Forwarded from Virtual version of ME (Mehrak•°)
دوست داشتم امشب با یک جمع غریبه که همه پایه ان شمال کنار آب باشم کنار آتیش بشینیم گیتار بزنیم بخونیم برقصیم سیگار بکشیم آش بخوریم و کون لق این دنیا
Forwarded from Eurus (Hana)
اونروز با اتاناز یکی از قشنگترینننن روزای دانشگاه بود
از کسایی که میخوان صرفا نشون بدن که خیلی کتاب میخونن خستهام
از توصیف و نقد ادبی،
از تحلیل نمایشنامه ها،
از زور زدن واسه اینکه هر چیز "نزدیک به هنر" در زندگیت رو بخوای فخر کنی و بفروشیش،
از اینکه کل دغذغدهت پیدا کردن قابی از عکس که رنگبندیش به هم نزدیکه، باشه..
از تعصب روی هرچیزی، حتی چیزهای قشنگ و سانتالمانتال، خسته ام.
از توصیف و نقد ادبی،
از تحلیل نمایشنامه ها،
از زور زدن واسه اینکه هر چیز "نزدیک به هنر" در زندگیت رو بخوای فخر کنی و بفروشیش،
از اینکه کل دغذغدهت پیدا کردن قابی از عکس که رنگبندیش به هم نزدیکه، باشه..
از تعصب روی هرچیزی، حتی چیزهای قشنگ و سانتالمانتال، خسته ام.