Forwarded from Sunt lacrimae rerum
به نظرم جادوی واقعی همین جا اتفاق میفته.
راستش خیلی از نویسندهها برنامه ریز هستن. اکثرشون هم حداقل یه پلات از پیش طرحریزی شده دارن. اما حقیقت اینه که هیچ قانون کلیای وجود نداره.(یا اگه قوانین وجود دارن، نویسندههای بزرگ همیشه مختارن که اونها رو بشکنن.)
تو مینویسی چون چیزی برای گفتن داری. ممکنه اول کرکتری رو به دقت توی ذهنت ساخته باشی، اما حالا اون کرکتر توی ذهنت نفس میکشه، فحش میده و در حالی که بطری شامپاین رو روی سر دوستش خرد میکنه به ایرلندی سرود میخونه. تو چارهای جز نوشتنش نداری، گویا زندهتر از توئه.
راستش خیلی از نویسندهها برنامه ریز هستن. اکثرشون هم حداقل یه پلات از پیش طرحریزی شده دارن. اما حقیقت اینه که هیچ قانون کلیای وجود نداره.(یا اگه قوانین وجود دارن، نویسندههای بزرگ همیشه مختارن که اونها رو بشکنن.)
تو مینویسی چون چیزی برای گفتن داری. ممکنه اول کرکتری رو به دقت توی ذهنت ساخته باشی، اما حالا اون کرکتر توی ذهنت نفس میکشه، فحش میده و در حالی که بطری شامپاین رو روی سر دوستش خرد میکنه به ایرلندی سرود میخونه. تو چارهای جز نوشتنش نداری، گویا زندهتر از توئه.
Forwarded from Fu Inlé (Sionnach)
Sunt lacrimae rerum
به نظرم جادوی واقعی همین جا اتفاق میفته. راستش خیلی از نویسندهها برنامه ریز هستن. اکثرشون هم حداقل یه پلات از پیش طرحریزی شده دارن. اما حقیقت اینه که هیچ قانون کلیای وجود نداره.(یا اگه قوانین وجود دارن، نویسندههای بزرگ همیشه مختارن که اونها رو بشکنن.)…
دقیقا. همیشه وقتی یکی ازم میپرسه ادامه فلان داستان/فیکت چی میشه یا اون شخصیت قراره چکار کنه من میگم "نمیدونم ازش نپرسیدم." و اونا همه با "وا! مگه نویسندهش تو نیستی؟"
من نویسنده نیستم من بازگوگرم. شخصیتها توی ذهنم زندگی میکنن و من زندگیشون رو برای بقیه تعریف میکنم. تصمیمی روی حرکات و افکار و حرفها و تصمیماتشون ندارم.
من نویسنده نیستم من بازگوگرم. شخصیتها توی ذهنم زندگی میکنن و من زندگیشون رو برای بقیه تعریف میکنم. تصمیمی روی حرکات و افکار و حرفها و تصمیماتشون ندارم.
Sunt lacrimae rerum
به نظرم جادوی واقعی همین جا اتفاق میفته. راستش خیلی از نویسندهها برنامه ریز هستن. اکثرشون هم حداقل یه پلات از پیش طرحریزی شده دارن. اما حقیقت اینه که هیچ قانون کلیای وجود نداره.(یا اگه قوانین وجود دارن، نویسندههای بزرگ همیشه مختارن که اونها رو بشکنن.)…
میخاییل بولگاکف در هر مقطعی از زندگیش مرشد و مارگاریتا رو پاره کرد و انداخت دور و از نو نوشت. یک داستان بیش از هر چیزی دینامیکه. اجزاش زندگی میکن در ذهنت و میتونه هر فرم و معنایی به خود بگیره
Колония имени Горького | کولونی گورکی
Scorpions – White Dove
Can anyone tell me why
The children of the world
Have to pay the price?
The children of the world
Have to pay the price?
💔2
Always Somewhere
Scorpions
I call your number the line ain't free
I like to tell you come to me
A night without you seems like a lost dream
Love I can't tell you how I feel
I like to tell you come to me
A night without you seems like a lost dream
Love I can't tell you how I feel
Father, your wishes for my longevity echo in the empty chambers of my heart. At 23, I stand solitary, embraced by the shadows, a specter of affection unclaimed, a solitary voyager adrift in the currents of time. Why must my existence be tethered to suffering?
❤1
Forwarded from داستایوفسکیِ دیوانه.
دو پناهگاه برای مصیبتهایی زندگی وجود دارد؛ موسیقی و گربهها.
Bizaker Bil Kharif (Les Feuilles Mortes)
Fairuz
بیذکر بالخریف
Forwarded from Moonage Gaydream ¹⁶³³
Waiting so impatiently for my mental struggles to grow a physical terminal disease in me preferably a quick fatal heart attack.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تراپیست:
اسپایدرمن و بتمنی که سیگار بکشن و درد دل کنن وجود ندارن. نمیتونن بهت آسیب بزنن
اسپایدرمن و بتمنی که سیگار بکشن و درد دل کنن وجود ندارن. نمیتونن بهت آسیب بزنن