احسان‌نامه – Telegram
احسان‌نامه
7.93K subscribers
3.35K photos
558 videos
104 files
1.43K links
برگزیده‌ها، خوانده‌ها و نوشته‌های یک احسان رضایی. اینجا یادداشت‌ها، مقالات و داستان‌هایم را در معرض دل و دیده شما می‌گذارم، خبر کتاب‌ها و کارهایم را می‌دهم و از کتابهایی که خوانده‌ام می‌گویم، شاید قبول طبع مردم صاحب‌نظر شود
Download Telegram
احسان‌نامه
امروز ۲۳ آوریل، سالمرگ ویلیام شکسپیر (۱۶۱۶) است، گوگل هم یک لوگوی مناسبتی درست کرده و معروفترین صحنه‌های آثارش را به نمایش گذاشته است. یک تست کوچک شکسپیرشناسی. خودتان را آزمایش کنید @ehsanname
پاسخ آزمون گوگل در مورد شناخت شکسپیر:
@ehsanname
🔴 اولین دایره سمت چپ و پایین، معروفترین صحنه «هملت» است. جایی که هملت با هوراشیو درباره پوچی زندگی صحبت می‌کند و دیالوگ معروفش را می‌گوید: بودن یا نبودن، مساله این است!
⚫️ اولین دایره سمت چپ و بالا، پرده سوم «ژولیوس سزار» است که بروتوس وفادار منتظر ایستاده تا سزار را از پشت بزند.
🔵 دومین دایره از چپ و بالا، مربوط به نمایشنامه «رومئو و ژولیت» است و دیدارهای پنهانی عشاق جوان.
⚪️ دومین دایره از چپ و پایین، مربوط به «اتللو» است، دستمال دزدمونا که توسط کاسیو دزدیده شده تا اتللو به همسرش شک کند، که می‌کند.
🔴 اولین دایره سمت راست و بالا، مربوط به «مکبث» است که جادوگران مکبث را وسوسه می‌کنند تا دانکن، پادشاه اسکاتلند را بکشد.
⚫️ اولین دایره از راست و پایین، مردی با سر الاغ، از نمایشنامه «رویای شب نیمه تابستان» است که در آن، در جریان جنگ و جدال پریان در جنگلی که چند نفر مشغول تمرین تئاتر هستند، یکی از آنها مسخ می‌شود و ماجراهایی دارد.
🔵 دومین دایره از راست و بالا، اشاره به ماجرای نمایشنامه «طوفان» دارد و تبعید دوک پروسپرو و دخترش بر روی یک کشتی در دریا.
⚪️ دومین دایره از راست و پایین، شاهی است تیره‌بخت، که گرچه نمونه‌های فراوانی در در آثار شکسپیر دارد، اما قطعا ناکام‌ترین آنها «شاه لیر» است.
روایت سرکار خانم اشراقی، همسر قیصر امین‌پور در شماره جدید ماهنامه «داستان» خیلی خواندنی است. از دست ندهید @ehsanname
در هفدهم ژوئن ۱۸۴۴، نمایندگانی از مریلند و ویرجینیا، با سرخپوستهای شش ملت در لَنکاستِرِ پنسیلوانیا پیمان بستند. از سرخپوستها دعوت کردند که پسرهایی را به کالج ویلیام و مری بفرستند. روز بعد سرخپوستها، این پیشنهاد را به شکلی که می‌خوانید رد کردند:
👇👇👇
ما می‌دانیم که شما به آن‌جور دانشی که در آن کالج‌ها یاد می‌دهند خیلی احترام می‌گذارید، و نگهداری جوان‌های ما برای شما خیلی گران تمام می‌شود. ما باور می‌کنیم که شما با پیشنهادتان خیر ما را می‌خواهید، و ما از ته دل تشکر می‌کنیم. اما شما که دانایید باید بدانید که ملت‌های مختلف، تصورات مختلفی از کارها دارند و بنابراین از ما نمی‌رنجید اگر اتفاقاً تصور ما از این نوع تعلیم و تربیت با مال شما یکی نباشد. ما تجربه‌ای از آن داریم. چندتا از جوان‌های ما قبلا در کالج‌های ایالت‌های شمالی پرورش پیدا کرده بودند. آنها در همه‌ی علوم شما آموزش دیده بودند، اما موقعی که پیش ما برگشتند، دونده‌های بدی بودند، از هر وسیله‌ی زندگی در جنگل بی‌خبر بودند، نه شکارچی، نه جنگجو و نه رایزن به‌دردبخوری بودند. اصلا به درد هیچ کاری نمی‌خوردند. ما مجبور نیستیم پیشنهاد مهرآمیز شما را قبول کنیم، بنابراین از قبول آن معذوریم، و برای اینکه احساس سپاسگزاری‌مان را نشان بدهیم، پیشنهاد می‌کنیم که آقایان ویرجینیا یک دسته از پسرانشان را پیش ما بفرستند. ما مراقبت از تعلیم و تربیت آنها را به عهده می‌گیریم، و هرچه که می‌دانیم به آنها یاد می‌دهیم و از آنها مرد می‌سازیم.
@ehsanname
«جبین بر خاک نِه» - گردآورده تی. سی. مکلوهان - ترجمه ع. پاشایی - نشر دیبایه، ۱۳۹۵ - صفحه ۷۲
#برچیده_ها
چرا گوش آدم درد می‌گیرد؟
●●
جانم به لب از لعل خموش تو رسید
وز لعل خموش باده‌نوش تو رسید
گوش تو شنیده‌ام که دردی دارد
درد دل من مگر به گوش تو رسید!

قاسم‌بیگ حالتی
درگذشتۂ ۱۰۰۰ ق.
●●

از کانال چهار خطی @Xatt4
واشنگتن‌پست نوشته است در رمان معروف «نغمه آتش و یخ» جورج آر. آر. مارتین، خدای «آزور آهی» و مبلغانش که احتمالا در پایان‌بندی داستان نقش اساسی دارند (آنها که کتاب را خوانده‌اند ماجرا را می‌دانند)، از «اهورامزدا» و مغان ایران باستان گرفته شده است👇

https://www.washingtonpost.com/news/worldviews/wp/2016/04/24/the-ancient-persian-god-that-may-be-at-the-heart-of-game-of-thrones/?postshare=1371461517119578&tid=ss_tw
در چهارصدمین سالگرد مرگ سروانتس، خالق «دن کیشوت»، یک بازیگر با گریم و لباسی شبیه به او، ریاست جلسه پارلمان اسپانیا را بر عهده داشت. عکس از هافینگتون پست @ehsanname
توئیتر منسوب به دفتر رهبری، همزمان با چهارصدمین سالمرگ شکسپیر، این جمله را منتشر کرد: من اغلب آثار شکسپیر را خوانده و لذت برده‌ام @ehsanname
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پیشنهاد می‌کنم این مصاحبه را از دست ندهید، جمعه شب، ساعت ۸ و نیم، شبکه چهار @ehsanname
نقیضه احمدرضا کاظمی، نویسنده «بی‌قانون»، بر شعر معروف بچه‌ها و قورباغه‌ها از اریش فرید، شاعر آلمانی @ehsanname
این مصاحبه را پارسال قبل از نمایشگاه کتاب با عادل فردوسی‌پور داشتم، هنوز «هنر شفاف اندیشیدن» چاپ نشده بود و عادل با همان لحن دوست‌داشتنی، درباره کتاب جدیدش و اینکه امیدوار است به چاپهای بالا برسد حرف زد. حالا و در آستانه نمایشگاه کتاب امسال، «هنر شفاق اندیشیدن» به چاپ بیست و پنجم رسیده است. دوست داشتید، تماشا کنید:


http://90tv.ir/video/104462/%DA%AF%D9%81%D8%AA%DA%AF%D9%88-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%BE%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86
نقشه #خلیج_فارس و جزایرش، در کتاب «نُزهة المشتاق فی اختراق الآفاق» که ابوعبدالله شریف ادریسی مراکشی، در قرن ۱۲میلادی در سسیل تالیف کرده @ehsanname
طرحی از ساحل #خلیج_فارس که ژان باپتیست تاورنیه فرانسوی در قرن ۱۷ میلادی، در سفرنامه‌اش آن را کشیده است @ehsaanname
تحقیق سرهنگ آرنولد ویلسون، چهره معروف و افسر کهنه‌کار انگلیس در هند و ایران و عراق، درباره قدمت نام #خلیج_فارس، در ابتدای قرن ۲۰ میلادی @ehsanname
بقایای پیکر پابلو نرودا، شاعر عاشقانه‌های معروف، بعد از سه سال آزمایش برای بررسی احتمال مسمومیتش توسط عوامل پینوشه، دیکتاتور شیلی، دوباره دفن شد. عکس AFP
@ehsanname
و بعد، ميدان خلوت شد
احسان رضایی

@ehsanname
گفت: «از برای حق صحبت سال‌ها/ بازگو رمزی از آن خوش حال‌ها». راستش من بین اهالی مطبوعات، کسی را به خوش‌حالی و خوش‌عاقبتی خدابیامرز گل‌آقا نمی‌شناسم. آن بزرگوار را دوبار بیشتر ندیدم، اما همانها هم برای این نتیجه‌گیری کافی بود. دیدار اول، وقتی بود که عباس نعمتی یک دعوتنامه آورده بود از طرف گل‌آقا که در فلان روز و فلان ساعت برویم آبدارخانه‌اش. جشنواره نشریات دانشجویی بود و طنزی نوشته بودم من که برگزیده شده بود و تشویق و چه و چه‌ها. ظاهرا از طرف موسسه گل‌آقا هم کسی استعدادهای طنز را مثلا قرار بود شناسایی بکند و یا چی که ما را هم خبر کرده بودند. عصر یک روز پاییزی بود که رفتیم ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس و جای تو خالی، جوجه‌کبابی خوردیم و یک مراسم‌طوری هم بود. زرویی‌نصرآباد حرف زد و دختر صابری دعوت به همکاری کرد در ماهنامه گل‌آقا - که آن موقع هفته‌نامه دیگر تعطیل شده بود - یک نفر دیگر هم بود به گمانم که الان یادم نیست که بود. در تمام این مدت مرحوم صابری همان گوشه آبدارخانه مبارکه، کنار تابلوی «شاغلام عوام» و سماورش، صاف و ساکت و تر و تمیز نشسته بود و هی سر تکان می‌داد و لبخند می‌زد و درگوشی به همکارانش چیزهایی می‌گفت. آخرش هم که ما جوانترها طاقت نیاوردیم و اصرار کردیم که صحبت کند، یکی دو جمله بیشتر نگفت که وسطش یک تابلویی از روی دیوار افتاد و همهمه شد و حرف ناتمام ماند. آن یکی دو جمله کوتاه آن شب، یک همچو مضمونی داشت که «مواظب باشید چیزی ننویسید که شرمنده بشوید». همین. بعد نمی‌دانم دیگر چی شد که ما کوششی نکردیم یا از آن طرف کششی نبود، به هر حال، شش ماهی گذشت و دیدار دوم، شد روز تشییع گل‌آقا. بهاروقتی بود. دوباره رفتیم تا همان ميدان آرژانتين و خيابان زاگرس. این بار برخلاف آن نوبت، حسابی شلوغ بود و باید می‌ایستادیم عقب. آدم‌ها دسته دسته می‌آمدند. همکارهای گل‌آقا دم در ايستاده بودند مثل صاحب‌عزاها. استاد درمبخش و زرويی‌نصرآباد و عمران صلاحی و ديگران. يک نفر عکس گل‌آقا را بالا گرفته بود و به ماشين‌های در حال گذر نشان می‌داد. عكاس‌ها هم هی دنبال زاويه بهتر می‌گشتند و چه و چه‌ها. آدم‌های سیاسی و اسمی هم زیاد بودند. از دکتر حبیبی بگیر که بیشتر از همه سوژه جلد گل‌آقا شده بود و آن روز هم بیشتر از همه گریه می‌کرد تا اسم‌هایی که آن روزها به اندازه الان وسواس‌برانگیز نبود آوردن/نیاوردن اسمشان توی متن. بقیه هم گریه می‌کردند. یادم هست که محسن رضایی تا لحظه آخر اصرار داشت زیر برانکارد را بگیرد. دختر صابری هم هی ناله می‌زد «ای وای گل‌بابام» و بقیه گریه می‌کردند. گل‌آقا اما توی پوسترش خندان بود. از میدان آرژانتین تا یک مسافتی سرازیر شدیم و بعد صابری سوار آمبولانس شد و رفت رو به جنوب شهر. آقایان هم پياده برگشتند تا خيابان زاگرس رو به شمال. این دومین و آخرین دیدار بود. این دو دیدار توی نگاه من یک جورهایی با هم ربط داشت. توی نیم‌ساعت دوم، گل‌آقا سخنرانی کوتاهش را تمام کرده بود. بعد هم دیگر ميدان آرژانتين خلوت شده بود و همه چيز تمام شده بود!
بازخوانی توضیحات گل‌آقا در مورد شیوه کارش، در سالگرد درگذشت کیومرث صابری فومنی @ehsanname
اولین ستون «دو کلمه حرف حساب» گل‌آقا، روزنامه «اطلاعات» ۲۳ دی ۱۳۶۳
@ehsanname
پرفروشترین شماره هفته‌نامه «گل‌آقا» با چهار نوبت چاپ در یک هفته، خرداد ۱۳۷۱. این طنزها با سعه صدر مسئولان آن زمان مواجه می‌شد
@ehsanname
درس معلم ار بود زمزمه محبتی، جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را. روز معلم مبارک @ehsanname
معلم‌هایی که کاش شاگردشان بودم
احسان رضایی
@ehsanname
در طول زندگی افتخار نشستن و تلمذ در محضر استادان بسیاری را داشتم، اما باز هم وقت خواندن بعضی کتاب‌ها و تماشای برخی فیلم‌ها به استادانی برمی‌خورم که هوس شاگردیشان را می‌کنم. این‌ها، نمونه همین معلم‌ها هستند:
شمس تبریزی («مناقب العارفین» افلاکی): آموزش‌هایش کمی غیرمتعارف بود، کتاب‌ها را در حوض آب می‌انداخت و شاگرد را نیمه‌های شب به دنبال شاهد و شراب می‌فرستاد، اما انصافا ارزشش را داشت.
سقراط (رسالات افلاطون): برخلاف ارسطو که نتیجه درس‌هایش، اسکندر از آب درآمد، شاگردان سقراط همگی فیلسوف‌های معروفی شدند. استادی که شرکت در کلاس‌هایش برای عموم واقعا آزاد بود و هیچ یاد نمی‌داد، جز فکر.
ژوگه لیانگ («افسانه سه برادر»): با اینکه پیرو کنفوسیوس بود، اما برخلاف او بسیار به ندرت شاگرد قبول می‌کرد. یک گوشه می‌نشست و خودش را باد می‌زد و عجیب‌ترین نقشه‌های جنگی تاریخ را می‌کشید.
آلبوس دامبلدور (مجموعه «هری پا‌تر»): استاد جادوی تغییر شکل، مثل الگوی افسانه‌ایش مریلین، می‌توانست با بذله‌گویی و شکلاتهای توی جیبش، از پسربچه‌های ترسو و مردنی، محفل ققنوس و ارتش دامبلدور بسازد.
جان کیتینگ («انجمن شاعران مرده»): فکرش را بکنید، وقت شوت کردن توپ به شاگرد‌هایش شعرهای حماسی می‌داد تا بخوانند. انصافا «آه، ناخدا، ناخدای من» بیشتر از هر کس دیگری حق او بود.
ویلیام فارستر (فیلم «در جستجوی فارستر»): جمال والاس شانس آورد که چنین معلم خصوصی درجه یکی برای خودش جور کرد. معلمی که یادش داد باید با ماشین تایپ بنویسی که دکمه بک‌اسپیس ندارد.
کشیش ویلیام («نام گل سرخ»): مثل رابرت لنگدان و ایندیانا جونز علاقه‌ای به پشت میز نشستن ندارد و از شاگردش آدسو هم پرجنب و جوشتر است، اما فرق او با آن دوتا استاد دانشگاه قرن بیستمی، عشق دیوانه‌وارش به کتابهاست.
عمو شلبی («الفبای انگلیسی عموشلبی» و «راهنمای پیشاهنگی عمو شلبی»): شاید با درس‌هایش کسی در آزمون تافل موفق نشود، ولی به قول علامه اقبال دیدن دگر آموز، شنیدن دگر آموز را که می‌شود تمرین کرد.
آقای پربونی (انیمیشن «بچه‌های مدرسه والت»): همه از رفتن خانم اسکیلاچی ناراحت بودند که معلم جدید با آن خطهای پیشانی و قیافه عصا قورت داده و صدای پرویز نارنجیها آمد و برایشان قصه گفت و دلشان را برد.
رستم («شاهنامه»): از بین دو شاگرد جهان‌پهلوان، یکی سیاوش شد که نماد مظلومیت در عین محبوبیت بود و به قهرمان ملی ایرانیان تبدیل شد، یکی هم بهمن پسر اسفندیار که شاهی ستمگر شد. رستم، عجیب‌ترین معلم این فهرست است.