زندگیام یکنواخت است و در زندانِ درونِ خودم، گویی مثلِ بدبختی سهجانبه میگذرد. وقتی چیزی خلق نمیکنم ناشاد هستم؛ وقتی خلاق هستم زمان کفایت نمیکند؛ و وقتی به آینده فکر میکنم یکباره ترسم میگیرد، انواع ترسها، که مبادا دیگر نتوانم کار کنم. یک جهنمِ به ظرافت برنامهریزی شده.
-کافکا
-کافکا
"اگه کفشت پات رو میزد و از ترس قضاوت مردم پابرهنه نشدی و درد رو به پات تحمیل کردی دیگه در مورد آزادی شعار نده !"
#آلبرکامو
#آلبرکامو
اگر روزی از نزدیک تو را دیدم، یک استکان چایی مهمانت میکنم. شاید با هم تله کابین سوار شدیم. شاید هم در دشت های خارج از شهر فریاد زدیم. نمیدانم در چه زمان و چه تاریخی، و نمیدانم چطور، اما آن روز تمام تلاشم را برای خنداندنت خواهم کرد.