تماشا – Telegram
تماشا
347 subscribers
148 photos
83 videos
21 files
36 links
ارتباط با من
@karamdokht1345

کانال شعرهای شعبان کرم دخت
Download Telegram
من این‌سویم، تو آن‌سوی پرچینی
داری بوی بهار را می‌چینی

گفتم به تماشای غمم می‌آیی
مثل قدم خودت شدی، سنگینی



شعبان کرم‌دخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من

@karamdokht
👍42
در آینه


با این‌که مثل شعر روانی در آینه
پیداست، باز دلْ‌نگرانی در آینه

پاییزوار زرد شدن سرنوشت ماست
باید بهار را بنشانی در آینه

آن دور دست لذّت دریاست، این مباد
در برکه‌ی خیال بمانی در آینه

وا کن سکوت پنجره‌ها را به روی خویش
پیداست رازهای جهانی در آینه

گاهی برای دیدن حال و هوای من
باید مرا دوباره بخوانی در آینه

این روزها چقدر جهان زیر و رو شده‌ست
از یادها نماند نشانی در آینه

جز عشق، این حکایت خوب همیشگی
دیگر نبود نقش عیانی در آینه



شعبان کرم‌دخت
       آبان ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
👍4
روح مریم
به احترام مادر عزیزم




از بس که گفته‌اند: برایم مسلّم است
دنیای بی روایت مادر، جهنّم است

مادر! شکوه شعر منی، بی نگاه تو
شور ادامه‌دار غزل‌هام مبهم است

ثبت است بر کتیبه‌ی زیبای جان تو
هر جا که درد هست، نگاه تو مرهم است

بی تو که از زمین و زمان مهربان‌تری
سهم من از تمام جهان همچنان غم است

آه از دلی که بی خبر از مهر روی توست
روزی هزار بار اگر بشکند کم است

دیوار خانه‌ای که تو در آن نشسته‌ای
مانند شانه‌ی پدر ماست، محکم است

آیینه چشم‌های ترا می‌کند مرور
پیشانی‌ات زلال ترین صبح عالم است

هفتاد سال بی نفس مادرانه‌ات
در چشم‌های عاشق من کمتر از دَم است

وقتی به چین دامن تو می‌کنم نگاه
انگار در برابر من روح مریم است


شعبان کرم‌دخت
       آذر ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
👏41
Forwarded from شعبان کرم دخت
من و حکایت این روزگار سرگردان



پس از تو زندگی‌ام چیست؟ دردِ سر ساقی
نماند از نفس عاشقان خبر ساقی

جنون من به جهان ثبت می‌شود کم‌کم
اگر دوباره به حالم کنی نظر ساقی

کجاست خانه‌ی مستان بیقرار؟ بگو
زمانه کرد مرا زود در به در ساقی

چه رفت بر تو و شیدایی فراوانت
چه رفت بر تو و آن جام معتبر ساقی

نمی‌رسد به تماشای سربلندی‌ها
کسی که با دل خود نیست همسفر ساقی

خوشا! زمانه‌ی زیبایی و فراوانی
که بود از دَم‌ات آفاق شعله‌ور ساقی

ببین، به سینه‌ی او دست رد فراوان خورد
کسی که دارد در جان خود هنر ساقی

دل شکسته هزاران هزار می‌بینم
هزار چشم نشسته‌ست بی تو تر ساقی

من و حکایت این روزگار سرگردان
نمی‌رسد به دلم لذّتی دگر ساقی

میان این‌همه خوب و بد زمانه که هست
فقط تو باش در آیینه جلوه‌گر ساقی

شبی که پنجره باز است و ماه می‌تابد
مرا به دیدن شیدایی‌ات ببر ساقی

من و روایت شب‌های خالی از دیدار
چه رفت بر تو و زیبایی سحر ساقی

غم زمانه به تنهایی‌ام نگاه نکرد
هزار مرتبه زد بر دلم شرر ساقی

برای دیدن زیبایی خودش حتّی
کسی نمی‌کشد آیینه را به بر ساقی

هزار بار صدامان شکست و باز شکست
جهان خراب شد و ما خرابتر ساقی

کسی نگوید: با خویش مهربان باشیم
نماند از آن همه خوبی دگر اثر ساقی

چه پرده‌ها که دریدیم و آبروها رفت
کسی نگوید: آن پرده را مَدَر ساقی

دوباره جام به دست آی و مهربانی کن
به سرنوشت جهان بیشتر نگر ساقی

به هیچ و پوچ جهان خیره‌ایم و می‌بینیم
که زیرها همه شد ناگهان زَبر ساقی

به بیقراری خود خیره می‌شوم آرام
شده‌ست حصّه‌ی من زخم بیشتر ساقی

نگاه می‌کنم آن دور را و می‌بینم
چقدر فتنه نشسته به بام و در ساقی

آز آفتاب فروزان من نشانی نیست
که خاورم شده همرنگ باختر ساقی

بخوان حکایت بسیار دوست را با من
مباد زمزمه‌ی عشق مختصر ساقی

چه زخم‌ها که نشسته‌ست روی شانه‌ی من
چه تیغ‌ها که شکسته‌ست در جگر ساقی

در آشیانه‌ی دلتنگی‌ام رها شده‌ام
کبوترانه سرم ماند زیر پَر ساقی

صدای خیر نمی‌آید از فراز و فرود
که ریخت دور و بر من هزار شر ساقی

پُر از ستاره دل و دست بیقراران است
شب من است که خالی‌ست از قمر ساقی

زمانه پنجره‌ها را به روی شعبان بست
وزید از همه سو بر دلم خطر ساقی


شعبان کرم‌دخت
       آذر. ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
🔥3👏2🙏1
قصیده‌ به احترام عظمت و اقتدار ایران بزرگ و التجا به دامن مبارک امام عصر(عج).


تا پُر شوم کنار تو از مهر مادری
باید دوباره دامن خود را بگستری

"ای خاک پُر گهر" که دلم بیقرار توست
کی می‌توان گذشت ز نام تو سرسری

در ازدحام این‌همه تصویر سوخته
باید مرا دوباره به یادت بیاوری

ایران سربلند من ای خاک جاودان
با تو که کرد در همه عالم برابری

هر صبح با تبسّمی از جنس روشنی
می‌آیی از کرانه‌ی خورشید خاوری

راز صدای خون شهیدان خویش را
مثل نسیم در همه آفاق می‌بری

اصلاً نخواندم از تو صدایی بلندتر
اصلاً ندیدم از تو در آیینه بهتری

چون تو که ساخت پنجره‌ای رو به روشنی
چون تو که کرد با همه‌ی عشق همسری

تصویر استقامت تو راز عالم است
مثل تو در تمام جهان کو دلاوری

تاریخ دیده‌است در آیینه‌ی قرون
زانو زده‌ست پیش شکوه تو قیصری

این چیست در صدای تو؟ شور ادامه‌‌دار
آن چیست در نگاه تو؟ راز فسونگری

وقتی که خاطرات ترا می‌کنم مرور
مثل تو کس نداشت در آفاق سروری

بسیار گفته‌اند و فراوان نوشته‌اند
بودند در پناه تو شاهان بابری

دنیای ما به هیبت تو چشم دوخته‌ست
ایران! نبینم این که نفس کم بیاوری

در روزهای جنگ و جدل‌های ناگزیر
می‌سازم از شکوه تو در خویش سنگری

بن بست نیست هیچ مسیری به سوی تو
سمت تو باز می‌شود از چار سو دری

ای خاک، مهربانی تو حرف می‌زند
با دامن بلند برایم تو مادری

تاریخ سر فراژتر از تو ندیده‌است
جانم فدای تو که پُر از مهر داوری

می‌ریزد از نگاه خراسانی‌‌ات هنوز
میراث شاعران زبان آور دری

بسیار دیده‌ایم در آیینه‌ی قرون
بر دوش بیقرار تو میراث نادری

مثل سیاوش از دل آتش گذشتن‌ات
این است آن. حماسه که با خویش می‌بری

از بوعلی و رازی و بیرونی‌ات بگو
در عرصه‌ی نبوغ به عالم توانگری

با مهر توست می‌روم از خیوه تا خجند
با یاد توست می‌روم از توس تا هری

جیحون هنوز همسفر خاطرات توست
بی تو نداشت کشتی تاریخ لنگری

عمری‌ست از شکوه نشابور تو پُرم
خیّام در هوای تو بر داشت ساغری

جز سرو سرفراز ابر کوه تو هنوز
دنیا ندید سرو بلند و تناوری

تصویر جاودان دماوند دیدنی‌ست
از هیبتش چه خوب نوشته‌ست شاعری

دادی به دست رودکی خود چراغ شعر
تا پُر شود لب تو ز شور سخنوری

با شاهنامه آمدی از طابران خویش
فردوسی‌ای برای حماسه بپروری

رستم ز راه با نفس رخش آمده‌ست
آراست در هوای دفاع از تو لشکری

ادامه دارد.




شعبان کرم‌دخت
       پاییز ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
4👏1
گاهی نگاه توست پُر از شور فرّخی
گاهی صدای توست پُر از شعر عنصری

گاهی پُر از هوای سمرقند می‌شوم
با شعر، نامه‌ای که نوشته‌ست انوری

از راز روزگار کهن بیشتر بگو
ما را ببر به دیدن دنیای دیگری

یادش بخیر، سوز دل شاعران تو
یادش بخیر، آن‌همه زیبایی و تری

ایران من! بزرگتر از هرچه هست، تو
تاریخ شاهد است به هر کار قادری

گاهی رفیق راهی و داری دلی بزرگ
گاهی میان خرمن بیگانه آذری

نام تو سربلندتر از چرخ می‌شود
با آن شکوه از دل تاریخ بگذری

از آن‌همه ستاره که در آسمان توست
دامان توست یکسره لبریز گوهری

این است آن صدای بلند و همیشگی
اصلاً کجای عالم چون توست کشوری؟

تصویری از شکست ندارد نگاه تو
گرچه زمانه ریخت به جان تو صَرصَری

با این‌که سربلندترینی به روزگار
گاهی شدی جفاکش اقوام بربری

دیری‌ست در ادامه‌ی گشت و گذارها
گاهی به دیو می‌رسی و گاه به پَری

نام تو زنده هست و صدای تو زنده‌تر
وقتی به عشق این‌همه سوگند می‌خوری

میراث توست روشنی جاودانه‌ات
تا هست بر سر تو ز خورشید افسری

مردان عاشقی که جهان را شناختند
دارند از شکوه تو تفسیر بهتری

تاریخ سر به دارتر از تو ندیده‌است
فرق است بین جنگ تو با جنگ زرگری

با جان بیقرار، به شکلی ادامه‌دار
دیدم ترا به جنگ جهودان خیبری

چون تو که در میانه‌ی این جنگ، ناگهان
بر گوش دشمنان خودش ریخت تُندری

تو این‌طرف، تمام جهان بود آن‌طرف
این‌سوی جنگ همّت و آن‌سو مزوّری

فتح و ظفر همیشه رهآورد دست توست
با این که در میانه‌ی خونت شناوری

با غیرت تو قدرت یأجوج‌ها شکست
وقتی که ساخت دست تو سدّ سکندری

این روزها به خاک تل‌آویوِ سوخته
می‌ریزد از نگاه تو سوزنده اخگری

با روبهان دور و برت همچنان بگو
در لشگر تو هست هزاران غضنفری

گم می‌شود در آینه‌ی روزگارها
دستی که زد به جان تو از کینه خنجری

اصلاً در این زمانه‌ی نامهربان، خدای
بادا نگاهدار تو از شرّ سامری

این است حرف خوب نگاه تو تا هنوز
از هرچه بگذری، دگر از خصم نگذری

دشمن هزار بود و تو تنها، خدای من!
انگار بود جنگ جهانی دیگری

تصویر کوچکی ز قیامت عیان شده‌ست
دیدیم در میانه‌ی این جنگ محشری

ای خاک سربلند، به رنگ حماسه‌ای
جاری‌ست در نگاه زلال تو کوثری

با روشنی تو چه نیازی به آفتاب
با قلّه‌های تو چه نیازی به منظری

پشت نگاه پنجره لبخند می‌زنی
هرجا که هست غیرتی، آن‌جا تو حاضری

بی تو میان این‌همه تردید و بیم‌ها
اصلاً امید نیست به این چرخ چنبری

از خاموشی همیشه چراغ تو دور باد
اصلاً مباد چشم تو از روشنی بَری

یاد تو اتّفاق بزرگی‌ست تا هنوز
این اتّفاق اوّل من، نیست آخری

نامت قصیده‌ای‌ست بلند و ادامه‌دار
مهر ترا همیشه دل ماست مشتری

ادامه دارد.


شعبان کرم‌دخت
       پاییز ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
👏41
👍32🥰1
باید نوشت قصّه‌ی شیدایی ترا
داری میان سینه‌ات از عشق مجمری

ضحّاک تا به دست نگیرد زمام تو
کاوه به زیر پای خود افکند محضری

در بیت، بیت زمزمه‌های منی، مدام
ثبت است جاودانگی تو به دفتری

من با هزار شعر به درکت نمی‌رسم
باید سراید از تو و عزم تو بُحتری

با حرف‌های تازه بیا، تازه‌تر بیا
دنیا ترا شناخته با صدق بوذری

تصویر اقتدار ترا در دلش نشاند
هرکس به سربلندی تو داشت باوری

ای خاک! با شناختن‌ات تازه می‌شوم
دور از تو ماندن من و دل چیست؟ کافری

در انتظار حضرت مهدی نشستن‌ات
یعنی: همیشه داری جان منوّری

آقا! هزار بار به ایران نگاه کن
تنها تو یادگار هزاران پیمبری

با ذوالفقار حضرت مولا بیا، ببین
مانده‌ست پشت پنجره گل‌های پرپری

دنیا حقیقتی‌ست که بی چشم تو گم است
ماندیم در میانه‌ی یک مشت سامری

معروف چیست؟ گمشده‌ی روزگار ما
با شکل تازه می‌رسد از راه منکری

دنیا دگر به درد تماشا نمی‌خورد
یعنی: بیا دوباره جهانی بپروری

دستی به چشم‌های غریبانه‌ام بکش
در آسمان سوخته‌ام نیست اختری

تا بشکنی سکوت جهان خراب را
کو بر لب تو جذبه‌ی فریاد حیدری؟

دنیا پُر از فراز و فرود است همچنان
تنها تویی که هستی مبنای دلبری

در آخرالزّمان تویی از راه می‌رسی
از مهر می‌زنی به دل عاشقان سری

قرآن به دست داری و معلوم می‌شود
تنها تو در زمانه‌ی ما آن دلاوری

نام ترا پیمبر ما مژده داده‌است
یعنی: تویی که وارث آن دین درخوری

انگار هست مالک آخر زمان خویش
هرکس که از ولای تو نوشید ساغری

زیباترین صدای جهانی و طاهری
تنها تویی که حجّت الّله اکبری

گفتند می‌رسی و جهان تازه می‌شود
در روزگار ما تویی آن نور آخری

بسیار سال و ماه گذشته‌ست همچنان
در چشم‌های عاشق دنیا مصوّری

این نور توست، جان و جهان را فراگرفت
یعنی: که در زمانه‌ی ما مهر انوری

ای جلوه‌ی تمام زمان‌ها، امام عصر
از تو نوشته‌اند نشان‌ها امام عصر

از روشنایی دل و جان‌ها خبر نبود
زنده‌ست از دَم تو روان‌ها امام عصر

دارد به سمت خانه‌ی تو ختم می‌شود
خط و خطوط این‌همه جان‌ها امام عصر

دارم یقین به وسعت پیشانی‌ات هنوز
در ازدحام شک و گمان‌ها امام عصر

این می‌رود به سمت تماشای دیگری
آن است در مسیر فلان‌ها امام عصر

اصلاً امید نیست به دنیا که درهم است
موسی نشست پیش شبان‌ها امام عصر

انگار کودکند جوان‌های رو به رو
پیران شدند مثل جوان‌ها امام عصر

ادامه دارد.


شعبان کرم‌دخت
       پاییز ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
👍4
هر کس که هرچه خواست دلش، گفت و گفت و گفت
خالی ز لذّت است بیان‌ها امام عصر

بردند دیگران و به جایی رسیده‌اند
شد سهم ما همیشه زیان‌ها امام عصر

"از آب هم مضایقه" دارند، می‌کنند
از سفره رفت برکت نان‌ها امام عصر

خنجر به جان مردم بیدار می‌خورد
جاری‌ست خون غیرت جان‌ها امام عصر

هی، حرف می‌زنند که آقایتان کجاست؟
ماندیم زیر زخم زبان‌ها امام عصر

گاهی پُر از چنان و زمانی پُر از چنین
غرقیم در چنین و چنان‌ها امام عصر

این را ببین، فروخت و آن را ببین، خرید
تزویر چیده شد به دکان‌ها امام عصر

تقدیر سرنوشت مرا بد ورق زده‌ست
از خان ما گریخته مان‌ها امام عصر

دنیای ما خرابه‌ی شام است، آه، آه، آه
ماییم در خرابه روان‌ها امام عصر

بر سفره‌ای که مهر تو آراست قرن‌ها
محروم ماند دست و دهان‌ها امام عصر

بنشین کنار صحبت این‌ها و پس بتاب
چون آفتاب بر سر آن‌ها امام عصر

عمری‌ست در گلوی من و عاشقان تو
شد جمع ذرّه، ذرّه فغان‌ها امام عصر

با این که چارسوی دل ماست مسجدی
از منبر تو نیست نشان‌ها امام عصر

قرآن با شکوه خدا را نگاه کن
افتاد دست فاتحه خوان‌ها امام عصر

ای جان هرچه عالم و آدم فدای تو
سهم من از تو چیست؟ امان‌ها امام عصر

می‌آیی و هوای دلم تازه می‌شود
از برکت صدای اذان‌ها امام عصر

ان‌روز چشم‌های تو آرام می‌وزد
در گوشه‌ی زمین و زمان‌ها امام عصر

آن‌روز، روز زمزمه‌ی عاشقان توست
شادی‌ست سهم دلْ‌نگران‌ها امام عصر

همراه چشم‌های بلند تو می‌رود
نام تو از کران به کران‌ها امام عصر

آن‌روز در خیال نجیب زمانه نیست
اصلاً نشانی از صف نان‌ها امام عصر

آن‌روز، این و آن که چراغی نداشتند
پیش تواند بر سر خوان‌ها امام عصر

جان و دل رعیّت آزاد می‌شود
گم می‌شوند یکسره خان‌ها امام عصر

آن‌روز در میانه‌ی ما پخش می‌شود
زیبایی و شکوه جهان‌ها امام عصر

تنها نه از نهان جهان باخبر تویی
روشن ز توست چشم عیان‌ها امام عصر

در شرح جاودانگی چشم‌های تو
عاجز نشسته‌اند بنان‌ها امام عصر

انسان فقط به نام تو روشن نمی‌شود
سهمی برند این حیوان‌ها اما عصر

وا می‌شود کنار دل بیقرار ما
آن چیزها که بود نهان‌ها امام عصر

از ناکسان زمین و زمان پاک می‌شود
ملک جهان رسد به کسان، ها! امام عصر

در محفلی که نام تو ورد زبان ماست
در گردش است رطل گران‌ها امام عصر

آن‌روز بیقرار، چه درهای بسته‌ای
وا می‌شود به روی جوان‌ها امام عصر

با یک اشاره‌ی نفس تو رها شود
دنیا ز دست کار ندان‌ها امام عصر

ادامه دارد.






شعبان کرم‌دخت
      پاییز ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
👏4
آن‌روز در مسیر نگاه تو می‌خورد
بنیان ظلم و جور تکان‌ها امام عصر

با چشم خود در آینه‌ی آسمان ببین
آن‌روزهای سَعدِ قران‌ها امام عصر

آن‌روز سهم عالم و آدم رهایی‌است
آید امیدها و امان‌ها امام عصر

جز عشق نیست، گفتم و گفتم هزار بار
گر هست شعله‌ای به میان‌ها امام عصر

آن‌روز هرچه هست، خوش است و مبارک است
ساکن مباد جان روان‌ها امام عصر

آن‌روز نه بتی‌ست به جا در کران خاک
نه در جهان ماست نشانی ز بتگری

اصلاً به راز روشن چشمت نمی‌رسند
آنان که داشتند تماشای ابتری

تا کعبه را به نور خودت روشنی دهی
خورشید را به دست گرفتی و می‌بری

آن‌روز خطبه‌های ترا گوش می‌کند
دنیا ندید مثل تو اصلاً سخنوری

تنها تویی که از سفر غیب می‌رسی
با چشم‌های عاشق و جان دلاوری

جان‌ها فدای جان تو ای مهربان‌ترین
جان عزیز حضرت زهرای اطهری

ایران نه کوفه هست، همان شهر ناسپاس
همراه چاه گریه کند تا سحر سری

ایران من، همیشه صدا می‌کند ترا
آی آن‌که هست چشم تو مبنای داوری

ایران! در این زمانه که جان‌ها مشوّش است
خوب است امید را به دل خود بیاوری

خواهی اگر شود دل و جان تو سربلند
باید به سمت روشن خورشید بنگری

ای شانه‌ات بلندترین، چون شکوه تو
در باغ‌های دور ندیدم صنوبری

تاریخ با فراز و فرود تو دیدنی‌ست
تنها تویی که داری جان مطهری

پیداتر از نگاه تو در چارسو که دید
شیرین‌تر از تو نیست در آفاق شکّری

تا دست من به شانه‌ی نستوه تو رسد
پر می‌کشم به سوی تو مثل کبوتری

جز غیرتی که داری و تاریخ شاهد است
در روزهای سخت ترا نیست ناصری

تاریخ سرزمین ترا هرکه خوانده‌است
در تو ندیده‌است به جز نیکی و فری

در جنگ نابرابر این سالهای تو
بادا همیشه سهم تو فتح مکرّری

فتح و ظفر همیشه نصیب تو می‌شود
بر دشمنی که دارد کوری و هم کری

در روزهای سخت به تاریخ خیره شو
رستم سوار رخش بیاید به یاوری

کاوه درفش دارد و از راه می‌رسد
آرش رها کند ز کمان تیر دیگری

تصویر باغ‌های تو در قاب رو به روست
اصلاً مباد سهم درخت تو بی بری

یاد تو چون چراغ در آفاق روشن است
نام تو سربلند بماند که محوری

ای فرّ تو بلندتر از هرچه بود و هست
از آسمان خوب خدا آسمان‌تری


شعبان کرم‌دخت
       پاییز ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
3👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شعر: شعبان کرم‌دخت
آهنگساز و خواننده: محسن مرعشی



@karamdokht
ای عشق....
چند رباعی


وقتی سر من خورد به دیوار خودم
خالی شدم از امید بسیار خودم
تصویر شکستن دلم را دیدم
ای عشق، مرا ببر به دیدار خودم


منصورم و در مسیر اقرار خودم
بر دوش جنون گرفته‌ام دار خودم
آرام، میان دفتر شیدایی
بنویس مرا به رنگ افکار خودم


دست و دل عاشقم به اصرار خودم
برداشت شبانه پرده از کار خودم
بر روی رف آن‌جا که چراغی می‌سوخت
آیینه شدم برای دیدار خودم


شعبان کرم‌دخت
آذر ۱۴٠۴
بابلسر
کانال شعر من

@karamdokht
👍4👏1
جهان نا مساعد است
به ساحت مقدّس امام عصر(عج)


آقا! تو نیستی و جهان نا مساعد است
حال زمین و دور زمان نا مساعد است

درهای بسته ماند و نفس‌های خسته، آه
از دل مپرس هیچ، که جان نا مساعد است

زخم است روی شانه‌ی ما راه می‌رود
حال و هوای دلشدگان نا مساعد است

از آسمان امید نبارید تا هنوز
حال زمین و هرچه در آن، نا مساعد است

دیگر سپیده از شب ما سر نمی‌زند
بی چشم تو سپیده‌دمان نا مساعد است

لبریز اشک و آه، ببین دامن مرا
پیشانی من است، بخوان نا مساعد است

سر می‌نهم به شانه‌ی دیوارهای کج
از نام من مپرس، نشان نا مساعد است

آیینه روی طاقچه‌ها خاک می‌خورد
بی تو نگاه آینه‌مان نا مساعد است

در جمعه، جمعه‌های پر از سوز انتظار
احوال پیر مثل جوان نا مساعد است

نزدیک شد ظهور تو آقا، گمان کنم
حالا که کار و بار جهان نا مساعد است



شعبان کرم‌دخت
       آذر ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
👍3
یک دماوند بیقراری را
ریختم روی شانه‌های خودم

از همین جاده‌ای که آمده‌ام
می‌روم با صدای پای خودم




شعبان کرم‌دخت
       آذر. ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
👍2
Forwarded from شعبان کرم دخت
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آهنگساز: دانا کبیری
خواننده: اکبر رستگار
ترانه‌سرا: شعبان. کرم‌دخت


@karamdokht
رباعی


سوزی دارم، در تب و تابم امشب
یعنی: منم و حال خرابم امشب

چون ماه در آیینه‌ی سرگردانی
آخر به چه امّید بتابم امشب



شعبان کرم‌دخت
       آذر. ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
👍2
به دوست بزرگوار جناب مهندس حسین حسینی(شیدا) که همچنان سوگوار الهه‌اش می باشد.



ای مهربان‌ترین من ای جان راستین
رفتی، هزار بار دلم ریخت بر زمین

رفتی، هزار مرتبه در خود شکسته‌ام
پیشانی من است که هی، می‌خورد به چین

بر شانه‌های من غم بسیار ریخته
آه از دلم که می‌خورد از زندگی کمین

آه ای "الهه" بغض مرا همچنان بخوان
آه ای "الهه" داغ مرا همچنان ببین

"شیدایی‌ام" به کار نیامد، نگاه کن
تصویر اشک‌های مرا روی آستین

"صدّیقه‌ی" زمانه‌ی ما بودی و هنوز
دارم به یاد روی تو جان و دلی حزین

حالا من و حکایت دنباله‌دار من
حالا من و روایت این بغض آتشین

سوگند می‌خورم که در آیینه‌ای که نیست
تصویر چشم‌های تو بوده‌ست بهترین

حالا تو نیستی، به دلم می‌کنم نگاه
دارم به بیقراری خود همچنان یقین

از پنجره به کوچه‌ی خود خیره می‌شوم
دنیای بی تو مثل خرابه‌ست، نازنین

تقدیر من شده‌ست همین زرد رویی‌ام
تقویم را ببین که بهار من است، این

بر من که ذرّه، ذرّه به یاد تو سوختم
بیداد روزگار چه کرده؟ بیا، ببین

از دست روزگار در آن روز ناگزیر
آیینه‌ی تو بود که افتاد بر زمین



شعبان کرم‌دخت
       پاییز. ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
2👍1
جان‌های بیقرار

جان‌های بیقرار کجای جهان گم‌اند
در لابلای زمزمه‌های روان گم‌اند

با این‌که در زمین خدا راه می‌روند
چون آفتاب در سفر آسمان گم‌اند

در بی‌نشانی‌اند، نشانی نخواستند
در بی‌زمانی‌اند، مگو در زمان گم‌اند

چون اشک روی چهره‌ی خود راه می‌روند
چون آه در زلالی آیینه‌شان گم‌اند

از چشم‌شان بخوان که چراغی نداشتند
مثل صدای سوخته‌ی عاشقان گم‌اند

در رنگِ روی‌شان چقدر شعر ریخته
در زردی همیشه‌ی برگ خزان گم‌اند

با این‌که روزگار چنین و چنان شده‌ست
کنج سکوت کهنه‌ی‌شان همچنان گم‌اند



شعبان کرم‌دخت
       پاییز ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
👍1
Forwarded from تماشا
گاهی فراز بود و زمانی فرود بود
از روزگار قسمت من این دو بود بود

هرچه ترانه از لب من زرد می چکید
لبخند روزگار کبود کبود بود

آن سو که گفت آتش بسیار روشن است
آتش نبود یکسره آوار دود بود

تنهاترین پرنده صدای مرا شنید
تنهاترین پرنده مگر این حدود بود؟

پیراهنی برای دلم دوخت روزگار
اندوه تار و محنت بسیار پود بود

اصلا نخواست با نفسی شاد بشکفیم
این لحظه‌های خیره سری که حسود بود

غم های من بلندتر از کوه دور دست
چشمان من در آینه معیار رود بود


شعبان کرم دخت
بابلسر
شهریور. ۱۳۹۳
کانال شعر من

@karamdokht
2👍1
پابه پای ستارگان


چه شبی بود! همچنان رفتیم
با قدم‌های مهربان رفتیم

ماه آن دور دست پیدا بود
شعر خواندیم و همچنان رفتیم

رو به زیبایی بیابان‌ها
پا به پای ستارگان رفتیم

چشم در چشم هم غزل خواندیم
دست در دست هم روان رفتیم

از تماشای آسمان گفتیم
به تماشای آسمان رفتیم

گل فراسو چراغ روشن کرد
سمت لبخند ارغوان رفتیم

همدلی اتّفاق خوبی بود
با همان شیوه همزبان رفتیم

شب به زیبایی تبسّم بود
تا افق‌های بیکران رفتیم



شعبان کرم‌دخت
       آذر ۱۴٠۴
       بابلسر
       کانال شعر من

@karamdokht
👍3