نکات و دروس مدیریت – Telegram
نکات و دروس مدیریت
331 subscribers
1.31K photos
252 videos
36 files
144 links
ارتباط با ادمین، ارسال نظرات ، پیشنهادات و
انتقادات
@Valdddo
Download Telegram
۹ هزار تومان !

این مقدار افزایشی است که قیمت دلار از پارسال در چنین روزی "نوزدهم اسفند ماه" تا امروز داشته است

ناقابل 180درصد !
@Managementhints
یک جایگاه در ضلع شمالی استادیوم ملی شیلی همیشه خالیه و در هیچ بازی‌ای کسی اونجا نمیشینه حتی وقتی استادیوم بازسازی شد به این قسمت دست نزدن جایی که هزاران نفر رو بعد از کودتای سال 1973 از همین در آوردن و اعدامشون کردن!
بالای در نوشته: یک ملت بدون حافظه، ملتی بدون آینده است!
@Managementhints
قبل از صحبت کردن لطفا زبان خود را به مغز خود وصل کنید!
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز بیستم اسفند ماه زادروز ۸۱ سالگی بهروز وثوقی ستایش‌شده‌ترین بازیگر سینمای ایران است. مردی که زیر بار تمام این سالهای غربت پیر شد اما خم نشد!

در تاریخ سینمای ایران به مانند بهروز خان وثوقی نخواهد آمد. به وجه تمایزش با دیگر بازیگران تاریخ سینما بازی در نقش‌های مختلف است. از قیصر تا داش آکل، از رضا موتوری تا گوزن‌ها، از سوته‌دلان تا طوقی، از سازش تا تنگسیر، از دشنه تا فرار از تله، از کندو تا خاک و... که همگی از جمله فیلم‌های بی‌نظیر تاریخ سینمای ایران هستند.

سلطان سینمای ایران زادروزت مبارک
@Vaallddoo
یادداشتی برای نوروز ۱۳۹۸ : تلاش کنیم دقیق باشیم
✍️ دکتر محمود سریع القلم
@Managementhints
اگر شخصی به طور مستقیم یا از طریق اینترنت، هر روز، روزنامۀ نیویورک ­تایمز را بخواند، متوجه چند نکته می شود:

۱) معنای رسانه چیست؟

۲) معنای خبرنگاری و گزارش نویسی چیست؟

۳) معنای آزادی بیان چیست ؟

۴) معنای تفکیکِ قوا چیست ؟

۵) و معنای “دقت” چیست؟

اولین شمارۀ نیویورک تایمز در تاریخ ۲۷ شهریور ۱۲۳۰ (۱۶۸ سال پیش) منتشر شد. ۳۷۹۰ نفر برای این روزنامه کار می کنند، در ۲۷ کشور نمایندگی دارد و جوانترین خبرنگار آن ۵۱ سال سن دارد. اگر خواننده ای انگلیسی زبان بخواهد حدود ۵۰ صفحۀ روزانۀ نیویورک تایمز را مطالعه کند حدود ۵-۴ ساعت زمان می برد تا با طیفی از مسائلِ داخلی، تمام مناطق بین المللی، هنری، فرهنگی، و ورزشی آشنا و به روز شود. اما آنچه کلیدی است: دقتِ در آمار، جمله بندی های دقیق، واژگان استفاده شده، مفهوم سازی و طراحی برای فهم موضوعات است. هیجان، احساسات، اغراق گویی، وارونهِ جلوه دادن، فقط ۲۰ درصد یک موضوع را گفتن و ۸۰ درصد را حذف کردن، نمای یک موضوع را حیله گرانه تغییر دادن (Dissembling)، قهرمان سازی، فرد محوری، بی انصافی، فقط یک بعد از یک موضوع را گفتن و پیچاندن مسائل، در حداقل خود است.

اصولاً فهمِ دقیق و همه جانبۀ یک مسئله ، حداقل ۷۰ درصد آن است؛ سپس باید به راه حل فکر کرد. اگر شناخت مخدوش باشد، نمی توان پاسخ های دقیق پیدا کرد. وقتی داده ها (Inputs) اشتباه باشند، به طور طبیعی خروجی ها (Outputs) هم اشتباه خواهند بود. اگر مسئلۀ بیستم یک کشور به عنوان مسئلۀ یک آن جا بیفتد، عموم تصمیم گیری ها و اقدامات بعدی، وقت تلف کردن خواهد بود. اگر فردی، بنگاهی، کشوری و دولتی، مسئلۀ یک خود را با تفکر و دقت تشخیص ندهد، مجموعه کارها آب در هاون کوبیدن خواهد بود. دقتِ در شناخت سرنوشت ساز است. اطلاعات دقیق و بازبینی شده، شنیدن دیدگاه های مختلف، دقتِ بی نظیرِ حقوقی در قلم ، فرد زدایی از فهم پدیده ها، اولویت دادن به فکر در مقابل فرد و عفتِ کلام، جزء فرهنگ نیویورک ­تایمز است. اگر در شناخت خود و محیط دقیق و واقعی Objectivity)) نباشیم، به دور خود خواهیم چرخید.

بنابراین، در فهمیدنِ موضوعات می توان تلاش کرد تا:

۱) از هیجان و احساسات،

۲) وارونه جلوه دادن و

۳) فرد محوری فاصله گرفت.

بی دلیل نیست بیش از شش میلیون نفر در ۱۶۰ کشور هر روز صبح، نیویورک تایمز می خوانند؛ حتی بعضاً قبل از صبحانه.
@Managementhints
نکات و دروس مدیریت
Photo
مَن تَعَلَّمتَ مِنهُ حَرفا صِرتَ لَهُ عَبدا ؛
از هر کس که حرفى آموختى ، بنده او شده اى .


نه، این قرارمون نبود...
تو بی خبر بری...
نه این قرارمون نبود...
من جون به لب بشم...


همین دو شب پیش، خدمتتان پیام دادم، مثل همیشه با صبر و حوصله پاسخ دادید...

قرارمان شد امروز ساعت 9...
قرارمان شد من آماده ی آماده بیایم...
قرارمان شد شما مثل همیشه خندان و با صلابت باشيد...
قرارمان شد من بیایم و کاش امروز نمی آمدم و نمیدیدم...

استاد من آمدم، شما مثل همیشه زودتر از من آمده بودید..

من آماده ی آماده ی آمدم و شما انگار آماده تر از همیشه...

قرار نبود شوکه مان کنید...

استاد روی زمین و من ...

من آن چند دقیقه کذایی بالای سرتان بودم...

شما نفس نمی‌کشید و من...

آخرین تصویری که امروز از شما دیدم، انگار خواب بودید، راحت، آسوده، و با یک لبخند ملیح و کوچک کنار لبتان...
چقدر بالای سرتان همه اشک ریختند و من حتی قدرت اشک ریختن نداشتم...

و چه دلنشین در مسیری که دوست داشتید، راحت، بدون درد، آسوده و سبک بال به آسمان پر کشیدید...


استاد من طبق قرارمان آمدم...
و یقین دارم شما طبق آخرین پیامتان همیشه همراه و کنار من خواهید بود...

ولی استاد قبول بفرمایید، امروز این قرارمان نبود...

روحتان شاد که یقین دارم جز شادی نیز نصیبتان نخواهد شد.

#مصطفی_یوسفی

پ. ن:

1_ استادگرامی و ساعی مان جناب آقای دکترابراهیم حلاجیان عضو هیات علمی ورئیس سابق واحدقائم شهر،چالوس وتهران شرق امروز در حین انجام وظیفه استادی به رحمت خدا رفت.

٢_متن آخرین پیام‌های بین بنده و استاد، خوشحالم حرف دلم را در آخرین پیام خدمتشان عرض کردم.
@Managementhints
بسیاری از مشکلات اکثر انسان‌ها از جایی شروع می‌شود که جواب‌شان بدون هیچ شکی "نه" است، اما به دلایل
مختلف "بله" می‌گویند...

@Managementhints
شاید نتونم جهتِ باد رو تغییر بدم
اما یقینا میتونم بادبانِ کشتی رو جوری
تنظیم کنم که همیشه به مقصدم برسم!

#جیمی_دین

@Managementhints
ﺻﺎﺩﻕ هدایت در کتاب بوف کور از سیزده درد مشترک ایرانیان چنین مینویسد:
@Managementhints
١ - ﺍﮐﺜﺮ ﻣﺎ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ‌ﻫﺎ ﺗﺨﯿﻞ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺗﻔﮑﺮ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ‌ﺩﻫﯿﻢ.
٢ - ﺩﺭ ﻫﺮ ﺷﺮﺍﯾﻄﯽ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﺷﺨﺼﯽ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻨﺎﻓﻊ ﻣﻠﯽ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ‌ﺩﻫﯿﻢ.
٣ - ﺑﺎ ﻃﻨﺎﺏ ﻣﻔﺖ ﺣﺎﺿﺮﯾﻢ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺍﺭ ﺑﺰﻧﯿﻢ.
٤ - ﺑﻪ ﺑﺪﺑﯿﻨﯽ ، ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺧﻮﺵ ﺑﯿﻨﯽ ﺗﻤﺎﯾﻞ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
٥ - ﻧﻮﺍﻗﺺ ﺭﺍ ﻣﯽ‌ﺑﯿﻨﯿﻢ ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺭﻓﻊ ﺁﻧﻬﺎ ﺍﻗﺪﺍﻣﯽ ﻧﻤﯽ‌ﮐﻨﯿﻢ.
٦ - ﺩﺭ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﻓﻀﻞ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﮔﻔﺘﻦ ‏« ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﻧﻢ‏» ﺷﺮﻡ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
٧ - ﮐﻠﻤﻪ‌ﯼ ‏«ﻣﻦ ‏» ﺭﺍ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ‏« ﻣﺎ ‏» ﺑﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯽ‌ﺑﺮﯾﻢ.
٨ - ﻏﺎﻟﺒﺎً ﻣﻬﺎﺭﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﻧﺶ ﺗﺮﺟﯿﺢ ﻣﯽ‌ﺩﻫﯿﻢ.
٩ - ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﯽ‌ﺑﺮﯾﻢ ﻭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯿﻢ.
١٠ - ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﻧﺪﯾﺸﯽ ﻭ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ‌ﺭﯾﺰﯼ ﻋﺎﺟﺰﯾﻢ ﻭ ﺩﭼﺎﺭ ﺭﻭﺯﻣﺮﮔﯽ ﻣﯽ‌ﺷﻮﯾﻢ.
١١- ﻋﻘﺐ ﺍﻓﺘﺎﺩﮔﯽ‌ﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﺮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻭ ﺗﻮﻃﺌﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﯾﻢ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﺁﻥ ﻫﻢ ﻗﺪﻣﯽ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ‌ﺩﺍﺭﯾﻢ.
١٢ - ﺩﺍﺋﻤﺎً ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺼﯿﺤﺖ ﻣﯽ‌ﮐﻨﯿﻢ ، ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻋﻤﻞ ﻧﻤﯽ‌ﮐﻨﯿﻢ.
١٣ - ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻗﯿﻘﻪ آخر ﻣﯽ‌ﮔﯿﺮﯾﻢ.
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
تقدیم به بزرگمردانی که هرچه داریم از آنان است.
قسمت اول:
سال نو نزدیک و نزدیک تر میشود.
همه‌مان به نحوی در تکاپوی سال جدید هستیم .
از خرید گرفته تا گیر کردن در این ترافیک لعنتی و دیدن مردمان همیشه ندار و اما در حال خرید!!!
بگذریم
قسمت دوم:
من دم عید هر سال دلم میگیرد
برای کودکانی که میخواهند ولی نیست
مادرانی که میبینند ولی خودشان را میزنند به کوچه علی چپ
و بدتر از همه
پدرانی که این روزها بیشتر از همه ی سال شرمنده این خواستن ها و نشدن ها و آن کوچه های علی چپ میشوند...
بحث این پست اما این هم نیست!!!
قسمت سوم:
من شرمنده میشوم در تمامی روزهای سال....
در مقابل شهدا٬ جانبازان٬ آزادگان
آنانی که از همه چیز خود گذشتند....کاش میشد از همه چیز را درک کنیم...از همه چیز....گذشتند...
تا من و تو حالا راحت باز هم میگویم راحت تنها دغدغه مان خرید عید باشد در این ایام.
یقین دارم با هر مسلکی٬ اعتقادی٬ گرایشی٬ پوششی٬ افکاری و هر نگاهی که باشیم در مقابل این بزرگمردان همیشه تعظیم خواهیم کرد.
این یقین من است.
مردانی بی ادعا٬ تشنگان خدمت و دلباختگانی پاکباخته...
اگر در میان عزیزان دوستی دارم که از خانواده معظم و معزز این بزرگواران است تقاضا دارم:
اگر از خانواده معظم شهداست سنگ مقبره آن بی نهایت را
اگر از خانواده جانبازان عزیزست دست و پای آن بزرگوار را
و اگر از خانواده آزادگان گرامی است پیشانی آن عزیز را
از طرف حقیر ببوسد....ولی اگر ...اگر....اگر عزیزشان جاویدالاثر است...........من خودم هر شب روحش را میبوسم.
قسمت چهارم:
نوشتن از شخصی که بسیار بزرگتر از توست سخت است و نوشتن از دردی که می کشد نا‌ممکن.
جانبازان را میگویم و علی الخصوص جانبازان شیمیایی.....
در پادگان که سرباز بودم در قسمت ساعت زنی خدمت می کردم و دوستان نظامی ورود و خروجشان را در این بخش انجام میدادند.
سرگردی داشتیم جانباز شیمیایی بود. هر وقت صبح دیر می آمد یا زود میرفت مرا با آن صدای نازنینش صدا میکرد..آقا مصطفا!!! من دیر اومدم یا امروز زود میرم جان مولا حواست باشد این دقیقه ها رو برام دقیق ثبت کنی اخوی ... نکنه بابت دقایقی که تو پادگان نیستم پولی به حقوقم واریز بشه!!!!
همیشه وقتی میرفت ساعتها اشک میریختم
به خودم میگفتم مشتی تو تمام زندگیت رو دادی به خاطر من و ما بعد نگران یه دقیقه تاخیرتی؟
تو کجایی و من کجا...
چه کسی می تواند نقش ریه یک جانباز شیمیایی را ایفا کند یا جای او نفس بکشد؟


#مصطفی_یوسفی
#والدو
@Valddo
#کانال_شعر_ادبیات
اگر کسی مداوماً از کودکی زنجیرهای آهنین بر پاهای خود داشته باشد، گمان می‌کند که این زنجیرها جزو بدن خود اوست و برای راه رفتن به آنها نیازمند است.

#رنه_دکارت
فیلسوف فرانسوی

@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
🔎 @Vaallddoo
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

آرزو کنیم حالِ همه خوب باشد
خیابان ، پر باشد از عابرانِ سر خوشی که نه غصه ای برایِ خوردن دارند ، نه مشکلی برایِ حل نشدن ، نه دلیلی برای گوشه گیری و تنها بودن !
عابرانی که سرخوش و آسوده از کنارِ هم عبور می کنند
مردانی که ناچار نیستند تا دیر وقت کار کنند ،
زنانی که در سکوتشان اشک نمی ریزند ،
و کودکانی که از ته دلشان می خندند ...
آرزو کنیم حالِ همه خوب باشد
به خوبیِ عطرِ یاسِ کوچه باغ های قدیمی
به خوبیِ دو روز مانده به عیدِ زمانِ کودکی
و به خوبیِ همان روزی که آرامش و عشق ؛
به خیابان های این شهر ، برگردد ...

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#کانال_شعر_ادبیات
 

بسیارند کسانی که گمان می کنند
در حال اندیشیدن هستند ،

حال آن که تنها کاری که می کنند
دادن سر و شکل تازه به تعصباتشان است !

#ویلیام_جیمز
@Managementhints
برای آزادی لازم نیست

آسمان و زمین بخرید

تنها خودتان را نفروشید...!
@Managementhints
نلسون ماندلا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
📌حتما تاکنون نام این افراد را برای یک بار هم که شده شنیده اید و داستان آن ها را میدانید!
اما نکته مهم اینجاست که شما چند بار تلاش خواهید کرد؟
@Managementhints
#تلخند
مردن امر ساده ای ست
و از زندگی کردن بسیار آسان تر است
تمام خفقان مرگ
در مقابل یک شک
در مقابل یک حرص
در مقابل یک ترس
در مقابل یک کینه
در مقابل یک عشق
هیچ است

مردن امر ساده ای ست
و در مقابل خستگی زندگی
چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم
و
و دیگر هرگز باز نمی گردیم

#نادر_ابراهیمی
@Managementhints
زندگی نه یک بار، بلکه هر روز صبح شروع می‌شود! و هر صبح یک فرصت بزرگ برای همه‌ی ماست...
جول اوستین
@Managementhints
بيل گيتس سمت دولتى ندارد و در چهل سالگى بيش از ٩٨ ميليارد دلار درآمدش بود ولى در اينجا با كودكان افريقايى سر يک ميز چوبى خشک نشسته است و از همان غذاى آنها مى خورد.

+ خودتون مقایسه کنید با عکس بالا مربوط به شهرداری برازجان ...
@Managementhints
از گوش دادن به سخنان دشمنانتان غافل نباشید،
آنها اشتباهات شما را به خوبی بیان می‌کنند.

🙎‍♂ #ویلیام_شکسپیر
@Managementhints
Forwarded from شعر و ادبیات
🔎 @Vaallddoo
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

#قهرمان_زندگی

در کلاس هفتم باز شد.
معلم وارد شد و بچه ها آرام دفترهای انشایشان را روی میز گذاشتند.
همه دوست داشتند امروز اسمشان را معلم بگوید تا نوشته هایشان را در کلاس بخوانند.
موضوع انشا قهرمان زندگی بود.

اکثر بچه ها شخصیت های محبوب کارتونی ، سینمایی و بازی های رایانه ای را با چنان آب و تابی نوشته بودند که انگار سالهاست با آنها زندگی کرده اند.

معلم لیست را باز کرد.
نفس ها حبس شد.

+ علی اصغر کهربایی!

آرام از جایش بلند شد.
به سمت تخته حرکت کرد.
روبروی بچه ها ایستاد.
دفترش را باز کرد.

به نام بابا

دو سه روز از زمانی که خانم معلم گفتند قهرمان زندگی، گذشته بود و من به خیلی ها فکر کردم.
شب بود.
همه خواب بودند.
بابا کلید انداخت.
در باز شد.
مگر زیباتر از این سکانس در هیچ فیلمی یا داستانی، قهرمان وارد ماجرا میشود؟

همه ی قهرمان های زندگی ما پر سر و صدا و پر از زرق و برقند.

مگر میشود قهرمان با چنین شکوهی وارد شود؟

آرام وارد خانه شد.
حتی چراغ هم روشن نکرد تا نکند کسی بیدار شود.
آخر کارگردان را دق میدهی برای یک شات بسته از چشم های خسته ات...

آرامتر از قبل در اتاقم را باز کرد.
نزدیک تختم شد.
هوای اتاق بوی بهشت گرفت.
خودم را به خواب زدم.
پتو را انداخت رویم و صورتم را بوسید.
غرق شدم در آرامشی که وصفش فقط خدا می خواهد.

در را بست و رفت.
چه سکانسی عاشقانه تر از این؟

صبح زودتر بیدار شدم.
بابا سر میز صبحانه بود.
سلام کردم و کنارش نشستم.

صدابردار بوم صدا را نزدیکتر برد.
میخواست زیباترین صدای عالم را ضبط کند.

+ سلام پسرم...!
لبخند زد...

یقینا من اگر پیامبر می شدم معجزه ام لبخند پدرم بود و بس...

به دست هایش خیره شدم...
دوربین زوم شد روی چروک دست های بابا...

مثل هیچ کدام از قهرمان های داستانی نبود.
ولی چه لذتی داشت بوسیدن تک تک آن چروک های دست.
لعنت به نویسنده فیلمنامه که این قسمت را فراموش کرده بود.

به شانه هایش نگاه کردم.
دوربین از همان نما با من حرکت کرد.

شانه هایش مثل هیچ قهرمان داستانی پهن و بازوهایش بزرگ نبود.
ولی تمام درد ها و غصه ها را عظمتش قلع و قمع می کرد.

دوربین و من خیره شدیم به چشم هایش...
اسکورسیزی را میخواست این پلان.

بابا دستی کشید رو موهایم ..
پرواز فرشتگان در شالیزار...

احساس کردم وقتی بابا هست، همه چیز هست...
مادرم میخندد و خواهرم سرمست، انگار در بهشتند.

عجیب بود هیچ چیز خانه فرقی با قبل حضور بابا نداشت.
به خانه فقط یک بابا اضافه شده بود.

خوب قهرمان مگر غیر از این است؟
یک نفر با دست خالی و بهشت کردن دنیا...

کارگردان هنوز در چشم ها غرق بود و صدابردار له له میزد برای یک کلمه بیشتر...

بابا از سر میز بلند شد.
احساس کردم بال دارد.

لباس هایش را عوض کرد و آماده می شد برای سکانس نهایی...

نه برندهای معروف تنش بود و نه عطرش مدهوش کننده...
نه موهایش را ژل زده بود و نه صورتش را اصلاح...

کفش هایش را پا کرد.
در را باز کرد.
برگشت.

دوربین زوم شد به صورتش.

نگاهمان کرد.

+ خداحافظ...
مواظب خودتون باشید...

آیه نازل میکرد بابا...
هوا می ساخت...

در را بست...
دوربین مات و مبهوت قفل کرد روی در...

بابا رفت به جنگ زندگی...
بدون اسب، بدون زره، بدون کلاه خود فقط با همان دست های چروکیده ی زبر مثل پرش...

مادر برای قهرمان زندگی اش دعا می کرد...
خواهرم پول تو جیبی اش را می شمرد...

من مات قهرمانی بودم که هر قهرمانی آرزو داشت مثل او باشد...

راستی بابا بال هایت را جا گذاشته ای...

👤 #مصطفی_یوسفی
👤 #والدو

#پیشاپیش_روز_پدر_مبارک
#پدرم_قهرمان_تمام_زندگی_ام_دوستت_دارم
🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹
#کانال_شعر_ادبیات