Forwarded from سطل آشغال
بش گفتم بشین رو صورتم. گف من اومدم یه باری رو از دوش مردم بردارم، نه که بار شم رو دوششون.
😭2
Forwarded from .
نمیدونم چرا به درویش میرسم اینجوری میشم که خب چرا وقت برای ترجمه بذارم؟ چون که نمیشه که نمیشه. تمام زیباییش به عربی بودنشه. خود آقای درویش هم علاقهای به ترجمه کردن نداشته و زمان حیاتش خیلی کم اجازه داده اشعارش ترجمه بشن پس من کی باشم که بخوام ترجمه کنم؟
❤2👎2
Forwarded from 𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾
پینترستتون رو رفرش کنید، پنجمین شخص اکستون تو زندگی قبلیه. هفتمین عکس دلیلی هست که اکستون شده.
𝖢𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾
پینترستتون رو رفرش کنید، پنجمین شخص اکستون تو زندگی قبلیه. هفتمین عکس دلیلی هست که اکستون شده.
احتمالا چون اینا رو واسم نخریده
Forwarded from 𝘔é𝘭𝘢𝘯𝘤𝘰𝘭𝘪𝘦࿐
Kelsier
کلسیر شخصیتی محکم و قوی، عدالتطلب و انقلابی، کاریزماتیک داره و ذاتا یک رهبره. با وجود اینکه جدیه، اغلب لبخند میزنه و از بحثهای ناامیدکننده خوشش نمیاد.
با اینکه اغلب منطقیه، گاهی توی کنترل خشم شکست میخوره و کارهای خطرناک انجام میده. نفرتش از طبقه اشراف هم گاهی منطقش رو ازش میگیرن.
برای کسایی که دوستشون داره، بیشترین توانش رو میذاره و شاید حتی اصولش رو ببره زیر سوال و بدون هیچ تردیدی، فداکاری کنه.
عقاید نسبتا مشابه، ایدهآلگرایی و ارادهتون در محقق کردن رویاها، باعث ایجاد همبستگی میشه و روحیه آرومترت جلوی تصمیمات گاهی عجولانهش رو میگیره.
Mistborn
کلسیر شخصیتی محکم و قوی، عدالتطلب و انقلابی، کاریزماتیک داره و ذاتا یک رهبره. با وجود اینکه جدیه، اغلب لبخند میزنه و از بحثهای ناامیدکننده خوشش نمیاد.
با اینکه اغلب منطقیه، گاهی توی کنترل خشم شکست میخوره و کارهای خطرناک انجام میده. نفرتش از طبقه اشراف هم گاهی منطقش رو ازش میگیرن.
برای کسایی که دوستشون داره، بیشترین توانش رو میذاره و شاید حتی اصولش رو ببره زیر سوال و بدون هیچ تردیدی، فداکاری کنه.
عقاید نسبتا مشابه، ایدهآلگرایی و ارادهتون در محقق کردن رویاها، باعث ایجاد همبستگی میشه و روحیه آرومترت جلوی تصمیمات گاهی عجولانهش رو میگیره.
Mistborn
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
آه ناشی از شکست در برابر تمایل به نوشتن*
فور کنید براتون یه دنیای داستانی با قوانین خاص خودش رو بسازم (ممکنه محدود به یه شهر یا حتی مکانی بشه که داستان درش اتفاق میفته) و حال و هوای شخصیتهاش رو توصیف کنم.
دقت کنید خط نخورده باشه لطفا
فور کنید براتون یه دنیای داستانی با قوانین خاص خودش رو بسازم (ممکنه محدود به یه شهر یا حتی مکانی بشه که داستان درش اتفاق میفته) و حال و هوای شخصیتهاش رو توصیف کنم.
دقت کنید خط نخورده باشه لطفا
Forwarded from ..
نفی متعین به منزله اقدام
در فلسفهی هگل دو نوع نفی است:
انتزاعی
متعین
در نفی انتزاعی،انسان به بند اسارت کشیده شده است و نفی انتزاعی در واقع از همین مسئله سرچشمه میگیرد[سوژه بر دلایل مختلف] از طریق ذهن خود،خود را از هر چه که به بند کشیده است سعی در رها کردن میکند.
این نفی انتزاعی برای سوژه یک نفی رادیکال است که این تنها برای فهمکننده یک نمودی است از آزادی![منظور از آزادی چیزی است که سوژه ابتدا با نفی انتزاعی و نفی سلبی سعی دارد خود را از اسارت بیرون کند]
تلاش مداوم سوژه این است که از این طریق آزادی را به دست آورد این آزادی انتزاعی در فلسفهی هگل است هگل در پدیدار شناسی روح (در باب نفیِ نفی) اظهار میکند و این آزادیِ سوژه(فهم کننده) را بیامتیاز میخواند، یعنی نفی دوم مهمتر از نفی اول است.
برای هگل هر آنچیزی که درونی است ومهم است بر عکس آنهم مهم است و از این رو بی امتیازی این تلاش برای آزادی بخاطر فقط درونی بودن و بازنمود و تغییری نداشتن است(این آزادی در پدیدارشناسی روح آزادی سلبی_نفی سلبی هم گفته میشود)
سلب از امر بیرونی باعث بیکنشی و بیتغییری در سوژه میشود و از اسارت بیرون نمیآید و سلب مداوم امر بیرونی بیکنشی را برایش به وجود میآورد و این بیکنشی حاصله اسارت سوژه میشود.
در نتیجه: انفعال سوژه و توهم آزادی به وجود میآید. آزادی سلبی در نزد هگل به درد نخور است چرا که به انفعال سوژه میرسد
آزادی و رهایی در فلسفهی هگل به این معنی است که سوژه به نفی متعین برسد. (اصطلاح آزادی متعین در پدیدارشناسی روح استفاده شده)
در نفی متعین ،نفی باید درونی و بیرونی باشد نه یکطرفه که به انفعال برسد نفی متعین به معنی نفیکردنیست که در آن اقدام صورت گیرد در پدیدارشناسی روح به نفی متعین{ ایجابی }هم گفته میشود چرا که همراه با اقدام است و یک طرفه نیست و به اندازه است و به انفعال سوژه ختم نمیشود؛بلکه اقدام وقتی در نفی متعین به وجود میآید که یک نه گفته شود و یک آری!
متعین از هم خانوادهها و مترادف معتدل و اعتدال است و نفی متعین به معنی نفی به اندازه است نه اینکه فهم کننده یا سوژه به انفعال برسد بلکه سوژه در نفی متعین همزمان که به امری نه میگوید و به امری دیگر آری.
نه مانند نفی سلبی بلکه نفی ایجابی که در راستای اقدام باشد به تعبیر خود هگل سوژه زمانی سوژه است که کنش داشته باشد و این کنش ملزم به آزادی ایجابی است و نه نفی سلبی
سوژه زمانی به تجربه نو میرسد که هراس را به جان بخرد و موجبه تجارب نو هراس است این دو مانند دو چرخ دنده مکمل هم هستند که سوژه با نه گفتن آریِ نو را از نو آغاز میکند و این نفی متعین است نفی به اندازه که منجر به اقدام میشود آزادی در نزد هگل از همین نفی متعین سوژه سرچشمه میگیرد که در این فلسفه هگل انسان به صورت اجتماعی و مداوم از دید اجتماع و دولت نگریسته میشود از همین روی هگل آزادی را نه در رهایی سلبی از قیود و بندها بلکه شروع آزادی و نفی متعین همانا که با آری گفتن و خود را متعهد کردن به چیزی با ارزش است این آزادی نه تنها ذهنی نیست و یک طرفه نیست که منجر به اقدام میشود و اقدام آری گفتن است و تعادل در امر درونی و بیرونی که منجر به تعهد شخص میشود و نرفتن به سوی انفعال با نفی سلبی.
آنچه هگل در کتاب خود در این باره میگوید از این مفهوم به عنوان کارکنش است یا اصطلاحاً {کارکنشِ هگلی} این نفی متعین در حرکت دیالکتیکی به شدت مهم است (هگل در دانشِ منطق از این مفهوم به عنوان مهمترین مفهوم در فلسفه یاد میکند) که خود او با عنوان نفیِ نفی از او یاد میکند نفی متعین سوژه را به شروع حرکت دیالکتیکی برنمیگرداند تفاوت نفی متعین در دیالکتیک این است که چیزی تازه متفاوت و جدید نسبت به آغاز کار دیالکتیک تولید میکند و میسازد.
این نفی نه تنها در فلسفه هگل که در نظامهای تئودور آدورنو و فروید و نیچه و دیگر فلاسفه هم بوده و به طرق دیگر. برای مثال این نفی در فلسفه نیچه هم سازگار است آنجا که میگوید باید ارزشها را فرو ریخت و از نو ساخت (اقدام).
انسان باید همواره نفی متعین را حداقل در مقیاس فردی خود را به کار برد چرا که منجر به اقدام میشود و از انفعال جلوگیری میکند انفعال در زندگی انسان چیز جالبی نیست بلکه به تباهی میکشاند پس باید با نفی متعین به پیش رفت چرا که راه اقدام و تغییر،نفیِمتعین است نه انفعال و نفی سلبی.
در فلسفهی هگل دو نوع نفی است:
انتزاعی
متعین
در نفی انتزاعی،انسان به بند اسارت کشیده شده است و نفی انتزاعی در واقع از همین مسئله سرچشمه میگیرد[سوژه بر دلایل مختلف] از طریق ذهن خود،خود را از هر چه که به بند کشیده است سعی در رها کردن میکند.
این نفی انتزاعی برای سوژه یک نفی رادیکال است که این تنها برای فهمکننده یک نمودی است از آزادی![منظور از آزادی چیزی است که سوژه ابتدا با نفی انتزاعی و نفی سلبی سعی دارد خود را از اسارت بیرون کند]
تلاش مداوم سوژه این است که از این طریق آزادی را به دست آورد این آزادی انتزاعی در فلسفهی هگل است هگل در پدیدار شناسی روح (در باب نفیِ نفی) اظهار میکند و این آزادیِ سوژه(فهم کننده) را بیامتیاز میخواند، یعنی نفی دوم مهمتر از نفی اول است.
برای هگل هر آنچیزی که درونی است ومهم است بر عکس آنهم مهم است و از این رو بی امتیازی این تلاش برای آزادی بخاطر فقط درونی بودن و بازنمود و تغییری نداشتن است(این آزادی در پدیدارشناسی روح آزادی سلبی_نفی سلبی هم گفته میشود)
سلب از امر بیرونی باعث بیکنشی و بیتغییری در سوژه میشود و از اسارت بیرون نمیآید و سلب مداوم امر بیرونی بیکنشی را برایش به وجود میآورد و این بیکنشی حاصله اسارت سوژه میشود.
در نتیجه: انفعال سوژه و توهم آزادی به وجود میآید. آزادی سلبی در نزد هگل به درد نخور است چرا که به انفعال سوژه میرسد
آزادی و رهایی در فلسفهی هگل به این معنی است که سوژه به نفی متعین برسد. (اصطلاح آزادی متعین در پدیدارشناسی روح استفاده شده)
در نفی متعین ،نفی باید درونی و بیرونی باشد نه یکطرفه که به انفعال برسد نفی متعین به معنی نفیکردنیست که در آن اقدام صورت گیرد در پدیدارشناسی روح به نفی متعین{ ایجابی }هم گفته میشود چرا که همراه با اقدام است و یک طرفه نیست و به اندازه است و به انفعال سوژه ختم نمیشود؛بلکه اقدام وقتی در نفی متعین به وجود میآید که یک نه گفته شود و یک آری!
متعین از هم خانوادهها و مترادف معتدل و اعتدال است و نفی متعین به معنی نفی به اندازه است نه اینکه فهم کننده یا سوژه به انفعال برسد بلکه سوژه در نفی متعین همزمان که به امری نه میگوید و به امری دیگر آری.
نه مانند نفی سلبی بلکه نفی ایجابی که در راستای اقدام باشد به تعبیر خود هگل سوژه زمانی سوژه است که کنش داشته باشد و این کنش ملزم به آزادی ایجابی است و نه نفی سلبی
سوژه زمانی به تجربه نو میرسد که هراس را به جان بخرد و موجبه تجارب نو هراس است این دو مانند دو چرخ دنده مکمل هم هستند که سوژه با نه گفتن آریِ نو را از نو آغاز میکند و این نفی متعین است نفی به اندازه که منجر به اقدام میشود آزادی در نزد هگل از همین نفی متعین سوژه سرچشمه میگیرد که در این فلسفه هگل انسان به صورت اجتماعی و مداوم از دید اجتماع و دولت نگریسته میشود از همین روی هگل آزادی را نه در رهایی سلبی از قیود و بندها بلکه شروع آزادی و نفی متعین همانا که با آری گفتن و خود را متعهد کردن به چیزی با ارزش است این آزادی نه تنها ذهنی نیست و یک طرفه نیست که منجر به اقدام میشود و اقدام آری گفتن است و تعادل در امر درونی و بیرونی که منجر به تعهد شخص میشود و نرفتن به سوی انفعال با نفی سلبی.
آنچه هگل در کتاب خود در این باره میگوید از این مفهوم به عنوان کارکنش است یا اصطلاحاً {کارکنشِ هگلی} این نفی متعین در حرکت دیالکتیکی به شدت مهم است (هگل در دانشِ منطق از این مفهوم به عنوان مهمترین مفهوم در فلسفه یاد میکند) که خود او با عنوان نفیِ نفی از او یاد میکند نفی متعین سوژه را به شروع حرکت دیالکتیکی برنمیگرداند تفاوت نفی متعین در دیالکتیک این است که چیزی تازه متفاوت و جدید نسبت به آغاز کار دیالکتیک تولید میکند و میسازد.
این نفی نه تنها در فلسفه هگل که در نظامهای تئودور آدورنو و فروید و نیچه و دیگر فلاسفه هم بوده و به طرق دیگر. برای مثال این نفی در فلسفه نیچه هم سازگار است آنجا که میگوید باید ارزشها را فرو ریخت و از نو ساخت (اقدام).
انسان باید همواره نفی متعین را حداقل در مقیاس فردی خود را به کار برد چرا که منجر به اقدام میشود و از انفعال جلوگیری میکند انفعال در زندگی انسان چیز جالبی نیست بلکه به تباهی میکشاند پس باید با نفی متعین به پیش رفت چرا که راه اقدام و تغییر،نفیِمتعین است نه انفعال و نفی سلبی.
👍2
..
نفی متعین به منزله اقدام در فلسفهی هگل دو نوع نفی است: انتزاعی متعین در نفی انتزاعی،انسان به بند اسارت کشیده شده است و نفی انتزاعی در واقع از همین مسئله سرچشمه میگیرد[سوژه بر دلایل مختلف] از طریق ذهن خود،خود را از هر چه که به بند کشیده است سعی در رها کردن…
آه. زیباست. بالاخره «نفی متعین». من نتونستم بنویسم، دوست عزیزم زحمتشو کشید
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
https://news.1rj.ru/str/finchstuff
بعد از فروپاشی هستهای(فاجعهای مشابه چرنوبیل در سال ١٩٨٠ اتفاق میفته که بر خلاف چرنوبیل، عواقب کنترل نشدهای به بار میاره) در جنگ سرد، جهانی که میشناسیم به کل تغییر میکنه و در زمستانی ابدی فرو میره. تاثیرش روی آدمها، اینه که طی آلودگیهای ناشی از تشعشع پی در پی، جمعیت کل انسانهای سالم و زنده زمین به هشت میلیون نفر کاهش پیدا میکنه. بيماری ناشی از تشعشع، یه نوع جنون در فرد به وجود میاره که اون رو یا خالی از عملکرد میکنه، یا باعث میشه بقیه زندگیش رو در توهمات شدید به سر ببره. به مرور چون تعداد این جمعیت بالا میره و اوضاع از کنترل خارج میشه، اکثر دولتها دیگه چیزی به عنوان روانشناسی یا اختلالات روانی رو به رسمیت نمیشناسن و با این افراد مثل زامبی برخورد میشه.
اکوسیستم به هم میريزه و موجودات طبيعی دچار فرآیندهای تسریع شده تکاملی میشن. دولتهای درگير در جنگ پیشین، هر کدوم پروپاگاندایی راه میندازن که طرف مقابل رو به خاطر خرابکاری و اون فروپاشی مقصر میدونه. به خاطر این که بخش زیادی از زمین غیر قابل سكونت میشه، تمدنها از هم منزوی و ایزوله میشن. در این حبابهای تمدن، فقط انسانهای آلوده نشده و موجوداتی که تونستن باهاشون اداپت بشن، مثل شیمرها، پگاسوسها و گرگوارهها زندگی میکنن. در هر حباب شیشهای، یه پروپاگاندا به شکل اغراقآمیز وجود داره، اما داستان اصلی در کییف اتفاق میفته. جایی که تمرکز دولت روی سانسور شدید دانش خطرناک(دانشی که منجر به ساخت تکنولوژی جدیدی بشه) هست و حتی برای این کار، دانشمندهای سازمان جاسوسیشون، تمام تلاششون رو میکنن تا واقعیت رو طوری شبیهسازی کنن تا بشه به مردم علوم STEM رو با سانسور و تحریف آموزش داد. که خودش تناقض مضحک و عجیبی به وجود میاره چون همین دانشمندها به خاطر علمشون به تکنولوژی از سوی دولت مورد سو ظن هستن، اما برای استمرارش تلاش میکنن. شخصیتهای درگیر هم، افرادی هستن که باور دارن فریب عوام برای باور داستانی قشنگ و به این شيوه با اخلاق نگه داشتنشون و جلوگیری از جنایت، بیشتر از حقیقت صرف اهميت داره. هرچند به مرور انگیزههای شخصی و با عمق روانی بیشتری ازشون میبینیم.
دانشمندهای جوان توی آکادمی رقابت میکنن تا به بخشهای مختلفی فرستاده بشن. بیشتر این بخشها بیضررن، مثل دستکاری ژنتیکی غذا یا حیوانات، اما اگه توسط دپارتمان "پرومته" احضار بشی، به این معنیه که دولت تمام فایلها و خاطرات تو رو از این شهر پاک خواهد کرد تا به عنوان دانشمندی که امنیت به جاسوس رو داره فعالیت کنی. (تکنولوژی گرونی وجود داره که باهاش میشه خاطرات رو از ذهن ایجاد یا حذف کرد اما رایج نیست)
شخصیتهای اصلی: انسانی آلوده به تشعشع در بیرون از حباب در حال تلاش برای زنده موندن، که تاثیرات جدیدی از بیماری رو کشف میکنه، فردی که در پروژه فروپاشی عظیم دست داشته و میدونه واقعا چه اتفاقی افتاده، دانشمندی جوون که فقط میخواد با پرومته از زندگی شخصی وحشتناکش فرار کنه.
بعد از فروپاشی هستهای(فاجعهای مشابه چرنوبیل در سال ١٩٨٠ اتفاق میفته که بر خلاف چرنوبیل، عواقب کنترل نشدهای به بار میاره) در جنگ سرد، جهانی که میشناسیم به کل تغییر میکنه و در زمستانی ابدی فرو میره. تاثیرش روی آدمها، اینه که طی آلودگیهای ناشی از تشعشع پی در پی، جمعیت کل انسانهای سالم و زنده زمین به هشت میلیون نفر کاهش پیدا میکنه. بيماری ناشی از تشعشع، یه نوع جنون در فرد به وجود میاره که اون رو یا خالی از عملکرد میکنه، یا باعث میشه بقیه زندگیش رو در توهمات شدید به سر ببره. به مرور چون تعداد این جمعیت بالا میره و اوضاع از کنترل خارج میشه، اکثر دولتها دیگه چیزی به عنوان روانشناسی یا اختلالات روانی رو به رسمیت نمیشناسن و با این افراد مثل زامبی برخورد میشه.
اکوسیستم به هم میريزه و موجودات طبيعی دچار فرآیندهای تسریع شده تکاملی میشن. دولتهای درگير در جنگ پیشین، هر کدوم پروپاگاندایی راه میندازن که طرف مقابل رو به خاطر خرابکاری و اون فروپاشی مقصر میدونه. به خاطر این که بخش زیادی از زمین غیر قابل سكونت میشه، تمدنها از هم منزوی و ایزوله میشن. در این حبابهای تمدن، فقط انسانهای آلوده نشده و موجوداتی که تونستن باهاشون اداپت بشن، مثل شیمرها، پگاسوسها و گرگوارهها زندگی میکنن. در هر حباب شیشهای، یه پروپاگاندا به شکل اغراقآمیز وجود داره، اما داستان اصلی در کییف اتفاق میفته. جایی که تمرکز دولت روی سانسور شدید دانش خطرناک(دانشی که منجر به ساخت تکنولوژی جدیدی بشه) هست و حتی برای این کار، دانشمندهای سازمان جاسوسیشون، تمام تلاششون رو میکنن تا واقعیت رو طوری شبیهسازی کنن تا بشه به مردم علوم STEM رو با سانسور و تحریف آموزش داد. که خودش تناقض مضحک و عجیبی به وجود میاره چون همین دانشمندها به خاطر علمشون به تکنولوژی از سوی دولت مورد سو ظن هستن، اما برای استمرارش تلاش میکنن. شخصیتهای درگیر هم، افرادی هستن که باور دارن فریب عوام برای باور داستانی قشنگ و به این شيوه با اخلاق نگه داشتنشون و جلوگیری از جنایت، بیشتر از حقیقت صرف اهميت داره. هرچند به مرور انگیزههای شخصی و با عمق روانی بیشتری ازشون میبینیم.
دانشمندهای جوان توی آکادمی رقابت میکنن تا به بخشهای مختلفی فرستاده بشن. بیشتر این بخشها بیضررن، مثل دستکاری ژنتیکی غذا یا حیوانات، اما اگه توسط دپارتمان "پرومته" احضار بشی، به این معنیه که دولت تمام فایلها و خاطرات تو رو از این شهر پاک خواهد کرد تا به عنوان دانشمندی که امنیت به جاسوس رو داره فعالیت کنی. (تکنولوژی گرونی وجود داره که باهاش میشه خاطرات رو از ذهن ایجاد یا حذف کرد اما رایج نیست)
شخصیتهای اصلی: انسانی آلوده به تشعشع در بیرون از حباب در حال تلاش برای زنده موندن، که تاثیرات جدیدی از بیماری رو کشف میکنه، فردی که در پروژه فروپاشی عظیم دست داشته و میدونه واقعا چه اتفاقی افتاده، دانشمندی جوون که فقط میخواد با پرومته از زندگی شخصی وحشتناکش فرار کنه.
Telegram
Колония имени Горького | کولونی گورکی
زن زندگی آزادی
گورستان کولونی گورکی:
@Gorky_Colony_Graveyard
منابع کولونی گورکی:
@GorkyColonySources
http://t.me/RedChtBot?start=823056890
گورستان کولونی گورکی:
@Gorky_Colony_Graveyard
منابع کولونی گورکی:
@GorkyColonySources
http://t.me/RedChtBot?start=823056890
Forwarded from Blackfishvoice (BFV)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
۷۰۷۰ سال پیش در چنین روز نیروهای ویژه ارتش پس از هجوم به دانشگاه تهران به کلاسهای درس حمله کرده و صدها دانشجو را بازداشت و زخمی نمودند. سرکوبگران در دانشکده فنی، اقدام به شلیک با گلولههای جنگی کردند که در نتیجهی آن تعداد زیادی مجروح شدند و سه تن به شهادت رسیدند.
دانشجویان در این روز در اعتراض به سفرِ #ریچارد_نیکسون رئیسجمهور ایالات متحده که در سرنگونی دولتِ ملی #محمد_مصدق _از طریق کودتا با یاری اراذل و اوباش_ اعتراضاتی را سازمان داده بودند. اما حکومتی که بقایِ خود را مدیونِ آمریکا بود برای خاموش کردنِ صدای دانشگاه، به گلوله متوسل شد.
در این روز #مصطفی_بزرگ_نیا #احمد_قندچی و #مهدی_شریعت_رضوی با گلولههای سربازان ارتش به خاک افتادند و به نمادهای مبارزات دانشجویی تبدیل گشتند.
یادِ آنها و تمامی دانشجویانی که در دوران استیلای سلطنت-ولایت، با جانفشانی و تعهد به آزادی و برابری، از دانشگاه بهعنوانِ سنگری در برابری استبداد و ارتجاع محافظت کردند، گرامی باد.
#سلطنت_ولایت_یکصدسال_جنایت
#دانشگاه_سنگر_مقاومت #نان_کار_آزادی
#دانشجوی_زندانی_آزاد_باید_گردد
#مقاومت_زندگیست
@Blackfishvoice1
دانشجویان در این روز در اعتراض به سفرِ #ریچارد_نیکسون رئیسجمهور ایالات متحده که در سرنگونی دولتِ ملی #محمد_مصدق _از طریق کودتا با یاری اراذل و اوباش_ اعتراضاتی را سازمان داده بودند. اما حکومتی که بقایِ خود را مدیونِ آمریکا بود برای خاموش کردنِ صدای دانشگاه، به گلوله متوسل شد.
در این روز #مصطفی_بزرگ_نیا #احمد_قندچی و #مهدی_شریعت_رضوی با گلولههای سربازان ارتش به خاک افتادند و به نمادهای مبارزات دانشجویی تبدیل گشتند.
یادِ آنها و تمامی دانشجویانی که در دوران استیلای سلطنت-ولایت، با جانفشانی و تعهد به آزادی و برابری، از دانشگاه بهعنوانِ سنگری در برابری استبداد و ارتجاع محافظت کردند، گرامی باد.
#سلطنت_ولایت_یکصدسال_جنایت
#دانشگاه_سنگر_مقاومت #نان_کار_آزادی
#دانشجوی_زندانی_آزاد_باید_گردد
#مقاومت_زندگیست
@Blackfishvoice1
Forwarded from ineptias
صبحهایی همچون امروز که در چند قدمی زمستان چشم بر تاریکی اتاقک باز میکنم، میدانم مترسکی شکسته هستم که دیگر پرندگان را نمیترساند، کلاغها بر شانهام میشینند و به لبخند دوختهشده بر پوست کاهیام نوک میزنند. چنگالهایشان میان ریسمانهای بافت کالبدم فرو میروند، چیزی احساس نمیکنم جز گرمای ملایم و دوستانه پرهای خاکستری و سیاهشان. من نیز گرما خواهم بود، من نیز هیزم، خاکستر و دود خواهم بود.
رنج لرزانم را معشوقانه مینوازم، درد نمیتواند دستانم را لمس کند، دیگر در جسمی ملموس شناور نیستم، دیگر رویایی ندارم. نرمی خرما در تضاد با سنگریزههایی که به گلویم آویزانند زیر زبانم دفن میشود، شعلهها بر پوستم میرقصند، زخمها آواز میخوانند، چشمانم آوارهاند، بازتابندهها برخلاف پنجره که با برف آرام آرایش شده ناشناخته و طوفانی مینگرند.
رنج لرزانم را معشوقانه مینوازم، درد نمیتواند دستانم را لمس کند، دیگر در جسمی ملموس شناور نیستم، دیگر رویایی ندارم. نرمی خرما در تضاد با سنگریزههایی که به گلویم آویزانند زیر زبانم دفن میشود، شعلهها بر پوستم میرقصند، زخمها آواز میخوانند، چشمانم آوارهاند، بازتابندهها برخلاف پنجره که با برف آرام آرایش شده ناشناخته و طوفانی مینگرند.