➖محمود علمی، بنیانگذار انتشارات جاویدان روز چهارشنبه (۱۴ خرداد) درگذشت. او یکی از اعضای خاندان علمی بود که همگی در کار چاپ و نشر هستند. جد این خاندان، میرزا علی اکبرخان، زمان ناصرالدین شاه در خوانسار کتابفروشی داشت و پسر او محمداسماعیل علمی، در تهران از سال ۱۳۱۰ چاپخانه علمی را به راه میاندازد. پنج پسر و نوههای محمداسماعیل علمی، از آن زمان در کار نشر هستند و حدود ۴۰ انتشارات را اداره میکنند. عبدالرحیم جعغری، بنیانگذار امیرکبیر هم داماد این خاندان است. محمود علمی (متولد ۱۳۰۴) شاعر بود و با نام مستعار «م.درویش» دیوانهای شاعران زیادی را تصحیح و حاشیهنویسی و منتشر کرد. او انتشارات جاویدان را از ۱۳۴۰ تاسیس کرد. نشری که در دو دهه بعدی، آثار چهرههای معروفی نظیر جلال آلاحمد، علیمحمد افغانی، ابوالقاسم انجوی شیرازی، محمدابراهیم باستانی پاریزی، ابوالقاسم پاینده، محمدعلی جمالزاده، صادق چوبک، علی دشتی، اسماعیل رائین، عبدالحسین زرینکوب، بزرگ علوی و ... را منتشر کرد.
محمود علمی در یک مصاحبه خاطراتش از کار نشر را تعریف کرده بود که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید:
🔹مرحوم مهدی الهی قمشهای پیشنهاد چاپ قرآنی را که به گفته او سلیس و روان هم ترجمه کرده بود به چاپخانه ما داد و ما هم آن را چاپ کردیم. او حق تالیف برای چاپ قرآن نمیگرفت زیرا معتقد بود این کار را برای ثواب آن انجام داده است.
🔸ما برای چاپ کتاب «بینوایان» با آقای حسینقلی مستعان، مترجم این کتاب قرارداد دائم امضا کردیم اما بعدها انتشارات امیرکبیر با او قراردادی بست و بینوایان را منتشر کرد. ما به دلیل این کار از انتشارات امیرکبیر شکایت کردیم. بعد از رفتن پرونده به دادگاه، قاضی به من و عبدالرحیم جعفری متذکر شد که شما ناشر هستید و باید اختلافات دیگران را حل کنید. ما هم برای رفع این مشکل به اتفاق جعفری و مستعان به کانون نویسندگان رفتیم و مترجم با صرف نظر از گرفتن حق تالیف از انتشارات ما، به این مشکل خاتمه داد.
🔹قرارداد با صادق چوبک برای هر دوره تمدید میشد و او بر این مسأله تاکید داشت اما کسانی هم مانند مرحوم دشتی هیچ وقت قراردادی را امضا نمیکرد و اهمیتی به آن نمیداد.
🔸کتاب «شکست سکوت» از کارو را که چاپ کردیم از اداره ساواک آمدند و من را برای پارهای از توضیحات بردند. در آنجا برخورد بدی با من نداشتند اما کتاب را جمعآوری کردند و اجازه چاپ مجدد آن را با داشتن مجوز از ما گرفتند.
🔹بیشترین تیراژ کتابی که چاپ کردیم، «فرهنگ عمید» بود که در پنج هزار نسخه منتشر کردیم.
@ehsanname
محمود علمی در یک مصاحبه خاطراتش از کار نشر را تعریف کرده بود که بخشهایی از آن را در ادامه میخوانید:
🔹مرحوم مهدی الهی قمشهای پیشنهاد چاپ قرآنی را که به گفته او سلیس و روان هم ترجمه کرده بود به چاپخانه ما داد و ما هم آن را چاپ کردیم. او حق تالیف برای چاپ قرآن نمیگرفت زیرا معتقد بود این کار را برای ثواب آن انجام داده است.
🔸ما برای چاپ کتاب «بینوایان» با آقای حسینقلی مستعان، مترجم این کتاب قرارداد دائم امضا کردیم اما بعدها انتشارات امیرکبیر با او قراردادی بست و بینوایان را منتشر کرد. ما به دلیل این کار از انتشارات امیرکبیر شکایت کردیم. بعد از رفتن پرونده به دادگاه، قاضی به من و عبدالرحیم جعفری متذکر شد که شما ناشر هستید و باید اختلافات دیگران را حل کنید. ما هم برای رفع این مشکل به اتفاق جعفری و مستعان به کانون نویسندگان رفتیم و مترجم با صرف نظر از گرفتن حق تالیف از انتشارات ما، به این مشکل خاتمه داد.
🔹قرارداد با صادق چوبک برای هر دوره تمدید میشد و او بر این مسأله تاکید داشت اما کسانی هم مانند مرحوم دشتی هیچ وقت قراردادی را امضا نمیکرد و اهمیتی به آن نمیداد.
🔸کتاب «شکست سکوت» از کارو را که چاپ کردیم از اداره ساواک آمدند و من را برای پارهای از توضیحات بردند. در آنجا برخورد بدی با من نداشتند اما کتاب را جمعآوری کردند و اجازه چاپ مجدد آن را با داشتن مجوز از ما گرفتند.
🔹بیشترین تیراژ کتابی که چاپ کردیم، «فرهنگ عمید» بود که در پنج هزار نسخه منتشر کردیم.
@ehsanname
Hooshang Golshiri - sher Nima
🔸 در سالگرد درگذشت هوشنگ گلشیری (۱۶ خرداد) صدای او را بشنوید که شعر نیما را در شب ششم از شبهای شعر گوته، مهر ۱۳۵۶ میخواند @ehsanname
Naame 21
Nader Ebrahimi
🎧 در سالگرد درگذشت نادر ابراهیمی (۱۶ خرداد) صدای او را بشنوید که نامه ۲۱ از کتاب «چهل نامه کوتاه به همسرم» را میخواند @ehsanname
احساننامه
مجسمه گفتگو در میدان بتهوون، شهر وایمار، محل زندگی گوته. وسط دو صندلی غزل حافظ به خط نستعلیق حک شده «عمری است تا به راه غمت رو نهادهایم...» و دو طرف صندلیها، شعرهایی از گوته به آلمانی @ehsanname
🔺گیاهی هست به اسم کُهَندار یا گینکو (Ginkgo biloba) که علاوه بر خواص درمانی، به «درخت گوته» هم معروف است. علت این اشتهار، شعری است که گوته برای این گیاه سروده و برگ گینکو را نماد دوستی توصیف کرده. این شعر در «زلیخا نامه» (بخشی از «دیوان شرقی-غربی» او) آمده. فروردین ۱۳۹۲ شهردار وایمار و هیئت همراه، زادگاه گوته، به نشانۀ عشق و ارادت گوته به خواجه حافظ نهالی از گینکو آوردند و در حافظیه کاشتند... خودتان بقیه داستان را حدس بزنید. ایبنا نوشته خبری از گینکو نیست و «گویا درخت گینگو خشک شده است»! @ehsanname
داستان های نجف دریابندری.pdf
523.3 KB
🗒زندهیاد نجف دریابندری به چندین هنر آراسته بود و علاوه بر فعالیتهای دیگر در حوزۀ ترجمه و طنز و جستارنویسی و... داستان کوتاه هم دارد. از او دو داستان «مرغ پاکوتاه» در مجلهٔ آرش، شمارهٔ ۳ (اردیبهشت ۴۱) و «عنکبوت زرد» در مجلهٔ آرش، شمارۀ اول از دورهٔ دوم (تیر ۴۲) منتشر شده است. هر دو داستان را در فایل بالا بخوانید @ehsanname
Forwarded from احساننامه
🔹ذبیحالله منصوری، مترجم معروف، به پیشگویی علاقه داشت و از جمله زمان مرگ خودش را حدس زده بود. در این مصاحبه، که آبان ۱۳۵۲ انجام شده، میگوید ۴سال دیگر. منصوری عاقبت در ۱۹ خرداد ۱۳۶۵ درگذشت @ehsanname
📚چرا باید کلاسیکها را خواند؟
✍️احسان رضایی: ماه خرداد هم به نیمه رسید و با وضعیتی که امسال پیش آمده امتحانات هم تق و لق است و توی این روزهای بلند و تبدار، چی میچسبد بهتر و بیشتر از کتاب؟ تازه موج دوم کرونا هم آمده و خودمان هم نخواهیم به اجبار سلامتی باید در خانه بمانیم و همینجوری وقت اضافه است که داریم. یک پیشنهاد خیلی خوب برای چنین وضعیتی، خواندن کتابهای ادبی کهن و کلاسیک است. احتمالا! اولین سوالی که بعد از این پیشنهاد توی ذهنتان میآید، چیزی نظیر اینهاست که: با این همه کتاب خوب جدی و امروزی چه نیازی به خواندن کتابهای قدیمی است؟ چرا باید برویم سراغ متنهایی که چیز زیادی از آنها نمیفهمیم؟ یا اینکه مطالب این کتابها هر چقدر هم که خوب باشد، کهنه است و به درد امروز نمیخورد. و انواع و اقسام ایرادهای بنیاسرائیلی دیگری که میشود همینطور تا آخر ادامهشان داد. اما آیا واقعا اینطور است؟
🔸اولا اینطور نیست که کتابهای قدیمی، مطالبشان هم قدیمی و به درد نخور باشد. حتی در علوم عملی مثل پزشکی هم سر زدن به سنت قدما بیفایده نیست، چه برسد به آثاری که در حوزه علوم انسانی و ادبی نوشته شده که عملا مفهوم کهنه شدن در موردشان هیچ معنایی ندارد. قدیمیترین متون به جا مانده از بشر، الواح گلی سومریها هستند به خط میخی. توی یکی از این الواح که متعلق به ۵۰۰ سال قبل میلاد (یعنی ۲۵ قرن قبل) است میخوانیم که شاگرد مدرسهای برای اینکه دیر رفتنش را توجیه بکند، از غذای مادرش مقداری هم برای معلمش برمیدارد و به قول امروزیها سبیل این استاد خط میخی را چرب میکند. میبینید؟ بشر بعد از ۲۵ قرن هیچ فرقی نکرده است!
🔹سال ۱۹۹۴ دولت فرانسه میخواست زبان فارسی را از بین زبانهایی که در مدارس این کشور به عنوان زبان دوم تدریس میشود حذف کند. طبیعی است که ایرانیان مقیم این کشور شلوغش کردند و نگذاشتند این اتفاق بیافتد. اما میدانید استدلال آنها برای متقاعد کردن طرف چی بود؟ این که ما ایرانیها برخلاف بقیه کشورها که نمیتوانند آثار مربوط به ۵ قرن قبلشان را هم بخوانند (مثلا انگلیسی زمان شکسپیر با انگلیسی امروز خیلی فرق دارد) به راحتی میتوانیم اثر ۱۰ قرن قبل فردوسی را بخوانیم و بفهمیم. یکی دیگر از فواید خواندن متون کهن رسیدن به همین اعتماد به نفس است.
🔸«... و چون امیر مسعود از هرات قصد بلخ کرد، علی رایض، حسنک را به بند میبرد و استخفاف میکرد ...» این جمله برای «تاریخ بیهقی» و ما همان ماجرای معروف «بر دار کردن حسنک» است. از همین یک جمله چی میشود یاد بگیریم؟ اینکه به جای عبارت تابلو و ضایع «فحش دادن» (که به محض به کار بردنش، بزرگترها دعوایمان میکنند) میشود از «استخفاف کردن» هم استفاده کرد. (کاربرد در جمله: «بچهها بیایید استخفافش کنیم!») یکی دیگر از فواید خواندن متون کهن، وسیع کردن دایره لغات ماست.
🔹حالا این حکایت معروف سعدی را به یاد بیاورید که یک شب توی جزیره کیش بازرگانی را میبیند که ۱۵۰ شتر بار داشت و «همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین... سعدیا! سفری دیگر در پیش است، اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشهای بنشینم. گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و بُرد یمانی به پارس و...» و خلاصه «ازین ماخولیا چندان فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند» و نوبت سعدی که رسید، این را برایش خواند: «آن شنیدستی که در اقصای غور/ بارسالاری بیفتاد از ستور؟/ گفت: چشم تنگ دنیادوست را/ یا قناعت پر کند یا خاک گور!» طبیعتاً از این حکایت میفهمیم که سعدی اعصاب نداشته و اگر کسی پرچانگی میکرده، حالش را میگرفته. اما بجز این چی؟ جواب درست این است: خیلی چیزها. ما توی این حکایت کوتاه، هم جاده ابریشم را میبینیم، هم اقتصاد قرن هشتم هجری را، فهرست صادراتی هر کشور را، .... میبینید؟ یکی دیگر از فواید خواندن متون کهن، دانستن نکاتی از تاریخ اجتماعی است که در هیچ کتابی نمیشود پیدا کرد. مثلاً از این حکایت میفهمیم که زمان سعدی، پدرهای ما توی ظروف چینی غذا میخوردهاند.
🔸و بالاخره اینکه، با خواندن متون کهن میشود لذت خواندن قصۀ خوب را هم به خودمان هدیه میکنیم. درست است که در متون کهن فارسی، بعضی قواعد امروزی داستاننویسی رعایت نمیشود و مثلاً همه کاراکترهای داستان با لحن واحدی با هم دیالوگ میکنند، اما در عوض این داستانها از لحاظ تم داستانی بسیار غنی هستند. خودتان بروید و ستایشهایی که اغلب بزرگان داستان قرن بیستم از «هزار و یک شب» کردهاند را بخوانید تا از حسرت نخواندنش، کار دست خودتان بدهید! /اعتماد
@ehsanname
✍️احسان رضایی: ماه خرداد هم به نیمه رسید و با وضعیتی که امسال پیش آمده امتحانات هم تق و لق است و توی این روزهای بلند و تبدار، چی میچسبد بهتر و بیشتر از کتاب؟ تازه موج دوم کرونا هم آمده و خودمان هم نخواهیم به اجبار سلامتی باید در خانه بمانیم و همینجوری وقت اضافه است که داریم. یک پیشنهاد خیلی خوب برای چنین وضعیتی، خواندن کتابهای ادبی کهن و کلاسیک است. احتمالا! اولین سوالی که بعد از این پیشنهاد توی ذهنتان میآید، چیزی نظیر اینهاست که: با این همه کتاب خوب جدی و امروزی چه نیازی به خواندن کتابهای قدیمی است؟ چرا باید برویم سراغ متنهایی که چیز زیادی از آنها نمیفهمیم؟ یا اینکه مطالب این کتابها هر چقدر هم که خوب باشد، کهنه است و به درد امروز نمیخورد. و انواع و اقسام ایرادهای بنیاسرائیلی دیگری که میشود همینطور تا آخر ادامهشان داد. اما آیا واقعا اینطور است؟
🔸اولا اینطور نیست که کتابهای قدیمی، مطالبشان هم قدیمی و به درد نخور باشد. حتی در علوم عملی مثل پزشکی هم سر زدن به سنت قدما بیفایده نیست، چه برسد به آثاری که در حوزه علوم انسانی و ادبی نوشته شده که عملا مفهوم کهنه شدن در موردشان هیچ معنایی ندارد. قدیمیترین متون به جا مانده از بشر، الواح گلی سومریها هستند به خط میخی. توی یکی از این الواح که متعلق به ۵۰۰ سال قبل میلاد (یعنی ۲۵ قرن قبل) است میخوانیم که شاگرد مدرسهای برای اینکه دیر رفتنش را توجیه بکند، از غذای مادرش مقداری هم برای معلمش برمیدارد و به قول امروزیها سبیل این استاد خط میخی را چرب میکند. میبینید؟ بشر بعد از ۲۵ قرن هیچ فرقی نکرده است!
🔹سال ۱۹۹۴ دولت فرانسه میخواست زبان فارسی را از بین زبانهایی که در مدارس این کشور به عنوان زبان دوم تدریس میشود حذف کند. طبیعی است که ایرانیان مقیم این کشور شلوغش کردند و نگذاشتند این اتفاق بیافتد. اما میدانید استدلال آنها برای متقاعد کردن طرف چی بود؟ این که ما ایرانیها برخلاف بقیه کشورها که نمیتوانند آثار مربوط به ۵ قرن قبلشان را هم بخوانند (مثلا انگلیسی زمان شکسپیر با انگلیسی امروز خیلی فرق دارد) به راحتی میتوانیم اثر ۱۰ قرن قبل فردوسی را بخوانیم و بفهمیم. یکی دیگر از فواید خواندن متون کهن رسیدن به همین اعتماد به نفس است.
🔸«... و چون امیر مسعود از هرات قصد بلخ کرد، علی رایض، حسنک را به بند میبرد و استخفاف میکرد ...» این جمله برای «تاریخ بیهقی» و ما همان ماجرای معروف «بر دار کردن حسنک» است. از همین یک جمله چی میشود یاد بگیریم؟ اینکه به جای عبارت تابلو و ضایع «فحش دادن» (که به محض به کار بردنش، بزرگترها دعوایمان میکنند) میشود از «استخفاف کردن» هم استفاده کرد. (کاربرد در جمله: «بچهها بیایید استخفافش کنیم!») یکی دیگر از فواید خواندن متون کهن، وسیع کردن دایره لغات ماست.
🔹حالا این حکایت معروف سعدی را به یاد بیاورید که یک شب توی جزیره کیش بازرگانی را میبیند که ۱۵۰ شتر بار داشت و «همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین... سعدیا! سفری دیگر در پیش است، اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشهای بنشینم. گفتم: آن کدام سفر است؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و بُرد یمانی به پارس و...» و خلاصه «ازین ماخولیا چندان فروگفت که بیش طاقت گفتنش نماند» و نوبت سعدی که رسید، این را برایش خواند: «آن شنیدستی که در اقصای غور/ بارسالاری بیفتاد از ستور؟/ گفت: چشم تنگ دنیادوست را/ یا قناعت پر کند یا خاک گور!» طبیعتاً از این حکایت میفهمیم که سعدی اعصاب نداشته و اگر کسی پرچانگی میکرده، حالش را میگرفته. اما بجز این چی؟ جواب درست این است: خیلی چیزها. ما توی این حکایت کوتاه، هم جاده ابریشم را میبینیم، هم اقتصاد قرن هشتم هجری را، فهرست صادراتی هر کشور را، .... میبینید؟ یکی دیگر از فواید خواندن متون کهن، دانستن نکاتی از تاریخ اجتماعی است که در هیچ کتابی نمیشود پیدا کرد. مثلاً از این حکایت میفهمیم که زمان سعدی، پدرهای ما توی ظروف چینی غذا میخوردهاند.
🔸و بالاخره اینکه، با خواندن متون کهن میشود لذت خواندن قصۀ خوب را هم به خودمان هدیه میکنیم. درست است که در متون کهن فارسی، بعضی قواعد امروزی داستاننویسی رعایت نمیشود و مثلاً همه کاراکترهای داستان با لحن واحدی با هم دیالوگ میکنند، اما در عوض این داستانها از لحاظ تم داستانی بسیار غنی هستند. خودتان بروید و ستایشهایی که اغلب بزرگان داستان قرن بیستم از «هزار و یک شب» کردهاند را بخوانید تا از حسرت نخواندنش، کار دست خودتان بدهید! /اعتماد
@ehsanname
🗞چارلز دیکنز ۹ ژوئن ۱۸۷۰ درگذشت؛ درست ۱۵۰ سال پیش. آن موقع ۵۸ساله بود و علت مرگش را پزشکان سکته مغزی تشخیص دادند. هرچند از قبل مشکلات سلامتی مثل لنگش پیشروندۀ پای چپ و ناتوانی در خواندن حروف سمت چپ کاغذ داشت. جزئیات خبر را در صفحۀ اول «نیویورک تایمز» ببینید @ehsanname
👨👩👦👦معروفترین شخصیتهای مخلوق چارلز دیکنز
احسان رضایی: چارلز دیکنز استاد شخصیتپردازی است. او انبوهی از شخصیتهای فقیر، یتیم و بدعاقبتی را که انگار هیچ کدامشان یک وعده غذای سیر نخورده بودند به دنیای ادبیات اضافه کرد. جالیش اینجاست که دیکنز معمولاً شخصیتهای اول بیخاصیت و منفعل خلق میکرد و شخصیتهای فرعی فوقالعاده. او حدود هزار شخصیت مختلف در رمانهایش خلق کرده که خیلیهایشان را همه میشناسیم و بارها از تلویزیون به تماشایشان نشستهایم. اینها معروفترین مخلوقات ذهن آقای دیکنز طبق نظرسنجیها هستند:
@ehsanname
🔟 آقای کِراچِت (رمان «سرود کریسمس»)
منشی فقیر اما خوشقلب اسکروچ، که پسر کوچکش تیم، معلول است و قرار است اگر فقر آنها ادامه پیدا کند سال دیگر بمیرد، اما اسکروچ متحول میشود و او دیگر نمیمیرد و به خوبی و خوشی سالهای سال.
9️⃣ نل کوچولو (رمان «عتیقهفروشی قدیمی»)
در روزگاری که اینترنت نبود، مردم در بندرهای دنیا جمع میشدند تا از ملوانهای کشتیهایی که از انگلیس میآمدند بپرسند نل زنده است؟ آخر دیکنز این داستانِ پرآب چشم را به شکل پاورقی در روزنامه منتشر میکرد.
8️⃣ الیور توئیست (رمان «الیور توئیست»)
«آقا، لطفا!، من باز هم میخوام.» این جمله الیور با کاسه خالی غذایش که آن را جلو آورده، یکی از معروفترین دیالوگهای دنیای ادبیات است. الیور توئیست یتیم و فقیر و مریض هم یکی از دوستداشتنیترین پسربچههای دنیا.
7️⃣ استِلا (رمان «آرزوهای بزرگ»)
دختری که خانم هاویشام او را برای شکستن قلب مردها تربیت کرده است و پیپ در آرزوی وصالش دربهدر و آواره است و اولش هم دیکنز این دوتا را به هم نرساند، اما سردبیر روزنامهای که پاورقی در آن چاپ میشد، او را مجبور به پایان خوش کرد.
6️⃣ فاگین (رمان «الیور توئیست»)
روباه پیر و مکاری که در خیابانهای تاریک لندن به شکار طعمههایش، یعنی بچهها میرود تا بتواند از طریق آنها سکهای به دست بیاورد و بعد اصل بودن آن سکه را با دندانهای زرد و خرابش امتحان کند.
5️⃣ آقای کیلپ (رمان «عتیقهفروشی قدیمی»)
همان آدم بدجنسی که همراه دستیارش، نل و پدربزرگ را دنبال میکند. یکی از بهترین توصیفهای دیکنز در ترسیم یک شخصیت طمعکار، آوردن این خصوصیت برای کیلپ است که تخممرغ را با پوستش میبلعد.
4️⃣ آقای ویکفیلد (رمان «دیوید کاپرفیلد»)
وکیل چاق و خوشقلبی که به دیوید کاپرفیلد (که دیکنز میگفت شبیهترین آدم به خودش است) پناه داد، اما دیوید به جای ازدواج با دختر او اگنس، رفت و دورا را گرفت و آقای ویکفیلد را هم با هِیپ حقهباز تنها گذاشت.
3️⃣ خانم هاویشام (رمان «آرزوهای بزرگ»)
اصلاح میکنم: دوشیزه هاویشام. یک ملکه یخی و سنگدل که هنوز لباس عروسیاش را عوض نکرده، ساعتها را در ۲۰ دقیقه به ۹ نگه داشته و به نور اجازه ورود به خانه را نمیدهد تا گذشت زمان را نفهمد و یادش نیاید که عاشق جفاکار چه رذلی بود.
2️⃣ داجرِ هنرمند (رمان «الیور توئیست»)
او همان پسربچهای است که فاگین از او میخواهد جیببری را به الیور یاد بدهد. داجر شاهزادۀ یتیمها و بچههای خیابانی است، پیتر پنی که از سایر بچههای یتیم تا پای جان حمایت میکند.
1️⃣ ابنِرز اسکروچ (رمان «سرود کریسمس»)
رباخواری که خون مردم را در شیشه کرده، هرچی هم توی شیشه جا نشده را روی زمین میریخت، اما وقتی روح سه کریسمس گذشته و حال و آینده سراغش میآیند به خودش میآید و میرود آن بالای فهرست معروفترین شخصیتهای داستانی تاریخ، جایی کنار هملت و دون کیشوت.
@ehsanname
🔻تابلوی «رویای دیکنز» اثر یکی از معاصران دیکنز، آقای نویسنده با شخصیتهای توی سرش
احسان رضایی: چارلز دیکنز استاد شخصیتپردازی است. او انبوهی از شخصیتهای فقیر، یتیم و بدعاقبتی را که انگار هیچ کدامشان یک وعده غذای سیر نخورده بودند به دنیای ادبیات اضافه کرد. جالیش اینجاست که دیکنز معمولاً شخصیتهای اول بیخاصیت و منفعل خلق میکرد و شخصیتهای فرعی فوقالعاده. او حدود هزار شخصیت مختلف در رمانهایش خلق کرده که خیلیهایشان را همه میشناسیم و بارها از تلویزیون به تماشایشان نشستهایم. اینها معروفترین مخلوقات ذهن آقای دیکنز طبق نظرسنجیها هستند:
@ehsanname
🔟 آقای کِراچِت (رمان «سرود کریسمس»)
منشی فقیر اما خوشقلب اسکروچ، که پسر کوچکش تیم، معلول است و قرار است اگر فقر آنها ادامه پیدا کند سال دیگر بمیرد، اما اسکروچ متحول میشود و او دیگر نمیمیرد و به خوبی و خوشی سالهای سال.
9️⃣ نل کوچولو (رمان «عتیقهفروشی قدیمی»)
در روزگاری که اینترنت نبود، مردم در بندرهای دنیا جمع میشدند تا از ملوانهای کشتیهایی که از انگلیس میآمدند بپرسند نل زنده است؟ آخر دیکنز این داستانِ پرآب چشم را به شکل پاورقی در روزنامه منتشر میکرد.
8️⃣ الیور توئیست (رمان «الیور توئیست»)
«آقا، لطفا!، من باز هم میخوام.» این جمله الیور با کاسه خالی غذایش که آن را جلو آورده، یکی از معروفترین دیالوگهای دنیای ادبیات است. الیور توئیست یتیم و فقیر و مریض هم یکی از دوستداشتنیترین پسربچههای دنیا.
7️⃣ استِلا (رمان «آرزوهای بزرگ»)
دختری که خانم هاویشام او را برای شکستن قلب مردها تربیت کرده است و پیپ در آرزوی وصالش دربهدر و آواره است و اولش هم دیکنز این دوتا را به هم نرساند، اما سردبیر روزنامهای که پاورقی در آن چاپ میشد، او را مجبور به پایان خوش کرد.
6️⃣ فاگین (رمان «الیور توئیست»)
روباه پیر و مکاری که در خیابانهای تاریک لندن به شکار طعمههایش، یعنی بچهها میرود تا بتواند از طریق آنها سکهای به دست بیاورد و بعد اصل بودن آن سکه را با دندانهای زرد و خرابش امتحان کند.
5️⃣ آقای کیلپ (رمان «عتیقهفروشی قدیمی»)
همان آدم بدجنسی که همراه دستیارش، نل و پدربزرگ را دنبال میکند. یکی از بهترین توصیفهای دیکنز در ترسیم یک شخصیت طمعکار، آوردن این خصوصیت برای کیلپ است که تخممرغ را با پوستش میبلعد.
4️⃣ آقای ویکفیلد (رمان «دیوید کاپرفیلد»)
وکیل چاق و خوشقلبی که به دیوید کاپرفیلد (که دیکنز میگفت شبیهترین آدم به خودش است) پناه داد، اما دیوید به جای ازدواج با دختر او اگنس، رفت و دورا را گرفت و آقای ویکفیلد را هم با هِیپ حقهباز تنها گذاشت.
3️⃣ خانم هاویشام (رمان «آرزوهای بزرگ»)
اصلاح میکنم: دوشیزه هاویشام. یک ملکه یخی و سنگدل که هنوز لباس عروسیاش را عوض نکرده، ساعتها را در ۲۰ دقیقه به ۹ نگه داشته و به نور اجازه ورود به خانه را نمیدهد تا گذشت زمان را نفهمد و یادش نیاید که عاشق جفاکار چه رذلی بود.
2️⃣ داجرِ هنرمند (رمان «الیور توئیست»)
او همان پسربچهای است که فاگین از او میخواهد جیببری را به الیور یاد بدهد. داجر شاهزادۀ یتیمها و بچههای خیابانی است، پیتر پنی که از سایر بچههای یتیم تا پای جان حمایت میکند.
1️⃣ ابنِرز اسکروچ (رمان «سرود کریسمس»)
رباخواری که خون مردم را در شیشه کرده، هرچی هم توی شیشه جا نشده را روی زمین میریخت، اما وقتی روح سه کریسمس گذشته و حال و آینده سراغش میآیند به خودش میآید و میرود آن بالای فهرست معروفترین شخصیتهای داستانی تاریخ، جایی کنار هملت و دون کیشوت.
@ehsanname
🔻تابلوی «رویای دیکنز» اثر یکی از معاصران دیکنز، آقای نویسنده با شخصیتهای توی سرش
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔺نگاهی به زندگی و زمانۀ چارلز دیکنز. نوشتۀ احسان رضایی با صدای حسین امیری، از برنامه تلویزیونی «کتابباز» (۱۳ آذر ۹۸) @ehsanname
🔺دو طرح جلد برای «اولیور توئیست» دیکنز، از محمد تجویدیِ مینیاتوریست (راست) و صادق صندوقیِ نقاش (چپ). الیور توئیست دهه سی به ایران آمد و ترجمههای مسعود برزین با نام «پسر یتیم» (کانون معرفت، ۱۳۳۳) و یوسف قریب با عنوان «ماجراهای اولیور توایست» (کتابخانه گوتمبرگ ،۱۳۳۷) قدیمیترین ترجمههای این اثر معروف هستند. ماهنامۀ معروف «سخن» نقدی بر ترجمۀ اول (ترجمۀ برزین) منتشر کرد که جزو قدیمیترین نمونههای نقد ترجمه است @ehsanname
🔺در جریان موج تقبیح جهانیِ نژادپرستی، یک جایزه ادبی انگلیسی نامزدهای نهایی خود را از نویسندگان سیاهپوست انتخاب کرد. جایزه ۱۰هزار پوندی «دزموند الیوت» ویژۀ نویسندگان کتاب اولی انگلیسی است. دزموند الیوت ناشری بود که در یک یتیمخانه ایرلندی بزرگ شد و سال ۱۹۴۷ در ۱۶سالگی با دو پوند در جیب، راهی انگلیس شد تا در یک نشر کار کند. الیوت موفق شد در ۱۹۶۰ انتشارات خودش را تأسیس کند. الیوت ۲۰۰۳ مرد و طبق وصیتش برای کمک به نویسندگان نوقلم، از سال ۲۰۰۷ جایزهای به نامش راه افتاده @ehsanname
📖 این هفته مجموعه شعر «طفلی به نام شادی» هم به بازار آمد، سومین مجموعه از اشعار استاد دکتر محمدرضا #شفیعی_کدکنی. این دفتر شعر از چند جهت اهمیت دارد. اول اینکه این کتاب مجموعه اشعار یکی از معروفترین اساتید حال حاضر ادبیات است و با اینکه در مورد خیلیها اشتغالات ادبی باعث توجه به فرم و تکنیک و درنتیجه تصنعی شدن شعر میشود، در مورد دکتر کدکنی این اتفاق نیفتاده و به گواه حضور بسیاری از اشعارش در حافظۀ جمعی ما، او شاعر درجه یکی هم هست. دیگر اینکه بعد از ۲۳ سال مجموعهٔ شعر تازهای از دکتر کدکنی منتشر شده. دکتر کدکنی در سالهای پیس از انقلاب، از ۴۴ تا ۵۶، هفت دفتر شعر منتشر کرده بود که سال ۷۶ تمام این هفت دفتر در یک مجموعه با عنوان «آیینهای برای صداها» منتشر شد. همان سال مجموعه «هزارهٔ دوم آهوی کوهی» هم نشر شد که اشعار ۵۶ تا ۷۶ را شامل بود. مجموعه «طفلی به نام شادی» سومین مجموعهٔ اشعار دکتر کدکنی است و حاصل بیست سال اخیر و بخصوص اشعاری که استاد در سالهای تدریس در خارج از ایران، در پرینستون و آکسفورد و لیدن و توکیو سروده است. بر روی جلد آمده این مجموعه از پنج دفتر شعر تشکیل شده و در متن کتاب هم هر از چندی، صفحهای تیرهتر به عنوان شروع یکی از این دفترها مشخص شده. هرچند توزیع اشعار در این دفترها به ترتیب زمانی یا مکان سرودن نیست و چندان مشخص نیست که این تقسیمبندی بر چه اساسی است و دفترهای شعری که قبلاً به شکل مستقل منتشر نشده بودند، چرا اینجا مشخص شدهاند. به هر حال، کتاب «طفلی به نام شادی» شامل ۲۴۷ قطعه شعر در قالبهای مختلف قصیده و غزل و رباعی و نیمایی است. در مقدمۀ کوتاه کتاب، دکتر به طعنه نوشته: «در تمام مدّتِ شاعریِ من - که عمری شصت و چند ساله دارد - من همچنان آدم عقبماندهای باقی ماندهام که نه وزن را رها کردهام و نه قافیه را و نه معنی را، نه عشق را و نه تأمّلاتِ وجودی را و نه ایران را. برای اثباتِ عقبماندگیِ یک شاعر سندی استوارتر ازین میتوان یافت؟ آنهم در مملکتی که عقل اکثریتِ مردم آن به چشمشان است!» در ادامۀ این مقدمه هم دکتر از «منتقدانِ رَهنشناس» گله کرده و اینکه داوری نهایی شعر با جامعه و بخصوص جامعۀ آینده است و «ورَمِ ایدئولوژیک» که بخوابد، معلوم میشود وزن هر شعر چقدر است و اینکه خود استاد به اشاراتش از این و آن ارجاع داده و «من تحت تأثیر تمام شعرای کره زمینم» و انتقادی هم به تعطیلی رشتۀ ادبیات تطبیقی. اما هرچه این مقدمۀ ۴صفحهای تند و تیز و پرگلایه است، اشعار کتاب گرم و دلنشین و سرشار از عاطفه هستند و حجم زیادی از آنها، عاشقانهاند. هرچند تعداد اخوانیهها (شعرهایی در ستایش دوستان) هم کم نیست. بررسی و معرفی تمام اشعار این دفتر، فرصت بیشتری میخواهد و اینجا فقط یک رباعی از این مجموعه نقل میکنم، مشت نمونۀ خروار:
بیهوده مگو که دوش حیران شدهای
سرحلقۀ عاشقان دوران شدهای
از زلزله و عشق خبر کس ندهد
آن لحظه خبر شوی که ویران شدهای
@ehsanname
بیهوده مگو که دوش حیران شدهای
سرحلقۀ عاشقان دوران شدهای
از زلزله و عشق خبر کس ندهد
آن لحظه خبر شوی که ویران شدهای
@ehsanname
➖در مواردی که از یک اثر ترجمههای متعدد وجود دارد بهترین روش انتخاب، مقایسه چند پاراگراف مختلف از متن این ترجمهها با همدیگر است. اینجا برایتان شروع «داستان دو شهر» دیکنز را با پنج ترجمه مختلف آوردهایم. پاراگراف ابتدایی این رمان، یکی از معروفترین افتتاحیههای رمانهاست که در آن دیکنز با طنز خاص خودش، اوضاع زمان وقوع داستان (سال ۱۷۷۵ میلادی) را توصیف کرده و طعنهای به روزگار خودش میزند. نکتۀ اصلی متن ساختارهای متقارن/متضاد آن است که در نهایت باعث شده نظر همه دربارۀ آن روزگار با صفت تفضیلی (مثل بهترین یا بدترین) باشد. متن ۵ ترجمه مختلف از این پاراگراف را ببینید، با این توضیحات که ترجمۀ کاردان، اولین ترجمه از این رمان است. ابراهیم یونسی ترجمههای دیگری هم از دیکنز دارد (در زندان بعد از ۲۸مرداد «آرزوهای بزرگ» را ترجمه کرد). مهرداد نبیلی از دخالت ویراستار در ترجمهاش شاکی بود. مترجمان دیگری هم این اثر را ترجمه کردهاند که ترجمههای مینو مشیری، مهدی سحابی و نوشین ابراهیمی مشهور است، اما ترجمۀ آنها از متن خلاصه است.
@ehsanname
✍️Charles Dickens: It was the best of times, it was the worst of times, it was the age of wisdom, it was the age of foolishness, it was the epoch of belief, it was the epoch of incredulity, it was the season of Light, it was the season of Darkness, it was the spring of hope, it was the winter of despair, we had everything before us, we had nothing before us, we were all going direct to Heaven, we were all going direct the other way – in short, the period was so far like the present period, that some of its noisiest authorities insisted on its being received, for good or for evil, in the superlative degree of comparison only.
🔹محمدامین کاردان (۱۳۳۵): بهترین اوقات و بدترین اوقات بود. قرن عقل و قرن جنون بود. عصر ایمان و عصر بیایمانی بود. دوران نور و دوران ظلمت بود. بهار امید و زمستان ناامیدی بود. وعدۀ همه چیز را به ما داده، همه چیز را از ما دریغ داشته بودند. به سوی خداوند میرفتیم و از او روی برمیگرداندیم. خلاصه، این عصر چنان به عصر ما کمشباهت بود که بعضی از مقامات مقتدر آن دوره خوب یا بد، آن عصر را فقط با وجه تفضیلی تشریح میکردند.
🔸ابراهیم یونسی (۱۳۴۶): بهترین روزگار و بدترین ایام بود. دوران عقل و زمان جهل بود. روزگار اعتقاد و عصر بیباوری بود. موسم نور و ایام ظلمت بود. بهار امید بود و زمستان ناامیدی. همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود. همه به سوی بهشت میشتافتیم و همه در جهت عکس رَه میسپردیم - الغرض، آن دوره چنان به عصر حاضر شبیه بود که بعضی مقامات جنجالی آن، اصرار داشتند در این که مردم باید این وضع را، خوب یا بد، در سلسله مراتب قياسات، فقط با درجه عالی بپذیرند.
🔹ابوالفتح امام (۱۳۶۲): بهترین زمانها بود. بدترین زمانها بود. قرن حکمت و دانش بود. قرن دیوانگی و جهالت بود. عصر ایمان و دیانت بود. عصر بیایمانی و بیدینی بود. فصل روشنایی و نور بود. فصل تاریکی و سیاهی بود. بهار امید بود. خزان نومیدی و حرمان بود. ما همه چیز در مقابل خود داشتیم. ما هیچ چیز در مقابل خود نداشتیم. همه با هم مستقیماً به سوی بهشتِ کامرانی روان بودیم. همه با هم مستقیماً راه معکوس میسپردیم - خلاصه آن دوره بهقدری شبیه دورۀ فعلی بود، که برخی از پرسروصداترين زمامداران را اصرار بر این بود که هنگام قیاس بد و نیک آن زمان فقط باید صفت تفضیلی استعمال شود.
🔸مهرداد نبیلی (۱۳۸۱): بهترین اعصار بود، بدترین اعصار بود. دوره فرزانگی بود، دوره نابخردی بود. زمان ایمان بود، زمان انکار بود. موسم روشنایی بود، موسم تاریکی بود. بهار امید بود، زمستان ناامیدی بود. آینده نوید کامکاری میداد، آینده جز بر شکست دلالت نداشت. همه یکسر رو به سوی بهشت بودیم، همه یکجهت راه به جانب دیگر داشتیم. کوتاه سخن آن که دورانی چندان همانند روزگار کنونی، که پارهای از پر هیاهوترین مراجع روز مصرانه خواستار این بودند که جملگان، در تأیید یا تکذیب، جز به مبالغه از آن یاد نکنند.
🔹سیدجلیل شاهری لنگرودی (۱۳۹۶): بهترین زمانها بود، و بدترین ایام. عصر خرد بود، و روزگار نادانی. دوره اعتقاد بود، و عهد ناباوری. موسم نور بود، و فصل تاریکی. بهار امید بود، و زمستان ناامیدی. همه چیز پیش روی داشتیم، و هیچ چیز در برابر نداشتیم. همه مستقیم به بهشت میرفتیم، و همه در سویی مخالف آن رَه میسپردیم. خلاصه، دورهای بود چنان شبیه روزگار امروز، که بعضی از جنجالیترین مقامات پای میفشردند که این عصر -خوب یا بد- در مقام مقایسه، فقط به عالیترین شکل پذیرفته شود.
@ehsanname
➖این هم از شوخیهای فضای مجازی: عنوان و شروع «داستان دو شهر» به زبان ایموجیها
📖 2️⃣ 🏙
😄⌚️😭⌚️⌛️🧠⌛️🤡
@ehsanname
✍️Charles Dickens: It was the best of times, it was the worst of times, it was the age of wisdom, it was the age of foolishness, it was the epoch of belief, it was the epoch of incredulity, it was the season of Light, it was the season of Darkness, it was the spring of hope, it was the winter of despair, we had everything before us, we had nothing before us, we were all going direct to Heaven, we were all going direct the other way – in short, the period was so far like the present period, that some of its noisiest authorities insisted on its being received, for good or for evil, in the superlative degree of comparison only.
🔹محمدامین کاردان (۱۳۳۵): بهترین اوقات و بدترین اوقات بود. قرن عقل و قرن جنون بود. عصر ایمان و عصر بیایمانی بود. دوران نور و دوران ظلمت بود. بهار امید و زمستان ناامیدی بود. وعدۀ همه چیز را به ما داده، همه چیز را از ما دریغ داشته بودند. به سوی خداوند میرفتیم و از او روی برمیگرداندیم. خلاصه، این عصر چنان به عصر ما کمشباهت بود که بعضی از مقامات مقتدر آن دوره خوب یا بد، آن عصر را فقط با وجه تفضیلی تشریح میکردند.
🔸ابراهیم یونسی (۱۳۴۶): بهترین روزگار و بدترین ایام بود. دوران عقل و زمان جهل بود. روزگار اعتقاد و عصر بیباوری بود. موسم نور و ایام ظلمت بود. بهار امید بود و زمستان ناامیدی. همه چیز در پیش روی گسترده بود و چیزی در پیش روی نبود. همه به سوی بهشت میشتافتیم و همه در جهت عکس رَه میسپردیم - الغرض، آن دوره چنان به عصر حاضر شبیه بود که بعضی مقامات جنجالی آن، اصرار داشتند در این که مردم باید این وضع را، خوب یا بد، در سلسله مراتب قياسات، فقط با درجه عالی بپذیرند.
🔹ابوالفتح امام (۱۳۶۲): بهترین زمانها بود. بدترین زمانها بود. قرن حکمت و دانش بود. قرن دیوانگی و جهالت بود. عصر ایمان و دیانت بود. عصر بیایمانی و بیدینی بود. فصل روشنایی و نور بود. فصل تاریکی و سیاهی بود. بهار امید بود. خزان نومیدی و حرمان بود. ما همه چیز در مقابل خود داشتیم. ما هیچ چیز در مقابل خود نداشتیم. همه با هم مستقیماً به سوی بهشتِ کامرانی روان بودیم. همه با هم مستقیماً راه معکوس میسپردیم - خلاصه آن دوره بهقدری شبیه دورۀ فعلی بود، که برخی از پرسروصداترين زمامداران را اصرار بر این بود که هنگام قیاس بد و نیک آن زمان فقط باید صفت تفضیلی استعمال شود.
🔸مهرداد نبیلی (۱۳۸۱): بهترین اعصار بود، بدترین اعصار بود. دوره فرزانگی بود، دوره نابخردی بود. زمان ایمان بود، زمان انکار بود. موسم روشنایی بود، موسم تاریکی بود. بهار امید بود، زمستان ناامیدی بود. آینده نوید کامکاری میداد، آینده جز بر شکست دلالت نداشت. همه یکسر رو به سوی بهشت بودیم، همه یکجهت راه به جانب دیگر داشتیم. کوتاه سخن آن که دورانی چندان همانند روزگار کنونی، که پارهای از پر هیاهوترین مراجع روز مصرانه خواستار این بودند که جملگان، در تأیید یا تکذیب، جز به مبالغه از آن یاد نکنند.
🔹سیدجلیل شاهری لنگرودی (۱۳۹۶): بهترین زمانها بود، و بدترین ایام. عصر خرد بود، و روزگار نادانی. دوره اعتقاد بود، و عهد ناباوری. موسم نور بود، و فصل تاریکی. بهار امید بود، و زمستان ناامیدی. همه چیز پیش روی داشتیم، و هیچ چیز در برابر نداشتیم. همه مستقیم به بهشت میرفتیم، و همه در سویی مخالف آن رَه میسپردیم. خلاصه، دورهای بود چنان شبیه روزگار امروز، که بعضی از جنجالیترین مقامات پای میفشردند که این عصر -خوب یا بد- در مقام مقایسه، فقط به عالیترین شکل پذیرفته شود.
@ehsanname
➖این هم از شوخیهای فضای مجازی: عنوان و شروع «داستان دو شهر» به زبان ایموجیها
📖 2️⃣ 🏙
😄⌚️😭⌚️⌛️🧠⌛️🤡
Forwarded from بریدهها و برادهها
#پیشنهادعکس
محمود درویش و نزار قبانی، رو در روی هم در بغداد
عکاس هم شربل داغر، شاعر و منتقد ادبی مشهور لبنانی
محمود درویش و نزار قبانی، رو در روی هم در بغداد
عکاس هم شربل داغر، شاعر و منتقد ادبی مشهور لبنانی
احساننامه
🔺آیا آثار علمی-تخیلی میتوانند پیشرفتهای علمی یا وقایع بعدی جهان را حدس بزنند؟ نمونهای که این روزها سوژۀ توییتر شده، حضور یک ویروس مشابه کرونا در رمانی برای ۴۰ سال پیش است. رمان «چشمان تاریکی» توسط دین کونتز، نویسنده پرفروش آمریکایی سال ۱۹۸۱ نوشته و در آن…
🔺اوایل همهگیری کرونا (فوریه/اسفند) بود که توجه کاربران فضای مجازی به رمان علمی-تخیلی «چشمان تاریکی» اثر دین کونتزِ آمریکایی جلب شد که سال ۱۹۸۱ نوشته و در آن به ویروس مرگباری با نام ووهان-۴۰۰ به عنوان سلاح بیولوژیک اشاره شده است. خیلی زود فهمیدیم که هم مشخصات ویروس آن داستان با covid19 متفاوت است، هم اینکه اصلاً در چاپهای اول رمان، اسم ویروس گورکی-۴۰۰ و محصول روسیه بوده که بعد از جنگ سرد، داستان عوض شده. عجیب است که روی جلد ترجمۀ رمان، این تبلیغ درج شده: کتابی که ۴۰ سال پیش شیوع ویروس کرونا را پیشگویی کرده بود! @ehsanname
📚مشهورترین رمانهایی که به روایت رنج سیاهپوستان آمریکایی پرداختهاند:
🔹کلبه عمو تام (هریت بیچر استو، ۱۸۵۲): از بین بردههای یک مزرعه، جورج و همسرش الیزا موفق به فرار به سمت شمال میشوند. تام اما میماند و چند ارباب به خود میبیند و عاقبت وقتی جورج به او میرسد که در حال جان دادن است. انتشار این رمان تأثیر زیادی در نهضت لغو بردهداری و جنگ داخلی آمریکا داشت.
🔸دوازده سال بردگی (سالومون نورثاب، ۱۸۵۳): دو سفیدپوست، مرد سیاه آزادی را برای کمک با خود میبرند، اما او را بیهوش کرده و بهعنوان برده میفروشند. نورثاپ به هوش که آمد، خود را در در غل و زنجیر دید و ۱۲ سال بعد را در یک مزرعه پنبه بردگی کرد تا بالاخره به کمک دوستانش آزاد شد. روایت خاطرات او هم جزو مستندات طرفداران لغو بردگی بود. اقتباس سینمایی این کتاب در ۲۰۱۳ ساخته شد.
🔹ماجراهای هاکلبری فین (مارک تواین، ۱۸۸۴): این رمان دنبالۀ «ماجراهای تام سایر» است. هاک، دوست تام، بعد از اینکه پدر دائم الخمرش برمیگردد، از دست او فرار میکند و همراه با برده سیاهی به اسم جیم، تلاش میکنند راهی برای رسیدن جیم به آزادی پیدا کنند.
🔸کشتن مرغ مقلد (هارپر لی، ۱۹۶۰): وکیل سفیدپوستی به نام اتیکاس فینچ، دفاع از جوان سیاهپوستی به نام تام رابینسون را بر عهده میگیرد که در یک شهر سرشار از تعصب نژادی متهم به تجاوز به یک دختر سفیدپوست شده. فیلم اقتباسی از روی این اثر، یکی از محبوبترین فیلمهای تاریخ سینما است.
🔹آبیترین چشم (تونی موریسون، ۱۹۷۰): پکولا ، یک دختر سیاهپوست، هر روز برای داشتن چشم آبی به درگاه خدا دعا میکند تا دیگر به خاطر پوست تیره، موهای مجعد و چشمهای قهوهایش مورد تمسخر باقی بچهها نباشد. اولین رمان تونی موریسون، صدای قدرتمند سیاهپوستان و برندۀ نوبل ادبی ۱۹۹۳.
🔸ریشهها (آلکس هیلی، ۱۹۷۶): روایت زندگی شش نسل سیاهپوست که جد آنها «کونتا کینته» را تاجرهای برده از گامبیا میدزدند و به آمریکا میبرند و میفروشند. او آنجا ازدواج میکند و صاحب فرزندی میشود و این دختر به ارباب حیوانصفتی فروخته میشود و .. همین طور ماجراهای سیاهان ادامه دارد تا به خود نویسنده میرسد.
🔹دلبند (تونی موریسون، ۱۹۹۸): داستان یک زن سیاهپوست که ترجیح میدهد دخترش را بکشد تا او دیگر رنج بردگی را نکشد. از روی این رمان تکاندهنده، فیلمی ساخته شد که اُپرا وینفری نقش اصلی آن را بازی کرد.
🔸دنیای آشنا (ادوارد پیجونز، ۲۰۰۳): یک ارباب سیاهپوست که خودش برده به دنیا آمده بوده ولی حالا اربابی است با یک مزرعه ۵۰ هکتاری و ۳۳ برده دارد و ارباب سیاه، همانطوری با بردههایش برخورد میکند که ارباب سفیدپوستش با او برخورد میکرد. این داستان برندۀ پولیتزر شد.
🔹راهآهن زیرزمینی (کالسن وایتهد، ۲۰۱۶): عنوان «راهآهن زیرزمینی» به شبکهای از راههای مخفی و خانههای امن در ایالات متحده گفته میشد که در قرن نوزدهم بردگان سیاه و متحدانشان برای فرار به ایالتهای شمالی و کانادا از آنها استفاده میکردند. این رمان که جایزه پولیتزر هم برد، ماجرای فرار یک بردۀ زن است.
🔸نفرتی که تو میکاری (آنجی توماس، ۲۰۱۷): دختر نوجوان سیاهپوستی به اسم استار کارتر دارد همراه دوستش خلیل از مهمانی برمیگردد که پلیس در خیابان آنها را متوقف میکند و شروع به سوال و جواب میکند. آنها به خاطر شک به مواد مخدر و در پی یک درگیری خیلی ساده، به خلیل شلیک میکنند. استار در ادامه داستان تلاش میکند که حق دوستش را از قانون بگیرد. / یادداشت احسان رضایی در روزنامه اعتماد
@ehsanname
🔻صحنۀ دعا خواندن بردگان، از چاپ اول «کلبۀ عمو تام»
🔹کلبه عمو تام (هریت بیچر استو، ۱۸۵۲): از بین بردههای یک مزرعه، جورج و همسرش الیزا موفق به فرار به سمت شمال میشوند. تام اما میماند و چند ارباب به خود میبیند و عاقبت وقتی جورج به او میرسد که در حال جان دادن است. انتشار این رمان تأثیر زیادی در نهضت لغو بردهداری و جنگ داخلی آمریکا داشت.
🔸دوازده سال بردگی (سالومون نورثاب، ۱۸۵۳): دو سفیدپوست، مرد سیاه آزادی را برای کمک با خود میبرند، اما او را بیهوش کرده و بهعنوان برده میفروشند. نورثاپ به هوش که آمد، خود را در در غل و زنجیر دید و ۱۲ سال بعد را در یک مزرعه پنبه بردگی کرد تا بالاخره به کمک دوستانش آزاد شد. روایت خاطرات او هم جزو مستندات طرفداران لغو بردگی بود. اقتباس سینمایی این کتاب در ۲۰۱۳ ساخته شد.
🔹ماجراهای هاکلبری فین (مارک تواین، ۱۸۸۴): این رمان دنبالۀ «ماجراهای تام سایر» است. هاک، دوست تام، بعد از اینکه پدر دائم الخمرش برمیگردد، از دست او فرار میکند و همراه با برده سیاهی به اسم جیم، تلاش میکنند راهی برای رسیدن جیم به آزادی پیدا کنند.
🔸کشتن مرغ مقلد (هارپر لی، ۱۹۶۰): وکیل سفیدپوستی به نام اتیکاس فینچ، دفاع از جوان سیاهپوستی به نام تام رابینسون را بر عهده میگیرد که در یک شهر سرشار از تعصب نژادی متهم به تجاوز به یک دختر سفیدپوست شده. فیلم اقتباسی از روی این اثر، یکی از محبوبترین فیلمهای تاریخ سینما است.
🔹آبیترین چشم (تونی موریسون، ۱۹۷۰): پکولا ، یک دختر سیاهپوست، هر روز برای داشتن چشم آبی به درگاه خدا دعا میکند تا دیگر به خاطر پوست تیره، موهای مجعد و چشمهای قهوهایش مورد تمسخر باقی بچهها نباشد. اولین رمان تونی موریسون، صدای قدرتمند سیاهپوستان و برندۀ نوبل ادبی ۱۹۹۳.
🔸ریشهها (آلکس هیلی، ۱۹۷۶): روایت زندگی شش نسل سیاهپوست که جد آنها «کونتا کینته» را تاجرهای برده از گامبیا میدزدند و به آمریکا میبرند و میفروشند. او آنجا ازدواج میکند و صاحب فرزندی میشود و این دختر به ارباب حیوانصفتی فروخته میشود و .. همین طور ماجراهای سیاهان ادامه دارد تا به خود نویسنده میرسد.
🔹دلبند (تونی موریسون، ۱۹۹۸): داستان یک زن سیاهپوست که ترجیح میدهد دخترش را بکشد تا او دیگر رنج بردگی را نکشد. از روی این رمان تکاندهنده، فیلمی ساخته شد که اُپرا وینفری نقش اصلی آن را بازی کرد.
🔸دنیای آشنا (ادوارد پیجونز، ۲۰۰۳): یک ارباب سیاهپوست که خودش برده به دنیا آمده بوده ولی حالا اربابی است با یک مزرعه ۵۰ هکتاری و ۳۳ برده دارد و ارباب سیاه، همانطوری با بردههایش برخورد میکند که ارباب سفیدپوستش با او برخورد میکرد. این داستان برندۀ پولیتزر شد.
🔹راهآهن زیرزمینی (کالسن وایتهد، ۲۰۱۶): عنوان «راهآهن زیرزمینی» به شبکهای از راههای مخفی و خانههای امن در ایالات متحده گفته میشد که در قرن نوزدهم بردگان سیاه و متحدانشان برای فرار به ایالتهای شمالی و کانادا از آنها استفاده میکردند. این رمان که جایزه پولیتزر هم برد، ماجرای فرار یک بردۀ زن است.
🔸نفرتی که تو میکاری (آنجی توماس، ۲۰۱۷): دختر نوجوان سیاهپوستی به اسم استار کارتر دارد همراه دوستش خلیل از مهمانی برمیگردد که پلیس در خیابان آنها را متوقف میکند و شروع به سوال و جواب میکند. آنها به خاطر شک به مواد مخدر و در پی یک درگیری خیلی ساده، به خلیل شلیک میکنند. استار در ادامه داستان تلاش میکند که حق دوستش را از قانون بگیرد. / یادداشت احسان رضایی در روزنامه اعتماد
@ehsanname
🔻صحنۀ دعا خواندن بردگان، از چاپ اول «کلبۀ عمو تام»
➖احسان رضایی: خبر درگذشت نگهبان یک شرکت نفتی که خودش را از چاه نفتی در هویزه آویخت، همه ما را متأثر کرد. البته میدانیم که خودکشی، نتیجۀ فقط یک عامل یا حادثه نیست و معمولاً ترکیب پیچیدهای از عوامل روحی و جسمی و خانوادگی و باقی فشارهای زندگی است که فرد را به این سمت میبرد. اما باز هم مرگ نمادین این جوان، توجهها را به معیشت کارگران و بخصوص آنهایی که بر سر خوان نعمت نفت کارگری میکنند جلب کرد. چنین تاملاتی در ادبیات داستانی ما هم پیشینه و سابقه دارد. هرچند تعداد این آثار چندان زیاد نیست. چند موردی را که خواندهام و به یاد دارم، معرفی میکنم.
📔همسایهها (احمد محمود، ۱۳۵۳): راوی اصلی این رمان، خالد است و رمان روایت تحول زندگی او، از یک نوجوان به یک مبارز سیاسی. با این حال تصویرها و خردهروایتهایی که این رمان از اهالی شهر، مراجعان به قهوهخانه و زندانیهایی که خالد در دورۀ زندان با آنها آشنا شده به دست میدهد، یکی از زندهترین تصاویر دربارۀ طبقات فرودست جامعه بخصوص کارگران صنعت نفت و نقش آنها در در حرکت ملی شدن نفت است. داستان این رمان در نهایت با کودتای ۲۸ مرداد به پایان میرسد، هرچند در کل رمان هیچ وقت وقایع سیاسی بهطور مستقیم به چشم نمیخورد و بازتاب آن در زندگی مردم دیده میشود.
📗بوی خوش آویشن (فرهاد کشوری، ۱۳۷۲): کتاب مجموعۀ ۹ داستان است که همگی دربارۀ زندگی کارگران شرکت نفت قبل از انقلاب است که زیر دست آمریکاییها کار میکنند؛ کارگرانی که از ترس اخراج جرئت کوچکترین اعتراضی ندارند و حتی گاهی مجبور میشوند رفقایشان را بفروشند تا کار خود را از دست ندهند. داستانها اغلب پایانی دردناک دارند. فرهاد کشوری خود اهل خوزستان و مسجدسلیمان است و جغرافیای خشن جنوب و آدمهای زحمتکش آن را بهخوبی در این کتاب بازتاب داده.
📕اندکی سایه (احمد بیگدلی، ۱۳۸۴): نویسنده که خودش فرزند یکی از کارگران نفت در شهر کوچک آغاجاری بوده، در رمان فرمگرایش به روایت اعتصاب کارگران نفت در این شهر میپردازد که در جریانش عدهای کشته و زخمی میشوند. یکی از دو شخصیت اصلی رمان، نگهبان شرکت نفت است که زمانی خودش در خدمت اربابهاست و یک بار به بهانه سرقت انبار، کپرهای مردم را به آتش میکشد تا ترفیع بگیرد. ولی بعد از این کار توبه میکند و حتی دست به خودسوزی و زخمی کردن مستر مایکل انگلیسی میزند و برایش مشکلاتی پیش میآید. این رمان جایزه کتاب سال را هم برنده شد.
📙فوران (قباد آذرآیین، ۱۳۹۷): نویسندۀ مسجدسلیمانی، در این اثر زندگی سه نسل از یک خانواده را تعریف میکند؛ روایتی هزار و یک شبی که در واقع تاریخ نفت جنوب را به تصویر میکشد. شخصیت اصلی داستان، یک گارگر نفتی سالخورده است که در آخرین شب زندگیاش در بیمارستان شرکت نفت داستان زندگی خودش را برای پرستارش بازگو میکند. کتاب جزئیات زیادی از زندگی این کارگران دارد، چیزهایی مثل زندگی ۱۲ نفر در یک خانه کوچک. / اعتماد
@ehsanname
📔همسایهها (احمد محمود، ۱۳۵۳): راوی اصلی این رمان، خالد است و رمان روایت تحول زندگی او، از یک نوجوان به یک مبارز سیاسی. با این حال تصویرها و خردهروایتهایی که این رمان از اهالی شهر، مراجعان به قهوهخانه و زندانیهایی که خالد در دورۀ زندان با آنها آشنا شده به دست میدهد، یکی از زندهترین تصاویر دربارۀ طبقات فرودست جامعه بخصوص کارگران صنعت نفت و نقش آنها در در حرکت ملی شدن نفت است. داستان این رمان در نهایت با کودتای ۲۸ مرداد به پایان میرسد، هرچند در کل رمان هیچ وقت وقایع سیاسی بهطور مستقیم به چشم نمیخورد و بازتاب آن در زندگی مردم دیده میشود.
📗بوی خوش آویشن (فرهاد کشوری، ۱۳۷۲): کتاب مجموعۀ ۹ داستان است که همگی دربارۀ زندگی کارگران شرکت نفت قبل از انقلاب است که زیر دست آمریکاییها کار میکنند؛ کارگرانی که از ترس اخراج جرئت کوچکترین اعتراضی ندارند و حتی گاهی مجبور میشوند رفقایشان را بفروشند تا کار خود را از دست ندهند. داستانها اغلب پایانی دردناک دارند. فرهاد کشوری خود اهل خوزستان و مسجدسلیمان است و جغرافیای خشن جنوب و آدمهای زحمتکش آن را بهخوبی در این کتاب بازتاب داده.
📕اندکی سایه (احمد بیگدلی، ۱۳۸۴): نویسنده که خودش فرزند یکی از کارگران نفت در شهر کوچک آغاجاری بوده، در رمان فرمگرایش به روایت اعتصاب کارگران نفت در این شهر میپردازد که در جریانش عدهای کشته و زخمی میشوند. یکی از دو شخصیت اصلی رمان، نگهبان شرکت نفت است که زمانی خودش در خدمت اربابهاست و یک بار به بهانه سرقت انبار، کپرهای مردم را به آتش میکشد تا ترفیع بگیرد. ولی بعد از این کار توبه میکند و حتی دست به خودسوزی و زخمی کردن مستر مایکل انگلیسی میزند و برایش مشکلاتی پیش میآید. این رمان جایزه کتاب سال را هم برنده شد.
📙فوران (قباد آذرآیین، ۱۳۹۷): نویسندۀ مسجدسلیمانی، در این اثر زندگی سه نسل از یک خانواده را تعریف میکند؛ روایتی هزار و یک شبی که در واقع تاریخ نفت جنوب را به تصویر میکشد. شخصیت اصلی داستان، یک گارگر نفتی سالخورده است که در آخرین شب زندگیاش در بیمارستان شرکت نفت داستان زندگی خودش را برای پرستارش بازگو میکند. کتاب جزئیات زیادی از زندگی این کارگران دارد، چیزهایی مثل زندگی ۱۲ نفر در یک خانه کوچک. / اعتماد
@ehsanname
📓زندهیاد محمدعلی کشاورز، کتابخوان حرفهای بود و اغلب خبرنگارانی که در این سالها برای مصاحبه و گزارش به خانۀ استاد رفتهاند از کتابخانه بزرگ او یاد کردهاند. استاد در یک مصاحبه (با مریم ناظران، روزنامه هنرمند، ویژهنامه نوروز ۹۶) این دو کتاب را برای خواندن پیشنهاد داده بود: کتاب «سازمان پرورش افکار و هنرستان هنرپیشگی» (محل تحصیل خود کشاورز) نوشته جلال ستاری برای جوانهای علاقمند به فعالیت در زمینۀ هنر؛ و کتاب «زنان شاهنامه» دکتر جلال خالقی مطلق برای عموم: «توصیه میکنم حتما این کتاب را بخوانید و ببینید فردوسی در آن عصر چه توجه ویژهای به بانوان داشته است.» @ehsanname
🔹استاد نجیب مایل هروی، از اساتید ادبیات فارسی است که ۱۳۵۰ از هرات به ایران آمده، در مشهد تحصیل کرده، ازدواج کرده، کتاب منتشر کرده، بارها از پژوهشهایش تقدیر شده و ۵ دهه است که با اغلب نهادهای پژوهشی ادبی همکاری دارد. او یکی از چند استاد برجسته در حوزۀ شناسایی نسخ خطی و کهن فارسی است. بیشتر از صد متن کهن زبان فارسی، بیشتر در حوزۀ ادبیات عرفانی را تصحیح و منتشر کرده تا از فراموشی و نابودی نجات پیدا کنند. بعد از طالبان و نگارش قانون اساسی جدید افغانستان هم مایل هروی تلاش فراوانی کرد تا فارسی در این کشور زبان رسمی شود. با این حال موضوع اقامت او در ایران، ماجرایی شده. بهمن ۹۷ و با پیگیری اهل ادب، پسر او، شهاب مایل خبر داد که کمیسیون ویژۀ مجلس به استاد اقامت ۱۰ساله داده (ایسنا). سال بعد پسرش گفت ظاهراً این اقامت اعتبار چندانی ندارد و سفارت آلمان آن را قبول نکرده (خبرآنلاین). حالا هم میگویند شهاب مایل در اعتراض به مشکلات اقامتی پدرش خودسوزی کرده است (اینستاگرام شخصی). از جزئیات و انگیزه واقعی این اقدام اطلاعی نداریم، اما واقعاً اعطای شهروندی افتخاری برای یکی از خدمتگزاران زبان فارسی چیز زیادی است؟ @ehsanname
تذکره الاولیاء، ذکر امام جعفر صادق
بهروز رضوی
🎧 ذکر امام جعفر صادق(ع) از کتاب شریف «تذکرة الاولیاء» عطار، با صدای بهروز رضوی، از برنامۀ «شب روایت» رادیو فرهنگ، شهریور۸۷ @ehsanname