ketab Aah - Abbas
🎧 مقتلِ حضرت ماه، صفحات ۳۸۰ و ۳۸۱ از «کتاب آه» (بازنویسی «دَمَع السُّجوم» توسط یاسین حجازی)، با صدای حجتالاسلام عبدالله حقیقت @ehsanname
احساننامه
تابلو «علقمه» اثر حسن روحالامین، رنگ و روغن روی بوم، سال ۱۳۸۹، یکی از بهترین و معروفترین آثار عاشورایی معاصر @ehsanname
گویند که از هیبت دریایِ دلت
آن روز زبانِ آب بند آمده بود!
#سید_حسن_حسینی
@ehsannsme
🎨 تابلوی «سقا» اثر حسن روحالامین، رنگ و روغن روی بوم، ۱۲۰×۱۴۰ سانتیمتر، سال ۱۳۸۸
آن روز زبانِ آب بند آمده بود!
#سید_حسن_حسینی
@ehsannsme
🎨 تابلوی «سقا» اثر حسن روحالامین، رنگ و روغن روی بوم، ۱۲۰×۱۴۰ سانتیمتر، سال ۱۳۸۸
✍... آقای عزیز! این سوژهای که برای نوشتن دادی، من را به یاد تست رورشاخ انداخت که توی مطبهای روانپزشکی میدهند دست مریض و میگویند این لکههای روی کاغذ را ببین و بگو چه حسی داری. شما هم الان یک لکه جوهر گذاشتهای جلوی روی ما و میخواهی اصول دین بپرسی. میدانم که میگویی دینداری ما اگر اصولی بود، از همین لکۀ جوهر هم اصول دین را باید شرح میدادیم. یک بار یادم هست آن موقعها که ما بچه بودیم و کوچک بودیم و جهان قشنگ بود، پدربزرگ همین کار را با یک برگ درخت توت برایم کرد که مثلا این برگ خوراک حیوان میشود و حیوان خوراک انسان میشود و همه چیز همانطور است که باید باشد و این، معنای عدل است که هر چیزی را، هر کسی را بگذاری همان جایی که باید باشد. پرت نشویم از حرف. داشتم میگفتم که موضوع انشایت خیلی سخت است. کوفه سال ۶۱ رفتن مثل مسافرت بینشهری نیست که من بگویم اول این کار را میکردم و بعد میرفتم آن یکی جا و عصرش هم برنامهام چنین بود و بعد هم مثل آن بازرگان قصۀ مولانا سفارش سوغاتی بگیرم از اهل خانه. نخیر، شما اول باید به من بگویی کوفه اگر بودم در آن سال، مثل همین حالایم بودم؟ یا پیرتر یا جوانتر؟ مثلا سنم آنقدر بود که قبل از ضربت خوردن مولا را هم ببینم؟ آن وقت عرب بودم یا عجم؟ برده بودم یا آزاد؟ رییس قبیله بودم یا مثل حالایم آس و پاس؟ اصلا با هم میرفتیم یا من یکی تک و تنها میافتادم وسط آن سختترین امتحان تاریخ؟ ... شاید پدربزرگم اگر بود، برایش جواب این سوالها فرقی نداشت. پیرمرد همیشه بلد بود جایی که باید، باشد. من اما جوابم به این چیزها ربط پیدا میکند. مثلا اگر وقتی به کوفه سال ۶۱ میرفتم، سنم بیشتر از ۳۰ بود و یک چیزهایی از قبل رمضان ۴۰ یادم میآمد، آن وقت احتمال اینکه خوشبخت بشوم بیشتر بود. میدانی؟ میگویند نفس مولا به سنگ جان میداده، روح میداده، بهار میداده. خدا را چه دیدی؟ شاید این دل سنگ ما هم بهار شده بود آن وقت. یا تو فرض کن اگر بردهای ایرانی بودم، آن وقت حتما یادم بود که پدر این مهمان دعوتشده به کوفه، با بردهها برادر بوده و حتی خیالش، لطفهای بیکران کرده بوده با من و امثال من. آن وقت به هر زور و زحمتی که بود خودم را میرساندم به آنجایی که باید باشم. برعکسش اگر رییس یک قبیله بودم و مسوولیت جان عده زیادی با من بود، لابد شیطان راحتتر میتوانست سوارم بشود و هوا برم دارد که بنیاسد، بنیزهره، چه میدانم، علیآباد هم شهری است برای خودش. این است که نمیشود راحت به سوال شما جواب داد، آقای عزیز! حداقل من نمیتوانم راحت جواب بدهم. خیلی که زور بزنم، میتوانم خودم را تصور کنم که با همین شکل و شمایل و خصوصیات امروزیام پرت شدهام به آن شهر لعنتی. یک جوری که مثل حالایم نه خداوند رعیت باشم و نه غلام شهریار. یک نویسنده ساده که همیشۀ خدا ماتم نوشتههایش را دارد. اما انصافا همین هم خیلی ساده نیست ها. فکر اینکه نویسندهای باشی در کوفه سال ۶۱ زیادی سخت و سنگین است. توی آن شهر، روزنامه و کتاب که نبوده. تنها چیز نوشتنی که تاریخ سراغش را داده، نامه دعوت برای پسر پیامبر است. فکرش را بکن. من اگر میرفتم به کوفه سال ۶۱، باید متن این نامهها را مینوشتم برای مردم؟ یا نه، شاید هم میرفتم به دارالاماره و آنجا منشی حکومت میشدم. گفت در جهنم عقربهایی هست که آدم به مار پناه میبرد از دستشان. یعنی برای اینکه نامه دروغی ننویسم به امام، باید میرفتم و همۀ آن دروغهایی را که ابنزیاد میگفت، روی کاغذ میآوردم؟ برای یزید لقب «امیرالمومنین» مینوشتم و برای بهترین مردی که توی عصرم بوده، توی همه اعصار بوده، مینوشتم «خارجی» و «فتنهگر» و «بر همزنندۀ وحدت مسلمین»؟ خب این چه خریتی است آخر؟ من که توی زمانۀ خودم، از نوشتن هر مطلبی که بوی قضاوت بدهد درباره هر چیزی که مطمئن نیستم پرهیز دارم، چرا باید بروم آنجا که مجبور بشوم چنین چیزهایی بنویسم؟ عرضهاش را هم نداریم مثل طوطی بازرگان خودمان را به مردن بزنیم! آن وقت لابد متنهای من را هم میدادند دست جارچیها که دروغها را برای مردم عادی تکرار بکنند و بشود دروغ به توان چند؟ گیریم که امام میدانستند که من گردنشکسته هنر دیگری نداشتم و کار دیگری نمیتوانستم بکنم، با لعنت کلمات باید چکار میکردم؟ بالاخره قرار نیست که تا آخر دنیا توی همان کوفه سال ۶۱ بمانم که؟ هان؟ قرار است؟ لابد یک روزی هم میمردم در همان حوالی. بعد کلمات را میآوردند که به قول یانیس ریتسوس «غرقۀ اندوه و اشک» از من میپرسیدند چرا آنها را بیهویت کردهام. بعد من چی باید میگفتم؟ کلمه که لطف و بزرگواری آن امام سرجدا را ندارد... نه، آقای عزیز! بیا و این لکۀ جوهرت را بردار. من را به کوفه سال ۶۱ نفرست لطفا!
➖احسان رضایی
@ehsanname
📌یادداشت قدیمی از شماره ۲۹۰ «همشهری جوان»
➖احسان رضایی
@ehsanname
📌یادداشت قدیمی از شماره ۲۹۰ «همشهری جوان»
📚 چند نما از وضعیت ترجمه ادبیات در ایران
(به مناسبت ۳۰ سپتامبر روز جهانی ترجمه)
@ehsanname
📝دوران جدید ترجمه در ایران که مشخصه اصلی آن ترجمه آثار ادبی و داستانی دنیای غرب است، از زمان ناصرالدین شاه آغاز شد. توجه به آثار ترجمه، در این دوره چنان شدید بوده که حتی در مواردی، نویسندگان ایرانی آثار خود را به اسم ترجمه جا می زدند. چنانکه از آگاتا کریستی و میکی اسپیلین (ماجراهای مایک هامر)، آثاری به زبان فارسی منتشر شده که در زبان انگلیسی وجود ندارد و ظاهرا خود آگاتا کریستی هم در سفر سال ۱۳۵۱ خود به ایران، با این پدیده مواجه شد.
📝علیرغم این بازار گسترده و نسبتاً موفق، جاهای خالی بزرگی هم در بازار نشر ما وجود دارد. مثلا هنوز تمام نمایشنامههای تاریخی از ویلیام شکسپیر به فارسی برگردانده نشده. در برابر، بعضی نویسندگان هم هستند که بعد از اقبال به آثارشان، بارها و بارها در قالبهای مختلف ترجمه و چاپ شدهاند. هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی کلا ۳۰ عنوان رمان و مجموعه داستان و مجموعه مقاله دارد، در حالی که طبق اطلاعات سایت خانه کتاب، از این نویسنده ۴۶ عنوان کتاب ترجمه چاپ اول موجود است. یعنی که مجموعهها و گزیدههای مختلفی از او تهیه شده که معادل بیرونی هم ندارد.
📝وقتی یک نویسنده خاص، تبدیل به موج یا تب میشود، ناشر حاضر است هر اثری از او را با هر کیفیت و سطحی از ترجمه، منتشر کند. مثلا درحالیکه خوانندگان مجموعه داستانهای هری پاتر، با ترجمههای ویدا اسلامیه ارتباط برقرار کرده بودند و رولینگ هم در سایت رسمی خودش، او را به عنوان مترجم ایرانیاش معرفی کرده بود، باز هم ناشران دیگر علاقمند بودند تا از موج هری پاتر استفاده کنند. در زمان انتشار جلد پنجم داستان (هری پاتر و محفل ققنوس) ۱۸ ناشر، ترجمه این جلد از کتاب را منتشر کردند و با وجود شکست تجاری، در مورد جلدهای بعدی هم چند ناشر باز دست به این ریسک زدند.
📝علاوه بر شهرت نویسنده، شهرت مترجم هم از کیفیت ترجمه اهمیت بیشتری دارد. مثلاً سال ۱۳۱۰ ناشر درحالی ترجمه «دختر سروان» الکساندر پوشکین از پرویز ناتل خانلری چاپ شد که او این کتاب را از زبان واسطِ فرانسه ترجمه کرده بود و همان زمان روسیدانهای معتبر و برجسته در بین مترجمان حضور داشتند. تا نیمقرن بعد و دهه ۱۳۶۰ هم هیچ مترجم دیگری سراغ این کتاب نرفت.
📝در سالهای اخیر، ساخت فیلم یا سریال از آثار ادبی هم به دلایل ترجمه اضافه شده. چنانکه کتاب اول سری «ترانه آتش و یخ» در سال ۱۹۹۶ منتشر شد، اما تازه بعد از ساخت سریال «بازی تاج و تخت» مورد توجه قرار گرفت و چهار ناشر برای ترجمهاش اقدام کردند. همینطور است رمان پرفروش این روزها یعنی «من پیش از تو» جوجو مویز که سال ۲۰۱۲ منتشر شد، اما بعد ساخت فیلم «من پیش از تو» بود که همراه با سایر آثار نویسنده، به فارسی ترجمه شدند.
📝در بین جوایز ادبی هم جایزه ادبیات نوبل، بیشتر از هر جایزه ادبی دیگری بین ناشران ایرانی شناختهشده و مورد توجه است. در مورد اورهان پاموک، با وجود اینکه نویسندهای در همسایگی و دسترس ماست، از ۲۴سال داستاننویسی او تا قبل از نوبل ادبیات ۲۰۰۶ فقط دو کتاب («قلعه سفید» و «زندگی نو») به فارسی ترجمه شده بود، اما بعد از نوبل همه کارهای او به فارسی ترجمه شد و از جمله هر سه کتابی که بعد از این جایزه نوشت با فاصله کوتاه به بازار کتاب ما آمد و حتی ناشر ترجیح داد «موزه معصومیت» او را علیرغم جرح و تعدیلهای فراوان، منتشر کند. این توجه البته که برای سایر جوایز ادبی نیست. مثلا از پاتریک مودیانو، برنده سال ۱۹۷۸ جایزه معروف گنکور تا پیش از اینکه نوبل ادبیات ۲۰۱۴ را بگیرد فقط دو رمان به فارسی ترجمه شده بود، اما بعد از بردن جایزه نوبل، به یکباره تعداد آثار ترجمه او، به سیزده عنوان رسید که بعضی از آنها ترجمههای متعدد و متنوع هم دارد (رمان «تا در محله گم نشوی» ۶ بار به فارسی برگردانده شده).
📝اما ملاک اصلی برای انتشار یک اثر ترجمه، اطمینان از فروش آن است. حتی پرفروش شدن اثری در سطح جهانی، چندان برای ناشر ایرانی متقاعدکننده نیست. مثلا جیمز پترسون آمریکایی که در سالهای اخیر طبق اعلام مجله Forbes پرفروشترین نویسنده جهان بوده، در ایران ترجمههای مطرحی ندارد. چرا که او قبلا کتابش با استقبال مواجه نشده و به اصطلاح «جواب پس نداده». اما اثری که قبلا فروش مناسبی داشته، این شانس را دارد که بارها و بارها ترجمه و چاپ شود. «شازده کوچولو» آنتون دو سنتاگزوپری از سال ۱۳۳۷ و ترجمه توسط محمد قاضی، توسط ۳۷ مترجم معروف و غیرمعروف دیگر هم به فارسی برگردانده شده است.
📌بخشهایی از مقاله «ترجمه علیه هیاهوی زمان»، نوشته احسان رضایی، خردنامه همشهری، شماره ۱۶۴ (آبان ۹۵)، صفحه ۹۷و۹۸
(به مناسبت ۳۰ سپتامبر روز جهانی ترجمه)
@ehsanname
📝دوران جدید ترجمه در ایران که مشخصه اصلی آن ترجمه آثار ادبی و داستانی دنیای غرب است، از زمان ناصرالدین شاه آغاز شد. توجه به آثار ترجمه، در این دوره چنان شدید بوده که حتی در مواردی، نویسندگان ایرانی آثار خود را به اسم ترجمه جا می زدند. چنانکه از آگاتا کریستی و میکی اسپیلین (ماجراهای مایک هامر)، آثاری به زبان فارسی منتشر شده که در زبان انگلیسی وجود ندارد و ظاهرا خود آگاتا کریستی هم در سفر سال ۱۳۵۱ خود به ایران، با این پدیده مواجه شد.
📝علیرغم این بازار گسترده و نسبتاً موفق، جاهای خالی بزرگی هم در بازار نشر ما وجود دارد. مثلا هنوز تمام نمایشنامههای تاریخی از ویلیام شکسپیر به فارسی برگردانده نشده. در برابر، بعضی نویسندگان هم هستند که بعد از اقبال به آثارشان، بارها و بارها در قالبهای مختلف ترجمه و چاپ شدهاند. هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی کلا ۳۰ عنوان رمان و مجموعه داستان و مجموعه مقاله دارد، در حالی که طبق اطلاعات سایت خانه کتاب، از این نویسنده ۴۶ عنوان کتاب ترجمه چاپ اول موجود است. یعنی که مجموعهها و گزیدههای مختلفی از او تهیه شده که معادل بیرونی هم ندارد.
📝وقتی یک نویسنده خاص، تبدیل به موج یا تب میشود، ناشر حاضر است هر اثری از او را با هر کیفیت و سطحی از ترجمه، منتشر کند. مثلا درحالیکه خوانندگان مجموعه داستانهای هری پاتر، با ترجمههای ویدا اسلامیه ارتباط برقرار کرده بودند و رولینگ هم در سایت رسمی خودش، او را به عنوان مترجم ایرانیاش معرفی کرده بود، باز هم ناشران دیگر علاقمند بودند تا از موج هری پاتر استفاده کنند. در زمان انتشار جلد پنجم داستان (هری پاتر و محفل ققنوس) ۱۸ ناشر، ترجمه این جلد از کتاب را منتشر کردند و با وجود شکست تجاری، در مورد جلدهای بعدی هم چند ناشر باز دست به این ریسک زدند.
📝علاوه بر شهرت نویسنده، شهرت مترجم هم از کیفیت ترجمه اهمیت بیشتری دارد. مثلاً سال ۱۳۱۰ ناشر درحالی ترجمه «دختر سروان» الکساندر پوشکین از پرویز ناتل خانلری چاپ شد که او این کتاب را از زبان واسطِ فرانسه ترجمه کرده بود و همان زمان روسیدانهای معتبر و برجسته در بین مترجمان حضور داشتند. تا نیمقرن بعد و دهه ۱۳۶۰ هم هیچ مترجم دیگری سراغ این کتاب نرفت.
📝در سالهای اخیر، ساخت فیلم یا سریال از آثار ادبی هم به دلایل ترجمه اضافه شده. چنانکه کتاب اول سری «ترانه آتش و یخ» در سال ۱۹۹۶ منتشر شد، اما تازه بعد از ساخت سریال «بازی تاج و تخت» مورد توجه قرار گرفت و چهار ناشر برای ترجمهاش اقدام کردند. همینطور است رمان پرفروش این روزها یعنی «من پیش از تو» جوجو مویز که سال ۲۰۱۲ منتشر شد، اما بعد ساخت فیلم «من پیش از تو» بود که همراه با سایر آثار نویسنده، به فارسی ترجمه شدند.
📝در بین جوایز ادبی هم جایزه ادبیات نوبل، بیشتر از هر جایزه ادبی دیگری بین ناشران ایرانی شناختهشده و مورد توجه است. در مورد اورهان پاموک، با وجود اینکه نویسندهای در همسایگی و دسترس ماست، از ۲۴سال داستاننویسی او تا قبل از نوبل ادبیات ۲۰۰۶ فقط دو کتاب («قلعه سفید» و «زندگی نو») به فارسی ترجمه شده بود، اما بعد از نوبل همه کارهای او به فارسی ترجمه شد و از جمله هر سه کتابی که بعد از این جایزه نوشت با فاصله کوتاه به بازار کتاب ما آمد و حتی ناشر ترجیح داد «موزه معصومیت» او را علیرغم جرح و تعدیلهای فراوان، منتشر کند. این توجه البته که برای سایر جوایز ادبی نیست. مثلا از پاتریک مودیانو، برنده سال ۱۹۷۸ جایزه معروف گنکور تا پیش از اینکه نوبل ادبیات ۲۰۱۴ را بگیرد فقط دو رمان به فارسی ترجمه شده بود، اما بعد از بردن جایزه نوبل، به یکباره تعداد آثار ترجمه او، به سیزده عنوان رسید که بعضی از آنها ترجمههای متعدد و متنوع هم دارد (رمان «تا در محله گم نشوی» ۶ بار به فارسی برگردانده شده).
📝اما ملاک اصلی برای انتشار یک اثر ترجمه، اطمینان از فروش آن است. حتی پرفروش شدن اثری در سطح جهانی، چندان برای ناشر ایرانی متقاعدکننده نیست. مثلا جیمز پترسون آمریکایی که در سالهای اخیر طبق اعلام مجله Forbes پرفروشترین نویسنده جهان بوده، در ایران ترجمههای مطرحی ندارد. چرا که او قبلا کتابش با استقبال مواجه نشده و به اصطلاح «جواب پس نداده». اما اثری که قبلا فروش مناسبی داشته، این شانس را دارد که بارها و بارها ترجمه و چاپ شود. «شازده کوچولو» آنتون دو سنتاگزوپری از سال ۱۳۳۷ و ترجمه توسط محمد قاضی، توسط ۳۷ مترجم معروف و غیرمعروف دیگر هم به فارسی برگردانده شده است.
📌بخشهایی از مقاله «ترجمه علیه هیاهوی زمان»، نوشته احسان رضایی، خردنامه همشهری، شماره ۱۶۴ (آبان ۹۵)، صفحه ۹۷و۹۸
Namehaye Koofi
Saeed Biabanaki
به یاد لبان تشنهات
ظهر عاشورا
شربت زعفرانی نوشیدیم
در جام های کریستال ...!
#سعید_بیابانکی
🎧 مجموعه «نامههای کوفی» را با صدای شاعر بشنوید @ehsanname
ظهر عاشورا
شربت زعفرانی نوشیدیم
در جام های کریستال ...!
#سعید_بیابانکی
🎧 مجموعه «نامههای کوفی» را با صدای شاعر بشنوید @ehsanname
✉️ آخرین نامهای که از کربلا به مدینه فرستاده شد چنین بود:
مِنَ الحُسینِ بنِ علی إِلَى أخیهِ محمّدِ بنِ علی و مَنْ قِبَلَهُ مِن بنی هاشمٍ أمّا بعدُ فَكَأَنَّ الدُّنیا لَم تَكُن وَ كَأنَّ الْآخِرَةَ لَم تَزَلْ وَالسَّلَام.
از حسین پسر علی به برادرش محمد (حنفیه) پسر علی و هر کس از خاندان هاشمی که نزد اوست. اما بعد، پس انگار هرگز دنیایی نبوده و گویا هماره آخرت است. والسلام.
@ehsanname
📌 کامل الزیارات، ص ۷۵؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۸۷
مِنَ الحُسینِ بنِ علی إِلَى أخیهِ محمّدِ بنِ علی و مَنْ قِبَلَهُ مِن بنی هاشمٍ أمّا بعدُ فَكَأَنَّ الدُّنیا لَم تَكُن وَ كَأنَّ الْآخِرَةَ لَم تَزَلْ وَالسَّلَام.
از حسین پسر علی به برادرش محمد (حنفیه) پسر علی و هر کس از خاندان هاشمی که نزد اوست. اما بعد، پس انگار هرگز دنیایی نبوده و گویا هماره آخرت است. والسلام.
@ehsanname
📌 کامل الزیارات، ص ۷۵؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۸۷
Forwarded from مٰاهیهٰا شَبْهٰا میخوٰابَنْدْ
#هشتاد_و_هشتم
پنج سال پیش به بهانه عاشورا مطلبی نوشتم که در صفحات فیسبوک و اینستاگرام بنده موجود است. سال بعدش نفهمیدم چه شد همان نوشته به نام دکتر #علی_شریعتی منتشر شد. دلم سوخت! نه به حال خودم که به حال روح دکتر! بنده خدا چقدر تنش در گور لرزید به خاطر آن کلمات که به او منتسب کردهاند!
پنج سال من هی این را منتشر میکردم و یک جماعتی هم هی به نام دکتر همخوان! حتی پارسال هم در #داستان_شب خواندمش که یک خانمی آمد شاکی! عصبانی! که "خجالت هم خوب چیزی است...! دزدی، دزدی، از نوشتههای دکتر هم رونوشت و دزدی؟!" من هم خیلی جدی گفتم که "خانم محترم! دکتر کجا بود؟! من نوشتهام!" از من انکار و از ایشان اصرار... آخر سر گفتند که این مطلب را در یکی از کتابهای ایشان خواندهاند و صد البته که از آن موقع رفتهاند تا بیایند به من ثابت کنند...
تا امروز! که دیدم یک صفحه سیاسی با غرضورزی تمام، این نوشته را باز با نام دکتر شریعتی منتشر کرده است. با نهایت احترام و با درود به روح پر فتوح ایشان؛ نویسنده این خطوط من هستم. اصراری ندارم که نام نویسنده را به اسم من تغییر بدهید اما وجداناً و شرافتاً، دکتر علی شریعتی را خراب نکنید!
اما آن نوشته این است:
احساسات و اعتقادات را که کنار بگذاریم در حادثه کربلا با سه نمونه روبرو میشویم:
اول حسین را داریم که حاضر نیست تسلیمِ حرف زور شود، تا آخر میایستد، خودش و فرزندانش کشته میشوند، هزینه انتخابش را میدهد و به چیزی که نمیخواهد تن نمیدهد. از آب میگذرد، از آبرو نه!
دوم یزید را داریم که همه را تسلیم میخواهد، مخالف را تحمل نمیکند، سرِ حرفش میایستد، نوه پیغمبر را سر می برد، بیآبرویی را به جان میخرد و به چیزی که میخواهد میرسد.
و بعد عمرِ سعد را داریم که به روایتِ تاریخ تا روز هشتم محرّم در تردید است. هم خدا را میخواهد هم خرما، هم دنیا را میخواهد هم آخرت، هم میخواهد حسین را راضی کند هم یزید را، هم عمارتِ کوفه را میخواهد، هم احترامِ مردم را. نه حاضر است از قدرت بگذرد، نه از خوشنامی. هم آب میخواهد، هم آبرو. دستِ آخر اما عمرِ سعد تنها کسی است که به هیچکدام از چیزهایی که میخواهد نمیرسد، نه سهمی از قدرت میبرد، نه از خوشنامی.
ما آدمهایِ معمولی راستش نه جرات و ارادهِ حسین شدن را داریم، نه قدرت و ابزارِ یزید شدن را... اما در درونِ همه ما یک عمرِ سعد هست.
من بیش از همه از عمر سعد شدن میترسم!
#محمدامين_چيت_گران
@chitgarandaily
پنج سال پیش به بهانه عاشورا مطلبی نوشتم که در صفحات فیسبوک و اینستاگرام بنده موجود است. سال بعدش نفهمیدم چه شد همان نوشته به نام دکتر #علی_شریعتی منتشر شد. دلم سوخت! نه به حال خودم که به حال روح دکتر! بنده خدا چقدر تنش در گور لرزید به خاطر آن کلمات که به او منتسب کردهاند!
پنج سال من هی این را منتشر میکردم و یک جماعتی هم هی به نام دکتر همخوان! حتی پارسال هم در #داستان_شب خواندمش که یک خانمی آمد شاکی! عصبانی! که "خجالت هم خوب چیزی است...! دزدی، دزدی، از نوشتههای دکتر هم رونوشت و دزدی؟!" من هم خیلی جدی گفتم که "خانم محترم! دکتر کجا بود؟! من نوشتهام!" از من انکار و از ایشان اصرار... آخر سر گفتند که این مطلب را در یکی از کتابهای ایشان خواندهاند و صد البته که از آن موقع رفتهاند تا بیایند به من ثابت کنند...
تا امروز! که دیدم یک صفحه سیاسی با غرضورزی تمام، این نوشته را باز با نام دکتر شریعتی منتشر کرده است. با نهایت احترام و با درود به روح پر فتوح ایشان؛ نویسنده این خطوط من هستم. اصراری ندارم که نام نویسنده را به اسم من تغییر بدهید اما وجداناً و شرافتاً، دکتر علی شریعتی را خراب نکنید!
اما آن نوشته این است:
احساسات و اعتقادات را که کنار بگذاریم در حادثه کربلا با سه نمونه روبرو میشویم:
اول حسین را داریم که حاضر نیست تسلیمِ حرف زور شود، تا آخر میایستد، خودش و فرزندانش کشته میشوند، هزینه انتخابش را میدهد و به چیزی که نمیخواهد تن نمیدهد. از آب میگذرد، از آبرو نه!
دوم یزید را داریم که همه را تسلیم میخواهد، مخالف را تحمل نمیکند، سرِ حرفش میایستد، نوه پیغمبر را سر می برد، بیآبرویی را به جان میخرد و به چیزی که میخواهد میرسد.
و بعد عمرِ سعد را داریم که به روایتِ تاریخ تا روز هشتم محرّم در تردید است. هم خدا را میخواهد هم خرما، هم دنیا را میخواهد هم آخرت، هم میخواهد حسین را راضی کند هم یزید را، هم عمارتِ کوفه را میخواهد، هم احترامِ مردم را. نه حاضر است از قدرت بگذرد، نه از خوشنامی. هم آب میخواهد، هم آبرو. دستِ آخر اما عمرِ سعد تنها کسی است که به هیچکدام از چیزهایی که میخواهد نمیرسد، نه سهمی از قدرت میبرد، نه از خوشنامی.
ما آدمهایِ معمولی راستش نه جرات و ارادهِ حسین شدن را داریم، نه قدرت و ابزارِ یزید شدن را... اما در درونِ همه ما یک عمرِ سعد هست.
من بیش از همه از عمر سعد شدن میترسم!
#محمدامين_چيت_گران
@chitgarandaily
❗️درباره مفهوم تحقیق
@ehsanname
✍احسان رضایی: مثل هر نویسنده دیگری، گاهی مطالب خودم را میبینم که در فضای مجازی، بدون اسم و یا گاهی حتی به اسم دیگران منتشر شده است. خب کاری هم نمیشود کرد، اینطوری است دیگر. در مورد مجله و کتاب، راحت میشود طرف را پیدا کرد، اما در فضای مجازی نه. ضمن اینکه با سرعتی که شبکههای مجازی در بازنشر دارند، تا بخواهی چیزی را تصحیح کنی، چندین دست گشته است. برای همین، فقط میشود از این وضعیت استفاده کرد و بازخوردهای مطلب را دید و اینکه کدام مطلب بیشتر مورد پسند قرار گرفته و اینها. یکی از مطالب من که بعد از انتشار زیاد دیده شد، گزارشی است خلاصه و اینفوگرافیک از واقعه عظیم عاشورا، که هفت سال پیش (آذر ۱۳۸۹) در «همشهری جوان» منتشر شد.
https://news.1rj.ru/str/ehsanname/769
در دو صفحه آخر این مطلب، به این جواب داده بودم که از صبح تا غروب آن روز چه اتفاقاتی افتاد؟ از محاسبه مرحوم دکتر احمد بیرشک استفاده کردم که واقعه کربلا میشود ۲۱ مهر سال ۵۹ هجری شمسی. بعد اوقات شرعی کربلا در ۲۱ مهر را استخراج کردم و با تخمین حداکثر ۳ دقیقه اختلاف اوقات شرعی آن روز و امروز، حرفهای مقتلنویسان را به ساعت و دقیقه برگردانم. ایده سادهای بود که جواب داد و آن مطلب مورد توجه قرار گرفت و چندباری هم از آن تقدیر شد.
در سالهای اخیر، بازنشر بدون اسم آن مطلب را زیاد دیده بودم. امسال دوستی نشانی را فرستاد که یک خبرگزاری محترم هم، دو سال پیش (آبان ۱۳۹۴) مطلب را بازنشر کرده، بدون اسم نویسنده، بدون ذکر منبع و با افزودن یک «به گزارش سرویسِ فلان».
www.yjc.ir/fa/news/5368290/
مطلب بازنشری با اصل مطلب فقط چند کلمه فرق دارد، یکیاش اینکه به ابتدایش اضافه شده است: «در این تحقیق علمی ...» همه اینها را عرض کردم و سرتان را درد آوردم که همین را بگویم و بگویم که ظاهرا کپی/پیست را نباید دست کم گرفت. برای خودش نوعی تحقیق علمی است!
@ehsanname
✍احسان رضایی: مثل هر نویسنده دیگری، گاهی مطالب خودم را میبینم که در فضای مجازی، بدون اسم و یا گاهی حتی به اسم دیگران منتشر شده است. خب کاری هم نمیشود کرد، اینطوری است دیگر. در مورد مجله و کتاب، راحت میشود طرف را پیدا کرد، اما در فضای مجازی نه. ضمن اینکه با سرعتی که شبکههای مجازی در بازنشر دارند، تا بخواهی چیزی را تصحیح کنی، چندین دست گشته است. برای همین، فقط میشود از این وضعیت استفاده کرد و بازخوردهای مطلب را دید و اینکه کدام مطلب بیشتر مورد پسند قرار گرفته و اینها. یکی از مطالب من که بعد از انتشار زیاد دیده شد، گزارشی است خلاصه و اینفوگرافیک از واقعه عظیم عاشورا، که هفت سال پیش (آذر ۱۳۸۹) در «همشهری جوان» منتشر شد.
https://news.1rj.ru/str/ehsanname/769
در دو صفحه آخر این مطلب، به این جواب داده بودم که از صبح تا غروب آن روز چه اتفاقاتی افتاد؟ از محاسبه مرحوم دکتر احمد بیرشک استفاده کردم که واقعه کربلا میشود ۲۱ مهر سال ۵۹ هجری شمسی. بعد اوقات شرعی کربلا در ۲۱ مهر را استخراج کردم و با تخمین حداکثر ۳ دقیقه اختلاف اوقات شرعی آن روز و امروز، حرفهای مقتلنویسان را به ساعت و دقیقه برگردانم. ایده سادهای بود که جواب داد و آن مطلب مورد توجه قرار گرفت و چندباری هم از آن تقدیر شد.
در سالهای اخیر، بازنشر بدون اسم آن مطلب را زیاد دیده بودم. امسال دوستی نشانی را فرستاد که یک خبرگزاری محترم هم، دو سال پیش (آبان ۱۳۹۴) مطلب را بازنشر کرده، بدون اسم نویسنده، بدون ذکر منبع و با افزودن یک «به گزارش سرویسِ فلان».
www.yjc.ir/fa/news/5368290/
مطلب بازنشری با اصل مطلب فقط چند کلمه فرق دارد، یکیاش اینکه به ابتدایش اضافه شده است: «در این تحقیق علمی ...» همه اینها را عرض کردم و سرتان را درد آوردم که همین را بگویم و بگویم که ظاهرا کپی/پیست را نباید دست کم گرفت. برای خودش نوعی تحقیق علمی است!
Telegram
احساننامه
«بزرگترین داستان عالم»، روایتی اینفوگرافیک از واقعه عاشورا، نوشته احسان رضایی، از شماره ۲۹۰ هفتهنامه «همشهری جوان» @ehsanname
Forwarded from هیستوساند؛ صدای تاریخ
Jebraeil
HistoSound
«جبرئیل» از قدیمیترین (احتمالا اواخر قاجار) نوحههای ضبط شده به زبان فارسی است.
نوحه جبرئیل در دستگاه همایون وشعرش از ناصرالدین شاه است.
@HistoSound
http://telegram.me/joinchat/BARpMj4peoBiyhacS_YErg
نوحه جبرئیل در دستگاه همایون وشعرش از ناصرالدین شاه است.
@HistoSound
http://telegram.me/joinchat/BARpMj4peoBiyhacS_YErg
📸 نخل ۴۵۰ساله میدان امیرچخماق یزد، تعمیر شد و امروز بعد ۷۰ سال از زمین بلند شد. نخلگردانی ظهر عاشورا از آیینهای کهن است. یکجور تشییع نمادین به عوض اینکه پیکر شهیدان کربلا بی تشییع دفن شد @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📹 بازخوانی فیلمنامه «روز واقعه» بهرام بیضایی توسط گروهی از بازیگران (ستاره اسکندری، آزاده صمدی، مسعود کرامتی، بهاره کیانافشار، مجید مظفری، نیکی مظفری و سام نوری) - کاری از آرتتاکس @ehsanname
🌕 پنجشنبه نام چه کسی برای نوبل ادبیات ۲۰۱۷ اعلام میشود؟ کاربران سایت شرطبندی ladbrokes معتقدند نگوگی وا تیونگو، داستاننویس کنیایی، از هاروکی موراکامی و مارگارت اتوود هم شانس بیشتری دارد @ehsanname
➖مارسل پروست هم بعله! قرار است ماه بعدی (۳۰ اکتبر یا ۸ آبان) تعداد نامه از نویسنده «در جستوجوی زمان از دست رفته» در حراجی ساتبی پاریس فروخته شود. این نامهها نشان میدهد پروست گاهی از دوستانش میخواسته در مورد «طرف خانه سوان» (جلد اول مجموعه «در جستجوی ...») نقدهای مثبت در روزنامهها بنویسند و البته هزینه این نقدها را هم پرداخت میکرده. در یک مورد پروست ۳۰۰ فرانک (۹۰۰ پوند امروزی، حدود یک میلیون و ۲۴۰هزار تومان) برای انتشار یک نقد مثبت در صفحه اول روزنامه «فیگارو» داده بود و ۶۶۰ فرانک هم برای انتشار نقد مثبت دیگری در صفحه اول روزنامه فرانسوی «دیبت». خوبیاش این است که پروست قدر نقد خوب را میدانسته. 😉
@ehsanname
اصل خبر اینجا👇
telegraph.co.uk/news/2017/09/29/marcel-proust-paid-glowing-reviews-appear-newspapers-according/
@ehsanname
اصل خبر اینجا👇
telegraph.co.uk/news/2017/09/29/marcel-proust-paid-glowing-reviews-appear-newspapers-according/
Emran Salahi
Emran Salahi
🎧 ۱۱ مهر سالروز درگذشت #عمران_صلاحی طنزپردازِ محجوب معاصر است. برای یادکرد او، پنج رباعی او را با صدای خود آقای شاعر بشنویم @ehsanname
احساننامه
📖 هلموت کهل، صدراعظم سابق آلمان و یکی از اسمهای بزرگ عصر ما، درگذشت. کتاب پیشنهادی کهل برای شناخت آلمانِ قرن بیستم «فرار از لایپزیگ» بود: داستان فرار یک فیزیکدان از دست پلیس مخفی آلمان شرقی @ehsanname
📖 در سالروز اتحاد دو آلمان (۳ اکتبر ۱۹۹۰) چی بخوانیم؟ «جاسوسی که از سردسیر آمد» جان لوکاره، داستان یک جاسوس کهنهکار انگلیسی است که عواملی در آن طرف دیوار برلین دارد اما همه لو میروند و... @ehsanname
🔹داستان یک مصاحبه انجامنشده با احمد محمود
@ehsanname
امروز چهارشنبه ۱۲مهرماه، در سالگرد درگذشت احمد محمود، گروهی از نویسندگان بر سر مزار این نویسنده بزرگ حاضر شدند و یاد این نویسنده بزرگ را به عنوان خالق اولین کتاب حوزه دفاع مقدس گرامی داشتند. در این مراسم، شهریار عباسی، مهدی قزلی و ابراهیم زاهدی مطلق هم متنهایی خواندند. متن ابراهیم زاهدی مطلق، نویسنده و برنده جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در حوزه دفاع مقدس، خاطرهای از یک مصاحبۀ انجامنشده با احمد محمود بود و گلایههای آن نویسنده بزرگ. متن زاهدی مطلق را بخوانید:
📸 goo.gl/ZVX35C
✍️سال ۱۳۷۸ بود و فضای روشنفکری و حتی عمومی کشور خصوصا در مطبوعات، زیر سیطره ادبیات داستانی؛ چرایش را کسی تحقیق نکرده است.
در چنین روزهایی من میروم سراغ نویسندهای روشنفکر و قدَر که اگرچه دلخواه دولت و مسؤولان نیست، چندان باب میل روشنفکران مخالف حاکمیت هم نیست. این یکی چرایش تقریبا معلوم است: او از جنگ نوشته و متجاوز را مشخصا معلوم کرده، شرافتش را به دیوار زده و فریاد کشیده بر سر آنان که «زمین سوخته» را درست کردهاند.
پس از چند تماس تلفنی و شنیدن صدای نرم نویسنده متعهد و باشرف کشور در پشت تلفن و موافقتش با گفتگویی حضوری، به خانهاش می روم. اشتیاق یک خبرنگار برای نشستن پای سخنان نویسندهای که جوانیاش را با آثار او به سر کرده، قابل وصف نیست. باید خبرنگار باشی و «زمین سوخته» را در شبهای بمباران زیر سر گذاشته یا «همسایهها» را در پادگان دست به دست کرده باشی تا بدانی وقت ملاقات با احمد محمود یعنی چه. و بدتر از آن، مصاحبه سوخته و انجامنشده یعنی چه؟! و دردناکتر از این هر دو، دیدن احمد محمود در مقام یک متهم که گویی مقابل بازجویی از بازجویان در حال اعتراف کردن است، یعنی چه: "آقای زاهدی ببینید اینجا چه نوشتهاند؟! (یکی دو روزنامه را به دستم میدهد که در مطالبی تند و انتقادی، احمد محمود را نویسندهای تودهای و چپی معرفی میکند و پرهیز میدهد که چنین نویسندهای شایسته معرفی شدن به عنوان یکی ازبرگزیدگان بیست سال ادبیات پس از انقلاب نیست.)
او آشفته است و من درمانده؛ آرام کردنش بیفایده است و خیلی زود معلومم میشود که مصاحبهای در کار نیست. گفتوگو در نطفه خفه شده است و من دست از همه جا پشیمانتر باید به روزنامهام برگردم و نمیدانم چه باید بکنم.
".... آقای زاهدی اینها را چه کسی نوشته است؟" (در لحنش اصلا پرخاش نیست؛ بیشتر سوز و سوال است و درماندگی و خفه گی) "مگر شما خبرنگار نیستید؟ یعنی شما نمیدانید اینها را چه کسی مینویسد؟ این آقا یا خانمی که این را نوشته است و سابقه تودهای من را بیرون کشیده، لابد از همه سوابق آگاه است؛ پس باید بداند من در سال ۱۳۲۵ وارد حزب توده شدم و خیلی زود هم بیرون آمدم. چون دیدم از اسم ما سوءاستفاده میکنند. این آقا یا خانم اگر رفتن من به حزب توده را میداند، باید بیرون آمدنم را هم بداند. اینطوری که نمیشود بعد از چهل سال با حیثیت آدمها بازی کرد." (او مکث میکند و سرش را پایین میاندازد و بعد درحالیکه مرا شرم گرفته از اینکه در موقعیتی قرار گرفتهام که گویی بازجویی هستم برای شنیدن اعترافات این مرد باشرف) دوباره سر بلند میکند و این بار کلماتش گویی از جنس همان بمبهایی است که بر سرزمین من میکوبد و می سوزاند که: "آقای زاهدی! والله ما هم مسلمانیم... والله ما هم خدا را قبول داریم.... والله ما هم کشورمان را دوست داریم. والله ..." دیگر نمیخواهم بشنوم. دیگر بس است در این جایگاه اعترافگیری نشستن. بیرون میزنم و خودم را به خیابان پرت میکنم. حالا دیگر زمین من است سوخته و خاکسترشده که نویسندهای باید برای خداپرستیاش پیش منِ روزنامهنگار قسم بخورد که ...
بنا بر این، ای نویسنده محترم
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی؛ خصوصا در زمانهای که شرف، گوهر نایابی شده است که به جای دستها و قلبهای فرزندان آدم، فقط از زبانهایشان شُرّه میکند...
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی؛ در زمانهای که نوشتن از جنگ و آلام کشور و رنج مادران و پدران و زمینهای سوخته، نزد برخی همقطاران، اتهام حکومتی بودن داشت، دست تو شجاعانه نوشت و قلب تو آن را به یکی از شهدای این سرزمین تقدیم کرد. (روح برادرت شاد)
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی که میدانستی و میفهمیدی در ایران انقلاب شده است و برای حمله به یک انقلاب، ارتش قدرتمند و تانکهایی به بزرگی پالایشگاه* لازم نیست؛ فقط باید کمی بیشرف بود.
📌 goo.gl/B7r7mL
* تانکهایی به بزرگی پالایشگاه: تعبیر احمد محمود از تانکهای عراقی در رمان «زمین سوخته».
@ehsanname
امروز چهارشنبه ۱۲مهرماه، در سالگرد درگذشت احمد محمود، گروهی از نویسندگان بر سر مزار این نویسنده بزرگ حاضر شدند و یاد این نویسنده بزرگ را به عنوان خالق اولین کتاب حوزه دفاع مقدس گرامی داشتند. در این مراسم، شهریار عباسی، مهدی قزلی و ابراهیم زاهدی مطلق هم متنهایی خواندند. متن ابراهیم زاهدی مطلق، نویسنده و برنده جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در حوزه دفاع مقدس، خاطرهای از یک مصاحبۀ انجامنشده با احمد محمود بود و گلایههای آن نویسنده بزرگ. متن زاهدی مطلق را بخوانید:
📸 goo.gl/ZVX35C
✍️سال ۱۳۷۸ بود و فضای روشنفکری و حتی عمومی کشور خصوصا در مطبوعات، زیر سیطره ادبیات داستانی؛ چرایش را کسی تحقیق نکرده است.
در چنین روزهایی من میروم سراغ نویسندهای روشنفکر و قدَر که اگرچه دلخواه دولت و مسؤولان نیست، چندان باب میل روشنفکران مخالف حاکمیت هم نیست. این یکی چرایش تقریبا معلوم است: او از جنگ نوشته و متجاوز را مشخصا معلوم کرده، شرافتش را به دیوار زده و فریاد کشیده بر سر آنان که «زمین سوخته» را درست کردهاند.
پس از چند تماس تلفنی و شنیدن صدای نرم نویسنده متعهد و باشرف کشور در پشت تلفن و موافقتش با گفتگویی حضوری، به خانهاش می روم. اشتیاق یک خبرنگار برای نشستن پای سخنان نویسندهای که جوانیاش را با آثار او به سر کرده، قابل وصف نیست. باید خبرنگار باشی و «زمین سوخته» را در شبهای بمباران زیر سر گذاشته یا «همسایهها» را در پادگان دست به دست کرده باشی تا بدانی وقت ملاقات با احمد محمود یعنی چه. و بدتر از آن، مصاحبه سوخته و انجامنشده یعنی چه؟! و دردناکتر از این هر دو، دیدن احمد محمود در مقام یک متهم که گویی مقابل بازجویی از بازجویان در حال اعتراف کردن است، یعنی چه: "آقای زاهدی ببینید اینجا چه نوشتهاند؟! (یکی دو روزنامه را به دستم میدهد که در مطالبی تند و انتقادی، احمد محمود را نویسندهای تودهای و چپی معرفی میکند و پرهیز میدهد که چنین نویسندهای شایسته معرفی شدن به عنوان یکی ازبرگزیدگان بیست سال ادبیات پس از انقلاب نیست.)
او آشفته است و من درمانده؛ آرام کردنش بیفایده است و خیلی زود معلومم میشود که مصاحبهای در کار نیست. گفتوگو در نطفه خفه شده است و من دست از همه جا پشیمانتر باید به روزنامهام برگردم و نمیدانم چه باید بکنم.
".... آقای زاهدی اینها را چه کسی نوشته است؟" (در لحنش اصلا پرخاش نیست؛ بیشتر سوز و سوال است و درماندگی و خفه گی) "مگر شما خبرنگار نیستید؟ یعنی شما نمیدانید اینها را چه کسی مینویسد؟ این آقا یا خانمی که این را نوشته است و سابقه تودهای من را بیرون کشیده، لابد از همه سوابق آگاه است؛ پس باید بداند من در سال ۱۳۲۵ وارد حزب توده شدم و خیلی زود هم بیرون آمدم. چون دیدم از اسم ما سوءاستفاده میکنند. این آقا یا خانم اگر رفتن من به حزب توده را میداند، باید بیرون آمدنم را هم بداند. اینطوری که نمیشود بعد از چهل سال با حیثیت آدمها بازی کرد." (او مکث میکند و سرش را پایین میاندازد و بعد درحالیکه مرا شرم گرفته از اینکه در موقعیتی قرار گرفتهام که گویی بازجویی هستم برای شنیدن اعترافات این مرد باشرف) دوباره سر بلند میکند و این بار کلماتش گویی از جنس همان بمبهایی است که بر سرزمین من میکوبد و می سوزاند که: "آقای زاهدی! والله ما هم مسلمانیم... والله ما هم خدا را قبول داریم.... والله ما هم کشورمان را دوست داریم. والله ..." دیگر نمیخواهم بشنوم. دیگر بس است در این جایگاه اعترافگیری نشستن. بیرون میزنم و خودم را به خیابان پرت میکنم. حالا دیگر زمین من است سوخته و خاکسترشده که نویسندهای باید برای خداپرستیاش پیش منِ روزنامهنگار قسم بخورد که ...
بنا بر این، ای نویسنده محترم
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی؛ خصوصا در زمانهای که شرف، گوهر نایابی شده است که به جای دستها و قلبهای فرزندان آدم، فقط از زبانهایشان شُرّه میکند...
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی؛ در زمانهای که نوشتن از جنگ و آلام کشور و رنج مادران و پدران و زمینهای سوخته، نزد برخی همقطاران، اتهام حکومتی بودن داشت، دست تو شجاعانه نوشت و قلب تو آن را به یکی از شهدای این سرزمین تقدیم کرد. (روح برادرت شاد)
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی که میدانستی و میفهمیدی در ایران انقلاب شده است و برای حمله به یک انقلاب، ارتش قدرتمند و تانکهایی به بزرگی پالایشگاه* لازم نیست؛ فقط باید کمی بیشرف بود.
📌 goo.gl/B7r7mL
* تانکهایی به بزرگی پالایشگاه: تعبیر احمد محمود از تانکهای عراقی در رمان «زمین سوخته».
احساننامه
📘 جدیدترین رمان دن براون با نام «منشاء» ۳ اکتبر (۱۱ مهر) میآید. این رمان پنجمین قسمت از معماهای پرفسور رابرت لنگدان، استاد نمادشناسی دانشگاه هاروارد است. محل وقوع این رمان اسپانیاست @ehsanname
📘همه چیز درباره رمان جدید دن براون
@ehsanname
رمان «منشاء» (Origin) دیروز منتشر شد. این کتاب، هفتیمن داستان دن براون و پنجمین قسمت از ماجراهای رابرت لنگدان، استاد نشانهشناسی مذاهب در دانشگاه هاروارد است. یعنی بعد از «فرشتگان و شیاطین»، «رمز داوینچی»، «نماد گمشده» و «دوزخ».
ماجرای این رمان در چهار شهر اسپانیا، یعنی مادرید، بارسلونا، سویا و بیلبائو میگذرد و موضوع داستان پرسش ازلی و ابدی «از کجا آمدیم و به کجا میرویم؟» است. ادموند کِرش دانشجوی سابق لنگدان و میلیاردر ۴۰ساله امروز، درست وقتی قرار است از یک تکنولوژی جدید رونمایی کند، ترور میشود و لنگدان باید معمای قتل را حل کند. موزه معروفِ گوگنهایم در شهر بیلبائو نقش مهمی در داستان دارد.
همزمان با انتشار این کتاب، ترجمههای آن به ۱۳ زبان هم منتشر شده. در مصاحبه روزنامه «حریت» ترکیه با مترجم و ویراستار ترکی این رمان میخوانیم که مترجمان، دو ماه در خانهای در بارسلونا تحت تدابیر شدید امنیتی و بدون دسترسی به اینترنت، ترجمه را انجام دادند. (چهار سال پیش هم مهرداد وثوقی، یکی از مترجمان «دوزخ» به ایلنا گفته بود: «مثل کارگران معادن طلا که تفتیش بدنی میشوند، مترجمها هم هنگام خروج از خانه وارسی میشوند که مبادا بخشی از کتاب یا ترجمه آن را خارج کنند.»)
احتمالا ناشرهای ایرانی هم تا حالا کتاب را تهیه کردهاند و در رقابت برای زودتر رساندن ترجمه آن هستند. حسین شهرابی، که کتابهای دیگری از دن براون را هم ترجمه کرده، در کانال تلگرامش @PersianSFF ترجمه بخش اول (پیشگفتار) داستان را گذاشته است.
@ehsanname
رمان «منشاء» (Origin) دیروز منتشر شد. این کتاب، هفتیمن داستان دن براون و پنجمین قسمت از ماجراهای رابرت لنگدان، استاد نشانهشناسی مذاهب در دانشگاه هاروارد است. یعنی بعد از «فرشتگان و شیاطین»، «رمز داوینچی»، «نماد گمشده» و «دوزخ».
ماجرای این رمان در چهار شهر اسپانیا، یعنی مادرید، بارسلونا، سویا و بیلبائو میگذرد و موضوع داستان پرسش ازلی و ابدی «از کجا آمدیم و به کجا میرویم؟» است. ادموند کِرش دانشجوی سابق لنگدان و میلیاردر ۴۰ساله امروز، درست وقتی قرار است از یک تکنولوژی جدید رونمایی کند، ترور میشود و لنگدان باید معمای قتل را حل کند. موزه معروفِ گوگنهایم در شهر بیلبائو نقش مهمی در داستان دارد.
همزمان با انتشار این کتاب، ترجمههای آن به ۱۳ زبان هم منتشر شده. در مصاحبه روزنامه «حریت» ترکیه با مترجم و ویراستار ترکی این رمان میخوانیم که مترجمان، دو ماه در خانهای در بارسلونا تحت تدابیر شدید امنیتی و بدون دسترسی به اینترنت، ترجمه را انجام دادند. (چهار سال پیش هم مهرداد وثوقی، یکی از مترجمان «دوزخ» به ایلنا گفته بود: «مثل کارگران معادن طلا که تفتیش بدنی میشوند، مترجمها هم هنگام خروج از خانه وارسی میشوند که مبادا بخشی از کتاب یا ترجمه آن را خارج کنند.»)
احتمالا ناشرهای ایرانی هم تا حالا کتاب را تهیه کردهاند و در رقابت برای زودتر رساندن ترجمه آن هستند. حسین شهرابی، که کتابهای دیگری از دن براون را هم ترجمه کرده، در کانال تلگرامش @PersianSFF ترجمه بخش اول (پیشگفتار) داستان را گذاشته است.
احساننامه
🌕 خردهجنایتهای نوبلی @ehsanname امسال هم کمیته انتخاب نوبل، یکی دیگر از تردستیهایش را رو کرد و از بین غولهایی نظیر هاروکی موراکامی، کازوئو ایشیگورو، فیلیپ راث، جویس کرولاوتس، مارگارت اتوود، دن دلیلو و آدونیس، باب دیلن را انتخاب کرد تا موجی از موافقتها…
🌕نوبل ادبیات، یک دور سریع
@ehsanname
تاچند ساعت دیگر (ساعت ۱ بعدازظهر به وقت استکهلم، ۲ونیم به وقت تهران) نام برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۷ اعلام میشود.
🔸آکادمی نوبل طی ۱۱۶ سال گذشته (از ۱۹۰۱ تا ۲۰۱۶) به ۱۱۳ نویسنده جایزه داده است. آکادمی ۷سال برگزیدهای نداشت (عمدتا به خاطر دو جنگ جهانی) و در عوض ۴ سال نوبل را مشترک به دو نفر داد. به این ۱۱۳ نفر باید نویسندگان بزرگی که بعد از ۱۹۰۱ درگذشتند و نوبل ادبیات نگرفتند (کسانی مثل تولستوی و چخوف) را هم اضافه کرد تا تصویر دقیقتری از ادبیات معاصر داشت.
🔹در بعضی از موارد انتخابهای آکادمی نوبل باعث گفتگوها و نقدهای زیادی بوده. در دو دهه اخیر نوبلهای داریو فو (۱۹۹۷) و باب دیلن (۲۰۱۶) بیشترین اعتراضها را داشته. بخصوص داریو فو که آثارش از طرف کلیسای کاتولیک تقبیح شده و انتخابش با اساسنامه نوبل که باید از «آثار آرمانگرایانه» حمایت کند، تضاد داشت.
🔸در بین برندگان نوبل ادبیات فقط ۱۴ زن هست. از این جمع ۶ زن در قرن بیستویکم نوبل گرفتهاند. یعنی توجه به زنان نویسنده در سالهای اخیر بیشتر شده.
🔹متوسط سن برندگان نوبل ادبیات در زمان اهدای جایزه ۶۵ سال بوده که بعد از برندگان نوبل اقتصاد (با میانگین ۶۷ سال) پیرترین نوبلیستها در بین ۵شاخه نوبل هستند. جوانترین برنده، رودیارد کیپلینگ نویسنده «کتاب جنگل» با ۴۲سال (نوبل ۱۹۰۷) و مسنترین برنده، دوریس لسینگ ۸۸ساله (نوبل ۲۰۰۷) بود. دوریس لسینگ متولد کرمانشاه خودمان بود.
@ehsanname
🔸در بین برندگان نوبل ادبیات، کشور فرانسه با ۱۵ جایزه بیشترین سهم را دارد (رتبههای بعدی برای ایالات متحده با ۱۱ و بریتانیا با ۹ نوبل است) اما در بین زبانهای مختلف، ادبیات انگلیسیزبان جلوتر از بقیه است. ۲۸ نفر از نوبلیستها به انگلیسی مینوشتند، ۱۴ نفر به فرانسه، ۱۳ نفر آلمانی، ۱۱ نفر اسپانیولی، ۷ نفر سوئدی، زبانهای روسی و ایتالیایی هر کدام ۶ برنده داشته، ادبیات لهستان ۴ نفر، نروژ و دانمارک هر کدام ۳ نفر، یونانی و ژاپنی و چینی ۲ نفر و بالاخره زبانهای عربی، بنگالی، ترکی، عبری، یدیش، پرتغالی، فنلاندی، مجار، چک، کروات، ایسلندی و زبان اکسیتان (زبانی محلی در جنوب فرانسه - نوبل فردریک میسترال در ۱۹۰۴) هر کدام یک برنده داشتند.
🔹نوبلهای ادبیات سوئدی به تنهایی بیشتر از کل نوبلهای قاره آسیا است. طبیعتا این نه به خاطر غنای ادبیات سوئدی، بلکه به خاطر کشور برگزارکننده نوبل است. ۵ نفر از این ۷سوئدی برنده نوبل ادبیات، خودشان عضو آکادمی نوبل بودند. یکی از این اعضا، اریک اکسل کارلفلدت (نوبل ۱۹۳۱) تنها کسی است که بعد از مرگش جایزه گرفت. طبق وصیت نوبل جایزه باید به افراد زنده برسد، اما گفتند چون کارلفلدت بعد از اعلام خبر برنده شدنش درگذشته، مشکلی نیست.
🔸دو نفر نوبل ادبیاتشان را نخواستند: بوریس پاسترناک (۱۹۵۸) و ژان پل سارتر (۱۹۶۴). سال پیش هم باب دیلن در ضیافت اهدای جوایز نوبل شرکت نکرد و تا مدتها به تلفن آکادمی هم جواب نمیداد که در نهایت ختم به خیر شد.
🔹آکادمی نوبل در سالهای اخیر سعی کرد گسترۀ شمول جایزهشان را بیشتر کند و به یک روزنامهنگار (سوتلانا الکسییویچ) و یک ترانهسرا (باب دیلن) هم نوبل ادبیات دادند. اما احتمالا رفتار عجیب باب دیلن این پروژه را متوقف کند.
goo.gl/uZ1sjf
@ehsanname
تاچند ساعت دیگر (ساعت ۱ بعدازظهر به وقت استکهلم، ۲ونیم به وقت تهران) نام برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۷ اعلام میشود.
🔸آکادمی نوبل طی ۱۱۶ سال گذشته (از ۱۹۰۱ تا ۲۰۱۶) به ۱۱۳ نویسنده جایزه داده است. آکادمی ۷سال برگزیدهای نداشت (عمدتا به خاطر دو جنگ جهانی) و در عوض ۴ سال نوبل را مشترک به دو نفر داد. به این ۱۱۳ نفر باید نویسندگان بزرگی که بعد از ۱۹۰۱ درگذشتند و نوبل ادبیات نگرفتند (کسانی مثل تولستوی و چخوف) را هم اضافه کرد تا تصویر دقیقتری از ادبیات معاصر داشت.
🔹در بعضی از موارد انتخابهای آکادمی نوبل باعث گفتگوها و نقدهای زیادی بوده. در دو دهه اخیر نوبلهای داریو فو (۱۹۹۷) و باب دیلن (۲۰۱۶) بیشترین اعتراضها را داشته. بخصوص داریو فو که آثارش از طرف کلیسای کاتولیک تقبیح شده و انتخابش با اساسنامه نوبل که باید از «آثار آرمانگرایانه» حمایت کند، تضاد داشت.
🔸در بین برندگان نوبل ادبیات فقط ۱۴ زن هست. از این جمع ۶ زن در قرن بیستویکم نوبل گرفتهاند. یعنی توجه به زنان نویسنده در سالهای اخیر بیشتر شده.
🔹متوسط سن برندگان نوبل ادبیات در زمان اهدای جایزه ۶۵ سال بوده که بعد از برندگان نوبل اقتصاد (با میانگین ۶۷ سال) پیرترین نوبلیستها در بین ۵شاخه نوبل هستند. جوانترین برنده، رودیارد کیپلینگ نویسنده «کتاب جنگل» با ۴۲سال (نوبل ۱۹۰۷) و مسنترین برنده، دوریس لسینگ ۸۸ساله (نوبل ۲۰۰۷) بود. دوریس لسینگ متولد کرمانشاه خودمان بود.
@ehsanname
🔸در بین برندگان نوبل ادبیات، کشور فرانسه با ۱۵ جایزه بیشترین سهم را دارد (رتبههای بعدی برای ایالات متحده با ۱۱ و بریتانیا با ۹ نوبل است) اما در بین زبانهای مختلف، ادبیات انگلیسیزبان جلوتر از بقیه است. ۲۸ نفر از نوبلیستها به انگلیسی مینوشتند، ۱۴ نفر به فرانسه، ۱۳ نفر آلمانی، ۱۱ نفر اسپانیولی، ۷ نفر سوئدی، زبانهای روسی و ایتالیایی هر کدام ۶ برنده داشته، ادبیات لهستان ۴ نفر، نروژ و دانمارک هر کدام ۳ نفر، یونانی و ژاپنی و چینی ۲ نفر و بالاخره زبانهای عربی، بنگالی، ترکی، عبری، یدیش، پرتغالی، فنلاندی، مجار، چک، کروات، ایسلندی و زبان اکسیتان (زبانی محلی در جنوب فرانسه - نوبل فردریک میسترال در ۱۹۰۴) هر کدام یک برنده داشتند.
🔹نوبلهای ادبیات سوئدی به تنهایی بیشتر از کل نوبلهای قاره آسیا است. طبیعتا این نه به خاطر غنای ادبیات سوئدی، بلکه به خاطر کشور برگزارکننده نوبل است. ۵ نفر از این ۷سوئدی برنده نوبل ادبیات، خودشان عضو آکادمی نوبل بودند. یکی از این اعضا، اریک اکسل کارلفلدت (نوبل ۱۹۳۱) تنها کسی است که بعد از مرگش جایزه گرفت. طبق وصیت نوبل جایزه باید به افراد زنده برسد، اما گفتند چون کارلفلدت بعد از اعلام خبر برنده شدنش درگذشته، مشکلی نیست.
🔸دو نفر نوبل ادبیاتشان را نخواستند: بوریس پاسترناک (۱۹۵۸) و ژان پل سارتر (۱۹۶۴). سال پیش هم باب دیلن در ضیافت اهدای جوایز نوبل شرکت نکرد و تا مدتها به تلفن آکادمی هم جواب نمیداد که در نهایت ختم به خیر شد.
🔹آکادمی نوبل در سالهای اخیر سعی کرد گسترۀ شمول جایزهشان را بیشتر کند و به یک روزنامهنگار (سوتلانا الکسییویچ) و یک ترانهسرا (باب دیلن) هم نوبل ادبیات دادند. اما احتمالا رفتار عجیب باب دیلن این پروژه را متوقف کند.
goo.gl/uZ1sjf