مقدمه‌ – Telegram
مقدمه‌
2.81K subscribers
57 photos
13 videos
1 file
380 links
یادداشت‌های رسانه‌ای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایران‌شناسی، انسان‌شناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Download Telegram
فراز و فرود زبان فارسی در منطقه
امیر هاشمی مقدم
سخنان نخست وزیر پاکستان، عمران خان در دیدار با حسن روحانی، درباره کنار زده شدن زبان فارسی در هند به دست انگلیسی‌ها (کلیپ زیر) در بردارنده نکاتی است که اگر یک دولت ملی‌گرا داشتیم، می‌توانست پیام‌های بسیاری از آن دریافت کند. شاید اگر یک دولت ملی‌گرا روی کار می‌بود، اصلا عمران خان و عمران خان‌های همسایه همچنان می‌توانستند به فارسی سخن بگویند.
1️⃣ همانگونه که عمران خان اشاره کرد، زبان فارسی ششصد سال در هندوستان (که تا سال 1326، پاکستان و بنگلادش نیز بخشی از آن بود) زبان رسمی درباری (و نه آنگونه که مترجم به اشتباه برگردانده، زبان قضایی) بوده. همچنان که زبان ادبی نیز بوده و البته حتی پیش از آن، تا شرقی‌ترین نقاط چین هم گسترش یافته و نشانه‌های فراوانی از آن در مساجد، قبرستان‌ها و... در کشورهای شرقی آسیا همچنان پابرجاست. و باز هم همانگونه که عمران خان اشاره کرد، از آغاز سده نوزدهم انگلستان زبان فارسی در هندوستان را به اجبار کنار زده و همه ادارات و حاکمان را مجبور کرد زبان انگلیسی را جایگزین آن سازند. کاری که انگلستان به شیوه‌ای دیگر در کردستان عراق در سال 1300 خورشیدی کرد و به جای زبان فارسی که زبان آموزشی در مکاتب آن ناحیه بود را، با رسم‌الخط تازه کُردی جایگزین نمود (رشید یاسمی در کتاب «کُرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او) این فرایند را کامل شرح داده است). این کار را انگلستان همچنان دارد ادامه می‌دهد؛ آنجا که مدام از حقوق زبان مادری یاد کرده و به منِ بختیاری تلقین می‌کند که چرا نباید در نوشته‌ها و پیام‌هایم، از زبان/گویش بختیاری استفاده کنم؟
2️⃣ زبان فارسی هرگز در درازای تاریخ به ضرب و زور گسترش نیافته بود. اصلا بیشتر گسترش‌دهندگان زبان فارسی، غیر فارس‌زبان بودند و به آن فخر می‌فروختند. در هندوستان بابری‌های مغول‌تبار، در خود ایران پس از اسلام حکومت‌های ترک‌تبار، در آسیای صغیر و اروپای شرقی ترکان سلجوقی و عثمانی، در آسیای میانه تیمور لنگ و ازبک‌ها و در قفقاز آذری‌ها و تاتارها. در عوض، همه جا زبان فارسی با ضرب و زور ضعیف شد. در هندوستان و کردستان عراق، استعمار انگلیس؛ در پاکستان (که زبان ملی‌شان اردوست و فارسی را مادر آن می‌دانند و سرود ملی‌شان همچنان به فارسی است و آموزش زبان فارسی تا کلاس هشتم تا سال 1358 همچنان رواج داشت)، حکومت نظامی ژنرال ضیاءالحق (از ترس نفوذ انقلاب اسلامی)؛ در قفقاز و آسیای میانه، شوروی؛ در افغانستان (مهد مولانا و ناصرخسرو و...) حکومت پشتون‌ها و...
3️⃣زبان فارسی تقریبا در همه این گسترده پهناوری که روزی رایج بود، به‌واسطه هنر و ادبیات رواج یافت. در گذشته وزن شعر و ادبیات در این زمینه سنگین‌تر بود و امروزه وزن هنر. اما در این چهار دهه، هنر ایرانی عملا به زنجیر کشیده شده و ادبیات هم آنچنان دچار سانسور گردیده که اکنون خودسانسوری، بیشتر از سانسور نقش بازی می‌کند. بنابراین عاملان و حاملان گسترس زبان فارسی از میان رفته‌اند. به جای آن، موسیقی ترکی استانبولی یا فیلم و سریال‌های ترکی، امروزه در ایران و بسیاری از کشورهای همسایه بسیار پر طرفدار شده و دارد به عامل گسترش زبان ترکی استانبولی تبدیل می‌شود. تا جایی که گویش آذری ترک‌های ما هم رفته رفته دارد خود را به گویش استانبولی نزدیک می‌کند. در سفر به بسیاری از کشورهای آسیای میانه، زبان ترکی استانبولی واسطه‌ام می‌شود برای ارتباط برقرار کردن با مردمان آن دیار. نقشی که تا چند دهه پیش، زبان فارسی در آنجا بازی می‌کرد. جالب آنجاست که هنوز یکی از دلایل زنده ماندن زبان فارسی در آنجا، ترانه‌های بانو گوگوش است. بدون ذره‌ای تردید می‌گویم نقش صدای گوگوش در زنده نگهداشتن زبان فارسی در آسیای میانه، از نقش فرهنگستان زبان و ادب فارسی اگر بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. به این کلیپ محسن یگانه در یوتیوپ نگاه کنید که 60 میلیون بار دیده شده و پیام‌های زیر آنرا بخوانید. از سراسر دنیا زیر آن چند ده هزار پیام زیبا نوشته‌اند. در میان آنها، پیام‌هایی که عرب‌ها، ترکیه‌های‌ها، افغانستانی‌ها، پاکستانی‌ها، تاجیک‌ها، ازبکستانی‌ها، قزاق‌ها و... نوشته‌اند، برای من دلچسب‌تر بود. این تنها نمونه‌ای است از همان نقش تاریخی هنر و ادبیات در گسترش زبان فارسی.
4️⃣در راستای امت‌گرایی و گسترش دوباره زبان عربی، زبان فارسی نزد مسئولین ما کم‌اهمیت است (برخلاف چیزی که جریان‌های جدایی‌طلب تبلیغ می‌کنند) و آنچه این عربی‌گرایی افراطی آفرید، شوربختانه نتیجه‌ای جز نفرت بیشتر از عرب‌ها و زبان عربی در پی نداشت.
دست آخر آنکه همیشه به دوستان سفارش می‌کنم در ازای بی‌توجهی دولت‌ها، ما باید تا می‌توانیم هنر و ادبیات ایرانی را به دیگران معرفی کنیم؛ باشد که بخشی از جایگاه تاریخی از دست‌رفته‌مان را باز یابیم.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
آخوند کُشی!
امیر هاشمی مقدم
دیروز روحانی جوانی در همدان به دست یک اوباش کشته شده است. با اینکه چگونه یک اوباش سابقه‌دار و خطرناک می‌تواند به این سادگی در شهر بگردد، اما بسیاری افراد بی‌خطر و مسئولیت‌پذیر (همچون فعالان محیط زیست) باید بدون اتهام مستند و دادگاه علنی در زندان باشند، کاری ندارم. این را هم هنوز نمی‌دانم که درگیری و اختلافی بوده یا بی‌گناه آن روحانی را کشته است. اما این رفتار جای نگرانی بسیاری دارد.
دقیقا 10 سال پیش، یعنی در نوروز سال 88 یادداشتی در وبلاگ شخصی‌ام نوشتم به نام «حوزه علمیه: ورودی طلبه، خروجی آخوند» (اینجا). در آن یادداشت بر پایه آشنایی با بسیاری از دوستان و همکلاسی‌هایم که به حوزه علمیه رفته بودند، استدلال کردم کسانی که به حوزه‌های علمیه می‌روند، بیشترشان نه برای به دست آوردن مال دنیا و منصب، بلکه برای دل‌شان و رسیدن به جایگاه‌های روحانی است که چنین چیزی بر می‌گزینند. اما شوربختانه حوزه علمیه دچار کژکارکردی شده که بسیاری از همین‌ها که به عشق دین و معرفت رفته بودند، دست آخر پای‌شان چنان به امور دنیوی باز می‌شود که کاسبان و بازارایان حرفه‌ای باید نزدشان آموزش ببینند.
همچنین پس از انقلاب که حوزه‌های علمیه استقلال مالی و عقیدتی‌شان از میان رفت، روحانیت هم از نقش تاریخی خود که پناه مردم بودن در برابر حکومت‌ها بود، فاصله گرفت و خود با نزدیک شدن به قدرت، امکان فساد را برای خویش رقم زد. شهید مطهری آشکارا درباره خطرات وابستگی حوزه‌های علمیه به حکومت اسلامی هشدار داده بود؛ اما کسی نشنید یا ناشنیده گرفته شد.
بنابراین طلبه‌ها و اصحاب حوزه علمیه دو دسته شدند: آنانکه پس از چند سال از حوزه‌ها بیرون آمده و وارد بازار کار و مسئولیت‌های اجرایی شدند؛ و آنانکه ماندگار شده و طلبگی و آموزش در حوزه‌های علمیه را تا پایان عمر ادامه دادند. همین گروه دوم جزو منتقدان اصلی سیاست‌هایی که بر حوزه‌های علمیه اعمال می‌شود هستند و بر همین پایه، بسیاری‌شان حتی حاضر به دریافت همان مقرری اندک حوزه‌های علمیه هم نیستند (یادآوری می‌کنم شهریه‌ای که در حوزه‌های علمیه به طلبه‌ها پرداخت می‌شود، بسیار اندک است و به زور هزینه‌های خوراک، پوشاک و کتاب‌شان را فراهم می‌کند). بنابراین شماری از همین طلبه‌ها هستند که بخشی از زمان خود را به کارهای بیرون (البته نه کارهای اجرایی) می‌پردازند تا پول عرق پیشانی خود را بخورند. یکی از نمونه‌های دو آتشه این گروه، طلبه جوان اصفهانی‌ای بود که در نجف دیدم و می‌گفت حوزه‌های علمیه ایران دیگر جای طلبگی نیست و برای همین به نجف آمده؛ با این همه شهریه حوزه علمیه نجف را هم نمی‌گیرد و به جای آن، به‌صورت پاره‌وقت شاگرد پارچه‌فروشی‌ای در بازار نجف است تا هزینه‌هایش را به دست آورد.
اما شوربختانه آنچه از بیرون دیده می‌شود، یکسانی همه آنهایی است که لباس روحانی به تن می‌کنند و در میان مردم به «آخوند» معروفند. بخواهیم یا نخواهیم، واژه آخوند اکنون در میان بسیاری از مردم، بار معنایی منفی‌اش خیلی سنگین‌تر از بار معنایی مثبتش شده و همین مسئله در کنار سرو ته یک کرباس دیدن شدن‌شان و جدا نکردن طلبه حوزوی با روحانی صاحب جایگاه و...، تر و خشک را با هم می‌سوزاند. یاد سخنان طلبه جوان خرم‌آبادی‌ای افتادم که توی خودرو که همه داشتند نقدهای‌شان از جمهوری اسلامی را سر او خالی می‌کردند، خندید و گفت: «به خدا ما طلبه‌ها خیلی ثواب می‌کنیم. هر کجا که می‌رویم، مردم گیر می‌دهند به ما و کلی فحش می‌دهند تا خالی شوند. اگر همین یک کار [خالی شدن عصبانیت‌های مردم] را ما انجام بدهیم، برای‌مان کافی است».
و این نگاه عام‌گرایانه حقیقتا خطرناک است. در هر جامعه‌ای دانشجویان و طلاب الهیات به‌طور تاریخی وجود داشته‌اند و در همه جوامع هم بخشی از روحانیون برآمده از این طلبه‌ها، مردم را استثمار کرده، به کودکان تجاوز کرده، برای حکومت‌ها نقش توجیه‌گر را بازی کرده و... . اما در هیچکدام از جوامع، همه این طلبه‌ها و روحانیون، شریک این جرم‌ها نبوده و مستحق سوختن در کنار ستمگران نبودند. عینک سیاه و سفید را باید از چشمان برداشت. روحانی بد را بر پایه مستندات شناسایی، نقد و رسوا کنیم، اما طلبه‌ای که برای دلش شورِ آموختن معنویات دارد را هم به حال خود واگذاریم.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
22 نویسنده اثرگذار ایرانی از نگاه اندیش‌ورزان
امیر هاشمی مقدم
وبسایت بی‌بی‌سی از 15 نفر از اندیش‌ورزان ایرانی خواسته که کتابهای اثرگذار در تاریخ یکصد ساله گذشته ایران را معرفی کنند. این افراد از حوزه‌های گوناگون علوم انسانی بوده و هر کدام از زاویه نگاه خودشان به معرفی کتابهای مهم پرداخته‌اند. اما در بسیاری موارد، کتابها یا نویسندگان یکساانی را به‌عنوان اثر یا نویسنده برجسته معرفی کرده‌اند. ابتدا می‌خواستم بدانم کدام کتابها و نویسندگان از نگاه این اندیش‌ورزان اثرگذارتر بوده است. اما چون نتیجه جالب بود، در اینجا نیز به اشتراک می‌گذارم تا اگر دوست داشتید، از نمایشگاه کتاب تهران خریداری کرده، یا در لیست اولویت‌های خریدتان بگذارید. همچنانکه بسیاری از آنها را می‌توانید با بهایی بسیار کمتر در قالب الکترونیک خریداری کرده و روی رایانه، تلفن همراه یا دستگاه‌های کتابخوان بخوانید.
اندیش‌ورزانی که به این پرسش بی‌بی‌سی پاسخ داده‌اند، به همان ترتیبی که در سایت بی‌بی‌سی نام‌شان آمده و معرفی شده‌اند، اینها هستند:
🖌شیرین عبادی: حقوق‌دان و برنده جایزه صلح نوبل
🖌محسن کدیور: اسلام‌شناس و مدرس مطالعات دینی دانشگاه دوک در کارولینای شمالی آمریکا
🖌عبدالکریم لاهیجی: حقوق‌دان، از نویسندگان پیش‌نویس قانون اساسی جمهوری اسلامی، رئیس افتخاری فدراسیون بین‌المللی جوامع حقوق بشر فرانسه
🖌عباس میلانی: نویسنده و پژوهشگر تاریخ، استاد علوم سیاسی و رئیس بخش ایران‌شناسی دانشگاه استنفورد آمریکا
🖌عبدالکریم سروش: اسلام‌شناس و نظریه‌پرداز، پژوهشگر مهمان در مرکز دین، صلح و فعالیت‌های جهانی دانشگاه جرج‌تاون آمریکا
🖌محمدعلی همایون کاتوزیان: تاریخ‌نگار، ایران‌شناس و اقتصاددان، پژوهشگر در کالج سنت آنتونی دانشگاه آکسفورد بریتانیا
🖌حسین شهیدی: استاد فقید علوم ارتباطات، پژوهشگر رسانه‌ها و نویسنده در لبنان و بریتانیا
🖌تورج دریایی: متخصص تاریخ ایران باستان، رئیس مرکز مطالعات ایرانی سموئل جردن در دانشگاه کالیفرنیا ارواین آمریکا
🖌حمید دباشی: متخصص ادبیات تطبیقی و مطالعات ایرانی، استاد کرسی ایران‌شناسی دانشگاه کلمیبا آمریکا
🖌حسن کامشاد: مترجم و پژوهشگر ادبیات فارسی و استاد مدعو بازنشسته در دانشگاه‌های کمبریج و کالیفرنیا بریتانیا
🖌رامین جهانبگلو: متخصص فلسفه و رئیس مرکز مطالعات مهاتما گاندی در دهلی هند
🖌علی‌نقی عالیخانی: اقتصاددان و وزیر اقتصاد ایران در دولت‌های اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا، ساکن آمریکا
🖌محمدرضا نیکفر: فیلسوف، محقق و نویسنده آلمان
🖌حسن یوسفی اشکوری: پژوهشگر دینی، اسلام‌شناس و نماینده پیشین مجلس شورای اسلامی ساکن آلمان
🖌فائقه شیرازی: استاد بخش خاورمیانه‌شناسی دانشگاه آستین در تگزاس آمریکا

چند توضیح درباره فهرست زیر:
1️⃣چون برخی از این اندیشه‌ورزان، به کتابهای گوناگون از یک نویسنده اشاره کرده‌اند، نام نویسنده‌ای که بیشترین ارجاع به وی شده ابتدا آمده و سپس اثری که بیشتر مورد توجه بوده است.
2️⃣این فهرست لزوما به معنای کتابهای خوب و ارزشمند نیست؛ بلکه کتابهایی است که بیشترین اثر را بر تحول اندیشه در ایران داشته است؛ که از قضا برخی از همین کتابها (همچون برخی نوشته‌های آل احمد یا شریعتی) پیامدهای ویرانگری داشته‌اند.
3️⃣تنها به نویسندگانی اشاره شده که بیش از سه اندیشه‌ورز به آن اشاره کرده باشند.
4️⃣شماره‌ای که جلوی نام هر نویسنده آمده، تعداد ارجاع به وی از میان 15 اندیش‌ورز را نشان می‌دهد. یعنی مثلا 11 نفر از این پانزده نفر، احمد کسروی و به‌ویژه کتاب «تاریخ مشروطه ایران» وی را کتابی اثرگذار در یکصد سال گذشته ایران می‌دانند.
11- احمد کسروی (به‌ویژه تاریخ مشروطه ایران)
8- محمدعلی فروغی (سیر حکمت در اروپا)
8- صادق هدایت (به‌ویژه بوف کور)
7- آل احمد (به‌ویژه غربزدگی)
7- شریعتی (مجموعه نوشته‌ها)
5- فریدون آدمیت (مجموعه نوشته‌ها)
5- فروغ فرخزاد (تولدی دیگر)
5- محمدعلی جمالزده (به‌ویژه یکی بود یکی نبود)
5- علی اکبر دهخدا (به‌ویژه لغتنامه)
4- ناظم‌الاسلام کرمانی (تاریخ بیداری ایرانیان)
4- میرزای نائینی (تنبیه‌الامة و تنزیه‌الملة)
4- عبدالکریم سروش (قبض و بسط تئوریک شریعت)
4- صمد بهرنگی (ماهی سیاه کوچولو)
4- محمود دولت‌آبادی (به‌ویژه کلیدر)
4- نیما یوشیج (مجموعه آثار)
3- فتحعلی آخوندزاده (مکتوبات)
3- احمد محمود (همسایه‌ها)
3- هوشنگ گلشیری (شازده احتجاب)
3- سیمین دانشور (سووشون)
3- عبدالحسین زرین‌کوب (به‌ویژه دو قرن سکوت)
3- احمد شاملو (به‌ویژه هوای تازه)
3- ملک‌الشعرای بهار (به‌ویژه تاریخ احزاب سیاسی)
همچنین برخی از اندیش‌ورزان به کتابها و نویسندگان خارجی اشاره کرده بودند که تنها تاریخ تمدن ویل دورانت از سوی سه اندیش‌ورز مورد اشاره قرار گرفت و بقیه در حد یک یا دو مورد بود.
این فهرست را اگر پسندیدید، برای دوستان‌تان هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
وانی‌ها فارسی یاد می‌گیرند.
امیر هاشمی مقدم
در میان اهالی ترکیه، شاید شهروندان هیچ کدام از شهرها به اندازه اهالی شهر وان با زبان فارسی آشنا نباشند. بسیاری از وانی‌ها دست‌کم ارتباط اولیه برقرار کردن به زبان فارسی را بلدند و برخی‌شان می‌توانند صحبت هم بکنند. دلیلش هم هزاران گردشگر و خریدار ایرانی است که همه ساله به این شهر سفر می‌کنند. از همین رو، به تازگی با همکاری «آژانس توسعه شرق آناتولی» و «اتاق همکاری اصناف و پیشه‌وران» شهر وان، دوره آموزش زبان فارسی برای فروشندگان این شهر آغاز شده است.
البته وان شهری است کُردنشین و نه تنها فراگیری زبان فارسی به دلیل واژه‌های مشترک بسیار، برای کردها ساده‌تر است، بلکه کردهای عراق، ترکیه و سوریه به زبان فارسی علاقمندی ویژه‌ای دارند (به‌ویژه کردهای عراق).
نکته دیگر، پیامدهای گردشگری در هر منطقه است. گردشگری پیامدهای بسیاری در زمینه‌های گوناگون (همچون سیاسی، اقتصادی، زیست‌محیطی، اجتماعی و فرهنگی) دارد که در مطالعات گردشگری، عموما به پیامدهای منفی‌اش بیشتر توجه می‌شود. اما گردشگری پیامدهای مثبت بسیاری هم دارد که در این میان می‌توان به صلح‌طلبی و همچنین فراتر رفتن از تعصبات قومی و زبانی اشاره کرد. کسانی که درآمدشان به گردشگری وابسته باشد، به خوبی می‌دانند جنگ و خشونت، گردشگران را فراری می‌دهد و از همین رو همیشه جزو منتقدان جنگ‌افروزی‌اند.
در سال 2010 که بهار عربی از مصر آغاز شد، یکی از حیله‌های دولت حسنی مبارک، یاری گرفتن از عرب‌های بادیه‌نشینی بود که از راه سوار کردن گردشگران بر شترهای‌شان و کرایه گرفتن از آنها، گذران زندگی می‌کردند. با شروع ناآرامی‌ها، شمار گردشگرانی که به مصر می‌رفتند کاهش شدید یافت و زندگی این افراد نابسامان گردید. دولت حسنی مبارک که به خوبی از این مسئله آگاه بود، از ناآگاهی این بادیه‌نشینان سوءاستفاده کرده و به آنان اینگونه القاء کرد که معترضان در خیابان‌های قاهره، مخالف حضور گردشگران خارجی در مصر هستند و برای همین به خیابان‌ها آمده‌اند تا به خارجی‌ها اجازه ورود ندهند. و اینگونه بود که این بادیه‌نشینان با شترهای‌شان به سوی قاهره رفته و تلاش کردند در کنار نیروهای امنیتی، به سرکوب معترضان خیابان بپردازند. در حالی‌که تنها خواسته این بادیه‌نشینان، صلح و آرامش بود تا زندگی‌شان مختل نشود.
همچنین کسانی که با گردشگران بیشتر سر و کار دارند، از یکسو به نادرستی نگاه‌های کلیشه‌ای که به مردمان کشورها و مناطق دیگر وجود دارد، پی برده و از سوی دیگر، برای برقراری ارتباط بیشتر با گردشگران و فروش بهتر، به فراگیری زبان‌های دیگر می‌پردازند. در ترکیه به دلیل تعصب زیادی که نسبت به زبان ترکی وجود دارد، فراگیری زبان‌های خارجی در اولویت نیست و از همین روست که همیشه یکی از انتقادات گردشگران ایرانی در شهرهایی همچون استانبول، آنتالیا و...، انگلیسی ندانستن ترکیه‌ای‌هاست؛ چیزی که خود ترکیه‌ای‌ها هم به آن اعتراف می‌کنند. اما رونق گرفتن گردشگری این کشور در سال‌های اخیر، باعث توجه بیشتر به اهمیت زبان‌های خارجی شده است. در این میان، شهری همچون وان که تنها گردشگران ایرانی به آنجا می‌روند (به دلیل نزدیکی با مرز ایران)، فراگیری زبان فارسی را در اولویت خود جای داده است. البته افت ارزش ریال و سخت‌تر شدن سفر به شهرهای دورتری همچون استانبول، ایرانیان بیشتری را به شهر وان کشانده است.

گزارش انگلیسی روزنامه حریت از راه‌اندازی زبان فارسی برای فروشندگان وان را در اینجا بخوانید.
یادداشت قدیمی درباره «هجوم ایرانیان به وان در سیزده روز تعطیلات نوروزی» را در اینجا بخوانید.

این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
روح ملی ایران را نکشید.
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
در گزارشی که در سال 1393 به سفارش شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره وضعیت میراث فرهنگی ایران نوشته بودم، اشاره کردم که بی‌توجهی به وضعیت میراث فرهنگی و تاریخی کشور و گاهی هم‌دستی برخی دستگاه‌ها در ویرانی برخی بناها، شگفت‌انگیز است و مایه شبهات بسیار. شوربختانه هرچه پیش می‌رود، این شبهات تقویت می‌گردد.
دیروز خانه تاریخی «حسام لشکر» هم ویران شد. این چندمین خانه قاجاری است که در تهران ویران می‌شود و شوربختانه شماری دیگر از اینگونه خانه‌ها هم در صف ویران کردن جای گرفته است.
آنچه این ویرانی‌ها را شگفت‌انگیزتر می‌کند، هم‌نوایی سازمان میراث فرهنگی، شهرداری و دیوان عدالت اداری با سودجویان است. سرنوشت همین مورد خانه تاریخی حسام لشکر، نمونه‌ای گویاست.
حسام لشکر، برادر انیس‌الدوله، زن سوگلی ناصرالدین شاه بود. خانه زیبایی هم در کوچه‌ای به همین نام (حسام لشکر) در خیابان خیام امروزی داشت. این خانه بعدها به دو خانه تقسیم شد. در سال 1384 این اثر تاریخی در فهرست آثار ملی به شماره 13739 ثبت گردید. مالک بخش غربی (آقای صنعتگر) و مالک بخش شرقی (آقای کمیجانی)، به دیوان عدالت اداری شکایت کرده و خواستار حکم تخریب شده بودند تا به جایش پاساژ بسازند. پیش از آنکه حکم صادر شود، مالک بخش غربی بخش‌های زیادی از بنا را با کلنگ ویران کرد. دیوان عدالت اداری هم رأی به ویران کردن داد. اما بخش شرقی که زیباتر بود، همچنان پابرجا ماند. نکته اسف‌بار اینست که در سال 1395، کارشناسان رسمی دادگستری، پیشینه این بنا را کمتر از 40 سال ارزیابی کردند؛ آن هم خانه‌ای که از در و دیوارش نشانه‌های قجری بودن می‌بارید و یکصد سال است که نام کوچه از نام آن خانه و صاحبش گرفته شده است. بنابراین یا کارشناسان دادگستری هم مانند خیلی‌ها که نام کارشناس را یدک می‌کشند، سواد و تخصص لازم را نداشته و با زد و بند این جایگاه را اشغال کرده‌اند، یا سواد و تخصص لازم را داشته، اما با مالک خانه زد و بند کرده‌اند.
در سال 1397، حکم ویران کردن بخش شرقی هم صادر شد. نکته عجیب و تاسف‌بار دیگر، نامه‌ای است که مدیر کل وقت میراث فرهنگی تهران به شهرداری منطقه 12 نوشت و در آن درخواست کرده بود بر پایه «ضوابط بازار» (؟)، حکم ویرانی صادرشده از سوی دیوان عدالت اداری، اجرا شود و بالاخره دیروز هم اجرایی شد. در این چند سال، رسانه‌های گوناگون در صدها گزارش نسبت به ویرانی این اثر تاریخی هشدار داده و ابراز نگرانی کرده یودند. اگر اندکی میهن‌دوستی، گوشی شنوا و اراده‌ای وجود می‌داشت، این حجم گسترده از گزارش‌ها کافی بود.
در هیچ کشور دیگری سراغ نداریم که نهادهای دولتی اینچنین هم‌دست با یکدیگر، منافع سودجویان را بر میراث فرهنگی کشور ترچیح بدهند. چگونه یک مدیرکل میراث فرهنگی به خود اجازه می‌دهد به این سادگی با مخربان میراث فرهنگی هم‌نوا شود؟ کاش دست‌کم زبان در کام می‌گرفت و سکوت می‌کرد. بارها نوشته‌ام که میراث فرهنگی ایران حیاط خلوت رییس جمهور و نزدیکانش شده (اینجا) و هر کسی را که نتوانند از سد رأی اعتماد مجلس بگذرانند، در میراث فرهنگی می‌چپانند (اینجا). بی‌آنکه پیامدهای ویرانگر این رفیق‌بازی‌ها برای میراث فرهنگی یک ملت برای‌شان مهم باشد. طبیعتا اگر سازمان میراث فرهنگی واقعا احساس مسئولیت کند، می‌تواند با خرید خانه‌های تاریخی یا دادن مجوز کاربردی کردن آن خانه‌ها به صاحبان‌شان، حقوق آنان را هم رعایت کند که دارایی ایشان از میان نرود. وگرنه طبیعی است که صاحبان خانه‌های تاریخی در پی ویرانی آنها باشند.
این مسئله آنجا نگران‌کننده‌تر می‌شود که ویرانگری‌ها در حوزه میراث فرهنگی، حالت تکرارشونده و سیستماتیک به خود بگیرد. در این چند دهه، صدها اثر تاریخی و ملی ثبت‌شده در تاریخی‌ترین و گردشگر پذیرترین شهرهای ایران به بهانه‌های گوناگون ویران گشته یا به حریمش تجاوز شده (از ساخت امام‌زاده نوظهور در محوطه تخت جمشید گرفته تا برج جهان‌نما در محدوده میدان نقش جهان اصفهان، دفن شهدای گمنام در میدان امیرچخماق یزد، ساخت پارکینگ در کنار ارگ تبریز و...). در این میان یک نفر، حتی یک نفر هم بازخواست و دادگاهی نشده است.
یکی از پیامدهای منفی این کارها، از میان رفتن جاذبه‌های گردشگری ایران است. جاذبه‌های طبیعی که با کوه‌خواری و جنگل‌خواری و تجاوز به حریم رودخانه دارد از میان می‌رود. جاذبه‌های فرهنگی همچون هنر و موسیقی هم که با محدودیت‌های بسیاری روبروست. اگر این جاذبه‌های تاریخی را هم ریشه‌کن کنیم، شاید خاطر برخی مسئولین آسوده شود.
اما پیامد مهمتر، کشتن روح ملی ایرانیان است. اگر بخواهیم یک ملت را از میان ببریم، روح آن ملت را باید کشت. و میراث فرهنگی و تمدنی یک ملت، روح آن ملت است. این ویرانگری‌ها، ملت ایران را از میان می‌برد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
به بهانه زادروز گوگوش (بازنشر یادداشت قدیمی)
امیر هاشمی مقدم
دیروز 15 اردیبهشت، شصت و نهمین زادروز بانو گوگوش (فائقه آتشین) بود؛ یکی از شناخته‌شده‌ترین خوانندگان لس‌آنجلسی.
«خوانندگان لس‌آنجلسی»، به‌طور کلی به خوانندگان ایرانی‌ای گفته می‌شود که پس از انقلاب سال 1357 و دگرگونی در ارزشهای رسمی، از ایران گریخته و عموماً مقصد امریکا را برگزیدند. بخش عمده‌ای از این خوانندگان در لس‌آنجلس ساکن شدند و همین باعث شد تا امروزه هر خواننده خارج‌نشینی را به‌طور کلی لس‌آنجلسی بنامند. این خوانندگان نه تنها در ایران، بلکه در دیگر کشورهای فارس‌زبان و یا دارای اقلیت فارس هم دارای طرفدارانی پر و پا قرص هستند.
گوگوش، بانوی خواننده ایرانی در این میان جایگاه ویژه‌ای دارد. تاجیکستانی‌ها نه تنها ترانه‌های این خواننده، بلکه رویدادهای زندگانی وی را نیز با اشتیاق دنبال می‌کنند. تاجیکهای ازبکستان نیز دست‌کمی ندارند. راننده‌مان در بخارا خاطره‌اش از سفر به ایران در سال 1370، یافتن خانه گوگوش و چند دقیقه صحبت با او از پشت آیفون را با آب و تاب برایم تعریف می‌کرد.
این خواننده نه تنها در میان فارس‌زبانان، بلکه در بین غیرفارس‌زبانها هم شناخته‌شده و محبوب است. تا آنجا که اسلام کریموف، رئیس‌جمهور پیشین ازبکستان هم نام هنری دختر خود، «گلناره» را «گوگوشه» نهاد تا مانند گوگوش خواننده شود. همچنین در قطار سمرقند به تاشکند، در کنار بانویی روس-ازبک نشسته بودم که شنونده همیشگی ترانه‌های گوگوش بود و برخی ترانه‌های وی را نیز از بر می‌دانست.
بلوچ‌ها و ایرانی‌تباران ترکمنستان نیز شنونده همیشگی آهنگهای گوگوش هستند. راننده‌مان در ترکمنستان کلا آهنگهای گوگوش گوش می‌داد و همراه با او، هم‌خوانی می‌کرد. تاجیکهای قزاقستان و قرقیزستان را نیز باید به این لیست بیفزاییم.
به جز گوگوش، اندی، معین و آرش نیز در این سرزمین‌ها از شهرت خوب و به‌سزایی برخوردارند. وقتی با دو تن از دوستان انسان‌شناس به مرکز فولکلور شهر بخارا رفتیم، همین که فهمیدند ایرانی هستیم، آنچنان پافشاری کردند تا بالاخره ترانه‌ای از معین خواندیم و از چنگشان در آمدیم. همچنین یاد و خاطره کنسرت اندی در بخارا، هنوز به نیکی در ذهن ساکنان این شهر باقی است. از هم‌دانشگاهی قزاقم که هرگاه پیام می‌دهد، می‌دانم بی‌گمان دوباره معنای واژه‌ای در ترانه‌های آرش را می‌خواهد بپرسد، می‌گذرم.
علاقمندی به این خوانندگان ایرانی تاثیرش را بر ترانه‌هایی که خود خوانندگان تاجیک و ازبک می‌خوانند نشان می‌دهد. بسیاری از ترانه‌های خوانندگان این منطقه همچون فیروزه جمعه‌نیازوا، آزاده احدوا، زلیخا و... این را نشان می‌دهد. حتی برخی آهنگهای‌شان بر پایه ملودی‌های بندری، کردی و... ساخته شده است.
بی‌گمان خوانندگان لس‌آنجلسی، یکی از مهمترین توانمندی‌ها در نزدیک‌تر کردن مردمان کشورهای آسیای میانه، ایران و افغانستان هستند. تجمعات گسترده در شهرهای بزرگ افغانستان و روشن کردن شمع پس از مرگ مرتضی پاشایی، نمونه‌ای دیگر است.
در واقع اگر ترکیه توانسته به‌واسطه ترانه‌های استانبولی، علاقمندی به زبان ترکی را در بین کشورهای دیگر همچون ایران گسنرش دهد، این نقش را برای زبان فارسی، خوانندگان و ترانه‌های لس‌آنجلسی بازی می‌کنند.
جمهوری اسلامی گسترش زبان فارسی را قرار است از طریق رایزنی‌های فرهنگی به انجام برساند. اما از آنجا که رایزنان فرهنگی از طریق سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی برگزیده و معرفی می‌شوند، بنابراین بیش از زبان فارسی، گسترش ارزشهای دینی و مذهبی برای‌شان در اولویت قرار دارد. و دقیقاً همین عامل، پاشنه آشیل ایران در آسیای میانه است. چرا که پافشاری جمهوری اسلامی بر گسترش ارزشهای دینی در دیگر کشورها باعث فاصله بیشتر افتادن بین ایران با آنها شده که اکنون به دلیل ترس از نفوذ بنیادگرایی دینی در کشورهای سکولارشان، در پی محدود کردن هر چه بیشتر روابط‌شان با ایران هستند.
می‌توان ادعا کرد که هنرمندان طردشده، عامل اصلي شناخته شدن و ترويج فرهنگ ايراني در جهان بيروني‌اند. همانگونه که نماینده سینمای ایران در دیگر کشورها، نه فیلمهای سفارشی، بلکه دقیقاً سينماي غيرحكومتي ايران است، در آسياي ميانه نیز، خوانندگان لس‌آنجلسي نماینده موسیقی ایرانی در کل، و زبان فارسی به‌طور ویژه هستند. اين گروه هنرمندان نه تنها مورد حمايت نهادهاي فرهنگي جمهوري اسلامي نيستند، بلكه مورد بی‌مهری این نهادها نیز قرار مي‌گيرند. به همين دليل در نبود سياست فرهنگي موثر جمهوري اسلامي، بايد سپاسگزار هنرمندان تبعيد شده و حاشيه‌اي نسبت به فرهنگ رسمي بود.
این یادداشت را اگر پسندیدید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
آقامون جنتلمنه!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
پرده نخست: در سال 1385 همکار طرح پژوهشی «جامعه‌شناسی مصرف موسیقی» بودم که دکتر محمد فاضلی انجام می‌داد (دانلود کتاب حاصل این پژوهش در اینجا). نتایج آن پژوهش نشان داد که «به رغم انواع و اقسام ممانعت‌هایی که برای دسترسی به ژانرهای موسیقی پاپ لس‌آنجلسی اعمال شده، میزان استفاده از آنها کاهش نیافته است و دو خواننده لس‌آنجلسی در صدر خوانندگان مورد علاقه گروه سنی زیر 30 سال قرار دارند. این در حالی است که سیاست رسانه‌ای موجود، صرفا کاهش استقبال از موسیقی سنتی ایران را در پی داشته است» (فاضلی. 1386: 191). البته در همان پژوهش زنگ خطر رشد موسیقی پاپ غیرحرفه‌ای به صدا در آمده، اما این رشد برآیند مسائلی از جمله تغییر ذائقه موسیقایی مردم سراسر جهان و همچنین سیاست‌های نادرست ایران در برخورد با موسیقی است.
پرده دوم: نخستین بار، شب سال تحویل بود که در رستورانی ایرانی در استانبول آهنگ جنتلمن ساسی مانکن را شنیدم؛ آن هم به‌عنوان آهنگ درخواستی گردشگران ایرانی. در دیگر روزهای نوروز، در هر رستوران و تور و کنسرتی که همراه با گردشگران ایرانی در استانبول می‌رفتم، این آهنگ قطعا یکی از آهنگ‌های درخواستی‌ای بود که از دی‌جی‌ها می‌خواستند. حتی در سیزده به در که تورهای زیادی از گردشگران ایرانی در جزیره «هیبلی» بودند. بنابراین در تحلیل یافته‌های پایان‌نامه‌ام نیاز داشتم درباره این آهنگ هم بیشتر بدانم.
پرده سوم: کلیپ آهنگ جنتلمن در چندین مدرسه خبرساز شده است. وزیر آموزش و پرورش هم خواهان ورود پلیس فتا و برخورد با این مدارس شده. حتی از این هم فراتر رفته و در یک پیام توئیتری کوتاه نوشته است: «فریب یا نفوذ؟». همچنانکه راه مقابله با این مسئله (یعنی گسترش موسیقی پاپ و رقص میان دانش‌آموزان) را افزایش برنامه‌های نماز جماعت و دعا و... دانسته است.
پرده چهارم: دو روز پیش متن گفتگویم با یک ایران‌گرد را به خبرگزاری دادم برای انتشار. یکی از کارهای جالبی که او می‌کند، اینست که با انجمن فرهنگی‌ای که در روستای‌شان تشکیل داده، هر نوروز با مینی‌بوس به یکی از نقاط ایران می‌روند. نوروز 97 به روستایی محروم در سیستان و بلوچستان رفتند. جایی که مدرسه‌شان یک کپر بود. یکی از کودکان آن روستا که خیال کرد اینها آدم‌های پولداری هستند، از ایشان خواست برای‌شان مدرسه بسازند. درخواستی که خواب و خوراک این ایران‌دوستان را گرفت و بالاخره آستین بالا زده و به هر شیوه‌ای که بود، در کمتر از چهار ماه برای آن روستا مدرسه‌ای ساختند؛ هرچند هنوز بدهی‌ها را نتوانستند کامل پرداخت کنند.
درباره این چند پرده، نکاتی هم بیفزاییم.
1- علوم اجتماعی اگرچه در شکل کاربردی‌اش می‌تواند به گسترش اخلاق عمومی در جامعه یاری برساند، اما یک تفاوت جدی با دانش‌های مبتنی بر اخلاق و همچنین علوم دینی دارد. در حالی‌که علوم دینی و اخلاقی در پی «بایدها و نبایدها» است، علوم اجتماعی هدفش نشان دادن «هست‌ها و نیست‌ها» است. یکی از دلایل ناکارآمد کردن علوم اجتماعی در ایران، فاصله بسیار زیاد بایدها و نبایدهای حکومت ایدئولوژیک با هست‌ها و نیست‌هایی است که اندیشمندان علوم اجتماعی نشان می‌دهند. بنابراین به جای آنکه به دنبال ریشه‌های این فاصله باشند، به حذف یا نادیده گرفتن علوم اجتماعی و دستاوردهایش می‌پردازند. صدها پژوهش و گزارش علوم اجتماعی در این چند دهه نشان داده که شیوه برخورد مسئولان با پدیده موسیقی نه تنها نادرست است، بلکه خودش از عوامل اصلی گرایش به موسیقی پاپ غربی و ترکیه‌ای است. اما مرغ مسئولان همچنان یک پا دارد.
2- در حالی‌که آموزش و پرورش رایگان تا پایان دبیرستان قانونا بر دوش دولت است، اما عملا بخش عمده این وظیفه بر دوش مردم و خیّرین افتاده. چه در ساخت مدرسه و تجهیزش و چه در کمک اجباری هنگام ثبت‌نام. در عوض، همین آموزش و پرورش ناکارآمد، پای مسائل جزئی همچون یک آهنگ پاپ، به جنب و جوش می‌افتد. تا آنجا که وزیرش به دستگاه‌های امنیتی چراغ سبز می‌دهد برای ورود به امور مربوط به کودکان. همچنانکه برخلاف راهکار ساده‌اندیشانه ایشان، چندین دهه برنامه‌های فشرده نماز جماعت اجباری و... در مدارس اگر نتیجه‌بخش بود، اکنون باید آرمانشهر مسئولین ساخته می‌شد. نگارنده خوب به یاد دارد در دهه 60 دانش‌آموزان را به زور ترکه از دستشویی‌ها، زیر نیمکت‌ها، پشت شمشادهای باغچه و... به صف نماز جماعت می‌بردند. در همه جای دنیا، کودکان به برنامه‌های شاد خیلی بیشتر تمایل نشان می‌دهند. کودکان ایرانی هم متفاوت نیستند. شاید تنها تفاوت ایرانیان با دیگر مردمان جهان در این باشد که می‌دانند شاد بودن برای‌شان هزینه دارد و بنابراین کمی دست به عصا شاد می‌شوند و شادی‌های‌شان هم پنهانی و زیرزمینی است؛ اما کودکان هنوز نمی‌توانند این واقعیت را بپذیرند.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
گفته‌های درست و نادرست عراقچی
امیر هاشمی مقدم
سال 93 برای انجام پژوهشی، ناچار به گفتگوهای مفصل با رئیس پلیس مبارزه با مواد محدر سیستان و بلوچستان و بازدیدهای میدانی از نقاط مرزی شدم. در مرز با افغانستان و برای جلوگیری از ورود مواد مخدر، در برخی جاها دیوارهای بتنی کار گذاشته، خندق کنده و یا دوربین مداربسته کار گذاشته‌ایم. اما یک طوفان شن کافی است تا دید دوربین‌ها را از بین برده، دیوارهای بتنی را زیر شن‌های روان دفن کرده یا خندق‌ها را پر کند. همچنین همه ساله بسیاری از نیروهای مردمی مبارزه با مواد مخدر (از شیعیان سیستانی گرفته تا سنی‌های بلوچ) به دست قاچاقچیان شهید می‌شوند. ایران در خط مقدم مبارزه با مواد مخدر آنچنان هزینه‌های سنگینی می‌کند که اگر کمی از زیر بارش شانه خالی کند، آنگاه اروپا باید چندین برابر هزینه مبارزه با مواد مخدر در خیابان‌هایش بکند. کشورهای اروپایی بارها قول همکاری با ایران در مبارزه با مواد مخدر داده‌اند، اما به بهانه‌هایی همچون تحریم، از زیر مسئولیت‌شان شانه خالی می‌کنند.
همچنین مسئولین ایران با آنکه از رفتن افغانستانی‌ها به کشوررشان استقبال می‌کنند، اما تاکنون به شدت از رفتن غیرقانونی‌شان به ترکیه و دیگر کشورها پیشگیری کرده‌اند. چون ایران خود را متعهد کرده که در برابر سیل مهاجران به اروپا و فشار به آن کشورها پیشگیری کند. کاری که ترکیه هم می‌کند. با این تفاوت که ترکیه بخش قابل توجهی از هزینه مهاجران را از اتحادیه اروپا دریافت می‌کند، اما ایران نه. بر پایه گفته کمیساریای عالی امور پناهندگان در ایران (اینجا)، سازمان ملل تنها بخش بسیار اندکی از هزینه‌های مهاجران افغانستانی در ایران را پرداخت می‌کند (این هزینه‌ها بیشتر غیرمستقیم و ناشی از برنامه‌های نادرست دولتی –همچون یارانه زیاد حامل‌های انرژی و بنزین- است). واقعا اگر فشار اقتصادی بر ایران زیاد باشد، در هماهنگی با دولت ترکیه می‌تواند مرزهای شمال غربی کشور را به روی مهاجرین افغانستانی باز کند تا هم افغانستانی‌ها به خواسته‌شان برسند و هم بار روی دوش ایران سبک‌تر شود. اما ایران هرگز نمی‌تواند آنان را به زور از کشور بیرون کند.
اما اروپا چشمانش را بر روی این خدمات ایران بسته است. من دوست دارم سخنان دو روز پیش آقای عراقچی درباره بیرون کردن افغانستانی‌ها در صورت پاسخگو نبودن اروپا به تعهداتش را، در این چارچوب ببینم. به گمانم آقای عراقچی به‌عنوان بخشی از تهدیدش به اروپا این را گفت؛ وگرنه بیرون کردن افغانستانی‌ها اگر ممکن بود، دهه 80 که بیشترین فشارها و طرح «افغانی بگیر» پلیس راه افتاده بود، نتیجه می‌داد. اما سخنان عراقچی به دلیل شیوه نسنجیده بیانش، واکنش‌های زیادی از سوی مردم و اهل اندیشه خود ایران را در پی داشت که نشان می‌دهد بسیاری از ایرانیان نسبت به سخنانی که بوی غیراخلاقی و غیرانسانی بدهد، واکنش نشان می‌دهند.
اما با شیوه استدلال و بیان عراقچی مخالم، چون...
عراقچی آمار افغانستانی‌های ایران را بیش از سه میلیون دانسته که بیش از دو میلیون فرصت شغلی را ما اشغال کرده و چیزی بین سه تا پنج میلیارد یورو سالانه از ایران خارج می‌کنند.
نخست اینکه شوربختانه هیچ آمار رسمی دقیقی از حضور افغانستانی‌ها در ایران نداریم. تا دو سال پیش حدود سه میلیون برآورد می‌شد که در یکسال گذشته و افت ارزش پول ایران، بیش از هفتصد هزار نفر آنها از کشور رفته‌اند که از قضا بیشتر این افراد، همان طبقه کارگر بودند. باقیمانده، بیشتر در قالب خانواده‌اند که زنان و کودکان‌شان عموما کار نمی‌کنند.
اما فرض بگیریم آنگونه که عراقچی گفته، دو میلیون فرصت شغلی را افغانستانی‌ها در اختیار دارند. اگر سالانه حتی سه میلیارد یورو از کشور خارج کنند، یعنی هر کارگر افغانستانی سالانه 24 میلیون تومان (با یوروی 16 هزار تومانی) و ماهانه دو میلیون تومان پس‌انداز دارد. واقعا مگر یک کارگر ساده افغانستانی چقدر درآمد دارد که بخواهد ماهی دو میلیون تومانش را هم پس‌انداز کرده و از کشور خارج کند؟ بسیاری از کارگران افغانستانی به خاطر ارزان بودن دستمزدشان (که عموما زیر دو میلیون تومان است) به کار گرفته می‌شوند.
همچنین ایشان در جایی دیگر می‌گوید: «بیش از 23 هزار دانشجوی افغانستانی در دانشگاه‌های ایران تحصیل می‌کنند که براورد می‌شود سالانه 15 هزار یورو برای ایران هزینه داشته باشد».
این در حالی است که همه دانشجویان افغانستانی، هزینه تحصیل‌شان در دانشگاه‌ها را تا ریال آخر می‌پردازند.
مشکل اصلی ما اینست که برای افغانستان و افغانستانی‌ها زیاد هزینه کرده و می‌کنیم، اما در پی ندانم‌کاری‌های مسئولین و بی‌برنامگی‌های‌شان، خدمات‌مان نه تنها به چشم نمی‌آید، بلکه همیشه مایه انتقاد به ایران هم می‌شود. ای کاش عراقچی‌ها بدانند چه سخنی را کجا، کِی و به چه کسی بزنند.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
گردشگران علیه زن‌شاهی
امیر هاشمی مقدم
به تازگی آیین «زن‌شاهی» و «برف‌چال» در روستای «آب‌اسک» مازندران و پنهان از چشم دیگران برگزار شد (هدفم از نوشتن این یادداشت، شرح دلیل این پنهان‌کاری است). اصولا یکی از سنت‌های قدیمی در بسیاری از جاهای ایران، آیین زن‌شاهی بوده. یعنی در یک یا چند روز خاص (عموما میانه بهار)، یکی از زنان همچون شاه، قدرت روستای‌شان را در دست گرفته، از میان زنان وزیر و گروهی سرباز برگزیده، همه مردان را از روستا بیرون رانده، به دست‌افشانی و پای‌کوبی پرداخته و در کنارش، امور روستا (همچون اختلافات میان زنان) را رسیدگی کرده، به خانواده‌هایی که تازه عزیزی را از دست داده‌اند سرکشی نموده و... . همچنین در این روز اگر مردی را در روستا می‌یافتند، حتی اگر به غیرعمد به روستا آمده بود، یک فصل کتک به او زده و در طویله زندانی‌اش می‌کردند.
بر پایه منابع، دست‌کم در هفت نقطه ایران از وجود چنین آیینی در گذشته خبر داریم: آب‌اسک در مازندران، افوس در استان اصفهان، توچه‌غاز (توچه‌قاز، توچغاز) در استان همدان. بیمَرغ در استان خراسان جنوبی، سنگسر (مهدی‌شهر) استان سمنان، آبسرد در استان تهران و اوز در استان فارس.
البته در ادبیات کهن، همچون هفت‌پیکر نظامی هم به این سنت اشاره شده، اما اکنون تا آنجا که می‌دانم، همگی از میان رفته و تنها در روستای آب‌اسک مازندران و روستای افوس اصفهان همچنان پا برجاست. من بیشتر از مراسم آب‌اسک آگاهم و بنابراین درباره آن بیشتر می‌نویسم.
در همان روزی که زن‌شاهی در روستا برگزار می‌شود، مردان هم به اجبار از روستا بیرون رفته، چند کیلومتر آنسوتر به نزدیکی چاهی بزرگ و تاریخی می‌روند. سپس همگی از فاصله چندصد متری، قطعات بزرگ برف یخ‌زده را روی دوش گذاشته و همانگونه که یک نفر برای‌شان چاووشی (عموما با زمینه مذهبی) می‌خواند، آن قطعات را برده و درون چاه می‌اندازند تا در تابستان که آن نزدیکی کشاورزی کرده یا دام می‌چرانند، از آب خنک چاه استفاده کنند. پس از ناهار، نماز و کمی استراحت، عصر دوباره به روستا باز گردند.
اگرچه به‌طور تاریخی این آیین در دومین جمعه اردیبهشت ماه برگزار می‌شد، اما چندین سال است که بزرگان این روستا، زمان آنرا عوض کرده و تاریخش را هم به کسی نمی‌گویند. یا مثلا شایعه می‌کنند پنجشنبه، اما وقتی شما روز پنجشنبه به آنجا بروید، متوجه می‌شوید که روز سه‌شنبه برگزار شد و تمام! اصولا در گذشته، یکی از فعالیت‌های جانبی این آیین، پذیرایی از مهمانان و غریبه‌ها بود. اما اکنون اهالی روستا دیگر غریبه‌ها را پذیرا نیستند و روی خوش به آنان نشان نمی‌دهند. اما چرا؟
چند سال پیش که این آیین کهن مشهور شد و سر زبان‌ها افتاد، پای بسیاری از گردشگران هم از شهرهای بزرگی همچون تهران به آن آیین باز شد. اما مثلا زنانی که در آیین زن‌شاهی حضور می‌یافتند، بدون توجه به فرمان‌های شاه‌زن، در گوشه‌ای جمع شده و برای دست‌افشانی و پای‌کوبی خودشان، صدای ضبط خودرو را زیاد کرده، عملا آیین اصلی را تحت‌الشعاع قرار می‌دادند. همچنین عکس و فیلم‌هایی که با وجود مخالفت، از زنان روستایی در هنگامه برگزاری آیین می‌گرفتند، مایه نگرانی و ناراحتی روستاییان شده بود. همچنانکه مردانی که مهمان آیین برف‌چال بودند، با پافشاری برای جابجایی قطعات برف (که فعالیتی دینی برای اهالی روستا به شمار می‌آید)، یا تلاش برای عکسبرداری و فیلمبرداری از چاه (که رفت و آمد بومیان را به هم زده یا مانع از انداختن قطعات برف در چاه می‌شد)، مایه اختلال در مراسم شدند. تا آنجا که روستاییان بالاخره به این جمع‌بندی رسیدند که برای حفظ حرمت آیین‌شان (که ریشه‌ای کاملا مذهبی دارد) و برگزاری بدون دردسر آن، تاریخ آنرا از گردشگران پنهان کنند.
با این توضیحات، اگر شما هم به گردشگری فرهنگی علاقمند هستید، بنا بر توصیه‌های اخلاقی‌ای که در «گردشگری پایدار» می‌شود، تلاش کنید به فرهنگ مردمانی که نزدشان رفته‌اید احترام گذاشته (حتی اگر از نگاه شما جالب نباشد) و به جای نگاه از بالا به آنان (همچون نگاه مرکز به پیرامون یا شهری به روستایی)، آنان را همچون آموزگارانی ببینید که شما را با فرهنگ‌شان آشنا می‌سازند.
پی‌نوشت: من بر پایه همین واکنش اهالی آب‌اسک، در کتابی که سال پیش انتشارات راتلج درباره گردشگری رویدادها در آسیا منتشر کرد (اینجا) مقاله‌ای نوشتم در نقد و رد نظریه «کالایی شدن فرهنگ» توسط گردشگران. این دیدگاه می‌گوید گردشگران با حضور و دخالت‌شان در رویدادهای فرهنگی، باعث می‌شوند مردمان بومی هم آن رویداد و مراسم را آنگونه که خوشایند گردشگران است، دستکاری کنند. اما من نشان دادم اگر پشت آن جاذبه گردشگری چیزی فراتر از درآمد و اقتصاد نهفته باشد (همچون باورهای مذهبی) می‌تواند به طرد گردشگران از سوی بومیانِ آگاه بینجامد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
هزاران کیلومتر پیاده‌روی به عشق ایران
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
امروز بزرگداشت خیام است. گزارشی که چندین ماه پیش درباره شخصی تهیه کرده بودم که در بخشی از فعالیت‌هایش و در راستای شناساندن بیشتر خیام به ایرانیان، تا آرامگاه او پیاده رفته بود، به‌طور اتفاقی امروز منتشر شد.
یونس غلامی را سه سال پیش در شهر قونیه دیدم که 1800 کیلومتر پیاده از تبریز تا قونیه را، آن هم در سرمای استخوان‌سوز آناتولی آمده بود. سال پیش که قونیه بودم، درباره‌اش در کانال تلگرامی‌ام (در اینجا) یادداشتی نوشتم (هرچند به اشتباه، 1400 کیلومتر نوشته بودم). زمستان که به ایران رفتم، سری به روستای رشکلا در مازندران زده و با او گفتگوی 100 دقیقه‌ای داشتم و تازه متوجه شدم فعالیت‌هایش خیلی جدی‌تر از همان یک راهپیمایی است. گزارش کاملش در خبرگزاری مهر (اینجا) منتشر شد که چون طولانی است، چکیده‌اش را در اینجا می‌آورم.
کاردانی کتابداری دارد. از سال 86 در روستای‌شان با همکاری دوستانش انجمن فرهنگی شباهنگ را راه‌اندازی کرد که در آن به جلسات کتابخوانی، کوهپیمایی‌های دسته‌جمعی، مسافرت‌های فرهنگی برون استانی و... می‌پردازند.
گمان می‌کردند هنوز میراث طبیعی و معنوی ایران، آنگونه که باید، معرفی نشده است. بنابراین به دنبال راهی برای معرفی بیشتر بودند. یکی از این راه‌ها، پیاده‌روی بود تا با این کار، نگاه مردم و رسانه‌ها را به هدف پیاده‌روی‌شان (توجه بیشتر به میراث طبیعی و معنوی ایران) بکشانند. عمده پیاده‌روی‌های‌شان اینهاست:
1️⃣ در سال 1388 که به بهانه معدن، کوهپایه‌های دماوند مورد تعرض دولت قرار گرفت، با شعار «دفاع از محیط زیست» با همراهی یکی از دوستانش در شش روز از پایین‌ترین نقطه ایران (ساحل دریای مازندران) به بلندترین نقطه ایران (قله دماوند) رفتند (130 کیلومتر). جالب اینکه این نخستین تجربه صعودشان به دماوند بود.
2️⃣ در سال 1391 و همزمان با جشن مهرگان (دهم مهرماه) از تخت فریدون (در ارتفاع 4200 متری جبهه شمال شرقی دماوند، جایی که می‌گویند در چنین روزی فریدون ضحاک را در به بند کشید و در غاری زندانی کرد) پیاده به سوی پاسارگاد (آرامگاه کوروش بزرگ) به راه افتادند. اگرچه ابتدا دو نفر بودند، اما از اصفهان به بعد را به تنهایی پیمود و بالاخره در روز هفتم آبان (که روز کوروش بزرگ نامیده می‌شود) به پاسارگاد رسید (هزار کیلومتر).
3️⃣ در سال 1392 از یوش (زادگاه نیما که نامش با شعر نوی فارسی گره خورده) به توس (که نامش با زنده نگه داشتن زبان فارسی گره خورده) را همراه با خواهرش و بانوی دیگری از همان انجمن فرهنگی روستای‌شان، در 30 روز پیمودند (900 کیلومتر).
4️⃣ در سال 1393 به همراه دوستش و همسر دوستش (که هر دو عضو انجمن فرهنگی روستا هستند) در چهار روز، از توس به نیشابور رفتند تا 28 اردیبهشت (که دقیقا امروز است و بزرگداشت خیام) را در کنار آرامگاه او باشند (بیش از 120 کیلومتر از راه کوهستان).
5️⃣ سال 1395 به تنهایی از مقبره‌الشعرای تبریز و پیاده، ابتدا به خوی و زیارت آرامگاه شمس رفت و سپس بی‌آنکه ترکی یا انگلیسی بداند، راه ترکیه و آرامگاه مولانا در قونیه را در پیش گرفت تا پس از 49 روز پیاده‌روی، بالاخره به آنجا رسید (1800 کیلومتر).
اهل گلایه نیست و می‌گوید کارهایی که تصمیم خودمان است را هم خودمان باید انجام دهیم و انتظار کمک مادی و... از نهادهای دولتی نداریم. اما نهادهای مرتبط با فرهنگ یا سفارت ایران در ترکیه حتی حاضر نشدند کمک معنوی هم به آنها بکنند (مثلا راهنمایی یا اطلاع‌رسانی در رسانه‌ها برای جلب توجه بیشتر مردم در راستای توجه بیشتر به میراث طبیعی و فرهنگی ایران).
البته فعالیتهای انجمن شباهنگ فراتر از اینهاست. هر سال نوروز با یک مینی‌بوس بنز قدیمی که اجاره می‌کنند، به یک منطقه از ایران می‌روند تا در حد خودشان یاری‌رسان مردمان و فرهنگ این مرز و بوم باشند. نمونه‌اش هم نوروز 97 که به منطقه محروم جازموریان استان کرمان رفتند و کودکان روستایی‌ای را دیدند که در کَپَر درس می‌خوانند. آرام و قرارشان از دست رفت و همین که به مازندران برگشتند، به هر کسی که می‌شناختند، رو انداختند تا پول جمع کرده (بخشی کمک‌های دوستان و بخشی هم قرض) و در کمتر از چهار ماه، برای آن کودکان یک مدرسه دو کلاسه (به همراه یک دفتر برای معلمان و یک سرویس بهداشتی) ساخته و تحویل دادند؛ همچنانکه برای همه دانش‌آموزان آن مدرسه هم کیف و کفش و لباس نو خریدند. هرچند هنوز بدهی‌های آن کار خیر روی دوش‌شان سنگینی می‌کند.
اینها الگوهایی هستند که ثابت می‌کنند میهن‌دوستی، انسان‌دوستی، فعالیت فرهنگی و... را می‌توان بدون لقب دکتر و مهندس داشتن، حتی در روستایی کوچک و با جیب خالی هم عملی کرد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
اهل سنت و توهین‌ها
امیر هاشمی مقدم
دو روز پیش یک مداح در تلویزیون ایران، به خلفای اول تا سوم اهل سنت و همچنین همسر پیامبر، عایشه توهین کرده است. خوشبختانه برخی مسئولین همچون رئیس مجلس و نیز صدا و سیما به پخش این رفتار زشت مداح اعتراض کرده و قول برخورد داده‌اند. اما شوربختانه این توهین‌ها یک الگوی تکرارشونده یافته است. یعنی ابتدا توهین می‌شود، سپس اعتراضات هم‌میهنان اهل سنت را در پی دارد و همین که اعتراضات بالا گرفت، مسئولین وارد میدان شده و قول پیگیری می‌دهند. نمونه‌های زیادی از این دست رفتارها در دست است: توهین مسابقه ییامکی ایرانسل به خلیفه دوم، توهین و فحاشی یک استاد دانشگاه در زاهدان به اهل سنت، توهین فوتبالیست یکی از تیم‌های لیگ برتر به بزرگان اهل سنت و... .
نمی‌توان از گام‌هایی که حکومت و برخی علمای مطرح شیعه در چند سال اخیر برای کاستن از توهین به اهل سنت و نمادهای‌شان برداشته‌اند، چشم‌پوشی کرد؛ اما واقعیت اینست که تا چند رفتار تغییر نکند، همچنان این توهین‌ها ادامه خواهد داشت، حالا شاید کمرنگ‌تر.
نخست. جایگاه اهل سنت در بخش مدیریتی کشور مشخص شود. بر پایه قانون اساسی، اهل سنت نمی‌توانند رئیس جمهور شوند (آنجا که اشاره به لزوم شیعه بودن کاندیداهای ریاست جمهوری می‌شود)؛ هرچند همین قانون هم تبعیض آشکار است، اما هیچ منعی برای وزیر شدن اهل سنت دیده نمی‌شود. با این همه در این چند دهه، حتی یک وزیر اهل سنت هم در کابینه دولت‌های گوناگون نداشته‌ایم که این امر، شائبه‌هایی را پدید می‌آورد.
دوم. در کتاب‌های آموزشی و همچنین رسانه‌ها، به جز اینکه باید بر پرهیز از توهین به مقدسات اهل سنت تاکید شود، به اینکه اهل سنت به همه معصومین شیعه (تاکید می‌کنم، همه) احترام می‌گذارند، اشاره شده و آگاهی‌رسانی شود. اهل سنت به حضرت زهرا (که بر پایه روایت آنها در اثر بیماری از دنیا رفت و خلیفه دوم نقشی در مرگ وی نداشت) و فرزندان و نوادگانش تا امام دوازدهم احترام ویژه‌ای می‌گذارند؛ روز عاشورا مظلومیت امام حسین را یادآوری کرده و در بسیاری نقاط (از جمله ترکیه) نذری می‌دهند و نوحه می‌خوانند؛ نام امام حسن و امام حسین را بر در و دیوار بیشتر مساجدشان نصب می‌کنند و... . حضرت علی هم که به‌عنوان خلیفه جایگاه ویژه‌ای نزد ایشان دارد. اینها را عموما شیعیان و به‌ویژه ایرانیان مرکز نشین که برخورد کمتری با اهل سنت دارند، نمی‌دانند. همچنانکه نام‌هایی همچون علی، حسن، حسین و... به فراوانی بر فرزندان‌شان می‌گذارند. سزاوار و منصفانه نیست در سوی دیگر ماجرا، به بزرگان ایشان توهین شود.
سوم. برخوردهای قضایی با توهین‌کنندگان به بزرگان اهل سنت (در هر جایگاهی که باشند) اگر شفاف و جدی باشد، دیگران را از تکرار این دست توهین‌ها باز می‌دارد. برای نمونه باید دید با مداح هتاک چگونه برخورد می‌شود؛ چه حکمی برایش در نظر می‌گیرند و آیا این حکم به دقت اجرا می‌شود؟
چهارم. سخن گفتن از هفته وحدت و راه‌اندازی دانشگاه تقریب مذاهب اسلامی و... تا زمانی که اهل سنت احساس کنند مورد توجه نیستند، تنها هدر دادن پول و منابع است. برای نمونه، اجازه دادن به اهل سنت برای ساختن مسجد در شهرهای بزرگی همچون تهران، اصفهان و... یک حق ابتدایی ایشان است.
پنجم. شوربختانه عده‌ای از روشنفکران کشور تنها برخی از تبعیض‌ها را می‌بینند و چشم‌شان را بر عمده تبعیض‌های دیگر می‌بندند. برای نمونه همیشه از تبعیض‌های قومی سخن می‌گویند (آن هم با وجودی که خود قوم‌گرایان صدای رسایی دارند و گاه در دام جریان‌های افراطی می‌افتند)، اما تبعیض‌های دینی و مذهبی را خط قرمز و خطرناک می‌دانند برای ورود. این در واقع چیزی فراتر از نان به نرخ روز خوردن و ماهی گرفتن از آب گل‌آلود نیست. این مسئله تنها ویژه اهل سنت نیست و بقیه اقلیت‌های دینی و مذهبی ایران را هم در بر می‌گیرد.
به هر رو نمی‌توان منکر توجه بیشتر به انتقادات و اعتراضات اهل سنت در سالیان اخیر شد، اما امیدواریم فضای مذهبی کشور به سویی پیش برود که الف) نیاز به اعتراض اهل سنت نباشد (یعنی 1: شرایطی پیش نیاید که اهل سنت اعتراض به حق کنند و 2: اگر چنین شرایطی پیش آمد، پیش از آنکه کار به اعتراض اهل سنت برسد، خود مسئولین وارد عمل شده و برخوردهای لازم را صورت بدهند) و ب) برخی موانع که به نظر می‌آید نهادینه شده (از جمله در زمینه مساجد اهل سنت در کلانشهرها یا عدم دسترسی به جایگاه وزارت) هم برطرف گردد.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
عرفی شدن کودکان
امیر هاشمی مقدم
حالا که خبر قتل همسر جوان محمدعلی نجفی پخش شده، من هم از فرصت استفاده کرده و به موضوع نسبتا بی‌ربطی بپردازم. سال پیش که خبر ازدواج نجفی با این بانوی جوان خبرساز شد، خیلی‌ها به طعن و تمسخر نوشتند که منظور از «کمر درد» نجفی که بهانه استعفایش از شهرداری تهران بود، آشکار گردید. من واقعا نمی‌دانم میان ازدواج دوم آقای نجفی و استعفایش از شهرداری تهران ارتباطی هست یا نه، فعلا هم کسی چیزی درباره قتل همسرش نمی‌داند. اما این را همگان می‌دانند که استعفای نخست نجفی دقیقا زمانی بود که به خاطر حرکات شبه‌رقص کودکان در جشن شهرداری تهران، زیر فشار گروه‌ها و رسانه‌های تندرو قرار گرفت.
گمان می‌کنم برخی مسئولان که هر بار با پخش یک آهنگ یا رقص کودکان واکنش‌های شدید نشان داده و فشارهای‌شان را برای محدودتر کردن فضا افزایش می‌دهند، دون کیشوت‌هایی هستند که به جنگ آسیاب‌های بادی می‌روند. گسترده‌تر شدن موسیقی پاپ و رقص و ورزش‌های شبه‌رقص که با وجود داشتن طرفداران بسیار، کلاس‌های‌شان خیلی اوقات به تعطیلی کشیده می‌شود، بخشی از فرایند جهانی‌ای است که نمی‌توان جلوی آنرا گرفت؛ همچنانکه بخشی از فرایند عرفی شدن جامعه هم هست.
مردم ایران در حال تقدس‌زدایی و عرفی کردن بسیاری از بخش‌های زندگی‌شان هستند و این، به معنای دین‌ستیزی ایشان نیست. اتفاقا دین در زندگی سکولارترین ایرانیان نیز همچنان نقش پررنگ و اثرگذاری دارد. اما حوزه قدسی و حوزه عرفی‌شان را از یکدیگر جدا کرده‌اند؛ همانگونه که زندگی فردی و زندگی اجتماعی‌شان را مرزبندی می‌کنند. بنابراین کسی که موسیقی پاپ گوش می‌دهد یا حتی می‌رقصد را نمی‌توان بی‌دین یا ضد دین دانست، بلکه او وجود هر دو را لازم می‌داند و خودش هم میان این دو حوزه، تعادل برقرار می‌سازد.
البته چنین پدیده و رفتاری تنها ویژه ایران نیست. همین روزهای ماه رمضان در دانشگاه‌مان، دختران ترکیه‌ای بسیاری را می‌بینم که بدون حجاب اسلامی و حتی با لباس‌های کوتاه، دست در دست دوست پسران‌شان راه می‌روند؛ در حالی‌که روزه هستند و هنگام ورود به مسجد برای نماز خواندن، خودشان را با لباس‌هایی که آنجاست، می‌پوشانند. روحانیون ترکیه هم این رفتار جوانان کشورشان را نمی‌پذیرند، اما برای جوانان ترکیه، دین به منزله امری شخصی است که باور دارند خودشان بهتر می‌دانند در زندگی چگونه مدیریتش کنند. جالب است که اگر کسی در حضور همین دختران بی‌حجاب ترکیه، نقدی به اسلام وارد کند، به شدت موضع گرفته و از اسلام دفاع می‌کنند. و اگر به ایشان گفته شود پس چرا آنگونه که اسلام دستور داده، حجاب‌شان را رعایت نمی‌کنند، می‌گویند این امری است شخصی و میان خود و خدای‌شان.
اما درباره جهانی شدن که بسیاری از منتقدان باور دارند همه فرهنگ‌ها را به سود فرهنگ امریکایی از میان برده و یک‌شکل می‌کند، باید توجه داشت که جهانی شدن دارد همزمان گوناگونی فرهنگی را گسترش می‌دهد. مثلا موسیقی پاپ به‌عنوان یک موسیقی غربی در فرایند جهانی شدن، در تقریبا همه کشورها و فرهنگ‌ها رایج شده. اما حتی اگر آهنگ بی‌کلام پاپ ایرانی را برای ایرانیان پخش کنید، به سادگی تشخیص می‌دهند که این موسیقی ایرانی است و با پاپ غربی تفاوت دارد. یا مثلا یکی از رموز موفقیت مک دونالد (که به‌عنوان نماد جهانی شدن یا امریکایی شدن شناخته می‌شود و برای همین خیلی اوقات به جای اصطلاح «جهانی شدن» یا «گلوبالیزیشن»، از «مک دونالدیزشین» یاد می‌شود) این است که ساندویچ‌هایش را در هر کشور و فرهنگی، متناسب با ذائقه مردمان همان فرهنگ ارائه می‌دهد.
به‌طور خلاصه، هر کشوری فرایند جهانی شدن را در چارچوب فرهنگ خودش می‌پذیرد. از همین روست که نفی نکردن و در عوض آشنایی عمیق‌تر با تحولات فرهنگی جهانی شدن، قدرت چارچوب‌بندی مستحکم‌تر فرهنگ خود را افزایش می‌دهد.
ممکن است بپرسیم خب حالا این وسط تکلیف موسیقی چندصد یا چند هزار ساله سنتی‌مان چه می‌شود؟ خب موسیقی سنتی‌مان سر جایش هست و اتفاقا خیلی هم بیشتر از گذشته طرفدار دارد (برای نمونه، پنجاه سال پیش توی خیلی از شهرهای کوچک ما شاید یک نوازنده تار یا کمانچه پیدا نمی‌شد، اما اکنون توی همان شهرها چندین کلاس موسیقی سنتی تشکیل می‌شود). موسیقی پاپ و جاز و... تنها به فراخور زمانه، کنار موسیقی سنتی‌مان نشسته و به غنای موسیقی سرزمین‌مان افزوده است. که به‌عنوان یک طرفدار پر و پا قرص موسیقی سنتی، به نظرم رخداد خوب و سودمندی است.
شاید دیدن کلیپ زیر به خوبی نشان بدهد واکنش تند نشان دادن به آهنگ ساسی مانکن یا رقص کودکان در جشن شهرداری، آب در هاون کوبیدن است. آنگونه که در کتاب «سر بر آستان قدسی، دل در گرو عرفی» آمده، این فرایند عرفی شدن در ایران با شدت در جریان است و تنها راه، پذیرفتن و شناخت بهتر آن برای برنامه‌ریزی و مدیریت است.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
صراط‌ های مستقیم
امیر هاشمی مقدم
در یادداشت پیشین که درباره تعصب زیاد روی دین اسلام و همچنین روزه گرفتن دختران بی‌حجاب در ترکیه نوشته بودم (اینجا)، یکی از خوانندگان باور داشت که دین اسلام یک کلیت است و نمی‌توان بخشی از آنرا رعایت کرد و بخشی را نه. بنابراین چنین روزه گرفتنی نمی‌تواند مورد پذیرش خداوند قرار بگیرد. من البته نه از نزد خداوند آمده‌ام که بدانم اعمال چه کسی را می‌پذیرد یا نمی‌پذیرد، و نه جایی خوانده‌ام که حجاب نداشتن یا لمس بدن نامحرم (در آن یادداشت، گرفتن دست دوست پسر) مایه شکستن روزه شود. اما در اینجا با نگاه انسان‌شناختی (که بر پایه کشف شباهت‌ها و تفاوت‌های فرهنگی بنا شده) به این امر می‌پردازم.
در مناسک و شعائر اسلامی میان ایرانیان و شهروندان ترکیه تفاوتهایی دیده می‌شود که هیچ ربطی به شیعه و سنی بودن ندارد. برای نمونه:
🕌 در حالی‌که در ایران عموما نمازهای روزانه در اولویت است و در عوض، درصد بسیار کمی از نمازخوانان در نمازجمعه شرکت می‌کنند، در میان شهروندان ترکیه نماز جمعه مهم‌تر است و بسیاری از کسانی که هر هفته به نماز جمعه می‌روند، نمازهای روزانه‌شان را نمی‌خوانند.
🕌 در همین ماه رمضان نکته‌ای که می‌تواند برای ایرانیان جالب و حتی شگفت‌انگیز باشد اینست که بسیاری از جوانان ترکیه روزه می‌گیرند، در حالی‌که نمازشان را حتی در ماه رمضان هم نمی‌خوانند (که البته اینها در اقلیت هستند، اما پر شمار).
🕌 در بحث حجاب و پوشش زنان هم تفاوت‌های جالبی میان بانوان ایرانی و ترکیه دیده می‌شود. در حالی‌که بانوان ایرانی پوشاندن بدن برای‌شان مهمتر از پوشاندن مو است و به‌طور کلی، بیشتر زنان ایرانی جلوی موهای‌شان بیرون از روسری است (*)، در ترکیه پوشاندن موها به گونه‌ای که حتی یک تار مو هم دیده نشود مهم است. اما از سوی دیگر، بسیاری از دختران باحجاب ترکیه را می‌توان دید که شلوار نسبتا کوتاه به پا دارند و 10 تا 15 سانتی‌متر از بالای مچ پای‌شان پیداست (عکس زیر). همچنین است برخی از دختران باحجاب ترکیه که تنها دامن به پا می‌کنند و هنگام راه رفتن، بخشی از ساق پای‌شان پیدا آشکار می‌شود.
⭕️ به‌طور کلی همه دین‌ها پس از گذار از مرحله تثبیت در سال‌های نخست پیدایش، کم کم نه تنها دچار شاخه‌ها و فرقه‌های انشعابی می‌شوند، بلکه میان پیروان یک شاخه و فرقه نیز شیوه درک و فهم دین از یکسو و عمل و پایبندی به آن از سوی دیگر تفاوت‌های زیادی آشکار می‌شود (همانگونه که برای برخی از بانوان محجبه ترکیه، پوشاندن صورت هم واجب است، در حالی که برای برخی‌شان پیدا بودن ساق پا هم مهم نیست). یهود، مسیحیت و اسلام نیز به‌عنوان ادیان ابراهیمی از این قاعده جدا نبوده‌اند. قرائت‌ها از یک دین نزد پیروانش یکسان نیست و هر چقدر هم تلاش برای یکدست‌سازی شود، باز هم چون بخش قابل توجهی از دین‌ورزی، امری شخصی است، تفاوت‌ها آشکار می‌شود.
همین است که به باور دکتر سروش، ما به جای یک «صراط مستقیم»، «صراط های مستقیم» داریم و کسی که صراطش مانند صراط ما (در اینجا، قرائت رسمی از دین) نباشد، لزوما بی‌دین یا ضد دین نیست.
پی‌نوشت:
* برخلاف پندار برخی، لزوما همه بانوان ایرانی که جلوی موهای‌شان بیرون از روسری است، مخالف کلیت حجاب نیستند، بلکه پوشش از نگاه آنان اینگونه است. بنابراین در بیرون از ایران (مثلا شهرهای گردشگرپذیر ترکیه) هم بسیاری از بانوان ایرانی را می‌توان دید که دقیقا با همان پوششی هستند که در ایران بودند؛ یعنی روسری به سر، اما جلوی موها بیرون و پیدا. این پوشش را من در پایان‌نامه‌ام به اختصار، «حجاب ایرانی» نامیده‌ام.
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
تا چه کند قوت زانوی شخص!
امیر هاشمی مقدم
مشغول بررسی تجربه‌های گردشگران ایرانی در استانبول هستم. به نظر می‌آید در پشت اندیشه برخی از مسئولین ایرانی، گردشگری غیر زیارتی ایرانیان در خارج از کشور برابر با بی‌بند و باری است و از پیامدهای اجتماعی/ فرهنگی (و شاید سیاسی) رواج این گونه از گردشگری نگرانند.
بی‌گمان در میان ایرانیانی که به ترکیه می‌روند، گروهی بسیار اندک (آن هم نه در میان کسانی که خانوادگی سفر می کنند) به سراغ تجربه‌های آنچنانی می‌روند؛ همانگونه که حتی در سفرهای زیارتی هم موارد استثنایی از این دست رفتارها دیده می‌شود.
این استثناها به همین اندازه اندک در سفرنامه‌های دوره قاجار ایرانیان به استانبول، هم دیده می‌شود. و البته نگرانی برخی مسئولین دوره قاجار نسبت به رواج بی‌بند و باری در میان ایرانیان به واسطه آنچه در استانبول رخ می‌دهد هم دیدنی است.
برای نمونه، فرهاد میرزا (پسر عباس میرزا و عموی ناصرالدین شاه) که در سال 1254 (144 سال پیش) به‌عنوان یک صاحب‌منصب حکومتی در راه سفر حج به استانبول رفته (در گذشته برخی ایرانیان از راه دریای سیاه، مصر و سپس دریای سرخ به مکه می‌رفتند) و در سفرنامه‌اش از آزادی‌های اجتماعی میان مسیحیان ساکن استانبول (که در آن زمان تقریبا نیمی از جمعیت این شهر را تشکیل می‌دادند و به «اروپاییان» معروف بودند) احساس خطر می‌کند:
«فی‌الحقیقه عالم غریبی است که هیچ فباحت در نظر اهل اروپا ندارد که زن‌ها گردن و سینه باز به انواع حلی و حلل آراسته با مردان اجنبی دست هم گرفته و دست به کمر انداخته در مجتمع هزار نفر به رقص و وجد می‌آیند. صدق الله العلی العظیم. کل حزب بما لدیهم فرحون. عنقریب این عادات با اهل عثمانی زودتر و به اهالی ایران قدری دیرتر سرایت خواهد کرد».
اما برویم به سراغ استثناهایی که این آزادی‌ها در استانبول برای‌شان جالب بوده است. یعنی در واقع همه از این آزادی‌ها به اندازه فرهاد میرزا احساس خطر نمی‌کردند. برای نمونه میرزا محمدحسین که در 1264 (یعنی 134 سال پیش) به استانبول سفر کرده، شرح پسران دلاکی را در حمام‌های استانبول می‌نویسد که مشتری را وسوسه می‌کنند:
«بعد از اینکه وارد این اتاق [حمام] شد آن دلاک، به اصرار پرده و لنگی درب آن اتاق آویزان می‌کند که از بیرون کسی این اتاق را نبیند. آن وقت عریانا مشغول سر و کیسه می‌شود و صابون و لیف مفصل می‌زند و به کنایه و استعاره و تصریح، بعضی مراتب را می‌رساند. تا چه کند قوّت زانوی شخص».
اگرچه ما نمی‌دانیم قوت زانوی میرزا محمدحسین چقدر بوده، اما درباره حاج سیاح که در سال 1283 خورشیدی (یعنی 115 سال پیش) پایش به استانبول باز شده و مدتی آنجا بوده، مطمئنیم که از آزادی‌های آنجا بهره برده:
«به جانب بی‌اوغلو [خیابان استقلال امروزی] شدم. زیرا که در شهر قدیم استانبول با نداشتن عیال بسیار مشکل است. بر فرض که صاحب‌خانه اذن بدهد، اما محله ممانعت می‌کند و دیگر آنکه لیالی ابدا آزادی نیست».
اما از میان همه سفرنامه‌های ایرانیان دوره قاجار به استانبول، میرزا محمودخان روایتش خواندنی‌تر است. او که در زمستان 1278 (یعنی 120 سال پیش) به این شهر رفته، سراسر سفرنامه‌اش آکنده از تشبیهات و صنایع ادبی زیباست. با بریده‌هایی از سفرنامه وی که دختران و پسران استانبولی را توصیف کرده (که نمی‌دانیم تنها تخیل ادبی‌اش تحریک شده، یا بدنش نیز تحریک شده و از توصیف فراتر رفته و قوت زانویش را هم سنجیده) این یادداشت را به پایان می‌برم:
«یک روز دختری استانبولی بر در دکانی دیدم که روز روشن، آیتی از رویش بود و شب تار، کنایتی از مویش. روزی هم در آن بازار پسری دیدم که قد بلندش شمشاد را سرافکنده کرده بود و خط سیاهش آزاد را بنده. هر کس بخواهد بهشتی و حور و غلمان ببیند، باید به چارسو حرم برود».
«بیست و چهار-پنج دختر فرنگی پری‌پیکر پری‌سان منش در آنجا می‌رفتند و خیاطی می‌نمودند که به سوزن مژگان، رخنه در جان عاشقان می‌کردند و به رشته زلف، بند بر دل مشتاقان می‌نهادند. الحق که رسم عاشق‌کشی و شیوه شهرآشوبی، جامه‌ای بود که بر قامت‌شان دوخته بود».
«روزی جمعی از دختران عیسوی شاگرد معلم‌خانه دیدم که کتاب در دست داشتند. که قد راست‌شان چون الف بود و زرف کج‌شان مانند جیم. درس دلربایی می‌خواندند و مشق عاشق‌کشی می‌کردند».
«پنج شش شب رفتم به تماشای سیرک. از اجزاء آنجا هشت دختر خیلی خوشگل بودند. خاصه دو نفر از آنها که چشم جادوی‌شان روز مردم را سیاه کرده بود و خال هندویشان حال خلق را تباه».
«روزی در سربازخانه پسری از صاحب‌منصبان نظام شمشیر بسته دیدم که ترک چشمش خنجرکش بود و کماندار ابرویش تیرافکن. خدنگ مژگانش از جوشن جان می‌گذشت و کمند زلفش در گردن دل می‌فتاد».
این یادداشت را اگر می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
برای دیدن پایه‌های (منابع) این یادداشت، اینجا کلیک کنید.
ببین شهید شد برادرت، «عدد» بده
امیر هاشمی مقدم
برادرِ یکی از هم‎اتاقی‌های افغانستانی‌ام، دانشجوی پلی‌تکنیک کابل بوده. سه روز پیش داعش (شاخه افغانستان، یا به قول خودشان خراسان) در مینی‌بوس‌شان که داشته به سوی دانشگاه می‌رفته بمب کار گذاشت که یک کشته و چند زخمی در پی داشت. از جمله برادر 21 ساله هم‌اتاقی‌ام که پاهایش آش و لاش شد. دیشب برده بودندش اتاق عمل و پس از جراحی، به هوش نیامد. دیشب هم‌اتاقی‌ام مثل سیر و سرکه می‌جوشید و تا صبح یا نشسته بود روی تخت خوابش یا می‌رفت بیرون و می‌آمد. از صبح هم کارش یکسره گریه کردن بود. عصر خیالش را آسوده کردند که برادرش از دنیا رفت.
در این 24 ساعت دیدم که چه می‌کشید؛ هرچند قطعا نمی‌توانم همه آنچه بر او گذشته را درک کنم. و دیگر برادران و خواهرانش در افغانستان هم همین وضعیت را دارند. و پدر و مادرش نیز. اگر ازدواج کرده بود، زن و بچه‌اش هم اینگونه بودند. این اما نخستین تجربه من بود از دیدن وضعیت خویشان یک نفر که در حملات انتحاری جانش را از دست داده است. تجربه مهمی بود برایم. حالا «بهتر» می‌فهمم که پشت هر «عدد» در خبرهایی که از کشته شدن 10 نفر، 20 نفر، 50 نفر و... می‌گوید، چقدر عددهای دیگر هم نهفته است.
شاید آن موقع که فهمیدیم شمار کشته‌شدگان جنگ داخلی سوریه از نیم میلیون نفر گذشت، بی‌حس شدیم. آن نیم میلیون کلا شمارش و حساب ریاضی‌مان را به هم ریخت. گویی داریم درباره نیم میلیون تومان سخن می‌گوییم. یا حتی بی‌ارزش‌تر از آن پول. شاید آن نیم میلیون بزرگی‌اش ما را نسبت به عددهای خُردتر و کوچک‌تر، بی‌حس کرد. انگار درباره دامداری سخن می‌گوییم که در یک روز 20 گاو را سلاخی کرده. از کنار این خبرها به سادگی می‌گذریم؛ حتی گاهی همان خواندن تیتر و عنوانش برای‌مان کافی است و دیگر نیازی نمی‌بینیم اصل خبر را بخوانیم. خب 20 نفرِ «دیگر» هم کشته شد. دیروز و پریروز و هفته پیش هم شمار دیگر کشته شدند. یادمان نیست چقدر، تنها می‌دانیم که کشته شدند. این 20 نفر چندان چیزی به آنها اضافه نمی‌کند.
خطرناک شده‌ایم به نظرم. به اندازه همان داعش، طالبان، النهضه و بقیه گروه‌های افراطی و آدم‌کش. جان انسان‌ها برای ما هم به اندازه همان داعشی‌ای که سر می‌بُرَد، یا همان طالبی که انتحار می‌کند و پنجاه نفر، صد نفر دیگر را با خود می‌برد توی هوا و تکه تکه می‌کند، ارزش دارد، نه بیشتر. کرخت‌مان کرده‌اند با این عددهای کشته‌شدگان. و دیگر برای‌مان مهم نیست. واکنشی نشان نمی‌دهیم. همین که کلاه خودمان را بگیریم باد نبرد، کافی است. دست بالا برای 20 «عدد» هم‌میهن‌مان که در سیل شیراز کشته شدند، اندوهگین شدیم.
این را به‌عنوان بخشی از جهان واقعی پذیرفته‌ایم که بالاخره مرگ حق است و هر کسی به شیوه‌ای می‌میرد. کاری از دست‌مان بر نمی‌آید. بیهوده غصه خوردن چه سود؟
راستش من هم هیچ نمی‌دانم کاری از دست‌مان بر می‌آید یا نه. اما این را می‌دانم که چنین بی‌کاری و بی‌توجهی‌مان به این «عدد»ها خطرناک است. روح انسانی‌مان را کشته. تنها پوسته‌ای از آن باقی مانده است. به قول محسن نامجو: «ببین دیازپام 10 خورانده‌اند خلق را
ببین احاطه کرده است عدد، فکر خلق را...
ببین چگونه جان مُشَوَّش است عدد بده
ببین شهید شد برادرت عدد بده...»
کانال مقدمه
@moghaddames
از هر دختری که خوش‌تان آمد، عکس بگیرید.
امیر هاشمی مقدم
خبر خیلی عجیب است. کانال تلگرامی «قرارگاه سایبری عمار» در یک خبر مدعی شده سرپرستی دادسرای ارشاد تهران (ناحیه 21) از شهروندان تهرانی خواسته در صورت برخورد با «جرائم منافی اخلاق و عفت عمومی» همچون «کشف حجاب در خودرو، کشف حجاب یا سرو مشروبات یا برگزاری مراسم مختلط رقص در اماکنی همچون سفره‌خانه، کافه، رستوران، مراکز خرید، باغ تالار و...، اطلاع از برگزاری پارتی‌های شبانه یا خانه‌های فساد و فحشا، انتشار مطالب خلاف عفت در اینستاگرام و تلگرام و... در تهران، حتی‌المقدور نسبت به مستندسازی اولیه (تهیه فیلم و عکس و معلوم نمودن محل وقوع جرم و ذکر نوع خودرو و زمان و مکان رویت آن) اقدام نموده و مستندات و گزارش خود را به شماره ۰۹۰۵۴۳۰۹۴۸۴ در پیام‌رسان‌های سروش و... ارسال و پیگیری آن را از سرپرست دادسرا مطالبه کنید».
اینکه یک نهاد قضایی رسمی از مردم بخواهد در برخورد با چنین پدیده‌هایی، از آنها فیلم و عکس تهیه کنند واقعا عجیب است. چند سال پیش نیز شوربختانه یکی از فرماندهان نیروی انتظامی چنین درخواستی را از شهروندان کل کشور کرده بود. چنین پیشنهادهایی می‌تواند دست اراذل و اوباش را در ایجاد مزاحمت برای نوامیس مردم باز بگذارد تا هر زن و دختری را که خواستند آزار بدهند و به بهانه بدحجاب بودن و اطلاع دادن به پلیس، از او عکس و فیلم بگیرند.
پلیس یا مقام‌های قضایی چگونه می‌توانند جلوی سوءاستفاده دیگران از این رفتار را بگیرند؟ اصلا چه تضمینی می‌توانند بدهند که اگر کسی چنین عکس و فیلمی را از به قول خودشان «جرائم منافی اخلاق و عفت عمومی» تهیه کرد، تنها در اختیار مقام‌های قضایی قرار بدهد و در شبکه‌های اجتماعی پخش نکند؟ حتی پلیس هم بدون اجازه مقام قضایی نمی‌تواند عکس مجرمین را در رسانه‌ها و... پخش کند. از سوی دیگر، گرفتن عکس و فیلم از دیگران بدون اجازه آنها جرم است که شوربختانه برخی‌ها آشکارا مردم را ترغیب به جرم علیه یکدیگر می‌کنند.
از سوی دیگر، هیچ منبعی برای این خبر نوشته نشده است. جستجو در اینترنت هم نتیجه‌ای نداد و هیچ منبعی یافت نشد. بنابراین امیدوارم انتساب این درخواست به دادسرای ارشاد (ناحیه 21) نادرست و دروغ باشد. اگر دروغ باشد که باید مشخص شود آن شماره ای که در خبر درج شده متعلق به چه کسی است و چه هدفی پشت گردآوری اطلاعات شخصی مردم به بهانه برخورد با جرائم منافی عفت عمومی و... داشته است. اگر هم خبر درست باشد (که حقیقتا امیدوارم نباشد) باید دادسرای ارشاد توضیح دهد بر پایه کدام قانون و اخلاق، چنین پیشنهادی را به مردم داده و اخلاق را بهانه‌ای کرده برای ترغیب عده‌ای به رفتارهای غیراخلاقی در تهیه عکس و فیلم از نوامیس مردم.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، با دیگران نیز به اشتراک بگذارید.
کانال مقدمه
@moghaddames
زنان سیبیلو، مردان بی‌ریش
امیر هاشمی مقدم
دکتر سیروس شمیسا در سال 1380 کتابی نوشته بود به نام «شاهدبازی در ادب فارسی» که مجوز گرفت و منتشر هم شد. اما یک هفته پس از انتشار، همه نسخه‌های آن از روی پیشخوان کتابفروشی‌ها جمع شد و خودِ استاد را هم تا مدتها به اتهام ترویج فساد به دادگاه می‌کشاندند. سخن اصلی آن کتاب این بود که معشوق در بسیاری از اشعار نامداران ادبیات فارسی، پسر بوده و نه دختر. کلی هم شاهد و مدرک آورده بود که نگاه به همجنس در تاریخ ایران تا همین یک سده پیش، آنچنان منفی نبوده است و البته ریشه‌هایش در فرهنگ‌های دیگر، از جمله یونان باستان را هم مختصرا نشان داده بود.
پیامد ممنوعیت آن کتاب این بود که ده‌ها هزار نسخه از آن به‌صورت غیرقانونی و با کیفیت پایین‌تر منتشر و در بساط دستفروش‌های کنار خیابان فروخته شد. حتی بارها آن کتاب را در بساط دستفروش‌های درکه و جاهای بی‌ربط دیگر دیدم. یعنی در واقع آن ممنوعیت، مایه شهرت آن کتاب گردید و در این میان، تنها حق نویسنده و ناشر پایمال شد.
چهار سال بعد از آن تاریخ، یعنی در سال 2005، خانم دکتر افسانه نجم‌آبادی که استاد تاریخ و مطالعات جنسیت در دانشگاه هاروارد است، کتابی نوشت به نام «زنان سیبیلو و مردا بی‌ریش: نگرانی‌های جنسیتی در مدرنیته ایرانی» که 12 سال بعد، یعنی در سال 1396 بخش‌هایی از آن به فارسی برگردان و منتشر شد. نجم‌آبادی در این کتاب به دوره تاریخی مهمی پرداخته که امر جنسی و جنسیتی در ایران دگرگون شده و علاقه به همجنس شدیدا زشت پنداشته می‌شود. این دوره، دوره قاجار است که ایرانیان با غربی‌ها آشنایی و ارتباط پیدا کرده‌اند. در واقع نجم‌آبادی در کتابش با بررسی منابع نوشتاری همچون سفرنامه‌ها و اشعار و منابع دیداری همچون تابلوهای نقاشی به جا مانده از دوره قاجار، نشان می‌دهد که اروپاییان در برخورد با پدیده همجنس‌گرایی در میان ایرانیان، واکنش منفی نشان داده و به تحقیر ایرانیان می‌پرداختند. بنابراین ایرانیان برای تبرئه خود، آرام آرام از همجنس‌گرایی فاصله گرفتند؛ یعنی دقیقا خلاف آنچه که امروزه می‌بینم که در غرب از همجنس‌گرایان و حقوق آنان دفاع می‌کنند و در ایران به شدت به سرکوب آن می‌پردازند. البته این پدیده تنها شامل ایران نمی‌شود و دیگر کشورهای مسلمان را نیز در می‌گیرد. برای نمونه در عثمانی هم تا یک سده پیش این پدیده به شدت رایج بوده و درباره‌اش مقالات و کتابهای بسیاری نوشته شده که کتاب «بچه‌بازی در دوره عثمانی» (Osmanlı’da Oğlancılık) نوشته رضا زلیوت مهمترین اثر در این زمینه است (در این یادداشت هم به سفرنامه میرزا محمدحسین در سال 1264 اشاره کرده‌ام که در حمامی در استانبول با یک دلاک همجنس‌گرا برخورد می‌کند). اما در ترکیه هم با آنکه تا چند سال پیش همجنس‌گرایان آزادی داشتند، بسیاری از آنان به شیوه‌های فجیع کشته می‌شدند و قاتل هم عموما پیدا نمی‌شد یا در واقع چندان پیگیری نمی‌کردند. اکنون که چند سالی است کافه‌ها و دیگر محل‌های تجمع‌شان هم بسته شده و فشار بر آنها شدیدتر از گذشته است. این امر باعث شده بود یک فرضیه درباره دگرگونی فهم امر جنسی و جنسیتی در ایران (یعنی از آزادی نسبی همجنس‌گرایی در گذشته تا برخورد شدید با آن در دوره کنونی) را به شیوه‌ای دیگر به غرب مرتبط بدانند. یعنی چون مسلمانان پس از آشنایی با غرب، آنرا مظهر فساد می‌دانستند، بنابراین تصمیم گرفتند هر پدیده غیراخلاقی‌ای که در غرب رایج است، اجازه حضور در کشورهای مسلمان نیابد و همین شد که به سرکوب همجنس‌گرایی در کشورهای مسلمان (همچون ایران) پرداختند. اما کتاب نجم‌آبادی نشان می‌دهد این در واقع برخورد و واکنش منفی غربی‌ها با پدیده همجنس‌بازی در ایران بود که باعث شد ایرانیان برای رفع اتهام از خود، به سرکوب همجنس‌گرایی بپردازند.
به هر رو این کتاب یکی از بهترین نمونه‌ها در زمینه بررسی‌های تاریخ فرهنگی است که در رشته‌های گوتاگون، از جمله انسان‌شناسی تاریخی مورد توجه قرار می‌گیرد.
فردا (19 خردادماه) از ساعت 3 تا 5 بعدازظهر (یعنی 15 تا 17) این کتاب در کارگروه جنسیت انجمن انسان‌شناسی ایران با حضور آتنا کامل و ایمان واقفی (مترجمان کتاب) و مهدی یوسفی (پژوهشگر مطالعات جنسیت) بررسی می‌شود. اگر دوست داشتید، شما هم در این نشست شرکت کنید. نسخه الکترونیکی این کتاب را هم می‌توانید از اینجا خریداری کنید.
آدرس: تهران، پل گیشا، دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، نیم‌طبقه اول، سالن کنفرانس.
اگر می‌پسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
یقه سازندگان سد لفور را هم بگیرید.
امیر هاشمی مقدم
این روزها پنج نفر جوانی که عکس‌شان با پوشش نامناسب سوار بر قایق در سد لفور منتشر شده، خبرساز شده‌اند. درباره واکنش‌های تندی که به آن صورت گرفته، چند نکته را یادآوری می‌کنم:
الف) تقریبا 15 سال پیش من نیز در نگارش گزارش ارزیابی پیامدهای ساخت سد لفور همکاری داشتم. یافته‌های آن گزارش پژوهشی نشان می‌داد که ساخت این سد تقریبا از هر جهت که نگاه کنی، زیان‌بار است. آن گزارش را نادیده گرفتند و سد را ساختند (البته ساخت سد سال‌ها پیش آغاز شده بود و فقط می‌خواستند برای فریب هم که شده، بگویند ارزیابی پیامدهایش را انجام داده‌ایم. هرچند گمان نمی‌کردند گزارش سفارشی‌شان آنچنان منفی از آب در آید). برخلاف ادعاهایی که کرده بودند، ساخت سد نه تنها باعث توسعه کشاورزی نشد، بلکه به کشاورزی منطقه آسیب جدی هم زد. همچنین مردمان چندین روستا مجبور به جابجایی شدند. روش این جابجایی بسیار ساده بود. مثلا خانه و زمین‌های کشاورزی‌شان را قیمت می‌کردند، می‌شد 5 میلیون تومان (در آن تاریخ). با منت می‌گفتند بیا این 6 میلیون تومان را بگیر و خوش باش. وقتی مردم نپذیرفتند این را، به زور و با شیوه‌ای بسیار خشن آنان را از خانه‌های‌شان بیرون رانده و روستاها را با لودر ویران کردند. هیجکدام از آن روستاییان نتوانستند با آن پول‌ها خانه بخرند. در روستاهای اطراف خانه و زمین کشاورزی خالی برای حضور صدها خانوار نبود و در شهرها هم با آن پول نمی‌شد خانه خرید. بنابراین بیشترشان تبدیل به حاشیه‌نشین‌هایی در قائم‌شهر، بابل و... شدند و به دستفروشی، خرید و فروش مواد مخدر یا جرائم دیگر روی آوردند.
ب) یکی از دلایلی که برای ساخت این سد در طرح توجیهی‌اش آمده بود، توسعه گردشگری در منطقه بود. گردشگری حقیقتا یکی از یتیم‌ترین حوزه‌های تخصصی در ایران است که هر کسی از راه رسید گمان می‌کند می‌شود یک سد یا پارک جنگلی و... را تبدیل به جاذبه گردشگری کرد و مردم را به آنجا کشاند. لفور تا چند سال پیش یکی از سنتی‌ترین و دست‌نخورده‌ترین مناطق مازندران بود. این را بر پایه ده‌ها باری که به این منطقه رفته‌ام و حتی با گاوداران لفور چندین شبانه‌روز کوچ بهاره یا به قول خودشان «گو هِمرا» رفتیم به مناطق سردسیر (که گزارشش در اینجا در دسترس است) می‌گویم. از سوی دیگر، گردشگری تفریحی یکی از تنش‌زاترین گونه‌های گردشگری در مناطق سنتی است. سدها در گردشگری جزو جاذبه‌های تفریحی به شمار می‌آیند و کسی که برای گردش به سوی سد می‌رود، بیشتر یا به دنبال تفریحات آبی (از آب‌بازی گرفته تا شنا، قایق‌سواری، اسکی روی آب و...) است یا تفریحات ساحلی (حمام آفتاب، والیبال و فوتبال ساحلی و...)؛ که هر دو گروه عموما با نگاه و باورهای سنتی در تضاد است. واقعیت اینست که گردشگری زبان ویژه خودش را دارد که گاهی اوقات ما واقعا زبان‌نفهمیم و از یک گونه‌ی گردشگری، انتظارات و چشم‌داشتهای عجیب و غریبی داریم.
ج) دست آخر اینکه این همه واکنش در برابر پدیده‌ای که دور از انتظار نبود، جای شگفتی است. بسیاری از مسئولین نسبت به آن موضع گرفتند؛ پلیس سریعا وارد عمل شده و ابتدا قایق‌ها را توقیف کرد و سپس افراد قایق‌سوار را شناسایی و بازداشت نمود. البته اگر همین سرعت عمل و گستردگی واکنش در برابر دیگر جرائم هم باشد (از اختلاس و دزدی گرفته تا اسیدپاشی به زنان معصوم و...)، گله‌ای نیست. از آن مهمتر، ای‌کاش مجریان قانون یقه سازندگان سد لفور و همه ذینفعانی را می‌گرفتند که منافع‌شان کاملا در تضاد با منافع ملی، با ساخت این سد گره خورده بود و بنابراین فشار آوردند تا با وجود همه ارزیابی‌هایی که پیامدهای وحشتناک فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و زیست‌محیطی برای این سد پیش‌بینی می‌کردند، ساخته شود و صدها نفر از ساکنان آنجا آواره و حاشیه‌نشین گردند و زمین‌های کشاورزی اطراف، به دلیل بالا آمدن سطح آب، کیفیت‌شان را از دست بدهند و فرهنگ سنتی مردم منطقه مورد بی‌حرمتی قرار بگیرد.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
از رامبد جوان تا زهرا نعمتی
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
پرده نخست: رامبد جوان مجری برنامه‌ای است به نام خندوانه که مدام در آن از خوبی‌های ایران و مردمانش می‌گوید و البته حرف و حدیث‌های زیادی هم درباره هزینه‌های ساخت این برنامه و درآمد دست‌اندرکاران آن (از جمله مجری‌اش) در جریان است. او به تازگی به همراه همسر باردارش، نگار جواهریان به بهانه نمایش فیلم «قانون مورفی» به کانادا رفته‌اند. رسانه‌ها گزارش داده‌اند که هزینه این سفر حدود پانصد میلیون تومان می‌شود. با توجه به اینکه همسر وی در دوره پایانی بارداری است، به نظر می‌رسد اهدف او از این کار، به دنیا آمدن فرزندش در کانادا و در نتیجه گرفتن شهروندی این کشور برای اوست.
پرده دوم: زهرا نعمتی ورزشکار و مدال‌آور جهانی ایران است. او متولد 1364 است و ابتدا عضو تیم ملی تکواندو بانوان کشور بود که در 19 سالگی تصادف کرد و ویلچرنشین شد. اما تلاش و اراده آهنین، او را به عضویت تیم ملی تیراندازی با کمان بانوان معلول ایران رساند و نخستین بانوی ایرانی شد که در المپیک مدال طلا به دست آورده و نخستین ایرانی (در هر دو گروه مردان و زنان) است که هم در المپیک و هم در پارا المپیک مدال گرفته. به تازگی جمهوری آذربایجان به او پیشنهاد داده در قبال دریافت 300 هزار دلار، یک خانه و یک خودرو و حقوق مادام‌العمر ماهیانه پنج هزار دلار، شهروندی آن کشور را دریافت کند. اما او نپذیرفته و گفته پرچم کشور ایران را ترجیح می‌دهد.
پرده روی پرده: زهرا نعمتی در حالی حاضر نیست از زیر پرچم ایران بیرون بیاید که محدودیت‌ها برای زنان از یکسو و معلولان از سوی دیگر، فشاری که مردم ایران در شرایط نابسامان اقتصادی تحمل می‌کنند را بر او صد چندان کرده است. کافی است بدانیم همسر او با سوءاستفاده از قوانین مردسالارانه در نظام قضایی کنونی، جلوی خروج از کشورش برای حضور در تورنمنت برون مرزی را گرفته بود. در شرایطی که خیلی‌ها دارند از راه‌های گوناگون و پرداخت هزینه‌های بسیار، به کشورهای دیگر مهاجرت می‌کنند، او حاضر نشد مشگلات فراوان را از روی دوشش برداشته و در برابر دریافت آن پیشنهاد وسوسه‌انگیز، شهروندی و یک عمر زندگی مرفه را بپذیرد. از سوی دیگر، رامبد جوان که زندگی لاکچری‌اش بر روی دوش مردم این کشور سوار است و همیشه سخن از خوبی‌های ایران و مردمانش به میان می‌آورد، به همان زندگی لاکچری در ایران برای فرزندش قانع نشده و می‌خواهد او را از «مردم خوب ایران» جدا کند.
سلبریتی‌هایی که همیشه از خوبی‌های ایران سخن می‌گوید و مسئولینی که مدام از مقاومت مردم ایران در برابر امریکا و غرب سخن می‌گویند، اما فرزندان‌شان با پول‌های بادآورده از جیب مردم ایران به همان کشورهای غربی می‌روند، اگر پیش بیاید، در برابر همان دشمنان سر خم می‌کنند. میهن را نه سخنان زیبا و نه شعارهای تند، بلکه مردمانی همچون زهرا نعمتی پاسداری می‌کنند که زیر بار مشکلات کمرشان خم شده، اما در برابر بیگانگان سرشان خم نمی‌شود.
پی‌نوشت: شوربختانه جمهوری آذربایجان که همه چیزش را از ایران می‌رباید، در عین حال دیدگاه‌هایش در کتابهای درسی و غیر درسی و رسانه‌ها و... سرشار از نفرت از ایران است. هم نامش (که در طول تاریخ «ارّان» بود و به حیله روسیه و امثال رسولزاده، بنیانگذار این کشور در سال 1918 و علیرغم مخالفت ترک‌های آذری ایرانی همچون شیخ محمد خیابانی، سیید حسن تقی‌زاده و... به جمهوری آذربایجان تغییر داد تا امروز مدعی لزوم پیوستن آذربایجان جنوبی (به قول خودشان) به آذربایجان شمالی باشد. شاعر ملی این کشور، نظامی گنجوی است که همه اشعارش به فارسی است و پس از فردوسی، دومین شاعر میهن‌پرست ایرانی بود که صدها بار نام ایران را در اشعارش آورده و به آن بالیده (از جمله بیت معروف: همه عالم تن است و ایران دل، نیست گوینده زین قیاس خجل). اما جمهوری آذربایجان یک دیوان شعر ترکی برای وی درست کرد و در سال 1392 در سکوت مسئولین فرهنگی جمهوری اسلامی، حتی کاشی‌های چهارصد ساله آرامگاه وی که اشعار فارسی او بود را تخریب کرد و به جایش اشعار تازه و جعلی ترکی نشاند. اکنون نیز چندین سال است که ورزشکاران ایرانی، به‌ویژه ترک‌های ایرانی را هدف گرفته و با پیشنهادهای اغواگر، آنان را به سوی خود می‌کشاند. به گونه‌ای که اکنون بسیاری اعضای تیم تکواندو، کشتی و... این کشور ایرانی هستند. دست‌کم مسولین ورزشی ایران می‌توانند کمی بیشتر به وضعیت مادی ورزشکاران برجسته (و البته مفاخر دیگر همچون اهل اندیشه و قلم، مخترعان و...) کشور رسیدگی کنند و مطمئن باشند اگر حداقل‌های زندگی اینان فراهم باشد، پرچم ایران را با هیچ کشور دیگری عوض نمی‌کنند. چه اینکه اکنون به جز آذربایجان، کشورهای اروپایی نیز تبدیل به مقصد مدال‌آوران ایرانی شده که در کشورشان از نظر مالی تامین نمی‌شوند.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
رونالدوها را به ایران دعوت کنید.
امیر هاشمی مقدم
در یادداشت دیروز اشاره کردم که جمهوری آذربایجان چگونه دارد با مصادره نام‌ها، میراث فرهنگی، مفاخر و ورزشکاران ایرانی، برای خود هویت می‌سازد؛ و البته نوشتم که باکو در این راه تنها نیست. شاهد از راه رسید و امارات به تازگی در تبلیغی در راستای مصادره و ثبت بادگیرهای ایرانی به نام خودش، از رونالدو دعوت کرده و کلیپ زیر را ساخته است. درباره این چالش چند نکته می‌نویسم:
1️⃣ در یادداشتی به نام «گنده‌لات‌ها را بی‌خیال، بچه سوسول‌ها را بچسبید» نوشته بودم که ایران آنچنان مشغول درگیری با قدرت‌های بزرگی همچون امریکا شده که چشمش را بر زیان‌هایی که از کشورهای کوچک همسایه (که بسیاری‌شان روزگاری بخشی از ایران بوده‌اند) بسته است. توهین‌های جمهوری آذربایجان به ایران و گردشگران ایرانی؛ سختگیری‌های ترکمنستان بر رانندگان ترانزیت و ماهیگیران ترکمن ایرانی در دریای خزر (که بسیاری‌شان در زندان‌های ترکمنستان جان می‌دهند)؛ دستگیری، بازداشت و شکنجه ورزشکار مدال‌آور ایرانی به دست حکومت خودمختار کردستان عراق؛ موضع‌گیری‌های بحرین، کویت و امارات علیه ایران و...، در حالیکه تقریبا هر کدام از این کشورها یا حکومت‌های‌شان دارند بخشی از میراث فرهنگی یا طبیعی ما را غارت می‌کنند، نیازمند توجه و آسیب‌شناسی جدی است. حتی همان امریکا و دیگر کشورهای دشمن ایران هم بخشی از فشارهای‌شان به ایران را از راه همین کشورهای کوچک همسایه وارد می‌کنند.
2️⃣ بادگیر یک سازه معماری و هنر ایرانی در مناطق کویری است که در بسیاری از شهرها و روستاهای کویری، به‌ویژه یزد و کاشان به فراوانی یافت می‌شود. برخی از جنوبی‌های ایران که حدود یکصد سال پیش (یعنی زمانی که هنوز کشوری به نام امارات وجود نداشت)، به سرزمین‌های جنوبی خلیج فارس مهاجرت کرده و هنر ساخت این سازه‌ها را با خود به امارات، کویت، عمان و... بردند و اکنون این کشورها به دنبال ثبت بادگیر به‌نام خودشان هستند. در حالی‌که در ایران در زمینه ثبت میراث فرهنگی، دو شیوه خیلی به چشم می خورد:
الف) در پرونده‌های ثبت ملی، دست سوداگران در تخریب میراث تاریخی و فرهنگی‌مان باز است. بسیاری از بناهایی که ثبت ملی شده، در پی بی‌تفاوتی، کم‌کاری یا حتی همکاری سازمان میراث، از ثبت خارج شده و تخریب می‌شود (یکی از واپسین نمونه‌هایش تخریب خانه تاریخی «حسام لشکر» در تهران که در اینجا درباره‌اش نوشتم). آنهایی که همچنان ثبت هستند نیز اوضاع خوبی ندارند.
ب) در پرونده‌های ثبت جهانی، سازمان میراث فرهنگی ما در بسیاری از موارد به‌صورت واکنشی و تدافعی عمل می‌کند. یعنی وقتی کشوری دیگر تلاش کرد میراث ایران را مصادره و به‌نام خود ثبت کند، ایران اعتراض می‌کند و پیگیر می‌شود. هرچند درباره ثبت بادگیرها مطمئن نیستم که اینگونه باشد. اما امارات کلا در چنین بحث‌هایی خیلی کامیاب‌تر و بهتر از ما کار می‌کند.
3️⃣ امارات سالانه نزدیک به 20 میلیون گردشگر به خود جذب می‌کند. تنها شهر دوبی در این کشور سالانه بیش از 15 میلیون گردشگر دارد که آنرا در کنار پاریس، جزو 10 شهر نخست دنیا در گردشگرپذیری جای داده است. واقعیت اینست که کارکرد گردشگری خیلی فراتر از درآمد اقتصادی آنست. گردشگران می‌توانند مُبَلّغان فرهنگ و تمدن سرزمینی باشند که از آن دیدن کرده‌اند. با این حساب، مقایسه و هم‌سنجی میان شمار گردشگران یزد و کاشان با گردشگران دوبی نشان می‌دهد که کدام‌یک در معرفی بادگیر به‌نام خویش می‌تواند کامیاب شود. شخصا اگرچه از فعالیت‌های ضد ایرانی امارات ناخرسندم، اما به مدیریت‌شان در بخش گردشگری حقیقتا احترام می‌گذارم.
ایران نیز باید راه ورود رونالدوها و گردشگران را به کشور باز کند تا خودشان از نزدیک ببینند چه سرمایه‌های گسترده فرهنگی، تاریخی و طبیعی در این سرزمین نهفته است. وگرنه تا وقتی میراث ما پنهان از چشم دیگران باشد، هر کسی می‌تواند بخشی از آنرا تاراج و به نام خود ثبت کند. این را سالها پیش در گفتگو با خبرگزاری ایسنا توضیح داده‌ام.
اما گردشگری، زبان ویژه خودش را دارد. تنش‌زدایی در منطقه و جهان، دعوت از شرکتهای بزرگ و بین‌المللی گردشگری (همچون هتل‌های زنجیره‌ای) برای حضور در کشور و توسعه زیرساخت‌های گردشگری، استفاده از مدیران با تجربه غیرایرانی در سازمان‌ها و نهادها (چیزی که به نظر می‌آید خط قرمز برخی مسئولین ماست و حسن ازغندی هم علیه چنین کاری مواضع تندی دارد +اینجا)، برچیدن محدودیت برای باز بودن رستوران‌ها، مراکز خرید و تفریحی در شب، محدود کردن گروه‌های خودسر که گاه با گردشگران خارجی برخورد می‌کنند و...، برخی از راهکارهایی است که تا در پیش گرفته نشود، سخن گفتن از توسعه گردشگری برابر است با آب در هاون کوبیدن، و نه رونالدوها به ایران می‌آیند و نه هم‌میهنان گردشگرشان.
اگر این یادداشت را می‌پسندید برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
عکسی از درماندگی
امیر هاشمی مقدم
از وقتی چهره درمانده مادر را در عکس دیده‌ام، من هم گویا درمانده شده‌ام. دختری از اینکه راننده اسنپ در میانه راه به خاطر حجاب پیاده‌اش کرده، شاکی شده و مشخصات راننده و خودرو را منتشر کرده. واکنش‌ها بالا می‌گیرد و مدیران اسنپ هم گویا در ابتدا پوزش‌خواهی کرده‌اند. اما به یکباره ورق بر می‌گردد و اسنپ از راننده پشتیبانی کرده و دختر به همراه خانواده‌اش نزد راننده اسنپ رفته و از او پوزش‌خواهی می‌کنند.
خیلی چیزها در این میانه طبیعی نیست. نه این ورق برگشتن یکباره، نه تغییر موضع اسنپ، نه رفتن آن دختر برای پوزش‌خواهی و نه این عکس نمایشی. اصلا خود اینکه پدر و مادرش هم همراهش رفته‌اند بر شگفتی ماجرا افزوده است. اما مادر حتی نتوانسته آن لبخند زورکی پدر یا لبخند مصنوعی دختر را هم روی چهره‌اش بنشاند. و چهره غم‌زده‌اش که حقیقتا آتش می‌زند بر دل آدم. واقعا این عکس گرفتن اختیاری بوده است؟ واقعا آن دختر، پدر و مادرش راضی بودند به این کار؟ پاسخش به گمانم مشخص است.
تنها لبخند واقعی در این عکس را، راننده بر لب دارد. سرمست از پیروزی. سرمست از اینکه اگر حجاب رسمی را با چند دهه تبلیغات رسانه‌ای شبانه روزی و کتاب‌های درسی و کلاس‌های دینی/پرورشی و... نتوانسته‌اند بقبولانند، روش‌های زیاد دیگری در اختیار دارند برای این کار. راننده‌ای که برای باورهایش، و برای عفت و پاکدامنی‌ای که از یک زن مسلمان انتظار داشت، مسافرش را در میانه اتوبان پیاده می‌کند، رسم مسلمانی به جای آورده؟ نمی‌دانم. اصلا چه ساعتی؟ آن را هم نمی‌دانم. امیدوارم شب نبوده باشد (هرچند راننده می‌گوید به دختر پیشنهاد داده تا او را برگرداند جلوی خانه‌اش و پیاده کند، اما دختر نپذیرفته. اگر دست‌کم چنین کاری کرده باشد، به نظرم نباید این بخش از کارش را نادیده گرفت؛ هرچند همچنان به باورم پیاده کردن مسافر دختر در میانه اتوبان نادرست است).
داستان را البته می‌شود از نگاهی دیگر نیز دید. دختر مسافر عکس و مشخصات راننده را به جای اینکه برای رسیدگی به تخلف وی (پیاده کردن مسافرِ زنِ تنها در میانه اتوبان) به اسنپ یا نهادهای رسمی بدهد، آنها را در شبکه‌های اجتماعی منتشر کرده است و راننده هم از این دلخور شده. اما راننده (و پشتیبانان وی) نه تنها به جای عکس خود دختر، عکس پدر و مادرش را نیز منتشر کردند، بلکه از ابزارهایی که در اختیار داشتند نیز علیه او سود بردند. از تلویزیون گرفته تا برخی افراد سرشناس و نهادها او را دعوت کرده، ستایش نموده و تریبون در اختیارش قرار دادند. او در گفتگوی تلویزیونی‌اش در شبکه سه هم می‌گوید چون قانون اسنپ نگفته در برابر مسافر بدحجاب چگونه باید رفتار کرد، بنابراین او آتش به اختیار عمل کرده است. فردی که کنار او نشسته هم به ماده 17 قانون جرایم رایانه‌ای استناد کرده که بر پایه آن «هر کس به وسیله سیستم‌های رایانه‌ای یا مخابراتی، صوت یا تصویر یا فیلم خصوصی یا اسرار دیگری را بدون رضایت او منتشر کند، به نحوی که موجب ضرر یا عرفا هتک حیثیت شود، به حبس از 91 روز تا 2 سال محکوم می‌شود» و بنابراین نتیجه گرفته که آن دختر مسافر چون عکس و مشخصات راننده را منتشر کرده، باید مجازات شود. در حالی‌که آن مسافر تنها عکس و مشخصات راننده را بر پایه آنچه در سامانه اسنپ ثبت است و برای مسافرین اسنپ در دسترس، منتشر کرد و نه هیچ چیز خصوصی از زندگی شخصی وی.
نقد این رفتار به معنای مخالفت با حجاب و پوشش اسلامی نیست، بلکه پذیرش واقعیت‌های درون جامعه و نقد شیوه‌هایی است که با وجود صرف هزینه‌های مادی و معنوی بسیار زیاد در چند دهه گذشته، همچنان پافشاری برای اجرای‌شان ادامه دارد. اگر پنج سال پژوهش و نوشتن پایان‌نامه دکترا درباره گردشگران ایرانی در ترکیه یک نکته به من آموخته باشد، اینست که بانوان ایرانی‌ای که پوشش‌شان مورد تایید نهادهای رسمی نباشد، لزوما باورشان به اسلام ضعیف نیست. همانگونه که بسیاری‌شان در شهرهای گوناگون ترکیه دقیقا همان پوششی را دارند که در ایران دارند.
اگر این یادداشت را می‌پسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames