از کسایی که میخوان صرفا نشون بدن که خیلی کتاب میخونن خستهام
از توصیف و نقد ادبی،
از تحلیل نمایشنامه ها،
از زور زدن واسه اینکه هر چیز "نزدیک به هنر" در زندگیت رو بخوای فخر کنی و بفروشیش،
از اینکه کل دغذغدهت پیدا کردن قابی از عکس که رنگبندیش به هم نزدیکه، باشه..
از تعصب روی هرچیزی، حتی چیزهای قشنگ و سانتالمانتال، خسته ام.
از توصیف و نقد ادبی،
از تحلیل نمایشنامه ها،
از زور زدن واسه اینکه هر چیز "نزدیک به هنر" در زندگیت رو بخوای فخر کنی و بفروشیش،
از اینکه کل دغذغدهت پیدا کردن قابی از عکس که رنگبندیش به هم نزدیکه، باشه..
از تعصب روی هرچیزی، حتی چیزهای قشنگ و سانتالمانتال، خسته ام.
من برای ۴۰۳ نه برنامهی خوندن کتابی رو دارم، نه رفتن به سفری، نه دلم مهمونی و پارتی میخواد، نه رفتن به یه تور جهانگردی، نه میخوام پیشرفت درسی داشته باشم و نه اینکه تصمیمهای درست بگیرم.
من واسه امسال فقط پیک شادی میخوام.
من واسه امسال فقط پیک شادی میخوام.
در هر شهر، در هر آرایشی، همیشه این منم که به جایت میآوردم
چه در تیشرت و شلوار جین، وقتی برای تاکسی دست بالا میبری
چه در آن پیراهن پشتباز پر ستاره، وقتی در نور لوسترها میدرخشی
و کمرگاهت بوی تانگو میدهد.
چه رهگذر ماهمنظر کوچههای سمرقند
چه ساقی ششمشادقد میخانهای در نیشابور
یا در پیشبند سپیدی پشت پیشخان نوشخانهای در لندن،
سر صحبت را هر کجا و هر چه بودهای
همیشه من باز کردهام
و نیمهشبان تنها
با زیبایی دردناک تو
به خانه رفتهام.
از دیدار های مکررمان اما
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافهام هربار در نظرت کمی آشناست
همین؟!
-استوری حسین بود.
چه در تیشرت و شلوار جین، وقتی برای تاکسی دست بالا میبری
چه در آن پیراهن پشتباز پر ستاره، وقتی در نور لوسترها میدرخشی
و کمرگاهت بوی تانگو میدهد.
چه رهگذر ماهمنظر کوچههای سمرقند
چه ساقی ششمشادقد میخانهای در نیشابور
یا در پیشبند سپیدی پشت پیشخان نوشخانهای در لندن،
سر صحبت را هر کجا و هر چه بودهای
همیشه من باز کردهام
و نیمهشبان تنها
با زیبایی دردناک تو
به خانه رفتهام.
از دیدار های مکررمان اما
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافهام هربار در نظرت کمی آشناست
همین؟!
-استوری حسین بود.
از دیدار های مکررمان اما
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافهام هربار در نظرت کمی آشناست
همین؟!
تو هیچ به یاد نداری
فقط قیافهام هربار در نظرت کمی آشناست
همین؟!