اولین پاکتو خریدم، چشمای مهدیه میسوخت.
بازش کردم یادم افتاد که چند روز پیش فندکمو قاپیدن، چشمای مهدیه میسوخت.
دربهدر دنبال فندک رسیدیم به یه کافهی کهنهی کوچولو که فقط قهوه میفروخت... چشمای مهدیه میسوخت.
دوتا مرد بودن، نگاهشون زیبا بود، پیرمرد فندکش رو قرض داد، روشنش کردم، چشمای مهدیه میسوخت.
پیرمرد بدون اینکه من رو قضاوت کنه گفت: اگه میخواد بگو بیاد چشماشو با چایی بشوره...
چشمای مهدیه میسوخت.
بازش کردم یادم افتاد که چند روز پیش فندکمو قاپیدن، چشمای مهدیه میسوخت.
دربهدر دنبال فندک رسیدیم به یه کافهی کهنهی کوچولو که فقط قهوه میفروخت... چشمای مهدیه میسوخت.
دوتا مرد بودن، نگاهشون زیبا بود، پیرمرد فندکش رو قرض داد، روشنش کردم، چشمای مهدیه میسوخت.
پیرمرد بدون اینکه من رو قضاوت کنه گفت: اگه میخواد بگو بیاد چشماشو با چایی بشوره...
چشمای مهدیه میسوخت.
تنهایی نشستم یه جای قشنگ و دارم فیگورهای مختلف آدم هارو طراحی میکنم.
این بهترین "تنهایی" زندگیمه.
این بهترین "تنهایی" زندگیمه.
وقتی دی بودم یه پیرمرد طراحیم رو توو دستم دید و گفت "نقاشی، هنر انبیاست." و بعد بهم لبخند زد.