار افسردگی حاد شد. جواب میچیکو کاکوتانی به این حرف که نقد بیرحمانه او باعث این افسردگی شده، ساده و صریح بود: «من درباره ادبیات حرف میزنم. من روانشناس نیستم که آستانه تحمل بیمارم را بسنجم و بعد بنویسم.»
به خاطر همین است که او چندان بین نویسندگان محبوب نیست و جملات تندی دربارهاش میشود پیدا کرد. تندترین حمله را نورمن میلر سال ۲۰۰۵ و در مصاحبه با مجله «رولینگ استونز» کرده که او را فمینیست، آسیایی و بیارزش خواند و گفت: «او درست مثل خلبانهای کامیکازه عمل میکند. مشکل اینجاست که او از نویسندههای مرد سفیدپوست متنفر است. فعلا هم با هواپیمایش قصد جان من را کرده.» سوزان سونتاگ هم نقدهای او را «احمقانه» میخواند و جان آپدایک معتقد بود: «در تمام نقدهای او نوعی نفرت پنهان وجود دارد.»
با این حال کاکوتانی نویسندگان زیادی را هم کشف کرده است. مثلا نقد مثبت میچیکو کاکوتانی روی «زندگی پی»، باعث شد این اولین رمانِ یال مارتل برنده بوکر ۲۰۰۲ شود. کاکوتانی از «بادبادکباز» خالد حسینی حمایت کرد و آلیس مونرو را به عنوان یکی از مهمترین نویسندگان داستان کوتاه در عصر حاضر معرفی کرد. هر کریسمس او به عنوان هدیۀ سال نو به خوانندگان «نیویورک تایمز» کتابهای محبوبش در آن سال را معرفی میکند و فروش کتابهایی که در این فهرست قرار میگیرند خیلی زود بالا میرود. او از کتاب مینویسد و با اوباما هم که مصاحبه میگیرد، فقط از کتاب و ادبیات میپرسد. اینجا را ببینید 👇
https://news.1rj.ru/str/ehsanname/1126
این منتقد بیرحم که میگویند از نوشتهاش دود بلند میشود، علیرغم شهرت فراوان بسیار منزوی است. او در محافل ادبی دیده نمیشود، به دفتر ناشران نمیرود و عکسهای بسیار کمی از او هست. با این حال او آنقدر معروف هست که در سریال معروف «جنسیت و شهر» به او ارجاع داده شود (قسمت ششم از فصل پنجم) و شخصیتهای داستان درباره نقد او روی کتاب دوستشان (سارا جسیکا پارکر) و سختی تلفظِ اسمش حرف بزنند.
@ehsanname
📌برای آشنایی بیشتر با این منتقد مشهور، مقاله او را بخوانید درباره اینکه چرا لازم است رمان «۱۹۸۴» جورج اورول را در دوران بعد از ترامپ خواند؟
hamsayegan.com/history-politics/%DB%B1%DB%B9%DB%B8%DB%B4-%D8%AF%D8%B1-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7/
@ehsanname
معروفترین منتقد ادبی جهان از کارش استعفا داد. میچیکو کاکوتانی (Michiko Kakutani) منتقد ژاپنیتبار روزنامه «نیویورک تایمز» بعد ۳۴ سال از بخش ادبی روزنامه استعفا داد تا وقتش را صرف نوشتن آثار خودش کند.
goo.gl/jbRXKa
میچیکو کاکوتانی ۶۲ساله، فرزند یک ریاضیدان ژاپنیِ مهاجر است، در دانشگاه ییل ادبیات انگلیسی خواند، از ۱۹۷۷ کار در نشریات را شروع کرد و از ۱۹۸۳ نقدهای ادبی معروفش در «نیویورک تایمز» را نوشت، نقدهایی که جایزه پولیتزر ۱۹۹۸ را برایش آورد.
اهمیت کاکوتانی در دنیای ادبیات، به اندازه راجر ایبرت در سینماست. در تیتر خبری که «وانیتی فیر» برای خداحافظی او منتشر کرده، از او با عنوان «ترسناکترین چهره در دنیای نشر» یاد شده. نقدهای او میتوانست فروش یک کتاب را تضمین کند، یا برعکس ناشر و نویسنده را به دردسر بیاندازد. سال ۲۰۱۱ کاکوتانی در نقدی مفصل بر رمان «خانم نیکسون» آن بیتی، این نویسنده معروف را بهشدت کوبید. بعد از آن، فروش کتابهای آن بیتی افت کرد و کار به جایی رسید که آن بیتی دچار افسردگی حاد شد. جواب میچیکو کاکوتانی به این حرف که نقد بیرحمانه او باعث این افسردگی شده، ساده و صریح بود: «من درباره ادبیات حرف میزنم. من روانشناس نیستم که آستانه تحمل بیمارم را بسنجم و بعد بنویسم.»
به خاطر همین است که او چندان بین نویسندگان محبوب نیست و جملات تندی دربارهاش میشود پیدا کرد. تندترین حمله را نورمن میلر سال ۲۰۰۵ و در مصاحبه با مجله «رولینگ استونز» کرده که او را فمینیست، آسیایی و بیارزش خواند و گفت: «او درست مثل خلبانهای کامیکازه عمل میکند. مشکل اینجاست که او از نویسندههای مرد سفیدپوست متنفر است. فعلا هم با هواپیمایش قصد جان من را کرده.» سوزان سونتاگ هم نقدهای او را «احمقانه» میخواند و جان آپدایک معتقد بود: «در تمام نقدهای او نوعی نفرت پنهان وجود دارد.»
با این حال کاکوتانی نویسندگان زیادی را هم کشف کرده است. مثلا نقد مثبت میچیکو کاکوتانی روی «زندگی پی»، باعث شد این اولین رمانِ یال مارتل برنده بوکر ۲۰۰۲ شود. کاکوتانی از «بادبادکباز» خالد حسینی حمایت کرد و آلیس مونرو را به عنوان یکی از مهمترین نویسندگان داستان کوتاه در عصر حاضر معرفی کرد. هر کریسمس او به عنوان هدیۀ سال نو به خوانندگان «نیویورک تایمز» کتابهای محبوبش در آن سال را معرفی میکند و فروش کتابهایی که در این فهرست قرار میگیرند خیلی زود بالا میرود. او از کتاب مینویسد و با اوباما هم که مصاحبه میگیرد، فقط از کتاب و ادبیات میپرسد. اینجا را ببینید 👇
https://news.1rj.ru/str/ehsanname/1126
این منتقد بیرحم که میگویند از نوشتهاش دود بلند میشود، علیرغم شهرت فراوان بسیار منزوی است. او در محافل ادبی دیده نمیشود، به دفتر ناشران نمیرود و عکسهای بسیار کمی از او هست. با این حال او آنقدر معروف هست که در سریال معروف «جنسیت و شهر» به او ارجاع داده شود (قسمت ششم از فصل پنجم) و شخصیتهای داستان درباره نقد او روی کتاب دوستشان (سارا جسیکا پارکر) و سختی تلفظِ اسمش حرف بزنند.
@ehsanname
📌برای آشنایی بیشتر با این منتقد مشهور، مقاله او را بخوانید درباره اینکه چرا لازم است رمان «۱۹۸۴» جورج اورول را در دوران بعد از ترامپ خواند؟
hamsayegan.com/history-politics/%DB%B1%DB%B9%DB%B8%DB%B4-%D8%AF%D8%B1-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7/
احساننامه
لیترری هاب- تشبیه دونالد ترامپ به لرد ولدمورت، همچنان تم رایجی در توئیتر است. اینجا به داستان «هری پاتر و سنگ جادو» و پروفسور کوئیرل، استاد دفاع در برابر جادوی سیاه آن جلد ارجاع شده @ehsanname
🔹تلاش ترامپ برای لغو قانون بیمۀ اوباماکِر با رأی منفی سناتور همحزبش، جان مککین شکست خورد. در توئیتر بحث است که مککین شبیه اسنیپ در «هری پاتر» هست یا نه؟ ارجاعی به مقایسه ترامپ و ولدمورت @ehsanname
◼️ مدیا کاشیگر، نویسنده و مترجم درگذشت. او به دلیل مشکل ریوی از ده روز پیش در بیمارستان بستری بود
@ehsanname
شعر از کتاب «خرده آسمان، انگار هیچ» سروده کلود استبان و ترجمه مدیا کاشیگر
@ehsanname
شعر از کتاب «خرده آسمان، انگار هیچ» سروده کلود استبان و ترجمه مدیا کاشیگر
📌«آنقدر ماندیم تا قدیم شد»
@ehsanname
۷۶ سال پیش (۷ مرداد ۱۳۲۰) در خیابان ری تهران مردی به دنیا آمد که بعدها به یکی از معروفترین چهرههای تاریخ سینمای ایران تبدیل شد. همانطور که تم اصلی فیلمهای مسعود کیمیایی «رفاقت» است، بخش مهمی از زندگی او هم رفاقت است. او با چهرههای بسیاری دوست و رفیق صمیمی بوده، از فرامرز قریبیان و سعید پیردوست که بچه محلش بودند، تا بهروز وثوقی، نعمت حقیقی و اسفندیار منفردزاده که با هم ۱۰ فیلم ساختند، تا آیدین آغداشلو و عباس کیارستمی و پرویز دوایی که همگی با او صمیمیت داشته یا دارند. اینجا و برای سالگرد تولد او، یادداشتی را درباره یکی از قدیمیترین دوستانش، احمدرضا احمدی شاعر بخوانید که هم نموداری از نثر ویژۀ اوست و هم ماجرای بامزهای درباره «ابله» داستایوسکی. این مطلب در هفتهنامه «نگاه پنجشنبه» شماره ۳۶ (۱۶ آذر ۹۱) منتشر شده است:
@ehsanname
«از تو فهمیدم شاعران بازنشسته نمیشوند، احمدرضا. خوب شد هنرپیشه نشدی. بیشتر این شاعران و سینماگران به درد هیأتهای اعزامی میخورند. همیشه از پیرمردهایی که میرقصند بیزار بودیم. روزگاری است که مصرف قلاده زیاد شده. یادم افتاد هیچ وقت در سربازی که بودی لباست مندرس نشد. احمدرضای عزیزم! یادت هست در یک نمایش، یک تئاتر که قرار بوده بازی کنی، تمرین برایت سخت بود. میدانم تا حال هیچ چیزی را تمرین نکردی. خانمی بود که از آن نمایش بیرون آمد و خودش یک نمایش واقعی به راه انداخت. عاشق میشد و دوست داشت همه به نوبت عاشقش باشند. یکی را انتخاب کند و بقیه را با یک بلدی نگه دارد. خشم بسیار از تو داشت، زور میزد تا سرخی... که از شوخیهای تو نخندد. هفتهای دو، سه کتاب زیر بغل داشت و تو میگفتی هر کتابی را که میخواند، عاشق یکی از ما میشود که نزدیک به قهرمان آن کتاب است. روزی رسید که خیلی خندیدیم. از شوخی تو خندید، تو گفتی نوبت من رسیده است. گفتم: از اینکه خندید؟ گفتی: نه... این روزها کتاب «ابله» را میخواند، مرا نزدیک دیده است. بعد از آن رفت... و رفت.
سرباز شدی. در صف، تفنگ را زیر چانهات گذاشتی و با آهی سرد گفتی: امان از این جنگ لعنتی که خانه و پیانوی مستعملم را سوزاند و مرا از لیزا جدا کرد. فرمانده فهمیده بود و جدی کارت ساخته شد. سپاهدانش شدی در یک آبادی. میان دهها آبادی اطراف «بردسیر». که بردسیر یکی از دهها شهر کوچکی بود اطراف کرمان.
کافه نادری، کافه ری، کانون فیلم، سینما، راه رفتن –بیتو- جان نداشت. تنها. انگار که از شهرستانی آمدی و عقب کافه میگردی.
هوای تو را داشتم. نامههایی نوشتیم به هم. گفتم میآیم. صبح از تهران حرکت کردم. غروب به بردسیر رسیدم. شب را در تنها مسافرخانه شهر نخوابیدم. صبح ساعت شش اتوبوسی سوار شدم. در یک جاده کویری میان بندرعباس و... پیاده شدم. شاگرد اتوبوس گفت: آقا! اینجاست. پیاده شدم. اتوبوس رفت. به یک چوب نازک که سر آن مقوایی به چاک چوب وصل بود و اسم دهی را نوشته بود رسیدم. باد میآمد. گونها گلوله میشد و میچرخید. میان بیابان تنها مانده بودم. باد آرامآرام مقوای سر چوب را حرکت میداد، در نیم ساعت که منتظر ماندم یک دور مقوا و چوب چرخید. اگر به دستور چوب و باد میرفتم تو را در پاکستان مییافتم یا در هند. یک لکه سیاه میرفت -چه شعفی!- در دوردست دوچرخهسواری بود، کجا میرفت؟ سراسر بیابان و باد. داد زدم. کتم را کندم و به دست در هوا چرخاندم... نفسم گرفت. تکان دادم. لکه ایستاد. عقب صدا میگشت... دیدم... سمت من سیاهی راه افتاد... نجات پیدا کردم. در یک قدمی ایستاد. نزدیک. روی شیشههای عینکش خاک بود. صورت و موهایش خاک بود. سلام کردم. گفتم به این آبادی میروم. نگاه به چپ کرد و فکر کرد. به راست نگاه کرد. گفت: کوه اول نه، کوه دوم بپیچ به راست. سمت چپ را با دست راست نشانم داد. رفتم... رفتم تا عصر به دهی رسیدم. گفتم: سپاهدانش. گفتند آقای احمدی آبادی دوم، زودتر برو به شب نرسی. رفتم... رفتم تا به آبادی تو رسیدم. از دور یکدیگر را دیدیم... چاه آبی داشتی. یک چراغ لامپا و یک زنبوری. اتاقی تمیز و دوغآبزده و سفید و خنک.
گفتی: یک دختر از این آبادی، عصرها میآید و از این چاه آب میگیرد. بعد از آن من میروم، قناعت میکنم به نگاه در چاه آب. نگاهت کردم، گفتی: ابله را هم نخوانده.
آمدیم تهران. آنقدر ماندیم تا قدیم شد.»
goo.gl/X3CZSV
📸 محمود کلاری (راست)، احمدرضا احمدی و مسعود کیمیایی در دومین جشن دنیای تصویر، ۱۳۷۷
@ehsanname
۷۶ سال پیش (۷ مرداد ۱۳۲۰) در خیابان ری تهران مردی به دنیا آمد که بعدها به یکی از معروفترین چهرههای تاریخ سینمای ایران تبدیل شد. همانطور که تم اصلی فیلمهای مسعود کیمیایی «رفاقت» است، بخش مهمی از زندگی او هم رفاقت است. او با چهرههای بسیاری دوست و رفیق صمیمی بوده، از فرامرز قریبیان و سعید پیردوست که بچه محلش بودند، تا بهروز وثوقی، نعمت حقیقی و اسفندیار منفردزاده که با هم ۱۰ فیلم ساختند، تا آیدین آغداشلو و عباس کیارستمی و پرویز دوایی که همگی با او صمیمیت داشته یا دارند. اینجا و برای سالگرد تولد او، یادداشتی را درباره یکی از قدیمیترین دوستانش، احمدرضا احمدی شاعر بخوانید که هم نموداری از نثر ویژۀ اوست و هم ماجرای بامزهای درباره «ابله» داستایوسکی. این مطلب در هفتهنامه «نگاه پنجشنبه» شماره ۳۶ (۱۶ آذر ۹۱) منتشر شده است:
@ehsanname
«از تو فهمیدم شاعران بازنشسته نمیشوند، احمدرضا. خوب شد هنرپیشه نشدی. بیشتر این شاعران و سینماگران به درد هیأتهای اعزامی میخورند. همیشه از پیرمردهایی که میرقصند بیزار بودیم. روزگاری است که مصرف قلاده زیاد شده. یادم افتاد هیچ وقت در سربازی که بودی لباست مندرس نشد. احمدرضای عزیزم! یادت هست در یک نمایش، یک تئاتر که قرار بوده بازی کنی، تمرین برایت سخت بود. میدانم تا حال هیچ چیزی را تمرین نکردی. خانمی بود که از آن نمایش بیرون آمد و خودش یک نمایش واقعی به راه انداخت. عاشق میشد و دوست داشت همه به نوبت عاشقش باشند. یکی را انتخاب کند و بقیه را با یک بلدی نگه دارد. خشم بسیار از تو داشت، زور میزد تا سرخی... که از شوخیهای تو نخندد. هفتهای دو، سه کتاب زیر بغل داشت و تو میگفتی هر کتابی را که میخواند، عاشق یکی از ما میشود که نزدیک به قهرمان آن کتاب است. روزی رسید که خیلی خندیدیم. از شوخی تو خندید، تو گفتی نوبت من رسیده است. گفتم: از اینکه خندید؟ گفتی: نه... این روزها کتاب «ابله» را میخواند، مرا نزدیک دیده است. بعد از آن رفت... و رفت.
سرباز شدی. در صف، تفنگ را زیر چانهات گذاشتی و با آهی سرد گفتی: امان از این جنگ لعنتی که خانه و پیانوی مستعملم را سوزاند و مرا از لیزا جدا کرد. فرمانده فهمیده بود و جدی کارت ساخته شد. سپاهدانش شدی در یک آبادی. میان دهها آبادی اطراف «بردسیر». که بردسیر یکی از دهها شهر کوچکی بود اطراف کرمان.
کافه نادری، کافه ری، کانون فیلم، سینما، راه رفتن –بیتو- جان نداشت. تنها. انگار که از شهرستانی آمدی و عقب کافه میگردی.
هوای تو را داشتم. نامههایی نوشتیم به هم. گفتم میآیم. صبح از تهران حرکت کردم. غروب به بردسیر رسیدم. شب را در تنها مسافرخانه شهر نخوابیدم. صبح ساعت شش اتوبوسی سوار شدم. در یک جاده کویری میان بندرعباس و... پیاده شدم. شاگرد اتوبوس گفت: آقا! اینجاست. پیاده شدم. اتوبوس رفت. به یک چوب نازک که سر آن مقوایی به چاک چوب وصل بود و اسم دهی را نوشته بود رسیدم. باد میآمد. گونها گلوله میشد و میچرخید. میان بیابان تنها مانده بودم. باد آرامآرام مقوای سر چوب را حرکت میداد، در نیم ساعت که منتظر ماندم یک دور مقوا و چوب چرخید. اگر به دستور چوب و باد میرفتم تو را در پاکستان مییافتم یا در هند. یک لکه سیاه میرفت -چه شعفی!- در دوردست دوچرخهسواری بود، کجا میرفت؟ سراسر بیابان و باد. داد زدم. کتم را کندم و به دست در هوا چرخاندم... نفسم گرفت. تکان دادم. لکه ایستاد. عقب صدا میگشت... دیدم... سمت من سیاهی راه افتاد... نجات پیدا کردم. در یک قدمی ایستاد. نزدیک. روی شیشههای عینکش خاک بود. صورت و موهایش خاک بود. سلام کردم. گفتم به این آبادی میروم. نگاه به چپ کرد و فکر کرد. به راست نگاه کرد. گفت: کوه اول نه، کوه دوم بپیچ به راست. سمت چپ را با دست راست نشانم داد. رفتم... رفتم تا عصر به دهی رسیدم. گفتم: سپاهدانش. گفتند آقای احمدی آبادی دوم، زودتر برو به شب نرسی. رفتم... رفتم تا به آبادی تو رسیدم. از دور یکدیگر را دیدیم... چاه آبی داشتی. یک چراغ لامپا و یک زنبوری. اتاقی تمیز و دوغآبزده و سفید و خنک.
گفتی: یک دختر از این آبادی، عصرها میآید و از این چاه آب میگیرد. بعد از آن من میروم، قناعت میکنم به نگاه در چاه آب. نگاهت کردم، گفتی: ابله را هم نخوانده.
آمدیم تهران. آنقدر ماندیم تا قدیم شد.»
goo.gl/X3CZSV
📸 محمود کلاری (راست)، احمدرضا احمدی و مسعود کیمیایی در دومین جشن دنیای تصویر، ۱۳۷۷
📌میگویند میرزاخانی پیش از روی آوردن به ریاضیات، نویسندگی میکرده. بعید است که فکر کرده باشد رشته سطح پایینتر یا کمتر هنری را انتخاب کرده. او غرق شدنش در ریاضیات را به زبانی که هر نویسندهای تصدیق میکند، بیان کرده: «مثل گم شدن در جنگل و تلاش برای استفاده از هر دانشی که تو را به راهکارهای جدید هدایت میکند و با شانس اینکه راهی به بیرون پیدا کنی.» البته که شانس، همیچن چیزی نیست. این سِرّی است که [جان] کیتس آن را "توانایی منفی" خوانده، اعتماد به اینکه تنها اگر ما جرات کنیم و بدون زودرنجی و تاکید بر تاریکی، خود را وسط معرکه بیندازیم، کار خودش درست میشود - بدون اینکه مطمئن باشیم راهی به بیرون پیدا میکنیم. بهترین نوشتار همینجا اتفاق میافتد؛ ناخواسته، نادانسته، قدردان و متحیّر. منظور ما از خلاقیت دقیقا چنین چشمپوشی از اراده و خواست است. بنابراین، ریاضیدان و هنرمند در یک تاریکی شریک هستند و به یک خدا کرنش میکنند. شاعران هم درست مثل ریاضیدانها در افسوس مرگ میرزاخانی شریک هستند.
@ehsanname
➖بخشی از یادداشت هاوارد جاکوبسن، نویسنده انگلیسی برنده جایزه من بوکر ۲۰۱۰ برای رمان «مسأله فینکلر» (این رمان به فارسی ترجمه نشده است) درباره مریم میرزاخانی. اصل یادداشت او را اینجا بخوانید👇
theguardian.com/science/2017/jul/29/maryam-mirzakhani-great-artist-mathematician-fields-medal-howard-jacobson
ترجمهای از این یادداشت هم اینجاست👇
isna.ir/news/96050804666/
@ehsanname
➖بخشی از یادداشت هاوارد جاکوبسن، نویسنده انگلیسی برنده جایزه من بوکر ۲۰۱۰ برای رمان «مسأله فینکلر» (این رمان به فارسی ترجمه نشده است) درباره مریم میرزاخانی. اصل یادداشت او را اینجا بخوانید👇
theguardian.com/science/2017/jul/29/maryam-mirzakhani-great-artist-mathematician-fields-medal-howard-jacobson
ترجمهای از این یادداشت هم اینجاست👇
isna.ir/news/96050804666/
🗓 ۸ مرداد، روز بزرگداشت سهروردی است. به همین مناسبت ببینید و بخوانید مطلبی را از «همشهری جوان» شماره ۳۶۹: نوشته احسان رضایی با طرحهایی از حسن تبریزی @ehsanname
📸 امروز به کتابخانههای سیار روستاییِ کانون پرورش فکری ۳۱ کتابخانه اضافه شد، برای هر استان یکی. تصویر از مراسم افتتاحیه رسمی در تهران @ehsanname
🖊قلم یادگاری طراحیشده با اسم و امضای آگاتا کریستی در فروشگاه مونبلان. گزارش علی دهباشی درباره مجموعه قلمهای یادگاری نویسندگان بزرگ در اینجا
ilna.ir/fa/tiny/news-516882
ilna.ir/fa/tiny/news-516882
😥کی برای شازده کوچولو گریه کرد؟
@ehsanname
امروز (۳۱ جولای) سالگرد آخرین پرواز آنتون دو سنت اگزوپری، خالق «شازده کوچولو» است که به عنوان سالگرد درگذشت او هم درنظر گرفته میشود. اطلاع غلطی که در فضاهای مجازی درباره اگزوپری زیاد دست به دست میشود، ماجرای مرگ اگزوپری و گریه گزارشگر راديو آلمان در وقت اعلام خبر مرگ خلبان دشمن است. داستانی که میگوید روزی که هواپیمای اگزوپری هدفِ ضدهوایی نازیها قرار گرفته، گوینده رادیو آلمان همچین متنی را خواند: «ساعاتی پیش هواپیماهای دشمن مواضع ما را مورد حمله قرار دادند. در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و چند فروند از هواپیماهای دشمن توسط پدافند خودی منهدم شدند. لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها...» بعد گزارشگر سکوت کرده و بعد از چند ثانیه با بغض ادامه داد: «... خلبان یکی از این هواپیماها، آنتون دو سنت اگزوپری، نویسنده شهیر و خالق داستان شازده کوچولو بود.» چون که آن افسر جوانی که خبر را میخواند، مترجم شازده کوچولو به زبان آلمانی بود.
داستان متاثرکنندهای است، اما متاسفانه واقعیت ندارد. اگزوپری، ۳۱ جولای ۱۹۴۴ برای آخرین بار از باستیا، شهر کوچکی در جزیره کرس فرانسه، پرواز کرد و به احتمال قوی همان روز هواپیمایش سقوط کرد. در این زمان یک سال از انتشار «شازده کوچولو» میگذشت. خودتان میتوانید صفحه ویکیپدیای آلمانیزبان «شازده کوچولو» را ببینید که اولین ترجمه این داستان به زبان آلمانی، در ۱۹۵۰ یعنی شش سال بعد از مرگ اگزوپری و در سوئیس منتشر شده است. مترجم هم کسی به اسم ژوزف لایتگیب (Josef Leitgeb) است که در زمان جنگ جهانی، در اوکراین خدمت میکرده. اما از این مهمتر اینکه، اصلا معمای مرگ اگزوپری تا سالها حل نشده بود که کسی، مترجم یا غیرمترجم او، بخواهد خبرش را اعلام کند. در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ چند غواص و یک ماهیگیر، ادعا کرده بودند تکههای هواپیمایی را در اعماق آب پیدا کردهاند که متعلق به اگزوپری است، اما عاقبت در هفتم آوریل ۲۰۰۴، یعنی شصت سال بعد از ناپدید شدن اگزوپری بود که کارشناسان ارتش فرانسه رسما اعلام کردند قطعات هواپیمای مدل لاکهدلایتینگ P38 را در اعماق ۶۰متری ساحل نزدیک مارسی پیدا کردند و شماره سریال روی دم هواپیما (2734L) متعلق به هواپیمای اگزوپری است.
goo.gl/yUSSEJ
📌از یادداشت احسان رضایی در هفتهنامه «تماشاگران امروز» شماره ۱۰۹
@ehsanname
امروز (۳۱ جولای) سالگرد آخرین پرواز آنتون دو سنت اگزوپری، خالق «شازده کوچولو» است که به عنوان سالگرد درگذشت او هم درنظر گرفته میشود. اطلاع غلطی که در فضاهای مجازی درباره اگزوپری زیاد دست به دست میشود، ماجرای مرگ اگزوپری و گریه گزارشگر راديو آلمان در وقت اعلام خبر مرگ خلبان دشمن است. داستانی که میگوید روزی که هواپیمای اگزوپری هدفِ ضدهوایی نازیها قرار گرفته، گوینده رادیو آلمان همچین متنی را خواند: «ساعاتی پیش هواپیماهای دشمن مواضع ما را مورد حمله قرار دادند. در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و چند فروند از هواپیماهای دشمن توسط پدافند خودی منهدم شدند. لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها...» بعد گزارشگر سکوت کرده و بعد از چند ثانیه با بغض ادامه داد: «... خلبان یکی از این هواپیماها، آنتون دو سنت اگزوپری، نویسنده شهیر و خالق داستان شازده کوچولو بود.» چون که آن افسر جوانی که خبر را میخواند، مترجم شازده کوچولو به زبان آلمانی بود.
داستان متاثرکنندهای است، اما متاسفانه واقعیت ندارد. اگزوپری، ۳۱ جولای ۱۹۴۴ برای آخرین بار از باستیا، شهر کوچکی در جزیره کرس فرانسه، پرواز کرد و به احتمال قوی همان روز هواپیمایش سقوط کرد. در این زمان یک سال از انتشار «شازده کوچولو» میگذشت. خودتان میتوانید صفحه ویکیپدیای آلمانیزبان «شازده کوچولو» را ببینید که اولین ترجمه این داستان به زبان آلمانی، در ۱۹۵۰ یعنی شش سال بعد از مرگ اگزوپری و در سوئیس منتشر شده است. مترجم هم کسی به اسم ژوزف لایتگیب (Josef Leitgeb) است که در زمان جنگ جهانی، در اوکراین خدمت میکرده. اما از این مهمتر اینکه، اصلا معمای مرگ اگزوپری تا سالها حل نشده بود که کسی، مترجم یا غیرمترجم او، بخواهد خبرش را اعلام کند. در دهههای ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ چند غواص و یک ماهیگیر، ادعا کرده بودند تکههای هواپیمایی را در اعماق آب پیدا کردهاند که متعلق به اگزوپری است، اما عاقبت در هفتم آوریل ۲۰۰۴، یعنی شصت سال بعد از ناپدید شدن اگزوپری بود که کارشناسان ارتش فرانسه رسما اعلام کردند قطعات هواپیمای مدل لاکهدلایتینگ P38 را در اعماق ۶۰متری ساحل نزدیک مارسی پیدا کردند و شماره سریال روی دم هواپیما (2734L) متعلق به هواپیمای اگزوپری است.
goo.gl/yUSSEJ
📌از یادداشت احسان رضایی در هفتهنامه «تماشاگران امروز» شماره ۱۰۹
Forwarded from احساننامه
جلد اولین چاپ از «شازده کوچولو» ترجمه محمد قاضی در سال ۱۳۳۳- این کتاب تاکنون توسط ۳۷ مترجم مختلف به فارسی برگردانده شده است @ehsanname
📝متفاوتترین طرح جلدها برای ترجمههای مختلف «شازده کوچولو» به فارسی @ehsanname
📖 معرفی سام شپارد، نویسنده برندهٔ پولیتزر و بازیگر آمریکایی، در پشت جلدِ مجموعه داستان «خواب خوب بهشت» (ترجمه امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی، ۸۹). شپارد دیروز در سن ۷۳سالگی درگذشت @ehsanname
Forwarded from احساننامه
تصویری از جوانیِ محمود دولتآبادی، همراه با مهین شهابی در فیلم «گاو». دولتآبادی متولد ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ است @ehsanname
📸 تصویری جالب از الاکلنگبازی دو استاد برجسته: دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی و دکتر منوچهر ستوده. حتی عکاس عکس هم استاد بزرگی است: استاد ایرج افشار. تصویر برای سال ۱۳۵۵ است و سفری که این اساتید برای دیدار با محمدعلی جمالزاده به ژنو داشتند.
goo.gl/hC3JGA
از این تصویر دو روایت هست: دکتر ستوده در مستند «خون است دلم برای ایران» (سید جواد میرهاشمی، ۸۸) میگوید: «این عکس بیشتر جنبه تزئینی دارد نه عکسی بازیگوشی و تفریحی...»
@ehsanname
دکتر باستانی پاریزی هم درباره این عکس نوشته است: «سفری با افشار و دکتر ستوده داشتهام، منتهی حُسن کارِ ستوده آن است که تندرویهای ایرج افشار را متعادل میسازد؛ هر چه افشار لجوج است و تندرو، ستوده با احتیاط قدم برمیدارد و پیادهروی را بر سواره رفتن ترجیح میدهد و با ملایمت قدم در راه مینهد و شتروار راه دور را بهتدریج طی میکند، عقیده او همان عقیده ملاعلیرضا اردکانی است که میگوید:
از اضطراب، کار مهیا نمیشود
سیل از دویدن است که دریا نمیشود»
www.cgie.org.ir/fa/news/60692
goo.gl/hC3JGA
از این تصویر دو روایت هست: دکتر ستوده در مستند «خون است دلم برای ایران» (سید جواد میرهاشمی، ۸۸) میگوید: «این عکس بیشتر جنبه تزئینی دارد نه عکسی بازیگوشی و تفریحی...»
@ehsanname
دکتر باستانی پاریزی هم درباره این عکس نوشته است: «سفری با افشار و دکتر ستوده داشتهام، منتهی حُسن کارِ ستوده آن است که تندرویهای ایرج افشار را متعادل میسازد؛ هر چه افشار لجوج است و تندرو، ستوده با احتیاط قدم برمیدارد و پیادهروی را بر سواره رفتن ترجیح میدهد و با ملایمت قدم در راه مینهد و شتروار راه دور را بهتدریج طی میکند، عقیده او همان عقیده ملاعلیرضا اردکانی است که میگوید:
از اضطراب، کار مهیا نمیشود
سیل از دویدن است که دریا نمیشود»
www.cgie.org.ir/fa/news/60692
📸 حضور اهالی سینما در تشییع مدیا کاشیگر: سروش صحت، خانم میترا حجار، استاد هوشنگ گلمکانی و علی دهکردی @ehsanname