To ra Man chashm dar raham
Ahmadeza Ahmadi
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای #احمدرضا_احمدی و آهنگسازی فریبرز لاچینی از آلبوم «در شب سرد زمستانی» (۱۳۶۸) @ehsanname
Nima
Ahmad Shamloo
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای #احمد_شاملو و آهنگسازی فرهاد فخرالدینی از آلبوم «شعرهای نیما» (۱۳۷۳) @ehsanname
To ra Man chashm dar raham
Ghazale Alizade
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای غزاله علیزاده. از این داستاننویس دکلمه شعر «داروگ» نیما هم به جا مانده @ehsanname
To ra Man chashm dar raham
Esameil Jannati
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای اسماعیل جنتی و آهنگسازی بهرام دهقانیار از آلبوم «او را صدا بزن» (۱۳۷۴) @ehsanname
Shabahengam
Khosro Shakibayi
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با صدای خسرو شکیبایی و آهنگسازی هوشنگ کامکار از آلبوم «شباهنگام» (۱۳۷۸) @ehsanname
Shabahengam
Bijan Kamkar
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با آواز بیژن کامکار و همراهی گروه کامکارها از آلبوم «شباهنگام» (۱۳۷۸) @ehsanname
To ra Man chashm dar raham
Soheil Nafisi
«ترا من چشم در راهم شباهنگام» شعر نیما با آواز و گیتارِ سهیل نفیسی از آلبوم «چنگ و سرود» (۱۳۹۰) @ehsanname
احساننامه
⚠️خانهاش ابری است! @ehsanname دی ماه سال گذشته بود که میراث فرهنگی، در جواب اعتراضها به وضعیت نگهداری از خانۀ نیما یوشیج، اعلام کرد با شکایت مالک به دیوان عدالت اداری، این خانه از ثبت ملی خارج شده است. انتشار این خبر همۀ دوستداران شعر و ادبیات فارسی را به…
📸 تجمع دوستداران میراث فرهنگی در جلوی خانه نیما یوشیج در محله دزاشیب برای جلوگیری از تخریب این خانه، در عصر برفیِ پنجشنبه ۱۳ دی و سالروز خاموشی نیما / ایسنا @ehsanname
🔹دومین جایزه احمد محمود، رمان «بند محکومین» و مجموعه داستان «زخم شیر» را به عنوان برگزیده و رمان «آلوت» را به عنوان تقدیری انتخاب کرد. «زخم شیر» برگزیدۀ جایزه جلال هم بود @ehsanname
📖 شناسنامه، شابک و نوبت چاپ این دو کتاب، یکی است. فقط یکی قیمتش گرانتر شده. ظاهراً ناشر دیده چه کاری است کتاب را به همان قیمت پارسال بفروشد؟ خیلی شیک و تمیز، شناسنامه جدید چاپ کردهاند! @ehsanname
🔹عاموس عوز، داستاننویس منتقد اسرائیلی، یک هفته پیش (۲۸ دسامبر) درگذشت. او به دفاع از حقوق فلسطینیها و تلاش برای صلح شهرت داشت. کورش علیانی نوشته: "او انسانی آگاه، متعهد، تلاشگر و شریف بود که در هیچ مقطعی از زندگیش از دست و پنجه نرم کردن با تناقض «اسرائیلی بودن - انسان ماندن» دست برنداشت." رمان «ناگهان در دل جنگل» او به فارسی ترجمه شده است @ehsanname
🔸اولین ترجمۀ «سفرهای گالیور» (یا به قول مترجم: گولیور) از زبان فرانسه، در عهد مظفرالدین شاه، به تاریخ ربیعالثانی ۱۳۱۹ قمری (مرداد ۱۲۸۰ شمسی) همراه با تصویری از لیلیپوتیها در این چاپ - از اینستاگرام مهدی گنجوی @ehsanname
🕵♂رازهای مردی که نبود
🗓امروز، ۶ ژانویه زادروز یکی از معروفترین شخصیتهای داستانی، یعنی شرلوک هولمز است. برای جشن تولد آقای کارآگاه مطلبی از شماره ۸ هفتهنامه «کرگدن» بخوانید:
bit.ly/2R9d1e5
✍️احسان رضایی: آن که گفته «برگشتن روزگار سهل است، یارب نظر تو برنگردد» معلوم است خودش هیچوقت به زمین سفت نرسیده بوده. البته که نظر لطف حضرت باری، اول و آخر همه امور است، اما برگشتن ورق روزگار هم همچین آسان و بی دردسر نیست. روزگار و زمانه که جای خود دارد، حتی رفیق آدم هم با آدم سر لج بیفتد، پدر صاحب بچه درمیآید. همین شرلوک هلمز که نماد زرنگی و تیزی و فرزی است را ببینید. وضعیتش آن داستانهای اول که هنوز نویسنده با او بر سر مهر و محبت بود با باقی داستانها زمین تا آسمان فرق میکند. خب البته تقصیر خودش هم هست. دکتر کانندویل که از اولش با او کاری نداشت. نشسته بود گوشۀ مطب، داشت برای خودش مریض میدید و نانی میبرد سر سفره زن و بچه. حالا شما خودتان را بگذارید جای کانندویل، پزشک جوانی که از یک طرف به خاطر نبوغ بالایش توانسته در ۲۱سالگی تحصیل طب را تمام کند ولی از آن طرف، مردم عادی به پزشکی اینهمه جوان اعتماد ندارند و مطبش همیشه خلوت است. خب، آن اوایل کانندویل از سر تفنن و در اوقات بیکاری، داستان پلیسی مینوشت و با اسم مستعار چاپ کرد. حقالتحریر هم ظاهراً برخلاف امروز بالا بوده و آقای دکتر تشویق شده که همینطور تند و تند بنویسد و اولین کارآگاه خصوصی تاریخ، جناب شرلوک هولمز را خلق کند. اما این پزشک جوان نابغه حق نداشت بخواهد داستانهای جدید هم بنویسد و در سایر زمینهها طبعآزمایی بکند؟ انصاف داشته باشید. کانندویل ۱۴تا داستان با محوریت هولمز نوشته بود که دید حالا سجادهنشین باوقاری هم نیست، لااقل دکتر حاذقی که هست و اصلاً چه کاری است هی خودش را در قالب دکتر واتسون، مسخرۀ دست شرلوک بکند. پس هولمز را با پرفسور موریارتی سرشاخ کرد و جفتشان را از آبشاری در سوئیس پرت کرد پایین تا خودش را از شر او راحت کند. اما سیل نامهها و اعتراضات به نویسنده آنقدر زیاد بود و کار را به جایی رساند که ملکه اعطای نشان شوالیه یا «سِر» به خاطر مقالات حماسیاش در زمان جنگ بوئرها را منوط و مشروط کرد به زنده کردن شرلوک. عاقبت کانندویل تسلیم شد و از ۱۹۰۱ دوباره آقای کارآگاه را برگرداند و یک توجیهی هم جور کرد که که آن سقوط، صحنهسازی برای فریب اعضای باند موریارتی بوده. از همینجا بود که روزگار برای شرلوک هولمز برگشت. کانندویل که از مخلوقش شکست خورده بود، این بار تا توانست صفات و خلقیات ناجور مثل ویولن زدن در نیمهشب به ناف هولمز بست. شرلوک شد آدم مغرور و گندهدماغی که دیگران را محل نمیداد، به علاوه به او صفت تنهایی را هم اضافه کرد. توی ۴۴تا داستان بعدی، واتسن سر و سامان گرفت، اما شرلوک هولمز همیشه از زنها میترسد. تنها زنی که توانست از او دل ببرد، یک خواننده اپرا بود به نام ایرنه آدلر که بارها به خاطر او توی دردسر افتاد. آدلر توی ۵ داستان حضور دارد و با مرگش در ۱۹۰۳ هولمز تصمیم میگیرد که دیگر کار نکند. گفت «سه غم اومد به جونم هر سه یک بار» و همهاش به خاطر همان که کانندویل با شرلوک سر لج بود. کانندویل شخصیتی آنقدر باهوش خلق کرده که خودش اسیر نبوغ خودش است، دیگران حتی واتسون دوستداشتنی نمیتوانند با سرعت او فکر کنند و او هم نمیتواند خودش را با کس دیگری تطبیق بدهد. برای همین همیشه تنهاست. «اولین کارآگاه خصوصی مشاورهای دنیا» آنطور که کانندویل نقل کرده، در ۶ ژانویه ۱۸۵۴ در روستای مایکرافت در یورکشایر به دنیا آمد. اولین ماجرایش را در زمان دانشجویی حل کرد. اینکه چه رشتهای و در کجا درس خوانده را نمیدانیم و سر تحصیل او در آکسفورد یا کمبریج هنوز بین هولمزشناسها و نیز اهالی این دو دانشگاه دعواست. سال ۱۸۸۱ با جان اچ واتسن، پزشک ارتش که بعد از مجروح شدن در جنگ دوم افغانستان استعفا کرده بود، آشنا و همخانه شد. سال ۱۸۹۱ از آبشار رایشنباخ سقوط کرد، اما ۱۸۹۴ برگشت و گفت این مدت را به عنوان یک جهانگرد نروژی سفر کرده. در ۱۹۰۳ خودش را بازنشسته کرد و به ارتفاعات ساسکس رفت تا در تنهایی ابدی خودش زنبورداری کند. «پرورش زنبور عسل» عنوان یکی از چهار تألیفش هست. پیپکش قهاری است. میتواند تفاوت خاکستر ۱۴۰ نوع تنباکو را از هم تشخیص بدهد. در شیمی، ریاضی، زمینشناسی و حقوق قضایی بریتانیا متبحر است. برای اولین بار در تاریخ آرشیو اثر انگشت جمع کرده. ورزشکار هم هست و در بوکس و شمشیربازی ادعای قهرمانی دارد. در عوض از سیاست، ادبیات، فلسفه و نجوم سر درنمیآورد و برایش فرق ندارد که زمین به دور خورشید بچرخد یا خورشید به دور زمین. واقعاً هم برای آدم تنها چه فرقی دارد این چیزها... یارب نظر تو برنگردد!
@ehsanname
🔻اولین نقاشی از شرلوک هلمز، در اولین چاپ داستان «اتود در قرمزِ لاکی» (۱۸۸۷)
🗓امروز، ۶ ژانویه زادروز یکی از معروفترین شخصیتهای داستانی، یعنی شرلوک هولمز است. برای جشن تولد آقای کارآگاه مطلبی از شماره ۸ هفتهنامه «کرگدن» بخوانید:
bit.ly/2R9d1e5
✍️احسان رضایی: آن که گفته «برگشتن روزگار سهل است، یارب نظر تو برنگردد» معلوم است خودش هیچوقت به زمین سفت نرسیده بوده. البته که نظر لطف حضرت باری، اول و آخر همه امور است، اما برگشتن ورق روزگار هم همچین آسان و بی دردسر نیست. روزگار و زمانه که جای خود دارد، حتی رفیق آدم هم با آدم سر لج بیفتد، پدر صاحب بچه درمیآید. همین شرلوک هلمز که نماد زرنگی و تیزی و فرزی است را ببینید. وضعیتش آن داستانهای اول که هنوز نویسنده با او بر سر مهر و محبت بود با باقی داستانها زمین تا آسمان فرق میکند. خب البته تقصیر خودش هم هست. دکتر کانندویل که از اولش با او کاری نداشت. نشسته بود گوشۀ مطب، داشت برای خودش مریض میدید و نانی میبرد سر سفره زن و بچه. حالا شما خودتان را بگذارید جای کانندویل، پزشک جوانی که از یک طرف به خاطر نبوغ بالایش توانسته در ۲۱سالگی تحصیل طب را تمام کند ولی از آن طرف، مردم عادی به پزشکی اینهمه جوان اعتماد ندارند و مطبش همیشه خلوت است. خب، آن اوایل کانندویل از سر تفنن و در اوقات بیکاری، داستان پلیسی مینوشت و با اسم مستعار چاپ کرد. حقالتحریر هم ظاهراً برخلاف امروز بالا بوده و آقای دکتر تشویق شده که همینطور تند و تند بنویسد و اولین کارآگاه خصوصی تاریخ، جناب شرلوک هولمز را خلق کند. اما این پزشک جوان نابغه حق نداشت بخواهد داستانهای جدید هم بنویسد و در سایر زمینهها طبعآزمایی بکند؟ انصاف داشته باشید. کانندویل ۱۴تا داستان با محوریت هولمز نوشته بود که دید حالا سجادهنشین باوقاری هم نیست، لااقل دکتر حاذقی که هست و اصلاً چه کاری است هی خودش را در قالب دکتر واتسون، مسخرۀ دست شرلوک بکند. پس هولمز را با پرفسور موریارتی سرشاخ کرد و جفتشان را از آبشاری در سوئیس پرت کرد پایین تا خودش را از شر او راحت کند. اما سیل نامهها و اعتراضات به نویسنده آنقدر زیاد بود و کار را به جایی رساند که ملکه اعطای نشان شوالیه یا «سِر» به خاطر مقالات حماسیاش در زمان جنگ بوئرها را منوط و مشروط کرد به زنده کردن شرلوک. عاقبت کانندویل تسلیم شد و از ۱۹۰۱ دوباره آقای کارآگاه را برگرداند و یک توجیهی هم جور کرد که که آن سقوط، صحنهسازی برای فریب اعضای باند موریارتی بوده. از همینجا بود که روزگار برای شرلوک هولمز برگشت. کانندویل که از مخلوقش شکست خورده بود، این بار تا توانست صفات و خلقیات ناجور مثل ویولن زدن در نیمهشب به ناف هولمز بست. شرلوک شد آدم مغرور و گندهدماغی که دیگران را محل نمیداد، به علاوه به او صفت تنهایی را هم اضافه کرد. توی ۴۴تا داستان بعدی، واتسن سر و سامان گرفت، اما شرلوک هولمز همیشه از زنها میترسد. تنها زنی که توانست از او دل ببرد، یک خواننده اپرا بود به نام ایرنه آدلر که بارها به خاطر او توی دردسر افتاد. آدلر توی ۵ داستان حضور دارد و با مرگش در ۱۹۰۳ هولمز تصمیم میگیرد که دیگر کار نکند. گفت «سه غم اومد به جونم هر سه یک بار» و همهاش به خاطر همان که کانندویل با شرلوک سر لج بود. کانندویل شخصیتی آنقدر باهوش خلق کرده که خودش اسیر نبوغ خودش است، دیگران حتی واتسون دوستداشتنی نمیتوانند با سرعت او فکر کنند و او هم نمیتواند خودش را با کس دیگری تطبیق بدهد. برای همین همیشه تنهاست. «اولین کارآگاه خصوصی مشاورهای دنیا» آنطور که کانندویل نقل کرده، در ۶ ژانویه ۱۸۵۴ در روستای مایکرافت در یورکشایر به دنیا آمد. اولین ماجرایش را در زمان دانشجویی حل کرد. اینکه چه رشتهای و در کجا درس خوانده را نمیدانیم و سر تحصیل او در آکسفورد یا کمبریج هنوز بین هولمزشناسها و نیز اهالی این دو دانشگاه دعواست. سال ۱۸۸۱ با جان اچ واتسن، پزشک ارتش که بعد از مجروح شدن در جنگ دوم افغانستان استعفا کرده بود، آشنا و همخانه شد. سال ۱۸۹۱ از آبشار رایشنباخ سقوط کرد، اما ۱۸۹۴ برگشت و گفت این مدت را به عنوان یک جهانگرد نروژی سفر کرده. در ۱۹۰۳ خودش را بازنشسته کرد و به ارتفاعات ساسکس رفت تا در تنهایی ابدی خودش زنبورداری کند. «پرورش زنبور عسل» عنوان یکی از چهار تألیفش هست. پیپکش قهاری است. میتواند تفاوت خاکستر ۱۴۰ نوع تنباکو را از هم تشخیص بدهد. در شیمی، ریاضی، زمینشناسی و حقوق قضایی بریتانیا متبحر است. برای اولین بار در تاریخ آرشیو اثر انگشت جمع کرده. ورزشکار هم هست و در بوکس و شمشیربازی ادعای قهرمانی دارد. در عوض از سیاست، ادبیات، فلسفه و نجوم سر درنمیآورد و برایش فرق ندارد که زمین به دور خورشید بچرخد یا خورشید به دور زمین. واقعاً هم برای آدم تنها چه فرقی دارد این چیزها... یارب نظر تو برنگردد!
@ehsanname
🔻اولین نقاشی از شرلوک هلمز، در اولین چاپ داستان «اتود در قرمزِ لاکی» (۱۸۸۷)
Forwarded from قدحهای نهانی
شرح حال براون.pdf
730 KB
شرح آشنایی با زبان فارسی
دستخط فارسی ادوارد براون
از دفترچه یادداشتهای شخصی او در سفر به ایران
دستخط فارسی ادوارد براون
از دفترچه یادداشتهای شخصی او در سفر به ایران
Forwarded from قدحهای نهانی
متن یادداشت ادوارد براون در شرح با زبان فارسی
چون پدرم مهندس بود و صاحب کارخانههای متعدده در سمت شمال انگلستان، در اوایل عمر خیالی نداشتم به غیر از اینکه مثل او باشم لهذا در سّن پانزده سالگی، ترک تحصیل مقدمات رسمیه مثل زبان لاتین و زبان یونانی کردم و به تحصیل آن علوم که بهکار مهندسی میخورند، مثل علم هندسه و علم کیمیا و جبر و مقابله و غیره، و در آن هنگام محاربه میان روم و روس روی نمود و هر روز با کمال شوق وقایع جنگ را میخواندم در روزنامهها و چون دیدم عثمانیها، با وجود قلت اعداد، بهطور مردانه جنگ نمودند، دلم بر حال آنها سوخت و میل به آنها حاصل نمودم و خواستم زبان آنها را یاد بگیرم.
آخر یک کتاب صرف و نحو عثمانی به دستم افتاد و بنا کردم به خواندن آن، لیکن چون معلمی نداشتم، با وجود سعی و کوشش بسیار، اندکی ترقی کردم، تا آخر با کشیشی آشنا شدم که مدتی در استانبول مانده بود و زبان عثمانی یاد گرفته بود. پیش او درس خواندم، اما چون منزلش از شهر دور بود و بنده هم مشغول درس خود بودم، فرصت نداشتم که بیشتر از یک دفعه هر هفته پیش او بروم.
بعد از مدتی دیدم که برای کسی که عربی و فارسی ندانسته باشد، محال است که زبان تُرکی را خوب یاد بگیرد و از معلّم خود از این دو زبان خبر پرسیدم، خصوصاً از زبان فارسی، به جهت آن که دیدم نسبت به کلمات تُرکی و عربی، کلمات فارسی خیلی موزون و شیرین است، حتّی کسی که آنها را بر زبان آرّد، لذّتی از تلفّظ آنها میبَرَد. مثل اکل لقمهی خوشگوار. معلّم من جواب داد که از این دو زبان کم یاد گرفتهام، امّا اگر میخواهید ببینید که زبان فارسی چه طور است، یک شعری از گلستان شیخ سعدی یادم هست و این شعر مشهور را خواند:
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کسچون تو پرورد و کُشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
از شنیدن این شعر خیلی محظوظ شدم و چون دیدم که زبان فارسی خیلی شیرینتر از زبان تُرکی است، میل داشتم آن را هم یاد بگیرم، امّا آن وقت میسّر نبود. فیالجمله روزبهروز به تحصیل السنهی شرقّیه بیشتر میل کردم و از هندسه ملول گشتم و به خود گفتم اگر مهندس باشم باید همیشه در وطن خود بمانم و نه فرصت تحصیل، نه مجال سیاحتخواهد بود.
آخر حال خود را به پدر عرض کردم، اوّلاً خیلی افسوس خورد و گفت: «چه شده که بعد از اینکه این قدر وقت مشغول درس هندسه بودهاید، حالا میخواهید برگردید و آن را ول کنید؟ آیا نمیدانید که در این ایّام، و خصوصاً در این ولایت ما محال است از برای کسی که در رأی خود ثابت نباشد، ترقّی بکند، بَلکه هر کس باید یک پیشه را اختیار کند و در آن کمال سعی و کوشش را به جا آرّد، واِلّا هرگز کارش از پیش نمیرود و از شرف و اعتبار گذشته، از برای کسی که متردّد و متلوّن باشد، معاش اینجا محال است و دولت و ملّت ما هم چنین اشخاصی را نمیخواهند؟»
جواب دادم که «آن چه میفرمایید درست است، ولی باید هر کس پیشهای اختیار نماید که به آن میل داشته باشد، واِلّا محال است که در آن کماینبغی ابراز همّت و بذلِ جهد بنماید و تا حال طفل بودم و تمیز نداشتم و رأی خود را ندانستم و حالا که فهمیدهام میخواهم پیشهای را اختیار کنم که مانع سفر نباشد.»
پدرم در جواب فرمود:
در دو چیز هر کس حقّ اختیار دارد، یعنی اختیار کردن زوجه و پیشه. لهذا در این امر مختارید. اگر چنانچه یقیناً میدانی که سعادت خودت عبارت از این است که پیشهی دیگری را بگزینید، من هم راضی هستم و حرفی ندارم. پس خوب تأمّل کن و هر پیشهای را که میخواهید، بگزینید تا به هر زودی که ممکن باشد، بنا بکنید به تحصیل آن.
(از کتاب ادوارد براون و ایران، حسن جوادی)
چون پدرم مهندس بود و صاحب کارخانههای متعدده در سمت شمال انگلستان، در اوایل عمر خیالی نداشتم به غیر از اینکه مثل او باشم لهذا در سّن پانزده سالگی، ترک تحصیل مقدمات رسمیه مثل زبان لاتین و زبان یونانی کردم و به تحصیل آن علوم که بهکار مهندسی میخورند، مثل علم هندسه و علم کیمیا و جبر و مقابله و غیره، و در آن هنگام محاربه میان روم و روس روی نمود و هر روز با کمال شوق وقایع جنگ را میخواندم در روزنامهها و چون دیدم عثمانیها، با وجود قلت اعداد، بهطور مردانه جنگ نمودند، دلم بر حال آنها سوخت و میل به آنها حاصل نمودم و خواستم زبان آنها را یاد بگیرم.
آخر یک کتاب صرف و نحو عثمانی به دستم افتاد و بنا کردم به خواندن آن، لیکن چون معلمی نداشتم، با وجود سعی و کوشش بسیار، اندکی ترقی کردم، تا آخر با کشیشی آشنا شدم که مدتی در استانبول مانده بود و زبان عثمانی یاد گرفته بود. پیش او درس خواندم، اما چون منزلش از شهر دور بود و بنده هم مشغول درس خود بودم، فرصت نداشتم که بیشتر از یک دفعه هر هفته پیش او بروم.
بعد از مدتی دیدم که برای کسی که عربی و فارسی ندانسته باشد، محال است که زبان تُرکی را خوب یاد بگیرد و از معلّم خود از این دو زبان خبر پرسیدم، خصوصاً از زبان فارسی، به جهت آن که دیدم نسبت به کلمات تُرکی و عربی، کلمات فارسی خیلی موزون و شیرین است، حتّی کسی که آنها را بر زبان آرّد، لذّتی از تلفّظ آنها میبَرَد. مثل اکل لقمهی خوشگوار. معلّم من جواب داد که از این دو زبان کم یاد گرفتهام، امّا اگر میخواهید ببینید که زبان فارسی چه طور است، یک شعری از گلستان شیخ سعدی یادم هست و این شعر مشهور را خواند:
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کسچون تو پرورد و کُشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
از شنیدن این شعر خیلی محظوظ شدم و چون دیدم که زبان فارسی خیلی شیرینتر از زبان تُرکی است، میل داشتم آن را هم یاد بگیرم، امّا آن وقت میسّر نبود. فیالجمله روزبهروز به تحصیل السنهی شرقّیه بیشتر میل کردم و از هندسه ملول گشتم و به خود گفتم اگر مهندس باشم باید همیشه در وطن خود بمانم و نه فرصت تحصیل، نه مجال سیاحتخواهد بود.
آخر حال خود را به پدر عرض کردم، اوّلاً خیلی افسوس خورد و گفت: «چه شده که بعد از اینکه این قدر وقت مشغول درس هندسه بودهاید، حالا میخواهید برگردید و آن را ول کنید؟ آیا نمیدانید که در این ایّام، و خصوصاً در این ولایت ما محال است از برای کسی که در رأی خود ثابت نباشد، ترقّی بکند، بَلکه هر کس باید یک پیشه را اختیار کند و در آن کمال سعی و کوشش را به جا آرّد، واِلّا هرگز کارش از پیش نمیرود و از شرف و اعتبار گذشته، از برای کسی که متردّد و متلوّن باشد، معاش اینجا محال است و دولت و ملّت ما هم چنین اشخاصی را نمیخواهند؟»
جواب دادم که «آن چه میفرمایید درست است، ولی باید هر کس پیشهای اختیار نماید که به آن میل داشته باشد، واِلّا محال است که در آن کماینبغی ابراز همّت و بذلِ جهد بنماید و تا حال طفل بودم و تمیز نداشتم و رأی خود را ندانستم و حالا که فهمیدهام میخواهم پیشهای را اختیار کنم که مانع سفر نباشد.»
پدرم در جواب فرمود:
در دو چیز هر کس حقّ اختیار دارد، یعنی اختیار کردن زوجه و پیشه. لهذا در این امر مختارید. اگر چنانچه یقیناً میدانی که سعادت خودت عبارت از این است که پیشهی دیگری را بگزینید، من هم راضی هستم و حرفی ندارم. پس خوب تأمّل کن و هر پیشهای را که میخواهید، بگزینید تا به هر زودی که ممکن باشد، بنا بکنید به تحصیل آن.
(از کتاب ادوارد براون و ایران، حسن جوادی)
Forwarded from احساننامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفتهنامه طنز «توفیق»: در کاریکاتور طرح جلد، روحِ تختی به مردم ایران میگوید: «واسه من نمیخواد گریه کنین، واسه خودتون گریه کنین!» (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفتهنامه طنز «توفیق»: شعر روی جلد هم نقدی اجتماعی است: تختی میمیرد «چون دید تفاوتی ندارد/ در این بر و بوم، سرو با بید» (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفتهنامه طنز «توفیق»: شعری در نقد سوءاستفاده از نام تختی که میرسد به اینجا: «حقیقت اینکه اشخاصی چو تختی/ نصیبش گوشهگیری است و سختی» (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفتهنامه طنز «توفیق»: طعنه به امامعلی حبیبی که مشی متفاوتی با تختی داشت و نمایندۀ دوره بیست و یکم مجلس شورای ملی شد (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفتهنامه طنز «توفیق»: اشارۀ ریز به سازمان تربیت بدنیِ وقت و پرویز خسروانی در مرگ مشکوک جهانپهلوان (شماره ۳ بهمن ۱۳۴۶) @ehsanname