🔹دو نمونه #تبلیغات_کتاب قدیمی در ماهنامه «نگین» شماره ۴۸ (اردیبهشت ۱۳۴۸) @ehsanname
✍ احسان رضایی: برای ما که همیشه خدا از درس و مدرسه گریزان بودیم، برای ما که کتابهای درسیمان در روز آخر مدرسه در هوا شناور بودند، برای ما که کتابهای محبوب عمرمان را زیر کتاب درسی قایم میکردیم و میخواندیم، بله، برای ما با چنان ذهنیتی حتماً تصور اینکه روزی روزگاری معروفترین کتابهای درسی این سرزمین، نثری داشته به شیرینی شکلات، عجیب است. اما حقیقت دارد.
ادبیات تعلیمی امروز با ادبیات تعلیمی قدیم چندتا فرق تکنیکی دارد. در متون قدیم، بخصوص متون مذهبی و عرفانی، آموزشها اولاً مبتنی بر قصه و تمثیل است، دوم اینکه معمولاً غیرمستقیم و از دل حرفهای به ظاهر بیربط میآید. چیزی که امروزه به آن تأویل یا هرمنوتیک میگوییم، اساس این نوع از آموزشهاست. مثنوی مولانا نمونهای است از اینکه چطور یک معلم واقعی میتواند از دل هر چیزی، درس و بحث خودش را ادامه دهد. یک نمونۀ حیرتانگیز جایی است که مولانا با استفاده از قالب حرفهای بی سروته و به قول ما جفنگیات، آموزش میدهد. در مقدمه داستان «قصه اهل سبا و حماقت ایشان» (دفتر سوم) مولانا از شهری میگوید بس عظیم که در یک پیاله جا میشد، جمعیت ۱۰ شهر در آنجا جمع بودند ولی فقط سه نفر ساکنش بودند. از این سه نفر یکی «بس دوربین و دیده کور»، «آن دگر بس تیزگوش و سخت کر» و سومی هم برهنهای که نگران است دزدان لباسش را بدزدند. این حرفها مطلقاً معنا ندارد، اما مولانا شرحی میدهد که معنای عرفانی پیدا میکنند: آن فرد کر، آرزوهای آدمی است که مرگ دیگران را میشنود اما از مرگ خود غافل است، کور جهل آدمی است که عیب دیگران را میبیند و از دیدن عیوب خود ناتوان است و مرد عور حرص آدمی است که برهنه به دنیا آمده و برهنه میرود، اما همیشه غصه اموالش را دارد.
یکی دیگر از این معلمهای قصهگو، عطار است. کتابهای او همگی، تعلیمی است. یکی از معروفترین نمونههایش: «تذکرة الاولیا». یک نمونه از حکایتهای این کتاب را ببینید: «و گفت: در خانه بودم، در دلم آمد که جنید بر دراست. آن خاطر را نفی کردم. تا سه بار این در خاطرم آمد. بعد از آن بیرون آمدم و جنید را دیدم بر در. گفت: چرا به خاطرِ اول بیرون نیامدی؟» (از فصل مربوط به خیر نسّاج)
اینجا ما با داستانی دربارۀ رفاقت مواجهیم. کسی که اعتنایی به رفیق نمیکند و وقتی به خود میآید که رفیق آزرده شده. این تم آن قدر پررنگ است که حتی اینکه جنید چطور از ما فیالضمیر صاحب حکایت مطلع شده حواسمان را پرت نمیکند. فکر نمیکنیم که اطلاع جنید عارف از این ماجرا، از جنس کشف و کرامات اولیا باشد. بلکه آن هم میتواند در خدمت مضمون اصلی قصه فهیمده شود که این دو نفر آنقدر به هم نزدیک بودهاند که طرف حتی حدس میزده چی توی سر رفیقش است. رفاقتی که به راحتی میشود انواع تعابیر و مصادیق عاشقانه و عارفانه دیگر را از دلش بیرون کشید. کار سختی هم نیست. خودتان حتماً چندتایی را توی خاطرتان دارید. میماند فقط یک نکته که شاید دانستنش کیف قصه را بیشتر کند. توی ادبیات عرفانی ما، جنید نماد عقل است (در نفحات الانس آمده که «اگر عقل مردی بودی، در صورت جنید بودی») در مقابلش هم شبلی است که نماد صوفیان شوریده و مجنون است. بعداً این دو نقش را بوعلیسینا و منصور حلاج به عهده گرفتند. (از حافظ است: «حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید/ از بوعلی نپرسند امثال این مسایل») اینجا اما وضع عاشق بیچاره آنقدر خراب است که حتی جنید عاقل هم به او اعتراض میکند...
@ehsanname
📌بخشی از یک یادداشت قدیمی از «همشهری جوان» شماره ۴۱۸ (مرداد ۹۲). ۲۵ فروردین، به نام عطار، معلم بزرگ است
ادبیات تعلیمی امروز با ادبیات تعلیمی قدیم چندتا فرق تکنیکی دارد. در متون قدیم، بخصوص متون مذهبی و عرفانی، آموزشها اولاً مبتنی بر قصه و تمثیل است، دوم اینکه معمولاً غیرمستقیم و از دل حرفهای به ظاهر بیربط میآید. چیزی که امروزه به آن تأویل یا هرمنوتیک میگوییم، اساس این نوع از آموزشهاست. مثنوی مولانا نمونهای است از اینکه چطور یک معلم واقعی میتواند از دل هر چیزی، درس و بحث خودش را ادامه دهد. یک نمونۀ حیرتانگیز جایی است که مولانا با استفاده از قالب حرفهای بی سروته و به قول ما جفنگیات، آموزش میدهد. در مقدمه داستان «قصه اهل سبا و حماقت ایشان» (دفتر سوم) مولانا از شهری میگوید بس عظیم که در یک پیاله جا میشد، جمعیت ۱۰ شهر در آنجا جمع بودند ولی فقط سه نفر ساکنش بودند. از این سه نفر یکی «بس دوربین و دیده کور»، «آن دگر بس تیزگوش و سخت کر» و سومی هم برهنهای که نگران است دزدان لباسش را بدزدند. این حرفها مطلقاً معنا ندارد، اما مولانا شرحی میدهد که معنای عرفانی پیدا میکنند: آن فرد کر، آرزوهای آدمی است که مرگ دیگران را میشنود اما از مرگ خود غافل است، کور جهل آدمی است که عیب دیگران را میبیند و از دیدن عیوب خود ناتوان است و مرد عور حرص آدمی است که برهنه به دنیا آمده و برهنه میرود، اما همیشه غصه اموالش را دارد.
یکی دیگر از این معلمهای قصهگو، عطار است. کتابهای او همگی، تعلیمی است. یکی از معروفترین نمونههایش: «تذکرة الاولیا». یک نمونه از حکایتهای این کتاب را ببینید: «و گفت: در خانه بودم، در دلم آمد که جنید بر دراست. آن خاطر را نفی کردم. تا سه بار این در خاطرم آمد. بعد از آن بیرون آمدم و جنید را دیدم بر در. گفت: چرا به خاطرِ اول بیرون نیامدی؟» (از فصل مربوط به خیر نسّاج)
اینجا ما با داستانی دربارۀ رفاقت مواجهیم. کسی که اعتنایی به رفیق نمیکند و وقتی به خود میآید که رفیق آزرده شده. این تم آن قدر پررنگ است که حتی اینکه جنید چطور از ما فیالضمیر صاحب حکایت مطلع شده حواسمان را پرت نمیکند. فکر نمیکنیم که اطلاع جنید عارف از این ماجرا، از جنس کشف و کرامات اولیا باشد. بلکه آن هم میتواند در خدمت مضمون اصلی قصه فهیمده شود که این دو نفر آنقدر به هم نزدیک بودهاند که طرف حتی حدس میزده چی توی سر رفیقش است. رفاقتی که به راحتی میشود انواع تعابیر و مصادیق عاشقانه و عارفانه دیگر را از دلش بیرون کشید. کار سختی هم نیست. خودتان حتماً چندتایی را توی خاطرتان دارید. میماند فقط یک نکته که شاید دانستنش کیف قصه را بیشتر کند. توی ادبیات عرفانی ما، جنید نماد عقل است (در نفحات الانس آمده که «اگر عقل مردی بودی، در صورت جنید بودی») در مقابلش هم شبلی است که نماد صوفیان شوریده و مجنون است. بعداً این دو نقش را بوعلیسینا و منصور حلاج به عهده گرفتند. (از حافظ است: «حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید/ از بوعلی نپرسند امثال این مسایل») اینجا اما وضع عاشق بیچاره آنقدر خراب است که حتی جنید عاقل هم به او اعتراض میکند...
@ehsanname
📌بخشی از یک یادداشت قدیمی از «همشهری جوان» شماره ۴۱۸ (مرداد ۹۲). ۲۵ فروردین، به نام عطار، معلم بزرگ است
🔺شورای شهر تهران امروز تصویب کرد: تغییر نام خیابان فلامک (شمالی و جنوبی) در شهرک غرب به نام استاد محمدرضا شجریان؛ تغییر نام کوچههایی در حد فاصل خیابان کلاهدور (دولت) و بزرگراه صدر به نام #مهدی_اخوان_ثالث، هوشنگ ابتهاج #سایه، #حسین_منزوی، #فروغ_فرخزاد، #سیمین_بهبهانی، #فریدون_مشیری و باقی شاعران معاصر؛ و تغییر نام خیابانهایی به نام اساتید بازیگری (انتظامی، نصیریان، رشیدی، کشاورز)، علی حاتمی و استاد غلامحسین امیرخانی خوشنویس – از توئیتر حسین نقاشی، عضو شورای شهر @ehsanname
🔸دیشب و بعد از آتشسوزی کلیسای جامع نتردام پاریس، لغت Quasimodo در توئیتر ترند شد. کوزیمودو، اسم شخصیت اول رمان «گوژپشت نوتردام» اثر ویکتور هوگو است که در برجهای این کلیسا زندگی میکرد. چند نمونه از طرحهای مرتبط با کوزیمودو را میبینید @ehsanname
📖کمک کتاب به سیلزدهها
@ehsanname
در روزهای اخیر، نویسندگان هم مثل سایر اقشار به یاری هموطنان سیلزده رفتهاند. مثلاً کتابفروشیهای کتابستان رضوی (در قم) و نشر اسم (📍آدرس کتابفروشی جدید: خیابان ولیعصر، نرسیده به میدان ونک، روبروی ایستگاه پل همت) هر کدام فروش کی روز خودشان را برای کمک به سلزدهها اختصاص دادند. وحید یامینپور و انتشارات کتاب جمکران، اعلام کردند سهم خود از فروش دو چاپ کتاب «نخل و نارنج» (دربارۀ شیخ مرتضی انصاری) را به سیلزدگان خوزستان اهدا میکنند. فردا عصر (پنجشنبه ۲۹فروردین) گروه نویسندگان داور لاکپشت پرنده در خانۀ وارطان (میدان فلسطین) جمع میشوند تا کتابهایی که فروخته میشود را به کودکان سیلزده برسانند. جمعه عصر هم در نشر چشمه کورش (اتوبان ستاری، مجتمع کورش) جشن امضای آثار عادل فردوسیپور به نفع سیلزدگان برپسات. آنهایی که بعد از تعطیلی «نود» دلشان برای عادل تنگ شده، میتوانند در این برنامه ببینندش.
@ehsanname
در روزهای اخیر، نویسندگان هم مثل سایر اقشار به یاری هموطنان سیلزده رفتهاند. مثلاً کتابفروشیهای کتابستان رضوی (در قم) و نشر اسم (📍آدرس کتابفروشی جدید: خیابان ولیعصر، نرسیده به میدان ونک، روبروی ایستگاه پل همت) هر کدام فروش کی روز خودشان را برای کمک به سلزدهها اختصاص دادند. وحید یامینپور و انتشارات کتاب جمکران، اعلام کردند سهم خود از فروش دو چاپ کتاب «نخل و نارنج» (دربارۀ شیخ مرتضی انصاری) را به سیلزدگان خوزستان اهدا میکنند. فردا عصر (پنجشنبه ۲۹فروردین) گروه نویسندگان داور لاکپشت پرنده در خانۀ وارطان (میدان فلسطین) جمع میشوند تا کتابهایی که فروخته میشود را به کودکان سیلزده برسانند. جمعه عصر هم در نشر چشمه کورش (اتوبان ستاری، مجتمع کورش) جشن امضای آثار عادل فردوسیپور به نفع سیلزدگان برپسات. آنهایی که بعد از تعطیلی «نود» دلشان برای عادل تنگ شده، میتوانند در این برنامه ببینندش.
🔸پوستر نمایشگاه کتاب امسال با طراحی حمیدرضا بیدقی. نمایشگاه کتاب یک هفته دیگر شروع میشود @ehsanname
❗️جلد شماره جدید «همشهری جوان» است با تیم جدید. طراحی عجیب جلد به کنار، آن رنگ آمیزی لوگو چی هست؟ خواستند پرچم بسازند؟ خب این 🇨🇮 که پرچم ساحل عاج است! @ehsanname
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔺اگر از جلدهای جدید «همشهری جوان» متعجب هستید، حرفهای محمدرضا دوستمحمدی در برنامه تلویزیونی «نقطه» (شبکه ۴، ۲۶ فروردین) را تماشا کنید و ببینید که فرآیند ایدهپردازی، اجرا و طراحی جلد در «همشهری جوان» قدیم چطور بوده که به نمونهای در کار مطبوعاتی تبدیل شد @ehsanname
📊 یککم آمار
@ehsanname
فکر میکنید در کشورمان چند ناشر داریم؟ و این ناشرها سالی چند عنوان کتاب منتشر میکنند؟امروز دکتر محسن جوادی، معاون فرهنگی وزارت ارشاد و رئیس نمایشگاه کتاب امسال در یک نشست خبری گفت که امسال ۲۳۹۸ ناشر در نمایشگاه کتاب حاضر هستند. نکتهاش اینجاست که برای شرکت یک انتشاراتی در نمایشگاه شرط و شروطی هست که فقط ناشران فعال بیایند؛ اینطوری که ناشران عمومی و دانشگاهی باید ظرف ۴سال اخیر ۴۰ کتاب منتشر کرده باشند و ناشران کودکی که ۴۵ کتاب داشته باشند میتوانند ثبتنام کنند؛ از این تعداد کتاب هم حداقل ۱۵تایش باید چاپ اول باشد. حالا خودتان حساب و کتاب کنید: ۲۳۹۸ ناشر، در ۴ سال اخیر حداقل ۱۵ عنوان کتاب چاپ اول داشتهاند. یعنی ۳۵هزار و ۹۷۰عنوان در چهار سال، میکند سالی ۸۹۹۲ عنوان که با احتساب ناشرهایی که شرکت نمیکنند و مؤلفهایی که خودشان کتابشان را چاپ میکنند، میشود بگوییم هر سال حدود ۹هزار عنوان کتاب جدید به بازار اضافه میشود. همین عدد، که گاهی به آن افتخار هم میشود، یکی از مشکلات نشر ماست. جایی که کتابهای خوب و خواندنی در میان انبوه عناوین فرصت کافی برای دیده، خوانده و نقد شدن پیدا نمیکنند.
@ehsanname
فکر میکنید در کشورمان چند ناشر داریم؟ و این ناشرها سالی چند عنوان کتاب منتشر میکنند؟امروز دکتر محسن جوادی، معاون فرهنگی وزارت ارشاد و رئیس نمایشگاه کتاب امسال در یک نشست خبری گفت که امسال ۲۳۹۸ ناشر در نمایشگاه کتاب حاضر هستند. نکتهاش اینجاست که برای شرکت یک انتشاراتی در نمایشگاه شرط و شروطی هست که فقط ناشران فعال بیایند؛ اینطوری که ناشران عمومی و دانشگاهی باید ظرف ۴سال اخیر ۴۰ کتاب منتشر کرده باشند و ناشران کودکی که ۴۵ کتاب داشته باشند میتوانند ثبتنام کنند؛ از این تعداد کتاب هم حداقل ۱۵تایش باید چاپ اول باشد. حالا خودتان حساب و کتاب کنید: ۲۳۹۸ ناشر، در ۴ سال اخیر حداقل ۱۵ عنوان کتاب چاپ اول داشتهاند. یعنی ۳۵هزار و ۹۷۰عنوان در چهار سال، میکند سالی ۸۹۹۲ عنوان که با احتساب ناشرهایی که شرکت نمیکنند و مؤلفهایی که خودشان کتابشان را چاپ میکنند، میشود بگوییم هر سال حدود ۹هزار عنوان کتاب جدید به بازار اضافه میشود. همین عدد، که گاهی به آن افتخار هم میشود، یکی از مشکلات نشر ماست. جایی که کتابهای خوب و خواندنی در میان انبوه عناوین فرصت کافی برای دیده، خوانده و نقد شدن پیدا نمیکنند.
🔹عادل طالبی: در حال تنظیم گزارشات نمایشگاه کتاب هستم. متوجه شدم فردی ۱۱۲۰ عنوان کتاب تالیف کرده!!! بله!!! ۱۱۲۰ عنوان!
از تست زیستشناسی بگیر تا علوم باغبانی و ادبیات و معماری و حسابداری و کامپیوتر و حقوق!
مجموع صفحات کتابهایش هم ۷۱۹۶۳ صفحه است! بله!!! بله!!!! ۷۱هزار صفحه!
https://twitter.com/AdelTalebi/status/1118561842110951424
🔸در خصوصی پرسیده بودید نام این پهلوانِ مؤلف که طی ۴ سال اخیر ۱۱۲۰ عنوان کتاب با ۷۱۶۹۳ صفحه تالیف کرده کیست؟
در عمومی عرض میکنم: اسم طرف م. س. از موسسه ص. م. است! به این روی قبله. به همین سوی چراغ!
رتبه دوم با ۹۶۵ عنوان هم ه. س. باز هم از موسسه ص. م. است! [ظاهراً برادر هستند]
https://twitter.com/AdelTalebi/status/1118571158696185856
از تست زیستشناسی بگیر تا علوم باغبانی و ادبیات و معماری و حسابداری و کامپیوتر و حقوق!
مجموع صفحات کتابهایش هم ۷۱۹۶۳ صفحه است! بله!!! بله!!!! ۷۱هزار صفحه!
https://twitter.com/AdelTalebi/status/1118561842110951424
🔸در خصوصی پرسیده بودید نام این پهلوانِ مؤلف که طی ۴ سال اخیر ۱۱۲۰ عنوان کتاب با ۷۱۶۹۳ صفحه تالیف کرده کیست؟
در عمومی عرض میکنم: اسم طرف م. س. از موسسه ص. م. است! به این روی قبله. به همین سوی چراغ!
رتبه دوم با ۹۶۵ عنوان هم ه. س. باز هم از موسسه ص. م. است! [ظاهراً برادر هستند]
https://twitter.com/AdelTalebi/status/1118571158696185856
Forwarded from کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران
قبل از این که تهران «دار الخلافه» باشد و به این نام نامیده شود، عنوان زیبایی داشته و آن «بلدة الاحسان» بوده است.
@historylibrary
@historylibrary
🔹آپدیت جدید کتابخوان کیندل، نوشتن راست به چپ (rtl) و فونت فارسی را پشتیبانی میکند. قبلاً برای خواندن متون فارسی باید چند ترفند روی این کتابخوانها اعمال میشد، اما حالا و با این آپدیت جدید، مشکل حل شده؛ اتفاقی مهم برای طرفداران کتاب الکترونیکی (ebook). عکس از توئیتر خشایار دانش @ehsanname
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❓چرا باید به کتابفروشی برویم؟ وقتی میشود به سادگی از طریق اینترنت به محتوای دلخواه دسترسی پیدا کرد، چرا باید زحمت رفتن به کتابفروشی را به خودمان بدهیم؟
@ehsanname
✅ پاسخ احسان رضایی به این سوال (در مسابقه تلویزیونی «فاز»، شبکه دو، ۳ بهمن ۹۶) که به نظرم برای نمایشگاه کتاب هم صادق است
@ehsanname
✅ پاسخ احسان رضایی به این سوال (در مسابقه تلویزیونی «فاز»، شبکه دو، ۳ بهمن ۹۶) که به نظرم برای نمایشگاه کتاب هم صادق است
🔸این داستان در لزوم توجه به وصیت درگذشتگان است: فرانتس کافکا قبل از جوانمرگی در ۱۹۲۴ چند نوشتهاش را به دوست و ناشرش، ماکس بُرود، سپرد و خواست اگر مُرد آنها را بسوزاند، اما بُرود به وصیت کافکا محل نگذاشت و بعضی از این نوشتهها مثل داستان معروف «محاکمه» را منتشر کرد. دستنویسهای کافکا بعد از مرگ ماکس بُرود در ۱۹۶۸ به منشیاش، اِستر هوف رسید. هوف هم برخلاف وصیت بُرود، نوشتههای کافکا را به هیچ دانشگاهی نداد و اغلب آنها را فروخت. هوف هم در ۲۰۰۸ مرد و باقیماندۀ دستنویسها به دو دخترش رسید. این دفعه که وصیتی برای عمل نکردن نبود، کتابخانه ملی اسرائیلی مدعی این دستنویسها شد. خلاصه فعلاً با حکم یک دادگاه سوئیسی قرار شده این دستنویسها باز شود، دیده شود، بلکه ببینند اثر گمشدهای از کافکا داخلش هست یا نه؟ تفصیلش را در آسوشیتدپرس بخوانید. تصویر هم نمونۀ دستخط کافکا و متن «محاکمه» است. @ehsanname
🔹 روز گذشته در مراسمی که گروه لاکپشت پرنده برای جمعآوری کمک به سیلزدگان برگزار کرد، علاوه بر کتابهای اهدایی ناشران و نویسندگان، ۳۵ میلیون و ۵۰۰ هزار تومان هم کتاب فروخته شد تا مجموع این کتابها به بچههای مناطق سیلزده اهدا شود
@lakposhtparandeh
@ehsanname
@lakposhtparandeh
@ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔹 امروز جشن امضای کتابهای عادل فردوسیپور به نفع سیلزدگان برگزار شد. این صف طولانی در مجتمع کورش، حاضرین در برنامه خرید کتابهای عادل با این نیت خیر است
@cinemadaily
@ehsanname
@cinemadaily
@ehsanname
احساننامه
پنج تصویر از انتظار اندیشه مهدویت و انتظار کشیدن برای رسیدن امام آخرین که به ظلم و ستم پایان بدهد، همواره یکی از اندیشههای اصلی شیعیان و حتی اهل تسنن بوده است. انتظاری که در مواقع بروز بلاهای بزرگ تشدید هم میشده. این انتظار که باعث ایجاد انگیزه برای از سر…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
✅«معجم البلدان» و «آثار البلاد و اخبار العباد» نوشتهاند که شیعیان کاشان در قرن هفتم، هر صبح جمعه اسبی را زین کرده به بیرون از دروازۀ شهر میبردند و انتظار ظهور میکشیدند. تاریخ «حبیب السیر» و تاریخ «روضة الصفا» هم از اجرای همین برنامه در زمان دولت سربداران در سبزوار خبر دادهاند. این تصویر در سریال «سربداران» (محمدعلی نجفی، ۱۳۶۲) بازسازی شده. جایی که شیخ حسن جوری (امین تارخ) و شاگردش، عزیزالدین مجدّی (بهروز بقایی) در حال هجرت از باشتین هستند و جماعتی را میبینند که با پرچم و طبل و نقاره و اسبی سفید ظاهر میشوند و آهنگی مینوازند که موسیقی تیتراژ خود سریال (کار فرهاد فخرالدینی) است. تماشای این صحنه در روز عید نیمه شعبان، لطف دیگری دارد. با متنی که کیوان رهگذار نوشته و بنا به روایتی، محمود دولتآبادی دیالوگهای آن را بازنویسی کرده است. @ehsanname
🗓 اول اردیبهشت، روز بزرگداشتِ استاد سخن سعدی است. تصویر خیالی از سعدی را در یک نسخه خطی از «سبحة الابرار» جامی (در موزۀ اسمیتسونین، واشنگتن) میبینید. حکایت عارفی که دید فرشتگان به دیدار سعدی میروند @ehsanname
Asheghgan bidel
Saye
🎧«شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد» غزل سعدی با صدای هوشنگ ابتهاج #سایه و موسیقی فریدون شهبازیان، از آلبوم «سعدی» (کانون پرورش فکری، ۱۳۵۲) @ehsanname
Shabe Asheghgan bidel
Aydin Aghdashloo
🎧«شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد» غزل سعدی با صدای آیدین آغداشلو، و موسیقی پیمان سلطانی، از آلبوم «وَشتَن» (۱۳۹۵) @ehsanname
🔹چرا باید سعدی خواند؟
✍️احسان رضایی: گفت فصل بهار و هوای خوش و آواز پرندهها و غزل سعدی، آدم عاشق نشود دور از جان شما خر است! توی این هوا هیچ متنی به اندازۀ سخن سعدی کیف نمیدهد. بیخود نیست که روز اول اردیبهشت را به نام سعدی کردهاند. سعدی هم مثل بهار، اهل عاشقی و جوانی بوده و هزار ماشاءالله دستش هم آنقدر پر بوده که خودش به خودش هی تذکر میداده که «عشق محمد بس است و آل محمد». این عشق را سعدی بیشتر از هر جای دیگری در دل غزلهایش ریخته. غزلهایی که برخلاف عاشقانههای سوزناک حافظ، سرشار از شور و شوق و حرکت است. کافی است خودتان یک کلیات یا گزیدهاش را دست بگیرید و همینطوری سر کتاب باز کنید و شروع کنید به خواندن.
فقط باید یادتان باشد که شرط لذت بردن از شعر، توجه به کلیت آن است. یعنی اینکه اگر سر یکی دوتا لغت گیر کردید، نباید فکر کنید که دیگر تمام شد و نمیشود ارتباط گرفت. نباید فکر کنید که باید پا شد و رفت کتاب لغت به دست برگشت. نباید فکر کنید که معنی یک لغت، مهمتر از تصویر کلی است. شعر، یک هنر است و مثل هر هنر دیگری، هدف اصلیاش ایجاد حال خوش، یا دقیقترش را بخواهیم بگوییم، حال متفاوت است. همانطور که ما وقتی یک فیلم زبان اصلی میبینیم، نمایش فیلم را برای آن یکی دو کلمهای که معنایش را نمیفهمیم متوقف نمیکنیم، اینجا هم باید اجازه بدهید قرار گرفتن در حال و هوای کلی اثر، ندانستن معنای آن چند لغت را جبران کند. به جایش باید دل بدهیم به جریان شعر و موسیقی شگفتانگیزی که سعدی دارد و کلمات را طوری به کار میگیرد که انگار خمیر بازی باشند. شاید هیچ شاعر و سخنور دیگری اینهمه از زبان فارسی استفادههای گوناگون نکرده باشد که سعدی. او عاشقانه دارد، پند و نصیحت دارد، قصیده و مدح گفته، مرثیه سروده، موعظه کرده، حتی بین خودمان باشد در هزلیات و جوکهای سه نقطهدار هم تفننّی کرده. برای همین، حداقل فایدۀ سعدی خواندن همین است که نکات و امکانات و ریزهکاریهای ویژه زبان فارسی را که فکر میکنیم بلد هستیم، بهتر میفهمیم. در قدیم رسم بود که به بچهها در مکتبخانه «بوستان» و «گلستان» یاد میدادند. کسی هم نمیگفت اینها برای کودک سنگین است و از این حرفهای جدید. حالا کاری نداریم. به هر دلیلی، ارتباط ما با متون کهن در آموزش رسمی کمرنگ شده است و فقط از ما معنی لغات را میخواهند. اما واقعیت این است که در شعر سعدی، چنین لغات مهجوری هم بسیار کم است.
همین الان یک غزل را به صورت تصادفی انتخاب کردم. غزل معروفی است: «یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم/ زآن دو لب شیرینت صد شور برانگیزم...» توی همین غزل، دو سه تا لغت سخت بیشتر نیست. آن هم فقط در یک بیت: «سیمِ دل مسکینم در خاک درت گم شد/ خاک سر هر کویی بی فایده میبیزم». «سیم دل من گم شد» یعنی سکۀ نقرهای دل من گم شد. (سکۀ سیمی در برابر سکه زر یعنی طلایی بوده و پول خرد معنی میدهد، اینطوری شاعر دارد شکستهنفسی میکند.) فعل «خاک بیختن» هم به معنای الک کردن خاک است، که در شعرهای کوزهایِ خیام زیاد استفاده شده.
عوضش غزل سعدی پر است از تصویر. انگار که یک فیلم سینمایی اپیزودیک باشد. سکانس اول، یعنی بیت اول، کات میخورد به زمان حال و مردی در بستر دراز کشیده که این پهلو آن پهلو میشود و با خودش میگوید میروم بهش میگویم «گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر» اینطوری میفهمیم که آن تصویر شاد بیت اول، صرفاً تخیلات مرد بوده. سکانس بعدی بیت چهارم (همان سیمِ دل و خاک در) است. طرف چیزی را گم کرده و هی دارد توی کوچه و بین خاک و خل دنبالش میگردد. سکانس بعدی، صحنۀ رسوایی طرف است و اینکه همۀ شهر ماجرا را فهمیدهاند و برایش سر به تأسف تکان میدهند (در شهر به رسوایی دشمن به دَفَم برزد). برمیگردیم به خیالات او که خودش را با مجنون صحراگرد و فرهاد سنگتراش مقایسه میکند تا لابد به خودش قوت قلب هم بدهد. بعد یک گفتگو بین عاشق و معشوق را شاهدیم که دختره دارد نصیحتش میکند (گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز). دوباره برمیگردیم به صحنۀ مرد تنها و طرف همینطور هی با خودش حرف میزند و خاطراتش را به یاد میآورد تا صحنه تاریک میشود. حتی در اینجا مهارتهایی بیشتر از سینما خرج شده. مثلاً در تکبیت مقایسه با عشاق نامدار: «مجنونِ رخِ لیلی چون قیس بنیعامر/ فرهادِ لبِ شیرین چون خسرو پرویزم» با رندی فرهاد را تشنۀ «لب شیرین» توصیف کرده و روایت جدیدی از افسانه به دست داده. یعنی قصۀ اصلی اینطوری گسترش پیدا کرده که فرهاد و خسرو از حرف زدن شیرین خوششان میآمده. بعد با آن «چون»ی که قبل از اسم خسرو گذاشته، سعدی حق را به خسرو داده و فرهاد را خرمگس معرکه دانسته. همۀ اینها هم فقط با ۶ کلمه در یک مصرع. گفت قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن.
📌این مطلب قبلاً در هفتهنامه «کرگدن» شماره ۸۲ منتشر شده
✍️احسان رضایی: گفت فصل بهار و هوای خوش و آواز پرندهها و غزل سعدی، آدم عاشق نشود دور از جان شما خر است! توی این هوا هیچ متنی به اندازۀ سخن سعدی کیف نمیدهد. بیخود نیست که روز اول اردیبهشت را به نام سعدی کردهاند. سعدی هم مثل بهار، اهل عاشقی و جوانی بوده و هزار ماشاءالله دستش هم آنقدر پر بوده که خودش به خودش هی تذکر میداده که «عشق محمد بس است و آل محمد». این عشق را سعدی بیشتر از هر جای دیگری در دل غزلهایش ریخته. غزلهایی که برخلاف عاشقانههای سوزناک حافظ، سرشار از شور و شوق و حرکت است. کافی است خودتان یک کلیات یا گزیدهاش را دست بگیرید و همینطوری سر کتاب باز کنید و شروع کنید به خواندن.
فقط باید یادتان باشد که شرط لذت بردن از شعر، توجه به کلیت آن است. یعنی اینکه اگر سر یکی دوتا لغت گیر کردید، نباید فکر کنید که دیگر تمام شد و نمیشود ارتباط گرفت. نباید فکر کنید که باید پا شد و رفت کتاب لغت به دست برگشت. نباید فکر کنید که معنی یک لغت، مهمتر از تصویر کلی است. شعر، یک هنر است و مثل هر هنر دیگری، هدف اصلیاش ایجاد حال خوش، یا دقیقترش را بخواهیم بگوییم، حال متفاوت است. همانطور که ما وقتی یک فیلم زبان اصلی میبینیم، نمایش فیلم را برای آن یکی دو کلمهای که معنایش را نمیفهمیم متوقف نمیکنیم، اینجا هم باید اجازه بدهید قرار گرفتن در حال و هوای کلی اثر، ندانستن معنای آن چند لغت را جبران کند. به جایش باید دل بدهیم به جریان شعر و موسیقی شگفتانگیزی که سعدی دارد و کلمات را طوری به کار میگیرد که انگار خمیر بازی باشند. شاید هیچ شاعر و سخنور دیگری اینهمه از زبان فارسی استفادههای گوناگون نکرده باشد که سعدی. او عاشقانه دارد، پند و نصیحت دارد، قصیده و مدح گفته، مرثیه سروده، موعظه کرده، حتی بین خودمان باشد در هزلیات و جوکهای سه نقطهدار هم تفننّی کرده. برای همین، حداقل فایدۀ سعدی خواندن همین است که نکات و امکانات و ریزهکاریهای ویژه زبان فارسی را که فکر میکنیم بلد هستیم، بهتر میفهمیم. در قدیم رسم بود که به بچهها در مکتبخانه «بوستان» و «گلستان» یاد میدادند. کسی هم نمیگفت اینها برای کودک سنگین است و از این حرفهای جدید. حالا کاری نداریم. به هر دلیلی، ارتباط ما با متون کهن در آموزش رسمی کمرنگ شده است و فقط از ما معنی لغات را میخواهند. اما واقعیت این است که در شعر سعدی، چنین لغات مهجوری هم بسیار کم است.
همین الان یک غزل را به صورت تصادفی انتخاب کردم. غزل معروفی است: «یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم/ زآن دو لب شیرینت صد شور برانگیزم...» توی همین غزل، دو سه تا لغت سخت بیشتر نیست. آن هم فقط در یک بیت: «سیمِ دل مسکینم در خاک درت گم شد/ خاک سر هر کویی بی فایده میبیزم». «سیم دل من گم شد» یعنی سکۀ نقرهای دل من گم شد. (سکۀ سیمی در برابر سکه زر یعنی طلایی بوده و پول خرد معنی میدهد، اینطوری شاعر دارد شکستهنفسی میکند.) فعل «خاک بیختن» هم به معنای الک کردن خاک است، که در شعرهای کوزهایِ خیام زیاد استفاده شده.
عوضش غزل سعدی پر است از تصویر. انگار که یک فیلم سینمایی اپیزودیک باشد. سکانس اول، یعنی بیت اول، کات میخورد به زمان حال و مردی در بستر دراز کشیده که این پهلو آن پهلو میشود و با خودش میگوید میروم بهش میگویم «گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر» اینطوری میفهمیم که آن تصویر شاد بیت اول، صرفاً تخیلات مرد بوده. سکانس بعدی بیت چهارم (همان سیمِ دل و خاک در) است. طرف چیزی را گم کرده و هی دارد توی کوچه و بین خاک و خل دنبالش میگردد. سکانس بعدی، صحنۀ رسوایی طرف است و اینکه همۀ شهر ماجرا را فهمیدهاند و برایش سر به تأسف تکان میدهند (در شهر به رسوایی دشمن به دَفَم برزد). برمیگردیم به خیالات او که خودش را با مجنون صحراگرد و فرهاد سنگتراش مقایسه میکند تا لابد به خودش قوت قلب هم بدهد. بعد یک گفتگو بین عاشق و معشوق را شاهدیم که دختره دارد نصیحتش میکند (گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز). دوباره برمیگردیم به صحنۀ مرد تنها و طرف همینطور هی با خودش حرف میزند و خاطراتش را به یاد میآورد تا صحنه تاریک میشود. حتی در اینجا مهارتهایی بیشتر از سینما خرج شده. مثلاً در تکبیت مقایسه با عشاق نامدار: «مجنونِ رخِ لیلی چون قیس بنیعامر/ فرهادِ لبِ شیرین چون خسرو پرویزم» با رندی فرهاد را تشنۀ «لب شیرین» توصیف کرده و روایت جدیدی از افسانه به دست داده. یعنی قصۀ اصلی اینطوری گسترش پیدا کرده که فرهاد و خسرو از حرف زدن شیرین خوششان میآمده. بعد با آن «چون»ی که قبل از اسم خسرو گذاشته، سعدی حق را به خسرو داده و فرهاد را خرمگس معرکه دانسته. همۀ اینها هم فقط با ۶ کلمه در یک مصرع. گفت قیامت میکنی سعدی بدین شیرین سخن گفتن.
📌این مطلب قبلاً در هفتهنامه «کرگدن» شماره ۸۲ منتشر شده