📖 شناسنامه، شابک و نوبت چاپ این دو کتاب، یکی است. فقط یکی قیمتش گرانتر شده. ظاهراً ناشر دیده چه کاری است کتاب را به همان قیمت پارسال بفروشد؟ خیلی شیک و تمیز، شناسنامه جدید چاپ کردهاند! @ehsanname
🔹عاموس عوز، داستاننویس منتقد اسرائیلی، یک هفته پیش (۲۸ دسامبر) درگذشت. او به دفاع از حقوق فلسطینیها و تلاش برای صلح شهرت داشت. کورش علیانی نوشته: "او انسانی آگاه، متعهد، تلاشگر و شریف بود که در هیچ مقطعی از زندگیش از دست و پنجه نرم کردن با تناقض «اسرائیلی بودن - انسان ماندن» دست برنداشت." رمان «ناگهان در دل جنگل» او به فارسی ترجمه شده است @ehsanname
🔸اولین ترجمۀ «سفرهای گالیور» (یا به قول مترجم: گولیور) از زبان فرانسه، در عهد مظفرالدین شاه، به تاریخ ربیعالثانی ۱۳۱۹ قمری (مرداد ۱۲۸۰ شمسی) همراه با تصویری از لیلیپوتیها در این چاپ - از اینستاگرام مهدی گنجوی @ehsanname
🕵♂رازهای مردی که نبود
🗓امروز، ۶ ژانویه زادروز یکی از معروفترین شخصیتهای داستانی، یعنی شرلوک هولمز است. برای جشن تولد آقای کارآگاه مطلبی از شماره ۸ هفتهنامه «کرگدن» بخوانید:
bit.ly/2R9d1e5
✍️احسان رضایی: آن که گفته «برگشتن روزگار سهل است، یارب نظر تو برنگردد» معلوم است خودش هیچوقت به زمین سفت نرسیده بوده. البته که نظر لطف حضرت باری، اول و آخر همه امور است، اما برگشتن ورق روزگار هم همچین آسان و بی دردسر نیست. روزگار و زمانه که جای خود دارد، حتی رفیق آدم هم با آدم سر لج بیفتد، پدر صاحب بچه درمیآید. همین شرلوک هلمز که نماد زرنگی و تیزی و فرزی است را ببینید. وضعیتش آن داستانهای اول که هنوز نویسنده با او بر سر مهر و محبت بود با باقی داستانها زمین تا آسمان فرق میکند. خب البته تقصیر خودش هم هست. دکتر کانندویل که از اولش با او کاری نداشت. نشسته بود گوشۀ مطب، داشت برای خودش مریض میدید و نانی میبرد سر سفره زن و بچه. حالا شما خودتان را بگذارید جای کانندویل، پزشک جوانی که از یک طرف به خاطر نبوغ بالایش توانسته در ۲۱سالگی تحصیل طب را تمام کند ولی از آن طرف، مردم عادی به پزشکی اینهمه جوان اعتماد ندارند و مطبش همیشه خلوت است. خب، آن اوایل کانندویل از سر تفنن و در اوقات بیکاری، داستان پلیسی مینوشت و با اسم مستعار چاپ کرد. حقالتحریر هم ظاهراً برخلاف امروز بالا بوده و آقای دکتر تشویق شده که همینطور تند و تند بنویسد و اولین کارآگاه خصوصی تاریخ، جناب شرلوک هولمز را خلق کند. اما این پزشک جوان نابغه حق نداشت بخواهد داستانهای جدید هم بنویسد و در سایر زمینهها طبعآزمایی بکند؟ انصاف داشته باشید. کانندویل ۱۴تا داستان با محوریت هولمز نوشته بود که دید حالا سجادهنشین باوقاری هم نیست، لااقل دکتر حاذقی که هست و اصلاً چه کاری است هی خودش را در قالب دکتر واتسون، مسخرۀ دست شرلوک بکند. پس هولمز را با پرفسور موریارتی سرشاخ کرد و جفتشان را از آبشاری در سوئیس پرت کرد پایین تا خودش را از شر او راحت کند. اما سیل نامهها و اعتراضات به نویسنده آنقدر زیاد بود و کار را به جایی رساند که ملکه اعطای نشان شوالیه یا «سِر» به خاطر مقالات حماسیاش در زمان جنگ بوئرها را منوط و مشروط کرد به زنده کردن شرلوک. عاقبت کانندویل تسلیم شد و از ۱۹۰۱ دوباره آقای کارآگاه را برگرداند و یک توجیهی هم جور کرد که که آن سقوط، صحنهسازی برای فریب اعضای باند موریارتی بوده. از همینجا بود که روزگار برای شرلوک هولمز برگشت. کانندویل که از مخلوقش شکست خورده بود، این بار تا توانست صفات و خلقیات ناجور مثل ویولن زدن در نیمهشب به ناف هولمز بست. شرلوک شد آدم مغرور و گندهدماغی که دیگران را محل نمیداد، به علاوه به او صفت تنهایی را هم اضافه کرد. توی ۴۴تا داستان بعدی، واتسن سر و سامان گرفت، اما شرلوک هولمز همیشه از زنها میترسد. تنها زنی که توانست از او دل ببرد، یک خواننده اپرا بود به نام ایرنه آدلر که بارها به خاطر او توی دردسر افتاد. آدلر توی ۵ داستان حضور دارد و با مرگش در ۱۹۰۳ هولمز تصمیم میگیرد که دیگر کار نکند. گفت «سه غم اومد به جونم هر سه یک بار» و همهاش به خاطر همان که کانندویل با شرلوک سر لج بود. کانندویل شخصیتی آنقدر باهوش خلق کرده که خودش اسیر نبوغ خودش است، دیگران حتی واتسون دوستداشتنی نمیتوانند با سرعت او فکر کنند و او هم نمیتواند خودش را با کس دیگری تطبیق بدهد. برای همین همیشه تنهاست. «اولین کارآگاه خصوصی مشاورهای دنیا» آنطور که کانندویل نقل کرده، در ۶ ژانویه ۱۸۵۴ در روستای مایکرافت در یورکشایر به دنیا آمد. اولین ماجرایش را در زمان دانشجویی حل کرد. اینکه چه رشتهای و در کجا درس خوانده را نمیدانیم و سر تحصیل او در آکسفورد یا کمبریج هنوز بین هولمزشناسها و نیز اهالی این دو دانشگاه دعواست. سال ۱۸۸۱ با جان اچ واتسن، پزشک ارتش که بعد از مجروح شدن در جنگ دوم افغانستان استعفا کرده بود، آشنا و همخانه شد. سال ۱۸۹۱ از آبشار رایشنباخ سقوط کرد، اما ۱۸۹۴ برگشت و گفت این مدت را به عنوان یک جهانگرد نروژی سفر کرده. در ۱۹۰۳ خودش را بازنشسته کرد و به ارتفاعات ساسکس رفت تا در تنهایی ابدی خودش زنبورداری کند. «پرورش زنبور عسل» عنوان یکی از چهار تألیفش هست. پیپکش قهاری است. میتواند تفاوت خاکستر ۱۴۰ نوع تنباکو را از هم تشخیص بدهد. در شیمی، ریاضی، زمینشناسی و حقوق قضایی بریتانیا متبحر است. برای اولین بار در تاریخ آرشیو اثر انگشت جمع کرده. ورزشکار هم هست و در بوکس و شمشیربازی ادعای قهرمانی دارد. در عوض از سیاست، ادبیات، فلسفه و نجوم سر درنمیآورد و برایش فرق ندارد که زمین به دور خورشید بچرخد یا خورشید به دور زمین. واقعاً هم برای آدم تنها چه فرقی دارد این چیزها... یارب نظر تو برنگردد!
@ehsanname
🔻اولین نقاشی از شرلوک هلمز، در اولین چاپ داستان «اتود در قرمزِ لاکی» (۱۸۸۷)
🗓امروز، ۶ ژانویه زادروز یکی از معروفترین شخصیتهای داستانی، یعنی شرلوک هولمز است. برای جشن تولد آقای کارآگاه مطلبی از شماره ۸ هفتهنامه «کرگدن» بخوانید:
bit.ly/2R9d1e5
✍️احسان رضایی: آن که گفته «برگشتن روزگار سهل است، یارب نظر تو برنگردد» معلوم است خودش هیچوقت به زمین سفت نرسیده بوده. البته که نظر لطف حضرت باری، اول و آخر همه امور است، اما برگشتن ورق روزگار هم همچین آسان و بی دردسر نیست. روزگار و زمانه که جای خود دارد، حتی رفیق آدم هم با آدم سر لج بیفتد، پدر صاحب بچه درمیآید. همین شرلوک هلمز که نماد زرنگی و تیزی و فرزی است را ببینید. وضعیتش آن داستانهای اول که هنوز نویسنده با او بر سر مهر و محبت بود با باقی داستانها زمین تا آسمان فرق میکند. خب البته تقصیر خودش هم هست. دکتر کانندویل که از اولش با او کاری نداشت. نشسته بود گوشۀ مطب، داشت برای خودش مریض میدید و نانی میبرد سر سفره زن و بچه. حالا شما خودتان را بگذارید جای کانندویل، پزشک جوانی که از یک طرف به خاطر نبوغ بالایش توانسته در ۲۱سالگی تحصیل طب را تمام کند ولی از آن طرف، مردم عادی به پزشکی اینهمه جوان اعتماد ندارند و مطبش همیشه خلوت است. خب، آن اوایل کانندویل از سر تفنن و در اوقات بیکاری، داستان پلیسی مینوشت و با اسم مستعار چاپ کرد. حقالتحریر هم ظاهراً برخلاف امروز بالا بوده و آقای دکتر تشویق شده که همینطور تند و تند بنویسد و اولین کارآگاه خصوصی تاریخ، جناب شرلوک هولمز را خلق کند. اما این پزشک جوان نابغه حق نداشت بخواهد داستانهای جدید هم بنویسد و در سایر زمینهها طبعآزمایی بکند؟ انصاف داشته باشید. کانندویل ۱۴تا داستان با محوریت هولمز نوشته بود که دید حالا سجادهنشین باوقاری هم نیست، لااقل دکتر حاذقی که هست و اصلاً چه کاری است هی خودش را در قالب دکتر واتسون، مسخرۀ دست شرلوک بکند. پس هولمز را با پرفسور موریارتی سرشاخ کرد و جفتشان را از آبشاری در سوئیس پرت کرد پایین تا خودش را از شر او راحت کند. اما سیل نامهها و اعتراضات به نویسنده آنقدر زیاد بود و کار را به جایی رساند که ملکه اعطای نشان شوالیه یا «سِر» به خاطر مقالات حماسیاش در زمان جنگ بوئرها را منوط و مشروط کرد به زنده کردن شرلوک. عاقبت کانندویل تسلیم شد و از ۱۹۰۱ دوباره آقای کارآگاه را برگرداند و یک توجیهی هم جور کرد که که آن سقوط، صحنهسازی برای فریب اعضای باند موریارتی بوده. از همینجا بود که روزگار برای شرلوک هولمز برگشت. کانندویل که از مخلوقش شکست خورده بود، این بار تا توانست صفات و خلقیات ناجور مثل ویولن زدن در نیمهشب به ناف هولمز بست. شرلوک شد آدم مغرور و گندهدماغی که دیگران را محل نمیداد، به علاوه به او صفت تنهایی را هم اضافه کرد. توی ۴۴تا داستان بعدی، واتسن سر و سامان گرفت، اما شرلوک هولمز همیشه از زنها میترسد. تنها زنی که توانست از او دل ببرد، یک خواننده اپرا بود به نام ایرنه آدلر که بارها به خاطر او توی دردسر افتاد. آدلر توی ۵ داستان حضور دارد و با مرگش در ۱۹۰۳ هولمز تصمیم میگیرد که دیگر کار نکند. گفت «سه غم اومد به جونم هر سه یک بار» و همهاش به خاطر همان که کانندویل با شرلوک سر لج بود. کانندویل شخصیتی آنقدر باهوش خلق کرده که خودش اسیر نبوغ خودش است، دیگران حتی واتسون دوستداشتنی نمیتوانند با سرعت او فکر کنند و او هم نمیتواند خودش را با کس دیگری تطبیق بدهد. برای همین همیشه تنهاست. «اولین کارآگاه خصوصی مشاورهای دنیا» آنطور که کانندویل نقل کرده، در ۶ ژانویه ۱۸۵۴ در روستای مایکرافت در یورکشایر به دنیا آمد. اولین ماجرایش را در زمان دانشجویی حل کرد. اینکه چه رشتهای و در کجا درس خوانده را نمیدانیم و سر تحصیل او در آکسفورد یا کمبریج هنوز بین هولمزشناسها و نیز اهالی این دو دانشگاه دعواست. سال ۱۸۸۱ با جان اچ واتسن، پزشک ارتش که بعد از مجروح شدن در جنگ دوم افغانستان استعفا کرده بود، آشنا و همخانه شد. سال ۱۸۹۱ از آبشار رایشنباخ سقوط کرد، اما ۱۸۹۴ برگشت و گفت این مدت را به عنوان یک جهانگرد نروژی سفر کرده. در ۱۹۰۳ خودش را بازنشسته کرد و به ارتفاعات ساسکس رفت تا در تنهایی ابدی خودش زنبورداری کند. «پرورش زنبور عسل» عنوان یکی از چهار تألیفش هست. پیپکش قهاری است. میتواند تفاوت خاکستر ۱۴۰ نوع تنباکو را از هم تشخیص بدهد. در شیمی، ریاضی، زمینشناسی و حقوق قضایی بریتانیا متبحر است. برای اولین بار در تاریخ آرشیو اثر انگشت جمع کرده. ورزشکار هم هست و در بوکس و شمشیربازی ادعای قهرمانی دارد. در عوض از سیاست، ادبیات، فلسفه و نجوم سر درنمیآورد و برایش فرق ندارد که زمین به دور خورشید بچرخد یا خورشید به دور زمین. واقعاً هم برای آدم تنها چه فرقی دارد این چیزها... یارب نظر تو برنگردد!
@ehsanname
🔻اولین نقاشی از شرلوک هلمز، در اولین چاپ داستان «اتود در قرمزِ لاکی» (۱۸۸۷)
Forwarded from قدحهای نهانی
شرح حال براون.pdf
730 KB
شرح آشنایی با زبان فارسی
دستخط فارسی ادوارد براون
از دفترچه یادداشتهای شخصی او در سفر به ایران
دستخط فارسی ادوارد براون
از دفترچه یادداشتهای شخصی او در سفر به ایران
Forwarded from قدحهای نهانی
متن یادداشت ادوارد براون در شرح با زبان فارسی
چون پدرم مهندس بود و صاحب کارخانههای متعدده در سمت شمال انگلستان، در اوایل عمر خیالی نداشتم به غیر از اینکه مثل او باشم لهذا در سّن پانزده سالگی، ترک تحصیل مقدمات رسمیه مثل زبان لاتین و زبان یونانی کردم و به تحصیل آن علوم که بهکار مهندسی میخورند، مثل علم هندسه و علم کیمیا و جبر و مقابله و غیره، و در آن هنگام محاربه میان روم و روس روی نمود و هر روز با کمال شوق وقایع جنگ را میخواندم در روزنامهها و چون دیدم عثمانیها، با وجود قلت اعداد، بهطور مردانه جنگ نمودند، دلم بر حال آنها سوخت و میل به آنها حاصل نمودم و خواستم زبان آنها را یاد بگیرم.
آخر یک کتاب صرف و نحو عثمانی به دستم افتاد و بنا کردم به خواندن آن، لیکن چون معلمی نداشتم، با وجود سعی و کوشش بسیار، اندکی ترقی کردم، تا آخر با کشیشی آشنا شدم که مدتی در استانبول مانده بود و زبان عثمانی یاد گرفته بود. پیش او درس خواندم، اما چون منزلش از شهر دور بود و بنده هم مشغول درس خود بودم، فرصت نداشتم که بیشتر از یک دفعه هر هفته پیش او بروم.
بعد از مدتی دیدم که برای کسی که عربی و فارسی ندانسته باشد، محال است که زبان تُرکی را خوب یاد بگیرد و از معلّم خود از این دو زبان خبر پرسیدم، خصوصاً از زبان فارسی، به جهت آن که دیدم نسبت به کلمات تُرکی و عربی، کلمات فارسی خیلی موزون و شیرین است، حتّی کسی که آنها را بر زبان آرّد، لذّتی از تلفّظ آنها میبَرَد. مثل اکل لقمهی خوشگوار. معلّم من جواب داد که از این دو زبان کم یاد گرفتهام، امّا اگر میخواهید ببینید که زبان فارسی چه طور است، یک شعری از گلستان شیخ سعدی یادم هست و این شعر مشهور را خواند:
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کسچون تو پرورد و کُشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
از شنیدن این شعر خیلی محظوظ شدم و چون دیدم که زبان فارسی خیلی شیرینتر از زبان تُرکی است، میل داشتم آن را هم یاد بگیرم، امّا آن وقت میسّر نبود. فیالجمله روزبهروز به تحصیل السنهی شرقّیه بیشتر میل کردم و از هندسه ملول گشتم و به خود گفتم اگر مهندس باشم باید همیشه در وطن خود بمانم و نه فرصت تحصیل، نه مجال سیاحتخواهد بود.
آخر حال خود را به پدر عرض کردم، اوّلاً خیلی افسوس خورد و گفت: «چه شده که بعد از اینکه این قدر وقت مشغول درس هندسه بودهاید، حالا میخواهید برگردید و آن را ول کنید؟ آیا نمیدانید که در این ایّام، و خصوصاً در این ولایت ما محال است از برای کسی که در رأی خود ثابت نباشد، ترقّی بکند، بَلکه هر کس باید یک پیشه را اختیار کند و در آن کمال سعی و کوشش را به جا آرّد، واِلّا هرگز کارش از پیش نمیرود و از شرف و اعتبار گذشته، از برای کسی که متردّد و متلوّن باشد، معاش اینجا محال است و دولت و ملّت ما هم چنین اشخاصی را نمیخواهند؟»
جواب دادم که «آن چه میفرمایید درست است، ولی باید هر کس پیشهای اختیار نماید که به آن میل داشته باشد، واِلّا محال است که در آن کماینبغی ابراز همّت و بذلِ جهد بنماید و تا حال طفل بودم و تمیز نداشتم و رأی خود را ندانستم و حالا که فهمیدهام میخواهم پیشهای را اختیار کنم که مانع سفر نباشد.»
پدرم در جواب فرمود:
در دو چیز هر کس حقّ اختیار دارد، یعنی اختیار کردن زوجه و پیشه. لهذا در این امر مختارید. اگر چنانچه یقیناً میدانی که سعادت خودت عبارت از این است که پیشهی دیگری را بگزینید، من هم راضی هستم و حرفی ندارم. پس خوب تأمّل کن و هر پیشهای را که میخواهید، بگزینید تا به هر زودی که ممکن باشد، بنا بکنید به تحصیل آن.
(از کتاب ادوارد براون و ایران، حسن جوادی)
چون پدرم مهندس بود و صاحب کارخانههای متعدده در سمت شمال انگلستان، در اوایل عمر خیالی نداشتم به غیر از اینکه مثل او باشم لهذا در سّن پانزده سالگی، ترک تحصیل مقدمات رسمیه مثل زبان لاتین و زبان یونانی کردم و به تحصیل آن علوم که بهکار مهندسی میخورند، مثل علم هندسه و علم کیمیا و جبر و مقابله و غیره، و در آن هنگام محاربه میان روم و روس روی نمود و هر روز با کمال شوق وقایع جنگ را میخواندم در روزنامهها و چون دیدم عثمانیها، با وجود قلت اعداد، بهطور مردانه جنگ نمودند، دلم بر حال آنها سوخت و میل به آنها حاصل نمودم و خواستم زبان آنها را یاد بگیرم.
آخر یک کتاب صرف و نحو عثمانی به دستم افتاد و بنا کردم به خواندن آن، لیکن چون معلمی نداشتم، با وجود سعی و کوشش بسیار، اندکی ترقی کردم، تا آخر با کشیشی آشنا شدم که مدتی در استانبول مانده بود و زبان عثمانی یاد گرفته بود. پیش او درس خواندم، اما چون منزلش از شهر دور بود و بنده هم مشغول درس خود بودم، فرصت نداشتم که بیشتر از یک دفعه هر هفته پیش او بروم.
بعد از مدتی دیدم که برای کسی که عربی و فارسی ندانسته باشد، محال است که زبان تُرکی را خوب یاد بگیرد و از معلّم خود از این دو زبان خبر پرسیدم، خصوصاً از زبان فارسی، به جهت آن که دیدم نسبت به کلمات تُرکی و عربی، کلمات فارسی خیلی موزون و شیرین است، حتّی کسی که آنها را بر زبان آرّد، لذّتی از تلفّظ آنها میبَرَد. مثل اکل لقمهی خوشگوار. معلّم من جواب داد که از این دو زبان کم یاد گرفتهام، امّا اگر میخواهید ببینید که زبان فارسی چه طور است، یک شعری از گلستان شیخ سعدی یادم هست و این شعر مشهور را خواند:
جهان ای برادر نماند به کس
دل اندر جهان آفرین بند و بس
مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت
که بسیار کسچون تو پرورد و کُشت
چو آهنگ رفتن کند جان پاک
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
از شنیدن این شعر خیلی محظوظ شدم و چون دیدم که زبان فارسی خیلی شیرینتر از زبان تُرکی است، میل داشتم آن را هم یاد بگیرم، امّا آن وقت میسّر نبود. فیالجمله روزبهروز به تحصیل السنهی شرقّیه بیشتر میل کردم و از هندسه ملول گشتم و به خود گفتم اگر مهندس باشم باید همیشه در وطن خود بمانم و نه فرصت تحصیل، نه مجال سیاحتخواهد بود.
آخر حال خود را به پدر عرض کردم، اوّلاً خیلی افسوس خورد و گفت: «چه شده که بعد از اینکه این قدر وقت مشغول درس هندسه بودهاید، حالا میخواهید برگردید و آن را ول کنید؟ آیا نمیدانید که در این ایّام، و خصوصاً در این ولایت ما محال است از برای کسی که در رأی خود ثابت نباشد، ترقّی بکند، بَلکه هر کس باید یک پیشه را اختیار کند و در آن کمال سعی و کوشش را به جا آرّد، واِلّا هرگز کارش از پیش نمیرود و از شرف و اعتبار گذشته، از برای کسی که متردّد و متلوّن باشد، معاش اینجا محال است و دولت و ملّت ما هم چنین اشخاصی را نمیخواهند؟»
جواب دادم که «آن چه میفرمایید درست است، ولی باید هر کس پیشهای اختیار نماید که به آن میل داشته باشد، واِلّا محال است که در آن کماینبغی ابراز همّت و بذلِ جهد بنماید و تا حال طفل بودم و تمیز نداشتم و رأی خود را ندانستم و حالا که فهمیدهام میخواهم پیشهای را اختیار کنم که مانع سفر نباشد.»
پدرم در جواب فرمود:
در دو چیز هر کس حقّ اختیار دارد، یعنی اختیار کردن زوجه و پیشه. لهذا در این امر مختارید. اگر چنانچه یقیناً میدانی که سعادت خودت عبارت از این است که پیشهی دیگری را بگزینید، من هم راضی هستم و حرفی ندارم. پس خوب تأمّل کن و هر پیشهای را که میخواهید، بگزینید تا به هر زودی که ممکن باشد، بنا بکنید به تحصیل آن.
(از کتاب ادوارد براون و ایران، حسن جوادی)
Forwarded from احساننامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفتهنامه طنز «توفیق»: در کاریکاتور طرح جلد، روحِ تختی به مردم ایران میگوید: «واسه من نمیخواد گریه کنین، واسه خودتون گریه کنین!» (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفتهنامه طنز «توفیق»: شعر روی جلد هم نقدی اجتماعی است: تختی میمیرد «چون دید تفاوتی ندارد/ در این بر و بوم، سرو با بید» (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفتهنامه طنز «توفیق»: شعری در نقد سوءاستفاده از نام تختی که میرسد به اینجا: «حقیقت اینکه اشخاصی چو تختی/ نصیبش گوشهگیری است و سختی» (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفتهنامه طنز «توفیق»: طعنه به امامعلی حبیبی که مشی متفاوتی با تختی داشت و نمایندۀ دوره بیست و یکم مجلس شورای ملی شد (شماره ۲۶ دی ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
📌بازتاب مرگ تختی در هفتهنامه طنز «توفیق»: اشارۀ ریز به سازمان تربیت بدنیِ وقت و پرویز خسروانی در مرگ مشکوک جهانپهلوان (شماره ۳ بهمن ۱۳۴۶) @ehsanname
Forwarded from احساننامه
🗞 #احمد_شاملو در «خوشه» جلد سمت راستی را برای تختی زده بود، اما مأموران امنیتی به چاپخانه رفتند و نتیجه کار جلد سمت چپی شد (از مصاحبه آیدا شاملو در کتاب «بام بلند همچراغی» صفحه ۸۸) @ehsanname
Forwarded from ترجمان علوم انسانى
🎯 هنر داستانگویی و آشنایی با ادبیات به پزشک کمک میکند تا برای تبیین بیماری استعارهای را برگزیند که بیشترین کمک را به بیمار میکند. پیش از این نیز فروید گفته بود نوع واژگانی که پزشک انتخاب میکند بر درک و رویارویی افراد با بیماری تأثیر دارد. با این اوصاف کار یک پزشک واقعاً چیست؟ جز اینکه داستان بیمار را تشخیص دهد و بگوید «رنج تو نامی دارد».
🎧 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بشنوید:
tarjomaan.com/sound/9252/
📌 نوشتار این مطلب را اینجا بخوانید:
tarjomaan.com/neveshtar/9062/
🔗 @tarjomaanweb
🎧 ادامۀ مطلب را در لینک زیر بشنوید:
tarjomaan.com/sound/9252/
📌 نوشتار این مطلب را اینجا بخوانید:
tarjomaan.com/neveshtar/9062/
🔗 @tarjomaanweb
🔖اعلانات: محفل شعرخوانی «شاعران رسانه» همراه با تجلیل از استاد فریدون صدیقی و شعرخوانیِ مریم آموسا، ابراهیم اسماعیلی اراضی، علیرضا بندری، علیرضا بهرامی، زهیر توکلی، شهاب دارابیان، ساره دستاران، صادق رحمانی، محمد رمضانی فرخانی، آرش شفاعی، حامد عسکری، مرتضی کاردر، هاشم کرونی، عباس کریمی، حسن گوهرپور، سیدعبدالجواد موسوی، آرش نصیری، سلمان نظافتیزدی، یاسین نمکچیان، مریم نوابینژاد، سیدمحمدجواد هاشمی و حامد یعقوبی. سهشنبه (۱۸ دی)، ساعت ۱۶، تالار رودکی @ehsanname
🔸کار کتابهای افست به مجلس کشید. امروز (۱۸دی) شهاب نادری، نماینده مردم اورامانات، در صحن علنی مجلس از وزیر ارشاد در مورد پدیدۀ چاپ قاچاقی کتابهای پرفروش سوال کرد، از کتابهای جوجو مویز، «چهار اثر از فلورانس اسکاول شین» و «ملت عشق» مثال آورد و به او طعنه زد که باید وزیر فرهنگ افغانستان به دغدغۀ ناشران ما رسیدگی کند! سیدعباس صالحی، وزیر ارشاد جواب داد ظرف دو ماه گذشته یک میلیون جلد کتاب قاچاق کشف و جمع شده، «لایحه مالکیت فکری» را به مجلس داده تا جایگزین قانون قدیمی حمایت از حقوق مصنفین و مولفین (مربوط به ۱۳۴۸) شود، اقتصاد نشر هم پول میخواهد که از ۲.۵درصد کل بودجه برای امور فرهنگی ۱۷.۸درصدش دست وزارت ارشاد است. اما باز هم مجلسیها کوتاه نیامدند و به قانعکننده نبودن جواب وزیر رأی دادند. جالب است. دوبار قبلی که مجلس دهم از جوابهای وزیر ارشاد قانع نشده بود (هر دو در ۱۸مهر) سوالها در مورد نظارت بر محتوای محصولات فرهنگی (بازیهای کامپیوتری و تلویزیونهای دیجیتال) بود @ehsanname
📕 رمان For Whom the Bell Tolls ارنست همینگوی سال ۱۳۳۶ توسط رحیم نامور با عنوان «زنگها برای که به صدا درمیآید؟» و سال ۱۳۹۶ توسط مهدی غبرایی با عنوان «این ناقوس مرگ کیست؟» ترجمه شد، اما نامور ۶ فصل را کامل و بخشهایی از فصلهای دیگر را حذف کردع، طوری که حجم ترجمۀ دوم ۴۰۰صفحه بیشتر است. ساجده سلیمی نوشته علت این تفاوت حجم عجیب، گرایش سیاسی مترجم اول، یعنی رحیم نامور است که عضو حزب توده بود و برای همین فقط بخشهایی را که مربوط به جنگهای پارتیزانهای چپ علیه فاشیستها و دلاوری آنهاست ترجمه کرده است @ehsanname
🔹طرح جلد چاپ جدید «اسفار کاتبان»، رمان معروف و تحسینشدۀ ابوتراب خسروی. این رمان تا پیش از این جمعاً ۶بار چاپ شده بود و ۱۶هزار نسخه از آن فروش رفته. چاپ دوم نشر گمان، در واقع هفتمین نوبت چاپ کتاب است @ehsanname
احساننامه
📊 نمودار مقایسهای انتشار کتابهای تألیف و ترجمه در ۴۰ سال اخیر. یک کارشناس نشر میگوید این نمودار نشان داده میدهد برخی ناشران در کتابسازی خبره شدهاند! @ehsanname
📊 نمودار مقایسهای متوسط تیراژ کتاب در ۴۰ سال اخیر. با یک مقایسه ساده با نمودار تعداد کتابهای منتشرشده در این چهار دهه، معلوم میشود که میانگین تیراژ با تعداد کلی عناوین رابطۀ عکس دارد @ehsanname
bit.ly/2RzyLiL
✍️احسان رضایی: اغلب ما دوست داریم که بیشتر کتاب بخوانیم. در یک تحقیق جدید از ۲۰۰۰ آمریکایی پرسیده بودند چه تصمیمی برای سال جدید (۲۰۱۹) دارند و ۱۷درصد آنها گفته بودند تصمیم دارند که در سال جدید، بیشتر کتاب بخوانند. طبق این تحقیق کتاب خواندن (بعد از رژیم غذایی، بیشتر ورزش کردن، وزن کم کردن، پسانداز بیشتر، یاد گرفتن یک مهارت جدید، ترک سیگار) هفتمین آرزوی آمریکاییها است. اما آیا واقعاً این اتفاق عملی است؟ محققها میگویند ۶۰درصد مردم در ابتدای هر سال برای آینده تصمیم میگیرند، اما فقط ۸درصد در انجام آن موفق هستند.
اما در مورد کتابخوانی، وضع یک مقدار خاصتر هم هست. مثلا در مورد وضعیت کتاب در همان جامعه آمریکا، سال گذشته واشنگتن پست نتایج تحقیقی را منتشر کرد که آمریکاییها در ۲۰۱۷ بهطور متوسط ۳۰درصد کمتر از سال ۲۰۰۴ کتاب میخوانند، چیزی که در همۀ گروههای سنی اتفاق افتاده و در مردان شدیدتر هم هست. مردم آمریکا در سال ۲۰۰۴ بهطور متوسط روزی ۲۳دقیقه کتاب میخواندند که در سال ۲۰۱۷ این عدد به ۱۷دقیقه مطالعه کتاب رسیده. یک بار دیگر، ماجرا را مرور کنیم. آرزوی کتاب خواندن جزو تصمیمات ماست، میزان کتابهای در دسترس و روشهای خواندن هم بیشتر شده است، ولی کمتر میخوانیم. خب، چرا؟
@ehsanname
📚برای جواب به این سؤال، شاید خواندن کتاب «اینترنت با مغز ما چه میکند؟» اثر نیکلاس کار، نویسندۀ آمریکایی حوزۀ تکنولوژی هم بتواند کمک کند. این کتاب که در سال ۲۰۱۱ نامزد جایزه پولیتزر هم بوده، جوابی است که نویسندهاش برای سؤال مشابهی پیدا کرده. او متوجه شده که در سالهای اخیر فقط پاراگراف اول مقالات اینترنتی را میخواند و هایپرلینکها (ارجاعات درون متنی به مقالات دیگر) را نگاه میکند و از خودش پرسیده: چرا اینطوری شده؟ او در کتابش برای پیدا کردن جواب، سراغ فیزیولوژی مغز و سلولهای عصبی رفته و نشان داده که تأثیر اینترنت بر مغز قطعی است. او با نشان دادن تاریخچه تحقیقات و مباحث مطرح دربارۀ موضوعات مشابه، نشان میدهد که نه فقط اینترنت، که هر ابزار دیگری هم میتواند بر روی مغز و نحوۀ تفکر ما تأثیر بگذارد، همانطور که پیدایش الفبا و اختراع چاپ این کار را کرد. کتاب ارجاعات متعددی به آثار و تحقیقات معروف، از «جمهور» و «فایدروس» افلاطون تا فیلم «اودیسه فضایی: ۲۰۰۱» دارد و در فصلی هم به مقایسۀ عملکرد مغز افراد کتابخوان و افرادی که به صورت آنلاین مطالعه میکنند پرداخته.
کتاب «اینترنت با مغز ما چه میکند؟» دو ترجمه به فارسی دارد (یکیشان با عنوان «کمعمقها») که خیلی نمیشود گفت کدامیکی ترجمۀ بهتری دارد. طرح روی جلد این دو ترجمه را ببینید و هر کدام را که گیرتان آمد، بخوانید. برای شناخت بهتر خودمان، به درد میخورد.
✍️احسان رضایی: اغلب ما دوست داریم که بیشتر کتاب بخوانیم. در یک تحقیق جدید از ۲۰۰۰ آمریکایی پرسیده بودند چه تصمیمی برای سال جدید (۲۰۱۹) دارند و ۱۷درصد آنها گفته بودند تصمیم دارند که در سال جدید، بیشتر کتاب بخوانند. طبق این تحقیق کتاب خواندن (بعد از رژیم غذایی، بیشتر ورزش کردن، وزن کم کردن، پسانداز بیشتر، یاد گرفتن یک مهارت جدید، ترک سیگار) هفتمین آرزوی آمریکاییها است. اما آیا واقعاً این اتفاق عملی است؟ محققها میگویند ۶۰درصد مردم در ابتدای هر سال برای آینده تصمیم میگیرند، اما فقط ۸درصد در انجام آن موفق هستند.
اما در مورد کتابخوانی، وضع یک مقدار خاصتر هم هست. مثلا در مورد وضعیت کتاب در همان جامعه آمریکا، سال گذشته واشنگتن پست نتایج تحقیقی را منتشر کرد که آمریکاییها در ۲۰۱۷ بهطور متوسط ۳۰درصد کمتر از سال ۲۰۰۴ کتاب میخوانند، چیزی که در همۀ گروههای سنی اتفاق افتاده و در مردان شدیدتر هم هست. مردم آمریکا در سال ۲۰۰۴ بهطور متوسط روزی ۲۳دقیقه کتاب میخواندند که در سال ۲۰۱۷ این عدد به ۱۷دقیقه مطالعه کتاب رسیده. یک بار دیگر، ماجرا را مرور کنیم. آرزوی کتاب خواندن جزو تصمیمات ماست، میزان کتابهای در دسترس و روشهای خواندن هم بیشتر شده است، ولی کمتر میخوانیم. خب، چرا؟
@ehsanname
📚برای جواب به این سؤال، شاید خواندن کتاب «اینترنت با مغز ما چه میکند؟» اثر نیکلاس کار، نویسندۀ آمریکایی حوزۀ تکنولوژی هم بتواند کمک کند. این کتاب که در سال ۲۰۱۱ نامزد جایزه پولیتزر هم بوده، جوابی است که نویسندهاش برای سؤال مشابهی پیدا کرده. او متوجه شده که در سالهای اخیر فقط پاراگراف اول مقالات اینترنتی را میخواند و هایپرلینکها (ارجاعات درون متنی به مقالات دیگر) را نگاه میکند و از خودش پرسیده: چرا اینطوری شده؟ او در کتابش برای پیدا کردن جواب، سراغ فیزیولوژی مغز و سلولهای عصبی رفته و نشان داده که تأثیر اینترنت بر مغز قطعی است. او با نشان دادن تاریخچه تحقیقات و مباحث مطرح دربارۀ موضوعات مشابه، نشان میدهد که نه فقط اینترنت، که هر ابزار دیگری هم میتواند بر روی مغز و نحوۀ تفکر ما تأثیر بگذارد، همانطور که پیدایش الفبا و اختراع چاپ این کار را کرد. کتاب ارجاعات متعددی به آثار و تحقیقات معروف، از «جمهور» و «فایدروس» افلاطون تا فیلم «اودیسه فضایی: ۲۰۰۱» دارد و در فصلی هم به مقایسۀ عملکرد مغز افراد کتابخوان و افرادی که به صورت آنلاین مطالعه میکنند پرداخته.
کتاب «اینترنت با مغز ما چه میکند؟» دو ترجمه به فارسی دارد (یکیشان با عنوان «کمعمقها») که خیلی نمیشود گفت کدامیکی ترجمۀ بهتری دارد. طرح روی جلد این دو ترجمه را ببینید و هر کدام را که گیرتان آمد، بخوانید. برای شناخت بهتر خودمان، به درد میخورد.
🔹روزنامه «قدس» به مناسبت زادروز محمدکاظم کاظمی، عکس یکِ خودش را به این شاعر مهاجر افغانستانی اختصاص داده. اگر یک مجری تلویزیونی لهجۀ افغانستانی را مسخره میکند، کسانی هم هستند که همزبانی دو ملت را گرامی بدارند. بیش باد! @ehsanname