احسان‌نامه – Telegram
احسان‌نامه
7.93K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
✍️ منتقدی که از نقدهایش دود بلند می‌شود
@ehsanname
معروفترین منتقد ادبی جهان از کارش استعفا داد. میچیکو کاکوتانی (Michiko Kakutani) منتقد ژاپنی‌تبار روزنامه «نیویورک تایمز» بعد ۳۴ سال از بخش ادبی روزنامه استعفا داد تا وقتش را صرف نوشتن آثار خودش کند.
goo.gl/jbRXKa
میچیکو کاکوتانی ۶۲ساله، فرزند یک ریاضیدان ژاپنیِ مهاجر است، در دانشگاه ییل ادبیات انگلیسی خواند، از ۱۹۷۷ کار در نشریات را شروع کرد و از ۱۹۸۳ نقدهای ادبی معروفش در «نیویورک تایمز» را نوشت، نقدهایی که جایزه پولیتزر ۱۹۹۸ را برایش آورد.
اهمیت کاکوتانی در دنیای ادبیات، به اندازه راجر ایبرت در سینماست. در تیتر خبری که «وانیتی فیر» برای خداحافظی او منتشر کرده، از او با عنوان «ترسناک‌ترین چهره در دنیای نشر» یاد شده. نقدهای او می‌توانست فروش یک کتاب را تضمین کند، یا برعکس ناشر و نویسنده را به دردسر بیاندازد. سال ۲۰۱۱ کاکوتانی در نقدی مفصل بر رمان «خانم نیکسون» آن بیتی، این نویسنده معروف را به‌شدت کوبید. بعد از آن، فروش کتاب‌های آن بیتی افت کرد و کار به جایی رسید که آن بیتی دچار افسردگی حاد شد. جواب میچیکو کاکوتانی به این حرف که نقد بی‌رحمانه او باعث این افسردگی شده، ساده و صریح بود: «من درباره ادبیات حرف می‌‌زنم. من روانشناس نیستم که آستانه تحمل بیمارم را بسنجم و بعد بنویسم.»
به خاطر همین است که او چندان بین نویسندگان محبوب نیست و جملات تندی درباره‌اش می‌شود پیدا کرد. تندترین حمله را نورمن میلر سال ۲۰۰۵ و در مصاحبه با مجله «رولینگ استونز» کرده که او را فمینیست، آسیایی و بی‌ارزش خواند و گفت: «او درست مثل خلبان‌های کامیکازه عمل می‌کند. مشکل اینجاست که او از نویسنده‌های مرد سفیدپوست متنفر است. فعلا هم با هواپیمایش قصد جان من را کرده.» سوزان سونتاگ هم نقدهای او را «احمقانه» می‌خواند و جان آپدایک معتقد بود: «در تمام نقدهای او نوعی نفرت پنهان وجود دارد.»
با این حال کاکوتانی نویسندگان زیادی را هم کشف کرده است. مثلا نقد مثبت میچیکو کاکوتانی روی «زندگی پی»، باعث شد این اولین رمانِ یال مارتل برنده بوکر ۲۰۰۲ شود. کاکوتانی از «بادبادک‌باز» خالد حسینی حمایت کرد و آلیس مونرو را به عنوان یکی از مهمترین نویسندگان داستان کوتاه در عصر حاضر معرفی کرد. هر کریسمس او به عنوان هدیۀ سال نو به خوانندگان «نیویورک تایمز» کتاب‌های محبوبش در آن سال را معرفی می‌کند و فروش کتاب‌هایی که در این فهرست قرار می‌گیرند خیلی زود بالا می‌رود. او از کتاب می‌نویسد و با اوباما هم که مصاحبه می‌گیرد، فقط از کتاب و ادبیات می‌پرسد. اینجا را ببینید 👇
https://news.1rj.ru/str/ehsanname/1126
این منتقد بی‌رحم که می‌گویند از نوشته‌اش دود بلند می‌شود، علی‌رغم شهرت فراوان بسیار منزوی است. او در محافل ادبی دیده نمی‌شود، به دفتر ناشران نمی‌رود و عکس‌های بسیار کمی از او هست. با این حال او آن‌قدر معروف هست که در سریال معروف «جنسیت و شهر» به او ارجاع داده شود (قسمت ششم از فصل پنجم) و شخصیت‌های داستان درباره نقد او روی کتاب دوستشان (سارا جسیکا پارکر) و سختی تلفظِ اسمش حرف بزنند.
@ehsanname
📌برای آشنایی بیشتر با این منتقد مشهور، مقاله او را بخوانید درباره اینکه چرا لازم است رمان «۱۹۸۴» جورج اورول را در دوران بعد از ترامپ خواند؟
hamsayegan.com/history-politics/%DB%B1%DB%B9%DB%B8%DB%B4-%D8%AF%D8%B1-%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7/
احسان‌نامه
لیترری هاب- تشبیه دونالد ترامپ به لرد ولدمورت، همچنان تم رایجی در توئیتر است. اینجا به داستان «هری پاتر و سنگ جادو» و پروفسور کوئیرل، استاد دفاع در برابر جادوی سیاه آن جلد ارجاع شده @ehsanname
🔹تلاش ترامپ برای لغو قانون بیمۀ اوباماکِر با رأی منفی سناتور هم‌حزبش، جان مک‌کین شکست خورد. در توئیتر بحث است که مک‌کین شبیه اسنیپ در «هری پاتر» هست یا نه؟ ارجاعی به مقایسه ترامپ و ولدمورت @ehsanname
◼️ مدیا کاشیگر، نویسنده و مترجم درگذشت. او به دلیل مشکل ریوی از ده روز پیش در بیمارستان بستری بود
@ehsanname
شعر از کتاب «خرده آسمان، انگار هیچ» سروده کلود استبان و ترجمه مدیا کاشیگر
📌«آن‌قدر ماندیم تا قدیم شد»
@ehsanname
۷۶ سال پیش (۷ مرداد ۱۳۲۰) در خیابان ری تهران مردی به دنیا آمد که بعدها به یکی از معروفترین چهره‌های تاریخ سینمای ایران تبدیل شد. همان‌طور که تم اصلی فیلمهای مسعود کیمیایی «رفاقت» است، بخش مهمی از زندگی او هم رفاقت است. او با چهره‌های بسیاری دوست و رفیق صمیمی بوده، از فرامرز قریبیان و سعید پیردوست که بچه محلش بودند، تا بهروز وثوقی، نعمت حقیقی و اسفندیار منفردزاده که با هم ۱۰ فیلم ساختند، تا آیدین آغداشلو و عباس کیارستمی و پرویز دوایی که همگی با او صمیمیت داشته یا دارند. اینجا و برای سالگرد تولد او، یادداشتی را درباره یکی از قدیمی‌ترین دوستانش، احمدرضا احمدی شاعر بخوانید که هم نموداری از نثر ویژۀ اوست و هم ماجرای بامزه‌ای درباره «ابله» داستایوسکی. این مطلب در هفته‌نامه «نگاه پنجشنبه» شماره ۳۶ (۱۶ آذر ۹۱) منتشر شده است:
@ehsanname
«از تو فهمیدم شاعران بازنشسته نمی‌شوند، احمدرضا. خوب شد هنرپیشه نشدی. بیشتر این شاعران و سینماگران به درد هیأت‌های اعزامی می‌خورند. همیشه از پیرمردهایی که می‌رقصند بیزار بودیم. روزگاری است که مصرف قلاده زیاد شده. یادم افتاد هیچ وقت در سربازی که بودی لباست مندرس نشد. احمدرضای عزیزم! یادت هست در یک نمایش، یک تئاتر که قرار بوده بازی کنی، تمرین برایت سخت بود. می‌دانم تا حال هیچ چیزی را تمرین نکردی. خانمی بود که از آن نمایش بیرون آمد و خودش یک نمایش واقعی به راه انداخت. عاشق می‌شد و دوست داشت همه به نوبت عاشقش باشند. یکی را انتخاب کند و بقیه را با یک بلدی نگه دارد. خشم بسیار از تو داشت، زور می‌زد تا سرخی... که از شوخی‌های تو نخندد. هفته‌ای دو، سه کتاب زیر بغل داشت و تو می‌گفتی هر کتابی را که می‌خواند، عاشق یکی از ما می‌شود که نزدیک به قهرمان آن کتاب است. روزی رسید که خیلی خندیدیم. از شوخی تو خندید، تو گفتی نوبت من رسیده است. گفتم: از اینکه خندید؟ گفتی: نه... این روزها کتاب «ابله» را می‌خواند، مرا نزدیک دیده است. بعد از آن رفت... و رفت.
سرباز شدی. در صف، تفنگ را زیر چانه‌ات گذاشتی و با آهی سرد گفتی: امان از این جنگ لعنتی که خانه و پیانوی مستعملم را سوزاند و مرا از لیزا جدا کرد. فرمانده فهمیده بود و جدی کارت ساخته شد. سپاه‌دانش شدی در یک آبادی. میان ده‌ها آبادی اطراف «بردسیر». که بردسیر یکی از ده‌ها شهر کوچکی بود اطراف کرمان.
کافه نادری، کافه ری، کانون فیلم، سینما، راه رفتن –بی‌تو- جان نداشت. تنها. انگار که از شهرستانی آمدی و عقب کافه می‌گردی.
هوای تو را داشتم. نامه‌هایی نوشتیم به هم. گفتم می‌آیم. صبح از تهران حرکت کردم. غروب به بردسیر رسیدم. شب را در تنها مسافرخانه شهر نخوابیدم. صبح ساعت شش اتوبوسی سوار شدم. در یک جاده کویری میان بندرعباس و... پیاده شدم. شاگرد اتوبوس گفت: آقا! اینجاست. پیاده شدم. اتوبوس رفت. به یک چوب نازک که سر آن مقوایی به چاک چوب وصل بود و اسم دهی را نوشته بود رسیدم. باد می‌آمد. گون‌ها گلوله می‌شد و می‌چرخید. میان بیابان تنها مانده بودم. باد آرام‌آرام مقوای سر چوب را حرکت می‌داد، در نیم ساعت که منتظر ماندم یک دور مقوا و چوب چرخید. اگر به دستور چوب و باد می‌رفتم تو را در پاکستان می‌یافتم یا در هند. یک لکه سیاه می‌رفت -چه شعفی!- در دوردست دوچرخه‌سواری بود، کجا می‌رفت؟ سراسر بیابان و باد. داد زدم. کتم را کندم و به دست در هوا چرخاندم... نفسم گرفت. تکان دادم. لکه ایستاد. عقب صدا می‌گشت... دیدم... سمت من سیاهی راه افتاد... نجات پیدا کردم. در یک قدمی ایستاد. نزدیک. روی شیشه‌های عینکش خاک بود. صورت و موهایش خاک بود. سلام کردم. گفتم به این آبادی می‌روم. نگاه به چپ کرد و فکر کرد. به راست نگاه کرد. گفت: کوه اول نه، کوه دوم بپیچ به راست. سمت چپ را با دست راست نشانم داد. رفتم... رفتم تا عصر به دهی رسیدم. گفتم: سپاه‌دانش. گفتند آقای احمدی آبادی دوم، زودتر برو به شب نرسی. رفتم... رفتم تا به آبادی تو رسیدم. از دور یکدیگر را دیدیم... چاه آبی داشتی. یک چراغ لامپا و یک زنبوری. اتاقی تمیز و دوغ‌آب‌زده و سفید و خنک.
گفتی: یک دختر از این آبادی، عصرها می‌آید و از این چاه آب می‌گیرد. بعد از آن من می‌روم، قناعت می‌کنم به نگاه در چاه آب. نگاهت کردم، گفتی: ابله را هم نخوانده.
آمدیم تهران. آن‌قدر ماندیم تا قدیم شد.»

goo.gl/X3CZSV
📸 محمود کلاری (راست)، احمدرضا احمدی و مسعود کیمیایی در دومین جشن دنیای تصویر، ۱۳۷۷
📌می‌گویند میرزاخانی پیش از روی آوردن به ریاضیات،‌ نویسندگی می‌کرده. بعید است که فکر کرده باشد رشته سطح پایین‌تر یا کمتر هنری را انتخاب کرده. او غرق شدنش در ریاضیات را به زبانی که هر نویسنده‌ای تصدیق می‌کند، بیان کرده: «مثل گم شدن در جنگل و تلاش برای استفاده از هر دانشی که تو را به راهکارهای جدید هدایت می‌کند و با شانس این‌که راهی به بیرون پیدا کنی.» البته که شانس، همیچن چیزی نیست. این سِرّی است که [جان] کیتس آن را "توانایی منفی" خوانده،‌ اعتماد به این‌که تنها اگر ما جرات کنیم و بدون زودرنجی و تاکید بر تاریکی،‌ خود را وسط معرکه بیندازیم، کار خودش درست می‌شود - بدون این‌که مطمئن باشیم راهی به بیرون پیدا می‌کنیم. بهترین نوشتار همین‌جا اتفاق می‌افتد؛ ‌ناخواسته، نادانسته، قدردان و متحیّر. منظور ما از خلاقیت دقیقا چنین چشم‌پوشی از اراده و خواست است. بنابراین، ریاضی‌دان و هنرمند در یک تاریکی شریک هستند و به یک خدا کرنش می‌کنند. شاعران هم درست مثل ریاضی‌دان‌ها در افسوس مرگ میرزاخانی شریک هستند.
@ehsanname
بخشی از یادداشت هاوارد جاکوبسن، نویسنده انگلیسی برنده جایزه من بوکر ۲۰۱۰ برای رمان «مسأله فینکلر» (این رمان به فارسی ترجمه نشده است) درباره مریم میرزاخانی. اصل یادداشت او را اینجا بخوانید👇
theguardian.com/science/2017/jul/29/maryam-mirzakhani-great-artist-mathematician-fields-medal-howard-jacobson
ترجمه‌ای از این یادداشت هم اینجاست👇
isna.ir/news/96050804666/
🗓 ۸ مرداد، روز بزرگداشت سهروردی است. به همین مناسبت ببینید و بخوانید مطلبی را از «همشهری جوان» شماره ۳۶۹: نوشته احسان رضایی با طرح‌هایی از حسن تبریزی @ehsanname
📸 امروز به کتابخانه‌های سیار روستاییِ کانون پرورش فکری ۳۱ کتابخانه اضافه شد، برای هر استان یکی. تصویر از مراسم افتتاحیه رسمی در تهران @ehsanname
🖊قلم یادگاری طراحی‌شده با اسم و امضای آگاتا کریستی در فروشگاه مون‌بلان. گزارش علی دهباشی درباره مجموعه قلم‌های یادگاری نویسندگان بزرگ در اینجا
ilna.ir/fa/tiny/news-516882
😥کی برای شازده کوچولو گریه کرد؟
@ehsanname
امروز (۳۱ جولای) سالگرد آخرین پرواز آنتون دو سنت اگزوپری، خالق «شازده کوچولو» است که به عنوان سالگرد درگذشت او هم درنظر گرفته می‌شود. اطلاع غلطی که در فضاهای مجازی درباره اگزوپری زیاد دست به دست می‌شود، ماجرای مرگ اگزوپری و گریه گزارشگر راديو آلمان در وقت اعلام خبر مرگ خلبان دشمن است. داستانی که می‌گوید روزی که هواپیمای اگزوپری هدفِ ضدهوایی نازی‌ها قرار گرفته، گوینده رادیو آلمان همچین متنی را خواند: «ساعاتی پیش هواپیماهای دشمن مواضع ما را مورد حمله قرار دادند. در این عملیات خساراتی به مواضع ما رسید و چند فروند از هواپیماهای دشمن توسط پدافند خودی منهدم شدند. لازم به ذکر است که خلبان یکی از این هواپیماها...» بعد گزارشگر سکوت کرده و بعد از چند ثانیه با بغض ادامه داد: «... خلبان یکی از این هواپیماها، آنتون دو سنت اگزوپری، نویسنده شهیر و خالق داستان شازده کوچولو بود.» چون که آن افسر جوانی که خبر را می‌خواند، مترجم شازده کوچولو به زبان آلمانی بود.
داستان متاثرکننده‌ای است، اما متاسفانه واقعیت ندارد. اگزوپری، ۳۱ جولای ۱۹۴۴ برای آخرین بار از باستیا، شهر کوچکی در جزیره کرس فرانسه، پرواز کرد و به احتمال قوی همان روز هواپیمایش سقوط کرد. در این زمان یک سال از انتشار «شازده کوچولو» می‌گذشت. خودتان می‌توانید صفحه ویکیپدیای آلمانی‌زبان «شازده کوچولو» را ببینید که اولین ترجمه این داستان به زبان آلمانی، در ۱۹۵۰ یعنی شش سال بعد از مرگ اگزوپری و در سوئیس منتشر شده است. مترجم هم کسی به اسم ژوزف لایتگیب (Josef Leitgeb) است که در زمان جنگ جهانی، در اوکراین خدمت می‌کرده. اما از این مهمتر اینکه، اصلا معمای مرگ اگزوپری تا سالها حل نشده بود که کسی، مترجم یا غیرمترجم او، بخواهد خبرش را اعلام کند. در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ چند غواص و یک ماهیگیر، ادعا کرده بودند تکه‌های هواپیمایی را در اعماق آب پیدا کرده‌اند که متعلق به اگزوپری است، اما عاقبت در هفتم آوریل ۲۰۰۴، یعنی شصت سال بعد از ناپدید شدن اگزوپری بود که کارشناسان ارتش فرانسه رسما اعلام کردند قطعات هواپیمای مدل لاکهدلایتینگ P38 را در اعماق ۶۰متری ساحل نزدیک مارسی پیدا کردند و شماره سریال روی دم هواپیما (2734L) متعلق به هواپیمای اگزوپری است.
goo.gl/yUSSEJ
📌از یادداشت احسان رضایی در هفته‌نامه «تماشاگران امروز» شماره ۱۰۹
Forwarded from احسان‌نامه
جلد اولین چاپ از «شازده کوچولو» ترجمه محمد قاضی در سال ۱۳۳۳- این کتاب تاکنون توسط ۳۷ مترجم مختلف به فارسی برگردانده شده است @ehsanname
📝متفاوت‌ترین طرح جلدها برای ترجمه‌های مختلف «شازده کوچولو» به فارسی @ehsanname
📖 معرفی سام شپارد، نویسنده برندهٔ پولیتزر و بازیگر آمریکایی، در پشت جلدِ مجموعه داستان «خواب خوب بهشت» (ترجمه امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی، ۸۹). شپارد دیروز در سن ۷۳سالگی درگذشت @ehsanname
Forwarded from احسان‌نامه
تصویری از جوانیِ محمود دولت‌آبادی، همراه با مهین شهابی در فیلم «گاو». دولت‌آبادی متولد ۱۰ مرداد ۱۳۱۹ است @ehsanname
📸 تصویری جالب از الاکلنگ‌بازی دو استاد برجسته: دکتر محمدابراهیم باستانی پاریزی و دکتر منوچهر ستوده. حتی عکاس عکس هم استاد بزرگی است: استاد ایرج افشار. تصویر برای سال ۱۳۵۵ است و سفری که این اساتید برای دیدار با محمدعلی جمالزاده به ژنو داشتند.
goo.gl/hC3JGA
از این تصویر دو روایت هست: دکتر ستوده در مستند «خون است دلم برای ایران» (سید جواد میرهاشمی، ۸۸) می‌گوید: «این عکس بیشتر جنبه تزئینی دارد نه عکسی بازیگوشی و تفریحی...»
@ehsanname
دکتر باستانی ‌پاریزی هم درباره این عکس نوشته است: «سفری با افشار و دکتر ستوده داشته‌ام، منتهی حُسن کارِ ستوده آن است که تندروی‌های ایرج افشار را متعادل می‌سازد؛ هر چه افشار لجوج است و تندرو، ستوده با احتیاط قدم برمی‌دارد و پیاده‌روی را بر سواره رفتن ترجیح می‌دهد و با ملایمت قدم در راه می‌نهد و شتروار راه دور را به‌تدریج طی می‌کند، عقیده او همان عقیده ملاعلیرضا اردکانی است که می‌گوید:
از اضطراب، کار مهیا نمی‌شود
سیل از دویدن است که دریا نمی‌شود»
www.cgie.org.ir/fa/news/60692
📸 حضور اهالی سینما در تشییع مدیا کاشیگر: سروش صحت، خانم میترا حجار، استاد هوشنگ گلمکانی و علی دهکردی @ehsanname
گفتگوی امروز ایسنا با محمود دولت‌آبادی به مناسبت ۷۷سالگی آقای نویسنده، شامل روایتهای جالبی از زندگی و کار اوست. گزیده‌ای از این مصاحبه را بخوانید:
@ehsanname
🔹من رفتم گروهبان بشوم در مشهد، درس بخوانم افسر بشوم. من نظامی‌گری را خیلی دوست داشتم. بعد که آنجا قبول نشدم خب رفتم دنبال کار قبلی‌ام که آرایشگری بود. بعد از آن به فکر تئاتر افتادم. آمدم تئاتر و جست‌وجوی من یک سال طول کشید، این‌ور و آن‌ور تا برسم به کلاس آموزش تئاتر آناهیتا که آنجا به زحمت من را قبول کردند. قبول نمی‌کردند برای این‌که می‌گفتند باید دیپلم داشته باشید. من‌ هم می‌گفتم آقا حالا دیپلم چه اهمیتی دارد؟ یک محاجه یک‌ساعته با زنده‌یاد آقای اسکویی داشتم تا قبول کرد بروم سر کلاس. آنجا در پایان ترم در دو رشته شاگرد اول شدم؛ یکی نویسندگی، یکی بازیگری. منتها برادر جوان من در ۲۲سالگی افتاد روی دستم و ظرف کمتر از صد روز - همان‌طور که پزشکش بهم گفته بود - از بین رفت. این آسیب عاطفی باعث شد که من بیشتر بروم به سمت ادبیات. خیلی آسیب شدیدی بود. برادر کوچکم بود؛ منتها چون اهل خانواده بود و مادرم بهش خیلی علاقمند بود، طبق خواست مادرم و روحیه او برایش رفتم خواستگاری با این‌که از من چهار سال کوچک‌تر بود. برایش نامزد گرفتم. تا وقتی که دکتر بردمش، گفت صد روز بیشتر زنده نمی‌ماند. من به هر دری زدم و نشد... آن آسیب عاطفی سبب شد من «باباسبحان» را بنویسم و بعد افتادم در مسیر نوشتن.
goo.gl/qdjtHT
🔹این‌که بچه‌های ما می‌روند دنبال نظریات ادبی به گمانم راه را گم کرده‌اند. راه یادگیری کار است، هر کاری. در کارهای موفق یا ناموفق. من در کارهایی بسیار ناموفق بودم ولی به هر حال خودش یادگیری بوده است. می‌دانی چرا من را از روزنامه «کیهان» بیرون انداختند؟ من در بخش تجاری کار می‌کردم. از بس خسته شده بودم به جای این‌که بنویسم «تجار»، نوشتم «تجارین». گفتند شما باید بروید بیرون. از آن‌جایی هم که ناموفق بودم یاد گرفتم. کار آموزنده‌ترین کتاب برای زندگی و هنر من بوده.

🔹احساس نوستالژی در خلق اثری مثل «کلیدر» نقش بسیار موثری داشت. من در تهران ناگهان احساس کردم من خانواده را آوردم تهران، ولی تهران دارد همه را از من می‌گیرد و گرفت. و این حس نوستالژیک خیلی در من بود وقتی که رفتم به سمت کاری که حدود ۲۰ سالی بهش فکر کرده بودم، شاید هم کمتر یا بیشتر.

🔹از ابتدا در شب می‌نوشتم. برای این‌که من همیشه روزها کار می‌کردم و طبعا شب بایستی می‌نوشتم. دیگر این‌که فضیلت شب این است که انسان خودش هست و خدا. و هیچ‌کس دیگری جز شما نیست و صفحه سفید کاغذ و احساس آزادی تمام. به همین جهت بعضی وقت‌ها در «کلیدر» وقتی سه، چهار صبح بخشی را به پایان می‌رساندم، شروع می‌کردم به سماع، در خلوت خودم و با خودم. برای این‌که حس خوبی داشتم از این‌که خلاقیت به یک جایی رسیده و این تنهایی خیلی عالی بوده... جالب است که بعد از نوشتن «کلنل» - کتابی که دو سال تمام می‌نوشتم - کتاب را دادم همسرم آذر خواند. گفت این را کی نوشتی؟! گفتم شب، بعد از این‌که همه شما به خواب می‌رفتید.

🔹من رانندگی را دوست دارم. برای این‌که اوایل دوست داشتم اسب‌سواری کنم، خب امکانش نبود. بعضی‌ها فکر می‌کنند با توجه به اسب‌هایی که در «کلیدر» وجود دارد، من یک اسب‌شناسم درحالی‌که این‌طور نیست. من یک بار سوار اسب شدم و چون جراحی پهلو کرده بودم، دایی من که جنگلبان بود گفت چیه؟ گفتم هیچی. گفت بیا پایین، جواب بابای کولی تو را نمی‌توانم بدهم! من را پیاده کرد. اسب‌سواری من همین بود که آن هم زیاد اسب نبود، بیشتر قاطر بود. حالا رانندگی را دوست دارم، با این ماشین دوست دارم، با بیوک. داماد ما می‌گفت یک ماشین جدید بخر، هی می‌روی مکانیکی. گفتم نمی‌دانی وقتی آدم می‌رود با مکانیک‌ها صحبت می‌کند چه حظی می‌برد. برای این‌که بالاخره دو تا فحش به هم می‌دهند، چهار تا متلک می‌گویند. تو گاراژ هست، فضای زندگی هست.

🔹معمولا تسبیح همراه من است، معمولا آبی هم هست. من رنگ را خیلی دوست دارم. دو تا از رنگ‌هایی که خیلی دوست دارم یکی آبی است، یکی نارنجی، متمایل به تیره یا روشن، فرقی نمی‌کند. به این موضوع فکر کردم. به این نتیجه رسیدم یکی رنگ زمین است، یکی رنگ آسمان. یعنی اولین رنگ‌هایی که من چشم باز کردم و دیدم، کویر است و آسمان کویر. به این ترتیب این دوتا رنگ همیشه با من هست. ضمن این‌که آشنایی با آن نابغه‌ای که من خیلی دوستش می‌دارم، ون گوگ، در تشدید این امر خیلی موثر بوده. در بین نقاش‌ها فکر می‌کنم بتوانم بگویم ون‌گوگ را از همه بیشتر دوست دارم. و در تمام مدت عمرم همیشه تصویری از ون‌گوگ جلو من بوده. بیش از هنرمندان ادبیات که به هر حال شیفته هستم، مثل کافکا، داستایوفسکی و کامو، ون‌گوگ همیشه بوده.

📌 www.isna.ir/news/96050905903/
▪️بندی به پای دارم و باری گران به دوش
در حیرتم که شهره به بی بند و باری‌ام
@ehsanname
▪️غلامرضا شکوهی، غزلسرای پیشکسوت خراسانی درگذشت. روحش شاد
📸 چاپ کتاب های درسی سال ۹۶-۹۷ در چاپخانه افست تهران. تا حالا ۵۰ میلیون نسخه کتاب درسی مقطع ابتدایی و ۳۹ میلیون مجله رشد در این چاپخانه منتشر شده @ehsanname
📸 دو استاد موسیقی، حسین علیزاده و لوریس چکناواریان در مراسم جشن تولد ۷۷سالگی جناب محمود دولت‌آبادی @ehsanname
📝 غزلی از زنده‌یاد #غلامرضا_شکوهی که دیشب در گذشت
@ehsanname
چه روزگار غریبی است روز پیری من
به روی نیمکت پارک‌ها اسیری من

نه در مثلثِ پیری و ناتوانی و یأس
که در سه کنج زمان نیز گوشه‌گیری من

غنی شدن به زبان در بیان خاطره‌ها
ولی ز حوصلۀ گوش‌ها فقیری من

گرسنه آمدن و تشنه زیستن یک عمر
ز هر نفس که در آن زندگی‌ست سیری من

به عالمی که نگیرند از کسی دستی
ز خلق یائسه امید دستگیری من

سراب را به تماشا نشستن موهوم
به چشم مرد عطش خندۀ کویری من

چو بانگ نق‌نق ساعت به گاهوارۀ شب
تمام ثانیه‌ها را بهانه‌گیری من
goo.gl/v8jjzh
🎬خاطره‌بازی با «تایتانیک» در بیست‌سالگی این فیلم
احسان رضایی
@ehsanname
شش سال بعد (سال ۸۳) فریدون جیرانی در «سالاد فصل»ش «تایتانیک» را به عنوان فحش استفاده کرد. لیلا (لیلا حاتمی) به عادل (خسرو شکیبایی) گفته بود نمی‌خواهد با او ازدواج کند و عادل حدس زده بود که «تاپاله تایتانیک»ی همسر او خواهد شد. اما توی آن سال همه‌گیری (سال ۷۷) تب «تایتانیک» خود جیرانی را هم مبتلا کرده بود. توی فیلم «قرمز»، مرد روان‌پریش فیلم (محمدرضا فروتن) بعد یکی از دفعات ضرب و شتم همسرش (هدیه تهرانی) برای او نوار آهنگ همین تایتانیک را که می‌گفت «از پشت شهرداری» خریده، به نشانه یک پیام عاشقانه هدیه آورد و وقتی صدای موسیقی جیمز هورنر در سالن سینمای جشنواره طنین انداخت، ولوله‌ای درگرفت و اهالی مطبوعات طاقت از کف دادند و صدای کف و سوت و تشویق از صدای خود موسیقی بلندتر و بیشتر شد. خب آن موقع هم روزگار غریبی بود نازنین.
ویروس این یکی هم مثل سارس و آنفلوانزای خوکی، از شرق آسیا آمد. نسخه اولش که چند ماه بعد از اکران و قبل از نوروز ۷۷ به ما رسید، از همان‌هایی بود که با دوربین هندی‌کم از روی پردۀ سینما ضبط شده. با کادر ناقص و کله‌های نصفه و نیمه‌ای که مدام پایین تصویر جابه‌جا می‌شدند و یک زیرنویس چینی-ژاپنی کمرنگ. بعدها البته نسخه‌های با کیفیت‌تر فیلم هم رسید. توی بعضی نسخه‌ها دوتا حرف T در قسمت سمت چپ و بالای کادر دیده می‌شد که بعضی‌ها می‌گفتند نسخه اصلی و بدون حذف، همین‌هاست و آن دو تا T گوشه کادر هم مخفف Titanic. (از این چیزهای عجیب و غریب دربارۀ فیلم کم نبود. مثلا آنجا که آخر فیلم رز متوجه قایق‌های نجات می‌شد و داد می‌زد come back خیلی‌ها این را «کمک، کمک» شنیده بودند!) بعدتر نسخه سی‌دی فیلم هم رسید که آن شایعه را از رونق انداخت.
«تایتانیک» اولین فیلمی بود که ما روی سی‌دی دیدیم. یعنی بعضی‌ها روی سی‌دی تماشا کردند و بقیه روی VHS. سوالی که تکنولوژی ابزار تماشای فیلم را معلوم می‌کرد، این بود که بعد از «تایتانیک را دیدی؟» می‌پرسیدیم «چند دقیقه‌ایش را؟» چون نسخه اصل فیلم ۱۹۴دقیقه بود اما زمان ضبط روی نوارهای ویدیویی ۱۲۰ و ۱۸۰دقیقه‌ای بود. پس کسی که سه ساعت و ربع را کامل دیده بود، فیلم را روی سی‌دی داشت.
البته «تایتانیک» منشا حرف و حدیث‌های بیشتری هم بود. توی هر گپ دوستانه‌ای، معمولا یکی دوتا از جدیدترین جوک‌هایی که برای جک و رز یا آن همشهری ساده‌دل که بعد از چندبار تماشا، هنوز نمی‌دانست تایتانیک اسم پسره بود یا دختره تعریف می‌شد و شرح خودسانسوری صحنه‌های نامناسب یا واکنش‌های خنده‌دار بزرگترهای خانواده که گول عبارت «فیلمش خانوادگی است» را خورده بودند. آنهایی که پز روشنفکری داشتند هم عدد و رقم‌هایی درباره فیلم یا اخبار جدید جیمز کامرون را ضمیمه حرفشان می‌کردند. این اطلاعات لزوما از نشریات تخصصی سینما نمی‌آمد. بی‌ربطترین مجلات هم چیزی درباره این زوج عاشق جدید داشتند که یک‌باره در حد رمئو و ژولیت معروف شده بودند (شوخی تاریخ است انگار، دی‌کاپریو سال قبلش نقش رومئو را بازی کرده بود). همین فراوانی موهای لخت و بور دی‌کاپریو بر روی جلد نشریات خودش یک پدیده بود. تا آن موقع سابقه نداشت که نشریات درباره فیلمی که توی شبکه رسمی ویدیوئی نیست این‌همه حرف بزنند. «شعله» و جبارسینگ را هم همه دیده بودند، اما موجی برایش راه نیفتاده بود. شایعه دادگاهی شدن نشریاتی که ویژه‌نامه تایتانیک داشتند هم البته در هیجانی‌تر شدن فضا بی‌تاثیر نبود.
خیلی زود پوسترهای دی‌کاپریو پخش شد و بعد پوسترهای زوج فیلم. مول موی دی‌کاپرویی مُد شد. تی‌شرت‌های تایتانیک با چهره دی‌کاپریو و انواع املاهای متفاوت Taitanik ،Titanik ،Taitanic درآمد. لغت «تایتانیک» و عباراتی نظیر «تایتانیک دلم توی دریای غمت غرق شد» به پشت کامیون‌ها رفت. نوار آهنگ و آواز فیلم توی پیاده‌روها خرید و فروش می‌شد، هرچند خیلی‌ها قبلا آن را از روی خود فیلم روی کاست ضبط کرده بودند (ترانه‌ای که هنوز هم ایرانی‌ها سلین دیون را با آن می‌شناسند). یک رمانی هم بود به اسم «تایتانیک» که الان نه اسم نویسنده و مترجمش خاطرم هست، نه اسم ناشرش. اما شایع بود که پرفروشترین کتاب فصل زمستان شده. همان‌طور که کتاب جیبی «زندگی‏نامه و نقش‏های لئوناردو دی‌کاپریو» علیرغم اینکه دی‌کاپریو تا آن زمان فقط ۵ فیلم داشت، حسابی مورد توجه قرار گرفت.
یکبار هم مجله «زنان» مقاله‌ای داشت درباره تفاوت‌های زن و مرد و یک مثالش این بود که توی «تایتانیک» رز و جک هر کدام چند بار اسم همدیگر را صدا می‌زدند؟ جواب این بود: رز ۸۰ بار می‌گوید «جک» و جک ۵۰ بار می‌گوید «رز».
goo.gl/MsbYfy
📸 جیمز کامرون در پشت صحنه «تایتانیک»