احسان‌نامه – Telegram
احسان‌نامه
7.93K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
شعری از #مهدی_اخوان_ثالث در سال ۱۳۶۰ و برای رزمندگان جبهه‌ها @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«اکنون یکی از دریچه‌ها بسته است ...» شعرخوانی #مهدی_اخوان_ثالث، آلمان، فروردین ۱۳۶۹ @ehsanname
چند روایت از اینکه نیما، اخوان‌ثالث را لو داد یا نداد؟
احسان رضایی
@ehsanname
#مهدی_اخوان_ثالث مهمترین شاعر سبک شعر نو یا نیمایی است. معروف است که ادبای کلاسیک، فقط وقتی این شیوه را جدی گرفتند که اخوان با سابقه روشنش در غزلسرایی به این شیوه رو آورد. اخوان دو کتاب درباره شعر نیما و «اینکه نیما مردی بود مردستان» نوشت و با اشعار عالی خودش، جایگاه این شیوه شعری را محکم کرد. منتها داستانی هم هست که برمی‌گردد به ماجراهای بعد از کودتای ۲۸ مرداد و بیتی که می‌گویند اخوان علیه استادش سروده: «مرا نیمای مادر ... لو داد/ مرا لو، پیشوای شعر نو داد.»
دوستان اخوان می‌گویند این بیت کار اخوان نیست. مثلا دکتر شفیعی‌کدکنی در خاطراتش از اخوان می‌نویسد: «می‌گفت در زندان، بعدها که محکومیت‌ها معلوم شده بود و در وضع طبیعی قرار گرفته بودیم و عصرها برای هواخوری قدم می‌زدیم، هر کسی کیفیت دستگیری و لو رفتن خودش را شرح می‌داد تا رسید به من. من گفتم: «مرای نیمایِ» بقیه‌اش را یکی از همان زندانیان گفت و مصرع دوم را مصطفی بی‌آزار بلافاصله گفت و این بیت در زندان شیوع یافت و دهن به دهن گشت. بنابراین، در گفتن آن بیت، اخوان تقریباً هیچ سهمی نداشته است.» («حالات و مقاماتِ میم امید»، نشر سخن ۱۳۹۱، ص۲۷) اما اخوان کنایه‌های دیگری هم به نیما دارد، مثلا در شعر «برای دخترکم لاله و آقای مینا » (که تاریخ بهمن۱۳۳۳ دارد و در کتاب «زمستان» آمده) خطاب به دخترش می‌گوید: «آن دست‌های کوچکت را/ سوی خدا کن/ بنشین و با من خواجه مینا را دعا کن» و پاورقی زده که در اصل، به جای «مینا» اسم دیگری بود با همین حروف.
داستان برمی‌گردد به دستگیری اخوان‌ثالث در ابتدای سال ۱۳۳۳ که در جریان بگیر و ببندها، اخوان هم به زندان می‌افتد. از او می‌خواهند ندامتنامه‌ای بنویسد تا آزاد شود که قبول نمی‌کند (در شعر «نادر یا اسکندر» کلنجار با مادرش سرِ ندامتنامه را تعریف کرده)، «تا اینکه به همت بعضی از اهل ذوقِ مقامهای بالاتر، به او می‌گویند اگر ندامتنامه نمی‌خواهد، با سرودن شعری کار را خاتمه دهد. او هم با شعری که بیشتر به هزل‌نامه می‌مانست، کار را تمام کرد. چند بیت از آن در خاطرم مانده:
رندی شرابخواره و درویش، همچو من
کی فکرتِ سیاستِ پرشور و شر کنم؟
من تودگی نبوده و بالله نیستم
باید گواهم ایزد و پیغامبر کنم
سودند سر به خاکِ رضا، کاره‌های قوم
من مردِ هیچکاره چه خاکی به سر کنم!» (یدالله قرایی: «چهل و چند سال با اخوان»، انتشارات بزرگمهر ۱۳۷۰، ص۵۱)
اینکه نقش نیما یوشیج در این دستگیری و زندان چه بوده، روایتها مختلف است. شفیعی‌کدکنی، ماجرا را نه تایید می‌کند نه تکذیب: «در قضیۀ لو رفتن او و بعضی نسبت‌هایی که به نیما می‌دهند، من چیزهایی از خودش شنیده‌ام ولی باید در اسناد اداری آن روزها حقیقتش روشن شود.» («حالات و مقامات میم امید»، ص۲۶) اما مرتضی کاخی (در مصاحبه با شماره ۲۱ هفته‌نامه «نگاه پنجشنبه»، ۲شهریور ۱۳۹۱) صریحتر می‌گوید: «بعد از کودتای ۲۸ مرداد نیما جملات بدی را به زبان آورد. زمانی که دستگاه وقت به نیما اتهام توده‌ای بودن و چپ‌گرایی زده بود، او گفته بود: من اصلا چپ نیستم و این آدم‌های وقت‌گیر مثل اخوان و شاملو که دور من جمع می‌شوند عضو حزب توده هستند. این حرف‌ها باعث گرفتاری اخوان شد.»
محمد قائد، در یادداشت «معصومیت بربادرفتۀ شاعر» (روزنامه «مردمسالاری» ۵ شهریور ۱۳۹۱) می‌نویسد ماجرا به یک شعر مربوط است: «مأموران فرمانداری نظامی ابیات هجوآمیزِ بی‌امضایی نزد نیما یوشیج بردند و او تشخیص داد باید کار اخوان باشد که به زندان افتاد و در مَحبس سرود: مرا نیمای ...»
یک روایت دیگر پای آل‌احمد را هم به داستان باز می‌کند. محمدمهدی حسنی، بعد از مصاحبه‌ای با تقی خاوریِ شاعر (روزنامه «روزگار» ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۰) در وبلاگش نوشت که خاوری در آن مصاحبه برایش تعریف کرده: «در یکی از سفرهای تهران، به خانه زنده‌یاد اخوان رفتم. اخوان گفت: ... وقتی مرا گرفتند چند روز مرا بلاتکلیف در محبس نگه داشتند تا اینکه مرا برای بازجویی به اتاق تیمسار تیمور بختیار بردند. او روی میز کار دفتر خود نشسته و با هفت‌تیرش بازی می‌کرد. پس از مدتی سکوت در همان وضع گفت: تو علیه اعلیحضرت همایونی شعر گفته‌ای؟ گفتم من چنین شعری نگفته‌ام. بی هیچ گفتگوی دیگری مرا دوباره به سلولم برگرداندند. بعد از چند روز دوباره مرا برای بازجویی پیش او بردند. شعری را به من نشان داد که با دستخط نیما نوشته و زیرش قید شده بود که از اخوان است و گفت: ببین پیشوایتان نوشته این شعر را تو گفته‌ای و تو انکار می‌کنی؟ من وقتی خط نیما را شناختم، برای رستن پیرمرد، موضوع را به گردن گرفتم. بعدها فهمیدم جلال آل‌احمد به نیما گفته بود تو با این جسم نحیف اگر به زندان بروی، می‌میری، بگذار جوان‌ها فولادِ آبدیده شوند و انتخابشان من بودم.»
@ehsanname
از شماره ۲۱ هفته‌نامه «تماشاگران امروز»
داوود رشیدی، هنرمند برجسته کشورمان، درگذشت. او در زمینه ترجمه هم فعال بود و نمایشنامه‌نویسانی چون ساموئل بکت را او به ما معرفی کرد. مجموعه نمایشنامه‌هاى ترجمه رشیدى در دو جلد منتشر شده است @ehsanname
داوود رشیدی در تمرین «ریچارد سوم» اثر شکسپیر، سالن تئاتر شهر، ۱۳۷۸ - عکس از آرشیو مجله بخارا @ehsanname
حضور سیروس علی‌نژاد و مصطفی ملکیان در جشن تولدی که تحریریه «اندیشه پویا» برای نجف دریابندری گرفته‌اند – عکس از اینستاگرام علیرضا اکبری @ehsanname
عکسی که برای اطلاعیه درگذشت عباس اقبال در روزنامه‌ها زدند. سال ۱۳۳۴ شمسی
از کانال @jafarian1964
پیشنهاد داوود رشیدی برای سنگ‌نوشته مزارش که تیتر اغلب روزنامه‌های امروز بود (آمدم، دیدم، رفتم) از کتاب «سنگ قبر» (گردآوری پوریا تابان، نشر رهی، ١٣۹۴) گرفته شده @ehsanname
برگی از رمان مصور «آخرین داستان» که پیش‌درآمد یک انیمیشن سینمایی است. این رمان که نوشته اشکان رهگذر و ویرایش محمد چرمشیر است، از روی داستان شاهنامه‌ای شاه جمشید گرفته شده و ماه مهر می‌آید @ehsanname
در آغاز کلمه بود
احسان رضایی
@ehsanname
گمان نکنم از سال ۱۹۰۰ که شاه مظفر، پسر ملکم‌خان را برای شمشیربازی به مسابقات المپیک فرستاد، تا به امروز المپیکی به جذابیت المپیک ریو برای ما ایرانی‌ها برگزار شده باشد. حتی آن سه دوره از المپیکی هم که پهلوان محبوب و محجوبِ شهر، غلامرضا تختی نازنین کشتی می‌گرفت و پدرانمان گوششان را به رادیوها می‌چسباندند تا صدای مخملی عطاءالله بهمنش را بشنوند هم نمی‌تواند با جذابیت این دوره از بازی‌ها برابری کند. چیزی که البته به کیفیت خود مسابقات و شرکت‌کنندگانش خیلی ربط ندارد و بیشتر به ما، به ما تماشاچی‌های پیگیری که تا نیمه‌های شب برای دیدن عملکرد نمایندگانمان بیدار می‌نشستیم مربوط است. این، ما بودیم که مسابقات را برای همدیگر جذاب و جذابتر کردیم. شبکه‌های اجتماعی موبایلی، پدیده‌ای که در فاصله این دو المپیک آخر مهمان دایمی خانه‌های ما شدند، این امکان را به ما دادند تا لحظه به لحظه احساسات و واکنش‌هایمان را با هم به اشتراک بگذاریم. از مدال برنز کیمیا علیزاده خوشحالی کنیم، با بهداد سلیمی فریاد بکشیم، فینال یکربعه حسن یزدانی را طاقت بیاوریم، طلاهای رستم و سهرابمان را جشن بگیریم، با گریه‌های محمد بنا اشک بریزیم، از رفتن سرمربی مثل رضا مهماندوست حرص بخوریم و حیرتمان از ضربه شدن حمید سوریان و رضا یزدانی را با هم قسمت کنیم. این المپیک، در کنار جابه‌جا کردن رکوردهای سرعت و قدرت، که اتفاق همیشگی المپیکهاست، یک حد نصاب دیگر هم به جا گذاشت: سرعت در انتشار اخبار و البته حضور تماشاگران در متن خبرها. دهکده المپیک ریو، تبدیل شد به همان دهکده‌ای که مارشال مک‌لوهان درباره‌اش حرف زده بود و انگار همه ما ساکنش بودیم. حجم گسترده خبرها، اطلاعات، واکنش‌ها و شوخی‌هایی که در این ایام تولید و منتشر شد، حداقل در ایران خودمان یک رکورد بود. تحلیل این مطالب، می‌تواند برای هر محقق علوم اجتماعی جالب و جذاب باشد. فعلا همین یک نکته را داشته باشید که یکی از ویژگی‌های این دنیای مدرن، مطرح کردن دوبارهٔ امور سنتی بود. اگر خاطرات المپیکی پدران ما با گوش دادن به رادیو شروع شد، در این المپیک هم دوباره گزارشی رادیویی تبدیل به پدیده شد. صدای صدرالدین کاظمی در فینال کشتی حسن یزدانی، با حریف روسش، به خاطر نوع الفاظ و احساسات او، چنان گل کرد که خیلی‌ها مسابقات روزهای بعد را هم از رادیو گوش دادند. کار دنیا هر چقدر هم که عوض شده باشد، هنوز هم کلمات جادوی خودشان را حفظ کرده‌اند و اگر درست و بجا ادا شوند، می‌توانند دل هر کسی را تسخیر کنند. کاری که روزگاری صدای عطاءالله بهمنش با پدرانمان کرد و امروز، صدای صدرالدین کاظمی انجامش داد که می‌گفت: «دلاور من! خوشا به حال مادرت! قربون اون قدت برم! عاشق کشتی گرفتنتم! قهرمان شدیم! گلباران کنید ایران رو!...» اولین نکته از همان تحلیلی که عرض کردم، شاید همین باشد: کلمه، هنوز و همچنان، قدرت دارد.

یادداشت در شماره ۵۶۷ هفته‌نامه «همشهری جوان»
علی حاتمی و داوود رشیدی در پشت صحنه سریال «هزاردستان» - از جلد دوم کتاب «مجموعه آثار علی حاتمی» @ehsanname
یک معلم بلژیکی، با راه انداختن گروه فیسبوکی Chasseurs de livres (به زبان فرانسوی: شکارچیان کتاب)، توانسته یک بازی شبیه پوکمون برای پیدا کردن کتاب در سطح شهر راه بیاندازد @ehsanname
چکیده: «اگر مطلب را آماده نکرده‌ای مهم نیست، ولی حتماً پاورپوینت درست کن»؛ این توصیه‌ای است که معمولاً برای ارائۀ سخنرانی به دیگران می‌کنیم. در سه دهۀ اخیر، فن خطابه تقریباً از بین رفته است. در این شرایط ارائۀ پاورپوینت به‌نظر منطقی‌ترین راه برای سرپوش گذاشتن بر کم‌سوادی و تنبلی است. در شیوۀ سنتی سخنرانی، تسلسل منطقی پایه و اساس گفتار بود اما امروز به لطف پاورپوینت دیگر نیازی به استدلال نیست. فقط کافی است مشتی اسلاید را کنار هم قرار دهید. (۱۰۳۵ کلمه، زمان مطالعه ۷ دقیقه)

ادامه مطلب را در لینک زیر بخوانید:
http://tarjomaan.com/vdca.enak49n605k14.html
sherlock.pdf
1.3 MB
نگاهی کوتاه به تاریخچه شرلوک هولمز در ایران، به بهانه انتشار کتاب «مردان رقصان»، جدیدترین ترجمه از داستان‌های کارآگاه نابغه - مطلب در هفته‌نامه «تماشاگران امروز» شماره ۱۱۶ @ehsanname
آقای قاضی‌پور قبل از درگیری با خبرنگار گفته‌اند صفویه بنیانگذار تشیع در ایران است. اگر کتاب ۲جلدی استاد رسول جعفریان درباره سوابق تشیع پیش از صفویه را خوانده بودند، کارشان به اینجا نمی‌کشید @ehsanname
«هیاهوی زمان» رمانی درباره زندگی دمیتری شوستاکوویچ، آهنگساز مشهور روس و رابطه او با حکومت شوروی، که این روزها هیاهوی زیادی به پا کرده، همزمان توسط سه ناشر ترجمه و عرضه شده است @ehsanname
Forwarded from چهار خطی
ما و دلکی...

دشت از مجنون، که لاله می‌روید از او
ابر از دهقان، که ژاله می‌روید از او
طوبیٰ و بهشت و جویِ شیر، از زاهد
ما و دلکی که ناله می‌روید از او.

افضل‌الدین ترکۀ اصفهانی
درگذشتۀ 991 ق.


توضیح اینکه چطور می‌شود یک شعر، خودش را از سطح زمانه بالا می‌کشد و در میان اشعار یک دوران، برجستگی پیدا می‌کند، به هیچ وجه راحت نیست و گاه آن ظرایفی که موجب متفاوت شدن شعری می‌شود، به توضیح در نمی‌آید. در مورد رباعی بالا هم این سخن، مصداق دارد. تنها توضیحی که برای ویژه بودنِ این رباعی به ذهن من می‌رسد، وجود تعادل و توازن در اجزای تشکیل دهنده آن است. رباعی، ردیف و قافیه مناسبی دارد که خوشایند ذهن مخاطب است. اما این به تنهایی کافی نیست. زیرا چنان‌که خواهیم دید، حد اقل سه تن از شاعران هم‌عصر خواجه افضل، به این ردیف و قافیه رباعی گفته‌اند. معماری دقیق کلمات، یکی دیگر از عوامل برتری این رباعی است. هیچ کلمۀ زائدی در این رباعی به چشم نمی‌خورَد و حتی حروف ربط و اضافه هم سربار شعر نشده‌اند. بار اصلی رباعی، بر دوش مصراع چهارم است، اما سه مصراع دیگر نیز هر کدام در جای خود نشسته‌اند و مخاطب را به سمت مصراع نهایی هدایت می‌کنند. تمایز مصراع چهارم، در غنای عاطفی آن است و کلمه «دلک» به جای دل، صمیمیت عجیبی را در فضای رباعی جاری کرده است. دلک و ناله، با آن موسیقی دلنوازشان، کلمات کلیدی این مصراع هستند و سرمایۀ شاعر شده‌اند، در برابر همۀ دارایی‌های این جهانی و آن جهانیِ مردم زمانه. در اینجا، ما با رباعیی مواجهیم که موسیقی و مهندسی کلام و صمیمیت زبان در آن، در ساختاری یکپارچه و کامل، به توازن رسیده است.


افضل‌الدین محمد ترکه، از خاندان معروف ترکۀ اصفهان است که اغلب در ردیف دانشمندان و صاحب‌منصبان بودند و خود او نیز علاوه بر فضل و دانش، در زمان شاه طهماسب و شاه محمد صفوی به کار قضا و تولیت موقوفات و تدریس اشتغال داشت. از وی چند رباعی جانانه‌ به یادگار مانده است. این رباعی او، به ابوسعید ابوالخیر و بابا افضل کاشانی هم منسوب است. اما هر دو این انتساب‌ها، مربوط به قرن‌ها بعد از حیات این دو عارف حکیم است. سه منبع معتبر دورۀ صفوی، یعنی هفت اقلیم، خلاصة الاشعار و عرفات العاشقین، این رباعی را به اسم افضل‌الدین ترکه نقل کرده‌اند. فرم و زبان این رباعی را نیز ما نمی‌توانیم در بافت ادبی قرن پنجم، دوران ابوسعید، متصوّر شویم. انتساب رباعی به بابا افضل، ناشی از هم‌نامی این حکیم با افضل‌الدین ترکه است و معمولاً در رباعیات سرگردان، دسترنج شاعران گمنام به افراد معروف می‌رسد. اینکه حداقل سه شاعر دیگر دورۀ صفوی، در این وزن و قافیه رباعی گفته‌اند، خودش قرینه‌ای است بر اینکه رباعی مذکور، در همان فضای ادبی شکل گرفته است.

رویت که ز باده لاله می‌روید از او
از تاب شراب، ژاله می‌روید از او
دستی که پیاله‌ای ز دست تو گرفت
گر خاک شود، پیاله می‌روید از او.

سلطان حسن میرزا
966 ـ 985 ق.
▪️
دارم چشمی که ژاله می‌روید از او
دارم جانی که نله می‌روید از او
این شوره زمین که نام او دل کردند
اندوه هزار ساله می‌روید از او.

مقصود خُرده کاشانی
مقتول در 987 ق.
▪️
دور از رویی که لاله می‌روید از او
دارم چشمی که ژاله می‌روید از او
گیرم که ز گریه چشم خود پاک کنم
با دل چه کنم که ناله می‌روید از او؟

جعفر قزوینی
درگذشتۀ 1021 ق.


سلطان حسن میرزا، فرزند سلطان محمد صفوی است و رباعیی که صاحب عالم آرا و تقی کاشانی به اسم او نقل کرده‌اند، در عرفات العاشقین به اسم سلطان حسین میرزا بایقراست و در ریاض الشعراء به نام شیخ بهایی. تقی کاشانی ذیل شرح حال سلطان حسن میرزا گوید: «در زمان حیات، آن شاهزاده این رباعی گفته و قاسم بیگ حالتی {از شعرای عصر صفویه} به واسطۀ محبتی که به آن شاهزاده داشت، در دیوان خود نوشته!».


منابع:
هفت اقلیم، ج 2، ص 955؛ خلاصة الاشعار، بخش اصفهان، ص 223؛ عرفات العاشقین، ج 1، ص 639؛ سخنان منظوم ابوسعید ابوالخیر، ص 84؛ رباعیات بابا افضل، ص 161؛ عالم آرای عباسی، ج 1، ص 126؛ خلاصة الاشعار (خطی)، برگ 509؛ خلاصة الاشعار، بخش کاشان، ص 496؛ کاروان هند، ج 1، ص 296؛ عرفات العاشقین، ج 2، ص 1167؛ ریاض الشعراء، ج 1، ص 394
●●


"چهار خطی"
https://telegram.me/Xatt4
بیماری مانع شاهکار نوشتن نیست
@ehsanname
امیلی برونته، خالق «بلندی‌های بادگیر» و خواهر وسطی از خواهران رنگ‌پریده برونته، احتمالا مبتلا به سندرم آسپرگر بوده است. این مطلب را زندگینامه‌نویس امیلی برونته به گاردین گفته است. او معتقد است بسیاری از خصوصیات شخصیت‌های داستان‌های امیلی برونته از جمله هوش بالای آن‌ها، عدم تمایل‌شان به خروج از خانه، معذب بودن‌شان در فضاهای اجتماعی و خشم ناگهانی آن‌ها، از نشانه‌های این سندرم هستند.👇
theguardian.com/books/2016/aug/29/emily-bronte-may-have-had-asperger-syndrome-says-biographer
سندرم آسپرگر، نوعی اختلال عصبی است که در بیماری‌های طیف اوتیسم طبقه‌بندی می‌شود. مبتلایان به مهارت‌های کلامی و هوش طبیعی دارند، اما مشکلشان در انجام مهارت‌های حرکتی است که بخصوص در فعالیت‌های حرکتی پیچیده مثل دوچرخه‌سواری خودش را نشان می‌دهد. معمولا این افراد روابط اجتماعی ضعیف دارند، رفتارهای وسواسی و خودمحوری هم در آنها دیده می‌شود. قبلا درباره احتمال ابتلای بسیاری از چهره‌ها و نوابغ، به آسپرگر مطالبی منتشر شد بود. چهره‌هایی مثل: ایزاک نیوتن، آلبرت اینشتین، چارلز داروین، هنری کاوندیش (کاشف هیدورژن)، ولفگانگ موتزارت، لودویگ بتهوون، وودی آلن، جین آستین، جورج اورول، هانس کریستین آندرسن و آیزاک آسیموف.
نهم شهریور، سالروز خاموشی ماهی سیاه کوچولو @ehsanname