اولین پاکتو خریدم، چشمای مهدیه میسوخت.
بازش کردم یادم افتاد که چند روز پیش فندکمو قاپیدن، چشمای مهدیه میسوخت.
دربهدر دنبال فندک رسیدیم به یه کافهی کهنهی کوچولو که فقط قهوه میفروخت... چشمای مهدیه میسوخت.
دوتا مرد بودن، نگاهشون زیبا بود، پیرمرد فندکش رو قرض داد، روشنش کردم، چشمای مهدیه میسوخت.
پیرمرد بدون اینکه من رو قضاوت کنه گفت: اگه میخواد بگو بیاد چشماشو با چایی بشوره...
چشمای مهدیه میسوخت.
بازش کردم یادم افتاد که چند روز پیش فندکمو قاپیدن، چشمای مهدیه میسوخت.
دربهدر دنبال فندک رسیدیم به یه کافهی کهنهی کوچولو که فقط قهوه میفروخت... چشمای مهدیه میسوخت.
دوتا مرد بودن، نگاهشون زیبا بود، پیرمرد فندکش رو قرض داد، روشنش کردم، چشمای مهدیه میسوخت.
پیرمرد بدون اینکه من رو قضاوت کنه گفت: اگه میخواد بگو بیاد چشماشو با چایی بشوره...
چشمای مهدیه میسوخت.
تنهایی نشستم یه جای قشنگ و دارم فیگورهای مختلف آدم هارو طراحی میکنم.
این بهترین "تنهایی" زندگیمه.
این بهترین "تنهایی" زندگیمه.
وقتی دی بودم یه پیرمرد طراحیم رو توو دستم دید و گفت "نقاشی، هنر انبیاست." و بعد بهم لبخند زد.
طاهر قریشی داره میخونه:
"ای بیوفا، راز دل بشنو از خموشیِ من.
این سکوت مرا ناشنیده مگیر."
ناشنیده میگیره طاهر جان، عادت کن.
"ای بیوفا، راز دل بشنو از خموشیِ من.
این سکوت مرا ناشنیده مگیر."
ناشنیده میگیره طاهر جان، عادت کن.
Forwarded from هشت صُبح (Amirhossein)
تنهایی تهش یه آدمی ازت میسازه که دیگران از کنارت بودن لذت ببرن، نه از نظر این که آدم گوه خاصی بشه، نه اون اشتباس، از این منظر که انقدر اخلاق و رفتار منعطف میشه که آدم بهتری میشی، چون تنهایی کارخونهی خود سازیه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
عاشقانههای عصبانی😂