احسان‌نامه – Telegram
احسان‌نامه
7.93K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
👤چهرۀ ادبی سال: عالی‌جناب
@ehsanname
✍️احسان رضایی: سالی که گذشت برای ادبیات و کتاب سال پررونقی بود. تعداد زیادی کتاب خوب و خواندنی و مهم منتشر شد. طرحهای ادواری سوبسید کتاب همچنان در کار بود و نمایشگاه کتاب هم در ایام تبلیغات انتخابات ریاست‌جمهوری خوب فروخت. خوانندگان برای کتابهای روزبه معین، یوسف علیخانی، امید صباغ‌نو و رضا امیرخانی صف بستند که این فقرۀ آخری، صف رمان «رهش» حسابی خبرساز شد. یک کتاب دیگر امیرخانی، یعنی «نفحات نفت» هم پایش به مناظره‌های انتخاباتی باز شد‌. استاد محمدعلی موحد یک تصحیح جدید و مهم از «مثنوی معنوی» ارایه داد‌. خانم فریبا وفی در نمایشگاه کتاب فرانکفورت یک جایزه بین‌المللی گرفت. از هوشنگ مرادی‌کرمانی در دانشگاه کمبریج تجلیل شد. در جوایز ادبی، چهره‌های جدید معرفی شدند. مصطفی مستور حرفهای مهمی در مورد ممیزی زد و تا گرفتن مجوز بدون یک کلمه تغییر کوتاه نیامد. کاربران شبکه‌های اجتماعی برای رسیدگی به مزار حسین منزوی هشتگ #آهای_خبردار راه انداختند و موفق هم شدند که توجه مسئولان را جلب کنند. از تخریب خانۀ نیما یوشیج هم همین‌طوری جلوگیری شد. جوجو مویز همچنان بیشترین فروش را داشت. «هنر شفاف اندیشیدن» ترجمۀ عادل فردوسی‌پور به چاپ پنجاهم رسید. یک شاعر خوب، شایان مصلح به تیم پرسپولیس اضافه شد. مجالس رونمایی و جشن امضا و نقد متعددی برگزار شد. برنامه تلویزیونی «کتاب‌باز» با اجرای سروش صحت گل کرد. علی‌اشرف درویشیان و کورش اسدی و حبیب‌الله چایچیان و غلامرضا شکوهی و نازنین دیهیمی و مجتبی عبدالله‌نژاد، بعد از درگذشتشان، غوغای سیاست را کنار زدند و به صفحه اول روزنامه‌ها آمدند. حتی دربارۀ کتابی که هرگز چاپ و منتشر نشده، یعنی «لک‌لکی در کار نیست» کلی بحث و خبر و جنجال درست شد... اما اگر بخواهیم یک و فقط یک نفر را به عنوان چهره ادبی سال معرفی کنیم، هیچ‌کدام از این اسمها انتخاب اول نیست. بلکه این عنوان را باید به یکی از استادان کهن داد: حکیم فردوسیِ بزرگ. مردی که پس از هزار و اندی سال هنوز هم هنرش زنده است و کتاب «شاهنامه»اش خواننده و خواهان دارد. در سال ۹۶ شاهد آفرینش‌های متعدد و متنوعی بر مبنای «شاهنامه» بودیم: برگردان به نثر (کتاب ۵جلدی «شاهنامه نقالان» نوشتۀ یکی از معروفترین نقّال‌های معاصر، مرشد عباس زریری و ویراستۀ دکتر جلیل دوستخواه)، کتاب صوتی (در داخل کاری که استادان دوبله: ابوالحسن تهامی و چنگیز جلیلوند و اکبر منانی و دیگران از «رستم و سهراب» آماده کردند را داشتیم و در خارج، آن که از روی ترجمۀ انگلیسی «شاهنامه» منتشر شد و فرانسیس فورد کاپولا هم در آن صداپیشگی می‌کند)، موسیقی (کنسرت «سی» همایون شجریان و سهراب پورناظری که ۱۲۰هزار تماشاگر داشت. یا کنسرت «آواز پارسی» ناظری‌ها)، کمیک (کتابهای «جمشید طلوع» و «جمشید غروب» کار استودیو هورخش که پیش‌درآمد انیمیشن سینمایی «آخرین داستان» هستند)، طنز (نظیر اجرای خانم سیده زینب موسوی از داستان رستم و سهراب در برنامه «خندوانه». خود من هم در کتاب «باغ وحش اساطیر» از داستان‌های شاهنامه‌ای استفاده زیادی کردم). بجز اینها اما فردوسی و «شاهنامه» یک ماجرای دیگر هم در ۱۳۹۶ داشتند. در جریان جشنواره فیلم فجر، محمدحسین مهدویان کارگردان، باری برای دفاع از فیلمش «لاتاری» پای «شاهنامه» را هم کشید وسط و بعد هم خودش هوشمندی به خرج داد و در برنامۀ تلویزیونی بعدی از حرفهایش عذرخواهی کرد. اما چیزی که در این میان ماند، واکنش‌هایی بود که نشان از ظرفیت اجتماعی بالای «شاهنامه» در میان ما دارد. هم منتقدان و هم مدافعان مهدویان در آن ماجرا، به این کتاب احترام می‌گذاشتند و از نقش آن در حفظ و حراست از هویت ملی می‌گفتند و این، اصلا چیز کمی نیست. در جامعۀ متنوع و متکثر ایران امروز، تعداد عناصری که بتواند همۀ گروه‌ها را کنار هم جمع کند و وحدت بسازد، چندان هم زیاد نیست. معدودی از عناصر دینی و ملی هستند که این نقش را دارند و «شاهنامه» هم یکی از آنهاست. قدر این سرمایۀ اجتماعی را باید دانست و همصدا با انوری باید خواند که:
آفرین بر روان فردوسی
آن سخن‌آفرین فرخنده
او نه استاد بود و ما شاگرد
او خداوند بود و ما بنده
goo.gl/TYhLdN
📌یادداشت در شماره ۶۴۴ (ویژه‌نامه عید) هفته‌نامه «همشهری جوان»
۱۳۱۹- پیشنهاد کتاب برای هدیه نوروزی.#عیدانه
https://news.1rj.ru/str/medicalhistoryofiran
⛔️قبل از اینکه پیامهای تبریک عیدتان را بفرستید، حواستان باشد که غزل «نوروز بمانید که ایام شمایید» از مولانا نیست! این غزل جدید است و سرودۀ خانم پیرایه یغمایی، دختر حبیب یغمایی که اشعار و مقالاتی از او در نشریات منتشر شده (از جمله ۴ مقاله در «دایرةالمعارف بزرگ اسلامی» دارد: goo.gl/rFkR1d). ظاهرا این غزل را خانم یغمایی برای نوروز ۱۳۹۴ گفته است و آن‌طور که خودش می‌گوید از همان ساعات اولیه این اشتباه در انتساب به مولانا باعث خنده و حیرتش شده (goo.gl/kStNVN). غزل #پیرایه_یغمایی چنین است:

نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبح نخستین بهاری که به شادی
می‌آورد از چلچله پیغام، شمایید

آن دشت طراوت‌زده، آن جنگل هشیار،
آن گنبد گردندۀ آرام شمایید

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطورۀ جمشید و جم و جام شمایید

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانۀ بهرام و گل‌اندام شمایید

هم آینۀ مهر و هم آتشکدۀ عشق،
هم صاعقۀ خشم ِ بهنگام شمایید

امروز اگر می‌چمد ابلیس، غمی نیست
در فنّ کمین حوصلۀ دام شمایید

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچۀ خاموش زمان، گام شمایید

ایّام به دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید
@ehsanname
برای مقایسۀ شعر با ذهن و زبان مولانا، این بیت را از او ببیند که مربوط به غزل معروف «ای قوم به حج رفته کجایید، کجایید؟» است:

گر صورتِ بی‌صورتِ معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
@ehsanname
🔺شاید دلیل اشتباه در انتساب این غزل به مولانا، استفادۀ شاعر از یک نقل قول معروف از شمس تبریزی، استاد و مرادِ مولانا است که باری گفته بود: «ایام مبارک باد از شما. مبارک شمایید! ایام می‌آید تا به شما مبارک شود. شب قدر در ناقدر تعبیه کرده است. آن در اوست.» (مقالات شمس، تصحیح دکتر موحد، خوارزمی، ۱۳۶۹، صفحه ۶۳۶)
Forwarded from احسان‌نامه
📝 تصویر ۲۹ اسفند ۱۳۲۹ در ادبیات
@ehsanname
شهر، یکپارچه شده است شور و شادی. راننده‌ها چراغهای اتومبیل‌ها را روشن کرده‌اند، دستها را گذاشته‌اند رو بوقها و شهر را رو سر گرفته‌اند. صدای رادیوها درهم شده است. گویندۀ رادیو با التهاب و پرتوپ حرف می‌زند.
مجلس، به خواست تودۀ مردم، لایحۀ ملی شدن صنعت نفت را تصویب کرده است. مردم، با چهره‌های برافروخته و لبهای به خنده نشسته، جابه‌جا دور دسته‌های نوازنده جمع شده‌اند به پایکوبی و دست‌افشانی. چند تا از شیرینی‌فروش‌ها، مجمعه‌های بزرگی را پر کرده‌اند نقل و نبات و بین مردم دور می‌گردانند. آشنا و ناآشنا. همدیگر را در بغل می‌گیرند و به همدیگر تبریک می‌گویند. همراه با شور و شادی مردم، جسته و گریخته خبرهایی می‌رسد که دهان به دهان می‌گردد و در مدتی کوتاه، تمام شهر را پر می‌کند.
- شنیدی؟
- از چی داری حرف می‌زنی
- کشتی موریشس اومده تو شط العرب لنگر انداخته و توپاشو به تصفیه‌خونه قراول رفته
- میگن چتربازا انگلیسیام تو قبرس پیاده شدن
چهره‌ها افروخته می‌شود.
- باید از رو جسدمون بگذرن
رگهای گردن مردم تند می‌شود.
- با چنگو دندون‌م که شده می‌جنگیم
- دیگه تموم شد
پیروزی همه را بی‌قرار کرده است. مردم برای هر کاری حاضرند. فریادهای شادی، کف بر دهان‌ها آورده است.
- هه!... کشتی جنگی!... کی رو میخوان بترسونن؟
- اینا همه‌ش قمپزه
خبر، دهان به دهان می‌گردد که کمیته‌ای تشکیل شده تا از دولت تقاضا کند برای دفاع از پیروزی، اسلحه در اختیار مردم بگذارد.
- دوش به دوش هم می‌جنگیم
- همه رو به دریا می‌ریزیم
- اون روزگار مُرد
- باید دمبشونو بندازن رو کولشون، گورشونو گم کنن
مردم، دسته دسته راه افتاده‌اند تو خیابان‌ها.
تو میدان شهر، با پارچه و کهنه و چوب، مجسمۀ یکی از انگلیسی‌ها را درست کرده‌اند که آتش بزنند. پای مجسمه، شلوار کوتاه کرده‌اند. خشتکش را به جای چرم، با نفت سیاه رنگ زده‌اند. کلابه لبه‌پهنی به سرش گذاشته‌اند. یک نری گاو، از دکان قصابی میدان گرفته‌اند و به جای سیگار برگ، لای لبهای مجسمه چپانده‌اند. انگلیسی، سگ کوچکی هم دارد که با زنجیر به دنبالش کشیده می‌شود. سگ از پارچه و کهنه است. گوشهای سگ، بزرگ و بل‌بلی است. با نفت سیاه رنگش کرده‌اند. مردم دور مجسمۀ انگلیسی جمع شده‌اند و هلهله می‌کنند.
بچه‌ها برایش شعر ساخته‌اند:
"صاحاب برو به خونه‌ت"
"چی سگ برو به لونه‌ت"
"فرنگی دین نداره"
"الاغش زین نداره"
مهدی بقال رفته است و یک دسته سُرنازن آورده است تو محله و غوغا به پا کرده است. همه ازخانه‌ها ریخته‌اند بیرون. دور نوازنده‌ها حلقه زده‌اند و دستها را تو هم کرده‌اند و با آهنگ دهل و سرنا می‌رقصند.
ناگهان خلیفه و مهدی بقال جست می‌زنند وسط جماعت به چوب‌بازی. خلیفه چوب را می‌گذارد پشت گردن، دستهایش را از آرنج خم می‌کند رو دو سر چوب و دور می‌گردد. مهدی بقال پشت سرش با آهنگ دهل گام برمی‌دارد و نهیب می‌دهد. سرنا، آهنگ رقص چوبی می‌زند. خلیفه دور خودش می‌گردد و ناگهان می‌ایستد و چوب را حائل ساقهای پا می‌کند. مهدی بقال چوب را دور سر می‌گرداند، دور خودش تند می‌چرخد...
- هی...
و با ضربۀ سنگین طبل هجوم می‌برد به خلیفه.
چوبها را عوض می‌کنند. مهدی بقال جلو می‌افتد. خلیفه دنبالش می‌کند. صدای دهل و سرنا تا هفت محله می‌رود. فریاد و دست زدن‌ها قاطی هم است.
نوروز آغاز شده است.

📌«همسایه‌ها» احمد محمود (انتشارات امیرکبیر، چاپ چهارم، ۱۳۵۷) صفحه ۲۱ص تا ۲۱۳
#برچیده_ها
📚پویش کتابخوان مجازی مجموعه‌ای از استیکرهای نوروزی با عنصر کتاب را ارایه کرد
@ehsanname
@ketabclip
⬅️ استیکرهای عیدانه کتاب از اینجا قابل دانلود است
https://news.1rj.ru/str/addstickers/bookclip
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌺 ز کوی یار می‌آید نسیم باغ نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
@ehsanname
حافظ ‌خوانیِ نوروزی زنده‌یاد خسرو شکیبایی تقدیم به همۀ دوستان. عیدتان مبارک. سال نو پر از خوبی، پر از برکت 🙏
ghazal 454 Hafez
Ali Musavi Garmarudi
🌺 ز کوی یار می‌آید نسیم باغ نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
@ehsanname
🎧 غزل حافظ با صدا و اجرای #علی_موسوی_گرمارودی از کتاب صوتی «لسان الغیب»
Payam Nasim
Mohammad Reza Shajarian
🌺 ز کوی یار می‌آید نسیم باغ نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
@ehsanname
🎼 تصنیف «پیام نسیم» با صدای محمدرضا شجریان و آهنگسازی مجید درخشانی از آلبوم «مرغ خوش‌خوان»
Nasime Norouz - Zarbi, Bedaheh Dar Chahargah (Hafez)
Mohammad Motamedi
🌺 ز کوی یار می‌آید نسیم باغ نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
@ehsanname
🎼 تصنیف «نسیم نوروز»، ضربی‌خوانی بداهه در چهارگاه، آواز محمد معتمدی از آلبوم «صوفی»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌺 ز کوی یار می‌آید نسیم باغ نوروزی
از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
@ehsanname
📹کنسرت استاد محمدرضا شجریان، با همراهی داریوش پیرنیاکان (تار و سه تار)، جمشید عندلیبی (نی) و مرتضی اعیان (تنبک)
🐶 غزل برای سال سگ
@ehsanname
امروز روز محنت و امسال، سال سگ
رفتیم تا بهار دگر در جوال سگ

دنیا تقابل سگ زرد است با شغال
یک دم سگ شغال و زمانی شغال ‌سگ

ما نیز دلخوشیم به این سفرۀ حقیر
پس‌ماندۀ جدال شغال و جدال سگ

تا بوق سگ، حکومت سوداگران گرگ
تا بانگ صبح، نوبت قال و مقال سگ

یک عمر بوده مردن ما مثل گوسفند
یک عمر بوده زیستن ما مثال سگ

سگ‌دو زدن که شام و سحر اشتغال ماست،
تا خود در این میان چه شود اشتغال سگ!

حالا که سفره را به سگان وانهاده‌اند،
پس استخوان ما و شما نیز مال سگ

شاید به این وسیله در این عصر بی‌فروغ
اجرا شود وظیفۀ ما در قبال سگ

گیرم که روبه‌راه نشد حال و روز ما
امسال روبه‌راه شود کاش، حال سگ

#محمدکاظم_کاظمی
مشهد، ۲۹ اسفند ۹۶

📝این شعر را استاد کاظمی در حین سرودن و به‌صورت زنده در کانال تلگرامی خود می‌گذاشت و تغییرات و به قول خودش «پشت پرده» شعر را هم منتشر می‌کرد. مباحثی که در عین سادگی، به اندازۀ همان جزوات آموزش شعر «روزنه» (که نسلی را با شعر و شعر سرودن آشنا کرد) پرمحتوا و آموزنده بود‌. اگر خواستید پشت پردۀ این شعر را از اینجا ببینید:
https://news.1rj.ru/str/mkazemkazemi/2334
📸 ایسنا ۱۰۰ عکس منتخبش در سال ۹۶ را منتشر و به نوعی سال را مرور کرده. اینجا ببینید:
www.isna.ir/photo/96122915448/
مهمترین اتفاقات ادبی ۱۳۹۶ به انتخاب ایبنا
@ehsanname
🔹درگذشت علی‌اشرف درویشیان، کورش اسدی، مدیا کاشیگر، کیومرث منشی‌زاده، فیروز زنوزی‌جلالی  

🔸راه‌اندازی پایگاه‌های نقد شعر و نقد داستان

🔹داریوش شایگان به کما رفت

🔸انتشار مثنوی معنوی تصحیح محمدعلی موحد

🔹نخستین جشنواره ملی شعر جامعه پزشکی

🔸تشکیل انجمن صنفی داستان‌نویسان تهران

🔹جایزه‌های ادبی و حواشی آن

🔸صف خرید کتاب

📌 www.ibna.ir/fa/doc/report/259056/
احسان‌نامه
🔸در ادامه همان ماجرای خاله‌زنکی @ehsanname آیا تد هیوز ایده‌های شاعرانه‌اش را از روی دست زنش می‌دزدید و سیلویا پلات آخر از دست او دق کرد و مرد؟ یا این هیوز بود که چنین همسر دیوانه‌ای را تحمل می‌کرد و شعرش را به پای مورد اشتباهی ریخت؟ مساله، این است! goo.gl/KTP8MK…
🔹حراج یک زندگی
@ehsanname
امروز (۲۰ مارس) یادگارهای یکی از معروفترین زوج‌های تاریخ ادبیات در لندن به حراج گذاشته می‌شود: حدود ۳۰۰ کتاب کمیاب، دست‌نوشته و اموال شخصی سیلویا پلات و همسرش، تد هیوز. فریدا هیوز، دختر پلات، این آثار را دارد می‌فروشد.
goo.gl/DiaeLz
ماشین تایپ محبوبِ سیلویا پلات، نسخۀ اول تنها رمان پلات یعنی «حباب شیشه»، لغت‌نامه آکسفوردی که توسط پلات و هیوز امضا شده و نام فرزندانشان به همراه تاریخ تولدشان در صفحه اول آن ثبت شده، کیف پول پلات به همراه ۷ کارت‌ مختلف شناسایی، رانندگی و کتابخانه، میز تحریر، کتاب آشپزی موردعلاقه شاعر آمریکایی از مواردی است که در مقابل دیدگان علاقه‌مندان به مناقصه گذاشته می‌شود.
 
تد هیوز (۱۹۳۰-۱۹۹۸) و سیلویا پلات (۱۹۳۲-۱۹۶۳) دو شاعر معروف انگلیسی‌زبان هستند. منتقدها تد هیوز را شاعری همسطح ویلیام بلیک و تی. اس. الیوت می‌دانند و لقب «ملک الشعرا»یی انگلستان را داشت، سیلویا پلات هم به خاطر شعرهایش جایزه پولیتزر گرفت (البته بعد از مرگش و در ۱۹۸۲)، اما شهرت اصلی آنها به خاطر چیز دیگری است: به خاطر ازدواج فاجعه‌بارشان که با عشق شروع و با خودکشی پلات با گاز آشپزخانه یک سال بعد از طلاق منجر شد. این زوج ادبی موضوع شایعات زرد و البته بحثهای فمینیستی بوده و هر از چندی، خبر کشف یک نامه یا دستنویس تازه از این زوج نابغه، به صدر اخبار ادبی می‌رود.

خبر حراج را اینجا بخوانید👇
https://www.theguardian.com/books/2018/jan/23/collection-of-sylvia-plaths-possessions-to-be-sold-at-auction

🔻یکی از موارد حراج، کتاب «ارباب حلقه‌ها» چاپ اولی است که هیوز به پلات هدیه داده بود
Forwarded from Bukharamag
هو الباقی
سرانجام استاد دکتر داریوش شایگان در بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان فیروز گر در ساعت هفت ونیم بامداد امروز دوم فروردین دار فانی را وداع گفتند. مراسم تشیبع و بدرقه متعاقبا اعلام خواهد شد.
🔹داریوش شایگان، از آدم‌حسابی‌های روزگار ما، امروز صبح درگذشت. یکی از بهترین نوشته‌ها دربارۀ او یادداشتی است از یک استاد دیگر: آیدین آغداشلو👇
@ehsanname
همیشه بزرگتر من بوده است؛ از هر نظر. او از عالی‌ترین نمونه‌هایی است که فرهنگ معاصر ایران حاصل داده است. همانی است که همیشه خواسته‌ام باشم و نرسیده‌ام به حدش: روشنفکر تمام و کمالی که فیلسوف است و پادشاه قلمرواش، هنردوست است و هنرشناس و احاطۀ همه‌جانبه‌ای دارد بر آنچه در حوزه معرفت جهان معاصر می‌گذرد. مثال درست همان پلی است که دو جهان شرق و غرب را می‌خواهد متصل کند و هر دو سو را به درستی، بی‌شیفتگی کورکننده یا نفرت طردکننده، می‌شناسد و می‌شناساند.
سالهاست که فیض شناختنش شامل من شده است. از همان سال‌های ۱۳۳۲ به بعد که او و خواهرش «یگانه» را -که در هم‌قافیگی با «داریوش» صدایش می‌کردیم «یگوش»!- در مهمانی‌های خانوادگی می‌دیدم. داریوش ۵، ۶سالی از من بزرگتر بود و قرار بود برای ادامه تحصیل به اروپا برود که رفت و درس خواند و یگانه دورانش شد. چهره‌ای بی‌نقص داشت با موهایی انبوه و تابدار که هم‌چنان انبوه و تابدار ماند -اما چون برف، سپید.
تكبر معمول سن و موقعیت و موفقیتش را نداشت و بسیار مهربان بود و لحظاتی از مهمانی را می‌توانست صرف گفت‌وگوی با من -گفت‌وگو، نه، که یاد دادن- کند و این به معنای گذشتن از خوشی‌های اغواکنندۀ ضیافتی بود که به خاطر آن خود را آراسته و آماده کرده بود و من هنوز هم همچنان غبطه می‌خورم به مهربانی جوان مرفه و دانایی که در تاریکی باغ بزرگ شوهرخاله‌ام، پروایی نداشت از این که ساعتی را بر روی شن‌های درشت خیابان‌های باریک محصور در باغچه‌ها و درختان چنار بلند، با پسربچه‌ای
نقاش و مشتاق قدم بزند و از نقاشی نقاشان بزرگ بگوید و نمی‌دانست که هرچه می‌گوید، برای همیشه در یاد آن پسربچه خواهد ماند و حک خواهد شد و این یکی از آن شب‌هایی بود که پسرک عاشق دختری شده بود از مهمانان همان مهمانی و ۴، ۵سال بزرگتر از خودش، که هیچ‌وقت هم جرأت نمی‌کرد با او هم‌کلام شود و پیش خودش قرار گذاشته بود اگر او برایش شام نکشد و نیاورد، شام نخورد -و نمی‌خورد هیج وقت چون دختر از این قرار و از این عاشقی خبری نداشت اصلاً!
بعدها داریوش از سوئیس -که در آنجا درس می‌خواند- نامۀ مفصلی نوشت برای پسرک نقاش نمایشگاهی از امپرسیونیست‌های مهم -و این نامه را هنوز هم باید داشته باشم- که زیر و زبر کرد همۀ غرور نقاشانه‌ام را که به حرفه‌ای بودن فقط می‌نازیدم و کافی می‌انگاشتم آن را.
سال‌ها گذشت و رشدِ مرشد و مقتدایم را که -به مانند همان دخترخانم- خبری از این مرید و مقلدش نداشت دورادور دنبال کردم و با شادمانی دیدم که چه بلندمرتبه شد و در حیطۀ مورد علاقه‌اش به شهرت جهانی رسید و همچنان، هر جا که با سؤالی بی‌پاسخ‌مانده روبه‌رو می‌شد، دوباره تا به انتهای راه را می‌رفت و به هر کسی با علامه طباطبایی تا هانری کوربن، رجوع می‌کرد و زانوی شاگردی بر زمین می‌زد تا پاسخش را بیابد؛ از فلسفه و ادیان هند تا تفکر جهان شیعی و فسلفۀ کهن و معاصر غرب، از هنر و ادبیات تا تاریخ و سیاست و جامعه‌شناسی و در همه اینها صاحب نظر و صاحب جایگاه شد. کتاب‌هایش را -که بیشتر به زبان فرانسه می‌نوشت- به فارسی ترجمه کردند که شد کتابهای بالینی من. هنوز هم وقت‌هایی که حوصله دارد، از سر آداب و ادب و مهربانی مرا می‌پذیرد و به دیدارش می‌روم؛ به خانۀ باسلیقه و آراسته‌اش با آن کتابخانۀ عظیم و مفصلش -که به آن هم غبطه می‌خورم!- که یک بار هم در آتش‌سوزی آسیب دید و ترمیم شد؛ یا نشد. از هر دری سخن می‌گوییم او چونان سلطانی محتشم، با لباس منزل برازنده و فاخرش بر مبل تکیه می‌زند و می‌لمد و از گذشته‌ها و آدم‌های گم‌شده می‌پرسد و سراغ می‌گیرد و وقت‌هایی هم با هم به ترکی صحبت می‌کنیم که بسیار خوب در خاطرش مانده است و اما زبانی است که یکسره دارد از خاطر من می‌رود، چون پس از درگذشت مادرم دیگر کسی را ندارم تا با او به ترکی صحبت کنم. وقت‌هایی بلند بلند می خندد و موهای انبوه سپید و تابدارش را نوازش می‌کند و از هرچه که می‌گوید دقیق می‌گوید، اما کم‌اعتنا و بافاصله و از دوردست می‌گوید؛ انگار اهمیت و اعتبار مسائل عمده دارند رنگ می‌بازند و قصه‌های کوچک و آدم‌های پراکنده، واضح‌تر و دقیق‌تر و مهم‌تر می‌شوند.
هر بار که می‌بینمش تنها سؤال می‌کنم و شوخی و قصه تعریف می‌کنم و می‌کوشم تا بخندانمش. می‌کوشم تا حریم و فضا و فاصلۀ میان این فیلسوف بزرگ و آن پسرک نقاش مشتاق همچنان باقی بماند و مبادا که ذره‌ای سعی از سوی من در میان آید تا حسی یا اشاره‌ای از تساوی به او منتقل شود و مبادا گمان کند که من گمان می‌کنم، حتی در حوزه‌ای دور و دیگر، به بزرگی اندازه و ابعاد حضور او رسیده‌ام. که نرسیده‌ام، و نخواهم رسید.
goo.gl/nv2yC2
📌از «حرف آخر» آیدین آغداشلو، انتشارات کتاب آبان، ۱۳۹۴، صفحه ۴۱۳ و ۴۱۴
Forwarded from جریانـ
📝 جوان که بودم دو کتاب در نگاه من به مرگ خیلی تأثیر گذاشتند که یکی از آنها کتاب مرگ ایوان ایلیچ تولستوی بود. ایوان در این کتاب، دارد می‌میرد و در فکر این است که حالا که دارد می‌میرد، در زندگی چه کرده است. پیامش این که شاید عدم تناسب میان زندگی و مرگ باعث شود که به هنگام مرگ احساس غبن کنیم. شیوهٔ ریلکه در مواجهه با مرگ را نیز می‌توان شیوه‌ای قهرمانانه نامید. انسانی که با طرح مداوم مسائل و اضطراب‌ها و مشکلات، هشیاری‌اش را به حد جنون می‌رساند و اصالت و صداقتش را تا حدی بیمارگونه بالا می‌برد… کتاب دیگری که بر من تأثیر گذاشت هم کتاب شعرهایی است که ریلکه در پاریس و تحت تأثیر بودلر سروده است. ریلکه در دیوان شعرش می‌گوید:«خدایا به هر کس مرگِ اصیل خودش را ده، مرگی دمساز با زندگی‌اش» یعنی مرگِ هرکس به زیبایی زندگی‌اش باشد. این بهترین آرزویی است که می‌توان داشت.

🎙 داریوش شایگان
#كتاب #مرگ #زندگى_اصيل
در «جریان» باشید.
@Jaryaann
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🎬 «حالا اگه میخوای مخت کار کنه، اینو بخون.» معرفی کتاب «آسیا در برابر غرب» داریوش شایگان توسط حمید هامون (خسرو شکیبایی) در فیلم «هامون» (داریوش مهرجویی، ۱۳۶۸) @ehsanname
Forwarded from ایسنا (isna1)
📸استقبال از موزه ملی ایران به روایت تصویر

در نخستین روز از نوروز ۹۷، صف طولانی از حضور مسافران نوروزی و گردشگران مقابل موزه ملی ایران ایجاد شد.
http://bit.ly/2ptgW5v
@isna94
حرفهایی در وداع با شایگان
goo.gl/YCgRxi
🔹سیدعباس صالحی (وزیر ارشاد)
هویت ایرانی-شرقی در زیست‌بوم جهان مدرن، دغدغه جدی داریوش شایگان بود. او به خاطره ازلی پیوست، اما دل نگرانی‌های او با ماست. یادش گرامی
twitter.com/S_A_Salehi/status/976739238988386304

🔹داریوش آشوری (متفکر و زبان‌شناس)
دوست عزیز، خبر درگذشت داریوش شایگان در بیمارستان رسید و غمگین‌ام کرد. لطفا در هر گونه آگهی برای ختم او نام مرا هم بگذارید. در فکرم که مقاله‌ای هم به یاد او و درباره اندیشه‌هایش بنویسم...
t.me/bukharamag/4513

🔹علی بلوکباشی (پژوهشگر فرهنگ عامه)
جناب دهباشی عزیز، امروز از درگذشت داریوش شایگان، آن سترگ مرد دین و فلسفه آگاه شدم. افسوس اجل به او فرصت نداد تا ناگفته‌های دیگر اندیشۀ تیزش را برای جامعۀ علمی-فرهنگی ما بازگوید. افسردگی شما را در اندوه از دست دادن دوست فیلسوفی که مدت‌ها در کنارش و هم‌صحبتش بودی، بخوبی درمی‌یابم. تقدیر ما انسان‌ها این است، چه می‌شود کرد!؟ زبانم در تسلی دادن خاطر غمگین و افسرده شما در این روزهای سال نو کوتاه است.
t.me/bukharamag/4523

🔹رسول جعفریان (مورخ)
[...] وقتی از سال شصت، مبارزه با غربزدگی جدی‌تر شد، این ابزار تفکر شرقی ضدغرب از دست روشنفکران ضدغرب و شرق‌گرا درآمد، و بخصوص وقتی در عمل، به رویه‌هایی از سوی انقلابیون منجر شد که خیلی مورد تأیید آنها نبود، دیگر خوشآیندشان نبود. نصر فلسفی‌ترین بود که البته بین مدرنیته و مواضعش جمع کرد و بارها هم این را گفت. فکرش ماند و خودش رفت. برخی از این طیف از دنیا رفته بودند یا رفتند و فرصت دیدن تجربه عملی افکارشان را نیافتند. اما برخی که ماندند، و یکی هم مرحوم شایگان بود، از آن ایدئولوژی که ساخته بودند و اثرش را هم گذاشته بود و حالا در اختیار دیگران قرار گرفته و لباس تازه‌ای به آن پوشانده شده بود، اظهار پشیمانی کردند. یاد مرحوم شایگان گرامی و روانش شاد باد. خود او هم تجربه‌ای از تجربه‌های جاری فکری در ایران توسعه‌‌نیافته طی چند دهه گذشته بود.
t.me/jafarian1964/11067

🔹حسن محدّثی (جامعه‌شناس)
از قبیله‌ ما نبود. من ندیدم که او درد قبیله‌ ما را فریاد کرده باشد. لاجرم، به‌سختی می‌توانم نسبت خود را با او تعریف کنم. به من چه خلق چه می‌گویند و همه از پی هم یک صدا و یک شیوه سخن می‌گویند! وقتی که ما هم‌درد نبودیم، چه نسبتی با هم داریم؟ حالا او پس از خوابی عمیق و طولانی از این جهان کوچیده است و پرسش از نسبت گریبان مرا رها نمی‌کند. وقتی که بیش‌تر می‌کاوم درمی‌یابم که او اگرچه نسبتی با دردهای مردمان رنجور این دیار نداشت، امّا دل او را هم فرهنگ و معنا ربوده بود و عمری درگیر این دل‌ربایی شیرین بود. او شاید سرخوشانه و بازی‌گوشانه درگیر بود و ما دردمندانه و رنجور درگیر بودیم؛ اما دست‌کم از این جهت درگیری‌ِ مشترکی داشتیم و همین اشتراک در درگیری، نوعی خویشاوندی بود. پس به یک بهانه خویشاوند بودیم. لاجرم، در سوگ این خویشاوند می‌نشینیم و به اهالی فرهنگ و معنا تسلیت می‌گوییم. [...]
ibna.ir/fa/doc/note/259121/

🔹وحید یامین‌پور (فعال فرهنگی)
برای بسیاری از هم‌سال‌های من آسیا در برابر غرب درگاه ورود به مطالعات جدی تاریخی تمدنی بوده. هنوز هم کمتر کتابی را به حرارت و قدرت تاثیر آن سراغ دارم. روحش شاد.
twitter.com/yaminpour/status/976731393576374272

🔹عبدالجبار کاکایی (شاعر)
مرگ از جهان خاطره‌هایم افسون‌زدایی کرد. مردی که می‌پنداشتم همیشه هست....
instagram.com/p/BgnlfpigJeK/

🔹مهدی یزدانی‌خرم (داستان‌نویس)
و من دیگر داریوش شایگان را نخواهم دید. اولین دیدارم در آن خانۀ مملو از سرخی‌اش یکی دو روز بعدِ قدرت گرفتن محمود احمدی‌نژاد بود و قبل‌اش هرچه بود تلفنی بود. همان روزی که به منِ غمگین از این انتخابات گفت مهاجرت دردی دوا نمی‌کند و حتا ممکن است جان‌ات را هم بکاهد و این‌که ایران این فاجعه را هم پشت سر خواهد گذاشت... شایگان قوی و باشکوه زیست. نوشت، خواند، سیگار کشید و جهان را محک زد و چه چیزی از این باشکوه‌تر که او بود. سال‌ها فکر ساخت، ایده داد، سفر کرد و کشف. دانش حیرت‌انگیزش را به رخ کشید و تجربۀ زیسته‌اش را روایت کرد. [...] قابی که شایگان برای ما ساخت در عینِ فروتنی‌اش جاه‌طلبانه بود و شادی‌ساز. مملو از طربِ خواندن و دانستن. مشحونِ تاریخ ادبیات و سینما. آکنده از سعدی و حافظ و خیام. جشنی که هم دوست‌دارانش هم منتقدانش در آن حضور داشتند و چقدر دلتنگ آن مبل‌های راحتی سرخ خانۀ ولنجک خواهم شد که مرکز جهان بودند و سیگار نیم‌کشیدۀ او که در زیرسیگاری طنین کلماتی را می‌شنید که از دهان فیلسوف خارج می‌شد و می‌نشست بر گوشِ نویسندۀ جوانی که می‌خواست ایران را بگذارد و برود و ماند و نرفت. دکتر شایگان من آدم مهمی نیستم ولی تمام‌قد به احترام‌تان می‌ایستم.
instagram.com/p/Bgngw1Eh3fz/

➡️ @ehsanname