میخواید از نظر روحی روانی، جسمی فیزیکی تحت فشارم بذارید؟
من رو یک روز آفتابی از خونه بکشید بیرون
به مرگ هم راضی میشم.
من رو یک روز آفتابی از خونه بکشید بیرون
به مرگ هم راضی میشم.
از جوری که اسممو میگی بدم میاد. از جوری که حالمو میپرسی بدم میاد. از طور نگاه کردنت حالم بهم میخوره. ولی هیچکی تو این دنیا نیست که بیشتر از تو صدای آرومی داشته باشه و آدم بخواد فقط پیشش سیگار بکشه و گردنشو ببوسه.
هر یک روز در دبیرستان/هنرستان برابر با ۱۰۰ روز تو جهنم
متاسفانه یک احساسی همیشه درونم هست که حتی وقتی غمگین نیستم ، دلش میخواد در همین حینی که پا روی پا انداخته ، جنازهم یا جنازهت رو درحال تاب خوردن ببینه.
Redeemer
Palaye Royale
And I'm here
Just waiting for you to come home
Just waiting for you to come home
اگر از همین الان شروع کنم و در هر دقیقه به طور متوسط سی بار سرم رو توی دیوار بکوبم و تا فردا همین موقع ادامه بدم ، باز هم شمارش چیزهایی که اعصابمو خرد میکنه تموم نمیشه.
کاش یک دقیقه خفه شن. کاش همه یک لحظه خفه شن، خسته شدم از سر و صدا.
از لحظه ورودم به اینجا یک گوشه نشستم ، حرف هم نمیزنم بعد نمیدونم چه اصراری بر بودن من دارن وقتی حضورم انقدر روحوار و عصبیه.
تنها آدمی که دلم می خواد باهاش معاشرت کنم ، آدمیه که بدونه چه طور یه قتل تر و تمیز رخ بده.
You Get Me So High
The Neighbourhood
I wanna be high all the time
Would you come with me?
Would you come with me?
از شدت خستگی دلم می خواد یه چاقو بزنم به خودم بلکه یک هفته توی آرامش در بیمارستان بستری بشم.
گاهی حس می کنم توی یه ظرف پلاستیکی گیر افتادم، می رقصم ، می خندم ، گریه می کنم ، فکر می کنم، آدمها رو نگاه میکنم ، عمیقا نگاه می کنم از بالا، تلاش هارو می بینم ، و حس می کنم یکی دیگه و شاید هم هیچکسی نیست. حس می کنم ما فقط توی یه ظرف کنار گذاشته شدیم ، فراموش شدیم، یه آزمایش ناقص ، مثل یه قارچ که به زندگیش ادامه بده و گاهی حس می کنم حتی اون طرف ظرف هم کسی نیست ، هیچکس نیست.
از خودم میپرسم : فردا بری فلان کشور خوشحالی؟الان فلان کار رو بکنی خوشحالی؟فلان شخص رو ببینی؟ فلان کوفت؟
میبینم نه. کلا همه چیز برام زیرخط صفره. به کوچکترین و ضعیفترین خواستهها فکر هم نمیکنم چه برسه به فکر خوشحالی در اینجور موقعیتها. این گول زدنها هم دیگه برام جواب نمیده.
میبینم نه. کلا همه چیز برام زیرخط صفره. به کوچکترین و ضعیفترین خواستهها فکر هم نمیکنم چه برسه به فکر خوشحالی در اینجور موقعیتها. این گول زدنها هم دیگه برام جواب نمیده.
چند وقتی بود که فکر میکردم از همچین چرخهای خلاص شدم ولی باز مدتیه شروع شده. صبحها با سردرد بیدار شدن و شبها با سردرد خوابیدن ، عصبانی،عصبانی ، پر از خشم نسبت به آدم بودن و پر از نفرت.
آدم دلش میگیره از چیزی که هست. که چیه، چیکار میکنه ، به کجا داره میره، چی حس میشه و چه چیزی گره شده این وسط.
و سخت تلاش کردن برای به یاد آوردن تمامش، تمام سرچشمه حسها برای درک خودت و بعد از تمامش میرسه به الان، به حالا ، به بریده بریده نوشتن مثل یک خواب جنونوار که تک تک لحظاتش رو حس میکنی،اون اضطراب و ترسش رو از تک تک اتفاقهای نامعقولش حس میکنی ، اما بیان کردنش؟ درست به اندازه یک سری پارچه تکه دوزی شده مسخره به نظر میاد.
آدم دلش میگیره از چیزی که هست. که چیه، چیکار میکنه ، به کجا داره میره، چی حس میشه و چه چیزی گره شده این وسط.
و سخت تلاش کردن برای به یاد آوردن تمامش، تمام سرچشمه حسها برای درک خودت و بعد از تمامش میرسه به الان، به حالا ، به بریده بریده نوشتن مثل یک خواب جنونوار که تک تک لحظاتش رو حس میکنی،اون اضطراب و ترسش رو از تک تک اتفاقهای نامعقولش حس میکنی ، اما بیان کردنش؟ درست به اندازه یک سری پارچه تکه دوزی شده مسخره به نظر میاد.