باید نوشت قصّهی شیدایی ترا
داری میان سینهات از عشق مجمری
ضحّاک تا به دست نگیرد زمام تو
کاوه به زیر پای خود افکند محضری
در بیت، بیت زمزمههای منی، مدام
ثبت است جاودانگی تو به دفتری
من با هزار شعر به درکت نمیرسم
باید سراید از تو و عزم تو بُحتری
با حرفهای تازه بیا، تازهتر بیا
دنیا ترا شناخته با صدق بوذری
تصویر اقتدار ترا در دلش نشاند
هرکس به سربلندی تو داشت باوری
ای خاک! با شناختنات تازه میشوم
دور از تو ماندن من و دل چیست؟ کافری
در انتظار حضرت مهدی نشستنات
یعنی: همیشه داری جان منوّری
آقا! هزار بار به ایران نگاه کن
تنها تو یادگار هزاران پیمبری
با ذوالفقار حضرت مولا بیا، ببین
ماندهست پشت پنجره گلهای پرپری
دنیا حقیقتیست که بی چشم تو گم است
ماندیم در میانهی یک مشت سامری
معروف چیست؟ گمشدهی روزگار ما
با شکل تازه میرسد از راه منکری
دنیا دگر به درد تماشا نمیخورد
یعنی: بیا دوباره جهانی بپروری
دستی به چشمهای غریبانهام بکش
در آسمان سوختهام نیست اختری
تا بشکنی سکوت جهان خراب را
کو بر لب تو جذبهی فریاد حیدری؟
دنیا پُر از فراز و فرود است همچنان
تنها تویی که هستی مبنای دلبری
در آخرالزّمان تویی از راه میرسی
از مهر میزنی به دل عاشقان سری
قرآن به دست داری و معلوم میشود
تنها تو در زمانهی ما آن دلاوری
نام ترا پیمبر ما مژده دادهاست
یعنی: تویی که وارث آن دین درخوری
انگار هست مالک آخر زمان خویش
هرکس که از ولای تو نوشید ساغری
زیباترین صدای جهانی و طاهری
تنها تویی که حجّت الّله اکبری
گفتند میرسی و جهان تازه میشود
در روزگار ما تویی آن نور آخری
بسیار سال و ماه گذشتهست همچنان
در چشمهای عاشق دنیا مصوّری
این نور توست، جان و جهان را فراگرفت
یعنی: که در زمانهی ما مهر انوری
ای جلوهی تمام زمانها، امام عصر
از تو نوشتهاند نشانها امام عصر
از روشنایی دل و جانها خبر نبود
زندهست از دَم تو روانها امام عصر
دارد به سمت خانهی تو ختم میشود
خط و خطوط اینهمه جانها امام عصر
دارم یقین به وسعت پیشانیات هنوز
در ازدحام شک و گمانها امام عصر
این میرود به سمت تماشای دیگری
آن است در مسیر فلانها امام عصر
اصلاً امید نیست به دنیا که درهم است
موسی نشست پیش شبانها امام عصر
انگار کودکند جوانهای رو به رو
پیران شدند مثل جوانها امام عصر
ادامه دارد.
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
داری میان سینهات از عشق مجمری
ضحّاک تا به دست نگیرد زمام تو
کاوه به زیر پای خود افکند محضری
در بیت، بیت زمزمههای منی، مدام
ثبت است جاودانگی تو به دفتری
من با هزار شعر به درکت نمیرسم
باید سراید از تو و عزم تو بُحتری
با حرفهای تازه بیا، تازهتر بیا
دنیا ترا شناخته با صدق بوذری
تصویر اقتدار ترا در دلش نشاند
هرکس به سربلندی تو داشت باوری
ای خاک! با شناختنات تازه میشوم
دور از تو ماندن من و دل چیست؟ کافری
در انتظار حضرت مهدی نشستنات
یعنی: همیشه داری جان منوّری
آقا! هزار بار به ایران نگاه کن
تنها تو یادگار هزاران پیمبری
با ذوالفقار حضرت مولا بیا، ببین
ماندهست پشت پنجره گلهای پرپری
دنیا حقیقتیست که بی چشم تو گم است
ماندیم در میانهی یک مشت سامری
معروف چیست؟ گمشدهی روزگار ما
با شکل تازه میرسد از راه منکری
دنیا دگر به درد تماشا نمیخورد
یعنی: بیا دوباره جهانی بپروری
دستی به چشمهای غریبانهام بکش
در آسمان سوختهام نیست اختری
تا بشکنی سکوت جهان خراب را
کو بر لب تو جذبهی فریاد حیدری؟
دنیا پُر از فراز و فرود است همچنان
تنها تویی که هستی مبنای دلبری
در آخرالزّمان تویی از راه میرسی
از مهر میزنی به دل عاشقان سری
قرآن به دست داری و معلوم میشود
تنها تو در زمانهی ما آن دلاوری
نام ترا پیمبر ما مژده دادهاست
یعنی: تویی که وارث آن دین درخوری
انگار هست مالک آخر زمان خویش
هرکس که از ولای تو نوشید ساغری
زیباترین صدای جهانی و طاهری
تنها تویی که حجّت الّله اکبری
گفتند میرسی و جهان تازه میشود
در روزگار ما تویی آن نور آخری
بسیار سال و ماه گذشتهست همچنان
در چشمهای عاشق دنیا مصوّری
این نور توست، جان و جهان را فراگرفت
یعنی: که در زمانهی ما مهر انوری
ای جلوهی تمام زمانها، امام عصر
از تو نوشتهاند نشانها امام عصر
از روشنایی دل و جانها خبر نبود
زندهست از دَم تو روانها امام عصر
دارد به سمت خانهی تو ختم میشود
خط و خطوط اینهمه جانها امام عصر
دارم یقین به وسعت پیشانیات هنوز
در ازدحام شک و گمانها امام عصر
این میرود به سمت تماشای دیگری
آن است در مسیر فلانها امام عصر
اصلاً امید نیست به دنیا که درهم است
موسی نشست پیش شبانها امام عصر
انگار کودکند جوانهای رو به رو
پیران شدند مثل جوانها امام عصر
ادامه دارد.
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍4
هر کس که هرچه خواست دلش، گفت و گفت و گفت
خالی ز لذّت است بیانها امام عصر
بردند دیگران و به جایی رسیدهاند
شد سهم ما همیشه زیانها امام عصر
"از آب هم مضایقه" دارند، میکنند
از سفره رفت برکت نانها امام عصر
خنجر به جان مردم بیدار میخورد
جاریست خون غیرت جانها امام عصر
هی، حرف میزنند که آقایتان کجاست؟
ماندیم زیر زخم زبانها امام عصر
گاهی پُر از چنان و زمانی پُر از چنین
غرقیم در چنین و چنانها امام عصر
این را ببین، فروخت و آن را ببین، خرید
تزویر چیده شد به دکانها امام عصر
تقدیر سرنوشت مرا بد ورق زدهست
از خان ما گریخته مانها امام عصر
دنیای ما خرابهی شام است، آه، آه، آه
ماییم در خرابه روانها امام عصر
بر سفرهای که مهر تو آراست قرنها
محروم ماند دست و دهانها امام عصر
بنشین کنار صحبت اینها و پس بتاب
چون آفتاب بر سر آنها امام عصر
عمریست در گلوی من و عاشقان تو
شد جمع ذرّه، ذرّه فغانها امام عصر
با این که چارسوی دل ماست مسجدی
از منبر تو نیست نشانها امام عصر
قرآن با شکوه خدا را نگاه کن
افتاد دست فاتحه خوانها امام عصر
ای جان هرچه عالم و آدم فدای تو
سهم من از تو چیست؟ امانها امام عصر
میآیی و هوای دلم تازه میشود
از برکت صدای اذانها امام عصر
انروز چشمهای تو آرام میوزد
در گوشهی زمین و زمانها امام عصر
آنروز، روز زمزمهی عاشقان توست
شادیست سهم دلْنگرانها امام عصر
همراه چشمهای بلند تو میرود
نام تو از کران به کرانها امام عصر
آنروز در خیال نجیب زمانه نیست
اصلاً نشانی از صف نانها امام عصر
آنروز، این و آن که چراغی نداشتند
پیش تواند بر سر خوانها امام عصر
جان و دل رعیّت آزاد میشود
گم میشوند یکسره خانها امام عصر
آنروز در میانهی ما پخش میشود
زیبایی و شکوه جهانها امام عصر
تنها نه از نهان جهان باخبر تویی
روشن ز توست چشم عیانها امام عصر
در شرح جاودانگی چشمهای تو
عاجز نشستهاند بنانها امام عصر
انسان فقط به نام تو روشن نمیشود
سهمی برند این حیوانها اما عصر
وا میشود کنار دل بیقرار ما
آن چیزها که بود نهانها امام عصر
از ناکسان زمین و زمان پاک میشود
ملک جهان رسد به کسان، ها! امام عصر
در محفلی که نام تو ورد زبان ماست
در گردش است رطل گرانها امام عصر
آنروز بیقرار، چه درهای بستهای
وا میشود به روی جوانها امام عصر
با یک اشارهی نفس تو رها شود
دنیا ز دست کار ندانها امام عصر
ادامه دارد.
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
خالی ز لذّت است بیانها امام عصر
بردند دیگران و به جایی رسیدهاند
شد سهم ما همیشه زیانها امام عصر
"از آب هم مضایقه" دارند، میکنند
از سفره رفت برکت نانها امام عصر
خنجر به جان مردم بیدار میخورد
جاریست خون غیرت جانها امام عصر
هی، حرف میزنند که آقایتان کجاست؟
ماندیم زیر زخم زبانها امام عصر
گاهی پُر از چنان و زمانی پُر از چنین
غرقیم در چنین و چنانها امام عصر
این را ببین، فروخت و آن را ببین، خرید
تزویر چیده شد به دکانها امام عصر
تقدیر سرنوشت مرا بد ورق زدهست
از خان ما گریخته مانها امام عصر
دنیای ما خرابهی شام است، آه، آه، آه
ماییم در خرابه روانها امام عصر
بر سفرهای که مهر تو آراست قرنها
محروم ماند دست و دهانها امام عصر
بنشین کنار صحبت اینها و پس بتاب
چون آفتاب بر سر آنها امام عصر
عمریست در گلوی من و عاشقان تو
شد جمع ذرّه، ذرّه فغانها امام عصر
با این که چارسوی دل ماست مسجدی
از منبر تو نیست نشانها امام عصر
قرآن با شکوه خدا را نگاه کن
افتاد دست فاتحه خوانها امام عصر
ای جان هرچه عالم و آدم فدای تو
سهم من از تو چیست؟ امانها امام عصر
میآیی و هوای دلم تازه میشود
از برکت صدای اذانها امام عصر
انروز چشمهای تو آرام میوزد
در گوشهی زمین و زمانها امام عصر
آنروز، روز زمزمهی عاشقان توست
شادیست سهم دلْنگرانها امام عصر
همراه چشمهای بلند تو میرود
نام تو از کران به کرانها امام عصر
آنروز در خیال نجیب زمانه نیست
اصلاً نشانی از صف نانها امام عصر
آنروز، این و آن که چراغی نداشتند
پیش تواند بر سر خوانها امام عصر
جان و دل رعیّت آزاد میشود
گم میشوند یکسره خانها امام عصر
آنروز در میانهی ما پخش میشود
زیبایی و شکوه جهانها امام عصر
تنها نه از نهان جهان باخبر تویی
روشن ز توست چشم عیانها امام عصر
در شرح جاودانگی چشمهای تو
عاجز نشستهاند بنانها امام عصر
انسان فقط به نام تو روشن نمیشود
سهمی برند این حیوانها اما عصر
وا میشود کنار دل بیقرار ما
آن چیزها که بود نهانها امام عصر
از ناکسان زمین و زمان پاک میشود
ملک جهان رسد به کسان، ها! امام عصر
در محفلی که نام تو ورد زبان ماست
در گردش است رطل گرانها امام عصر
آنروز بیقرار، چه درهای بستهای
وا میشود به روی جوانها امام عصر
با یک اشارهی نفس تو رها شود
دنیا ز دست کار ندانها امام عصر
ادامه دارد.
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👏4
آنروز در مسیر نگاه تو میخورد
بنیان ظلم و جور تکانها امام عصر
با چشم خود در آینهی آسمان ببین
آنروزهای سَعدِ قرانها امام عصر
آنروز سهم عالم و آدم رهاییاست
آید امیدها و امانها امام عصر
جز عشق نیست، گفتم و گفتم هزار بار
گر هست شعلهای به میانها امام عصر
آنروز هرچه هست، خوش است و مبارک است
ساکن مباد جان روانها امام عصر
آنروز نه بتیست به جا در کران خاک
نه در جهان ماست نشانی ز بتگری
اصلاً به راز روشن چشمت نمیرسند
آنان که داشتند تماشای ابتری
تا کعبه را به نور خودت روشنی دهی
خورشید را به دست گرفتی و میبری
آنروز خطبههای ترا گوش میکند
دنیا ندید مثل تو اصلاً سخنوری
تنها تویی که از سفر غیب میرسی
با چشمهای عاشق و جان دلاوری
جانها فدای جان تو ای مهربانترین
جان عزیز حضرت زهرای اطهری
ایران نه کوفه هست، همان شهر ناسپاس
همراه چاه گریه کند تا سحر سری
ایران من، همیشه صدا میکند ترا
آی آنکه هست چشم تو مبنای داوری
ایران! در این زمانه که جانها مشوّش است
خوب است امید را به دل خود بیاوری
خواهی اگر شود دل و جان تو سربلند
باید به سمت روشن خورشید بنگری
ای شانهات بلندترین، چون شکوه تو
در باغهای دور ندیدم صنوبری
تاریخ با فراز و فرود تو دیدنیست
تنها تویی که داری جان مطهری
پیداتر از نگاه تو در چارسو که دید
شیرینتر از تو نیست در آفاق شکّری
تا دست من به شانهی نستوه تو رسد
پر میکشم به سوی تو مثل کبوتری
جز غیرتی که داری و تاریخ شاهد است
در روزهای سخت ترا نیست ناصری
تاریخ سرزمین ترا هرکه خواندهاست
در تو ندیدهاست به جز نیکی و فری
در جنگ نابرابر این سالهای تو
بادا همیشه سهم تو فتح مکرّری
فتح و ظفر همیشه نصیب تو میشود
بر دشمنی که دارد کوری و هم کری
در روزهای سخت به تاریخ خیره شو
رستم سوار رخش بیاید به یاوری
کاوه درفش دارد و از راه میرسد
آرش رها کند ز کمان تیر دیگری
تصویر باغهای تو در قاب رو به روست
اصلاً مباد سهم درخت تو بی بری
یاد تو چون چراغ در آفاق روشن است
نام تو سربلند بماند که محوری
ای فرّ تو بلندتر از هرچه بود و هست
از آسمان خوب خدا آسمانتری
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
بنیان ظلم و جور تکانها امام عصر
با چشم خود در آینهی آسمان ببین
آنروزهای سَعدِ قرانها امام عصر
آنروز سهم عالم و آدم رهاییاست
آید امیدها و امانها امام عصر
جز عشق نیست، گفتم و گفتم هزار بار
گر هست شعلهای به میانها امام عصر
آنروز هرچه هست، خوش است و مبارک است
ساکن مباد جان روانها امام عصر
آنروز نه بتیست به جا در کران خاک
نه در جهان ماست نشانی ز بتگری
اصلاً به راز روشن چشمت نمیرسند
آنان که داشتند تماشای ابتری
تا کعبه را به نور خودت روشنی دهی
خورشید را به دست گرفتی و میبری
آنروز خطبههای ترا گوش میکند
دنیا ندید مثل تو اصلاً سخنوری
تنها تویی که از سفر غیب میرسی
با چشمهای عاشق و جان دلاوری
جانها فدای جان تو ای مهربانترین
جان عزیز حضرت زهرای اطهری
ایران نه کوفه هست، همان شهر ناسپاس
همراه چاه گریه کند تا سحر سری
ایران من، همیشه صدا میکند ترا
آی آنکه هست چشم تو مبنای داوری
ایران! در این زمانه که جانها مشوّش است
خوب است امید را به دل خود بیاوری
خواهی اگر شود دل و جان تو سربلند
باید به سمت روشن خورشید بنگری
ای شانهات بلندترین، چون شکوه تو
در باغهای دور ندیدم صنوبری
تاریخ با فراز و فرود تو دیدنیست
تنها تویی که داری جان مطهری
پیداتر از نگاه تو در چارسو که دید
شیرینتر از تو نیست در آفاق شکّری
تا دست من به شانهی نستوه تو رسد
پر میکشم به سوی تو مثل کبوتری
جز غیرتی که داری و تاریخ شاهد است
در روزهای سخت ترا نیست ناصری
تاریخ سرزمین ترا هرکه خواندهاست
در تو ندیدهاست به جز نیکی و فری
در جنگ نابرابر این سالهای تو
بادا همیشه سهم تو فتح مکرّری
فتح و ظفر همیشه نصیب تو میشود
بر دشمنی که دارد کوری و هم کری
در روزهای سخت به تاریخ خیره شو
رستم سوار رخش بیاید به یاوری
کاوه درفش دارد و از راه میرسد
آرش رها کند ز کمان تیر دیگری
تصویر باغهای تو در قاب رو به روست
اصلاً مباد سهم درخت تو بی بری
یاد تو چون چراغ در آفاق روشن است
نام تو سربلند بماند که محوری
ای فرّ تو بلندتر از هرچه بود و هست
از آسمان خوب خدا آسمانتری
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤3👍1
ای عشق....
چند رباعی
وقتی سر من خورد به دیوار خودم
خالی شدم از امید بسیار خودم
تصویر شکستن دلم را دیدم
ای عشق، مرا ببر به دیدار خودم
منصورم و در مسیر اقرار خودم
بر دوش جنون گرفتهام دار خودم
آرام، میان دفتر شیدایی
بنویس مرا به رنگ افکار خودم
دست و دل عاشقم به اصرار خودم
برداشت شبانه پرده از کار خودم
بر روی رف آنجا که چراغی میسوخت
آیینه شدم برای دیدار خودم
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
چند رباعی
وقتی سر من خورد به دیوار خودم
خالی شدم از امید بسیار خودم
تصویر شکستن دلم را دیدم
ای عشق، مرا ببر به دیدار خودم
منصورم و در مسیر اقرار خودم
بر دوش جنون گرفتهام دار خودم
آرام، میان دفتر شیدایی
بنویس مرا به رنگ افکار خودم
دست و دل عاشقم به اصرار خودم
برداشت شبانه پرده از کار خودم
بر روی رف آنجا که چراغی میسوخت
آیینه شدم برای دیدار خودم
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍4👏1
جهان نا مساعد است
به ساحت مقدّس امام عصر(عج)
آقا! تو نیستی و جهان نا مساعد است
حال زمین و دور زمان نا مساعد است
درهای بسته ماند و نفسهای خسته، آه
از دل مپرس هیچ، که جان نا مساعد است
زخم است روی شانهی ما راه میرود
حال و هوای دلشدگان نا مساعد است
از آسمان امید نبارید تا هنوز
حال زمین و هرچه در آن، نا مساعد است
دیگر سپیده از شب ما سر نمیزند
بی چشم تو سپیدهدمان نا مساعد است
لبریز اشک و آه، ببین دامن مرا
پیشانی من است، بخوان نا مساعد است
سر مینهم به شانهی دیوارهای کج
از نام من مپرس، نشان نا مساعد است
آیینه روی طاقچهها خاک میخورد
بی تو نگاه آینهمان نا مساعد است
در جمعه، جمعههای پر از سوز انتظار
احوال پیر مثل جوان نا مساعد است
نزدیک شد ظهور تو آقا، گمان کنم
حالا که کار و بار جهان نا مساعد است
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
به ساحت مقدّس امام عصر(عج)
آقا! تو نیستی و جهان نا مساعد است
حال زمین و دور زمان نا مساعد است
درهای بسته ماند و نفسهای خسته، آه
از دل مپرس هیچ، که جان نا مساعد است
زخم است روی شانهی ما راه میرود
حال و هوای دلشدگان نا مساعد است
از آسمان امید نبارید تا هنوز
حال زمین و هرچه در آن، نا مساعد است
دیگر سپیده از شب ما سر نمیزند
بی چشم تو سپیدهدمان نا مساعد است
لبریز اشک و آه، ببین دامن مرا
پیشانی من است، بخوان نا مساعد است
سر مینهم به شانهی دیوارهای کج
از نام من مپرس، نشان نا مساعد است
آیینه روی طاقچهها خاک میخورد
بی تو نگاه آینهمان نا مساعد است
در جمعه، جمعههای پر از سوز انتظار
احوال پیر مثل جوان نا مساعد است
نزدیک شد ظهور تو آقا، گمان کنم
حالا که کار و بار جهان نا مساعد است
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍3
یک دماوند بیقراری را
ریختم روی شانههای خودم
از همین جادهای که آمدهام
میروم با صدای پای خودم
✍ شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
ریختم روی شانههای خودم
از همین جادهای که آمدهام
میروم با صدای پای خودم
✍ شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍2
Forwarded from شعبان کرم دخت
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
رباعی
سوزی دارم، در تب و تابم امشب
یعنی: منم و حال خرابم امشب
چون ماه در آیینهی سرگردانی
آخر به چه امّید بتابم امشب
✍ شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
سوزی دارم، در تب و تابم امشب
یعنی: منم و حال خرابم امشب
چون ماه در آیینهی سرگردانی
آخر به چه امّید بتابم امشب
✍ شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍2
به دوست بزرگوار جناب مهندس حسین حسینی(شیدا) که همچنان سوگوار الههاش می باشد.
ای مهربانترین من ای جان راستین
رفتی، هزار بار دلم ریخت بر زمین
رفتی، هزار مرتبه در خود شکستهام
پیشانی من است که هی، میخورد به چین
بر شانههای من غم بسیار ریخته
آه از دلم که میخورد از زندگی کمین
آه ای "الهه" بغض مرا همچنان بخوان
آه ای "الهه" داغ مرا همچنان ببین
"شیداییام" به کار نیامد، نگاه کن
تصویر اشکهای مرا روی آستین
"صدّیقهی" زمانهی ما بودی و هنوز
دارم به یاد روی تو جان و دلی حزین
حالا من و حکایت دنبالهدار من
حالا من و روایت این بغض آتشین
سوگند میخورم که در آیینهای که نیست
تصویر چشمهای تو بودهست بهترین
حالا تو نیستی، به دلم میکنم نگاه
دارم به بیقراری خود همچنان یقین
از پنجره به کوچهی خود خیره میشوم
دنیای بی تو مثل خرابهست، نازنین
تقدیر من شدهست همین زرد روییام
تقویم را ببین که بهار من است، این
بر من که ذرّه، ذرّه به یاد تو سوختم
بیداد روزگار چه کرده؟ بیا، ببین
از دست روزگار در آن روز ناگزیر
آیینهی تو بود که افتاد بر زمین
✍ شعبان کرمدخت
پاییز. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
ای مهربانترین من ای جان راستین
رفتی، هزار بار دلم ریخت بر زمین
رفتی، هزار مرتبه در خود شکستهام
پیشانی من است که هی، میخورد به چین
بر شانههای من غم بسیار ریخته
آه از دلم که میخورد از زندگی کمین
آه ای "الهه" بغض مرا همچنان بخوان
آه ای "الهه" داغ مرا همچنان ببین
"شیداییام" به کار نیامد، نگاه کن
تصویر اشکهای مرا روی آستین
"صدّیقهی" زمانهی ما بودی و هنوز
دارم به یاد روی تو جان و دلی حزین
حالا من و حکایت دنبالهدار من
حالا من و روایت این بغض آتشین
سوگند میخورم که در آیینهای که نیست
تصویر چشمهای تو بودهست بهترین
حالا تو نیستی، به دلم میکنم نگاه
دارم به بیقراری خود همچنان یقین
از پنجره به کوچهی خود خیره میشوم
دنیای بی تو مثل خرابهست، نازنین
تقدیر من شدهست همین زرد روییام
تقویم را ببین که بهار من است، این
بر من که ذرّه، ذرّه به یاد تو سوختم
بیداد روزگار چه کرده؟ بیا، ببین
از دست روزگار در آن روز ناگزیر
آیینهی تو بود که افتاد بر زمین
✍ شعبان کرمدخت
پاییز. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤2👍1
جانهای بیقرار
جانهای بیقرار کجای جهان گماند
در لابلای زمزمههای روان گماند
با اینکه در زمین خدا راه میروند
چون آفتاب در سفر آسمان گماند
در بینشانیاند، نشانی نخواستند
در بیزمانیاند، مگو در زمان گماند
چون اشک روی چهرهی خود راه میروند
چون آه در زلالی آیینهشان گماند
از چشمشان بخوان که چراغی نداشتند
مثل صدای سوختهی عاشقان گماند
در رنگِ رویشان چقدر شعر ریخته
در زردی همیشهی برگ خزان گماند
با اینکه روزگار چنین و چنان شدهست
کنج سکوت کهنهیشان همچنان گماند
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
جانهای بیقرار کجای جهان گماند
در لابلای زمزمههای روان گماند
با اینکه در زمین خدا راه میروند
چون آفتاب در سفر آسمان گماند
در بینشانیاند، نشانی نخواستند
در بیزمانیاند، مگو در زمان گماند
چون اشک روی چهرهی خود راه میروند
چون آه در زلالی آیینهشان گماند
از چشمشان بخوان که چراغی نداشتند
مثل صدای سوختهی عاشقان گماند
در رنگِ رویشان چقدر شعر ریخته
در زردی همیشهی برگ خزان گماند
با اینکه روزگار چنین و چنان شدهست
کنج سکوت کهنهیشان همچنان گماند
✍ شعبان کرمدخت
پاییز ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍1
Forwarded from تماشا
گاهی فراز بود و زمانی فرود بود
از روزگار قسمت من این دو بود بود
هرچه ترانه از لب من زرد می چکید
لبخند روزگار کبود کبود بود
آن سو که گفت آتش بسیار روشن است
آتش نبود یکسره آوار دود بود
تنهاترین پرنده صدای مرا شنید
تنهاترین پرنده مگر این حدود بود؟
پیراهنی برای دلم دوخت روزگار
اندوه تار و محنت بسیار پود بود
اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظههای خیره سری که حسود بود
غم های من بلندتر از کوه دور دست
چشمان من در آینه معیار رود بود
شعبان کرم دخت
بابلسر
شهریور. ۱۳۹۳
کانال شعر من
@karamdokht
از روزگار قسمت من این دو بود بود
هرچه ترانه از لب من زرد می چکید
لبخند روزگار کبود کبود بود
آن سو که گفت آتش بسیار روشن است
آتش نبود یکسره آوار دود بود
تنهاترین پرنده صدای مرا شنید
تنهاترین پرنده مگر این حدود بود؟
پیراهنی برای دلم دوخت روزگار
اندوه تار و محنت بسیار پود بود
اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظههای خیره سری که حسود بود
غم های من بلندتر از کوه دور دست
چشمان من در آینه معیار رود بود
شعبان کرم دخت
بابلسر
شهریور. ۱۳۹۳
کانال شعر من
@karamdokht
❤2👍1
پابه پای ستارگان
چه شبی بود! همچنان رفتیم
با قدمهای مهربان رفتیم
ماه آن دور دست پیدا بود
شعر خواندیم و همچنان رفتیم
رو به زیبایی بیابانها
پا به پای ستارگان رفتیم
چشم در چشم هم غزل خواندیم
دست در دست هم روان رفتیم
از تماشای آسمان گفتیم
به تماشای آسمان رفتیم
گل فراسو چراغ روشن کرد
سمت لبخند ارغوان رفتیم
همدلی اتّفاق خوبی بود
با همان شیوه همزبان رفتیم
شب به زیبایی تبسّم بود
تا افقهای بیکران رفتیم
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
چه شبی بود! همچنان رفتیم
با قدمهای مهربان رفتیم
ماه آن دور دست پیدا بود
شعر خواندیم و همچنان رفتیم
رو به زیبایی بیابانها
پا به پای ستارگان رفتیم
چشم در چشم هم غزل خواندیم
دست در دست هم روان رفتیم
از تماشای آسمان گفتیم
به تماشای آسمان رفتیم
گل فراسو چراغ روشن کرد
سمت لبخند ارغوان رفتیم
همدلی اتّفاق خوبی بود
با همان شیوه همزبان رفتیم
شب به زیبایی تبسّم بود
تا افقهای بیکران رفتیم
✍ شعبان کرمدخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍3
با دست و دل شکسته ساقی، ساقی
کو در نفس من اشتیاقی ساقی
حالا که نگاه میکنم، با من ماند
از آن همه عشق هیچ باقی ساقی
شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
کو در نفس من اشتیاقی ساقی
حالا که نگاه میکنم، با من ماند
از آن همه عشق هیچ باقی ساقی
شعبان کرمدخت
آذر. ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👌2
شکوه زردی برگ درخت میگوید
که روزگار من و تو چه زود میگذرد
اگرچه آمده از کوه دور دست فرود
صدای زمزمهی شاد رود میگذرد
شعبان. کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
که روزگار من و تو چه زود میگذرد
اگرچه آمده از کوه دور دست فرود
صدای زمزمهی شاد رود میگذرد
شعبان. کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👍2👌1
هوای زمستانی
سردم، پُر از هوای زمستانی خودم
پشت کبود پنجره زندانی خودم
وقتی کنار گریهی خود شعر میشوم
تفسیر بیقراری طولانی خودم
مثل سکوت، آه کشیدم در آینه
مثل شیار زخم به پیشانی خودم
دیوار کهنهام به سرِ راه دیگران
در انتظار لحظهی ویرانی خودم
آنقدر شوق زمزمه پردازیام کم است
دستم نمیرسد به فراوانی خودم
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
سردم، پُر از هوای زمستانی خودم
پشت کبود پنجره زندانی خودم
وقتی کنار گریهی خود شعر میشوم
تفسیر بیقراری طولانی خودم
مثل سکوت، آه کشیدم در آینه
مثل شیار زخم به پیشانی خودم
دیوار کهنهام به سرِ راه دیگران
در انتظار لحظهی ویرانی خودم
آنقدر شوق زمزمه پردازیام کم است
دستم نمیرسد به فراوانی خودم
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
👏3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#رباعی
تا شعر شوم، بهانهای میخواهم
از زیبایی ترانهای میخواهم
حالا که به پاییز خودم نزدیکم
شهریور عاشقانهای می خواهم
#شعبان_کرمدخت
#سارا_کیا
https://news.1rj.ru/str/+K2Hd1AV1p1s5NDlk
https://www.instagram.com/saraye_robaei?igsh=MzNlNGNkZWQ4Mg
@karamdokht
🍃 🌸 🍃
تا شعر شوم، بهانهای میخواهم
از زیبایی ترانهای میخواهم
حالا که به پاییز خودم نزدیکم
شهریور عاشقانهای می خواهم
#شعبان_کرمدخت
#سارا_کیا
https://news.1rj.ru/str/+K2Hd1AV1p1s5NDlk
https://www.instagram.com/saraye_robaei?igsh=MzNlNGNkZWQ4Mg
@karamdokht
🍃 🌸 🍃
👏2
به احترام روز ظهور امام عصر(عج)
از خدا بخواهیم دلهای آرزومند این روز مبارک را درک کنند.
تو آمدی و پنجره بوی اذان گرفت
گلدسته چشمهای ترا در میان گرفت
در جمعهای به وسعت شیدایی و غزل
زیبایی تو آینهها را نشان گرفت
نرگس برای دیدن ناز نگاه تو
با چشمهای شاد ره بوستان گرفت
چشم تو خیره شد به تماشای دور دست
از پشت کوه شعلهی خورشید جان گرفت
گندم نشست رو به تماشای آسمان
انگار سفرههای جهان بوی نان گرفت
همراه با تمامی دلهای بیقرار
دامان مهربان ترا میتوان گرفت
دارند میخورند به زیباییات قسم
امّید را نمیشود از عاشقان گرفت
ثبت است بر کتیبهی دلهای بیقرار
"حسنات به اتّفاق ملاحت جهان گرفت"
این آستان توست، پُر از عاشقان تو
شعبان به شوق تو ره این آستان گرفت
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
از خدا بخواهیم دلهای آرزومند این روز مبارک را درک کنند.
تو آمدی و پنجره بوی اذان گرفت
گلدسته چشمهای ترا در میان گرفت
در جمعهای به وسعت شیدایی و غزل
زیبایی تو آینهها را نشان گرفت
نرگس برای دیدن ناز نگاه تو
با چشمهای شاد ره بوستان گرفت
چشم تو خیره شد به تماشای دور دست
از پشت کوه شعلهی خورشید جان گرفت
گندم نشست رو به تماشای آسمان
انگار سفرههای جهان بوی نان گرفت
همراه با تمامی دلهای بیقرار
دامان مهربان ترا میتوان گرفت
دارند میخورند به زیباییات قسم
امّید را نمیشود از عاشقان گرفت
ثبت است بر کتیبهی دلهای بیقرار
"حسنات به اتّفاق ملاحت جهان گرفت"
این آستان توست، پُر از عاشقان تو
شعبان به شوق تو ره این آستان گرفت
✍ شعبان کرمدخت
دی ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من
@karamdokht
❤4
Audio
🔸شعرخوانی جناب آقای شعبان کرمدخت در شصت و ششمین نشست خردسرای فردوسی مازندران (دانشکده هنر و معماری دانشگاه مازندران، ۲۵ آذر ۱۴۰۴)
🆔 @mazand_kheradsarayeferdowsi
🆔 @mazand_kheradsarayeferdowsi
👏2🔥1