امروز، آقای مترجم ۸۷ساله شد. خوشبختی بزرگی است که معاصر او هستیم و برای انتشار کتابهایش انتظار کشیدهایم/ تصویر برای یک سال پیش است و از اینستاگرامِ مهدی قزلی @ehsanname
درباره کتابخانهای مخفی در سوریه که از جنگ جان به در برده، بخوانید👇
theworldbulletin.com/2016/02/04/these-rebels-have-amassed-a-library-from-syrias-ruins/
theworldbulletin.com/2016/02/04/these-rebels-have-amassed-a-library-from-syrias-ruins/
جی. کی. رولینگ، هفت نمونه از طراحیهای خودش از داستان هری پاتر را روی سایت pottermore.com منتشر کرد. این، تصویر هری پاتر، کنار رون و دوقلوهای ویزلی است @ehsanname
یک نویسنده ناشناس، در کوچهخسرو در خیابان ویلای تهران، داستانکهایش را بر در و دیوار کوچه میچسباند. یک نمونه از داستانها با عنوان «خرخره» این است: آخراش بدجوری جون میداد.
از کانال @dastanirani
از کانال @dastanirani
◀️ مقایسه بین رازی و ابنسینا
@ehsanname
به گفته مورخان رازی در میانسالی (بین سی تا چهل سالگی) آموختن طبابت را آغاز كرد و فقط حدود شصت سال زندگی کرد که در اواخر آن کاملا نابینا بود. شگفتآور است که کسی در حدود بیست سال، علم پزشکی را از صفر تا صد (و بلکه خیلی بیشتر از آن!) طی کند و بتواند این حجم عظیم تجربه، ابداع و تالیف داشته باشد. در کنارش نیز، به طور مفصل به علوم دیگر از فلسفه و اخلاق گرفته تا موسیقی و ریاضیات و شیمی پرداخته باشد (شهرت رازی در شیمی از جمله برای کشف الکل خیلی بیشتر از پزشکی است). در مقام مقایسه، ابنسینا از پنج سالگی انواع معلمهای خصوصی را داشت، پزشکی را از شانزده سالگی شروع کرد، هیچوقت نیاز مالی نداشت، هرگز وقتش را صرف آوازخوانی یا دکانداری یا کیمیاگری نکرده بود، از نعمت بینایی کامل برخوردار بود و به علاوه، شاگردانی داشت که کتابهایش را برایش مینوشتند و تنظیم میکردند.
از کتاب «سرگذشت پزشکی در ایران» نوشته احسان رضایی و یاسر مالی، نشر افق ۱۳۹۴، صفحه ۶۶
#برچیده_ها
@ehsanname
به گفته مورخان رازی در میانسالی (بین سی تا چهل سالگی) آموختن طبابت را آغاز كرد و فقط حدود شصت سال زندگی کرد که در اواخر آن کاملا نابینا بود. شگفتآور است که کسی در حدود بیست سال، علم پزشکی را از صفر تا صد (و بلکه خیلی بیشتر از آن!) طی کند و بتواند این حجم عظیم تجربه، ابداع و تالیف داشته باشد. در کنارش نیز، به طور مفصل به علوم دیگر از فلسفه و اخلاق گرفته تا موسیقی و ریاضیات و شیمی پرداخته باشد (شهرت رازی در شیمی از جمله برای کشف الکل خیلی بیشتر از پزشکی است). در مقام مقایسه، ابنسینا از پنج سالگی انواع معلمهای خصوصی را داشت، پزشکی را از شانزده سالگی شروع کرد، هیچوقت نیاز مالی نداشت، هرگز وقتش را صرف آوازخوانی یا دکانداری یا کیمیاگری نکرده بود، از نعمت بینایی کامل برخوردار بود و به علاوه، شاگردانی داشت که کتابهایش را برایش مینوشتند و تنظیم میکردند.
از کتاب «سرگذشت پزشکی در ایران» نوشته احسان رضایی و یاسر مالی، نشر افق ۱۳۹۴، صفحه ۶۶
#برچیده_ها
طبق اطلاع حاضران، در نمایشگاه بینالمللی کتاب پکن، از عرضه ترجمه انگلیسی کتابهای «من قاتل پسرتان هستم» احمد دهقان و «دموکراسی یا دموقراضه» سیدمهدی شجاعی جلوگیری شده است @ehsanname
Forwarded from دستیار زیر نویس و هایپر لینک
📜 کتابی که نمیشود خواند
@ehsanname
اقدام ناشر اسپانیایی برای چاپ یک دستنوشته مرموز، بار دیگر معمای این کتاب عجیب را به صدر خبرها آورده. دستنویس Voynich اثری است که هیچکس نمیداند به چه زبانی نوشته شده، نویسندهاش کی هست و محتوایش چیست؟! این کتاب که شش قرن قدمت دارد، در کتابخانه دانشگاه Yale نگهداری میشود و حالا یک ناشر اسپانیایی موفق شده تا حق انتشارش را به دست بیاورد و عکس آن را چاپ کند.
کتاب وینیچ، یک نسخه خطی مصور است که روی پوست گاو نوشته شده و تصاویری از گیاهان، آدمها و ابزارها را شامل میشود. الفبایی که این کتاب با آن نوشته شده برای ما معلوم نیست و هنوز کسی موفق به خواندن آن نشده است. این کتاب بر حسب تاریخگذاری کربنی، در اوایل قرن پانزدهم (یعنی بین سالهای ۱۴۰۴ تا ۱۴۳۸) میلادی نوشته شده و حدس میزنند که متعلق به شمال ایتالیا باشد. نام کتاب از کتابفروشی که در سال ۱۹۱۲ آن را خریده، یعنی ویلفرد وینیچ گرفته شده. بعضی از صفحههای آن از بین رفته و حدود ۲۴۰صفحه قابل خواندن است. تصاویر گیاهان در این کتاب، بسیار متنوع و متفاوت است، طوری که بعضی از شکلها به هیچ گیاهی بر روی زمین شبیه نیست. اغلب حدس میزنند نوشتههای این کتاب در زمینه دارو و درمان بیماریها باشد، اما بعضیها هم عقیده دارند این کتاب درباره علوم مخفی مثل کیمیاست. کتاب وینیچ از زمان جنگ جهانی اول، توسط بسیاری از رمزنگاران حرفهای بررسی شده، اما هنوز هیچکس موفق به رمزگشایی آن نشده و این کتاب به یک نمونه معروف در تاریخ رمزنگاری تبدیل شده است.
حالا انتشارت Siloe اسپانیا قصد دارد با تکثیر این دستنویس، به حل معما کمک کند. جالب است که علیرغم قیمت بالای کتاب چاپی (بین ۷تا۸هزار یورو، یعنی حدود ۳۰میلیون تومان) از ۸۹۸ نسخهای که قرار است تکثیر شود، ۳۰۰ نسخه پیشخرید شده است.
@ehsanname
خبر انتشار کتاب را در اینجا بخوانید👇
telegraph.co.uk/news/2016/08/21/voynich-manunoscript-exact-replicas-to-be-made-of-worlds-most-myst/
اطلاعات بیشتر در مورد آن را اینجا پیدا کنید👇
en.wikipedia.org/wiki/Voynich_manunoscript
تصاویر باکیفیت صفحاتی از این نسخه عجیب را اینجا ببینید👇
bibliotecapleyades.net/ciencia/esp_ciencia_manuscrito07a.htm
و نمونهای از تلاشها برای کشف رمز این دستنویس را اینجا بیابید👇
voynich.nu/writing.html
@ehsanname
اقدام ناشر اسپانیایی برای چاپ یک دستنوشته مرموز، بار دیگر معمای این کتاب عجیب را به صدر خبرها آورده. دستنویس Voynich اثری است که هیچکس نمیداند به چه زبانی نوشته شده، نویسندهاش کی هست و محتوایش چیست؟! این کتاب که شش قرن قدمت دارد، در کتابخانه دانشگاه Yale نگهداری میشود و حالا یک ناشر اسپانیایی موفق شده تا حق انتشارش را به دست بیاورد و عکس آن را چاپ کند.
کتاب وینیچ، یک نسخه خطی مصور است که روی پوست گاو نوشته شده و تصاویری از گیاهان، آدمها و ابزارها را شامل میشود. الفبایی که این کتاب با آن نوشته شده برای ما معلوم نیست و هنوز کسی موفق به خواندن آن نشده است. این کتاب بر حسب تاریخگذاری کربنی، در اوایل قرن پانزدهم (یعنی بین سالهای ۱۴۰۴ تا ۱۴۳۸) میلادی نوشته شده و حدس میزنند که متعلق به شمال ایتالیا باشد. نام کتاب از کتابفروشی که در سال ۱۹۱۲ آن را خریده، یعنی ویلفرد وینیچ گرفته شده. بعضی از صفحههای آن از بین رفته و حدود ۲۴۰صفحه قابل خواندن است. تصاویر گیاهان در این کتاب، بسیار متنوع و متفاوت است، طوری که بعضی از شکلها به هیچ گیاهی بر روی زمین شبیه نیست. اغلب حدس میزنند نوشتههای این کتاب در زمینه دارو و درمان بیماریها باشد، اما بعضیها هم عقیده دارند این کتاب درباره علوم مخفی مثل کیمیاست. کتاب وینیچ از زمان جنگ جهانی اول، توسط بسیاری از رمزنگاران حرفهای بررسی شده، اما هنوز هیچکس موفق به رمزگشایی آن نشده و این کتاب به یک نمونه معروف در تاریخ رمزنگاری تبدیل شده است.
حالا انتشارت Siloe اسپانیا قصد دارد با تکثیر این دستنویس، به حل معما کمک کند. جالب است که علیرغم قیمت بالای کتاب چاپی (بین ۷تا۸هزار یورو، یعنی حدود ۳۰میلیون تومان) از ۸۹۸ نسخهای که قرار است تکثیر شود، ۳۰۰ نسخه پیشخرید شده است.
@ehsanname
خبر انتشار کتاب را در اینجا بخوانید👇
telegraph.co.uk/news/2016/08/21/voynich-manunoscript-exact-replicas-to-be-made-of-worlds-most-myst/
اطلاعات بیشتر در مورد آن را اینجا پیدا کنید👇
en.wikipedia.org/wiki/Voynich_manunoscript
تصاویر باکیفیت صفحاتی از این نسخه عجیب را اینجا ببینید👇
bibliotecapleyades.net/ciencia/esp_ciencia_manuscrito07a.htm
و نمونهای از تلاشها برای کشف رمز این دستنویس را اینجا بیابید👇
voynich.nu/writing.html
در اختتامیه چهارمین دوره مسابقه داستاننویسی افسانهها، پنجگانه «پرسی جکسون و قهرمانان المپ» نوشته ریک ریردان و ترجمه فرزام حبیبی اصفهانی (انتشارات بهنام) به عنوان «افسانه سال» معرفی شد @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اکنون یکی از دریچهها بسته است ...» شعرخوانی #مهدی_اخوان_ثالث، آلمان، فروردین ۱۳۶۹ @ehsanname
❌ چند روایت از اینکه نیما، اخوانثالث را لو داد یا نداد؟
احسان رضایی
@ehsanname
#مهدی_اخوان_ثالث مهمترین شاعر سبک شعر نو یا نیمایی است. معروف است که ادبای کلاسیک، فقط وقتی این شیوه را جدی گرفتند که اخوان با سابقه روشنش در غزلسرایی به این شیوه رو آورد. اخوان دو کتاب درباره شعر نیما و «اینکه نیما مردی بود مردستان» نوشت و با اشعار عالی خودش، جایگاه این شیوه شعری را محکم کرد. منتها داستانی هم هست که برمیگردد به ماجراهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد و بیتی که میگویند اخوان علیه استادش سروده: «مرا نیمای مادر ... لو داد/ مرا لو، پیشوای شعر نو داد.»
دوستان اخوان میگویند این بیت کار اخوان نیست. مثلا دکتر شفیعیکدکنی در خاطراتش از اخوان مینویسد: «میگفت در زندان، بعدها که محکومیتها معلوم شده بود و در وضع طبیعی قرار گرفته بودیم و عصرها برای هواخوری قدم میزدیم، هر کسی کیفیت دستگیری و لو رفتن خودش را شرح میداد تا رسید به من. من گفتم: «مرای نیمایِ» بقیهاش را یکی از همان زندانیان گفت و مصرع دوم را مصطفی بیآزار بلافاصله گفت و این بیت در زندان شیوع یافت و دهن به دهن گشت. بنابراین، در گفتن آن بیت، اخوان تقریباً هیچ سهمی نداشته است.» («حالات و مقاماتِ میم امید»، نشر سخن ۱۳۹۱، ص۲۷) اما اخوان کنایههای دیگری هم به نیما دارد، مثلا در شعر «برای دخترکم لاله و آقای مینا » (که تاریخ بهمن۱۳۳۳ دارد و در کتاب «زمستان» آمده) خطاب به دخترش میگوید: «آن دستهای کوچکت را/ سوی خدا کن/ بنشین و با من خواجه مینا را دعا کن» و پاورقی زده که در اصل، به جای «مینا» اسم دیگری بود با همین حروف.
داستان برمیگردد به دستگیری اخوانثالث در ابتدای سال ۱۳۳۳ که در جریان بگیر و ببندها، اخوان هم به زندان میافتد. از او میخواهند ندامتنامهای بنویسد تا آزاد شود که قبول نمیکند (در شعر «نادر یا اسکندر» کلنجار با مادرش سرِ ندامتنامه را تعریف کرده)، «تا اینکه به همت بعضی از اهل ذوقِ مقامهای بالاتر، به او میگویند اگر ندامتنامه نمیخواهد، با سرودن شعری کار را خاتمه دهد. او هم با شعری که بیشتر به هزلنامه میمانست، کار را تمام کرد. چند بیت از آن در خاطرم مانده:
رندی شرابخواره و درویش، همچو من
کی فکرتِ سیاستِ پرشور و شر کنم؟
من تودگی نبوده و بالله نیستم
باید گواهم ایزد و پیغامبر کنم
سودند سر به خاکِ رضا، کارههای قوم
من مردِ هیچکاره چه خاکی به سر کنم!» (یدالله قرایی: «چهل و چند سال با اخوان»، انتشارات بزرگمهر ۱۳۷۰، ص۵۱)
اینکه نقش نیما یوشیج در این دستگیری و زندان چه بوده، روایتها مختلف است. شفیعیکدکنی، ماجرا را نه تایید میکند نه تکذیب: «در قضیۀ لو رفتن او و بعضی نسبتهایی که به نیما میدهند، من چیزهایی از خودش شنیدهام ولی باید در اسناد اداری آن روزها حقیقتش روشن شود.» («حالات و مقامات میم امید»، ص۲۶) اما مرتضی کاخی (در مصاحبه با شماره ۲۱ هفتهنامه «نگاه پنجشنبه»، ۲شهریور ۱۳۹۱) صریحتر میگوید: «بعد از کودتای ۲۸ مرداد نیما جملات بدی را به زبان آورد. زمانی که دستگاه وقت به نیما اتهام تودهای بودن و چپگرایی زده بود، او گفته بود: من اصلا چپ نیستم و این آدمهای وقتگیر مثل اخوان و شاملو که دور من جمع میشوند عضو حزب توده هستند. این حرفها باعث گرفتاری اخوان شد.»
محمد قائد، در یادداشت «معصومیت بربادرفتۀ شاعر» (روزنامه «مردمسالاری» ۵ شهریور ۱۳۹۱) مینویسد ماجرا به یک شعر مربوط است: «مأموران فرمانداری نظامی ابیات هجوآمیزِ بیامضایی نزد نیما یوشیج بردند و او تشخیص داد باید کار اخوان باشد که به زندان افتاد و در مَحبس سرود: مرا نیمای ...»
یک روایت دیگر پای آلاحمد را هم به داستان باز میکند. محمدمهدی حسنی، بعد از مصاحبهای با تقی خاوریِ شاعر (روزنامه «روزگار» ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰) در وبلاگش نوشت که خاوری در آن مصاحبه برایش تعریف کرده: «در یکی از سفرهای تهران، به خانه زندهیاد اخوان رفتم. اخوان گفت: ... وقتی مرا گرفتند چند روز مرا بلاتکلیف در محبس نگه داشتند تا اینکه مرا برای بازجویی به اتاق تیمسار تیمور بختیار بردند. او روی میز کار دفتر خود نشسته و با هفتتیرش بازی میکرد. پس از مدتی سکوت در همان وضع گفت: تو علیه اعلیحضرت همایونی شعر گفتهای؟ گفتم من چنین شعری نگفتهام. بی هیچ گفتگوی دیگری مرا دوباره به سلولم برگرداندند. بعد از چند روز دوباره مرا برای بازجویی پیش او بردند. شعری را به من نشان داد که با دستخط نیما نوشته و زیرش قید شده بود که از اخوان است و گفت: ببین پیشوایتان نوشته این شعر را تو گفتهای و تو انکار میکنی؟ من وقتی خط نیما را شناختم، برای رستن پیرمرد، موضوع را به گردن گرفتم. بعدها فهمیدم جلال آلاحمد به نیما گفته بود تو با این جسم نحیف اگر به زندان بروی، میمیری، بگذار جوانها فولادِ آبدیده شوند و انتخابشان من بودم.»
@ehsanname
از شماره ۲۱ هفتهنامه «تماشاگران امروز»
احسان رضایی
@ehsanname
#مهدی_اخوان_ثالث مهمترین شاعر سبک شعر نو یا نیمایی است. معروف است که ادبای کلاسیک، فقط وقتی این شیوه را جدی گرفتند که اخوان با سابقه روشنش در غزلسرایی به این شیوه رو آورد. اخوان دو کتاب درباره شعر نیما و «اینکه نیما مردی بود مردستان» نوشت و با اشعار عالی خودش، جایگاه این شیوه شعری را محکم کرد. منتها داستانی هم هست که برمیگردد به ماجراهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد و بیتی که میگویند اخوان علیه استادش سروده: «مرا نیمای مادر ... لو داد/ مرا لو، پیشوای شعر نو داد.»
دوستان اخوان میگویند این بیت کار اخوان نیست. مثلا دکتر شفیعیکدکنی در خاطراتش از اخوان مینویسد: «میگفت در زندان، بعدها که محکومیتها معلوم شده بود و در وضع طبیعی قرار گرفته بودیم و عصرها برای هواخوری قدم میزدیم، هر کسی کیفیت دستگیری و لو رفتن خودش را شرح میداد تا رسید به من. من گفتم: «مرای نیمایِ» بقیهاش را یکی از همان زندانیان گفت و مصرع دوم را مصطفی بیآزار بلافاصله گفت و این بیت در زندان شیوع یافت و دهن به دهن گشت. بنابراین، در گفتن آن بیت، اخوان تقریباً هیچ سهمی نداشته است.» («حالات و مقاماتِ میم امید»، نشر سخن ۱۳۹۱، ص۲۷) اما اخوان کنایههای دیگری هم به نیما دارد، مثلا در شعر «برای دخترکم لاله و آقای مینا » (که تاریخ بهمن۱۳۳۳ دارد و در کتاب «زمستان» آمده) خطاب به دخترش میگوید: «آن دستهای کوچکت را/ سوی خدا کن/ بنشین و با من خواجه مینا را دعا کن» و پاورقی زده که در اصل، به جای «مینا» اسم دیگری بود با همین حروف.
داستان برمیگردد به دستگیری اخوانثالث در ابتدای سال ۱۳۳۳ که در جریان بگیر و ببندها، اخوان هم به زندان میافتد. از او میخواهند ندامتنامهای بنویسد تا آزاد شود که قبول نمیکند (در شعر «نادر یا اسکندر» کلنجار با مادرش سرِ ندامتنامه را تعریف کرده)، «تا اینکه به همت بعضی از اهل ذوقِ مقامهای بالاتر، به او میگویند اگر ندامتنامه نمیخواهد، با سرودن شعری کار را خاتمه دهد. او هم با شعری که بیشتر به هزلنامه میمانست، کار را تمام کرد. چند بیت از آن در خاطرم مانده:
رندی شرابخواره و درویش، همچو من
کی فکرتِ سیاستِ پرشور و شر کنم؟
من تودگی نبوده و بالله نیستم
باید گواهم ایزد و پیغامبر کنم
سودند سر به خاکِ رضا، کارههای قوم
من مردِ هیچکاره چه خاکی به سر کنم!» (یدالله قرایی: «چهل و چند سال با اخوان»، انتشارات بزرگمهر ۱۳۷۰، ص۵۱)
اینکه نقش نیما یوشیج در این دستگیری و زندان چه بوده، روایتها مختلف است. شفیعیکدکنی، ماجرا را نه تایید میکند نه تکذیب: «در قضیۀ لو رفتن او و بعضی نسبتهایی که به نیما میدهند، من چیزهایی از خودش شنیدهام ولی باید در اسناد اداری آن روزها حقیقتش روشن شود.» («حالات و مقامات میم امید»، ص۲۶) اما مرتضی کاخی (در مصاحبه با شماره ۲۱ هفتهنامه «نگاه پنجشنبه»، ۲شهریور ۱۳۹۱) صریحتر میگوید: «بعد از کودتای ۲۸ مرداد نیما جملات بدی را به زبان آورد. زمانی که دستگاه وقت به نیما اتهام تودهای بودن و چپگرایی زده بود، او گفته بود: من اصلا چپ نیستم و این آدمهای وقتگیر مثل اخوان و شاملو که دور من جمع میشوند عضو حزب توده هستند. این حرفها باعث گرفتاری اخوان شد.»
محمد قائد، در یادداشت «معصومیت بربادرفتۀ شاعر» (روزنامه «مردمسالاری» ۵ شهریور ۱۳۹۱) مینویسد ماجرا به یک شعر مربوط است: «مأموران فرمانداری نظامی ابیات هجوآمیزِ بیامضایی نزد نیما یوشیج بردند و او تشخیص داد باید کار اخوان باشد که به زندان افتاد و در مَحبس سرود: مرا نیمای ...»
یک روایت دیگر پای آلاحمد را هم به داستان باز میکند. محمدمهدی حسنی، بعد از مصاحبهای با تقی خاوریِ شاعر (روزنامه «روزگار» ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰) در وبلاگش نوشت که خاوری در آن مصاحبه برایش تعریف کرده: «در یکی از سفرهای تهران، به خانه زندهیاد اخوان رفتم. اخوان گفت: ... وقتی مرا گرفتند چند روز مرا بلاتکلیف در محبس نگه داشتند تا اینکه مرا برای بازجویی به اتاق تیمسار تیمور بختیار بردند. او روی میز کار دفتر خود نشسته و با هفتتیرش بازی میکرد. پس از مدتی سکوت در همان وضع گفت: تو علیه اعلیحضرت همایونی شعر گفتهای؟ گفتم من چنین شعری نگفتهام. بی هیچ گفتگوی دیگری مرا دوباره به سلولم برگرداندند. بعد از چند روز دوباره مرا برای بازجویی پیش او بردند. شعری را به من نشان داد که با دستخط نیما نوشته و زیرش قید شده بود که از اخوان است و گفت: ببین پیشوایتان نوشته این شعر را تو گفتهای و تو انکار میکنی؟ من وقتی خط نیما را شناختم، برای رستن پیرمرد، موضوع را به گردن گرفتم. بعدها فهمیدم جلال آلاحمد به نیما گفته بود تو با این جسم نحیف اگر به زندان بروی، میمیری، بگذار جوانها فولادِ آبدیده شوند و انتخابشان من بودم.»
@ehsanname
از شماره ۲۱ هفتهنامه «تماشاگران امروز»
داوود رشیدی، هنرمند برجسته کشورمان، درگذشت. او در زمینه ترجمه هم فعال بود و نمایشنامهنویسانی چون ساموئل بکت را او به ما معرفی کرد. مجموعه نمایشنامههاى ترجمه رشیدى در دو جلد منتشر شده است @ehsanname
داوود رشیدی در تمرین «ریچارد سوم» اثر شکسپیر، سالن تئاتر شهر، ۱۳۷۸ - عکس از آرشیو مجله بخارا @ehsanname
حضور سیروس علینژاد و مصطفی ملکیان در جشن تولدی که تحریریه «اندیشه پویا» برای نجف دریابندری گرفتهاند – عکس از اینستاگرام علیرضا اکبری @ehsanname
عکسی که برای اطلاعیه درگذشت عباس اقبال در روزنامهها زدند. سال ۱۳۳۴ شمسی
از کانال @jafarian1964
از کانال @jafarian1964
پیشنهاد داوود رشیدی برای سنگنوشته مزارش که تیتر اغلب روزنامههای امروز بود (آمدم، دیدم، رفتم) از کتاب «سنگ قبر» (گردآوری پوریا تابان، نشر رهی، ١٣۹۴) گرفته شده @ehsanname
برگی از رمان مصور «آخرین داستان» که پیشدرآمد یک انیمیشن سینمایی است. این رمان که نوشته اشکان رهگذر و ویرایش محمد چرمشیر است، از روی داستان شاهنامهای شاه جمشید گرفته شده و ماه مهر میآید @ehsanname
در آغاز کلمه بود
احسان رضایی
@ehsanname
گمان نکنم از سال ۱۹۰۰ که شاه مظفر، پسر ملکمخان را برای شمشیربازی به مسابقات المپیک فرستاد، تا به امروز المپیکی به جذابیت المپیک ریو برای ما ایرانیها برگزار شده باشد. حتی آن سه دوره از المپیکی هم که پهلوان محبوب و محجوبِ شهر، غلامرضا تختی نازنین کشتی میگرفت و پدرانمان گوششان را به رادیوها میچسباندند تا صدای مخملی عطاءالله بهمنش را بشنوند هم نمیتواند با جذابیت این دوره از بازیها برابری کند. چیزی که البته به کیفیت خود مسابقات و شرکتکنندگانش خیلی ربط ندارد و بیشتر به ما، به ما تماشاچیهای پیگیری که تا نیمههای شب برای دیدن عملکرد نمایندگانمان بیدار مینشستیم مربوط است. این، ما بودیم که مسابقات را برای همدیگر جذاب و جذابتر کردیم. شبکههای اجتماعی موبایلی، پدیدهای که در فاصله این دو المپیک آخر مهمان دایمی خانههای ما شدند، این امکان را به ما دادند تا لحظه به لحظه احساسات و واکنشهایمان را با هم به اشتراک بگذاریم. از مدال برنز کیمیا علیزاده خوشحالی کنیم، با بهداد سلیمی فریاد بکشیم، فینال یکربعه حسن یزدانی را طاقت بیاوریم، طلاهای رستم و سهرابمان را جشن بگیریم، با گریههای محمد بنا اشک بریزیم، از رفتن سرمربی مثل رضا مهماندوست حرص بخوریم و حیرتمان از ضربه شدن حمید سوریان و رضا یزدانی را با هم قسمت کنیم. این المپیک، در کنار جابهجا کردن رکوردهای سرعت و قدرت، که اتفاق همیشگی المپیکهاست، یک حد نصاب دیگر هم به جا گذاشت: سرعت در انتشار اخبار و البته حضور تماشاگران در متن خبرها. دهکده المپیک ریو، تبدیل شد به همان دهکدهای که مارشال مکلوهان دربارهاش حرف زده بود و انگار همه ما ساکنش بودیم. حجم گسترده خبرها، اطلاعات، واکنشها و شوخیهایی که در این ایام تولید و منتشر شد، حداقل در ایران خودمان یک رکورد بود. تحلیل این مطالب، میتواند برای هر محقق علوم اجتماعی جالب و جذاب باشد. فعلا همین یک نکته را داشته باشید که یکی از ویژگیهای این دنیای مدرن، مطرح کردن دوبارهٔ امور سنتی بود. اگر خاطرات المپیکی پدران ما با گوش دادن به رادیو شروع شد، در این المپیک هم دوباره گزارشی رادیویی تبدیل به پدیده شد. صدای صدرالدین کاظمی در فینال کشتی حسن یزدانی، با حریف روسش، به خاطر نوع الفاظ و احساسات او، چنان گل کرد که خیلیها مسابقات روزهای بعد را هم از رادیو گوش دادند. کار دنیا هر چقدر هم که عوض شده باشد، هنوز هم کلمات جادوی خودشان را حفظ کردهاند و اگر درست و بجا ادا شوند، میتوانند دل هر کسی را تسخیر کنند. کاری که روزگاری صدای عطاءالله بهمنش با پدرانمان کرد و امروز، صدای صدرالدین کاظمی انجامش داد که میگفت: «دلاور من! خوشا به حال مادرت! قربون اون قدت برم! عاشق کشتی گرفتنتم! قهرمان شدیم! گلباران کنید ایران رو!...» اولین نکته از همان تحلیلی که عرض کردم، شاید همین باشد: کلمه، هنوز و همچنان، قدرت دارد.
یادداشت در شماره ۵۶۷ هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
گمان نکنم از سال ۱۹۰۰ که شاه مظفر، پسر ملکمخان را برای شمشیربازی به مسابقات المپیک فرستاد، تا به امروز المپیکی به جذابیت المپیک ریو برای ما ایرانیها برگزار شده باشد. حتی آن سه دوره از المپیکی هم که پهلوان محبوب و محجوبِ شهر، غلامرضا تختی نازنین کشتی میگرفت و پدرانمان گوششان را به رادیوها میچسباندند تا صدای مخملی عطاءالله بهمنش را بشنوند هم نمیتواند با جذابیت این دوره از بازیها برابری کند. چیزی که البته به کیفیت خود مسابقات و شرکتکنندگانش خیلی ربط ندارد و بیشتر به ما، به ما تماشاچیهای پیگیری که تا نیمههای شب برای دیدن عملکرد نمایندگانمان بیدار مینشستیم مربوط است. این، ما بودیم که مسابقات را برای همدیگر جذاب و جذابتر کردیم. شبکههای اجتماعی موبایلی، پدیدهای که در فاصله این دو المپیک آخر مهمان دایمی خانههای ما شدند، این امکان را به ما دادند تا لحظه به لحظه احساسات و واکنشهایمان را با هم به اشتراک بگذاریم. از مدال برنز کیمیا علیزاده خوشحالی کنیم، با بهداد سلیمی فریاد بکشیم، فینال یکربعه حسن یزدانی را طاقت بیاوریم، طلاهای رستم و سهرابمان را جشن بگیریم، با گریههای محمد بنا اشک بریزیم، از رفتن سرمربی مثل رضا مهماندوست حرص بخوریم و حیرتمان از ضربه شدن حمید سوریان و رضا یزدانی را با هم قسمت کنیم. این المپیک، در کنار جابهجا کردن رکوردهای سرعت و قدرت، که اتفاق همیشگی المپیکهاست، یک حد نصاب دیگر هم به جا گذاشت: سرعت در انتشار اخبار و البته حضور تماشاگران در متن خبرها. دهکده المپیک ریو، تبدیل شد به همان دهکدهای که مارشال مکلوهان دربارهاش حرف زده بود و انگار همه ما ساکنش بودیم. حجم گسترده خبرها، اطلاعات، واکنشها و شوخیهایی که در این ایام تولید و منتشر شد، حداقل در ایران خودمان یک رکورد بود. تحلیل این مطالب، میتواند برای هر محقق علوم اجتماعی جالب و جذاب باشد. فعلا همین یک نکته را داشته باشید که یکی از ویژگیهای این دنیای مدرن، مطرح کردن دوبارهٔ امور سنتی بود. اگر خاطرات المپیکی پدران ما با گوش دادن به رادیو شروع شد، در این المپیک هم دوباره گزارشی رادیویی تبدیل به پدیده شد. صدای صدرالدین کاظمی در فینال کشتی حسن یزدانی، با حریف روسش، به خاطر نوع الفاظ و احساسات او، چنان گل کرد که خیلیها مسابقات روزهای بعد را هم از رادیو گوش دادند. کار دنیا هر چقدر هم که عوض شده باشد، هنوز هم کلمات جادوی خودشان را حفظ کردهاند و اگر درست و بجا ادا شوند، میتوانند دل هر کسی را تسخیر کنند. کاری که روزگاری صدای عطاءالله بهمنش با پدرانمان کرد و امروز، صدای صدرالدین کاظمی انجامش داد که میگفت: «دلاور من! خوشا به حال مادرت! قربون اون قدت برم! عاشق کشتی گرفتنتم! قهرمان شدیم! گلباران کنید ایران رو!...» اولین نکته از همان تحلیلی که عرض کردم، شاید همین باشد: کلمه، هنوز و همچنان، قدرت دارد.
یادداشت در شماره ۵۶۷ هفتهنامه «همشهری جوان»
علی حاتمی و داوود رشیدی در پشت صحنه سریال «هزاردستان» - از جلد دوم کتاب «مجموعه آثار علی حاتمی» @ehsanname
یک معلم بلژیکی، با راه انداختن گروه فیسبوکی Chasseurs de livres (به زبان فرانسوی: شکارچیان کتاب)، توانسته یک بازی شبیه پوکمون برای پیدا کردن کتاب در سطح شهر راه بیاندازد @ehsanname