Forwarded from احساننامه
که نه خاطر تماشا نه هوای باغ دارد
احسان رضایی
@ehsanname
نیاز به نمونه و مصداق نیست. از برنامههای تلویزیونی و جلسات و مجامع رسمی گرفته تا گپ و گعده در شبنشینیهای خانوادگی، هر کجا که چندتا آدم بالای ۵۰سال به هم میافتند، حتما یکی از بحثها، شکایت از نسل جوان است که حرمت بزرگتر-کوچکتری سرشان نمیشود، همهاش سرشان توی این موبایلهاست و تازه، سواد درست و حسابی هم ندارند، نه گلستان سعدی از بر دارند و نه شعر خواجه شیراز بلدند به آداب بخوانند و حتی برای گرفتن فال هم ۲۰۳۵ یا یک عدد کوفتی دیگری را میفرستند و خلاصه که بابا، اینها دیگه کی هستند؟!
خب، در باب نسل چهارم البته که خودشان بلدند از عهده دفاع بربیایند. به قول آن حکایت معروف، ما که خداوندِ شتریم، فقط درباره همان شتر، یعنی شعر و کتاب میتوانیم حرف بزنیم و آن بخشی از نگرانیهای بزرگترها که چرا جوانها شعر کلاسیک را از جان دوستتر ندارند و درست نمیخوانند؟ مثلا چرا بعضیها شعر حافظ را نمیفهمند و میگویند به درد امروز ما نمیخورد؟ اصلا چی میخواسته بگوید؟ ... برای این ایرادها، گمان میکنم بهترین جواب این باشد که: چرا که نه؟ چرا باید جوان ما دوست داشته باشد و فهم بکند و بخواند؟ مگر از ما، کسی برای معرفی درست و درمان شعر خواجه قدمی برداشته؟ یا جز چاپ مکرر در مکرر دیوانش، اقدام علیحدهای کردیم؟ همینقدر هم که هست، همه از «همت حافظ و انفاس سحرخیزان» است، به خود ما بود که همین هم نمانده بود.
ما یاد نگرفتهایم که از شعر لذت ببریم، حالا چه شعر حافظ چه دیگران. به ما یاد دادهاند که وقتی شعری میخوانیم، اول لغاتش را از خودمان بپرسیم. وقتی میخواستند توی کتاب درسی برایمان از حافظ و سعدی انتخاب کنند، «طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع» میگذاشتند تا دربارهٔ معانی اصطلاحهای مربوط به پوشاک در قرن هشتم توضیح بدهند. نظام آموزشی ما، همین یک نکته ساده را که نباید به بهانه نفهمیدن یکی دوتا لغت، کار خواندن را نصفه بگذاریم به ما یاد نداد. هیچ معلمی به ما نگفت که مگر وقتی فیلم زبان اصلی میبینی، مدام دکمه توقف را میزنی تا معنی تکتک کلمات را از دیکشنری پیدا کنی؟ جایش از ما حفظ کردن معنی لغات مهجور و بیاستفاده در امروز را خواستند. آخر خوشانصافها، دانستن این نکته که در قدیم نرگس به معنای گل نبوده، چه فایدهای به حال ما داشت؟ چرا نباید به جای «دانش و خواسته است نرگس و گل/ که به یک جای نشکفند به هم» این شعرِ شهید بلخی میخواندیم که: «اگر غم را چو آتش دود بودی/ جهان تاریک بودی جاودانه»؟ چه عیبی داشت که معلمها درباره اهمیت تشبیه حرف میزدند و اینکه چطور میشود از دیدنِ معمولی فاصله گرفت و حرف را طور دیگری زد؟ به جایی برمیخورد که بعد از خواندن هر شعری، با آن لحن ماشینی تکرار نمیکردند «معنای بیت چیست»؟ مگر نه اینکه وظیفه اصلی شعر هم مثل هر هنر دیگری، لذتِ مخاطب است. پس میشد بعد از اینکه خواندیم «سلطان من خدا را، زلفت شکست ما را/ تا کی کند سیاهی چندین درازدستی؟» به جای گیر دادن به معنای عرفانی بیت، از تشبیه زلف یار به راهزن سیاهپوشی که جماعتی را شکست داده، لذت ببریم.
حالا اینها فقط بحث آموزش رسمی است. توی باقی سطوح اجتماع برویم و در کارکرد هر کدام ریز بشویم که دیگر واویلاست. مثلا چه عیبی داشت که پدر و مادرها فقط برای درس پرسیدن، از ما شعر نمیخواستند و گاهی هم خودشان زیر لب زمزمهای میکردند؟ هنرمندهایمان چرا نخواستند شعرهای معروف را به نقاشی و انیمیشن و فیلم تبدیل کنند؟ تلویزیون چرا دکلمه اشعار کلاسیک را فقط به مجریهای لوس و بینمک میدهد؟ ناشرهای ما چاپهای متنوعی از دیوان، متناسب با سن و سوادهای مختلف دارند؟...
صدرالدین عینی، نویسنده تاجیکستانی، توی کتاب «یادداشتها»یش خاطرهای دارد که در ایام جوانی، چنانکه افتد و دانی، یک شب که سرحال نبوده، به قهر از خانه میزند بیرون و میرود بیرون شهر. دست بر قضا، آن شب دوتا کشاورز آمده بودند سر مزرعه. اینها آدمهای فقیری بودند که آنقدر پول نداشتند که گاوی بخرند تا در شخم زدن کمکشان باشد، خیش را به خودشان میبستند و میکشیدند، شب هم کار میکردند تا آفتاب هلاکشان نکند. عینی تعریف میکند که این کشاورزها برای گذارن وقت و سبک کردن کار آواز میخواندند. آن وقت فکر میکنید این دوتا کشاورز فقیر کمسواد چی میخواندند؟ حافظ و بیدل! یکی غزل بیدل را میخوانده: «دلیلِ کاروانِ اشکم، آهِ سرد را مانَم/ اثرپروردِ داغم، حرفِ صاحبدرد را مانَم ...» بعد رفیقش در جواب از خواجه میخوانده: «صبا به لطف بگو آن غزالِ رعنا را/ که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را...» و همینطور تا صبح از این دو شاعر بزرگ میخوانند. یعنی حجمی از اشعار که بعید است حتی روشنفکرهای ما از حفظ داشته باشند. حالا باز هم میپرسید جوانها چرا چنین هستند و چنان؟ نه، واقعا سوال دارد؟!
از شماره ۲۳ هفتهنامه «کرگدن»
احسان رضایی
@ehsanname
نیاز به نمونه و مصداق نیست. از برنامههای تلویزیونی و جلسات و مجامع رسمی گرفته تا گپ و گعده در شبنشینیهای خانوادگی، هر کجا که چندتا آدم بالای ۵۰سال به هم میافتند، حتما یکی از بحثها، شکایت از نسل جوان است که حرمت بزرگتر-کوچکتری سرشان نمیشود، همهاش سرشان توی این موبایلهاست و تازه، سواد درست و حسابی هم ندارند، نه گلستان سعدی از بر دارند و نه شعر خواجه شیراز بلدند به آداب بخوانند و حتی برای گرفتن فال هم ۲۰۳۵ یا یک عدد کوفتی دیگری را میفرستند و خلاصه که بابا، اینها دیگه کی هستند؟!
خب، در باب نسل چهارم البته که خودشان بلدند از عهده دفاع بربیایند. به قول آن حکایت معروف، ما که خداوندِ شتریم، فقط درباره همان شتر، یعنی شعر و کتاب میتوانیم حرف بزنیم و آن بخشی از نگرانیهای بزرگترها که چرا جوانها شعر کلاسیک را از جان دوستتر ندارند و درست نمیخوانند؟ مثلا چرا بعضیها شعر حافظ را نمیفهمند و میگویند به درد امروز ما نمیخورد؟ اصلا چی میخواسته بگوید؟ ... برای این ایرادها، گمان میکنم بهترین جواب این باشد که: چرا که نه؟ چرا باید جوان ما دوست داشته باشد و فهم بکند و بخواند؟ مگر از ما، کسی برای معرفی درست و درمان شعر خواجه قدمی برداشته؟ یا جز چاپ مکرر در مکرر دیوانش، اقدام علیحدهای کردیم؟ همینقدر هم که هست، همه از «همت حافظ و انفاس سحرخیزان» است، به خود ما بود که همین هم نمانده بود.
ما یاد نگرفتهایم که از شعر لذت ببریم، حالا چه شعر حافظ چه دیگران. به ما یاد دادهاند که وقتی شعری میخوانیم، اول لغاتش را از خودمان بپرسیم. وقتی میخواستند توی کتاب درسی برایمان از حافظ و سعدی انتخاب کنند، «طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع» میگذاشتند تا دربارهٔ معانی اصطلاحهای مربوط به پوشاک در قرن هشتم توضیح بدهند. نظام آموزشی ما، همین یک نکته ساده را که نباید به بهانه نفهمیدن یکی دوتا لغت، کار خواندن را نصفه بگذاریم به ما یاد نداد. هیچ معلمی به ما نگفت که مگر وقتی فیلم زبان اصلی میبینی، مدام دکمه توقف را میزنی تا معنی تکتک کلمات را از دیکشنری پیدا کنی؟ جایش از ما حفظ کردن معنی لغات مهجور و بیاستفاده در امروز را خواستند. آخر خوشانصافها، دانستن این نکته که در قدیم نرگس به معنای گل نبوده، چه فایدهای به حال ما داشت؟ چرا نباید به جای «دانش و خواسته است نرگس و گل/ که به یک جای نشکفند به هم» این شعرِ شهید بلخی میخواندیم که: «اگر غم را چو آتش دود بودی/ جهان تاریک بودی جاودانه»؟ چه عیبی داشت که معلمها درباره اهمیت تشبیه حرف میزدند و اینکه چطور میشود از دیدنِ معمولی فاصله گرفت و حرف را طور دیگری زد؟ به جایی برمیخورد که بعد از خواندن هر شعری، با آن لحن ماشینی تکرار نمیکردند «معنای بیت چیست»؟ مگر نه اینکه وظیفه اصلی شعر هم مثل هر هنر دیگری، لذتِ مخاطب است. پس میشد بعد از اینکه خواندیم «سلطان من خدا را، زلفت شکست ما را/ تا کی کند سیاهی چندین درازدستی؟» به جای گیر دادن به معنای عرفانی بیت، از تشبیه زلف یار به راهزن سیاهپوشی که جماعتی را شکست داده، لذت ببریم.
حالا اینها فقط بحث آموزش رسمی است. توی باقی سطوح اجتماع برویم و در کارکرد هر کدام ریز بشویم که دیگر واویلاست. مثلا چه عیبی داشت که پدر و مادرها فقط برای درس پرسیدن، از ما شعر نمیخواستند و گاهی هم خودشان زیر لب زمزمهای میکردند؟ هنرمندهایمان چرا نخواستند شعرهای معروف را به نقاشی و انیمیشن و فیلم تبدیل کنند؟ تلویزیون چرا دکلمه اشعار کلاسیک را فقط به مجریهای لوس و بینمک میدهد؟ ناشرهای ما چاپهای متنوعی از دیوان، متناسب با سن و سوادهای مختلف دارند؟...
صدرالدین عینی، نویسنده تاجیکستانی، توی کتاب «یادداشتها»یش خاطرهای دارد که در ایام جوانی، چنانکه افتد و دانی، یک شب که سرحال نبوده، به قهر از خانه میزند بیرون و میرود بیرون شهر. دست بر قضا، آن شب دوتا کشاورز آمده بودند سر مزرعه. اینها آدمهای فقیری بودند که آنقدر پول نداشتند که گاوی بخرند تا در شخم زدن کمکشان باشد، خیش را به خودشان میبستند و میکشیدند، شب هم کار میکردند تا آفتاب هلاکشان نکند. عینی تعریف میکند که این کشاورزها برای گذارن وقت و سبک کردن کار آواز میخواندند. آن وقت فکر میکنید این دوتا کشاورز فقیر کمسواد چی میخواندند؟ حافظ و بیدل! یکی غزل بیدل را میخوانده: «دلیلِ کاروانِ اشکم، آهِ سرد را مانَم/ اثرپروردِ داغم، حرفِ صاحبدرد را مانَم ...» بعد رفیقش در جواب از خواجه میخوانده: «صبا به لطف بگو آن غزالِ رعنا را/ که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را...» و همینطور تا صبح از این دو شاعر بزرگ میخوانند. یعنی حجمی از اشعار که بعید است حتی روشنفکرهای ما از حفظ داشته باشند. حالا باز هم میپرسید جوانها چرا چنین هستند و چنان؟ نه، واقعا سوال دارد؟!
از شماره ۲۳ هفتهنامه «کرگدن»
Forwarded from احساننامه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📹 بخشی از اپرای عروسکی حافظ (بهروز غریبپور، ۱۳۹۱)
@ehsanname
حافظ (با صدای محمد معتمدی) در رویا با شاعران بزرگ پیش از خود: سعدی، خواجوی کرمانی، مولانا و خیام دیدار میکند و گذشته تاریخ را میبیند
@ehsanname
حافظ (با صدای محمد معتمدی) در رویا با شاعران بزرگ پیش از خود: سعدی، خواجوی کرمانی، مولانا و خیام دیدار میکند و گذشته تاریخ را میبیند
Forwarded from احساننامه
📖 کدام چاپ حافظ را بخریم؟
@ehsanname
جناب شمسالدین محمد حافظ شیرازی، بدون شک پرفروشترین ادیب ایرانی است. فقط داشته باشید که یک قلم در سال ۱۳۷۹، هشتصد هزار نسخه دیوان حافظ در قالب ۱۶۴ نوع چاپ مختلف منتشر شده (به نقل از مقاله جناب رضا ضیاءِ عزیز). طبیعتا این همه چاپهای متعدد و متنوع این سوال را پیش میآورد که چرا فقط یک چاپ از حافظ نداریم؟ و بعد خودمان از بین اینهمه کدام چاپ را انتخاب کنیم و بخریم؟ اینجا، به تعدادی از این سوالها جواب داده شده 👇
https://goo.gl/P9FKPZ
@ehsanname
جناب شمسالدین محمد حافظ شیرازی، بدون شک پرفروشترین ادیب ایرانی است. فقط داشته باشید که یک قلم در سال ۱۳۷۹، هشتصد هزار نسخه دیوان حافظ در قالب ۱۶۴ نوع چاپ مختلف منتشر شده (به نقل از مقاله جناب رضا ضیاءِ عزیز). طبیعتا این همه چاپهای متعدد و متنوع این سوال را پیش میآورد که چرا فقط یک چاپ از حافظ نداریم؟ و بعد خودمان از بین اینهمه کدام چاپ را انتخاب کنیم و بخریم؟ اینجا، به تعدادی از این سوالها جواب داده شده 👇
https://goo.gl/P9FKPZ
Telegraph
راهنمای خواندن دیوان حافظ
در بازار کتاب چاپهای مختلفی از ديوان حافظ وجود دارد كه هركدامشان در تعداد غزلها و ابيات غزلها و عبارات هر بيت، با هم تفاوت دارند و همیشه این سوال پیش میآید که کدام چاپ را بخریم؟ این سوالی است که حسابی قدمت دارد و چهار قرن پیش از این هم يک شاهزاده تیموری…
Forwarded from احساننامه
قدیمیترین نسخه چاپی دیوان حافظ، سال ۱۷۹۱ میلادی در کلکته هند چاپ شد. بانیِ این چاپ، میرزا ابوطالب خان، جهانگرد معروف و نویسنده کتاب «مسیرِ طالبی» بود @ehsanname
Forwarded from یک بیت عشق
✅ به بهانه روز بزرگداشت جناب حافظ
محصولات مشترک حافظ با طنزپردازان:
«میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست»
به جز مراسم عقد و عروسی و غیره!
😂
«چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست»
چرا که جنبهی "علمی تخیلی" دارد!
😂
«عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی»
البته سوءتفاهم نشود؛ در خارج!
😂
«گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی»
گفتم نکند فکر بدی در سرتان هست؟!
😂
«یوسف گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور»
مطمئنم! چون که توی فیلم هم اینگونه بود!
😂
«یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش»
بس که خندید، دل و رودهی خود را ترکاند!
😂
«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»
شنا؟! این وقت شب؟! اینجا؟! نه جداً! حال تو خوب است؟
😂
«حافظ به خود نپوشید، این خرقه می آلود»
ای شیخ پاک دامن، رخت اضافه داری؟!
😂
«آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید»
رفت از کشور ما، ساکن امریکا شد
😂
«نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت»
چطور یکشبه حکمِ ریاستش آمد؟!
😂
«سالها دل طلب جام جم از ما میکرد!»
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم
😂
«در آستین مرقع پیاله کن پنهان»
که چوب و غیره در آن ناگهان فرو نکنند
😂
«من، شعر فقط گفته ام از باده و افسوس»
گل در بر و می در کفِ دیوید بکام است
😂
«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد»
علی الخصوص اگر عضو بیمه هم باشی
😂
«مدعی خواست که آید به تماشاگه راز»
خانمش زنگ زد و گفت شلوغ است نرو
😂
«گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر»
بوی جوراب مرا سمت خرابات کشید
😂
«بر سر تربت من با مِی و مطرب بنشین»
مطربش کاش فقط خواجه امیری باشد
😂
«من از آن حُسن روز افزون که یوسف داشت دانستم»
گریمش کردهاند انگار قبل از فیلمبرداری
😂
«چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی»
ولی افسوس که گشت آمد و ما در رفتیم
😂
«دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما»
در به در دنبال دزد کفشهای خویش بود
😂
«در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآنجا»
با خط بد نوشته گردش به راست ممنوع
😂
«دیری است که دلدار پیامی نفرستاد»
من فکر کنم گوشی او شارژ ندارد
#ناصر_فیض
#سعید_بیابانکی
#رضا_احسانپور
#روح_الله_احمدی
@yekbeyteshgh ☘
محصولات مشترک حافظ با طنزپردازان:
«میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست»
به جز مراسم عقد و عروسی و غیره!
😂
«چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست»
چرا که جنبهی "علمی تخیلی" دارد!
😂
«عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی»
البته سوءتفاهم نشود؛ در خارج!
😂
«گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی»
گفتم نکند فکر بدی در سرتان هست؟!
😂
«یوسف گمگشته بازآید به کنعان، غم مخور»
مطمئنم! چون که توی فیلم هم اینگونه بود!
😂
«یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش»
بس که خندید، دل و رودهی خود را ترکاند!
😂
«شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»
شنا؟! این وقت شب؟! اینجا؟! نه جداً! حال تو خوب است؟
😂
«حافظ به خود نپوشید، این خرقه می آلود»
ای شیخ پاک دامن، رخت اضافه داری؟!
😂
«آنکه فکرش گره از کار جهان بگشاید»
رفت از کشور ما، ساکن امریکا شد
😂
«نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت»
چطور یکشبه حکمِ ریاستش آمد؟!
😂
«سالها دل طلب جام جم از ما میکرد!»
بی خبر بود که ما مشترک کیهانیم
😂
«در آستین مرقع پیاله کن پنهان»
که چوب و غیره در آن ناگهان فرو نکنند
😂
«من، شعر فقط گفته ام از باده و افسوس»
گل در بر و می در کفِ دیوید بکام است
😂
«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد»
علی الخصوص اگر عضو بیمه هم باشی
😂
«مدعی خواست که آید به تماشاگه راز»
خانمش زنگ زد و گفت شلوغ است نرو
😂
«گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر»
بوی جوراب مرا سمت خرابات کشید
😂
«بر سر تربت من با مِی و مطرب بنشین»
مطربش کاش فقط خواجه امیری باشد
😂
«من از آن حُسن روز افزون که یوسف داشت دانستم»
گریمش کردهاند انگار قبل از فیلمبرداری
😂
«چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی»
ولی افسوس که گشت آمد و ما در رفتیم
😂
«دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما»
در به در دنبال دزد کفشهای خویش بود
😂
«در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کآنجا»
با خط بد نوشته گردش به راست ممنوع
😂
«دیری است که دلدار پیامی نفرستاد»
من فکر کنم گوشی او شارژ ندارد
#ناصر_فیض
#سعید_بیابانکی
#رضا_احسانپور
#روح_الله_احمدی
@yekbeyteshgh ☘
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📺 فصل سوم «کتاب باز» از امشب، شنبه تا چهارشنبه ساعت ۲۰، شبکه نسیم (بازپخش ۱ بامداد، ۸ و ۱۳ روز بعد)
@ehsanname
@ketabBazTV
@ehsanname
@ketabBazTV
🗓۲۱ مهر، سالگرد درگذشت دکتر غلامحسین مصاحب، ریاضیدان برجسته است. مصاحب بجز تلاش در راه ترویج ریاضیات جدید در ایران، یک خدمت بزرگ دیگر هم کرده است: سرپرستی «دایرةالمعارف فارسی». دکتر مصاحب در سالهای ۱۳۳۵ تا ۱۳۵۰ مسئولیت این دایرةالمعارف را به عهده داشت و بر ترجمه و تألیف کلیهٔ مقالات آن نظارت کرد. کتابی که نخستین دائرةالمعارف عمومی جدید و امروزی در زبان فارسی است. یکی از همکاران مصاحب در این کار، دکتر #شفیعی_کدکنی بود که سالها بعد خاطراتش را از مصاحب در مقالۀ خواندنی «در صحبت مصاحب» (مجلۀ «مهرنامه»، شماره ۱۶، آبان ۱۳۹۰) بازگو کرد. بخشهایی از این مقاله را بخوانید:
@ehsanname
🔸مصاحب «استادِ» من نبود ولی ازو بیش از بسیاری از استادانم آموختم. همین «هیچ کس بن هیچ کس» که من هستم، بخش عظیمی از آنچه دارد آموخته از مصاحب است. کمترین چیزی که در همان روزِ اوّل مصاحب به من آموخت این بود که مرزِ «زبانِ عاطفی» emotive و «زبانِ گزارشی» discoursive را بازشناسم و این دو را در قملروِ یکدیگر دخالت ندهم. حتی در سلوک فردی نیز ازو بسیار آموختم. یک روز، در منزل او غبارِ شیشۀ عینکم را با گوشۀ پیراهنم پاک کردم. مصاحب رفت عینکش را برداشت و با وسیلۀ مخصوصی که پزشکان چشم و داروخانهها میدهند شیشۀ عینک خودش را پاک کرد و دو سه تا از این عینکپاکنها را به من داد و گفت: خدمتِ شما باشد. و هیچ چیز دیگر نگفت.
🔹دکتر مصاحب مردِ شگفتآوری بود. یکی از نوادرِ ایام بود. بسیار جوان، شاید ۱۸ساله، بود که دورۀ لیسانس ریاضی را در تهران تمام کرد و در همان ایام مجلۀ ریاضیات را ـ که اهل فن اعتبار بسیاری برای آن قائلاند ـ بنیاد نهاد و خود اغلبِ مقالاتِ آن را مینوشت. دکتر مصاحب علوم اسلامی، بویژه کتبِ حکمت قدیم را نزدِ بهترین استادان قدیم از قبیل آقاضیاء دُرّی و فاضل تونی به درس آموخته بود و در ادب فارسی و عربی اطلاعات درجۀ اول داشت. دکترای خود را از دانشگاه کمبریج داشت و رسالۀ دکتریاش را در ریاضیات، به نظرم، با برتراند راسل گذرانده بود. کتابِ «منطقِ صورت» او اولین و میگویند هنوز هم بهترین تألیف در منطق ریاضی است. کتابهای آنالیز ریاضی و تئوری اعداد او در نظر اهل فن هنوز بیمانند است. یکی از عاشقان حافظ بود و دوستدار شطرنج. طراز کارِ او سرمشقِ آیندگانی خواهد بود که بخواهند ما را از منجلاب جهل و تنبلی موجود نجات دهند.
🔸در کنارِ کار دایرةالمعارف که هفتهای سه روز بعدازظهر بود، هفتهای یک بعدازظهر از حدود ساعت ۴-۸ در منزل دکتر مصاحب در بلوار کشاورز جلسهای بود که هدفش وضعِ لغات در برابر واژهها و مفاهیم غربی بود. کارمان این بود که هر کس لغتی یا مفهومی را مطرح میکرد و از جمع میپرسید که در برابر این لغت یا این مفهوم چه باید گفت؟ اکثریتِ آراء ملاک بود. اگر به توافقی نمیرسیدند آن لغت تثبیت نمیشد. میماند برای بعد. بسیاری از لغاتی که امروز مثل نُقل و نبات بر سر زبانهاست و چنان در فارسی جا افتاده که گویی در شعر فردوسی و سعدی هم سابقه دارد از «مضروباتِ» این مجمع است مثل «زندگینامه» برابر biography مثل «روزآمد» برای Up to date که اتفاقاً مهندس اصفیا مطرح کرد و بنده «روزآمد» را پیشنهاد کردم و گفتم: به قیاس «سرآمد» و همه پسندیدند و الآن بسیار رواج دارد و در فرهنگهای زبان انگلیسی هم برابر آن واژه دیده میشود.
🔹مصاحب از دخالتِ غیرمتخصصان در حوزههای تخصصی بسیار خشمگین میشد. معتقد بود که ایران مملکتِ «همهکارههای هیچکاره» است. راست میگفت بخصوص، در علوم انسانی، تمام «کنگره»های فرهنگی ما با چند نفر آدم معین اداره میشود. کنگرۀ «خیام» باشد همانها سخنرانی میکنند که در کنگرۀ «شیخ طوسی». سمینارِ «هنر» باشد همانها مقاله ارائه میدهند که در سمینار «فلسفۀ اشراق» یا «کلامِ شیعی». برای عقبماندگی یک ملّت نشانهای بهتر از این میخواهید؟
🔸مصاحب میگفت: «هر کس میخواهد واردِ دایرةالمعارف شود، نخست باید بمیرد.» اصل اول، در ساختارِ مدخلهای دایرةالمعارف، در سراسر این ۳ جلد و حدود ۷هزار ستون این است که نام هیچ شخص زندهای در خلال مدخلها نباید ذکر شود، نه تنها مدخلی به نام هیچ آدم زندهای نباید بیاید که در خلال مدخلها، حتی به عنوانِ ارجاع هم، نام هیچ آدم زندهای دیده نمیشود. روزی از دکتر مصاحب علتِ این سختگیری را پرسیدم گفت: اگر این باب مفتوح شود، فردا فلان سرهنگِ ساواک با هفتتیرش میآید به دفتر دایرةالمعارف که «نام مرا هم باید وارد دایرةالمعارف کنید!» ... یک روز پرسیدم که در موردِ دکتر مصدق، در حرف میم چه خواهید کرد؟ گفت: سکوت. گفتم: چرا؟ گفت: «آنچه حق است نمیگذارند و من اهل نوشتن باطل هم نیستم و از به نعل و میخ زدن هم نفرت دارم.»
bit.ly/2pPoKyi
📌متن کامل «در صحبت مصاحب» را اینجا بخوانید:
http://kadkan-r.blogfa.com/post/225
@ehsanname
🔸مصاحب «استادِ» من نبود ولی ازو بیش از بسیاری از استادانم آموختم. همین «هیچ کس بن هیچ کس» که من هستم، بخش عظیمی از آنچه دارد آموخته از مصاحب است. کمترین چیزی که در همان روزِ اوّل مصاحب به من آموخت این بود که مرزِ «زبانِ عاطفی» emotive و «زبانِ گزارشی» discoursive را بازشناسم و این دو را در قملروِ یکدیگر دخالت ندهم. حتی در سلوک فردی نیز ازو بسیار آموختم. یک روز، در منزل او غبارِ شیشۀ عینکم را با گوشۀ پیراهنم پاک کردم. مصاحب رفت عینکش را برداشت و با وسیلۀ مخصوصی که پزشکان چشم و داروخانهها میدهند شیشۀ عینک خودش را پاک کرد و دو سه تا از این عینکپاکنها را به من داد و گفت: خدمتِ شما باشد. و هیچ چیز دیگر نگفت.
🔹دکتر مصاحب مردِ شگفتآوری بود. یکی از نوادرِ ایام بود. بسیار جوان، شاید ۱۸ساله، بود که دورۀ لیسانس ریاضی را در تهران تمام کرد و در همان ایام مجلۀ ریاضیات را ـ که اهل فن اعتبار بسیاری برای آن قائلاند ـ بنیاد نهاد و خود اغلبِ مقالاتِ آن را مینوشت. دکتر مصاحب علوم اسلامی، بویژه کتبِ حکمت قدیم را نزدِ بهترین استادان قدیم از قبیل آقاضیاء دُرّی و فاضل تونی به درس آموخته بود و در ادب فارسی و عربی اطلاعات درجۀ اول داشت. دکترای خود را از دانشگاه کمبریج داشت و رسالۀ دکتریاش را در ریاضیات، به نظرم، با برتراند راسل گذرانده بود. کتابِ «منطقِ صورت» او اولین و میگویند هنوز هم بهترین تألیف در منطق ریاضی است. کتابهای آنالیز ریاضی و تئوری اعداد او در نظر اهل فن هنوز بیمانند است. یکی از عاشقان حافظ بود و دوستدار شطرنج. طراز کارِ او سرمشقِ آیندگانی خواهد بود که بخواهند ما را از منجلاب جهل و تنبلی موجود نجات دهند.
🔸در کنارِ کار دایرةالمعارف که هفتهای سه روز بعدازظهر بود، هفتهای یک بعدازظهر از حدود ساعت ۴-۸ در منزل دکتر مصاحب در بلوار کشاورز جلسهای بود که هدفش وضعِ لغات در برابر واژهها و مفاهیم غربی بود. کارمان این بود که هر کس لغتی یا مفهومی را مطرح میکرد و از جمع میپرسید که در برابر این لغت یا این مفهوم چه باید گفت؟ اکثریتِ آراء ملاک بود. اگر به توافقی نمیرسیدند آن لغت تثبیت نمیشد. میماند برای بعد. بسیاری از لغاتی که امروز مثل نُقل و نبات بر سر زبانهاست و چنان در فارسی جا افتاده که گویی در شعر فردوسی و سعدی هم سابقه دارد از «مضروباتِ» این مجمع است مثل «زندگینامه» برابر biography مثل «روزآمد» برای Up to date که اتفاقاً مهندس اصفیا مطرح کرد و بنده «روزآمد» را پیشنهاد کردم و گفتم: به قیاس «سرآمد» و همه پسندیدند و الآن بسیار رواج دارد و در فرهنگهای زبان انگلیسی هم برابر آن واژه دیده میشود.
🔹مصاحب از دخالتِ غیرمتخصصان در حوزههای تخصصی بسیار خشمگین میشد. معتقد بود که ایران مملکتِ «همهکارههای هیچکاره» است. راست میگفت بخصوص، در علوم انسانی، تمام «کنگره»های فرهنگی ما با چند نفر آدم معین اداره میشود. کنگرۀ «خیام» باشد همانها سخنرانی میکنند که در کنگرۀ «شیخ طوسی». سمینارِ «هنر» باشد همانها مقاله ارائه میدهند که در سمینار «فلسفۀ اشراق» یا «کلامِ شیعی». برای عقبماندگی یک ملّت نشانهای بهتر از این میخواهید؟
🔸مصاحب میگفت: «هر کس میخواهد واردِ دایرةالمعارف شود، نخست باید بمیرد.» اصل اول، در ساختارِ مدخلهای دایرةالمعارف، در سراسر این ۳ جلد و حدود ۷هزار ستون این است که نام هیچ شخص زندهای در خلال مدخلها نباید ذکر شود، نه تنها مدخلی به نام هیچ آدم زندهای نباید بیاید که در خلال مدخلها، حتی به عنوانِ ارجاع هم، نام هیچ آدم زندهای دیده نمیشود. روزی از دکتر مصاحب علتِ این سختگیری را پرسیدم گفت: اگر این باب مفتوح شود، فردا فلان سرهنگِ ساواک با هفتتیرش میآید به دفتر دایرةالمعارف که «نام مرا هم باید وارد دایرةالمعارف کنید!» ... یک روز پرسیدم که در موردِ دکتر مصدق، در حرف میم چه خواهید کرد؟ گفت: سکوت. گفتم: چرا؟ گفت: «آنچه حق است نمیگذارند و من اهل نوشتن باطل هم نیستم و از به نعل و میخ زدن هم نفرت دارم.»
bit.ly/2pPoKyi
📌متن کامل «در صحبت مصاحب» را اینجا بخوانید:
http://kadkan-r.blogfa.com/post/225
📸 این خانۀ پدری احمد محمود در اهواز است که قرار بوده ثبت ملی شود. وعدهای که مثل نامگذاری خیابان یا میدانی به نام آقای نویسنده هنوز عملی نشده @ehsanname
📌منبع ibna.ir/fa/doc/report/265942
📌منبع ibna.ir/fa/doc/report/265942
📚ترجمههای مکرر و همزمان، این قسمت: رئیسجمهور گم شده، یا میشود؟ دو ترجمه از رمان مشترک بیل کلینتون و جیمز پترسون آمده و ترجمههای دیگر هم در راه است @ehsanname
📌مقایسه دو ترجمه: bit.ly/2P2rJBE
📌مقایسه دو ترجمه: bit.ly/2P2rJBE
احساننامه
📸آرش صادقبیگی و تحریریه «همشهری داستان» در آخرین خروجی. نسیم مرعشی در اینستاگرامش از رفتن تحریریه این مجله بعد از واگذاری مجلات همشهری خبر داده. شماره مهر۹۷ آخرین شمارۀ «داستان» فعلی است @ehsanname
🗞جایگزین «همشهری داستان» (بعد واگذاری فلهای مجلات همشهری) معرفی شد: فصلنامه داستانی «سان» با مدیرمسئولی ناهید طباطبایی و سردبیری آرش صادقبیگی. اولین شمارۀ «سان» آذر و با موضوعِ شب میآید @ehsanname
📖چراغ اول
✍احسان رضایی: رمان «احضاریه» علی مؤذنی، داستان روزنامهنگاری به نام مسعود است که چندان از پیادهروی اربعین خوشش نمیآید، اما حالا خودش به این سفر دعوت شده. او بین رفتن و نرفتن مردد است و ... راستش را بخواهید، برای من شنیدن همین مقدار از خلاصۀ داستان «احضاریه» کافی بود. اینکه یک نویسندۀ خوب کشورمان خواسته تا دربارۀ پیادهروی اربعین بنویسد، کم اتفاقی نیست. آن هم در کشور ما که عادت نداریم از داشتههای بومی و فرهنگی خودمان برای خلق آثار ادبی و هنری استفاده شود. در چنین فضایی، نوشتن یک داستان با چنین سوژهای به خودی خود اتفاق مهمی است. درست است که این، فقط یکی از دو خط داستانی «احضاریه» است و خط دیگر آن، یعنی روایت زندگی حضرت زینب(س) بیشتر به چشم مخاطبان آمده، اما نباید از اهمیت خط داستانی اول این رمان هم غافل شد. برای درک این اهمیت ناگزیر از مقایسه هستیم. طی مسیر با پای پیاده برای زیارت، امری است که در سایر ادیان هم به آن توصیه شده. از جمله شهری است در شمالغربی اسپانیا به اسم سانتیاگو دِ کامپوستلا که میگویند مزار یکی از حواریون مسیح در آنجاست و هر ساله، زائران در جادهای مشخص، پیاده تا این شهر طی طریق میکنند. کافی است خودتان عبارت Camino de Santiago را سرچ کنید. آنطور که ویکیپدیا آمار میدهد، در این پیادهروی تا ۲۶۰هزار نفر هم شرکت میکنند، یعنی اگر زائران پیادهروی اربعین را ۳میلیون نفر حساب کنیم، میشود حدود یک دوازدهم. اما برای این راهپیمایی با ابعاد بسیار کوچکتر، فیلمها و کتابهای زیادی ساخته و نوشته شده که بین پدیدآورندگان این آثار، اسامی معروفی مثل لوئیس بونوئل (فیلم «راه شیری» در ۱۹۶۹) یا پائولو کوئیلو (رمان The Pilgrimage در ۱۹۸۷) هم هست. کوئیلو خودش در این پیادهروی شرکت کرد و تجربۀ آن نقطهعطف زندگیاش شد، مسیرش را از موسیقی به نویسندگی تغییر داد و اولین رمانش را دربارۀ همین سفر نوشت. این کتاب تا به حال ۶ بار به فارسی ترجمه شده: «زائر کومپوستل» (ترجمه حسین نعیمی، ۷۶) «اعترافات یک سالک» (ترجمه دلآرا قهرمان، ۷۹) «خاطرات یک مغ» (ترجمه آرش حجازی، ۷۹) «خاطرات یک جادوگر» (ترجمه بهرام جعفری، ۸۳) «زیارت» (ترجمه سوسن اردکانی، ۸۳) «سفر زیارتی» (ترجمه میترا میرشكار، ۸۴). این کتابها هر کدام هم چند باری تجدید چاپ شدهاند که نشان از توجه مخاطب کتابخوان ایرانی به این تجارب معنوی میدهد. حالا بیاییم و این استقبال مخاطب ایرانی را با حجم تولیدات خودمان برای تجربۀ یک پیادهروی بسیار عظیمتر و باشکوهتر مقایسه کنیم. البته که تلاشهایی برای روایت این اتفاق شده و حتی یک رمان («اربعین طوبی»، نوشته سیدمحسن امامیان، ۹۵) هم داریم که در آن مادربزرگی ضمن پیادهروی اربعین داستان زندگیاش را برای نوهها تعریف میکند. با این حال جای خالی اسمهای بزرگ و نویسندگان نامی ما در خلق آثاری مرتبط با پیادهروی اربعین حس میشود و کاری که جناب مؤذنی در «احضاریه» انجام داده، از این جهت است که اهمیت پیدا میکند. به این رمان، البته نقدهایی وارد است، مثل اینکه طول کشیدن تردید مسعود تا میانههای رمان کمی کشدار شده و ممکن است مخاطب را سرد کند، یا کنتراست مسعود و خواهرش عارفه که عاشق این سفر است چندان پررنگ درنیامده، ... اما به هر حال اصل مهمتر، حرکت در مسیر تولید آثار مهم با توجه به داشتهها و سرمایههای معنوی خودمان است. اتفاق بزرگ راهپیمای اربعین، با آن جمعیت انبوه و مشتاقش، یکی از منابعی است که میشود حالا حالاها از دل آن داستان و فیلم بیرون کشید و آثار هنری خلق کرد. مسیری که جناب مؤذنی یکی از اولین چراغهایش را روشن کرده است.
https://www.mehrnews.com/news/4431536/
✍احسان رضایی: رمان «احضاریه» علی مؤذنی، داستان روزنامهنگاری به نام مسعود است که چندان از پیادهروی اربعین خوشش نمیآید، اما حالا خودش به این سفر دعوت شده. او بین رفتن و نرفتن مردد است و ... راستش را بخواهید، برای من شنیدن همین مقدار از خلاصۀ داستان «احضاریه» کافی بود. اینکه یک نویسندۀ خوب کشورمان خواسته تا دربارۀ پیادهروی اربعین بنویسد، کم اتفاقی نیست. آن هم در کشور ما که عادت نداریم از داشتههای بومی و فرهنگی خودمان برای خلق آثار ادبی و هنری استفاده شود. در چنین فضایی، نوشتن یک داستان با چنین سوژهای به خودی خود اتفاق مهمی است. درست است که این، فقط یکی از دو خط داستانی «احضاریه» است و خط دیگر آن، یعنی روایت زندگی حضرت زینب(س) بیشتر به چشم مخاطبان آمده، اما نباید از اهمیت خط داستانی اول این رمان هم غافل شد. برای درک این اهمیت ناگزیر از مقایسه هستیم. طی مسیر با پای پیاده برای زیارت، امری است که در سایر ادیان هم به آن توصیه شده. از جمله شهری است در شمالغربی اسپانیا به اسم سانتیاگو دِ کامپوستلا که میگویند مزار یکی از حواریون مسیح در آنجاست و هر ساله، زائران در جادهای مشخص، پیاده تا این شهر طی طریق میکنند. کافی است خودتان عبارت Camino de Santiago را سرچ کنید. آنطور که ویکیپدیا آمار میدهد، در این پیادهروی تا ۲۶۰هزار نفر هم شرکت میکنند، یعنی اگر زائران پیادهروی اربعین را ۳میلیون نفر حساب کنیم، میشود حدود یک دوازدهم. اما برای این راهپیمایی با ابعاد بسیار کوچکتر، فیلمها و کتابهای زیادی ساخته و نوشته شده که بین پدیدآورندگان این آثار، اسامی معروفی مثل لوئیس بونوئل (فیلم «راه شیری» در ۱۹۶۹) یا پائولو کوئیلو (رمان The Pilgrimage در ۱۹۸۷) هم هست. کوئیلو خودش در این پیادهروی شرکت کرد و تجربۀ آن نقطهعطف زندگیاش شد، مسیرش را از موسیقی به نویسندگی تغییر داد و اولین رمانش را دربارۀ همین سفر نوشت. این کتاب تا به حال ۶ بار به فارسی ترجمه شده: «زائر کومپوستل» (ترجمه حسین نعیمی، ۷۶) «اعترافات یک سالک» (ترجمه دلآرا قهرمان، ۷۹) «خاطرات یک مغ» (ترجمه آرش حجازی، ۷۹) «خاطرات یک جادوگر» (ترجمه بهرام جعفری، ۸۳) «زیارت» (ترجمه سوسن اردکانی، ۸۳) «سفر زیارتی» (ترجمه میترا میرشكار، ۸۴). این کتابها هر کدام هم چند باری تجدید چاپ شدهاند که نشان از توجه مخاطب کتابخوان ایرانی به این تجارب معنوی میدهد. حالا بیاییم و این استقبال مخاطب ایرانی را با حجم تولیدات خودمان برای تجربۀ یک پیادهروی بسیار عظیمتر و باشکوهتر مقایسه کنیم. البته که تلاشهایی برای روایت این اتفاق شده و حتی یک رمان («اربعین طوبی»، نوشته سیدمحسن امامیان، ۹۵) هم داریم که در آن مادربزرگی ضمن پیادهروی اربعین داستان زندگیاش را برای نوهها تعریف میکند. با این حال جای خالی اسمهای بزرگ و نویسندگان نامی ما در خلق آثاری مرتبط با پیادهروی اربعین حس میشود و کاری که جناب مؤذنی در «احضاریه» انجام داده، از این جهت است که اهمیت پیدا میکند. به این رمان، البته نقدهایی وارد است، مثل اینکه طول کشیدن تردید مسعود تا میانههای رمان کمی کشدار شده و ممکن است مخاطب را سرد کند، یا کنتراست مسعود و خواهرش عارفه که عاشق این سفر است چندان پررنگ درنیامده، ... اما به هر حال اصل مهمتر، حرکت در مسیر تولید آثار مهم با توجه به داشتهها و سرمایههای معنوی خودمان است. اتفاق بزرگ راهپیمای اربعین، با آن جمعیت انبوه و مشتاقش، یکی از منابعی است که میشود حالا حالاها از دل آن داستان و فیلم بیرون کشید و آثار هنری خلق کرد. مسیری که جناب مؤذنی یکی از اولین چراغهایش را روشن کرده است.
https://www.mehrnews.com/news/4431536/
🔹از «فیل در تاریکی» اثر استادِ مرحوم قاسم هاشمینژاد، به عنوان یکی از بهترین رمانهای پلیسی ایرانی یاد میشود. رمانی که فقط یک بار در ۵۸ چاپ شد. اطلاعات موجود در سایت کتابخانه ملی نشان میدهد نشر هرمس برای تجدید چاپ این رمان در سال ۹۳ فیپا گرفته است، اما این رمان را هنوز هم منتشر نکرده. چرا؟ @ehsanname
📊 در شهریور۹۷ قیمت کتاب نسبت به ماه ششم پارسال ۲۴درصد افزایش پیدا کرد. حالا یک کتاب با قیمت متوسط ۲۳۰۵۴تومان منتشر میشود. میانگین تعداد صفحات کتابها هم ۲۲۰صفحه است. پس هر صفحه از یک کتاب، ۱۰۴تومان و ۷ ریال آب میخورد. این رقم البته برای انواع مختلف کتاب متفاوت است: برای کتابهای ادبیات، میانگین هر صفحه ۹۰تومان، کتاب کمکدرسی صفحهای ۱۲۱تومان، کتاب کودک متوسط هر صفحه ۲۰۹تومان و کتابهای هنر صفحهای ۲۳۲تومان درمیآید @ehsanname
🔹«وای یور تیم این ورد کاپ نو؟» مصاحبۀ دیشب جواد خیابانی با سرمربی تیم بولیوی و انگلیسی صحبت کردن عجیب او، باعث شده تا کاربران شبکههای اجتماعی درباره کتاب ترجمۀ او بحث کنند @ehsanname
Forwarded from سهند ایرانمهر
✔️آزادی در جهان معنای فرخی یزدی🔻
🖋سهند ایرانمهر
🔸امروز سالمرگ #فرخی_یزدی است. قوت شاعرانگی اش را گاه با سعدی مقایسه کرده اند:
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
🔸او را اول کسی دانسته اند که به "رباعی" و "غزل" کارکردی سیاسی داد. اگر اصلی ترین شاعران مشروطه را ایرج میرزا، عارف قزوینی، میرزاده عشقی، سید اشرف الدین قزوینی بدانیم بی تردید فرخی یزدی پنجمین شاعر این انجمن است.
فرخی، جهان را عرصه نزاع میان استبداد و آزادی می دانست:
در محیط طوفانزای ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن كند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
🔸با این حال نگاهش به انقلاب کمونیستی شوروی بود و چاره را در داس و چکش می دید :
با پای جان به تربت پاک لنین بیا
تا بنگری به مقبره تمثال انقلاب
یا
با داس و چکش کن محو، این خسروی ایوان را
چو کوه کنی هر روز، با تیشه نباید کرد
🔸نگریستن به آزادی از دریچه کمونیسم لاجرم چاره دستیابی به آزادی را اینگونه می نمایاند:
توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود
کشمکش را بر سر فقر و غنا باید نمود
در نتیجه مذهب نیز در نگاه او همان نگاه مرسوم در اندیشه کمونیستی بود(هرچند اکنون اشعار فرخی بخش جدایی ناپذیر برخی هیات های مذهبی یزدی در ستایش قیام عاشورا شده است):
سخت بسته با ما چرخ ، عهد سست پیمانی
داده او بهر پستی ، دستگاه سلطانی
دین ز دست مردم برد ، فکرهای شیطانی
جمله طفل خود بردند در سرای نصرانی
ای دریغ از این مذهب، داد از این مسلمانی
🔸در راه مبارزه با استبداد زندان رفت، نواختندش و به تعذیب، لب هایش را دوختند:
شرح این قصه شنو از دو لب دوختهام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوختهام
🔸اما در نهایت راه به مجلس برد اما همان مجلس را نیز به زبان تند خود نواخت و راهکار اصلاح را منبعث از همان اندیشه تند طبقاتی و کمونیستی در برپاکردن دارها دید:
مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند
الحذر باری از آن مجلس که دارد مارها
دفع این کفتارها گفتار نتواند نمود
از ره کردار باید دفع این کفتارها
کشور ما پاک کی گردد ز لوث خائنین
تا نریزد خون ناپاک از در و دیوارها
مزد کار کارگر را دولت ما می کند
صرف جیب هرزه ها ، ولگردها ، بیکارها
از برای این همه خائن بُوَد یک دار کم
پُر کنید این پهن میدان را ز چوب دارها
دارها چون شد به پا با دست کین بالا کشید.
بر سر آن دارها سالارها ، سردارها
🔸دامنه فشارها که تاوان زبان تند او بود، ناگزیر به مهاجرتش کرد، کمی بعد به لطایف الحیلی فریب تیمورتاش را خورد و به ایران بازگشت. زندانی اش کردند و به بهانه تب مالاریا به دست پزشک احمدی اش سپردند تا برای همیشه چشم از جهان فروبندد(طرفه آنکه وکیل پزشک احمدی در دادگاهی که او را تبرئه کرد، احمد کسروی بود!). میراث شعر فرخی برای امروز ما جز آشنایی با گونه جدیدی از غزل و رباعی، نشانی از دغدغه نسلی از روشنفکران و متجددانی است که روحی آزاد و طبعی سرکش و کرداری ساختارشکن داشتند، راهکار او برای خلق همعصراش اما تابعی از گفتمانی بود که در فهم آزادی گام های آغازین و ناقصی را برمیداشت. گام هایی که هرچند در سنجه ی ظرف زمانه و در جامعه ای که تازه با تجدد آشنا شده بود قابل فهم و در میزان نیت و طبع آزادمنش خود قابل تقدیر است اما همچنانکه "تغییر روش و ساختار حاکم" را به درستی، ضروری می دانست، مسیرتغییر را به درستی تشخیص نمی داد
.
🔘شرح عکس: سلول مرمت شده فرخی یزدی در زندان قصر، ادعا شده است که دستخط و اشعار او بر سلول همچنان باقی مانده است.
telegram.me/sahandiranmehr
🖋سهند ایرانمهر
🔸امروز سالمرگ #فرخی_یزدی است. قوت شاعرانگی اش را گاه با سعدی مقایسه کرده اند:
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم
🔸او را اول کسی دانسته اند که به "رباعی" و "غزل" کارکردی سیاسی داد. اگر اصلی ترین شاعران مشروطه را ایرج میرزا، عارف قزوینی، میرزاده عشقی، سید اشرف الدین قزوینی بدانیم بی تردید فرخی یزدی پنجمین شاعر این انجمن است.
فرخی، جهان را عرصه نزاع میان استبداد و آزادی می دانست:
در محیط طوفانزای ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن كند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
🔸با این حال نگاهش به انقلاب کمونیستی شوروی بود و چاره را در داس و چکش می دید :
با پای جان به تربت پاک لنین بیا
تا بنگری به مقبره تمثال انقلاب
یا
با داس و چکش کن محو، این خسروی ایوان را
چو کوه کنی هر روز، با تیشه نباید کرد
🔸نگریستن به آزادی از دریچه کمونیسم لاجرم چاره دستیابی به آزادی را اینگونه می نمایاند:
توده را با جنگ صنفی آشنا باید نمود
کشمکش را بر سر فقر و غنا باید نمود
در نتیجه مذهب نیز در نگاه او همان نگاه مرسوم در اندیشه کمونیستی بود(هرچند اکنون اشعار فرخی بخش جدایی ناپذیر برخی هیات های مذهبی یزدی در ستایش قیام عاشورا شده است):
سخت بسته با ما چرخ ، عهد سست پیمانی
داده او بهر پستی ، دستگاه سلطانی
دین ز دست مردم برد ، فکرهای شیطانی
جمله طفل خود بردند در سرای نصرانی
ای دریغ از این مذهب، داد از این مسلمانی
🔸در راه مبارزه با استبداد زندان رفت، نواختندش و به تعذیب، لب هایش را دوختند:
شرح این قصه شنو از دو لب دوختهام
تا بسوزد دلت از بهر دل سوختهام
🔸اما در نهایت راه به مجلس برد اما همان مجلس را نیز به زبان تند خود نواخت و راهکار اصلاح را منبعث از همان اندیشه تند طبقاتی و کمونیستی در برپاکردن دارها دید:
مارهای مجلسی دارای زهری مهلکند
الحذر باری از آن مجلس که دارد مارها
دفع این کفتارها گفتار نتواند نمود
از ره کردار باید دفع این کفتارها
کشور ما پاک کی گردد ز لوث خائنین
تا نریزد خون ناپاک از در و دیوارها
مزد کار کارگر را دولت ما می کند
صرف جیب هرزه ها ، ولگردها ، بیکارها
از برای این همه خائن بُوَد یک دار کم
پُر کنید این پهن میدان را ز چوب دارها
دارها چون شد به پا با دست کین بالا کشید.
بر سر آن دارها سالارها ، سردارها
🔸دامنه فشارها که تاوان زبان تند او بود، ناگزیر به مهاجرتش کرد، کمی بعد به لطایف الحیلی فریب تیمورتاش را خورد و به ایران بازگشت. زندانی اش کردند و به بهانه تب مالاریا به دست پزشک احمدی اش سپردند تا برای همیشه چشم از جهان فروبندد(طرفه آنکه وکیل پزشک احمدی در دادگاهی که او را تبرئه کرد، احمد کسروی بود!). میراث شعر فرخی برای امروز ما جز آشنایی با گونه جدیدی از غزل و رباعی، نشانی از دغدغه نسلی از روشنفکران و متجددانی است که روحی آزاد و طبعی سرکش و کرداری ساختارشکن داشتند، راهکار او برای خلق همعصراش اما تابعی از گفتمانی بود که در فهم آزادی گام های آغازین و ناقصی را برمیداشت. گام هایی که هرچند در سنجه ی ظرف زمانه و در جامعه ای که تازه با تجدد آشنا شده بود قابل فهم و در میزان نیت و طبع آزادمنش خود قابل تقدیر است اما همچنانکه "تغییر روش و ساختار حاکم" را به درستی، ضروری می دانست، مسیرتغییر را به درستی تشخیص نمی داد
.
🔘شرح عکس: سلول مرمت شده فرخی یزدی در زندان قصر، ادعا شده است که دستخط و اشعار او بر سلول همچنان باقی مانده است.
telegram.me/sahandiranmehr
Telegram
آزادی
شهرام ناظری، محمدرضا لطفی
آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
تصنیف آزادی ساخته محمدرضا لطفی با صدای شهرام ناظری و شعر فرخی یزدی
@qadahha
تصنیف آزادی ساخته محمدرضا لطفی با صدای شهرام ناظری و شعر فرخی یزدی
@qadahha
Forwarded from نشر گمان
دروغ_مصلحت_آمیز_سم_هریس_خشایار_دیهیمی.pdf
373.9 KB
بخوانید: «دروغ مصلحتآمیز» که فصلیست از کتاب دروغ / ارادهی آزاد نوشتهی سم هریس، ترجمهی آقای خشایار دیهیمی. چاپ ششم این کتاب به تازگی از نشر گمان منتشر شده است.
@gomanpub
@gomanpub
Forwarded from جماران
🔍 پرداخت روزی یک میلیارد تومان از سوی یک موسسه کنکور به صداوسیما برای تبلیغات
🔸امسال بیشتر از 200 میلیون جلد کتاب درسی به چاپ رسیده و بیشتر از 22 میلیون جلد کتاب کمک درسی چاپ شده است.
🔹یعنی آموزش و پرورش کشور ما یکی از منابع مهم از بین بردن طبیعت است. به خاطر این که هرسال کتاب های درسی عوض شود تا کسانی که کتاب کمک درسی می خواهند دیگر نتوانند از کتاب های سال گذشته استفاده کنند و کتاب ها هرسال تجدید چاپ شود.
🔸تنها یک ناشر کتاب کمک درسی در کشور بیشتر از 330 عنوان کتاب چاپ کرده و مبلغ 350 میلیارد در یک سال برای تبلیغات به صدا وسیما پرداخت کرده است !»
❗️این بخشی از صحبتهای یک کارشناس است که دیروز ترند شد. کاربری نوشته: «این چیزا نشون میده که توی کنکور مافیایی وجود داره که نمیذاره هیچوقت از بین بره وزیر هم چند روز قبل همین را گفت!»/ خراسان
🕌 @jamarannews
🔸امسال بیشتر از 200 میلیون جلد کتاب درسی به چاپ رسیده و بیشتر از 22 میلیون جلد کتاب کمک درسی چاپ شده است.
🔹یعنی آموزش و پرورش کشور ما یکی از منابع مهم از بین بردن طبیعت است. به خاطر این که هرسال کتاب های درسی عوض شود تا کسانی که کتاب کمک درسی می خواهند دیگر نتوانند از کتاب های سال گذشته استفاده کنند و کتاب ها هرسال تجدید چاپ شود.
🔸تنها یک ناشر کتاب کمک درسی در کشور بیشتر از 330 عنوان کتاب چاپ کرده و مبلغ 350 میلیارد در یک سال برای تبلیغات به صدا وسیما پرداخت کرده است !»
❗️این بخشی از صحبتهای یک کارشناس است که دیروز ترند شد. کاربری نوشته: «این چیزا نشون میده که توی کنکور مافیایی وجود داره که نمیذاره هیچوقت از بین بره وزیر هم چند روز قبل همین را گفت!»/ خراسان
🕌 @jamarannews
احساننامه
🗞چطور یک مجلۀ محبوب را نابود کنیم؟ @ehsanname درستیِ هشدارهایی که اهالی رسانه نسبت به واگذاری فلهای مجلات همشهری میدادند، با انتشار شمارههای جدید این مجلات خودش را نشان میدهد. مجلاتی که نسبت به محصول تحریریههای قبلی مجلات همشهری (که همگی یکباره اخراج…
🔹واکنش علی رزاقی بهار (مدیر گروه مجلات همشهری بعد از واگذاری فلهای آنها) را ببینید نسبت به افشای اشتباهات شمارههای جدید مجلات. میگویند مشکل از تحریریههای قبلی مجلات است که تحریریههای جدیدِ خودشان مطلب کپی/غلط تحویل میدهند و سردبیرهای حرفهای قدیم مقصرند که سردبیرهای جدید متوجه چنین اتفاقاتی نمیشوند! همشهری باید مجله طنز هم تأسیس کند @ehsanname
📚آمریکاییها چه کتابی میخوانند؟
@ehsanname
شبکه PBS آمریکا بهار امسال ۱۰۰ رمان برتر را به مخاطبان خود معرفی کرد و از آنها خواست در یک نظرسنجی عمومی، محبوبترین رمان خودشان را انتخاب کنند. در این نظرسنجی که امروز به پایان رسید، ۳/۸میلیون نفر شرکت کردند. معلوم شد آمریکاییها بیشتر به نویسندگان انگلیسیزبان علاقه دارند و رمانهای روسی و فرانسوی جزو انتخابهای اولشان نیست. شبکه PBS فهرست ۱۰ رمان برتر را، بدون رتبه و بر اساس حروف الفبا اعلام کرده است جالب است که از ۱۰ نویسندۀ محبوب آمریکاییها ۷ نفرشان زن هستند:
🔸«ارباب حلقهها» جی. آر. آر. تالکین
🔹«بر باد رفته» مارگارت میچل
🔸«جین ایر» شارلوت برونته
🔹«دنیای شارلوت» ای. بی. وایت [یک ترجمه هم با عنوان «کارتَنَک شارلوت» شده]
🔸«زنان کوچک» لوییزا می الکات
🔹«غریبه» (Outlander) دایانا گابالدن (ترجمه نشده)
🔸«غرور و تعصب» جین آستن
🔹«کشتن مرغ مقلد» هارپر لی
🔸«وقایعنگاری نارنیا» سی. اس. لوییس
🔹«هری پاتر» جی. کی. رولینگ
📌 pbs.org/the-great-american-read/blogs/inside-look/top-10-books-leading-the-pack/
@ehsanname
شبکه PBS آمریکا بهار امسال ۱۰۰ رمان برتر را به مخاطبان خود معرفی کرد و از آنها خواست در یک نظرسنجی عمومی، محبوبترین رمان خودشان را انتخاب کنند. در این نظرسنجی که امروز به پایان رسید، ۳/۸میلیون نفر شرکت کردند. معلوم شد آمریکاییها بیشتر به نویسندگان انگلیسیزبان علاقه دارند و رمانهای روسی و فرانسوی جزو انتخابهای اولشان نیست. شبکه PBS فهرست ۱۰ رمان برتر را، بدون رتبه و بر اساس حروف الفبا اعلام کرده است جالب است که از ۱۰ نویسندۀ محبوب آمریکاییها ۷ نفرشان زن هستند:
🔸«ارباب حلقهها» جی. آر. آر. تالکین
🔹«بر باد رفته» مارگارت میچل
🔸«جین ایر» شارلوت برونته
🔹«دنیای شارلوت» ای. بی. وایت [یک ترجمه هم با عنوان «کارتَنَک شارلوت» شده]
🔸«زنان کوچک» لوییزا می الکات
🔹«غریبه» (Outlander) دایانا گابالدن (ترجمه نشده)
🔸«غرور و تعصب» جین آستن
🔹«کشتن مرغ مقلد» هارپر لی
🔸«وقایعنگاری نارنیا» سی. اس. لوییس
🔹«هری پاتر» جی. کی. رولینگ
📌 pbs.org/the-great-american-read/blogs/inside-look/top-10-books-leading-the-pack/
📊 یک کم آمار
@ehsanname
دکتر صالحی، وزیر ارشاد در اجلاسیه سراسری اعضای هیأت مدیره خانههای مطبوعات سراسر کشور، در ساری اعلام کرد:
📺 میزان استفاده مردم از تلویزیون در کشور ۹۴ دقیقه در روز است. مردم استانهای کرمان، آذربایجان شرقی با ۱۵۶ و ۱۵۲ دقیقه بیشترین سهم استفاده از تلویزیون را دارند.
📡 میانگین استفاده از شبکههای ماهورهای کشور ۴۸ دقیقه در روز است. در خراسان جنوبی میزان استفاده ۸ دقیقه و در کردستان ۱۱۶ دقیقه است.
🖥 سرانه مصرف اینترنت در کشور ۱۶۹ دقیقه در روز است. استان هرمزگان بیشترین مصرف اینترنت کشور را با ۲۱۶ دقیقه در روز دارد.
🗞 سرانه مصرف روزنامه در کشور حدود ۲۷/۸ دقیقه در روز است که در تهران و البرز بسیار بیشتر از سایر کشور است. تهرانیها ۴۴ دقیقه و مردم استان البرز ۴۳ دقیقه روزنامه میخوانند.
🗞 ۷۰ درصد جامعه ۱۸ تا ۲۹ساله روزنامه و مجلات نمیخوانند و ۴۶ درصد افرادی که روزنامه مطالعه میکنند بیش از ۴۵ سال سن دارند.
https://www.yjc.ir/fa/news/6702892
@ehsanname
دکتر صالحی، وزیر ارشاد در اجلاسیه سراسری اعضای هیأت مدیره خانههای مطبوعات سراسر کشور، در ساری اعلام کرد:
📺 میزان استفاده مردم از تلویزیون در کشور ۹۴ دقیقه در روز است. مردم استانهای کرمان، آذربایجان شرقی با ۱۵۶ و ۱۵۲ دقیقه بیشترین سهم استفاده از تلویزیون را دارند.
📡 میانگین استفاده از شبکههای ماهورهای کشور ۴۸ دقیقه در روز است. در خراسان جنوبی میزان استفاده ۸ دقیقه و در کردستان ۱۱۶ دقیقه است.
🖥 سرانه مصرف اینترنت در کشور ۱۶۹ دقیقه در روز است. استان هرمزگان بیشترین مصرف اینترنت کشور را با ۲۱۶ دقیقه در روز دارد.
🗞 سرانه مصرف روزنامه در کشور حدود ۲۷/۸ دقیقه در روز است که در تهران و البرز بسیار بیشتر از سایر کشور است. تهرانیها ۴۴ دقیقه و مردم استان البرز ۴۳ دقیقه روزنامه میخوانند.
🗞 ۷۰ درصد جامعه ۱۸ تا ۲۹ساله روزنامه و مجلات نمیخوانند و ۴۶ درصد افرادی که روزنامه مطالعه میکنند بیش از ۴۵ سال سن دارند.
https://www.yjc.ir/fa/news/6702892