احساننامه
تصویرسازی شهاب جعفرنژاد برای روزنامه «هفت صبح» امروز: تصویر احتمالی لئوناردو دیکاپریو در نقش مولانا @ehsanname
🎬 دیکاپریو نقش مولانا را بازی نخواهد کرد
@ehsanname
سه هفته پیش، دیوید فرانزونی، فیلمنامهنویس «گلادیاتور» خبر از پروژه تازهای برای ساخت زندگی مولانا داده بود و ضمنش هم گفته بود دوست دارد لئوناردو دیکاپریو نقش مولانا، یا به قول غربیها رومی (Rumi، لقبی که اشاره به اقامت مولانا در آسیای صغیر دارد) را بازی کند. این خبر، با واکنش اعتراضی کاربران شبکههای اجتماعی مواجه شد و خیلی زود هشتگ #RumiWasntWhite در توئیتر تِرند شد. حالا اما خود دیکاپریو به خبرنگار هالیوود ریپورتر گفته که فعلا قصد بازیگری ندارد و دوست دارد تهیهکنندگی را تجربه کند👇
http://www.hollywoodreporter.com/news/no-leonardo-dicaprio-isnt-playing-907380
@ehsanname
سه هفته پیش، دیوید فرانزونی، فیلمنامهنویس «گلادیاتور» خبر از پروژه تازهای برای ساخت زندگی مولانا داده بود و ضمنش هم گفته بود دوست دارد لئوناردو دیکاپریو نقش مولانا، یا به قول غربیها رومی (Rumi، لقبی که اشاره به اقامت مولانا در آسیای صغیر دارد) را بازی کند. این خبر، با واکنش اعتراضی کاربران شبکههای اجتماعی مواجه شد و خیلی زود هشتگ #RumiWasntWhite در توئیتر تِرند شد. حالا اما خود دیکاپریو به خبرنگار هالیوود ریپورتر گفته که فعلا قصد بازیگری ندارد و دوست دارد تهیهکنندگی را تجربه کند👇
http://www.hollywoodreporter.com/news/no-leonardo-dicaprio-isnt-playing-907380
پارسال وقتی عکاس خبرگزاری مهر، در شب عید رفت سراغ ملت و ازشان پرسید آرزویتان برای سال جدید چیست و کاغذ و ماژبک داد دستشان تا بنویسند و ژست بگیرند، سربازها اینطوری نوشتند ... @ehsanname
رنج بازگشت
احسان رضایی
@ehsanname
همان اوایل فیلم «گلادیاتور»، بعد از اینکه ماکسیموس و سپاهیانش جنگ را میبرند، صحنهای هست که ماکسیموس پیش سزار رفته و دارد گزارش میدهد. مارکوس اورلیوس برای تشویق سردارش به او میگوید: چطوری باید بزرگترین سردار رم را پاداش بدهم؟ و ماکسیموس، خیلی ساده جواب میدهد: «اجازه میدهید به خانه بروم؟» رفتن و رسیدن به خانه، چیزی ساده و پیش پا افتاده است که بیشترمان هر روز داریم تجربهاش می کنیم ولی خدا نیاورد آن روزی را که مجبور شویم برای مدتی از خانه دور بیفتیم، همه زورمان را میزنیم تا هرچه زودتر برگردیم. پارسال وقتی عکاس خبرگزاری مهر، در شب عید رفت سراغ ملت و ازشان پرسید آرزویتان برای سال جدید چیست و کاغذ و ماژیک داد دستشان، تا بنویسند و ژست بگیرند و همراه با آرزویشان عکس بیاندازند، هر کس چیزی گفت از پول و ثروت و موقعیت اجتماعی و ماشین مدل بالا تا باقی ماجراها. فقط دوتا سربازی که توی یکی از عکسها بودند، جای هر چیز دیگر نوشتند «برگردم خانه». یک آرزوی ساده اما ازلی و ابدی که بین همه آدمها مشترک است. در «لغتنامه دهخدا» جلوی لغت «خانه» نوشته شده است: «آن جایی که در آن، آدمی سکنی میکند» و همین، رمز اصلی محبوبیت خانه است: سکونت که با تسکین و مسکّن و آرامش همریشه است. خانه آدمی هرچقدر کوچک، کثیف، دور یا قدیمی باشد، باز هم هیچ کجایی خانه خود آدم نمیشود و فقط در آنجاست که راحتی و آسایش به سراغ پسر آدم میآید. حس اینکه از تمام عالم هستی، این کهکشانهای دور و دراز و لامنتها، فقط همین یک نقطه را داری که ولو موقت، از آنِ خودت است و مثل بهشتی که وعده دادهاند در آن کسی را با کسی کاری نیست و «لا يسمعون فيها لغواً و لا تأثيما»، نه زخم زبانی، نه متلکی، نه دست به یقه شدنی، نه هیچ، هیچ، خودتی و یکی دو عضو موافق و همدل خانواده، بله، حتی همین حسش هم به آدمی شور و شوق و اشتیاق میدهد. بیست و هشت قرن قبل، هومر، شاعر نابغهای که دنیا را در تاریکی میدید، داستان مردی به اسم اودیسه را تعریف کرد که به نفرینی دچار شده که به خانهاش نرسد. ده قرن قبل، فردوسی بزرگ، داستان سیاوشی را به شعر درآورد که پازل مظلومیتش، با کشته شدن در دیار دور از خانه تکمیل میشد. ششصد سال پیش، خواجه حافظ سرود: «به یاد یار و دیار آنچنان بگریم باز/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم». سیصد و پنجاه سال قبل یک پزشک سوئیسی مقالهای نوشت و شرح احالات دو بیمارش را داد، یکی دانشجویی که از ولایتشان به شهر بازل آمده بود و دیگری یک خدمتکار شهرستانی. دکتر یوناس هوفر نوشت که هر دوی این افراد بعد از بازگشت به خانه، تمام مشکلات جسمیشان برطرف شد و صحیح و سالم و قبراق برگشتند سر کار و زندگیشان. او اسم بیماری که کشف کرده بود را گذاشت نوستالژی، ترکیب دو کلمه یونانی. یک قرن بعدش، فیلسوفها سعی کردند در مورد اصطلاح پزشکی «بیماری نوستالژی» توضیح و نظریه بدهند و تقریبا هم موفق شدند آن را از موضوعی علمی، به بحثی اجتماعی تبدیل کنند. برای کامل شدن این فهرست، حالا باید این داستان کوتاه را هم اضافه کنیم که همین آرزوی کوچک بازگشت به خانه، هفته پیش برای نوزده سربازی که با اتوبوس به مرخصی میآمدند غیرممکن شد. آنها هرگز به خانه نرسیدند.
یادداشت در شماره ۵۵۹ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
همان اوایل فیلم «گلادیاتور»، بعد از اینکه ماکسیموس و سپاهیانش جنگ را میبرند، صحنهای هست که ماکسیموس پیش سزار رفته و دارد گزارش میدهد. مارکوس اورلیوس برای تشویق سردارش به او میگوید: چطوری باید بزرگترین سردار رم را پاداش بدهم؟ و ماکسیموس، خیلی ساده جواب میدهد: «اجازه میدهید به خانه بروم؟» رفتن و رسیدن به خانه، چیزی ساده و پیش پا افتاده است که بیشترمان هر روز داریم تجربهاش می کنیم ولی خدا نیاورد آن روزی را که مجبور شویم برای مدتی از خانه دور بیفتیم، همه زورمان را میزنیم تا هرچه زودتر برگردیم. پارسال وقتی عکاس خبرگزاری مهر، در شب عید رفت سراغ ملت و ازشان پرسید آرزویتان برای سال جدید چیست و کاغذ و ماژیک داد دستشان، تا بنویسند و ژست بگیرند و همراه با آرزویشان عکس بیاندازند، هر کس چیزی گفت از پول و ثروت و موقعیت اجتماعی و ماشین مدل بالا تا باقی ماجراها. فقط دوتا سربازی که توی یکی از عکسها بودند، جای هر چیز دیگر نوشتند «برگردم خانه». یک آرزوی ساده اما ازلی و ابدی که بین همه آدمها مشترک است. در «لغتنامه دهخدا» جلوی لغت «خانه» نوشته شده است: «آن جایی که در آن، آدمی سکنی میکند» و همین، رمز اصلی محبوبیت خانه است: سکونت که با تسکین و مسکّن و آرامش همریشه است. خانه آدمی هرچقدر کوچک، کثیف، دور یا قدیمی باشد، باز هم هیچ کجایی خانه خود آدم نمیشود و فقط در آنجاست که راحتی و آسایش به سراغ پسر آدم میآید. حس اینکه از تمام عالم هستی، این کهکشانهای دور و دراز و لامنتها، فقط همین یک نقطه را داری که ولو موقت، از آنِ خودت است و مثل بهشتی که وعده دادهاند در آن کسی را با کسی کاری نیست و «لا يسمعون فيها لغواً و لا تأثيما»، نه زخم زبانی، نه متلکی، نه دست به یقه شدنی، نه هیچ، هیچ، خودتی و یکی دو عضو موافق و همدل خانواده، بله، حتی همین حسش هم به آدمی شور و شوق و اشتیاق میدهد. بیست و هشت قرن قبل، هومر، شاعر نابغهای که دنیا را در تاریکی میدید، داستان مردی به اسم اودیسه را تعریف کرد که به نفرینی دچار شده که به خانهاش نرسد. ده قرن قبل، فردوسی بزرگ، داستان سیاوشی را به شعر درآورد که پازل مظلومیتش، با کشته شدن در دیار دور از خانه تکمیل میشد. ششصد سال پیش، خواجه حافظ سرود: «به یاد یار و دیار آنچنان بگریم باز/ که از جهان ره و رسم سفر براندازم». سیصد و پنجاه سال قبل یک پزشک سوئیسی مقالهای نوشت و شرح احالات دو بیمارش را داد، یکی دانشجویی که از ولایتشان به شهر بازل آمده بود و دیگری یک خدمتکار شهرستانی. دکتر یوناس هوفر نوشت که هر دوی این افراد بعد از بازگشت به خانه، تمام مشکلات جسمیشان برطرف شد و صحیح و سالم و قبراق برگشتند سر کار و زندگیشان. او اسم بیماری که کشف کرده بود را گذاشت نوستالژی، ترکیب دو کلمه یونانی. یک قرن بعدش، فیلسوفها سعی کردند در مورد اصطلاح پزشکی «بیماری نوستالژی» توضیح و نظریه بدهند و تقریبا هم موفق شدند آن را از موضوعی علمی، به بحثی اجتماعی تبدیل کنند. برای کامل شدن این فهرست، حالا باید این داستان کوتاه را هم اضافه کنیم که همین آرزوی کوچک بازگشت به خانه، هفته پیش برای نوزده سربازی که با اتوبوس به مرخصی میآمدند غیرممکن شد. آنها هرگز به خانه نرسیدند.
یادداشت در شماره ۵۵۹ هفتهنامه «همشهری جوان»
شهاب اناری، پزشک ایرانی (نفر اول راست و بالا در تصویر) در گروه همکاران تالیف کتاب جدید برایان تریسی، با عنوان Ignite your life (زندگیات را شعلهور کن) است @ehsanname
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
لینچان زنده است
@ehsanname
حکایت اطلاعرسانی فرهنگی در کشور ما، حکایت غریبی است. امروز درحالیکه خبر درگذشت آلوین تافلر، نویسنده و جامعهشناس آمریکایی بعد سه روز از مرگش در خبرگزاریهای ایران منتشر شد، خبر مرگ بازیگر نقش لینچان در سریال «جنگجویان کوهستان» هم در سایتها و کانالها دست به دست میشد. درحالیکه یک جستجوی ساده در گوگل نشان میدهد که آتسو ناکامورا بازیگر ژاپنی این نقش، هنوز زنده است.
سریال «جنگجویان کوهستان» (با عنوان ژاپنی Suikoden و انگلیسی The Water Margin) یک سریال ژاپنی است که بر اساس یکی از شاهکارهای ادبیات کلاسیک چین ساخته شده و داستان ۱۰۸ قهرمان (شیچینِ نُه اژدها، تایسانگ پرنده، لوتا راهب، یانچی صورت آبی، ... و هوسانیانگ، تنها زن عضو گروه) را روایت میکند که هر کدامشان به دلیل و با داستان خاصی، از سرتاسر چین به کوهستان لیانگشانپو میروند تا علیه صدراعظم وقت، کائوچیوِ ستمگر قیام کنند. در دوبله فارسی سریال که به سرپرستی بهرام زند (صدای لینچان) انجام شده بود، هر قسمت با نریشنی شروع میشد که میگفت: «کائوچیو که...»
داستان Shuï hu zhuàn که در انگلیسی با عنوانهای «لبه آب»، «مردان مرداب» و «مردابهای کوه لیانگ» ترجمه شده، یکی از چهار داستان کلاسیک در ادبیات چینی است. شی نائیان Shi Nai'an نویسندهٔ قرن چهاردهمی این داستان، معلمِ نویسندهٔ رمان «سه قلمرو» (همان که انیمیشنش را با عنوان «افسانه سه برادر» دیدیم) بوده که این کتاب هم یکی دیگر از چهار داستان کلاسیک چینی است.
از داستان لبه آب، فیلمها، سریالها و انیمیشنهای زیادی ساخته شده که معروفترینش، محصول شبکه NHK ژاپن در ۱۹۷۲ و همان است که ما دیدیم. در این سریال، آتسو ناکامورا Atsuo Nakamura نقش لینچان، فرمانده سابق گارد امپراتوری را بازی میکرد. ناکامورا، متولد ۱۹۴۰ است، از ۱۹۶۴ وارد سینما شده و حدود پنجاه فیلم بازی کرده. او سیاستمدار هم هست و از ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۴ عضو مجلس مشاوران عالی (سنا) ژاپن بود. او، برخلاف آلوین تافلر، هنوز زنده است.
@ehsanname
حکایت اطلاعرسانی فرهنگی در کشور ما، حکایت غریبی است. امروز درحالیکه خبر درگذشت آلوین تافلر، نویسنده و جامعهشناس آمریکایی بعد سه روز از مرگش در خبرگزاریهای ایران منتشر شد، خبر مرگ بازیگر نقش لینچان در سریال «جنگجویان کوهستان» هم در سایتها و کانالها دست به دست میشد. درحالیکه یک جستجوی ساده در گوگل نشان میدهد که آتسو ناکامورا بازیگر ژاپنی این نقش، هنوز زنده است.
سریال «جنگجویان کوهستان» (با عنوان ژاپنی Suikoden و انگلیسی The Water Margin) یک سریال ژاپنی است که بر اساس یکی از شاهکارهای ادبیات کلاسیک چین ساخته شده و داستان ۱۰۸ قهرمان (شیچینِ نُه اژدها، تایسانگ پرنده، لوتا راهب، یانچی صورت آبی، ... و هوسانیانگ، تنها زن عضو گروه) را روایت میکند که هر کدامشان به دلیل و با داستان خاصی، از سرتاسر چین به کوهستان لیانگشانپو میروند تا علیه صدراعظم وقت، کائوچیوِ ستمگر قیام کنند. در دوبله فارسی سریال که به سرپرستی بهرام زند (صدای لینچان) انجام شده بود، هر قسمت با نریشنی شروع میشد که میگفت: «کائوچیو که...»
داستان Shuï hu zhuàn که در انگلیسی با عنوانهای «لبه آب»، «مردان مرداب» و «مردابهای کوه لیانگ» ترجمه شده، یکی از چهار داستان کلاسیک در ادبیات چینی است. شی نائیان Shi Nai'an نویسندهٔ قرن چهاردهمی این داستان، معلمِ نویسندهٔ رمان «سه قلمرو» (همان که انیمیشنش را با عنوان «افسانه سه برادر» دیدیم) بوده که این کتاب هم یکی دیگر از چهار داستان کلاسیک چینی است.
از داستان لبه آب، فیلمها، سریالها و انیمیشنهای زیادی ساخته شده که معروفترینش، محصول شبکه NHK ژاپن در ۱۹۷۲ و همان است که ما دیدیم. در این سریال، آتسو ناکامورا Atsuo Nakamura نقش لینچان، فرمانده سابق گارد امپراتوری را بازی میکرد. ناکامورا، متولد ۱۹۴۰ است، از ۱۹۶۴ وارد سینما شده و حدود پنجاه فیلم بازی کرده. او سیاستمدار هم هست و از ۱۹۹۸ تا ۲۰۰۴ عضو مجلس مشاوران عالی (سنا) ژاپن بود. او، برخلاف آلوین تافلر، هنوز زنده است.
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
📊 تصویری که رسانههای غربی از ماجرای فلسطین به دست میدهند، اینطوری است: یهودیها زمینهایی را از فلسطینیها خریدند، اما حالا عربها دبه کردهاند، مدام به اسرائیل حمله میکنند و اسرائیلیها هم اقدام متقابل میکنند؛ جنگ است دیگر، متاسفانه کسانی هم این وسط کشته میشوند. اما آیا این تصویر، واقعی است؟ آمارها خیلی واضح نشان میدهند که نه. تابستان دو سال پیش، در پرونده «همشهری جوان» شماره ۴۶۴ به مناسبت حمله رژیم صهیونیستی به غزه، آمارهای مربوط به سرزمینهای اشغالی را با منبع دقیق هر کدام آوردیم. آن مطلب را همراه با نوشتهای از برادرم، کورش علیانی در پایین ببینید. نوشته کوتاه اما پراطلاعِ علیانی هم پاسخی است به تعدادی از رایجترین سؤالها و ابهامها در مورد رژیم صهیونیستی، چیزهایی مثل اینکه: اگر ما هی سنگ فلسطین را به سینه نزنیم، اسرائیل چکار به کار ما دارد؟ اصلا آنها کار غزه و فلسطین را یکسره میکنند، ما چرا شلوغش میکنیم؟ 👇
@ehsanname
@ehsanname
۵۵سال پیش، در چنین روزی: خبر خودکشی ارنست همینگوی در صفحه اول روزنامه اطلاعات @ehsanname
اعتماد به خبرهای تلگرامی US today را هم به دردسر انداخت. این روزنامه به اشتباه خبر مرگ کورمک مککارتی یکی از مشهورترین نویسندگان زنده آمریکایی را اعلام کرد @ehsanname
احساننامه
اعتماد به خبرهای تلگرامی US today را هم به دردسر انداخت. این روزنامه به اشتباه خبر مرگ کورمک مککارتی یکی از مشهورترین نویسندگان زنده آمریکایی را اعلام کرد @ehsanname
معلوم شد که منبع اصلی خبر اشتباهی مرگِ کورمک مککارتی، دستپخت یک کاربر ایتالیایی به نام توماسو دِبِندِتی است. این مرد که ظاهرا برای خودش وظیفه امتحان کردن میزان موثق بودن منبع خبری روزنامهنگاران را تعیین کرده، پیش از این هم از این دست شیطنتها داشته و در این زمینه شهرتی جهانی دارد. او قبلا به گاردین گفته بود: «شبکههای اجتماعی غیرقابل تاییدترین منابع اطلاعات در دنیا هستند، اما رسانههای خبری به خاطر جنون سرعتشان حرفهای آنها را باور میکنند.» تا پیش از این، اخبار دروغی مبنی بر مرگ پاپ بندیک شانزدهم ، فیدل کاسترو و پدرو آلمودوار کارگردان منتشر کرده، با نوبلیست های ادبیات مصاحبه های خیالی کرده (ظاهرا به فیلیپ راث علاقه بیشتری دارد که مصاحبه های زیادی با او انجام داده است) و یک اکانت توئیتر جعلی برای کیم ایل-جون، رهبر کره شمالی ساخته است. آخرین پست توئتیری او، خبر قلابی مرگ میخائیل گورباچف در سه شنبه شب گذشته است.
@ehsanname
مصاحبه سال ۲۰۱۰ نیویورکر با توماسو دِبِندِتی
newyorker.com/news/news-desk/debenedetti-confesses
گزارش سال ۲۰۱۲ گاردین درباره توماسو دِبِندِتی
theguardian.com/technology/2012/mar/30/twitter-hoaxer-tommaso-de-benedetti
@ehsanname
مصاحبه سال ۲۰۱۰ نیویورکر با توماسو دِبِندِتی
newyorker.com/news/news-desk/debenedetti-confesses
گزارش سال ۲۰۱۲ گاردین درباره توماسو دِبِندِتی
theguardian.com/technology/2012/mar/30/twitter-hoaxer-tommaso-de-benedetti
معروفترین نوشته درباره سقوط هواپیمای ایرباس، نامه حبیب احمدزاده به ویل راجرز (کاپیتان ناو وینسنس آمریکا) را در این کتاب بخوانید @ehsanname
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
به آرزوی دوردست
احسان رضایی
@ehsanname
نمیدانم چرا، شاید به خاطر سالهای جنگ بود، یا شاید هم به خاطر جوانتر بودن این تکنولوژی در مقایسه با سایر چیزهای دور و برمان. هرچه که بود، در جواب موضوع تکراری انشا که میپرسیدند میخواهیم چکاره بشویم؟، خلبانی بیشتر از بقیه مشاغل طرفدار داشت. خلبانها موجواتی بودند ورای آدمهای معمولی که میشناختیم. آدمهایی که میتوانستند هر کجا که دلشان میخواهد بروند و هیچ چراغ قرمز و پاسبانی هم قادر نبود جلویشان را بگیرد. اینها فقط مال دوران کودکی هم نبود. هرچه بزرگتر شدیم و تصوراتمان از دنیای بیرون، واقعیتر شد، رویای خلبانی هم دور از دسترستر شد و طبیعتا رویاییتر. ما خب، از نسلی که با داستان «حمله به اچ3» بزرگ شد و اسم خلبان کشوری روی ورزشگاهش گذاشته شد، توقع دیگری دارید؟ ما همه خلبانی را دوست داشتیم. هنوز هم در ضمیر ناخودآگاهمان جایی برای رویای پرواز هست. اینکه «جاناتان، مرغ دریایی» اینقدر برایمان عزیز شد، چه بسا به همین خاطر باشد. به خاطر اینکه این کتاب یک دوره کلاس آموزش خلبانی است. به این خاطر که میگوید همه میتوانند پرواز کنند. به این خاطر که محتوای این کتاب، درسهای تنظیم ارتفاع، سرعت پرواز، نیروی حلقوی و چیزهای دیگری است که با لحن شاعرانه تدریس شدهاند. به این خاطر که ما همگی، جاناتانی در درونمان داریم.
معرفی کتاب (به بهانه انتشار یک ترجمه تازه) در شماره ۵۵۹ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
نمیدانم چرا، شاید به خاطر سالهای جنگ بود، یا شاید هم به خاطر جوانتر بودن این تکنولوژی در مقایسه با سایر چیزهای دور و برمان. هرچه که بود، در جواب موضوع تکراری انشا که میپرسیدند میخواهیم چکاره بشویم؟، خلبانی بیشتر از بقیه مشاغل طرفدار داشت. خلبانها موجواتی بودند ورای آدمهای معمولی که میشناختیم. آدمهایی که میتوانستند هر کجا که دلشان میخواهد بروند و هیچ چراغ قرمز و پاسبانی هم قادر نبود جلویشان را بگیرد. اینها فقط مال دوران کودکی هم نبود. هرچه بزرگتر شدیم و تصوراتمان از دنیای بیرون، واقعیتر شد، رویای خلبانی هم دور از دسترستر شد و طبیعتا رویاییتر. ما خب، از نسلی که با داستان «حمله به اچ3» بزرگ شد و اسم خلبان کشوری روی ورزشگاهش گذاشته شد، توقع دیگری دارید؟ ما همه خلبانی را دوست داشتیم. هنوز هم در ضمیر ناخودآگاهمان جایی برای رویای پرواز هست. اینکه «جاناتان، مرغ دریایی» اینقدر برایمان عزیز شد، چه بسا به همین خاطر باشد. به خاطر اینکه این کتاب یک دوره کلاس آموزش خلبانی است. به این خاطر که میگوید همه میتوانند پرواز کنند. به این خاطر که محتوای این کتاب، درسهای تنظیم ارتفاع، سرعت پرواز، نیروی حلقوی و چیزهای دیگری است که با لحن شاعرانه تدریس شدهاند. به این خاطر که ما همگی، جاناتانی در درونمان داریم.
معرفی کتاب (به بهانه انتشار یک ترجمه تازه) در شماره ۵۵۹ هفتهنامه «همشهری جوان»
طراحی ۴ روز پیشِ امین نجفی با نقوش اسلیمی، امروز به عکس پروفایل رسمی گوگل در اینستاگرام تبدیل شد @ehsanname
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
دو بار ترجمه رمانی که سارتر ننوشت
@ehsanname
⬅️ ماجرا از این قرار است که در روزهای آخر خرداد، دانشجویی به اسم امیرعربلو، مقالهای به نشریه اینترنتی «نبشت» ارسال میکند در مورد رمان «خانواده خوشبخت» سارتر و بررسی جامعهشناختی آن. سردبیری سایت مقاله را میپذیرد، اما چند روز بعد انتشار، متوجه این نکته میشود که «هیچیک از منابع معتبر دانشگاهی و کتابداری رمانی به نام une famille heureux از ژان پل سارتر، نویسنده و فیلسوف فرانسوی، ثبت نکردهاند. این عنوان رمانی است که مترجم و ناشر این کتاب ادعا میکنند اثر سارتر است.» آنها مقاله را روی سایت نگه میدارند تا اگر کسی اطلاعاتی درباره موضوع دارد، مطرح کند.
nebesht.com/happy-family-by-sartre-review-arabloo/
❌ بخشی از این اطلاعات را سال پیش، افشین پرورش در وبلاگش منتشر کرده بود. او با نشان دادن بخشهایی از دو ترجمه «خانواده خوشبخت» در سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۹۳، و مقایسه آنها با کتاب دیگری با عنوان «فاجعه بزرگ» که سال ۱۳۴۶ منتشر شده و به سارتر منسوب است، نتیجه گرفته بود که این دو عنوان، بازنویسی همان «فاجعه بزرگ» هستند و آن «فاجعه بزرگ» هم اصلا از سارتر نیست، بلکه برای تضمین فروش یک رمان، ژان پل سارتر را به عنوان نویسنده کتاب معرفی کردهاند.
جالب اینکه در شناسنامه چاپ ۱۳۹۳ «خانواده خوشبخت» عنوان اصلی کتاب L'idiot de la famille نوشته شده که رمان نیست، بلکه تحقیقی سه جلدی در مورد زندگی گوستاو فلوبر است، عنوانش هم «ابلهِ خانواده» معنی میدهد، تازه سارتر چهار سال بعد از انتشار «فاجعه بزرگ» آن را منتشر کرده است.
afshinparvaresh.blogspot.com/2015/06/blog-post.html
☑️ سوای خود کتاب «خانواده خوشبخت» و سوال اینکه بالاخره نویسنده این داستان کیست؟، یک نکته دیگر هم هست: اینکه چرا یک سال بعد از طرح اتهام سرقت ادبی و کتابسازی به نام سارتر، هنوز این اتهام بزرگ آنقدر مورد توجه قرار نگرفته است که حداقل سردبیر سایت تخصصی «نبشت» در جریانش باشد؟!
@ehsanname
⬅️ ماجرا از این قرار است که در روزهای آخر خرداد، دانشجویی به اسم امیرعربلو، مقالهای به نشریه اینترنتی «نبشت» ارسال میکند در مورد رمان «خانواده خوشبخت» سارتر و بررسی جامعهشناختی آن. سردبیری سایت مقاله را میپذیرد، اما چند روز بعد انتشار، متوجه این نکته میشود که «هیچیک از منابع معتبر دانشگاهی و کتابداری رمانی به نام une famille heureux از ژان پل سارتر، نویسنده و فیلسوف فرانسوی، ثبت نکردهاند. این عنوان رمانی است که مترجم و ناشر این کتاب ادعا میکنند اثر سارتر است.» آنها مقاله را روی سایت نگه میدارند تا اگر کسی اطلاعاتی درباره موضوع دارد، مطرح کند.
nebesht.com/happy-family-by-sartre-review-arabloo/
❌ بخشی از این اطلاعات را سال پیش، افشین پرورش در وبلاگش منتشر کرده بود. او با نشان دادن بخشهایی از دو ترجمه «خانواده خوشبخت» در سالهای ۱۳۸۴ و ۱۳۹۳، و مقایسه آنها با کتاب دیگری با عنوان «فاجعه بزرگ» که سال ۱۳۴۶ منتشر شده و به سارتر منسوب است، نتیجه گرفته بود که این دو عنوان، بازنویسی همان «فاجعه بزرگ» هستند و آن «فاجعه بزرگ» هم اصلا از سارتر نیست، بلکه برای تضمین فروش یک رمان، ژان پل سارتر را به عنوان نویسنده کتاب معرفی کردهاند.
جالب اینکه در شناسنامه چاپ ۱۳۹۳ «خانواده خوشبخت» عنوان اصلی کتاب L'idiot de la famille نوشته شده که رمان نیست، بلکه تحقیقی سه جلدی در مورد زندگی گوستاو فلوبر است، عنوانش هم «ابلهِ خانواده» معنی میدهد، تازه سارتر چهار سال بعد از انتشار «فاجعه بزرگ» آن را منتشر کرده است.
afshinparvaresh.blogspot.com/2015/06/blog-post.html
☑️ سوای خود کتاب «خانواده خوشبخت» و سوال اینکه بالاخره نویسنده این داستان کیست؟، یک نکته دیگر هم هست: اینکه چرا یک سال بعد از طرح اتهام سرقت ادبی و کتابسازی به نام سارتر، هنوز این اتهام بزرگ آنقدر مورد توجه قرار نگرفته است که حداقل سردبیر سایت تخصصی «نبشت» در جریانش باشد؟!
شعر معروف میرزاده عشقی، بر سنگ مزارش در آرامگاه ابنبابویه: خاکم به سر، ز غصه به سر خاک اگر کنم/ خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟! @ehsanname
چه دشوار است/ تماشای قرص ماه/ به تنهایی (شعر و عکس، هر دو از عباس کیارستمی که صفت «مرحوم» برایش ناباور بود) @ehsanname
عباس کیارستمی (با عینک و سیگار) در تشییع جنازه فروغ فرخزاد - عکس از یحیی دهقانپور @ehsanname
🌙 چون ز خوانِ فضل روزه بشکنم/ عید باشد روزگارم روز و شب
#مولانا
طاعات قبول، عید فطرتان مبارک. غزل عیدانه مولانا را بشنوید، با صدای شهرام ناظری 👇
#مولانا
طاعات قبول، عید فطرتان مبارک. غزل عیدانه مولانا را بشنوید، با صدای شهرام ناظری 👇
اکران ویژه عید فطر (اسفند) ۱۳۴۲ - نورمن ویزدم در مصاحبهای گفته بود که جز انگلستان، فقط در ایران و آن هم به دلیل دوبله فوقالعاده محمدعلی زرندی طرفدار دارد @ehsanname