همیشه به خودم میگفتم خوشبختی یعنی تلاش کردن و من بعدا به خوشبختی میرسم. امروز به خودم اومدم و دیدم همش در تلاشم. تلاش برای بهتر بودن و بهبود یافتن و در اومدن کنکور و هزار تا چیز دیگه. اینقدر درگیر تلاشم که یادم رفته خوشبختی یعنی همون تلاش. امروز فهمیدم چقدر خوشبختم و یادم رفته به خودم میتونم اجازه بدم خوشبخت باشم.
کتاب وقتی نیچه گریست واقعا جز آرامش حس خوب و تلاطم و نشون دادن حقیقت رسالت دیگهای نداره.
حرفای من و کارام فقط یه نقطه نظره. نقطه نظرات دیگهای هم وجود داره و امکان دسترسی به نقطه نظر حقیقی و واقعی وجود نداره چون همهی واقعیت و حقیقت نسبیه. با درک این حقیقت دیگه فقط وقتی مضطرب میشم که تلاشمو نکرده باشم. وقتی تلاشمو کردم و میدونم همه چیز نسبیه، چرا خودمو آزار بدم با اضطراب بیهوده؟
نسبیت کارهای من و نسبیت احساسات من با زمان تغییر میکنن، درست و غلط تعریف واحدی نداره و خود درست و غلط یه مغلطهی غلط واسه ما انسان هاست. در واقع نه درستی هست و نه غلطی و حتی همین هم نسبیه و طول زمان میتونه حقیقت داشتن این واقعیت رو زیر سوال ببره.
چرا خودمو آزار بدم وقتی میبینم همهی تلاشمو کردم و بقیهاش به من مربوط نیست؟ من این راهو انتخاب کردم، حالا این که جاده چطوریه برام مهم نیست، مهم اینه که یادم نره هدف مسیره، نه مقصد. مهم اینه که یادم بمونه توی این مسیر گاهی اوقات جاده خرابه و من باید سرعتمو کم کنم و گاهی اوقات میتونم با سرعترین سرعت بدوام. مهم اینه لذت ببرم، نه این که بخوام به مقصد برسم. چون در واقع مقصدی وجود نداره.
و امروز بعد از سه ماه میتونم با خرسندی بگم دیگه هیچ پنیکی در کار نیست.
حس ادلو دارم تو نیم ساعت اول بلو ایز د وارمست کالر. سردرگم، آشفته، گیج.
میخواستم اون عکس ماهو برای تو بفرستم، انتخاب کردم چتو، یادم افتاد با هم حرف نمیزنیم، سندش کردم به یکی دیگه و جای حرف زدن راجع به ماه، راجع به ستارهی خستهی کنارش حرف زدم.
من خدا رو داشتم، ولی زخمی تر از اون بودم که باهاش خوش رفتار باشم و نگهش دارم. از دست خودم عصبیم.