Forwarded from مٰاهیهٰا شَبْهٰا میخوٰابَنْدْ
#هشتاد_و_هشتم
پنج سال پیش به بهانه عاشورا مطلبی نوشتم که در صفحات فیسبوک و اینستاگرام بنده موجود است. سال بعدش نفهمیدم چه شد همان نوشته به نام دکتر #علی_شریعتی منتشر شد. دلم سوخت! نه به حال خودم که به حال روح دکتر! بنده خدا چقدر تنش در گور لرزید به خاطر آن کلمات که به او منتسب کردهاند!
پنج سال من هی این را منتشر میکردم و یک جماعتی هم هی به نام دکتر همخوان! حتی پارسال هم در #داستان_شب خواندمش که یک خانمی آمد شاکی! عصبانی! که "خجالت هم خوب چیزی است...! دزدی، دزدی، از نوشتههای دکتر هم رونوشت و دزدی؟!" من هم خیلی جدی گفتم که "خانم محترم! دکتر کجا بود؟! من نوشتهام!" از من انکار و از ایشان اصرار... آخر سر گفتند که این مطلب را در یکی از کتابهای ایشان خواندهاند و صد البته که از آن موقع رفتهاند تا بیایند به من ثابت کنند...
تا امروز! که دیدم یک صفحه سیاسی با غرضورزی تمام، این نوشته را باز با نام دکتر شریعتی منتشر کرده است. با نهایت احترام و با درود به روح پر فتوح ایشان؛ نویسنده این خطوط من هستم. اصراری ندارم که نام نویسنده را به اسم من تغییر بدهید اما وجداناً و شرافتاً، دکتر علی شریعتی را خراب نکنید!
اما آن نوشته این است:
احساسات و اعتقادات را که کنار بگذاریم در حادثه کربلا با سه نمونه روبرو میشویم:
اول حسین را داریم که حاضر نیست تسلیمِ حرف زور شود، تا آخر میایستد، خودش و فرزندانش کشته میشوند، هزینه انتخابش را میدهد و به چیزی که نمیخواهد تن نمیدهد. از آب میگذرد، از آبرو نه!
دوم یزید را داریم که همه را تسلیم میخواهد، مخالف را تحمل نمیکند، سرِ حرفش میایستد، نوه پیغمبر را سر می برد، بیآبرویی را به جان میخرد و به چیزی که میخواهد میرسد.
و بعد عمرِ سعد را داریم که به روایتِ تاریخ تا روز هشتم محرّم در تردید است. هم خدا را میخواهد هم خرما، هم دنیا را میخواهد هم آخرت، هم میخواهد حسین را راضی کند هم یزید را، هم عمارتِ کوفه را میخواهد، هم احترامِ مردم را. نه حاضر است از قدرت بگذرد، نه از خوشنامی. هم آب میخواهد، هم آبرو. دستِ آخر اما عمرِ سعد تنها کسی است که به هیچکدام از چیزهایی که میخواهد نمیرسد، نه سهمی از قدرت میبرد، نه از خوشنامی.
ما آدمهایِ معمولی راستش نه جرات و ارادهِ حسین شدن را داریم، نه قدرت و ابزارِ یزید شدن را... اما در درونِ همه ما یک عمرِ سعد هست.
من بیش از همه از عمر سعد شدن میترسم!
#محمدامين_چيت_گران
@chitgarandaily
پنج سال پیش به بهانه عاشورا مطلبی نوشتم که در صفحات فیسبوک و اینستاگرام بنده موجود است. سال بعدش نفهمیدم چه شد همان نوشته به نام دکتر #علی_شریعتی منتشر شد. دلم سوخت! نه به حال خودم که به حال روح دکتر! بنده خدا چقدر تنش در گور لرزید به خاطر آن کلمات که به او منتسب کردهاند!
پنج سال من هی این را منتشر میکردم و یک جماعتی هم هی به نام دکتر همخوان! حتی پارسال هم در #داستان_شب خواندمش که یک خانمی آمد شاکی! عصبانی! که "خجالت هم خوب چیزی است...! دزدی، دزدی، از نوشتههای دکتر هم رونوشت و دزدی؟!" من هم خیلی جدی گفتم که "خانم محترم! دکتر کجا بود؟! من نوشتهام!" از من انکار و از ایشان اصرار... آخر سر گفتند که این مطلب را در یکی از کتابهای ایشان خواندهاند و صد البته که از آن موقع رفتهاند تا بیایند به من ثابت کنند...
تا امروز! که دیدم یک صفحه سیاسی با غرضورزی تمام، این نوشته را باز با نام دکتر شریعتی منتشر کرده است. با نهایت احترام و با درود به روح پر فتوح ایشان؛ نویسنده این خطوط من هستم. اصراری ندارم که نام نویسنده را به اسم من تغییر بدهید اما وجداناً و شرافتاً، دکتر علی شریعتی را خراب نکنید!
اما آن نوشته این است:
احساسات و اعتقادات را که کنار بگذاریم در حادثه کربلا با سه نمونه روبرو میشویم:
اول حسین را داریم که حاضر نیست تسلیمِ حرف زور شود، تا آخر میایستد، خودش و فرزندانش کشته میشوند، هزینه انتخابش را میدهد و به چیزی که نمیخواهد تن نمیدهد. از آب میگذرد، از آبرو نه!
دوم یزید را داریم که همه را تسلیم میخواهد، مخالف را تحمل نمیکند، سرِ حرفش میایستد، نوه پیغمبر را سر می برد، بیآبرویی را به جان میخرد و به چیزی که میخواهد میرسد.
و بعد عمرِ سعد را داریم که به روایتِ تاریخ تا روز هشتم محرّم در تردید است. هم خدا را میخواهد هم خرما، هم دنیا را میخواهد هم آخرت، هم میخواهد حسین را راضی کند هم یزید را، هم عمارتِ کوفه را میخواهد، هم احترامِ مردم را. نه حاضر است از قدرت بگذرد، نه از خوشنامی. هم آب میخواهد، هم آبرو. دستِ آخر اما عمرِ سعد تنها کسی است که به هیچکدام از چیزهایی که میخواهد نمیرسد، نه سهمی از قدرت میبرد، نه از خوشنامی.
ما آدمهایِ معمولی راستش نه جرات و ارادهِ حسین شدن را داریم، نه قدرت و ابزارِ یزید شدن را... اما در درونِ همه ما یک عمرِ سعد هست.
من بیش از همه از عمر سعد شدن میترسم!
#محمدامين_چيت_گران
@chitgarandaily
❗️درباره مفهوم تحقیق
@ehsanname
✍احسان رضایی: مثل هر نویسنده دیگری، گاهی مطالب خودم را میبینم که در فضای مجازی، بدون اسم و یا گاهی حتی به اسم دیگران منتشر شده است. خب کاری هم نمیشود کرد، اینطوری است دیگر. در مورد مجله و کتاب، راحت میشود طرف را پیدا کرد، اما در فضای مجازی نه. ضمن اینکه با سرعتی که شبکههای مجازی در بازنشر دارند، تا بخواهی چیزی را تصحیح کنی، چندین دست گشته است. برای همین، فقط میشود از این وضعیت استفاده کرد و بازخوردهای مطلب را دید و اینکه کدام مطلب بیشتر مورد پسند قرار گرفته و اینها. یکی از مطالب من که بعد از انتشار زیاد دیده شد، گزارشی است خلاصه و اینفوگرافیک از واقعه عظیم عاشورا، که هفت سال پیش (آذر ۱۳۸۹) در «همشهری جوان» منتشر شد.
https://news.1rj.ru/str/ehsanname/769
در دو صفحه آخر این مطلب، به این جواب داده بودم که از صبح تا غروب آن روز چه اتفاقاتی افتاد؟ از محاسبه مرحوم دکتر احمد بیرشک استفاده کردم که واقعه کربلا میشود ۲۱ مهر سال ۵۹ هجری شمسی. بعد اوقات شرعی کربلا در ۲۱ مهر را استخراج کردم و با تخمین حداکثر ۳ دقیقه اختلاف اوقات شرعی آن روز و امروز، حرفهای مقتلنویسان را به ساعت و دقیقه برگردانم. ایده سادهای بود که جواب داد و آن مطلب مورد توجه قرار گرفت و چندباری هم از آن تقدیر شد.
در سالهای اخیر، بازنشر بدون اسم آن مطلب را زیاد دیده بودم. امسال دوستی نشانی را فرستاد که یک خبرگزاری محترم هم، دو سال پیش (آبان ۱۳۹۴) مطلب را بازنشر کرده، بدون اسم نویسنده، بدون ذکر منبع و با افزودن یک «به گزارش سرویسِ فلان».
www.yjc.ir/fa/news/5368290/
مطلب بازنشری با اصل مطلب فقط چند کلمه فرق دارد، یکیاش اینکه به ابتدایش اضافه شده است: «در این تحقیق علمی ...» همه اینها را عرض کردم و سرتان را درد آوردم که همین را بگویم و بگویم که ظاهرا کپی/پیست را نباید دست کم گرفت. برای خودش نوعی تحقیق علمی است!
@ehsanname
✍احسان رضایی: مثل هر نویسنده دیگری، گاهی مطالب خودم را میبینم که در فضای مجازی، بدون اسم و یا گاهی حتی به اسم دیگران منتشر شده است. خب کاری هم نمیشود کرد، اینطوری است دیگر. در مورد مجله و کتاب، راحت میشود طرف را پیدا کرد، اما در فضای مجازی نه. ضمن اینکه با سرعتی که شبکههای مجازی در بازنشر دارند، تا بخواهی چیزی را تصحیح کنی، چندین دست گشته است. برای همین، فقط میشود از این وضعیت استفاده کرد و بازخوردهای مطلب را دید و اینکه کدام مطلب بیشتر مورد پسند قرار گرفته و اینها. یکی از مطالب من که بعد از انتشار زیاد دیده شد، گزارشی است خلاصه و اینفوگرافیک از واقعه عظیم عاشورا، که هفت سال پیش (آذر ۱۳۸۹) در «همشهری جوان» منتشر شد.
https://news.1rj.ru/str/ehsanname/769
در دو صفحه آخر این مطلب، به این جواب داده بودم که از صبح تا غروب آن روز چه اتفاقاتی افتاد؟ از محاسبه مرحوم دکتر احمد بیرشک استفاده کردم که واقعه کربلا میشود ۲۱ مهر سال ۵۹ هجری شمسی. بعد اوقات شرعی کربلا در ۲۱ مهر را استخراج کردم و با تخمین حداکثر ۳ دقیقه اختلاف اوقات شرعی آن روز و امروز، حرفهای مقتلنویسان را به ساعت و دقیقه برگردانم. ایده سادهای بود که جواب داد و آن مطلب مورد توجه قرار گرفت و چندباری هم از آن تقدیر شد.
در سالهای اخیر، بازنشر بدون اسم آن مطلب را زیاد دیده بودم. امسال دوستی نشانی را فرستاد که یک خبرگزاری محترم هم، دو سال پیش (آبان ۱۳۹۴) مطلب را بازنشر کرده، بدون اسم نویسنده، بدون ذکر منبع و با افزودن یک «به گزارش سرویسِ فلان».
www.yjc.ir/fa/news/5368290/
مطلب بازنشری با اصل مطلب فقط چند کلمه فرق دارد، یکیاش اینکه به ابتدایش اضافه شده است: «در این تحقیق علمی ...» همه اینها را عرض کردم و سرتان را درد آوردم که همین را بگویم و بگویم که ظاهرا کپی/پیست را نباید دست کم گرفت. برای خودش نوعی تحقیق علمی است!
Telegram
احساننامه
«بزرگترین داستان عالم»، روایتی اینفوگرافیک از واقعه عاشورا، نوشته احسان رضایی، از شماره ۲۹۰ هفتهنامه «همشهری جوان» @ehsanname
Forwarded from هیستوساند؛ صدای تاریخ
Jebraeil
HistoSound
«جبرئیل» از قدیمیترین (احتمالا اواخر قاجار) نوحههای ضبط شده به زبان فارسی است.
نوحه جبرئیل در دستگاه همایون وشعرش از ناصرالدین شاه است.
@HistoSound
http://telegram.me/joinchat/BARpMj4peoBiyhacS_YErg
نوحه جبرئیل در دستگاه همایون وشعرش از ناصرالدین شاه است.
@HistoSound
http://telegram.me/joinchat/BARpMj4peoBiyhacS_YErg
📸 نخل ۴۵۰ساله میدان امیرچخماق یزد، تعمیر شد و امروز بعد ۷۰ سال از زمین بلند شد. نخلگردانی ظهر عاشورا از آیینهای کهن است. یکجور تشییع نمادین به عوض اینکه پیکر شهیدان کربلا بی تشییع دفن شد @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📹 بازخوانی فیلمنامه «روز واقعه» بهرام بیضایی توسط گروهی از بازیگران (ستاره اسکندری، آزاده صمدی، مسعود کرامتی، بهاره کیانافشار، مجید مظفری، نیکی مظفری و سام نوری) - کاری از آرتتاکس @ehsanname
🌕 پنجشنبه نام چه کسی برای نوبل ادبیات ۲۰۱۷ اعلام میشود؟ کاربران سایت شرطبندی ladbrokes معتقدند نگوگی وا تیونگو، داستاننویس کنیایی، از هاروکی موراکامی و مارگارت اتوود هم شانس بیشتری دارد @ehsanname
➖مارسل پروست هم بعله! قرار است ماه بعدی (۳۰ اکتبر یا ۸ آبان) تعداد نامه از نویسنده «در جستوجوی زمان از دست رفته» در حراجی ساتبی پاریس فروخته شود. این نامهها نشان میدهد پروست گاهی از دوستانش میخواسته در مورد «طرف خانه سوان» (جلد اول مجموعه «در جستجوی ...») نقدهای مثبت در روزنامهها بنویسند و البته هزینه این نقدها را هم پرداخت میکرده. در یک مورد پروست ۳۰۰ فرانک (۹۰۰ پوند امروزی، حدود یک میلیون و ۲۴۰هزار تومان) برای انتشار یک نقد مثبت در صفحه اول روزنامه «فیگارو» داده بود و ۶۶۰ فرانک هم برای انتشار نقد مثبت دیگری در صفحه اول روزنامه فرانسوی «دیبت». خوبیاش این است که پروست قدر نقد خوب را میدانسته. 😉
@ehsanname
اصل خبر اینجا👇
telegraph.co.uk/news/2017/09/29/marcel-proust-paid-glowing-reviews-appear-newspapers-according/
@ehsanname
اصل خبر اینجا👇
telegraph.co.uk/news/2017/09/29/marcel-proust-paid-glowing-reviews-appear-newspapers-according/
Emran Salahi
Emran Salahi
🎧 ۱۱ مهر سالروز درگذشت #عمران_صلاحی طنزپردازِ محجوب معاصر است. برای یادکرد او، پنج رباعی او را با صدای خود آقای شاعر بشنویم @ehsanname
احساننامه
📖 هلموت کهل، صدراعظم سابق آلمان و یکی از اسمهای بزرگ عصر ما، درگذشت. کتاب پیشنهادی کهل برای شناخت آلمانِ قرن بیستم «فرار از لایپزیگ» بود: داستان فرار یک فیزیکدان از دست پلیس مخفی آلمان شرقی @ehsanname
📖 در سالروز اتحاد دو آلمان (۳ اکتبر ۱۹۹۰) چی بخوانیم؟ «جاسوسی که از سردسیر آمد» جان لوکاره، داستان یک جاسوس کهنهکار انگلیسی است که عواملی در آن طرف دیوار برلین دارد اما همه لو میروند و... @ehsanname
🔹داستان یک مصاحبه انجامنشده با احمد محمود
@ehsanname
امروز چهارشنبه ۱۲مهرماه، در سالگرد درگذشت احمد محمود، گروهی از نویسندگان بر سر مزار این نویسنده بزرگ حاضر شدند و یاد این نویسنده بزرگ را به عنوان خالق اولین کتاب حوزه دفاع مقدس گرامی داشتند. در این مراسم، شهریار عباسی، مهدی قزلی و ابراهیم زاهدی مطلق هم متنهایی خواندند. متن ابراهیم زاهدی مطلق، نویسنده و برنده جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در حوزه دفاع مقدس، خاطرهای از یک مصاحبۀ انجامنشده با احمد محمود بود و گلایههای آن نویسنده بزرگ. متن زاهدی مطلق را بخوانید:
📸 goo.gl/ZVX35C
✍️سال ۱۳۷۸ بود و فضای روشنفکری و حتی عمومی کشور خصوصا در مطبوعات، زیر سیطره ادبیات داستانی؛ چرایش را کسی تحقیق نکرده است.
در چنین روزهایی من میروم سراغ نویسندهای روشنفکر و قدَر که اگرچه دلخواه دولت و مسؤولان نیست، چندان باب میل روشنفکران مخالف حاکمیت هم نیست. این یکی چرایش تقریبا معلوم است: او از جنگ نوشته و متجاوز را مشخصا معلوم کرده، شرافتش را به دیوار زده و فریاد کشیده بر سر آنان که «زمین سوخته» را درست کردهاند.
پس از چند تماس تلفنی و شنیدن صدای نرم نویسنده متعهد و باشرف کشور در پشت تلفن و موافقتش با گفتگویی حضوری، به خانهاش می روم. اشتیاق یک خبرنگار برای نشستن پای سخنان نویسندهای که جوانیاش را با آثار او به سر کرده، قابل وصف نیست. باید خبرنگار باشی و «زمین سوخته» را در شبهای بمباران زیر سر گذاشته یا «همسایهها» را در پادگان دست به دست کرده باشی تا بدانی وقت ملاقات با احمد محمود یعنی چه. و بدتر از آن، مصاحبه سوخته و انجامنشده یعنی چه؟! و دردناکتر از این هر دو، دیدن احمد محمود در مقام یک متهم که گویی مقابل بازجویی از بازجویان در حال اعتراف کردن است، یعنی چه: "آقای زاهدی ببینید اینجا چه نوشتهاند؟! (یکی دو روزنامه را به دستم میدهد که در مطالبی تند و انتقادی، احمد محمود را نویسندهای تودهای و چپی معرفی میکند و پرهیز میدهد که چنین نویسندهای شایسته معرفی شدن به عنوان یکی ازبرگزیدگان بیست سال ادبیات پس از انقلاب نیست.)
او آشفته است و من درمانده؛ آرام کردنش بیفایده است و خیلی زود معلومم میشود که مصاحبهای در کار نیست. گفتوگو در نطفه خفه شده است و من دست از همه جا پشیمانتر باید به روزنامهام برگردم و نمیدانم چه باید بکنم.
".... آقای زاهدی اینها را چه کسی نوشته است؟" (در لحنش اصلا پرخاش نیست؛ بیشتر سوز و سوال است و درماندگی و خفه گی) "مگر شما خبرنگار نیستید؟ یعنی شما نمیدانید اینها را چه کسی مینویسد؟ این آقا یا خانمی که این را نوشته است و سابقه تودهای من را بیرون کشیده، لابد از همه سوابق آگاه است؛ پس باید بداند من در سال ۱۳۲۵ وارد حزب توده شدم و خیلی زود هم بیرون آمدم. چون دیدم از اسم ما سوءاستفاده میکنند. این آقا یا خانم اگر رفتن من به حزب توده را میداند، باید بیرون آمدنم را هم بداند. اینطوری که نمیشود بعد از چهل سال با حیثیت آدمها بازی کرد." (او مکث میکند و سرش را پایین میاندازد و بعد درحالیکه مرا شرم گرفته از اینکه در موقعیتی قرار گرفتهام که گویی بازجویی هستم برای شنیدن اعترافات این مرد باشرف) دوباره سر بلند میکند و این بار کلماتش گویی از جنس همان بمبهایی است که بر سرزمین من میکوبد و می سوزاند که: "آقای زاهدی! والله ما هم مسلمانیم... والله ما هم خدا را قبول داریم.... والله ما هم کشورمان را دوست داریم. والله ..." دیگر نمیخواهم بشنوم. دیگر بس است در این جایگاه اعترافگیری نشستن. بیرون میزنم و خودم را به خیابان پرت میکنم. حالا دیگر زمین من است سوخته و خاکسترشده که نویسندهای باید برای خداپرستیاش پیش منِ روزنامهنگار قسم بخورد که ...
بنا بر این، ای نویسنده محترم
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی؛ خصوصا در زمانهای که شرف، گوهر نایابی شده است که به جای دستها و قلبهای فرزندان آدم، فقط از زبانهایشان شُرّه میکند...
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی؛ در زمانهای که نوشتن از جنگ و آلام کشور و رنج مادران و پدران و زمینهای سوخته، نزد برخی همقطاران، اتهام حکومتی بودن داشت، دست تو شجاعانه نوشت و قلب تو آن را به یکی از شهدای این سرزمین تقدیم کرد. (روح برادرت شاد)
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی که میدانستی و میفهمیدی در ایران انقلاب شده است و برای حمله به یک انقلاب، ارتش قدرتمند و تانکهایی به بزرگی پالایشگاه* لازم نیست؛ فقط باید کمی بیشرف بود.
📌 goo.gl/B7r7mL
* تانکهایی به بزرگی پالایشگاه: تعبیر احمد محمود از تانکهای عراقی در رمان «زمین سوخته».
@ehsanname
امروز چهارشنبه ۱۲مهرماه، در سالگرد درگذشت احمد محمود، گروهی از نویسندگان بر سر مزار این نویسنده بزرگ حاضر شدند و یاد این نویسنده بزرگ را به عنوان خالق اولین کتاب حوزه دفاع مقدس گرامی داشتند. در این مراسم، شهریار عباسی، مهدی قزلی و ابراهیم زاهدی مطلق هم متنهایی خواندند. متن ابراهیم زاهدی مطلق، نویسنده و برنده جایزه کتاب سال جمهوری اسلامی ایران در حوزه دفاع مقدس، خاطرهای از یک مصاحبۀ انجامنشده با احمد محمود بود و گلایههای آن نویسنده بزرگ. متن زاهدی مطلق را بخوانید:
📸 goo.gl/ZVX35C
✍️سال ۱۳۷۸ بود و فضای روشنفکری و حتی عمومی کشور خصوصا در مطبوعات، زیر سیطره ادبیات داستانی؛ چرایش را کسی تحقیق نکرده است.
در چنین روزهایی من میروم سراغ نویسندهای روشنفکر و قدَر که اگرچه دلخواه دولت و مسؤولان نیست، چندان باب میل روشنفکران مخالف حاکمیت هم نیست. این یکی چرایش تقریبا معلوم است: او از جنگ نوشته و متجاوز را مشخصا معلوم کرده، شرافتش را به دیوار زده و فریاد کشیده بر سر آنان که «زمین سوخته» را درست کردهاند.
پس از چند تماس تلفنی و شنیدن صدای نرم نویسنده متعهد و باشرف کشور در پشت تلفن و موافقتش با گفتگویی حضوری، به خانهاش می روم. اشتیاق یک خبرنگار برای نشستن پای سخنان نویسندهای که جوانیاش را با آثار او به سر کرده، قابل وصف نیست. باید خبرنگار باشی و «زمین سوخته» را در شبهای بمباران زیر سر گذاشته یا «همسایهها» را در پادگان دست به دست کرده باشی تا بدانی وقت ملاقات با احمد محمود یعنی چه. و بدتر از آن، مصاحبه سوخته و انجامنشده یعنی چه؟! و دردناکتر از این هر دو، دیدن احمد محمود در مقام یک متهم که گویی مقابل بازجویی از بازجویان در حال اعتراف کردن است، یعنی چه: "آقای زاهدی ببینید اینجا چه نوشتهاند؟! (یکی دو روزنامه را به دستم میدهد که در مطالبی تند و انتقادی، احمد محمود را نویسندهای تودهای و چپی معرفی میکند و پرهیز میدهد که چنین نویسندهای شایسته معرفی شدن به عنوان یکی ازبرگزیدگان بیست سال ادبیات پس از انقلاب نیست.)
او آشفته است و من درمانده؛ آرام کردنش بیفایده است و خیلی زود معلومم میشود که مصاحبهای در کار نیست. گفتوگو در نطفه خفه شده است و من دست از همه جا پشیمانتر باید به روزنامهام برگردم و نمیدانم چه باید بکنم.
".... آقای زاهدی اینها را چه کسی نوشته است؟" (در لحنش اصلا پرخاش نیست؛ بیشتر سوز و سوال است و درماندگی و خفه گی) "مگر شما خبرنگار نیستید؟ یعنی شما نمیدانید اینها را چه کسی مینویسد؟ این آقا یا خانمی که این را نوشته است و سابقه تودهای من را بیرون کشیده، لابد از همه سوابق آگاه است؛ پس باید بداند من در سال ۱۳۲۵ وارد حزب توده شدم و خیلی زود هم بیرون آمدم. چون دیدم از اسم ما سوءاستفاده میکنند. این آقا یا خانم اگر رفتن من به حزب توده را میداند، باید بیرون آمدنم را هم بداند. اینطوری که نمیشود بعد از چهل سال با حیثیت آدمها بازی کرد." (او مکث میکند و سرش را پایین میاندازد و بعد درحالیکه مرا شرم گرفته از اینکه در موقعیتی قرار گرفتهام که گویی بازجویی هستم برای شنیدن اعترافات این مرد باشرف) دوباره سر بلند میکند و این بار کلماتش گویی از جنس همان بمبهایی است که بر سرزمین من میکوبد و می سوزاند که: "آقای زاهدی! والله ما هم مسلمانیم... والله ما هم خدا را قبول داریم.... والله ما هم کشورمان را دوست داریم. والله ..." دیگر نمیخواهم بشنوم. دیگر بس است در این جایگاه اعترافگیری نشستن. بیرون میزنم و خودم را به خیابان پرت میکنم. حالا دیگر زمین من است سوخته و خاکسترشده که نویسندهای باید برای خداپرستیاش پیش منِ روزنامهنگار قسم بخورد که ...
بنا بر این، ای نویسنده محترم
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی؛ خصوصا در زمانهای که شرف، گوهر نایابی شده است که به جای دستها و قلبهای فرزندان آدم، فقط از زبانهایشان شُرّه میکند...
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی؛ در زمانهای که نوشتن از جنگ و آلام کشور و رنج مادران و پدران و زمینهای سوخته، نزد برخی همقطاران، اتهام حکومتی بودن داشت، دست تو شجاعانه نوشت و قلب تو آن را به یکی از شهدای این سرزمین تقدیم کرد. (روح برادرت شاد)
اشهد انّک تو مرد باشرفی بودی که میدانستی و میفهمیدی در ایران انقلاب شده است و برای حمله به یک انقلاب، ارتش قدرتمند و تانکهایی به بزرگی پالایشگاه* لازم نیست؛ فقط باید کمی بیشرف بود.
📌 goo.gl/B7r7mL
* تانکهایی به بزرگی پالایشگاه: تعبیر احمد محمود از تانکهای عراقی در رمان «زمین سوخته».
احساننامه
📘 جدیدترین رمان دن براون با نام «منشاء» ۳ اکتبر (۱۱ مهر) میآید. این رمان پنجمین قسمت از معماهای پرفسور رابرت لنگدان، استاد نمادشناسی دانشگاه هاروارد است. محل وقوع این رمان اسپانیاست @ehsanname
📘همه چیز درباره رمان جدید دن براون
@ehsanname
رمان «منشاء» (Origin) دیروز منتشر شد. این کتاب، هفتیمن داستان دن براون و پنجمین قسمت از ماجراهای رابرت لنگدان، استاد نشانهشناسی مذاهب در دانشگاه هاروارد است. یعنی بعد از «فرشتگان و شیاطین»، «رمز داوینچی»، «نماد گمشده» و «دوزخ».
ماجرای این رمان در چهار شهر اسپانیا، یعنی مادرید، بارسلونا، سویا و بیلبائو میگذرد و موضوع داستان پرسش ازلی و ابدی «از کجا آمدیم و به کجا میرویم؟» است. ادموند کِرش دانشجوی سابق لنگدان و میلیاردر ۴۰ساله امروز، درست وقتی قرار است از یک تکنولوژی جدید رونمایی کند، ترور میشود و لنگدان باید معمای قتل را حل کند. موزه معروفِ گوگنهایم در شهر بیلبائو نقش مهمی در داستان دارد.
همزمان با انتشار این کتاب، ترجمههای آن به ۱۳ زبان هم منتشر شده. در مصاحبه روزنامه «حریت» ترکیه با مترجم و ویراستار ترکی این رمان میخوانیم که مترجمان، دو ماه در خانهای در بارسلونا تحت تدابیر شدید امنیتی و بدون دسترسی به اینترنت، ترجمه را انجام دادند. (چهار سال پیش هم مهرداد وثوقی، یکی از مترجمان «دوزخ» به ایلنا گفته بود: «مثل کارگران معادن طلا که تفتیش بدنی میشوند، مترجمها هم هنگام خروج از خانه وارسی میشوند که مبادا بخشی از کتاب یا ترجمه آن را خارج کنند.»)
احتمالا ناشرهای ایرانی هم تا حالا کتاب را تهیه کردهاند و در رقابت برای زودتر رساندن ترجمه آن هستند. حسین شهرابی، که کتابهای دیگری از دن براون را هم ترجمه کرده، در کانال تلگرامش @PersianSFF ترجمه بخش اول (پیشگفتار) داستان را گذاشته است.
@ehsanname
رمان «منشاء» (Origin) دیروز منتشر شد. این کتاب، هفتیمن داستان دن براون و پنجمین قسمت از ماجراهای رابرت لنگدان، استاد نشانهشناسی مذاهب در دانشگاه هاروارد است. یعنی بعد از «فرشتگان و شیاطین»، «رمز داوینچی»، «نماد گمشده» و «دوزخ».
ماجرای این رمان در چهار شهر اسپانیا، یعنی مادرید، بارسلونا، سویا و بیلبائو میگذرد و موضوع داستان پرسش ازلی و ابدی «از کجا آمدیم و به کجا میرویم؟» است. ادموند کِرش دانشجوی سابق لنگدان و میلیاردر ۴۰ساله امروز، درست وقتی قرار است از یک تکنولوژی جدید رونمایی کند، ترور میشود و لنگدان باید معمای قتل را حل کند. موزه معروفِ گوگنهایم در شهر بیلبائو نقش مهمی در داستان دارد.
همزمان با انتشار این کتاب، ترجمههای آن به ۱۳ زبان هم منتشر شده. در مصاحبه روزنامه «حریت» ترکیه با مترجم و ویراستار ترکی این رمان میخوانیم که مترجمان، دو ماه در خانهای در بارسلونا تحت تدابیر شدید امنیتی و بدون دسترسی به اینترنت، ترجمه را انجام دادند. (چهار سال پیش هم مهرداد وثوقی، یکی از مترجمان «دوزخ» به ایلنا گفته بود: «مثل کارگران معادن طلا که تفتیش بدنی میشوند، مترجمها هم هنگام خروج از خانه وارسی میشوند که مبادا بخشی از کتاب یا ترجمه آن را خارج کنند.»)
احتمالا ناشرهای ایرانی هم تا حالا کتاب را تهیه کردهاند و در رقابت برای زودتر رساندن ترجمه آن هستند. حسین شهرابی، که کتابهای دیگری از دن براون را هم ترجمه کرده، در کانال تلگرامش @PersianSFF ترجمه بخش اول (پیشگفتار) داستان را گذاشته است.
احساننامه
🌕 خردهجنایتهای نوبلی @ehsanname امسال هم کمیته انتخاب نوبل، یکی دیگر از تردستیهایش را رو کرد و از بین غولهایی نظیر هاروکی موراکامی، کازوئو ایشیگورو، فیلیپ راث، جویس کرولاوتس، مارگارت اتوود، دن دلیلو و آدونیس، باب دیلن را انتخاب کرد تا موجی از موافقتها…
🌕نوبل ادبیات، یک دور سریع
@ehsanname
تاچند ساعت دیگر (ساعت ۱ بعدازظهر به وقت استکهلم، ۲ونیم به وقت تهران) نام برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۷ اعلام میشود.
🔸آکادمی نوبل طی ۱۱۶ سال گذشته (از ۱۹۰۱ تا ۲۰۱۶) به ۱۱۳ نویسنده جایزه داده است. آکادمی ۷سال برگزیدهای نداشت (عمدتا به خاطر دو جنگ جهانی) و در عوض ۴ سال نوبل را مشترک به دو نفر داد. به این ۱۱۳ نفر باید نویسندگان بزرگی که بعد از ۱۹۰۱ درگذشتند و نوبل ادبیات نگرفتند (کسانی مثل تولستوی و چخوف) را هم اضافه کرد تا تصویر دقیقتری از ادبیات معاصر داشت.
🔹در بعضی از موارد انتخابهای آکادمی نوبل باعث گفتگوها و نقدهای زیادی بوده. در دو دهه اخیر نوبلهای داریو فو (۱۹۹۷) و باب دیلن (۲۰۱۶) بیشترین اعتراضها را داشته. بخصوص داریو فو که آثارش از طرف کلیسای کاتولیک تقبیح شده و انتخابش با اساسنامه نوبل که باید از «آثار آرمانگرایانه» حمایت کند، تضاد داشت.
🔸در بین برندگان نوبل ادبیات فقط ۱۴ زن هست. از این جمع ۶ زن در قرن بیستویکم نوبل گرفتهاند. یعنی توجه به زنان نویسنده در سالهای اخیر بیشتر شده.
🔹متوسط سن برندگان نوبل ادبیات در زمان اهدای جایزه ۶۵ سال بوده که بعد از برندگان نوبل اقتصاد (با میانگین ۶۷ سال) پیرترین نوبلیستها در بین ۵شاخه نوبل هستند. جوانترین برنده، رودیارد کیپلینگ نویسنده «کتاب جنگل» با ۴۲سال (نوبل ۱۹۰۷) و مسنترین برنده، دوریس لسینگ ۸۸ساله (نوبل ۲۰۰۷) بود. دوریس لسینگ متولد کرمانشاه خودمان بود.
@ehsanname
🔸در بین برندگان نوبل ادبیات، کشور فرانسه با ۱۵ جایزه بیشترین سهم را دارد (رتبههای بعدی برای ایالات متحده با ۱۱ و بریتانیا با ۹ نوبل است) اما در بین زبانهای مختلف، ادبیات انگلیسیزبان جلوتر از بقیه است. ۲۸ نفر از نوبلیستها به انگلیسی مینوشتند، ۱۴ نفر به فرانسه، ۱۳ نفر آلمانی، ۱۱ نفر اسپانیولی، ۷ نفر سوئدی، زبانهای روسی و ایتالیایی هر کدام ۶ برنده داشته، ادبیات لهستان ۴ نفر، نروژ و دانمارک هر کدام ۳ نفر، یونانی و ژاپنی و چینی ۲ نفر و بالاخره زبانهای عربی، بنگالی، ترکی، عبری، یدیش، پرتغالی، فنلاندی، مجار، چک، کروات، ایسلندی و زبان اکسیتان (زبانی محلی در جنوب فرانسه - نوبل فردریک میسترال در ۱۹۰۴) هر کدام یک برنده داشتند.
🔹نوبلهای ادبیات سوئدی به تنهایی بیشتر از کل نوبلهای قاره آسیا است. طبیعتا این نه به خاطر غنای ادبیات سوئدی، بلکه به خاطر کشور برگزارکننده نوبل است. ۵ نفر از این ۷سوئدی برنده نوبل ادبیات، خودشان عضو آکادمی نوبل بودند. یکی از این اعضا، اریک اکسل کارلفلدت (نوبل ۱۹۳۱) تنها کسی است که بعد از مرگش جایزه گرفت. طبق وصیت نوبل جایزه باید به افراد زنده برسد، اما گفتند چون کارلفلدت بعد از اعلام خبر برنده شدنش درگذشته، مشکلی نیست.
🔸دو نفر نوبل ادبیاتشان را نخواستند: بوریس پاسترناک (۱۹۵۸) و ژان پل سارتر (۱۹۶۴). سال پیش هم باب دیلن در ضیافت اهدای جوایز نوبل شرکت نکرد و تا مدتها به تلفن آکادمی هم جواب نمیداد که در نهایت ختم به خیر شد.
🔹آکادمی نوبل در سالهای اخیر سعی کرد گسترۀ شمول جایزهشان را بیشتر کند و به یک روزنامهنگار (سوتلانا الکسییویچ) و یک ترانهسرا (باب دیلن) هم نوبل ادبیات دادند. اما احتمالا رفتار عجیب باب دیلن این پروژه را متوقف کند.
goo.gl/uZ1sjf
@ehsanname
تاچند ساعت دیگر (ساعت ۱ بعدازظهر به وقت استکهلم، ۲ونیم به وقت تهران) نام برنده نوبل ادبیات ۲۰۱۷ اعلام میشود.
🔸آکادمی نوبل طی ۱۱۶ سال گذشته (از ۱۹۰۱ تا ۲۰۱۶) به ۱۱۳ نویسنده جایزه داده است. آکادمی ۷سال برگزیدهای نداشت (عمدتا به خاطر دو جنگ جهانی) و در عوض ۴ سال نوبل را مشترک به دو نفر داد. به این ۱۱۳ نفر باید نویسندگان بزرگی که بعد از ۱۹۰۱ درگذشتند و نوبل ادبیات نگرفتند (کسانی مثل تولستوی و چخوف) را هم اضافه کرد تا تصویر دقیقتری از ادبیات معاصر داشت.
🔹در بعضی از موارد انتخابهای آکادمی نوبل باعث گفتگوها و نقدهای زیادی بوده. در دو دهه اخیر نوبلهای داریو فو (۱۹۹۷) و باب دیلن (۲۰۱۶) بیشترین اعتراضها را داشته. بخصوص داریو فو که آثارش از طرف کلیسای کاتولیک تقبیح شده و انتخابش با اساسنامه نوبل که باید از «آثار آرمانگرایانه» حمایت کند، تضاد داشت.
🔸در بین برندگان نوبل ادبیات فقط ۱۴ زن هست. از این جمع ۶ زن در قرن بیستویکم نوبل گرفتهاند. یعنی توجه به زنان نویسنده در سالهای اخیر بیشتر شده.
🔹متوسط سن برندگان نوبل ادبیات در زمان اهدای جایزه ۶۵ سال بوده که بعد از برندگان نوبل اقتصاد (با میانگین ۶۷ سال) پیرترین نوبلیستها در بین ۵شاخه نوبل هستند. جوانترین برنده، رودیارد کیپلینگ نویسنده «کتاب جنگل» با ۴۲سال (نوبل ۱۹۰۷) و مسنترین برنده، دوریس لسینگ ۸۸ساله (نوبل ۲۰۰۷) بود. دوریس لسینگ متولد کرمانشاه خودمان بود.
@ehsanname
🔸در بین برندگان نوبل ادبیات، کشور فرانسه با ۱۵ جایزه بیشترین سهم را دارد (رتبههای بعدی برای ایالات متحده با ۱۱ و بریتانیا با ۹ نوبل است) اما در بین زبانهای مختلف، ادبیات انگلیسیزبان جلوتر از بقیه است. ۲۸ نفر از نوبلیستها به انگلیسی مینوشتند، ۱۴ نفر به فرانسه، ۱۳ نفر آلمانی، ۱۱ نفر اسپانیولی، ۷ نفر سوئدی، زبانهای روسی و ایتالیایی هر کدام ۶ برنده داشته، ادبیات لهستان ۴ نفر، نروژ و دانمارک هر کدام ۳ نفر، یونانی و ژاپنی و چینی ۲ نفر و بالاخره زبانهای عربی، بنگالی، ترکی، عبری، یدیش، پرتغالی، فنلاندی، مجار، چک، کروات، ایسلندی و زبان اکسیتان (زبانی محلی در جنوب فرانسه - نوبل فردریک میسترال در ۱۹۰۴) هر کدام یک برنده داشتند.
🔹نوبلهای ادبیات سوئدی به تنهایی بیشتر از کل نوبلهای قاره آسیا است. طبیعتا این نه به خاطر غنای ادبیات سوئدی، بلکه به خاطر کشور برگزارکننده نوبل است. ۵ نفر از این ۷سوئدی برنده نوبل ادبیات، خودشان عضو آکادمی نوبل بودند. یکی از این اعضا، اریک اکسل کارلفلدت (نوبل ۱۹۳۱) تنها کسی است که بعد از مرگش جایزه گرفت. طبق وصیت نوبل جایزه باید به افراد زنده برسد، اما گفتند چون کارلفلدت بعد از اعلام خبر برنده شدنش درگذشته، مشکلی نیست.
🔸دو نفر نوبل ادبیاتشان را نخواستند: بوریس پاسترناک (۱۹۵۸) و ژان پل سارتر (۱۹۶۴). سال پیش هم باب دیلن در ضیافت اهدای جوایز نوبل شرکت نکرد و تا مدتها به تلفن آکادمی هم جواب نمیداد که در نهایت ختم به خیر شد.
🔹آکادمی نوبل در سالهای اخیر سعی کرد گسترۀ شمول جایزهشان را بیشتر کند و به یک روزنامهنگار (سوتلانا الکسییویچ) و یک ترانهسرا (باب دیلن) هم نوبل ادبیات دادند. اما احتمالا رفتار عجیب باب دیلن این پروژه را متوقف کند.
goo.gl/uZ1sjf
📚کتابخانه ایشیگورو به زبان فارسی
@ehsanname
همانطور که میشد حدس زد آکادمی نوبل امسال دیگر ریسک نکرد و جایزه را به یک نویسنده محبوب و مقبول عموم داد. کازوئو ایشیگورو ۶۲ساله، نویسنده انگلیسی ژاپنیتبار در ایران هم پرطرفدار است و همه رمانهایش ترجمه شده. بجز این ۷ رمان، او ۴ فیلمنامه و ۴ مجموعه داستان کوتاه هم دارد. فهرست ترجمههای فارسی ایشیگورو (به ترتیب تاریخ ترجمه) از این قرار است:
@ehsanname
➖بازماندهٔ روز (ترجمه نجف دریابندری، نشر کارنامه، ۷۵)
➖منظر پریدهرنگ تپهها (ترجمه امیر امجد، نشر نیلا، ۸۰)
➖غروب دهکده (۱ داستان کوتاه) (ترجمه الهام پورنظری، ۸۰)
➖وقتی یتیم بودیم (ترجمه مژده دقیقی، نشر هرمس، ۸۱/ ترجمه مجید غلامی شاهدی، نشر نظاره، ۹۵)
➖هرگز رهایم مکن نکن (ترجمه سهیل سمی، نشر ققنوس، ۸۵ / ترجمه مهدی غبرایی، نشر افق، ۸۸ با عنوان «هرگز ترکم مکن»/ ترجمه فاطمه امینی، نشر نظاره، ۹۵)
➖تسلیناپذیر (ترجمه سهیل سمی، نشر ققنوس، ۸۶)
➖شبانهها (۵ داستان) (ترجمه علیرضا کیوانینژاد، نشر چشمه، ۸۹/ ترجمه خجسته کیهان، نشر کتاب پارسه، ۸۹/ ترجمه مهدی غبرایی، انتشارات اژدهای طلایی، ۹۳ با عنوان «ترانههای شبانه»)
➖هنرمندی از جهان شناور (ترجمه یاسین محمدی، انتشارات افراز، ۹۱/ ترجمه صنعان صدیقی، نشر غنچه، ۹۴، با عنوان «هنرمندی از دنیای شناور»)
➖غول مدفون (ترجمه فرمهر امیردوست، نشر میلکان، ۹۴ / ترجمه سهیل سمی، انتشارات ققنوس، ۹۴/ ترجمه امیرمهدی حقیقت، نشر چشمه، ۹۵/ ترجمه آرزو احمی، نشر روزنه، ۹۵)
البته در منابع یک ترجمه دیگر از ایشیگورو با عنوان «غروب آری، انتها اما» (ترجمه مریم ناظمزاده، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۷۲) هم هست که آن را ندیدهام و نمیدانم مجموعه داستان است یا چیز دیگر؟
goo.gl/u9qjsV
⬅️ اگر تا به حال چیزی از ایشیگورو نخواندهاید با «بازماندهٔ روز» شروع کنید که اغلب ما ایشیگورو را با این ترجمهٔ شاهکار از نجف دریابندری شناختیم. داستان پیشخدمتی که در جریان یک مرخصی، عمر رفته را مرور میکند و ...
@ehsanname
همانطور که میشد حدس زد آکادمی نوبل امسال دیگر ریسک نکرد و جایزه را به یک نویسنده محبوب و مقبول عموم داد. کازوئو ایشیگورو ۶۲ساله، نویسنده انگلیسی ژاپنیتبار در ایران هم پرطرفدار است و همه رمانهایش ترجمه شده. بجز این ۷ رمان، او ۴ فیلمنامه و ۴ مجموعه داستان کوتاه هم دارد. فهرست ترجمههای فارسی ایشیگورو (به ترتیب تاریخ ترجمه) از این قرار است:
@ehsanname
➖بازماندهٔ روز (ترجمه نجف دریابندری، نشر کارنامه، ۷۵)
➖منظر پریدهرنگ تپهها (ترجمه امیر امجد، نشر نیلا، ۸۰)
➖غروب دهکده (۱ داستان کوتاه) (ترجمه الهام پورنظری، ۸۰)
➖وقتی یتیم بودیم (ترجمه مژده دقیقی، نشر هرمس، ۸۱/ ترجمه مجید غلامی شاهدی، نشر نظاره، ۹۵)
➖هرگز رهایم مکن نکن (ترجمه سهیل سمی، نشر ققنوس، ۸۵ / ترجمه مهدی غبرایی، نشر افق، ۸۸ با عنوان «هرگز ترکم مکن»/ ترجمه فاطمه امینی، نشر نظاره، ۹۵)
➖تسلیناپذیر (ترجمه سهیل سمی، نشر ققنوس، ۸۶)
➖شبانهها (۵ داستان) (ترجمه علیرضا کیوانینژاد، نشر چشمه، ۸۹/ ترجمه خجسته کیهان، نشر کتاب پارسه، ۸۹/ ترجمه مهدی غبرایی، انتشارات اژدهای طلایی، ۹۳ با عنوان «ترانههای شبانه»)
➖هنرمندی از جهان شناور (ترجمه یاسین محمدی، انتشارات افراز، ۹۱/ ترجمه صنعان صدیقی، نشر غنچه، ۹۴، با عنوان «هنرمندی از دنیای شناور»)
➖غول مدفون (ترجمه فرمهر امیردوست، نشر میلکان، ۹۴ / ترجمه سهیل سمی، انتشارات ققنوس، ۹۴/ ترجمه امیرمهدی حقیقت، نشر چشمه، ۹۵/ ترجمه آرزو احمی، نشر روزنه، ۹۵)
البته در منابع یک ترجمه دیگر از ایشیگورو با عنوان «غروب آری، انتها اما» (ترجمه مریم ناظمزاده، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۷۲) هم هست که آن را ندیدهام و نمیدانم مجموعه داستان است یا چیز دیگر؟
goo.gl/u9qjsV
⬅️ اگر تا به حال چیزی از ایشیگورو نخواندهاید با «بازماندهٔ روز» شروع کنید که اغلب ما ایشیگورو را با این ترجمهٔ شاهکار از نجف دریابندری شناختیم. داستان پیشخدمتی که در جریان یک مرخصی، عمر رفته را مرور میکند و ...
📸 گاردین: طرفدارهای هاروکی موراکامی در یک معبد در توکیو. آنها خیال میکردند امسال دیگر موراکامی نوبل میبرد. اما از خبر برنده شدن ایشیگورو هم خوشحال هستند @ehsanname
🎧 هر پنجشنبه شب در کانال داستان شب @dastaneshab به یک داستان از #احسان_رضایی گوش کنید
این هفته: «مورد عجیب پیشانی» 👇
این هفته: «مورد عجیب پیشانی» 👇
احساننامه
📙 گزارش سال گذشته هفتهنامه «تماشاگران امروز» (شماره ۸۱) درباره پدیدههای ترجمه کتاب @ehsanname
‼️راست: بخشی از «دختری در قطار» پائولا هاوکینز، ترجمه علی قانع، انتشارات کولهپشتی، ۹۵/چپ: همان کتاب با مترجمی که طبق فیپا ۱۵ساله است، انتشارات آ... ۹۶
@ehsanname
🔎تصویر را بزرگ کنید تا خوب تعجب کنید
@ehsanname
🔎تصویر را بزرگ کنید تا خوب تعجب کنید
📖 بیشعوریسازان
@ehsanname
کتاب «بیشعوری» یکی از پدیدههای سالهای اخیر بازار کتاب ما بوده است. طوری که خیلی زود ترجمههای مکرر و جلدهای بعدی هم برای آن آمد. اخیرا هم تصویر هدیه دادن آن برای تنبیه و تحذیر همسایه بیمراعات، سوژه شبکههای اجتماعی بود.
📸 goo.gl/PKMgQY
تحلیل دلایل موفقیت و فروش «بیشعوری» بماند برای بعد. عجالتا بخشی از یادداشتی را که محمود فرجامی، مترجم کتاب درباره پدیدۀ سریدوزی کتاب و رواج انواع و اقسام «بیشعوری»های بعدی نوشته، بخوانید:
✍"کتابی به نام «بیشعوری» را من (محمود فرجامی) نخستین بار در سال ۱۳۸۶ از کتابی به زبان انگلیسی به نام Asshole No More به فارسی برگرداندم. کاری که نزدیک به یک سال زمان برد چرا که متن اصلی علیرغم ظاهر سادهاش، آنطور که جذاب و امروزی و خواندنی باشد به فارسی درنمیآمد. مثالها قدیمی بودند (کتاب در سال ۱۹۹۰ چاپ شده) و شوخیها تقریبا برای خواننده فارسیزبان نامفهوم و بیمزه. علاوه بر آن کتاب لحنی شبهعلمی داشت در نقیضهسازی (تقلید تمسخرآمیز) از کتابهایی که قرار است با خواندن آنها یکشبه پول و اعتماد به نفس و روابط زناشویی و مدیریت خواننده دگرگون شود. با موضوعی تکاندهنده درباره احمقهای خودخواه باهوش... اما این کتاب مجوز انتشار نگرفت و پس از مدتی خاک خوردن، سرانجام به پیشنهاد دوستی فایل pdf آن را به رایگان بر روی وبسایت شخصیام (debsh.com) قرار دادم و از آنجایی که طرح جلد کتاب اصلی بسیار ساده و صرفا نام کتاب بود، طرحی از تابلو «جیغ» مونش را (که بخاطر گذشت بیش از ۳۰ سال از درگذشتش مشمول کپیرایت نیست) برای طرح جلد انتخاب کردم.
از کتاب به سرعت استقبال شد و طی چند هفته نسخههای کاغذی آن هم سر از کتابفروشیهای سیار و حتی رسمی درآورد و از همان هنگام، هر روز بیاخلاقی و حقه جدیدی در مسیر «بیشعوری» نمایان شد! مثلا یک بار به اسم انتشارات گوتنبرگ (سوئد) به بازار زیرزمینی کتاب رفت، درحالیکه مدیر آن انتشارات مثل من روحش از این ماجرا خبر نداشت. اما وقتی پس از روی کار آمدن دولت روحانی، یک انتشارات رسمی در تهران پس از اخذ قرارداد رسمی با من توانست مجوز انتشار این کتاب را بگیرد، بازی تازه شروع شد.
کتاب از همان روز نخست که به بازار رسمی آمد مورد استقبال شدید قرار گرفت و بسیاری که پیشتر آن را دانلود کرده بودند نسخه کاغذی را نیز خریدند. اینجا بود که پختهخواران گرامی دستبهکار شدند و هر روز ناشری و مترجمی تازه به صف بیشعوریسازان اضافه شد. عجبا که از این عزیزان گاه جز اسم سابقه دیگری نبود و بعضا حتی اعتراف کردند که جلد کتاب اصلی را هم ندیدهاند! در مقابل انتشارات تیسا که ناشر قانونی و رسمی کتاب بود انتشارات آتیسا علم شد، بیش از ده مترجم همان بیشعوری را که ناشر اصلی در آمریکا حق ترجمه و انتشار «انحصاری»اش را به محمود فرجامی واگذار کرده بود ترجمه کردند، همه به اصطلاح ترجمهها تقریبا کپی از روی یک کار بود، همگی همان طرح جلد ابداعی من را کپی کردند (و یکی از همان «مترجم»ها مدعی شد که این طرح جلد اصلی کتاب است؛ یعنی ایشان زحمت گوگل کردن کتابی که مدعی ترجمه آن است را هم به خود نداده!)، بیشعوری ۲ و ۳ گاه با ترجمه مترجمهای خیالی و گاه تحت اسم خود من(!) منتشر شدند، «بیشعوری اصلی و بدون سانسور» به بازار آمد... چنان که تا امروز خود من ۲۱ نمونه از همین کتابها را جمع کردهام!"
📌یادداشت کامل محمود فرجامی، طنزنویس و پژوهشگر این حوزه را در اینجا بخوانید
https://news.1rj.ru/str/FarjamiMahmud/142
📌 اینجا هم مجید جلیسه، مدیرعامل خانه کتاب یک نمونه از این کتابسازیها را توضیح داده است
https://news.1rj.ru/str/majidjaliseh/652
@ehsanname
کتاب «بیشعوری» یکی از پدیدههای سالهای اخیر بازار کتاب ما بوده است. طوری که خیلی زود ترجمههای مکرر و جلدهای بعدی هم برای آن آمد. اخیرا هم تصویر هدیه دادن آن برای تنبیه و تحذیر همسایه بیمراعات، سوژه شبکههای اجتماعی بود.
📸 goo.gl/PKMgQY
تحلیل دلایل موفقیت و فروش «بیشعوری» بماند برای بعد. عجالتا بخشی از یادداشتی را که محمود فرجامی، مترجم کتاب درباره پدیدۀ سریدوزی کتاب و رواج انواع و اقسام «بیشعوری»های بعدی نوشته، بخوانید:
✍"کتابی به نام «بیشعوری» را من (محمود فرجامی) نخستین بار در سال ۱۳۸۶ از کتابی به زبان انگلیسی به نام Asshole No More به فارسی برگرداندم. کاری که نزدیک به یک سال زمان برد چرا که متن اصلی علیرغم ظاهر سادهاش، آنطور که جذاب و امروزی و خواندنی باشد به فارسی درنمیآمد. مثالها قدیمی بودند (کتاب در سال ۱۹۹۰ چاپ شده) و شوخیها تقریبا برای خواننده فارسیزبان نامفهوم و بیمزه. علاوه بر آن کتاب لحنی شبهعلمی داشت در نقیضهسازی (تقلید تمسخرآمیز) از کتابهایی که قرار است با خواندن آنها یکشبه پول و اعتماد به نفس و روابط زناشویی و مدیریت خواننده دگرگون شود. با موضوعی تکاندهنده درباره احمقهای خودخواه باهوش... اما این کتاب مجوز انتشار نگرفت و پس از مدتی خاک خوردن، سرانجام به پیشنهاد دوستی فایل pdf آن را به رایگان بر روی وبسایت شخصیام (debsh.com) قرار دادم و از آنجایی که طرح جلد کتاب اصلی بسیار ساده و صرفا نام کتاب بود، طرحی از تابلو «جیغ» مونش را (که بخاطر گذشت بیش از ۳۰ سال از درگذشتش مشمول کپیرایت نیست) برای طرح جلد انتخاب کردم.
از کتاب به سرعت استقبال شد و طی چند هفته نسخههای کاغذی آن هم سر از کتابفروشیهای سیار و حتی رسمی درآورد و از همان هنگام، هر روز بیاخلاقی و حقه جدیدی در مسیر «بیشعوری» نمایان شد! مثلا یک بار به اسم انتشارات گوتنبرگ (سوئد) به بازار زیرزمینی کتاب رفت، درحالیکه مدیر آن انتشارات مثل من روحش از این ماجرا خبر نداشت. اما وقتی پس از روی کار آمدن دولت روحانی، یک انتشارات رسمی در تهران پس از اخذ قرارداد رسمی با من توانست مجوز انتشار این کتاب را بگیرد، بازی تازه شروع شد.
کتاب از همان روز نخست که به بازار رسمی آمد مورد استقبال شدید قرار گرفت و بسیاری که پیشتر آن را دانلود کرده بودند نسخه کاغذی را نیز خریدند. اینجا بود که پختهخواران گرامی دستبهکار شدند و هر روز ناشری و مترجمی تازه به صف بیشعوریسازان اضافه شد. عجبا که از این عزیزان گاه جز اسم سابقه دیگری نبود و بعضا حتی اعتراف کردند که جلد کتاب اصلی را هم ندیدهاند! در مقابل انتشارات تیسا که ناشر قانونی و رسمی کتاب بود انتشارات آتیسا علم شد، بیش از ده مترجم همان بیشعوری را که ناشر اصلی در آمریکا حق ترجمه و انتشار «انحصاری»اش را به محمود فرجامی واگذار کرده بود ترجمه کردند، همه به اصطلاح ترجمهها تقریبا کپی از روی یک کار بود، همگی همان طرح جلد ابداعی من را کپی کردند (و یکی از همان «مترجم»ها مدعی شد که این طرح جلد اصلی کتاب است؛ یعنی ایشان زحمت گوگل کردن کتابی که مدعی ترجمه آن است را هم به خود نداده!)، بیشعوری ۲ و ۳ گاه با ترجمه مترجمهای خیالی و گاه تحت اسم خود من(!) منتشر شدند، «بیشعوری اصلی و بدون سانسور» به بازار آمد... چنان که تا امروز خود من ۲۱ نمونه از همین کتابها را جمع کردهام!"
📌یادداشت کامل محمود فرجامی، طنزنویس و پژوهشگر این حوزه را در اینجا بخوانید
https://news.1rj.ru/str/FarjamiMahmud/142
📌 اینجا هم مجید جلیسه، مدیرعامل خانه کتاب یک نمونه از این کتابسازیها را توضیح داده است
https://news.1rj.ru/str/majidjaliseh/652
احساننامه
0️⃣5️⃣ «هنر شفاف اندیشیدن» به چاپ پنجاهم رسید @ehsanname
📸 چه میکنه این فردوسیپور! جشن امضای چاپ پنجاهم «هنر شفاف اندیشیدن» در شهر کتاب مرکزی @ehsanname