جام بر خاک تباهی ریخت از ساغر مپرس
از شب میخانه و آن شورها دیگر مپرس
سایه ای گم ماند بر دیوارها از عاشقان
از خراب آباد آن مستان نام آور مپرس
نیست در آیینه ها روشن چراغ یادها
از صفای صحبت خوبان افسونگر مپرس
روبروها هر چه می بینم بهاری نیست، نیست
دیگر از آن گل که شد در بادها پرپر مپرس
روز خوبی نیست ، حتی کوه هم در مه گم است
از جمال حضرت خورشید در خاور مپرس
شعبان کرم دخت
بابلسر دی 92
@karamdokht
از شب میخانه و آن شورها دیگر مپرس
سایه ای گم ماند بر دیوارها از عاشقان
از خراب آباد آن مستان نام آور مپرس
نیست در آیینه ها روشن چراغ یادها
از صفای صحبت خوبان افسونگر مپرس
روبروها هر چه می بینم بهاری نیست، نیست
دیگر از آن گل که شد در بادها پرپر مپرس
روز خوبی نیست ، حتی کوه هم در مه گم است
از جمال حضرت خورشید در خاور مپرس
شعبان کرم دخت
بابلسر دی 92
@karamdokht
از عشق مگو که لعنتستان من است
آیینه مگو ، نگاه ویران من است
زیبایی چشم های شور انگیزت
خورشید همبشه ی بیابان من است
از عشق مگو که بخت پامال من است
از درد بگو که رنگ اقبال من است
بعد از تو من و دفتری از خاطزه ها
بعد از تو غزل روایت حال من است
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
آیینه مگو ، نگاه ویران من است
زیبایی چشم های شور انگیزت
خورشید همبشه ی بیابان من است
از عشق مگو که بخت پامال من است
از درد بگو که رنگ اقبال من است
بعد از تو من و دفتری از خاطزه ها
بعد از تو غزل روایت حال من است
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
مثل تنهایی خودش آرام
مرد آمد ستاره در چشمش
روح آیینه را ورق می زد
شعرهایی دوباره در چشمش
مرد می آمد و لبش گم بود
زیر بار ترنمش انگار
مرد یعنی ، شروع شد باران
مرد یعنی ، شکستن بسیار
آسمان را ورق زد و می رفت
مرد، این مهربانی بسیار
دست در دست لذت و لبخند
چشم در چشم روشن دیدار
بر لبش حرف شور بود انگار
درد را در صدای خود می کاشت
تا به پایان رسد غمش ، آرام
با خودش گفتگوی خوبی داشت
مرد ، آن بی ستاره می آمد
بغض در چشم هاش جاری بود
گر چه گم بود ، باز می آمد
دلش آغاز بیقراری بود
مرد آیینه بود ، روشن بود
مرد زیبایی فراوان داشت
دامنش از بهار می آمد
گر چه دستی پر از زمستان داشت
کوچه در کوچه با جنونی لال
خانه در خانه با صدایی تار
با غزل می نشست این یعنی
شعر می ریخت از لبش بسیار
شعر می ریخت از لبش ، آرام
با بلوط آمد از هوای بهار
چهره ای داشت روشن روشن
لهجه ای داشت مثل گل بی خار
مرد، مرد همیشه های غزل
مرد ، مرد شروع و پایان ها
تا در آیینه بشکفد چشمش
با خودش بسته بود پیمان ها
مرد ، شیدایی اش غرور آمیز
مرد ، تنهایی اش غریبانه
داشت از کوچه بی صدا می رفت
سمت دلتنگی شب و خانه
خانه ای بی چراغ، بی لبخند
خانه ای مثل شعر من غمگین
مرد و خانه ؟ نمی رسد هرگز
تا قدم می زند چنین سنگین
ادامه دارد
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
مرد آمد ستاره در چشمش
روح آیینه را ورق می زد
شعرهایی دوباره در چشمش
مرد می آمد و لبش گم بود
زیر بار ترنمش انگار
مرد یعنی ، شروع شد باران
مرد یعنی ، شکستن بسیار
آسمان را ورق زد و می رفت
مرد، این مهربانی بسیار
دست در دست لذت و لبخند
چشم در چشم روشن دیدار
بر لبش حرف شور بود انگار
درد را در صدای خود می کاشت
تا به پایان رسد غمش ، آرام
با خودش گفتگوی خوبی داشت
مرد ، آن بی ستاره می آمد
بغض در چشم هاش جاری بود
گر چه گم بود ، باز می آمد
دلش آغاز بیقراری بود
مرد آیینه بود ، روشن بود
مرد زیبایی فراوان داشت
دامنش از بهار می آمد
گر چه دستی پر از زمستان داشت
کوچه در کوچه با جنونی لال
خانه در خانه با صدایی تار
با غزل می نشست این یعنی
شعر می ریخت از لبش بسیار
شعر می ریخت از لبش ، آرام
با بلوط آمد از هوای بهار
چهره ای داشت روشن روشن
لهجه ای داشت مثل گل بی خار
مرد، مرد همیشه های غزل
مرد ، مرد شروع و پایان ها
تا در آیینه بشکفد چشمش
با خودش بسته بود پیمان ها
مرد ، شیدایی اش غرور آمیز
مرد ، تنهایی اش غریبانه
داشت از کوچه بی صدا می رفت
سمت دلتنگی شب و خانه
خانه ای بی چراغ، بی لبخند
خانه ای مثل شعر من غمگین
مرد و خانه ؟ نمی رسد هرگز
تا قدم می زند چنین سنگین
ادامه دارد
شعبان کرم دخت
بابلسر
@karamdokht
مرد از آفتاب می آمد
سمت شب های بی ترنم خویش
از قدم های خویش دور افتاد
مرد ، مرد همبشه سر در پیش
مردی از کوه ها فراوان تر
مردی از ماه دور روشن تر
شکل اندوه های او یکدست
مثل گل ها صدای او پرپر
مرد ، مهمان مهربانی و شعر
گفت ، از لذت جوانی و شعر
حرف هایش چقدر شور انگیر
بر لبش راز همزبانی و شعر
مرد بر گشت ، خانه اش کور است
مرد برگشت، از خودش دور است
مرد از غربتش نوشت و نوشت
مرد مثل همیشه مجبور است
بیقراری قرار اوست هنوز
مرد آغاز دیگری دارد
مرد در آسمان رها شده است
طرح پرواز دیگری دارد
مرد زیبابی و غزل ، این مرد
بر لبش شور مستدل ،این مرد
از تماشای یاد آمده است
دارد آیینه در بغل ، این مرد
مرد این ببقرار اصلا کیست؟
دل او در شمار زیبایی ست
مرد وقتی که شعر می خواند
یادگار بهار زیبایی ست
مرد پروازهاست ، مرد ابن مرد
جذبه ی رازهاست، مرد این مرد
مرد پایان ندارد ، این یعنی
روح آغازهاست ، مرد این مرد
مرد پروازها ،.بمان با من
جذبه ی رازها ، بخوان با من
تو بمانی اگر، بماند باز
مرد آغازها ، جهان بامن
مرد و آن شورهای شور انگیز
مرد...........
ادامه دارد
شعبان کرم دخت
بابلسر
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
سمت شب های بی ترنم خویش
از قدم های خویش دور افتاد
مرد ، مرد همبشه سر در پیش
مردی از کوه ها فراوان تر
مردی از ماه دور روشن تر
شکل اندوه های او یکدست
مثل گل ها صدای او پرپر
مرد ، مهمان مهربانی و شعر
گفت ، از لذت جوانی و شعر
حرف هایش چقدر شور انگیر
بر لبش راز همزبانی و شعر
مرد بر گشت ، خانه اش کور است
مرد برگشت، از خودش دور است
مرد از غربتش نوشت و نوشت
مرد مثل همیشه مجبور است
بیقراری قرار اوست هنوز
مرد آغاز دیگری دارد
مرد در آسمان رها شده است
طرح پرواز دیگری دارد
مرد زیبابی و غزل ، این مرد
بر لبش شور مستدل ،این مرد
از تماشای یاد آمده است
دارد آیینه در بغل ، این مرد
مرد این ببقرار اصلا کیست؟
دل او در شمار زیبایی ست
مرد وقتی که شعر می خواند
یادگار بهار زیبایی ست
مرد پروازهاست ، مرد ابن مرد
جذبه ی رازهاست، مرد این مرد
مرد پایان ندارد ، این یعنی
روح آغازهاست ، مرد این مرد
مرد پروازها ،.بمان با من
جذبه ی رازها ، بخوان با من
تو بمانی اگر، بماند باز
مرد آغازها ، جهان بامن
مرد و آن شورهای شور انگیز
مرد...........
ادامه دارد
شعبان کرم دخت
بابلسر
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
مرد و آن شورهای شور انگیز
مرد ، بی دست و پا نبود این مرد
عشق آواز آشنایش بود
اهل چون و چرا نبود این مرد
ابرها ، ابرهای بی پایان !
اشک ها ، اشک های دریا زاد !
مرد وقتی که عشق می ورزید
همچنان بوی شعر وگل می داد
مرد آن جذبه های طولانی
روح آیینه ، روح باران بود
صبح ، هر صبح می رسید از راه
مرد با آفتاب میزان بود
مرد یعنی ، عبور کردن ها
آسمان را مرور کردن ها
خسته از روز و روزگار خودش
کار را جفت و جور کردن ها
مرد ماند و نجابتی یکدست
مرد ماند و امید چندانش
ریخت اژچشم های او در باد
راز زیبایی فراوانش
مرد آن شور و حال ها، آن مرد
مرد آن قیل و قال ها، آن مرد
اول و آخر جهان را خواند
داشت از خود سوال ها ، آن مرد
سرنوشتش چنین ، چنان بوده ست
مرد ویرانه بود پیش از این
سمت رویای تازه ای می گشت
چشم هایش در آن سوی پرچین
چشم هایش در آن سوی پرچین
مثل لبخند آب جاری بود
مثل بوی علف نگاهش سبز
راز زیبایی صحاری بود
گاه رنجور می شود این مرد
از خودش دور می شود این مرد
گاه چشمش به خاک می ریزد
سایه ای کور می شود این مرد
چه سراسیمه شعر می خواند
مرد با آن صدای لرزانش
مرد ، مردی که روح تنهایی ست
لاله ای بود در بیابانش
مرد تنهای شب که می گویند
مرد دلتنگی و گل و آواز
مرد یعنی، غزل ، غزل لبخند
مرد یعنی ، جنون ،جنون پرواز
مرد گاهی نفس نفس می زد
در دلش شعله ی شکفتن بود
گاه می آمد از کرانه ی یاد
مثل صبحی صداش روشن بود
مثل زیبایی غز ل هایش
مرد در روح شعر پنهان بود
مرد با آن صدای بی پایان
چه کسی گفت رو به پایان بود
مرد وقتی که از بهار نوشت
آهو آرام در چمیدن بود
لاله آن دورها چراغ افروخت
باد در حالت وزیدن بود
مرد تنهاست مثل تنهایی
مرد تنها نشست و تنها رفت
در گلستان مهربانی و شهر
شاخه های گلش به یغما رفت
مرد ، بی دست و پا نبود این مرد
عشق آواز آشنایش بود
اهل چون و چرا نبود این مرد
ابرها ، ابرهای بی پایان !
اشک ها ، اشک های دریا زاد !
مرد وقتی که عشق می ورزید
همچنان بوی شعر وگل می داد
مرد آن جذبه های طولانی
روح آیینه ، روح باران بود
صبح ، هر صبح می رسید از راه
مرد با آفتاب میزان بود
مرد یعنی ، عبور کردن ها
آسمان را مرور کردن ها
خسته از روز و روزگار خودش
کار را جفت و جور کردن ها
مرد ماند و نجابتی یکدست
مرد ماند و امید چندانش
ریخت اژچشم های او در باد
راز زیبایی فراوانش
مرد آن شور و حال ها، آن مرد
مرد آن قیل و قال ها، آن مرد
اول و آخر جهان را خواند
داشت از خود سوال ها ، آن مرد
سرنوشتش چنین ، چنان بوده ست
مرد ویرانه بود پیش از این
سمت رویای تازه ای می گشت
چشم هایش در آن سوی پرچین
چشم هایش در آن سوی پرچین
مثل لبخند آب جاری بود
مثل بوی علف نگاهش سبز
راز زیبایی صحاری بود
گاه رنجور می شود این مرد
از خودش دور می شود این مرد
گاه چشمش به خاک می ریزد
سایه ای کور می شود این مرد
چه سراسیمه شعر می خواند
مرد با آن صدای لرزانش
مرد ، مردی که روح تنهایی ست
لاله ای بود در بیابانش
مرد تنهای شب که می گویند
مرد دلتنگی و گل و آواز
مرد یعنی، غزل ، غزل لبخند
مرد یعنی ، جنون ،جنون پرواز
مرد گاهی نفس نفس می زد
در دلش شعله ی شکفتن بود
گاه می آمد از کرانه ی یاد
مثل صبحی صداش روشن بود
مثل زیبایی غز ل هایش
مرد در روح شعر پنهان بود
مرد با آن صدای بی پایان
چه کسی گفت رو به پایان بود
مرد وقتی که از بهار نوشت
آهو آرام در چمیدن بود
لاله آن دورها چراغ افروخت
باد در حالت وزیدن بود
مرد تنهاست مثل تنهایی
مرد تنها نشست و تنها رفت
در گلستان مهربانی و شهر
شاخه های گلش به یغما رفت
حالیا نقطه چین تو ، این مرد
چه خیال........
ادامه دارد
شعبان کرم دخت
بابلسر
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
چه خیال........
ادامه دارد
شعبان کرم دخت
بابلسر
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
حالیا نقطه چین تو ، این مرد
چه خیالات مبهمی دارد
درد و داغ از صداش می ریزد
باغم خویش عالمی دارد
نقطه چین توام که پیش از این
گفته بودی که دوستت دارم
بی تو آیینه ام به زرد نشست
از تماشای خویش بیزارم
مرد ، مرد این صدای بی پایان
روح درد ، این صدای بی پایان
چشم هایش به خاک ریخت و شد
سرد سرد این صدای بی پایان
مثل آوازهای گمشده اش
کوهی از درد در صدایش بود
بیکران بود راز پروازش
آسمان زیر بال هایش بود
شعر می خواند و شور می رقصید
مرد دشوارها دلش خون بود
دل و دستش شروع خوب نداشت
از همین کارها دلش خون بود
مرد آغاز شد زبانش سوخت
عشق پیدا شدو جهانش سوخت
از دلش شعله ای روان برخاست
باغ در باغ ارغوانش سوخت
مرد با آن همه فراز و فرود
آمد آیینه را به دست گرفت
آسمان را که روح زیبایی ست
از کجا تا کجا به دست رفت
مثل تنهایی خودش ، آرام
مرد می رفت و ماه در چشمش
خسته از ایستادن و رفتن
همه ی طول راه در چشمش
همه ی طول راه جاری بود
اشک از چشم های او آرام
شعر می خواند با لبی خاموش
با خودش داشت گفتگو آرام
مرد آیینه را ورق زد و گفت
بی حساب و کتاب شد عالم
جام در جام بگذر و بگذار
تلخ مثل شراب شد عالم
آه، از این عالم خراب شده
همه ی نقشه ها برآب شده
ربخت آیینه اش به خاک سیاه
مرد با درد بی حسآب شده
باز از جاده های بی برگشت
مرد ، آرام می رود این مرد
افق آسمان تماشابی ست
صبح تا شام می رود این مرد
آه، از این رفتن همیشه ی مرد
آه ، از این جاده های بی پایان
آه ، از این جان بی در و پیکر
آه، از این مرد بی سر و سامان
مرد سامان نداشت از اول
شعله در جان نداشت از اول
نه امیدی ،.نه شور آوازی
این نه و آن نداشت از اول
مرد لبخندها که می گفتند
باز ماند ار ستاره ها آن شب
مرد وقتی قدم زنان می رفت
داشت آرامشی فراوان شب
مرد مثل سلام ساده ی من
به تماشای صبح صحرا رفت
مرد شور بهار در چشمش
سمت لبخند شاد گلها رفت
آه، از آن روزهای بی برگشت
آه، از آن روزها که آن سان بود
بوی خورشید می وزید آرام
کوچه ی زندگی چراغان بود
شعبان کرم دخت
بابلسر آذر 94
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
چه خیالات مبهمی دارد
درد و داغ از صداش می ریزد
باغم خویش عالمی دارد
نقطه چین توام که پیش از این
گفته بودی که دوستت دارم
بی تو آیینه ام به زرد نشست
از تماشای خویش بیزارم
مرد ، مرد این صدای بی پایان
روح درد ، این صدای بی پایان
چشم هایش به خاک ریخت و شد
سرد سرد این صدای بی پایان
مثل آوازهای گمشده اش
کوهی از درد در صدایش بود
بیکران بود راز پروازش
آسمان زیر بال هایش بود
شعر می خواند و شور می رقصید
مرد دشوارها دلش خون بود
دل و دستش شروع خوب نداشت
از همین کارها دلش خون بود
مرد آغاز شد زبانش سوخت
عشق پیدا شدو جهانش سوخت
از دلش شعله ای روان برخاست
باغ در باغ ارغوانش سوخت
مرد با آن همه فراز و فرود
آمد آیینه را به دست گرفت
آسمان را که روح زیبایی ست
از کجا تا کجا به دست رفت
مثل تنهایی خودش ، آرام
مرد می رفت و ماه در چشمش
خسته از ایستادن و رفتن
همه ی طول راه در چشمش
همه ی طول راه جاری بود
اشک از چشم های او آرام
شعر می خواند با لبی خاموش
با خودش داشت گفتگو آرام
مرد آیینه را ورق زد و گفت
بی حساب و کتاب شد عالم
جام در جام بگذر و بگذار
تلخ مثل شراب شد عالم
آه، از این عالم خراب شده
همه ی نقشه ها برآب شده
ربخت آیینه اش به خاک سیاه
مرد با درد بی حسآب شده
باز از جاده های بی برگشت
مرد ، آرام می رود این مرد
افق آسمان تماشابی ست
صبح تا شام می رود این مرد
آه، از این رفتن همیشه ی مرد
آه ، از این جاده های بی پایان
آه ، از این جان بی در و پیکر
آه، از این مرد بی سر و سامان
مرد سامان نداشت از اول
شعله در جان نداشت از اول
نه امیدی ،.نه شور آوازی
این نه و آن نداشت از اول
مرد لبخندها که می گفتند
باز ماند ار ستاره ها آن شب
مرد وقتی قدم زنان می رفت
داشت آرامشی فراوان شب
مرد مثل سلام ساده ی من
به تماشای صبح صحرا رفت
مرد شور بهار در چشمش
سمت لبخند شاد گلها رفت
آه، از آن روزهای بی برگشت
آه، از آن روزها که آن سان بود
بوی خورشید می وزید آرام
کوچه ی زندگی چراغان بود
شعبان کرم دخت
بابلسر آذر 94
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
فراوان از در و پهلو نوشتند
ز دامان کبود او نوشتند
از آن دیوان و دفترها که خواندیم
فقط اندازه ی یک مو نوشتند
که می گوید در و دیوار می سوخت
در آن شب جان عالم ، زار می سوخت
علی(ع) آن مهربان ، آن جا چه می کرد
میان آتش بسیار می سوخت
امید جان مولا بود زهرا
چراغ آل طاها بود زهرا
زمین نشناخت جان پاک او را
به رنگ آسمان ها بود زهرا
شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
ز دامان کبود او نوشتند
از آن دیوان و دفترها که خواندیم
فقط اندازه ی یک مو نوشتند
که می گوید در و دیوار می سوخت
در آن شب جان عالم ، زار می سوخت
علی(ع) آن مهربان ، آن جا چه می کرد
میان آتش بسیار می سوخت
امید جان مولا بود زهرا
چراغ آل طاها بود زهرا
زمین نشناخت جان پاک او را
به رنگ آسمان ها بود زهرا
شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
علی جان، آن شب غمگین چه دیدی
چه داغی بود در جان می کشیدی
چه دیدی زانوانت رفت از حال
چرا از خانه تا مسجد خمیدی
شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94
@karamdokht
چه داغی بود در جان می کشیدی
چه دیدی زانوانت رفت از حال
چرا از خانه تا مسجد خمیدی
شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94
@karamdokht
در این شب گم ، این شب بیدار بعدازتو
هی، می نشینم با در و دیوار بعدازتو
من ماندم و این روزهایی که تو می بینی
من ماندم و این آسمان تار بعدازتو
بر دوش من مانده ست مثل سایه ی اوهام
این زندگی ،این رنج، این تکرار بعدازتو
دیری ست می ترسم ، ببین، دیری ست می ترسم
از بخت خود، این بخت لاکردار بعدازتو
می ریزد از دست و دل من بر زمین سرد
این شعر، این زیبایی بسیار بعدازتو
شعبان کرمدخت
بابلسر
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
هی، می نشینم با در و دیوار بعدازتو
من ماندم و این روزهایی که تو می بینی
من ماندم و این آسمان تار بعدازتو
بر دوش من مانده ست مثل سایه ی اوهام
این زندگی ،این رنج، این تکرار بعدازتو
دیری ست می ترسم ، ببین، دیری ست می ترسم
از بخت خود، این بخت لاکردار بعدازتو
می ریزد از دست و دل من بر زمین سرد
این شعر، این زیبایی بسیار بعدازتو
شعبان کرمدخت
بابلسر
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
گاهی فراز بود و زمانی فرود بود
از روزگار قسمت من این دو بود بود
هرچه ترانه از لب من زرد می چکید
لبخند روزگار کبود کبود بود
آن سو که گفت آتش بسیار روشن است
آتش نبود یکسره آوار دود بود
تنهاترین پرنده صدای مرا شنید
تنهاترین پرنده مگر این حدود بود؟
پیراهنی برای دلم دوخت روزگار
اندوه تار و محنت بسیار پود بود
اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظههای خیره سری که حسود بود
غم های من بلندتر از کوه دور دست
چشمان من در آینه معیار رود بود
شعبان کرم دخت
بابلسر
شهریور. ۱۳۹۳
کانال شعر من
@karamdokht
از روزگار قسمت من این دو بود بود
هرچه ترانه از لب من زرد می چکید
لبخند روزگار کبود کبود بود
آن سو که گفت آتش بسیار روشن است
آتش نبود یکسره آوار دود بود
تنهاترین پرنده صدای مرا شنید
تنهاترین پرنده مگر این حدود بود؟
پیراهنی برای دلم دوخت روزگار
اندوه تار و محنت بسیار پود بود
اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظههای خیره سری که حسود بود
غم های من بلندتر از کوه دور دست
چشمان من در آینه معیار رود بود
شعبان کرم دخت
بابلسر
شهریور. ۱۳۹۳
کانال شعر من
@karamdokht
بیت ششم غزل بالا جا افتاد.
اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظه های خیره سری که حسود بود
شعبان کرم دخت
بابلسر
اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظه های خیره سری که حسود بود
شعبان کرم دخت
بابلسر
عزیزی در پروفایل خود نوشته است. " دلم واسه اون روزابی که پدر داشتم تنگ شده."
شاید این جمله زبان حال همه ی آنانی باشد که در آستانه ی سال نو با خاطرات پدر زندگی می کنند.
آه، ای پدر ، پدر ، پدر مهربان من
من آن گلم،هنوز تویی "باغبان" من
این روزها چقدر دلم بیقرار توست
این روزها چقدر تویی بر زبان من
چشمان مهربان تو آرام می وزد
ای روشن از نگاه تو جان و جهان من
بعدازتو بی ستاره ترین شب ،شب من است
بعدازتو کور ماند شب آسمان من
آن روزهای خوب خدا یادشان بخیر
آغوش مهربان تو بود آشیان من
بعد ازتو ریخت دست و دل من به خاک سرد
بعدازتو سوخت زمزمه های روان من
آشوب روزگار توان مرا گرفت
بعدازتو رفت یکسره از تن توان من
چون ظهر خسته ام، نفسم رو به راه نیست
تا آفتاب هست ،تویی سایه بان من
پایان گرفت چشم تو؟ باور نمی کنم
لبخند توست در غزل ناگهان من
بعدازتو این " عفیفه " تنها چه می کند؟
آتش گرفت باغ من و بوستان من
شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94
@karamdokht
شاید این جمله زبان حال همه ی آنانی باشد که در آستانه ی سال نو با خاطرات پدر زندگی می کنند.
آه، ای پدر ، پدر ، پدر مهربان من
من آن گلم،هنوز تویی "باغبان" من
این روزها چقدر دلم بیقرار توست
این روزها چقدر تویی بر زبان من
چشمان مهربان تو آرام می وزد
ای روشن از نگاه تو جان و جهان من
بعدازتو بی ستاره ترین شب ،شب من است
بعدازتو کور ماند شب آسمان من
آن روزهای خوب خدا یادشان بخیر
آغوش مهربان تو بود آشیان من
بعد ازتو ریخت دست و دل من به خاک سرد
بعدازتو سوخت زمزمه های روان من
آشوب روزگار توان مرا گرفت
بعدازتو رفت یکسره از تن توان من
چون ظهر خسته ام، نفسم رو به راه نیست
تا آفتاب هست ،تویی سایه بان من
پایان گرفت چشم تو؟ باور نمی کنم
لبخند توست در غزل ناگهان من
بعدازتو این " عفیفه " تنها چه می کند؟
آتش گرفت باغ من و بوستان من
شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94
@karamdokht
وقتی که در آستانه ی سال نو غزل "پدر مهربان من"را که پیش از این آمد سرودم و به آنانی که با خاطرات پدر زندگی می کنند تقدیم کردم ، عزیزی که سایه ی مهربان مادر بر سر ندارد تماس گرفت وگفت : شعری هم برای مادر بگو.
غزل "مادر " را تقدیم به عزیزانی می کنم
که در آستانه ی بهار با یاد مادر چشم و دلی گریان دارند.
من و تنهایی و دلتنگی این روزها مادر
نمی آید چرا از آن لب شیرین صدا مادر
گنار و گوشه ی خانه پر از بوی حضور توست
چه شد آن مهربانی های چندین شما مادر
چرا تاریکی بسیار در آیینه ی من ریخت
چرا چشم تو روشن نیست در صحن وسرا مادر
من و بی دست و پایی های بسیاری که در من هست
چرا حالی نمی پرسی از این بی دست و پا مادر
تو رفتی آسمانم بر سرم آوار شد انگار
تو رفتی ریخت از دست و دلم بوی صفا مادر
چه شد آن لحظه هایی که چراغ یاد روشن بود
چه شد آن روزهای روشن مهر و وفا مادر
تو وقتی نیستی راه تمام زندگی بسته ست
تو وقتی نیستی کو بال پروازی رها مادر
من و تنهایی سنگین و این شب های بی پروین
صدایی خسته ام این روزها بشنو مرا مادر
دلم آواز خوان لحظه های بیقرار توست
چرا دستم نمی گیری در این آشوب ها مادر
بهار از دور می آید ، گل و آیینه در دستش
بهار از دور می آید ، کجایی تو ، کجا مادر؟
شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
غزل "مادر " را تقدیم به عزیزانی می کنم
که در آستانه ی بهار با یاد مادر چشم و دلی گریان دارند.
من و تنهایی و دلتنگی این روزها مادر
نمی آید چرا از آن لب شیرین صدا مادر
گنار و گوشه ی خانه پر از بوی حضور توست
چه شد آن مهربانی های چندین شما مادر
چرا تاریکی بسیار در آیینه ی من ریخت
چرا چشم تو روشن نیست در صحن وسرا مادر
من و بی دست و پایی های بسیاری که در من هست
چرا حالی نمی پرسی از این بی دست و پا مادر
تو رفتی آسمانم بر سرم آوار شد انگار
تو رفتی ریخت از دست و دلم بوی صفا مادر
چه شد آن لحظه هایی که چراغ یاد روشن بود
چه شد آن روزهای روشن مهر و وفا مادر
تو وقتی نیستی راه تمام زندگی بسته ست
تو وقتی نیستی کو بال پروازی رها مادر
من و تنهایی سنگین و این شب های بی پروین
صدایی خسته ام این روزها بشنو مرا مادر
دلم آواز خوان لحظه های بیقرار توست
چرا دستم نمی گیری در این آشوب ها مادر
بهار از دور می آید ، گل و آیینه در دستش
بهار از دور می آید ، کجایی تو ، کجا مادر؟
شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
اگر غزل ، بزرگی چون حافظ دارد، آواز فرزانه ای چون شجریان دارد.
به احترام حنجره ی زلالی که به ما آموخت تا حافظ را خوب بخوانیم.
"تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد."
باز کن لب ، باز آوازی بخوان
همچنان گوشیم ما ،رازی بخوان
آسمان ها مال تو ، برخیز ، باز
چند رکعت شعر پروازی بخوان
ای دلت تبریزی از شعر و شعور
با گلوی رند شیرازی بخوان
"ناله ی مرغ سحر " را همچنان
با صدای عاشق سازی بخوان
عشق ، این زیبایی بسیار را
با زبان شعله پردازی بخوان
مثل جان تو جهانت روشن است
در صدای توست اعجازی ، بخوان
"ربنای " تو هنوز آواز ماست
"ربنایی " مرد! آوازی بخوان
شعبان کرم دخت
بابلسر
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
به احترام حنجره ی زلالی که به ما آموخت تا حافظ را خوب بخوانیم.
"تنش به ناز طبیبان نیازمند مباد."
باز کن لب ، باز آوازی بخوان
همچنان گوشیم ما ،رازی بخوان
آسمان ها مال تو ، برخیز ، باز
چند رکعت شعر پروازی بخوان
ای دلت تبریزی از شعر و شعور
با گلوی رند شیرازی بخوان
"ناله ی مرغ سحر " را همچنان
با صدای عاشق سازی بخوان
عشق ، این زیبایی بسیار را
با زبان شعله پردازی بخوان
مثل جان تو جهانت روشن است
در صدای توست اعجازی ، بخوان
"ربنای " تو هنوز آواز ماست
"ربنایی " مرد! آوازی بخوان
شعبان کرم دخت
بابلسر
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
مرا آتش ، مرا آتش بزن بانو، خیالی نیست
اگر دستور ، دستور شما باشد ملالی نیست
پرم از راز شورانگیز آواز تو در باران
که می گوید برای از تو گفتن شور و حالی نیست
به رغم این همه در خود شکستن ها که می بینی
هنوز از عشق می گوییم.و در این قیل و قالی نیست
قفس یعنی : نشستن در کنار یادهای دور
برای پر گشودن آسمانم هست و بالی نیست
دلم را ناگهان انداختی ، این کار خوبی بود؟
جز این که ، ها ! چرا این گونه شد دیگر سوالی نیست
غروب از دورهای دور می آید ، دلم تنهاست
بر این گلدسته ی دلتنگ آواز بلالی نیست
تو و با جاده های کور رفتن سمت بی سویی
ببین، در دست های تو به جز سنگ و سفالی نیست
خدا حافظ برو، آیینه را بشکن، رهایم کن
برو هر جا که می خواهی ، برو دیگر خیالی نیست
شعبان کرم دخت
بابلسر فروردین 95
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
اگر دستور ، دستور شما باشد ملالی نیست
پرم از راز شورانگیز آواز تو در باران
که می گوید برای از تو گفتن شور و حالی نیست
به رغم این همه در خود شکستن ها که می بینی
هنوز از عشق می گوییم.و در این قیل و قالی نیست
قفس یعنی : نشستن در کنار یادهای دور
برای پر گشودن آسمانم هست و بالی نیست
دلم را ناگهان انداختی ، این کار خوبی بود؟
جز این که ، ها ! چرا این گونه شد دیگر سوالی نیست
غروب از دورهای دور می آید ، دلم تنهاست
بر این گلدسته ی دلتنگ آواز بلالی نیست
تو و با جاده های کور رفتن سمت بی سویی
ببین، در دست های تو به جز سنگ و سفالی نیست
خدا حافظ برو، آیینه را بشکن، رهایم کن
برو هر جا که می خواهی ، برو دیگر خیالی نیست
شعبان کرم دخت
بابلسر فروردین 95
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
تابستان 1390 با سرودن این غزل ضمن عرض ارادت به ساحت یک هنرمند بزرگوار، شفای او را از درگاه خدای بزرگ خواستم.
سال ها صدای غمگینی داشت، او را که می دیدی ، او نه ، که رنج را می دیدی.
این مرد نازنین چه تقدیر نلخی داشت.
حسین میرآقایی را می گویم ، مردی که سال ها با دردهای سینه سوز زیست و سرانجام با صدایی خسته و دلی شکسته به دیدار معبود شتافت.
آه، ای مهربان ترین ای مرد
مثل گل پاک و نازنین ای مرد
لهجه ات مثل آسمان آبی ست
باتو آغاز شد زمین ای مرد
تو چه دلتنگی از زمانه، مباد
روی پیشانی تو چین ای مرد
عشق انگشتری ست باور کن
و دل عاشقت نگین ای مرد
در دلت این شکوه شیدایی
عشق رازی ست راستین ای مرد
می نشینی کنار یادی گم
عشق یعنی:همین، همین ای مرد
چشم تو مثل مهربانی سبز
خالی از هر چه رنگ کین ای مرد
چشم را باز کن در آیینه
لذت عشق را ببین ای مرد
به گمانم نگاه تو زیباست
مثل زیبایی یقین ای مرد
مهربان کیست؟ اهل معنا کیست؟
که تو هم آنی و هم این ای مرد
به خدایی که عاشق اوییم
می زنی درد را زمین ای مرد
ما شفای تو با دعا خواهیم
باز در بیت واپسین ای مرد
شعبان کرم دخت
بابلسر تیر 90
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
این غزل چهارشنبه نهم شهریور نود در مجله اطلاعات هفتگی چاپ شد.
سال ها صدای غمگینی داشت، او را که می دیدی ، او نه ، که رنج را می دیدی.
این مرد نازنین چه تقدیر نلخی داشت.
حسین میرآقایی را می گویم ، مردی که سال ها با دردهای سینه سوز زیست و سرانجام با صدایی خسته و دلی شکسته به دیدار معبود شتافت.
آه، ای مهربان ترین ای مرد
مثل گل پاک و نازنین ای مرد
لهجه ات مثل آسمان آبی ست
باتو آغاز شد زمین ای مرد
تو چه دلتنگی از زمانه، مباد
روی پیشانی تو چین ای مرد
عشق انگشتری ست باور کن
و دل عاشقت نگین ای مرد
در دلت این شکوه شیدایی
عشق رازی ست راستین ای مرد
می نشینی کنار یادی گم
عشق یعنی:همین، همین ای مرد
چشم تو مثل مهربانی سبز
خالی از هر چه رنگ کین ای مرد
چشم را باز کن در آیینه
لذت عشق را ببین ای مرد
به گمانم نگاه تو زیباست
مثل زیبایی یقین ای مرد
مهربان کیست؟ اهل معنا کیست؟
که تو هم آنی و هم این ای مرد
به خدایی که عاشق اوییم
می زنی درد را زمین ای مرد
ما شفای تو با دعا خواهیم
باز در بیت واپسین ای مرد
شعبان کرم دخت
بابلسر تیر 90
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
این غزل چهارشنبه نهم شهریور نود در مجله اطلاعات هفتگی چاپ شد.
عرض ارادتی دوباره به ساحت بزرگ مرد آواز ایران استاد شجریان عزیز.
" وجود نازکش آزرده ی گزند مباد "
مرد بزرگ ، مرد فراوان چه می کنی
با درد ، این روایت پنهان چه می کنی
مرد همیشه های غزل، مرد شعر و شور
ای حافظ همیشه ی دوران چه می کنی
در خانه ای به وسعت زیبایی و غزل
با درد کور ، درد ؟ نه ، مهمان چه می کنی
بنویس از بهار ، بهاری که مال توست
در کوچه کوچه های زمستان چه می کنی
مثل همیشه با لب شیرین سخن بگو
مثل همیشه نیستی ای جان، چه می کنی
تاریک مانده ایم ، چه تاریک ماندنی!
ای صبح با چراغ تو میزان ، چه می کنی
با ربنای تو به تماشا رسیده ایم
رازی ست در صدای تو ، با آن چه می کنی
بی تو مباد سفره ی افطار وا شود
ای ربنات برکت رمضان ، چه می کنی
دیری ست کار و بار جهان بیقراری است
با روز و روزگار پریشان چه می کنی
شعبان کرم دخت
بابلسر فروردین 95
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
" وجود نازکش آزرده ی گزند مباد "
مرد بزرگ ، مرد فراوان چه می کنی
با درد ، این روایت پنهان چه می کنی
مرد همیشه های غزل، مرد شعر و شور
ای حافظ همیشه ی دوران چه می کنی
در خانه ای به وسعت زیبایی و غزل
با درد کور ، درد ؟ نه ، مهمان چه می کنی
بنویس از بهار ، بهاری که مال توست
در کوچه کوچه های زمستان چه می کنی
مثل همیشه با لب شیرین سخن بگو
مثل همیشه نیستی ای جان، چه می کنی
تاریک مانده ایم ، چه تاریک ماندنی!
ای صبح با چراغ تو میزان ، چه می کنی
با ربنای تو به تماشا رسیده ایم
رازی ست در صدای تو ، با آن چه می کنی
بی تو مباد سفره ی افطار وا شود
ای ربنات برکت رمضان ، چه می کنی
دیری ست کار و بار جهان بیقراری است
با روز و روزگار پریشان چه می کنی
شعبان کرم دخت
بابلسر فروردین 95
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
کیست این ، همچنان در آیینه
دارد اشکی روان در آیینه
از خودش حرف می زند آرام
با هزاران زبان در آیینه
کیست جز عشق ، این زلال ترین
زنده ی جاودان در آیینه
به تماشای توست می ریزد
چشم های جهان در آیینه
راز زیبایی تو می ریزد
از لب عاشقان در آیینه
باش تا همچنان بیفتد باز
سایه ی آسمان در آیینه
صبح پیشانی تو چیست؟ هنوز
عین رنگین کمان در آیینه
تو نفس می کشی و این یعنی:
از تو دارم نشان در آیینه
شعبان کرم دخت
بابلسر بهمن 94
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
دارد اشکی روان در آیینه
از خودش حرف می زند آرام
با هزاران زبان در آیینه
کیست جز عشق ، این زلال ترین
زنده ی جاودان در آیینه
به تماشای توست می ریزد
چشم های جهان در آیینه
راز زیبایی تو می ریزد
از لب عاشقان در آیینه
باش تا همچنان بیفتد باز
سایه ی آسمان در آیینه
صبح پیشانی تو چیست؟ هنوز
عین رنگین کمان در آیینه
تو نفس می کشی و این یعنی:
از تو دارم نشان در آیینه
شعبان کرم دخت
بابلسر بهمن 94
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
بشکن آبینه ی مرا بانو
گریه کن، گریه، بی صدا بانو
بادها می برند و می خوانند
راز تنهایی مرا بانو
خسته ام از زمین ، زمان ، گاهی
به تماشای من بیا بانو
با منی که پر از هوای توام
مهربان نیستی چرا بانو
عشق زیبایی فراوان نیست
عشق یعنی : خود بلا بانو
ناگهان ریخت از صحیفه ی دل
عشق این راز آشنا بانو
یاد آن روزهای دور که بود
بر سرم سایه ی هما بانو
حالیا ناامید و سرگردان
می کشانی مرا کجا بانو
باش تا بگذریم در باران
دست در دست یادها بانو
دیگر آیینه ی مرا نشکن
با شمایم ، خود شما بانو
شعبان کرم دخت
بابلسر فروردین 95
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
گریه کن، گریه، بی صدا بانو
بادها می برند و می خوانند
راز تنهایی مرا بانو
خسته ام از زمین ، زمان ، گاهی
به تماشای من بیا بانو
با منی که پر از هوای توام
مهربان نیستی چرا بانو
عشق زیبایی فراوان نیست
عشق یعنی : خود بلا بانو
ناگهان ریخت از صحیفه ی دل
عشق این راز آشنا بانو
یاد آن روزهای دور که بود
بر سرم سایه ی هما بانو
حالیا ناامید و سرگردان
می کشانی مرا کجا بانو
باش تا بگذریم در باران
دست در دست یادها بانو
دیگر آیینه ی مرا نشکن
با شمایم ، خود شما بانو
شعبان کرم دخت
بابلسر فروردین 95
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
حضور هندسی و مستعطیل بعضی ها
رضا زاده عزیز
چه سود می بری از قیل و قال بعضی ها
امید نیست به طرح سوال بعضی ها
چقدر از خودشان گفتن ، این چه اصراری ست!
چهاست در ته فکر و خیال بعضی ها
چه گویم از شب و روز جنوب شان ، وقتی
جهنمی ست خدابا ! شمال بعضی ها
هزار بار بهار آمد و گذشت ، هنوز
نچیده ایم گلی از جمال بعضی ها
نخواستیم ، نه چیزی نخواستیم ، اصلا
جهان و هر چه در آن است مال بعضی ها
به آسمان نرسیده ، ببین ، زمین خوردند
به سینه شان ندرخشد مدال بعضی ها
خدا کند که نیفتیم در سراشیبی
پر است کوچه ، پر از دام چال بعضی ها
درخت سوخت ، تماشایشان به خاک افتاد
نداشت جاذبه ای سیب کال بعضی ها
زمین به سخره گرفت آسمان به بادش داد
نماند لذت مال و منال بعضی ها
چه بویی از شب این جنگل کبود گذشت
چو شیر نعره زن آمد شغال بعضی ها
شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht
رضا زاده عزیز
چه سود می بری از قیل و قال بعضی ها
امید نیست به طرح سوال بعضی ها
چقدر از خودشان گفتن ، این چه اصراری ست!
چهاست در ته فکر و خیال بعضی ها
چه گویم از شب و روز جنوب شان ، وقتی
جهنمی ست خدابا ! شمال بعضی ها
هزار بار بهار آمد و گذشت ، هنوز
نچیده ایم گلی از جمال بعضی ها
نخواستیم ، نه چیزی نخواستیم ، اصلا
جهان و هر چه در آن است مال بعضی ها
به آسمان نرسیده ، ببین ، زمین خوردند
به سینه شان ندرخشد مدال بعضی ها
خدا کند که نیفتیم در سراشیبی
پر است کوچه ، پر از دام چال بعضی ها
درخت سوخت ، تماشایشان به خاک افتاد
نداشت جاذبه ای سیب کال بعضی ها
زمین به سخره گرفت آسمان به بادش داد
نماند لذت مال و منال بعضی ها
چه بویی از شب این جنگل کبود گذشت
چو شیر نعره زن آمد شغال بعضی ها
شعبان کرم دخت
بابلسر اسفند 94
کانال شعر شعبان کرم دخت
@karamdokht