موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم. – Telegram
موجودی‌در‌پوچ‌ترین‌هیچ‌کجای‌عالم.
745 subscribers
1.92K photos
94 videos
1 file
60 links
فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این
داستان‌ها اتفاق افتاده.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614
Download Telegram
ميشه از انسان بودن انصراف داد؟
از جوری که اسممو میگی بدم میاد. از جوری که حالمو میپرسی بدم میاد. از طور نگاه کردنت حالم بهم میخوره. ولی هیچکی تو این دنیا نیست که بیشتر از تو صدای آرومی داشته باشه و آدم بخواد فقط پیشش سیگار بکشه و گردنشو ببوسه.
‏هر یک روز در دبیرستان/هنرستان برابر با ۱۰۰ روز تو جهنم
متاسفانه یک احساسی همیشه درونم هست که حتی وقتی غمگین نیستم ، دلش میخواد در همین حینی که پا روی پا انداخته ، جنازه‌م یا جنازه‌ت رو درحال تاب خوردن ببینه.
اگر از همین الان شروع کنم و در هر دقیقه به طور متوسط سی بار سرم رو توی دیوار بکوبم و تا فردا همین موقع ادامه بدم ، باز هم شمارش چیزهایی که اعصابمو خرد میکنه تموم نمیشه.
کاش یک دقیقه خفه شن. کاش همه یک لحظه خفه شن، خسته شدم از سر و صدا.
امروز رو پیچوندی ، فردا چیکار می‌کنی؟
از لحظه ورودم به اینجا یک گوشه نشستم ، حرف هم نمیزنم بعد نمیدونم چه اصراری بر بودن من دارن وقتی حضورم انقدر روح‌وار و عصبیه.
تنها آدمی که دلم می خواد باهاش معاشرت کنم ، آدمیه که بدونه چه طور یه قتل تر و تمیز رخ بده.
از شدت خستگی دلم می خواد یه چاقو بزنم به خودم بلکه یک هفته توی آرامش در بیمارستان بستری بشم.
گاهی حس می کنم توی یه ظرف پلاستیکی گیر افتادم، می رقصم ، می خندم ، گریه می کنم ، فکر می کنم، آدم‌ها رو نگاه میکنم ، عمیقا نگاه می کنم از بالا، تلاش هارو می بینم ، و حس می کنم یکی دیگه و شاید هم هیچکسی نیست. حس می کنم ما فقط توی یه ظرف کنار گذاشته شدیم ، فراموش شدیم، یه آزمایش ناقص ، مثل یه قارچ که به زندگیش ادامه بده و گاهی حس می کنم حتی اون طرف ظرف هم کسی نیست ، هیچکس نیست.
از خودم می‌پرسم : فردا بری فلان کشور خوشحالی؟الان فلان کار رو بکنی خوشحالی؟فلان شخص رو ببینی؟ فلان کوفت؟
می‌بینم نه. کلا همه چیز برام زیرخط صفره. به کوچک‌ترین و ضعیف‌ترین خواسته‌ها فکر هم نمی‌کنم چه برسه به فکر خوشحالی در این‌جور موقعیت‌ها. این گول زدن‌ها هم دیگه برام جواب نمیده‌.
چند وقتی بود که فکر می‌کردم از همچین چرخه‌ای خلاص شدم ولی باز مدتیه شروع شده. صبح‌ها با سردرد بیدار شدن و شب‌ها با سردرد خوابیدن ، عصبانی،عصبانی ، پر از خشم نسبت به آدم بودن و پر از نفرت.
آدم دلش می‌گیره از چیزی که هست. که چیه، چیکار می‌کنه ، به کجا داره میره،‌ چی حس میشه و چه چیزی گره شده این وسط.
و سخت تلاش کردن برای به یاد آوردن تمامش، تمام سرچشمه حس‌ها برای درک خودت و بعد از تمامش می‌رسه به الان، به حالا ، به بریده بریده نوشتن مثل یک خواب جنون‌وار که تک تک لحظاتش رو حس می‌کنی،‌اون اضطراب و ترسش رو از تک تک اتفاق‌های نامعقولش حس می‌کنی ، اما بیان کردنش؟ درست به اندازه یک سری پارچه تکه دوزی شده مسخره به نظر میاد.
چیز‌هایی که درحال حاضر نیاز دارم :
-استراحت به مدت طولانی
-اشتیاق دوباره برای نوشتن
-علاقه داشتن به حرف زدن با دیگران
-قطع کردن یکی از انگشتام و انداختنش دور گردنم
-یه آدم برای گوش دادن به حرفام [ترجیحا مُرده]
-گریه کردن
-یه نقاشی از طرف کسی
-بغل کردن یه آدم رندوم
-مُردن