نسبیت کارهای من و نسبیت احساسات من با زمان تغییر میکنن، درست و غلط تعریف واحدی نداره و خود درست و غلط یه مغلطهی غلط واسه ما انسان هاست. در واقع نه درستی هست و نه غلطی و حتی همین هم نسبیه و طول زمان میتونه حقیقت داشتن این واقعیت رو زیر سوال ببره.
چرا خودمو آزار بدم وقتی میبینم همهی تلاشمو کردم و بقیهاش به من مربوط نیست؟ من این راهو انتخاب کردم، حالا این که جاده چطوریه برام مهم نیست، مهم اینه که یادم نره هدف مسیره، نه مقصد. مهم اینه که یادم بمونه توی این مسیر گاهی اوقات جاده خرابه و من باید سرعتمو کم کنم و گاهی اوقات میتونم با سرعترین سرعت بدوام. مهم اینه لذت ببرم، نه این که بخوام به مقصد برسم. چون در واقع مقصدی وجود نداره.
و امروز بعد از سه ماه میتونم با خرسندی بگم دیگه هیچ پنیکی در کار نیست.
حس ادلو دارم تو نیم ساعت اول بلو ایز د وارمست کالر. سردرگم، آشفته، گیج.
میخواستم اون عکس ماهو برای تو بفرستم، انتخاب کردم چتو، یادم افتاد با هم حرف نمیزنیم، سندش کردم به یکی دیگه و جای حرف زدن راجع به ماه، راجع به ستارهی خستهی کنارش حرف زدم.
من خدا رو داشتم، ولی زخمی تر از اون بودم که باهاش خوش رفتار باشم و نگهش دارم. از دست خودم عصبیم.
اگه میدونستی یادت چه یکه تازیای میکنه تو سرم! اگه میدونستی چقدر ملکهی مغز من شدی! آخ اگه میدونستی!
حس میکنم بهتر شدم، حس نمیکنم که به چشم بیاد یا مهم باشه. خودم حس میکنم آرامش بیشتری تو کارام و ذهنم هست، ولی آیا به چشم میاد؟ روابطم با بقیه بهتر شده؟ یا فقط یه مسکن زدم واسه ادامه دادن؟
خواب دیدم موقع تمیز کردن یه جایی افتادم و وقتی بیدار شدم بهم گفتن آنوریسم مغزی داشتم و دیگه نه میتونم حرف بزنم و نه چیزی رو حس کنم.
عجیب بود، تو خود خواب ناراحت نشدم بابتش، چون میدونستم دیگه نمیتونم چیزی رو حس کنم. بیدار شدم هم حسی نداشتم، چون میدونستم اگه اون اتفاق بیفته من همچنان میتونم به نوشتن ادامه بدم. اگه اون اتفاق میفتاد تنها ناراحتیم این میشد که دیگه نمیتونستم اطرافیانم رو دوست داشته باشم. دیگه نمیتونستم اونقدر محکم و اونقدر با عشق مهرآسا رو بغل کنم، احساسات توی شعرام از بین میرفت و دیگه برام مهم نبود که زندگی دردناکه، چون دردی رو حس نمیکردم. ترسناک بود، اما ناراحت کننده نه.