چرا گوش آدم درد میگیرد؟
●●
جانم به لب از لعل خموش تو رسید
وز لعل خموش بادهنوش تو رسید
گوش تو شنیدهام که دردی دارد
درد دل من مگر به گوش تو رسید!
قاسمبیگ حالتی
درگذشتۂ ۱۰۰۰ ق.
●●
از کانال چهار خطی @Xatt4
●●
جانم به لب از لعل خموش تو رسید
وز لعل خموش بادهنوش تو رسید
گوش تو شنیدهام که دردی دارد
درد دل من مگر به گوش تو رسید!
قاسمبیگ حالتی
درگذشتۂ ۱۰۰۰ ق.
●●
از کانال چهار خطی @Xatt4
واشنگتنپست نوشته است در رمان معروف «نغمه آتش و یخ» جورج آر. آر. مارتین، خدای «آزور آهی» و مبلغانش که احتمالا در پایانبندی داستان نقش اساسی دارند (آنها که کتاب را خواندهاند ماجرا را میدانند)، از «اهورامزدا» و مغان ایران باستان گرفته شده است👇
https://www.washingtonpost.com/news/worldviews/wp/2016/04/24/the-ancient-persian-god-that-may-be-at-the-heart-of-game-of-thrones/?postshare=1371461517119578&tid=ss_tw
https://www.washingtonpost.com/news/worldviews/wp/2016/04/24/the-ancient-persian-god-that-may-be-at-the-heart-of-game-of-thrones/?postshare=1371461517119578&tid=ss_tw
در چهارصدمین سالگرد مرگ سروانتس، خالق «دن کیشوت»، یک بازیگر با گریم و لباسی شبیه به او، ریاست جلسه پارلمان اسپانیا را بر عهده داشت. عکس از هافینگتون پست @ehsanname
توئیتر منسوب به دفتر رهبری، همزمان با چهارصدمین سالمرگ شکسپیر، این جمله را منتشر کرد: من اغلب آثار شکسپیر را خوانده و لذت بردهام @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیشنهاد میکنم این مصاحبه را از دست ندهید، جمعه شب، ساعت ۸ و نیم، شبکه چهار @ehsanname
نقیضه احمدرضا کاظمی، نویسنده «بیقانون»، بر شعر معروف بچهها و قورباغهها از اریش فرید، شاعر آلمانی @ehsanname
این مصاحبه را پارسال قبل از نمایشگاه کتاب با عادل فردوسیپور داشتم، هنوز «هنر شفاف اندیشیدن» چاپ نشده بود و عادل با همان لحن دوستداشتنی، درباره کتاب جدیدش و اینکه امیدوار است به چاپهای بالا برسد حرف زد. حالا و در آستانه نمایشگاه کتاب امسال، «هنر شفاق اندیشیدن» به چاپ بیست و پنجم رسیده است. دوست داشتید، تماشا کنید:
http://90tv.ir/video/104462/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86
http://90tv.ir/video/104462/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86
90tv.ir | وبسایت رسمی برنامه ۹۰ -
90tv.ir | وبسایت رسمی برنامه ۹۰ - گفتگو جذاب با عادل فردوسیپور درباره کتاب "فوتبال علیه دشمن"
نقشه #خلیج_فارس و جزایرش، در کتاب «نُزهة المشتاق فی اختراق الآفاق» که ابوعبدالله شریف ادریسی مراکشی، در قرن ۱۲میلادی در سسیل تالیف کرده @ehsanname
طرحی از ساحل #خلیج_فارس که ژان باپتیست تاورنیه فرانسوی در قرن ۱۷ میلادی، در سفرنامهاش آن را کشیده است @ehsaanname
تحقیق سرهنگ آرنولد ویلسون، چهره معروف و افسر کهنهکار انگلیس در هند و ایران و عراق، درباره قدمت نام #خلیج_فارس، در ابتدای قرن ۲۰ میلادی @ehsanname
بقایای پیکر پابلو نرودا، شاعر عاشقانههای معروف، بعد از سه سال آزمایش برای بررسی احتمال مسمومیتش توسط عوامل پینوشه، دیکتاتور شیلی، دوباره دفن شد. عکس AFP
@ehsanname
@ehsanname
و بعد، ميدان خلوت شد
احسان رضایی
@ehsanname
گفت: «از برای حق صحبت سالها/ بازگو رمزی از آن خوش حالها». راستش من بین اهالی مطبوعات، کسی را به خوشحالی و خوشعاقبتی خدابیامرز گلآقا نمیشناسم. آن بزرگوار را دوبار بیشتر ندیدم، اما همانها هم برای این نتیجهگیری کافی بود. دیدار اول، وقتی بود که عباس نعمتی یک دعوتنامه آورده بود از طرف گلآقا که در فلان روز و فلان ساعت برویم آبدارخانهاش. جشنواره نشریات دانشجویی بود و طنزی نوشته بودم من که برگزیده شده بود و تشویق و چه و چهها. ظاهرا از طرف موسسه گلآقا هم کسی استعدادهای طنز را مثلا قرار بود شناسایی بکند و یا چی که ما را هم خبر کرده بودند. عصر یک روز پاییزی بود که رفتیم ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس و جای تو خالی، جوجهکبابی خوردیم و یک مراسمطوری هم بود. زرویینصرآباد حرف زد و دختر صابری دعوت به همکاری کرد در ماهنامه گلآقا - که آن موقع هفتهنامه دیگر تعطیل شده بود - یک نفر دیگر هم بود به گمانم که الان یادم نیست که بود. در تمام این مدت مرحوم صابری همان گوشه آبدارخانه مبارکه، کنار تابلوی «شاغلام عوام» و سماورش، صاف و ساکت و تر و تمیز نشسته بود و هی سر تکان میداد و لبخند میزد و درگوشی به همکارانش چیزهایی میگفت. آخرش هم که ما جوانترها طاقت نیاوردیم و اصرار کردیم که صحبت کند، یکی دو جمله بیشتر نگفت که وسطش یک تابلویی از روی دیوار افتاد و همهمه شد و حرف ناتمام ماند. آن یکی دو جمله کوتاه آن شب، یک همچو مضمونی داشت که «مواظب باشید چیزی ننویسید که شرمنده بشوید». همین. بعد نمیدانم دیگر چی شد که ما کوششی نکردیم یا از آن طرف کششی نبود، به هر حال، شش ماهی گذشت و دیدار دوم، شد روز تشییع گلآقا. بهاروقتی بود. دوباره رفتیم تا همان ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس. این بار برخلاف آن نوبت، حسابی شلوغ بود و باید میایستادیم عقب. آدمها دسته دسته میآمدند. همکارهای گلآقا دم در ايستاده بودند مثل صاحبعزاها. استاد درمبخش و زرويینصرآباد و عمران صلاحی و ديگران. يک نفر عکس گلآقا را بالا گرفته بود و به ماشينهای در حال گذر نشان میداد. عكاسها هم هی دنبال زاويه بهتر میگشتند و چه و چهها. آدمهای سیاسی و اسمی هم زیاد بودند. از دکتر حبیبی بگیر که بیشتر از همه سوژه جلد گلآقا شده بود و آن روز هم بیشتر از همه گریه میکرد تا اسمهایی که آن روزها به اندازه الان وسواسبرانگیز نبود آوردن/نیاوردن اسمشان توی متن. بقیه هم گریه میکردند. یادم هست که محسن رضایی تا لحظه آخر اصرار داشت زیر برانکارد را بگیرد. دختر صابری هم هی ناله میزد «ای وای گلبابام» و بقیه گریه میکردند. گلآقا اما توی پوسترش خندان بود. از میدان آرژانتین تا یک مسافتی سرازیر شدیم و بعد صابری سوار آمبولانس شد و رفت رو به جنوب شهر. آقایان هم پياده برگشتند تا خيابان زاگرس رو به شمال. این دومین و آخرین دیدار بود. این دو دیدار توی نگاه من یک جورهایی با هم ربط داشت. توی نیمساعت دوم، گلآقا سخنرانی کوتاهش را تمام کرده بود. بعد هم دیگر ميدان آرژانتين خلوت شده بود و همه چيز تمام شده بود!
احسان رضایی
@ehsanname
گفت: «از برای حق صحبت سالها/ بازگو رمزی از آن خوش حالها». راستش من بین اهالی مطبوعات، کسی را به خوشحالی و خوشعاقبتی خدابیامرز گلآقا نمیشناسم. آن بزرگوار را دوبار بیشتر ندیدم، اما همانها هم برای این نتیجهگیری کافی بود. دیدار اول، وقتی بود که عباس نعمتی یک دعوتنامه آورده بود از طرف گلآقا که در فلان روز و فلان ساعت برویم آبدارخانهاش. جشنواره نشریات دانشجویی بود و طنزی نوشته بودم من که برگزیده شده بود و تشویق و چه و چهها. ظاهرا از طرف موسسه گلآقا هم کسی استعدادهای طنز را مثلا قرار بود شناسایی بکند و یا چی که ما را هم خبر کرده بودند. عصر یک روز پاییزی بود که رفتیم ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس و جای تو خالی، جوجهکبابی خوردیم و یک مراسمطوری هم بود. زرویینصرآباد حرف زد و دختر صابری دعوت به همکاری کرد در ماهنامه گلآقا - که آن موقع هفتهنامه دیگر تعطیل شده بود - یک نفر دیگر هم بود به گمانم که الان یادم نیست که بود. در تمام این مدت مرحوم صابری همان گوشه آبدارخانه مبارکه، کنار تابلوی «شاغلام عوام» و سماورش، صاف و ساکت و تر و تمیز نشسته بود و هی سر تکان میداد و لبخند میزد و درگوشی به همکارانش چیزهایی میگفت. آخرش هم که ما جوانترها طاقت نیاوردیم و اصرار کردیم که صحبت کند، یکی دو جمله بیشتر نگفت که وسطش یک تابلویی از روی دیوار افتاد و همهمه شد و حرف ناتمام ماند. آن یکی دو جمله کوتاه آن شب، یک همچو مضمونی داشت که «مواظب باشید چیزی ننویسید که شرمنده بشوید». همین. بعد نمیدانم دیگر چی شد که ما کوششی نکردیم یا از آن طرف کششی نبود، به هر حال، شش ماهی گذشت و دیدار دوم، شد روز تشییع گلآقا. بهاروقتی بود. دوباره رفتیم تا همان ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس. این بار برخلاف آن نوبت، حسابی شلوغ بود و باید میایستادیم عقب. آدمها دسته دسته میآمدند. همکارهای گلآقا دم در ايستاده بودند مثل صاحبعزاها. استاد درمبخش و زرويینصرآباد و عمران صلاحی و ديگران. يک نفر عکس گلآقا را بالا گرفته بود و به ماشينهای در حال گذر نشان میداد. عكاسها هم هی دنبال زاويه بهتر میگشتند و چه و چهها. آدمهای سیاسی و اسمی هم زیاد بودند. از دکتر حبیبی بگیر که بیشتر از همه سوژه جلد گلآقا شده بود و آن روز هم بیشتر از همه گریه میکرد تا اسمهایی که آن روزها به اندازه الان وسواسبرانگیز نبود آوردن/نیاوردن اسمشان توی متن. بقیه هم گریه میکردند. یادم هست که محسن رضایی تا لحظه آخر اصرار داشت زیر برانکارد را بگیرد. دختر صابری هم هی ناله میزد «ای وای گلبابام» و بقیه گریه میکردند. گلآقا اما توی پوسترش خندان بود. از میدان آرژانتین تا یک مسافتی سرازیر شدیم و بعد صابری سوار آمبولانس شد و رفت رو به جنوب شهر. آقایان هم پياده برگشتند تا خيابان زاگرس رو به شمال. این دومین و آخرین دیدار بود. این دو دیدار توی نگاه من یک جورهایی با هم ربط داشت. توی نیمساعت دوم، گلآقا سخنرانی کوتاهش را تمام کرده بود. بعد هم دیگر ميدان آرژانتين خلوت شده بود و همه چيز تمام شده بود!
بازخوانی توضیحات گلآقا در مورد شیوه کارش، در سالگرد درگذشت کیومرث صابری فومنی @ehsanname
اولین ستون «دو کلمه حرف حساب» گلآقا، روزنامه «اطلاعات» ۲۳ دی ۱۳۶۳
@ehsanname
@ehsanname
پرفروشترین شماره هفتهنامه «گلآقا» با چهار نوبت چاپ در یک هفته، خرداد ۱۳۷۱. این طنزها با سعه صدر مسئولان آن زمان مواجه میشد
@ehsanname
@ehsanname
درس معلم ار بود زمزمه محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را. روز معلم مبارک @ehsanname
معلمهایی که کاش شاگردشان بودم
احسان رضایی
@ehsanname
در طول زندگی افتخار نشستن و تلمذ در محضر استادان بسیاری را داشتم، اما باز هم وقت خواندن بعضی کتابها و تماشای برخی فیلمها به استادانی برمیخورم که هوس شاگردیشان را میکنم. اینها، نمونه همین معلمها هستند:
✅ شمس تبریزی («مناقب العارفین» افلاکی): آموزشهایش کمی غیرمتعارف بود، کتابها را در حوض آب میانداخت و شاگرد را نیمههای شب به دنبال شاهد و شراب میفرستاد، اما انصافا ارزشش را داشت.
✅ سقراط (رسالات افلاطون): برخلاف ارسطو که نتیجه درسهایش، اسکندر از آب درآمد، شاگردان سقراط همگی فیلسوفهای معروفی شدند. استادی که شرکت در کلاسهایش برای عموم واقعا آزاد بود و هیچ یاد نمیداد، جز فکر.
✅ ژوگه لیانگ («افسانه سه برادر»): با اینکه پیرو کنفوسیوس بود، اما برخلاف او بسیار به ندرت شاگرد قبول میکرد. یک گوشه مینشست و خودش را باد میزد و عجیبترین نقشههای جنگی تاریخ را میکشید.
✅ آلبوس دامبلدور (مجموعه «هری پاتر»): استاد جادوی تغییر شکل، مثل الگوی افسانهایش مریلین، میتوانست با بذلهگویی و شکلاتهای توی جیبش، از پسربچههای ترسو و مردنی، محفل ققنوس و ارتش دامبلدور بسازد.
✅ جان کیتینگ («انجمن شاعران مرده»): فکرش را بکنید، وقت شوت کردن توپ به شاگردهایش شعرهای حماسی میداد تا بخوانند. انصافا «آه، ناخدا، ناخدای من» بیشتر از هر کس دیگری حق او بود.
✅ ویلیام فارستر (فیلم «در جستجوی فارستر»): جمال والاس شانس آورد که چنین معلم خصوصی درجه یکی برای خودش جور کرد. معلمی که یادش داد باید با ماشین تایپ بنویسی که دکمه بکاسپیس ندارد.
✅ کشیش ویلیام («نام گل سرخ»): مثل رابرت لنگدان و ایندیانا جونز علاقهای به پشت میز نشستن ندارد و از شاگردش آدسو هم پرجنب و جوشتر است، اما فرق او با آن دوتا استاد دانشگاه قرن بیستمی، عشق دیوانهوارش به کتابهاست.
✅ عمو شلبی («الفبای انگلیسی عموشلبی» و «راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی»): شاید با درسهایش کسی در آزمون تافل موفق نشود، ولی به قول علامه اقبال دیدن دگر آموز، شنیدن دگر آموز را که میشود تمرین کرد.
✅ آقای پربونی (انیمیشن «بچههای مدرسه والت»): همه از رفتن خانم اسکیلاچی ناراحت بودند که معلم جدید با آن خطهای پیشانی و قیافه عصا قورت داده و صدای پرویز نارنجیها آمد و برایشان قصه گفت و دلشان را برد.
✅ رستم («شاهنامه»): از بین دو شاگرد جهانپهلوان، یکی سیاوش شد که نماد مظلومیت در عین محبوبیت بود و به قهرمان ملی ایرانیان تبدیل شد، یکی هم بهمن پسر اسفندیار که شاهی ستمگر شد. رستم، عجیبترین معلم این فهرست است.
احسان رضایی
@ehsanname
در طول زندگی افتخار نشستن و تلمذ در محضر استادان بسیاری را داشتم، اما باز هم وقت خواندن بعضی کتابها و تماشای برخی فیلمها به استادانی برمیخورم که هوس شاگردیشان را میکنم. اینها، نمونه همین معلمها هستند:
✅ شمس تبریزی («مناقب العارفین» افلاکی): آموزشهایش کمی غیرمتعارف بود، کتابها را در حوض آب میانداخت و شاگرد را نیمههای شب به دنبال شاهد و شراب میفرستاد، اما انصافا ارزشش را داشت.
✅ سقراط (رسالات افلاطون): برخلاف ارسطو که نتیجه درسهایش، اسکندر از آب درآمد، شاگردان سقراط همگی فیلسوفهای معروفی شدند. استادی که شرکت در کلاسهایش برای عموم واقعا آزاد بود و هیچ یاد نمیداد، جز فکر.
✅ ژوگه لیانگ («افسانه سه برادر»): با اینکه پیرو کنفوسیوس بود، اما برخلاف او بسیار به ندرت شاگرد قبول میکرد. یک گوشه مینشست و خودش را باد میزد و عجیبترین نقشههای جنگی تاریخ را میکشید.
✅ آلبوس دامبلدور (مجموعه «هری پاتر»): استاد جادوی تغییر شکل، مثل الگوی افسانهایش مریلین، میتوانست با بذلهگویی و شکلاتهای توی جیبش، از پسربچههای ترسو و مردنی، محفل ققنوس و ارتش دامبلدور بسازد.
✅ جان کیتینگ («انجمن شاعران مرده»): فکرش را بکنید، وقت شوت کردن توپ به شاگردهایش شعرهای حماسی میداد تا بخوانند. انصافا «آه، ناخدا، ناخدای من» بیشتر از هر کس دیگری حق او بود.
✅ ویلیام فارستر (فیلم «در جستجوی فارستر»): جمال والاس شانس آورد که چنین معلم خصوصی درجه یکی برای خودش جور کرد. معلمی که یادش داد باید با ماشین تایپ بنویسی که دکمه بکاسپیس ندارد.
✅ کشیش ویلیام («نام گل سرخ»): مثل رابرت لنگدان و ایندیانا جونز علاقهای به پشت میز نشستن ندارد و از شاگردش آدسو هم پرجنب و جوشتر است، اما فرق او با آن دوتا استاد دانشگاه قرن بیستمی، عشق دیوانهوارش به کتابهاست.
✅ عمو شلبی («الفبای انگلیسی عموشلبی» و «راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی»): شاید با درسهایش کسی در آزمون تافل موفق نشود، ولی به قول علامه اقبال دیدن دگر آموز، شنیدن دگر آموز را که میشود تمرین کرد.
✅ آقای پربونی (انیمیشن «بچههای مدرسه والت»): همه از رفتن خانم اسکیلاچی ناراحت بودند که معلم جدید با آن خطهای پیشانی و قیافه عصا قورت داده و صدای پرویز نارنجیها آمد و برایشان قصه گفت و دلشان را برد.
✅ رستم («شاهنامه»): از بین دو شاگرد جهانپهلوان، یکی سیاوش شد که نماد مظلومیت در عین محبوبیت بود و به قهرمان ملی ایرانیان تبدیل شد، یکی هم بهمن پسر اسفندیار که شاهی ستمگر شد. رستم، عجیبترین معلم این فهرست است.
دو سال پیش، هفتهنامه آموزشی معروف TES از ۱۲۰۰ معلم انگلیسی نظرسنجی کرد تا محبوبترین معلم دنیای ادبیات و فیلم را معرفی کنند. پروفسور آلبوس دامبلدور با اختلاف نفر اول شد. از معلمهای هاگوارتز، مینروا مکگونگال و سوروس اسنیپ هم رتبههای ۳ و۷ را آوردند تا در فهرست ۱۰تای اول حاضر باشند. معلمهای رمان «ماتیلدا» رولد دال، خانم هانی (رتبه ۲) و خانم ترانچبال (رتبه ۲۰) هم پرطرفدار بودند. جان کیتینگ «انجمن شاعران مرده» چهارم بود. خانم برودی از «بهار زندگی دوشیزه جین برودی» موریل اسپارک (رتبه ۶)، آقای چیپس از «خداحافظ آقای چیپس» نوشته جیمز هیلتون (رتبه ۸)، آن شرلی (رتبه ۱۳) و جین ایر (رتبه ۱۵) از چهرههای ادبی این لیست هستند. جالب اینکه والتر وایت، معلم شیمی سریال «بریکینگ بد» هم جزو ۱۰تای اول است. فهرست کامل را اینجا ببینید 👇
https://www.tes.com/article.aspx?storyCode=6438384
https://www.tes.com/article.aspx?storyCode=6438384
امروز اختتامیه جشنواره ادبی دانشجویان دانشگاه امیرکبیر بود، که بنده هم در کنار اساتید عبدالجبار کاکایی، افشین یداللهی، محمدسعید میرزایی و سرکار خانم انسیه ملکان، کار داوری جشنواره را بر عهده داشتم. داستانهایی که برای این منظور خواندم، چنان غافلگیرکننده بود که برای ویژهنامه جشنواره (که در آن رزومهام را غلط وارد کردهاند) این یادداشت را دادم 👇👇👇
به افتخار خودتان
احسان رضایی
@ehsanname
صد سال پیش بود، شاید بیشتر، شاید کمتر. اما آنقدر فضای آن سالها دور از حالایمان به نظر میرسد که همان صد سال پیش برای توصیف فضایش توصیف مناسبی است. ما دانشجوی صفر کیلومتر بودیم. هنوز انتخابات چیز پیچیدهای به نظر نمیرسید. هنوز لغات اینترنت و گوگل و ایمیل اختراع نشده بودند. هنوز از مترو و بی.آر.تی و پایههای جمعشده منوریل خبری نبود. فقط یک مدل اتوبوس دوکابینه صورتیرنگ آمده بود که با یک رابط پلاستیکی آکاردیونیشکل به هم متصل میشدند. سوار همان اتوبوسها میشدیم و از دانشگاه میرفتیم تا در خانه خدابیامرز سیروس طاهباز. دعوتش میکردیم بیاید دانشگاه برای ما کلاس داستانخوانی بگذارد. میرفتیم تا محل کار دکتر مرتضی کاخی تا بیاید و از شعر معاصر برایمان بگوید. میرفتیم تا در خانه مرحوم علامه جعفری تا بیاید و سری جلسات «انسان در هستی»اش را ادامه بدهد. همهشان با روی گشاده قبول میکردند. مرحوم طاهباز قبل از اینکه از نردههای دانشگاه بیاید تو، همان بیرون میایستاد و در یک حرکت بدآموزانه سیگاری دود میکرد و بعد میآمد داخل. دکتر کاخی و علامه جعفری اما مستقیم میآمدند تو. این، حال و روز دانشگاه در میانه دهه هفتاد بود. روزهایی که هنوز اینقدر دانشگاههای نیمهحضوری و آموزش از راه دور و اینترنتی زیاد نشده بود و هنوز دانشجو بودن یکجورهایی معادل سرهنگ تمامی به حساب میآمد. روزهایی که شخصیتها و چهرههای بزرگ، خودشان به حضور در دانشگاه و فضای دانشجویی علاقه داشتند. روزهایی که فعالیتهای فوقبرنامه، رونق داشت. از آن روزها تا این روزها، فکر کنم فقط همین فقره سوم است که فرق چندان خاصی نکرده و هنوز هم کلاسهای داستانخوانی و نقد شعر برقرار است. فرقش این است که حالا استاد مهمان، خود ما نسل دانشجوهای دیروزی شدهایم. همین سال تحصیلی قبل بود که خود من در این دانشگاه کلاس داستانخوانی داشتم و در یکی دیگر کارگاه روزنامهنگاری. فاصلهای پرنشدنی با مرحوم طاهباز و امثال او. هر بار که برای داوری یک جشنواره دانشجویی از من دعوت میشود، ناخودآگاه به این فاصله فکر میکنم. فکر میکنم مایی که طاهباز داستاننویسی را یادمان میداد، آن چرت و پرتها را می نوشتیم؛ اینها چه کار خواهند کرد؟ راستش را بخواهید، باید اعتراف کنم که وقتی زنگ میزنند و میگویند بیا و داستانهای این جشنواره را بخوان، معمولا با دیدی منفی و در انتظار آثاری ضعیف قبول میکنم. اما قسمت دوم و البته هیجانانگیز ماجرا این است که هر بار هم از سطح بالای آثار نسبت به چیزی که فکر میکردم، نسبت به چیزی که خودمان بودیم شگفتزده میشوم. اعتراف اصلی همین است: اینکه دانشجوهای نسل جدید از نسل من سرحالتر و خوش قلمتر هستند. اینکه توی همین داستانهایی که برای داوری این جشنواره خواندم، چنان دقت نظری در توجه به جزییات پیرامونی بود که باعث حیرت میشد. اینکه دانشگاه هنوز هم زنده است.
به افتخار خودتان
احسان رضایی
@ehsanname
صد سال پیش بود، شاید بیشتر، شاید کمتر. اما آنقدر فضای آن سالها دور از حالایمان به نظر میرسد که همان صد سال پیش برای توصیف فضایش توصیف مناسبی است. ما دانشجوی صفر کیلومتر بودیم. هنوز انتخابات چیز پیچیدهای به نظر نمیرسید. هنوز لغات اینترنت و گوگل و ایمیل اختراع نشده بودند. هنوز از مترو و بی.آر.تی و پایههای جمعشده منوریل خبری نبود. فقط یک مدل اتوبوس دوکابینه صورتیرنگ آمده بود که با یک رابط پلاستیکی آکاردیونیشکل به هم متصل میشدند. سوار همان اتوبوسها میشدیم و از دانشگاه میرفتیم تا در خانه خدابیامرز سیروس طاهباز. دعوتش میکردیم بیاید دانشگاه برای ما کلاس داستانخوانی بگذارد. میرفتیم تا محل کار دکتر مرتضی کاخی تا بیاید و از شعر معاصر برایمان بگوید. میرفتیم تا در خانه مرحوم علامه جعفری تا بیاید و سری جلسات «انسان در هستی»اش را ادامه بدهد. همهشان با روی گشاده قبول میکردند. مرحوم طاهباز قبل از اینکه از نردههای دانشگاه بیاید تو، همان بیرون میایستاد و در یک حرکت بدآموزانه سیگاری دود میکرد و بعد میآمد داخل. دکتر کاخی و علامه جعفری اما مستقیم میآمدند تو. این، حال و روز دانشگاه در میانه دهه هفتاد بود. روزهایی که هنوز اینقدر دانشگاههای نیمهحضوری و آموزش از راه دور و اینترنتی زیاد نشده بود و هنوز دانشجو بودن یکجورهایی معادل سرهنگ تمامی به حساب میآمد. روزهایی که شخصیتها و چهرههای بزرگ، خودشان به حضور در دانشگاه و فضای دانشجویی علاقه داشتند. روزهایی که فعالیتهای فوقبرنامه، رونق داشت. از آن روزها تا این روزها، فکر کنم فقط همین فقره سوم است که فرق چندان خاصی نکرده و هنوز هم کلاسهای داستانخوانی و نقد شعر برقرار است. فرقش این است که حالا استاد مهمان، خود ما نسل دانشجوهای دیروزی شدهایم. همین سال تحصیلی قبل بود که خود من در این دانشگاه کلاس داستانخوانی داشتم و در یکی دیگر کارگاه روزنامهنگاری. فاصلهای پرنشدنی با مرحوم طاهباز و امثال او. هر بار که برای داوری یک جشنواره دانشجویی از من دعوت میشود، ناخودآگاه به این فاصله فکر میکنم. فکر میکنم مایی که طاهباز داستاننویسی را یادمان میداد، آن چرت و پرتها را می نوشتیم؛ اینها چه کار خواهند کرد؟ راستش را بخواهید، باید اعتراف کنم که وقتی زنگ میزنند و میگویند بیا و داستانهای این جشنواره را بخوان، معمولا با دیدی منفی و در انتظار آثاری ضعیف قبول میکنم. اما قسمت دوم و البته هیجانانگیز ماجرا این است که هر بار هم از سطح بالای آثار نسبت به چیزی که فکر میکردم، نسبت به چیزی که خودمان بودیم شگفتزده میشوم. اعتراف اصلی همین است: اینکه دانشجوهای نسل جدید از نسل من سرحالتر و خوش قلمتر هستند. اینکه توی همین داستانهایی که برای داوری این جشنواره خواندم، چنان دقت نظری در توجه به جزییات پیرامونی بود که باعث حیرت میشد. اینکه دانشگاه هنوز هم زنده است.
شعار نمایشگاه کتاب امسال چه خوب است: «فردا برای خواندن دیر است». پوستر از حسن کریمزاده @ehsanname