ماجرای عتیق
احسان رضایی
@ehsanname
هفته پیش، در کنار آنهمه باران و برکت و دربی پرهیجان و «چهارتاییهاش»، یک اتفاق خوب دیگر هم افتاد. اینکه در اعتراض به انعکاس خبری ضعیف قتل یک دختربچه افغان، موجی اجتماعی به راه افتاد و جوانها به هر نحو که بلد بودند، با خانواده آن کودک و همسایگانمان همدلی کردند. اما موضوع دیگری هم جا داشت که به همین اندازه مورد توجه قرار بگیرد و ای دریغ که چنین نشد. منظورم ماجرای آن ترجمه عجیب و غریب و پرحاشیهای بود که باز یک سرش به افغانها برمیگشت. برای آنها که توی باغ نیستند عرض کنم ماجرا ازاین قرار است که در این ایام دو کتاب ترجمه از مهدی غبرایی، مترجم نامدار کشورمان منتشر شده: «لعنت به داستایوفسکی» و «هزارتوی خواب و هراس» هر دو از عتیق رحیمی و هر دو از ترجمه انگلیسی آثار این نویسنده افغان. بعد از این انتشار، یک ناشر افغان اعتراض کرد که اگر «لعنت به داستایوسکی» ابتدا به زبان فرانسوی منتشر شده بود، «هزارخانهی خواب و اختناق» را عتیق رحیمی اصلا به زبان فارسی نوشته بوده که حالا شده «هزارتوی خواب و هراس». خب تا اینجای کار، ماجرا یک اشتباه ساده بود. مترجمی بدون اطلاع از چاپ اول کتاب، آن را از زبان دوم برگردانده بوده. همین. چیزی که عجیب بود، مصاحبهای بود که آقای مترجم با ایسنا کرد و در آن گفت: «با توجه به اینکه برخی از این آثار به فارسی دَری نوشته شده بود ناشر تصمیم گرفت این آثار به فارسی رایج در ایران ترجمه شود، زیرا بعضی مفاهیم فارسی دری در ایران فهمیده نمیشود.» کاری به این ندارم که برای این منظور، میشد بخشهای سختخوان کتاب را بازنویسی کرد و نیازی به ترجمه از زبان دوم نبوده، نکته اصلی اینجاست که اصلا چرا باید چنین حرفی مطرح شود. این فارسی رایجی که از آن حرف میزنیم، میراث همه اقوامی است که به زبان فارسی سخن میگویند و از جمله، تعدادی از ستونهای ادبیات فارسی، افغانی هستند: مولانا زادهی بلخ است، سنایی اهل غزنین است و خواجه عبدالله انصاری، هراتی است. همین امروز هم در بین اساتید برجسته زبان فارسی، بزرگانی نظیر استاد نجیب مایلهروی را داریم، در بین شاعران مطرح معاصر، محمدکاظم کاظمی را و در بین نویسندگان جوان، از محمدآصف سلطانزاده مجموعه داستان «نوروز فقط در کابل باصفاست» در زمان انتشارش غوغایی به پا کرد. پس چرا باید از سختی و نامفهومی و نامانوسی زبان فارسی دری گفت؟ اینها که عرض میکنم البته تعریضی به جناب غبرایی نیست. مقام ایشان در نظر اهالی کتاب، بر کسی پوشیده نیست و چنین حاشیههایی از شان و اعتبارشان کم نمیکند. ماجرا این است که فاصلهی ذهنی با برادران افغانمان، متاسفانه بین اهالی فرهنگ هم آنقدر زیاد است که «چو گِل بسیار شد، پیلان بلغزند». هر فرهنگ دیگری که بود، برای تشویق به گسترش زبان و فرهنگش، قطعا عتیق رحیمی و افراد شبیه او را روی سر میگذاشت و حلوا حلوا میکرد. نویسندگان و شاعران افغان، با فارسی دَریشان، قطعا به غنای زبان ما کمک میکنند. شما همین لغت «هزارخانه» را در عنوان اولیه کتاب ببینید که چقدر قشنگ و زیبا و پرمفهوم است. چرا باید آن را حذف کنیم و خودمان را به «هزارتو» محدود کنیم تا وقتی که کم میآوریم «ماز» انگلیسی را به کمک بگیریم. حیف نیست؟ دردمان نمیآید چنین که دست تطاول به خود گشوده، بمانیم؟
@ehsanname
یادداشت شماره جدید (549) هفتهنامه «همشهری جوان»
احسان رضایی
@ehsanname
هفته پیش، در کنار آنهمه باران و برکت و دربی پرهیجان و «چهارتاییهاش»، یک اتفاق خوب دیگر هم افتاد. اینکه در اعتراض به انعکاس خبری ضعیف قتل یک دختربچه افغان، موجی اجتماعی به راه افتاد و جوانها به هر نحو که بلد بودند، با خانواده آن کودک و همسایگانمان همدلی کردند. اما موضوع دیگری هم جا داشت که به همین اندازه مورد توجه قرار بگیرد و ای دریغ که چنین نشد. منظورم ماجرای آن ترجمه عجیب و غریب و پرحاشیهای بود که باز یک سرش به افغانها برمیگشت. برای آنها که توی باغ نیستند عرض کنم ماجرا ازاین قرار است که در این ایام دو کتاب ترجمه از مهدی غبرایی، مترجم نامدار کشورمان منتشر شده: «لعنت به داستایوفسکی» و «هزارتوی خواب و هراس» هر دو از عتیق رحیمی و هر دو از ترجمه انگلیسی آثار این نویسنده افغان. بعد از این انتشار، یک ناشر افغان اعتراض کرد که اگر «لعنت به داستایوسکی» ابتدا به زبان فرانسوی منتشر شده بود، «هزارخانهی خواب و اختناق» را عتیق رحیمی اصلا به زبان فارسی نوشته بوده که حالا شده «هزارتوی خواب و هراس». خب تا اینجای کار، ماجرا یک اشتباه ساده بود. مترجمی بدون اطلاع از چاپ اول کتاب، آن را از زبان دوم برگردانده بوده. همین. چیزی که عجیب بود، مصاحبهای بود که آقای مترجم با ایسنا کرد و در آن گفت: «با توجه به اینکه برخی از این آثار به فارسی دَری نوشته شده بود ناشر تصمیم گرفت این آثار به فارسی رایج در ایران ترجمه شود، زیرا بعضی مفاهیم فارسی دری در ایران فهمیده نمیشود.» کاری به این ندارم که برای این منظور، میشد بخشهای سختخوان کتاب را بازنویسی کرد و نیازی به ترجمه از زبان دوم نبوده، نکته اصلی اینجاست که اصلا چرا باید چنین حرفی مطرح شود. این فارسی رایجی که از آن حرف میزنیم، میراث همه اقوامی است که به زبان فارسی سخن میگویند و از جمله، تعدادی از ستونهای ادبیات فارسی، افغانی هستند: مولانا زادهی بلخ است، سنایی اهل غزنین است و خواجه عبدالله انصاری، هراتی است. همین امروز هم در بین اساتید برجسته زبان فارسی، بزرگانی نظیر استاد نجیب مایلهروی را داریم، در بین شاعران مطرح معاصر، محمدکاظم کاظمی را و در بین نویسندگان جوان، از محمدآصف سلطانزاده مجموعه داستان «نوروز فقط در کابل باصفاست» در زمان انتشارش غوغایی به پا کرد. پس چرا باید از سختی و نامفهومی و نامانوسی زبان فارسی دری گفت؟ اینها که عرض میکنم البته تعریضی به جناب غبرایی نیست. مقام ایشان در نظر اهالی کتاب، بر کسی پوشیده نیست و چنین حاشیههایی از شان و اعتبارشان کم نمیکند. ماجرا این است که فاصلهی ذهنی با برادران افغانمان، متاسفانه بین اهالی فرهنگ هم آنقدر زیاد است که «چو گِل بسیار شد، پیلان بلغزند». هر فرهنگ دیگری که بود، برای تشویق به گسترش زبان و فرهنگش، قطعا عتیق رحیمی و افراد شبیه او را روی سر میگذاشت و حلوا حلوا میکرد. نویسندگان و شاعران افغان، با فارسی دَریشان، قطعا به غنای زبان ما کمک میکنند. شما همین لغت «هزارخانه» را در عنوان اولیه کتاب ببینید که چقدر قشنگ و زیبا و پرمفهوم است. چرا باید آن را حذف کنیم و خودمان را به «هزارتو» محدود کنیم تا وقتی که کم میآوریم «ماز» انگلیسی را به کمک بگیریم. حیف نیست؟ دردمان نمیآید چنین که دست تطاول به خود گشوده، بمانیم؟
@ehsanname
یادداشت شماره جدید (549) هفتهنامه «همشهری جوان»
امروز ۲۳ آوریل، سالمرگ ویلیام شکسپیر (۱۶۱۶) است، گوگل هم یک لوگوی مناسبتی درست کرده و معروفترین صحنههای آثارش را به نمایش گذاشته است. یک تست کوچک شکسپیرشناسی. خودتان را آزمایش کنید @ehsanname
احساننامه
امروز ۲۳ آوریل، سالمرگ ویلیام شکسپیر (۱۶۱۶) است، گوگل هم یک لوگوی مناسبتی درست کرده و معروفترین صحنههای آثارش را به نمایش گذاشته است. یک تست کوچک شکسپیرشناسی. خودتان را آزمایش کنید @ehsanname
پاسخ آزمون گوگل در مورد شناخت شکسپیر:
@ehsanname
🔴 اولین دایره سمت چپ و پایین، معروفترین صحنه «هملت» است. جایی که هملت با هوراشیو درباره پوچی زندگی صحبت میکند و دیالوگ معروفش را میگوید: بودن یا نبودن، مساله این است!
⚫️ اولین دایره سمت چپ و بالا، پرده سوم «ژولیوس سزار» است که بروتوس وفادار منتظر ایستاده تا سزار را از پشت بزند.
🔵 دومین دایره از چپ و بالا، مربوط به نمایشنامه «رومئو و ژولیت» است و دیدارهای پنهانی عشاق جوان.
⚪️ دومین دایره از چپ و پایین، مربوط به «اتللو» است، دستمال دزدمونا که توسط کاسیو دزدیده شده تا اتللو به همسرش شک کند، که میکند.
🔴 اولین دایره سمت راست و بالا، مربوط به «مکبث» است که جادوگران مکبث را وسوسه میکنند تا دانکن، پادشاه اسکاتلند را بکشد.
⚫️ اولین دایره از راست و پایین، مردی با سر الاغ، از نمایشنامه «رویای شب نیمه تابستان» است که در آن، در جریان جنگ و جدال پریان در جنگلی که چند نفر مشغول تمرین تئاتر هستند، یکی از آنها مسخ میشود و ماجراهایی دارد.
🔵 دومین دایره از راست و بالا، اشاره به ماجرای نمایشنامه «طوفان» دارد و تبعید دوک پروسپرو و دخترش بر روی یک کشتی در دریا.
⚪️ دومین دایره از راست و پایین، شاهی است تیرهبخت، که گرچه نمونههای فراوانی در در آثار شکسپیر دارد، اما قطعا ناکامترین آنها «شاه لیر» است.
@ehsanname
🔴 اولین دایره سمت چپ و پایین، معروفترین صحنه «هملت» است. جایی که هملت با هوراشیو درباره پوچی زندگی صحبت میکند و دیالوگ معروفش را میگوید: بودن یا نبودن، مساله این است!
⚫️ اولین دایره سمت چپ و بالا، پرده سوم «ژولیوس سزار» است که بروتوس وفادار منتظر ایستاده تا سزار را از پشت بزند.
🔵 دومین دایره از چپ و بالا، مربوط به نمایشنامه «رومئو و ژولیت» است و دیدارهای پنهانی عشاق جوان.
⚪️ دومین دایره از چپ و پایین، مربوط به «اتللو» است، دستمال دزدمونا که توسط کاسیو دزدیده شده تا اتللو به همسرش شک کند، که میکند.
🔴 اولین دایره سمت راست و بالا، مربوط به «مکبث» است که جادوگران مکبث را وسوسه میکنند تا دانکن، پادشاه اسکاتلند را بکشد.
⚫️ اولین دایره از راست و پایین، مردی با سر الاغ، از نمایشنامه «رویای شب نیمه تابستان» است که در آن، در جریان جنگ و جدال پریان در جنگلی که چند نفر مشغول تمرین تئاتر هستند، یکی از آنها مسخ میشود و ماجراهایی دارد.
🔵 دومین دایره از راست و بالا، اشاره به ماجرای نمایشنامه «طوفان» دارد و تبعید دوک پروسپرو و دخترش بر روی یک کشتی در دریا.
⚪️ دومین دایره از راست و پایین، شاهی است تیرهبخت، که گرچه نمونههای فراوانی در در آثار شکسپیر دارد، اما قطعا ناکامترین آنها «شاه لیر» است.
روایت سرکار خانم اشراقی، همسر قیصر امینپور در شماره جدید ماهنامه «داستان» خیلی خواندنی است. از دست ندهید @ehsanname
در هفدهم ژوئن ۱۸۴۴، نمایندگانی از مریلند و ویرجینیا، با سرخپوستهای شش ملت در لَنکاستِرِ پنسیلوانیا پیمان بستند. از سرخپوستها دعوت کردند که پسرهایی را به کالج ویلیام و مری بفرستند. روز بعد سرخپوستها، این پیشنهاد را به شکلی که میخوانید رد کردند:
👇👇👇
ما میدانیم که شما به آنجور دانشی که در آن کالجها یاد میدهند خیلی احترام میگذارید، و نگهداری جوانهای ما برای شما خیلی گران تمام میشود. ما باور میکنیم که شما با پیشنهادتان خیر ما را میخواهید، و ما از ته دل تشکر میکنیم. اما شما که دانایید باید بدانید که ملتهای مختلف، تصورات مختلفی از کارها دارند و بنابراین از ما نمیرنجید اگر اتفاقاً تصور ما از این نوع تعلیم و تربیت با مال شما یکی نباشد. ما تجربهای از آن داریم. چندتا از جوانهای ما قبلا در کالجهای ایالتهای شمالی پرورش پیدا کرده بودند. آنها در همهی علوم شما آموزش دیده بودند، اما موقعی که پیش ما برگشتند، دوندههای بدی بودند، از هر وسیلهی زندگی در جنگل بیخبر بودند، نه شکارچی، نه جنگجو و نه رایزن بهدردبخوری بودند. اصلا به درد هیچ کاری نمیخوردند. ما مجبور نیستیم پیشنهاد مهرآمیز شما را قبول کنیم، بنابراین از قبول آن معذوریم، و برای اینکه احساس سپاسگزاریمان را نشان بدهیم، پیشنهاد میکنیم که آقایان ویرجینیا یک دسته از پسرانشان را پیش ما بفرستند. ما مراقبت از تعلیم و تربیت آنها را به عهده میگیریم، و هرچه که میدانیم به آنها یاد میدهیم و از آنها مرد میسازیم.
@ehsanname
«جبین بر خاک نِه» - گردآورده تی. سی. مکلوهان - ترجمه ع. پاشایی - نشر دیبایه، ۱۳۹۵ - صفحه ۷۲
#برچیده_ها
👇👇👇
ما میدانیم که شما به آنجور دانشی که در آن کالجها یاد میدهند خیلی احترام میگذارید، و نگهداری جوانهای ما برای شما خیلی گران تمام میشود. ما باور میکنیم که شما با پیشنهادتان خیر ما را میخواهید، و ما از ته دل تشکر میکنیم. اما شما که دانایید باید بدانید که ملتهای مختلف، تصورات مختلفی از کارها دارند و بنابراین از ما نمیرنجید اگر اتفاقاً تصور ما از این نوع تعلیم و تربیت با مال شما یکی نباشد. ما تجربهای از آن داریم. چندتا از جوانهای ما قبلا در کالجهای ایالتهای شمالی پرورش پیدا کرده بودند. آنها در همهی علوم شما آموزش دیده بودند، اما موقعی که پیش ما برگشتند، دوندههای بدی بودند، از هر وسیلهی زندگی در جنگل بیخبر بودند، نه شکارچی، نه جنگجو و نه رایزن بهدردبخوری بودند. اصلا به درد هیچ کاری نمیخوردند. ما مجبور نیستیم پیشنهاد مهرآمیز شما را قبول کنیم، بنابراین از قبول آن معذوریم، و برای اینکه احساس سپاسگزاریمان را نشان بدهیم، پیشنهاد میکنیم که آقایان ویرجینیا یک دسته از پسرانشان را پیش ما بفرستند. ما مراقبت از تعلیم و تربیت آنها را به عهده میگیریم، و هرچه که میدانیم به آنها یاد میدهیم و از آنها مرد میسازیم.
@ehsanname
«جبین بر خاک نِه» - گردآورده تی. سی. مکلوهان - ترجمه ع. پاشایی - نشر دیبایه، ۱۳۹۵ - صفحه ۷۲
#برچیده_ها
چرا گوش آدم درد میگیرد؟
●●
جانم به لب از لعل خموش تو رسید
وز لعل خموش بادهنوش تو رسید
گوش تو شنیدهام که دردی دارد
درد دل من مگر به گوش تو رسید!
قاسمبیگ حالتی
درگذشتۂ ۱۰۰۰ ق.
●●
از کانال چهار خطی @Xatt4
●●
جانم به لب از لعل خموش تو رسید
وز لعل خموش بادهنوش تو رسید
گوش تو شنیدهام که دردی دارد
درد دل من مگر به گوش تو رسید!
قاسمبیگ حالتی
درگذشتۂ ۱۰۰۰ ق.
●●
از کانال چهار خطی @Xatt4
واشنگتنپست نوشته است در رمان معروف «نغمه آتش و یخ» جورج آر. آر. مارتین، خدای «آزور آهی» و مبلغانش که احتمالا در پایانبندی داستان نقش اساسی دارند (آنها که کتاب را خواندهاند ماجرا را میدانند)، از «اهورامزدا» و مغان ایران باستان گرفته شده است👇
https://www.washingtonpost.com/news/worldviews/wp/2016/04/24/the-ancient-persian-god-that-may-be-at-the-heart-of-game-of-thrones/?postshare=1371461517119578&tid=ss_tw
https://www.washingtonpost.com/news/worldviews/wp/2016/04/24/the-ancient-persian-god-that-may-be-at-the-heart-of-game-of-thrones/?postshare=1371461517119578&tid=ss_tw
در چهارصدمین سالگرد مرگ سروانتس، خالق «دن کیشوت»، یک بازیگر با گریم و لباسی شبیه به او، ریاست جلسه پارلمان اسپانیا را بر عهده داشت. عکس از هافینگتون پست @ehsanname
توئیتر منسوب به دفتر رهبری، همزمان با چهارصدمین سالمرگ شکسپیر، این جمله را منتشر کرد: من اغلب آثار شکسپیر را خوانده و لذت بردهام @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیشنهاد میکنم این مصاحبه را از دست ندهید، جمعه شب، ساعت ۸ و نیم، شبکه چهار @ehsanname
نقیضه احمدرضا کاظمی، نویسنده «بیقانون»، بر شعر معروف بچهها و قورباغهها از اریش فرید، شاعر آلمانی @ehsanname
این مصاحبه را پارسال قبل از نمایشگاه کتاب با عادل فردوسیپور داشتم، هنوز «هنر شفاف اندیشیدن» چاپ نشده بود و عادل با همان لحن دوستداشتنی، درباره کتاب جدیدش و اینکه امیدوار است به چاپهای بالا برسد حرف زد. حالا و در آستانه نمایشگاه کتاب امسال، «هنر شفاق اندیشیدن» به چاپ بیست و پنجم رسیده است. دوست داشتید، تماشا کنید:
http://90tv.ir/video/104462/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86
http://90tv.ir/video/104462/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86
90tv.ir | وبسایت رسمی برنامه ۹۰ -
90tv.ir | وبسایت رسمی برنامه ۹۰ - گفتگو جذاب با عادل فردوسیپور درباره کتاب "فوتبال علیه دشمن"
نقشه #خلیج_فارس و جزایرش، در کتاب «نُزهة المشتاق فی اختراق الآفاق» که ابوعبدالله شریف ادریسی مراکشی، در قرن ۱۲میلادی در سسیل تالیف کرده @ehsanname
طرحی از ساحل #خلیج_فارس که ژان باپتیست تاورنیه فرانسوی در قرن ۱۷ میلادی، در سفرنامهاش آن را کشیده است @ehsaanname
تحقیق سرهنگ آرنولد ویلسون، چهره معروف و افسر کهنهکار انگلیس در هند و ایران و عراق، درباره قدمت نام #خلیج_فارس، در ابتدای قرن ۲۰ میلادی @ehsanname
بقایای پیکر پابلو نرودا، شاعر عاشقانههای معروف، بعد از سه سال آزمایش برای بررسی احتمال مسمومیتش توسط عوامل پینوشه، دیکتاتور شیلی، دوباره دفن شد. عکس AFP
@ehsanname
@ehsanname
و بعد، ميدان خلوت شد
احسان رضایی
@ehsanname
گفت: «از برای حق صحبت سالها/ بازگو رمزی از آن خوش حالها». راستش من بین اهالی مطبوعات، کسی را به خوشحالی و خوشعاقبتی خدابیامرز گلآقا نمیشناسم. آن بزرگوار را دوبار بیشتر ندیدم، اما همانها هم برای این نتیجهگیری کافی بود. دیدار اول، وقتی بود که عباس نعمتی یک دعوتنامه آورده بود از طرف گلآقا که در فلان روز و فلان ساعت برویم آبدارخانهاش. جشنواره نشریات دانشجویی بود و طنزی نوشته بودم من که برگزیده شده بود و تشویق و چه و چهها. ظاهرا از طرف موسسه گلآقا هم کسی استعدادهای طنز را مثلا قرار بود شناسایی بکند و یا چی که ما را هم خبر کرده بودند. عصر یک روز پاییزی بود که رفتیم ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس و جای تو خالی، جوجهکبابی خوردیم و یک مراسمطوری هم بود. زرویینصرآباد حرف زد و دختر صابری دعوت به همکاری کرد در ماهنامه گلآقا - که آن موقع هفتهنامه دیگر تعطیل شده بود - یک نفر دیگر هم بود به گمانم که الان یادم نیست که بود. در تمام این مدت مرحوم صابری همان گوشه آبدارخانه مبارکه، کنار تابلوی «شاغلام عوام» و سماورش، صاف و ساکت و تر و تمیز نشسته بود و هی سر تکان میداد و لبخند میزد و درگوشی به همکارانش چیزهایی میگفت. آخرش هم که ما جوانترها طاقت نیاوردیم و اصرار کردیم که صحبت کند، یکی دو جمله بیشتر نگفت که وسطش یک تابلویی از روی دیوار افتاد و همهمه شد و حرف ناتمام ماند. آن یکی دو جمله کوتاه آن شب، یک همچو مضمونی داشت که «مواظب باشید چیزی ننویسید که شرمنده بشوید». همین. بعد نمیدانم دیگر چی شد که ما کوششی نکردیم یا از آن طرف کششی نبود، به هر حال، شش ماهی گذشت و دیدار دوم، شد روز تشییع گلآقا. بهاروقتی بود. دوباره رفتیم تا همان ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس. این بار برخلاف آن نوبت، حسابی شلوغ بود و باید میایستادیم عقب. آدمها دسته دسته میآمدند. همکارهای گلآقا دم در ايستاده بودند مثل صاحبعزاها. استاد درمبخش و زرويینصرآباد و عمران صلاحی و ديگران. يک نفر عکس گلآقا را بالا گرفته بود و به ماشينهای در حال گذر نشان میداد. عكاسها هم هی دنبال زاويه بهتر میگشتند و چه و چهها. آدمهای سیاسی و اسمی هم زیاد بودند. از دکتر حبیبی بگیر که بیشتر از همه سوژه جلد گلآقا شده بود و آن روز هم بیشتر از همه گریه میکرد تا اسمهایی که آن روزها به اندازه الان وسواسبرانگیز نبود آوردن/نیاوردن اسمشان توی متن. بقیه هم گریه میکردند. یادم هست که محسن رضایی تا لحظه آخر اصرار داشت زیر برانکارد را بگیرد. دختر صابری هم هی ناله میزد «ای وای گلبابام» و بقیه گریه میکردند. گلآقا اما توی پوسترش خندان بود. از میدان آرژانتین تا یک مسافتی سرازیر شدیم و بعد صابری سوار آمبولانس شد و رفت رو به جنوب شهر. آقایان هم پياده برگشتند تا خيابان زاگرس رو به شمال. این دومین و آخرین دیدار بود. این دو دیدار توی نگاه من یک جورهایی با هم ربط داشت. توی نیمساعت دوم، گلآقا سخنرانی کوتاهش را تمام کرده بود. بعد هم دیگر ميدان آرژانتين خلوت شده بود و همه چيز تمام شده بود!
احسان رضایی
@ehsanname
گفت: «از برای حق صحبت سالها/ بازگو رمزی از آن خوش حالها». راستش من بین اهالی مطبوعات، کسی را به خوشحالی و خوشعاقبتی خدابیامرز گلآقا نمیشناسم. آن بزرگوار را دوبار بیشتر ندیدم، اما همانها هم برای این نتیجهگیری کافی بود. دیدار اول، وقتی بود که عباس نعمتی یک دعوتنامه آورده بود از طرف گلآقا که در فلان روز و فلان ساعت برویم آبدارخانهاش. جشنواره نشریات دانشجویی بود و طنزی نوشته بودم من که برگزیده شده بود و تشویق و چه و چهها. ظاهرا از طرف موسسه گلآقا هم کسی استعدادهای طنز را مثلا قرار بود شناسایی بکند و یا چی که ما را هم خبر کرده بودند. عصر یک روز پاییزی بود که رفتیم ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس و جای تو خالی، جوجهکبابی خوردیم و یک مراسمطوری هم بود. زرویینصرآباد حرف زد و دختر صابری دعوت به همکاری کرد در ماهنامه گلآقا - که آن موقع هفتهنامه دیگر تعطیل شده بود - یک نفر دیگر هم بود به گمانم که الان یادم نیست که بود. در تمام این مدت مرحوم صابری همان گوشه آبدارخانه مبارکه، کنار تابلوی «شاغلام عوام» و سماورش، صاف و ساکت و تر و تمیز نشسته بود و هی سر تکان میداد و لبخند میزد و درگوشی به همکارانش چیزهایی میگفت. آخرش هم که ما جوانترها طاقت نیاوردیم و اصرار کردیم که صحبت کند، یکی دو جمله بیشتر نگفت که وسطش یک تابلویی از روی دیوار افتاد و همهمه شد و حرف ناتمام ماند. آن یکی دو جمله کوتاه آن شب، یک همچو مضمونی داشت که «مواظب باشید چیزی ننویسید که شرمنده بشوید». همین. بعد نمیدانم دیگر چی شد که ما کوششی نکردیم یا از آن طرف کششی نبود، به هر حال، شش ماهی گذشت و دیدار دوم، شد روز تشییع گلآقا. بهاروقتی بود. دوباره رفتیم تا همان ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس. این بار برخلاف آن نوبت، حسابی شلوغ بود و باید میایستادیم عقب. آدمها دسته دسته میآمدند. همکارهای گلآقا دم در ايستاده بودند مثل صاحبعزاها. استاد درمبخش و زرويینصرآباد و عمران صلاحی و ديگران. يک نفر عکس گلآقا را بالا گرفته بود و به ماشينهای در حال گذر نشان میداد. عكاسها هم هی دنبال زاويه بهتر میگشتند و چه و چهها. آدمهای سیاسی و اسمی هم زیاد بودند. از دکتر حبیبی بگیر که بیشتر از همه سوژه جلد گلآقا شده بود و آن روز هم بیشتر از همه گریه میکرد تا اسمهایی که آن روزها به اندازه الان وسواسبرانگیز نبود آوردن/نیاوردن اسمشان توی متن. بقیه هم گریه میکردند. یادم هست که محسن رضایی تا لحظه آخر اصرار داشت زیر برانکارد را بگیرد. دختر صابری هم هی ناله میزد «ای وای گلبابام» و بقیه گریه میکردند. گلآقا اما توی پوسترش خندان بود. از میدان آرژانتین تا یک مسافتی سرازیر شدیم و بعد صابری سوار آمبولانس شد و رفت رو به جنوب شهر. آقایان هم پياده برگشتند تا خيابان زاگرس رو به شمال. این دومین و آخرین دیدار بود. این دو دیدار توی نگاه من یک جورهایی با هم ربط داشت. توی نیمساعت دوم، گلآقا سخنرانی کوتاهش را تمام کرده بود. بعد هم دیگر ميدان آرژانتين خلوت شده بود و همه چيز تمام شده بود!
بازخوانی توضیحات گلآقا در مورد شیوه کارش، در سالگرد درگذشت کیومرث صابری فومنی @ehsanname
اولین ستون «دو کلمه حرف حساب» گلآقا، روزنامه «اطلاعات» ۲۳ دی ۱۳۶۳
@ehsanname
@ehsanname
پرفروشترین شماره هفتهنامه «گلآقا» با چهار نوبت چاپ در یک هفته، خرداد ۱۳۷۱. این طنزها با سعه صدر مسئولان آن زمان مواجه میشد
@ehsanname
@ehsanname