رویای کار و سرمایهگذاری در ترکیه
امیر هاشمی مقدم
سه روز است به استانبول آمدهام برای گردآوری دادههای پایاننامهام. با گردشگران ایرانیای که مایل باشند، درباره تجربیات سفرشان به ترکیه گفتگو میکنم. البته این بار کمتر از سالهای پیش حاضر به گفتگو میشوند. یک دلیل عمدهاش نگرانی و ترسشان است. برخی به نام اقامت و سرمایهگذاری در ترکیه سر گفتگو با گردشگران ایرانی باز کرده و دست آخر سرکیسهشان میکنند. این پدیده باعث شده خیلی از گردشگران از هرگونه ارتباط برقرار کردن با کسانی که نمیشناسند، خودداری کنند.
دیشب و پریشب با دو جوان ایرانی گفتگو کردم که گردشگر نبودند، بلکه برای کار و سرمایهگذاری به ترکیه آمده بودند؛ اما هر دو نفرشان فریب خورده و پول و گوشیشان را از دست داده بودند. جوانِ دو شب پیش، میگفت در یکی از سایتهای خرید و فروش در ایران، آگهی سرمایهگذاری در ترکیه دیده و وقتی با آنها تماس گرفته، او را متقاعد کردند که فرصت خوبی برای سرمایهگذاری در ترکیه دارد. میگفت خودش بازاری اصفهان است و خیلی در این زمینه تجربه داشته. اما هنوز نفهمیده چگونه سرش کلاه گذاشتهاند. بدتر اینکه وقتی دیده بودند بیش از این پول نمیدهد، گوشیاش را هم دزدیده بودند؛ آن هم در خانه خودشان که او را مثلا مهمان کرده بودند.
نفر دوم را دیشب دیدم. از گرگان آمده بود برای کار. اما همان ایرانیای که برای کار دعوتش کرد و در خانه خودش میزبانش بود، پولهایش را گرفته و بعد هم گوشیاش را شکسته بود. دست آخر معلوم شده که آنجا مواد هم خرید و فروش میکنند و بنابراین قید پولش را زده و از آن خانه گریخت. از من خواهش کرد با تلگرامم به خانمش پیام بدهد که برایش از صرافی پول بفرستد تا بتواند بلیط بازگشت بگیرد. کارشناسی کشاورزی داشت. پیشنهاد دادم در ایران یک کار مرتبط با کشاورزی (برای نمونه یک گلخانه کوچک) برای خودش دست و پا کند. وقتی داستانش را گفت، افسوس خوردم. یک کارخانه نسبتا بزرگ تولید سم کشاورزی راهاندازی کرده و یک وام سنگین هم از بانک گرفته بود. اما چون وزارت کشاورزی در مرحله آخر اجازه وارد کردن ماشینآلات را نداده بود (به روایت خودش)، نتوانست قسطها را پرداخت کرده و بانک هم کارخانهاش را گذاشته بود برای مزایده. توی اینترنت آگهی ثبت کارخانهاش را نشانم داد و آنگاه برای اینکه مطمئن شوم خودش است، نام و کد ملی ثبتشده در روزنامه با نام و کد ملی در گذرنامهاش را نشانم داد که یکی بود. با این همه الان آمده بود ترکیه و حاضر بود هر کاری انجام بدهد.
نه اینکه تنها ایرانیان در ترکیه سر یکدیگر کلاه میگذارند؛ بلکه ترکیهایها هم سر ایرانیان کلاه میگذارند (و این پدیده ویژه ترکیهایها هم نیست. همه جور آدمی همه جا گیر میآید. همانگونه که ایرانیان خوب ساکن ترکیه و ترکیهایهای مهربان با ایرانیان هم کم نیستند). دقیقا دو ماه پیش یکی از آذری/ترکهای ایرانی که برادر و پسرش ساکن آنکارا هستند و خودش هم زیاد رفت و آمد دارد به این شهر، در یک شرکت تولیدی در آنکارا دو میلیون لیره (تقریبا پنج میلیارد تومان) سرمایهگذاری کرد و همه کارهای قانونیاش هم پیش رفت. تا اینکه فهمید کل شرکت و داراییهایش در رهن بانک بوده و به دلیل بدهی، بانک هم آنها را برای مزایده گذاشته است. صاحب شرکت هم آنچنان بدهکار است که بدهی این دوست ایرانی ما اصلا دیده نمیشود.
از اینگونه موارد این چند سال زیاد دیدهام در ترکیه که ایرانیانی که از شرایط ترکیه (و احتمالا دیگر کشورها) رویا ساختهاند، پس از چندی میبینند که سرابی بیش نبوده و دست آخر همان هم کابوس میشود. البته حتما افراد زیادی هم در این میان موفق و کامیاب شدهاند؛ اما خیلیها هم زندگیشان را کم و بیش باختهاند.
ایکاش شرایط ایران به گونهای بود که هممیهنان ناچار به جستجوی کار یا بردن سرمایههایشان به کشورهای دیگر نبودند. ایکاش مسئولین هم هنگامی که مدام از «ایستادگی ملت غیور ایران در برابر استکبار» سخن میگویند، میدیدند که این ملت غیور چگونه شب تا صبح پشت درب سفارتخانه کشورهای استکباری میایستد تا آیندهاش را شاید در آنجا جستجو کند. آیندهای که مسئولین میتوانستند به جای مدیریت جهانی، در گستره همین ایران و با همین سرمایههای مادی و معنوی و برای همین ایرانیانی که هر روز آواره گوشهای میشوند، پیاده کنند.
⭕️ پینوشت و یک درخواست: از کسانی که احتمالا برای نوروز به استانبول میآیند و مایل به گفتگو هستند، درخواست دارم به من پیام بدهند تا هر جایی که برایشان مقدور بود، نزدشان رفته و به من در زمینه پایاننامهام یاری برسانند. و البته مشخصات فردیشان را نه نیاز دارم که بپرسم و نه در پایاننامه به کار خواهد رفت. همچنین اگر دوستانی دارید که به استانبول آمدهاند، این پیام را برایشان بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
سه روز است به استانبول آمدهام برای گردآوری دادههای پایاننامهام. با گردشگران ایرانیای که مایل باشند، درباره تجربیات سفرشان به ترکیه گفتگو میکنم. البته این بار کمتر از سالهای پیش حاضر به گفتگو میشوند. یک دلیل عمدهاش نگرانی و ترسشان است. برخی به نام اقامت و سرمایهگذاری در ترکیه سر گفتگو با گردشگران ایرانی باز کرده و دست آخر سرکیسهشان میکنند. این پدیده باعث شده خیلی از گردشگران از هرگونه ارتباط برقرار کردن با کسانی که نمیشناسند، خودداری کنند.
دیشب و پریشب با دو جوان ایرانی گفتگو کردم که گردشگر نبودند، بلکه برای کار و سرمایهگذاری به ترکیه آمده بودند؛ اما هر دو نفرشان فریب خورده و پول و گوشیشان را از دست داده بودند. جوانِ دو شب پیش، میگفت در یکی از سایتهای خرید و فروش در ایران، آگهی سرمایهگذاری در ترکیه دیده و وقتی با آنها تماس گرفته، او را متقاعد کردند که فرصت خوبی برای سرمایهگذاری در ترکیه دارد. میگفت خودش بازاری اصفهان است و خیلی در این زمینه تجربه داشته. اما هنوز نفهمیده چگونه سرش کلاه گذاشتهاند. بدتر اینکه وقتی دیده بودند بیش از این پول نمیدهد، گوشیاش را هم دزدیده بودند؛ آن هم در خانه خودشان که او را مثلا مهمان کرده بودند.
نفر دوم را دیشب دیدم. از گرگان آمده بود برای کار. اما همان ایرانیای که برای کار دعوتش کرد و در خانه خودش میزبانش بود، پولهایش را گرفته و بعد هم گوشیاش را شکسته بود. دست آخر معلوم شده که آنجا مواد هم خرید و فروش میکنند و بنابراین قید پولش را زده و از آن خانه گریخت. از من خواهش کرد با تلگرامم به خانمش پیام بدهد که برایش از صرافی پول بفرستد تا بتواند بلیط بازگشت بگیرد. کارشناسی کشاورزی داشت. پیشنهاد دادم در ایران یک کار مرتبط با کشاورزی (برای نمونه یک گلخانه کوچک) برای خودش دست و پا کند. وقتی داستانش را گفت، افسوس خوردم. یک کارخانه نسبتا بزرگ تولید سم کشاورزی راهاندازی کرده و یک وام سنگین هم از بانک گرفته بود. اما چون وزارت کشاورزی در مرحله آخر اجازه وارد کردن ماشینآلات را نداده بود (به روایت خودش)، نتوانست قسطها را پرداخت کرده و بانک هم کارخانهاش را گذاشته بود برای مزایده. توی اینترنت آگهی ثبت کارخانهاش را نشانم داد و آنگاه برای اینکه مطمئن شوم خودش است، نام و کد ملی ثبتشده در روزنامه با نام و کد ملی در گذرنامهاش را نشانم داد که یکی بود. با این همه الان آمده بود ترکیه و حاضر بود هر کاری انجام بدهد.
نه اینکه تنها ایرانیان در ترکیه سر یکدیگر کلاه میگذارند؛ بلکه ترکیهایها هم سر ایرانیان کلاه میگذارند (و این پدیده ویژه ترکیهایها هم نیست. همه جور آدمی همه جا گیر میآید. همانگونه که ایرانیان خوب ساکن ترکیه و ترکیهایهای مهربان با ایرانیان هم کم نیستند). دقیقا دو ماه پیش یکی از آذری/ترکهای ایرانی که برادر و پسرش ساکن آنکارا هستند و خودش هم زیاد رفت و آمد دارد به این شهر، در یک شرکت تولیدی در آنکارا دو میلیون لیره (تقریبا پنج میلیارد تومان) سرمایهگذاری کرد و همه کارهای قانونیاش هم پیش رفت. تا اینکه فهمید کل شرکت و داراییهایش در رهن بانک بوده و به دلیل بدهی، بانک هم آنها را برای مزایده گذاشته است. صاحب شرکت هم آنچنان بدهکار است که بدهی این دوست ایرانی ما اصلا دیده نمیشود.
از اینگونه موارد این چند سال زیاد دیدهام در ترکیه که ایرانیانی که از شرایط ترکیه (و احتمالا دیگر کشورها) رویا ساختهاند، پس از چندی میبینند که سرابی بیش نبوده و دست آخر همان هم کابوس میشود. البته حتما افراد زیادی هم در این میان موفق و کامیاب شدهاند؛ اما خیلیها هم زندگیشان را کم و بیش باختهاند.
ایکاش شرایط ایران به گونهای بود که هممیهنان ناچار به جستجوی کار یا بردن سرمایههایشان به کشورهای دیگر نبودند. ایکاش مسئولین هم هنگامی که مدام از «ایستادگی ملت غیور ایران در برابر استکبار» سخن میگویند، میدیدند که این ملت غیور چگونه شب تا صبح پشت درب سفارتخانه کشورهای استکباری میایستد تا آیندهاش را شاید در آنجا جستجو کند. آیندهای که مسئولین میتوانستند به جای مدیریت جهانی، در گستره همین ایران و با همین سرمایههای مادی و معنوی و برای همین ایرانیانی که هر روز آواره گوشهای میشوند، پیاده کنند.
⭕️ پینوشت و یک درخواست: از کسانی که احتمالا برای نوروز به استانبول میآیند و مایل به گفتگو هستند، درخواست دارم به من پیام بدهند تا هر جایی که برایشان مقدور بود، نزدشان رفته و به من در زمینه پایاننامهام یاری برسانند. و البته مشخصات فردیشان را نه نیاز دارم که بپرسم و نه در پایاننامه به کار خواهد رفت. همچنین اگر دوستانی دارید که به استانبول آمدهاند، این پیام را برایشان بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
پرچم آبی در شمال کی به اهتزاز در میآید؟
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
دو ماه پیش بود که پس از کش و قوس بسیار، بالاخره دولت ترکیه همه فروشگاهها را قانونا مجبور کرد پاکت پلاستیکی را به مشتری بفروشند. یعنی شما اگر به فروشگاهی همچون «چاغداش» (که به تازگی شعبههای زیادی هم دارد در ایران باز میکند) یا پوشاک «السی وایکیکی» (که برای ایرانیان نامی آشناست) رفته و چند کالا خریداری کنید، صندوقدار هنگام دریافت پول از شما میپرسد که آیا پلاستیک که این کالاهای خریداریشده را درون آن بگذارید هم نیاز دارید یا نه؟ و اگر پاسختان بله باشد، 25 کُروش (هر یک لیره= 100 کروش) هم برای هر پلاستیک از شما جداگانه میگیرد (به پول الان ما، هر لیره 2450 تومان و بنابراین 25 کُروش یعنی تقریبا 610 تومان برای هر پلاستیک). با فروشگاههایی که از این قانون سرپیچی کنند نیز برخورد میشود.
البته این کار دولت دستمایه شوخیهای بسیاری هم در شبکههای اجتماعی شد، اما دولت ترکیه این کار را برای محیط زییست انجام داده و کار درستی هم هست. همچنانکه بسیاری از فعالان محیط زیست نیز از آن پشتیبانی کردهاند. ترکیه اگرچه در زمینه محیط زیست رفتارهای نادرست بسیاری هم دارد (برای نمونه، تلاش برای ویران کردن پارک «گزی» در نزدیکی میدان تقسیم استانبول که به درگیریهای خیابانی درازمدت با معترضان انجامید)، اما در زمینه حفاظت از محیط زیست تلاشهای جدی بسیاری هم دارد. بر پایه گزارش تازه سازمان همکاری و توسعه اقتصادی، در 16 سال گذشته 4 میلیارد و 300 میلیون نهال در ترکیه کاشته شده و 130 تفرجگاه شهری ایجاد و شمار پارکهای جنگلی از 92 به 375 عدد افزایش پیدا کرده که مورد ستایش این سازمان قرار گرفته است. همچنین آنتالیا که این روزها میتوان ایرانیان بسیاری را در آن دید، بیهوده آنتالیا نشده که گردشگران اروپایی بسیاری را به خودش میکشاند. سواحل این شهر دارای «پرچم آبی» است. این پرچم برای ساحل، چیزی است شبیه پنجستاره بودن برای هتل؛ به این نشان که ساحلی که چنین پرچمی داشته باشد، معیارهای پاکیزگی آب، مراقبت از ساحل و صخرههای مرجانی، آموزش به گردشگران، نصب تابلوهای هشدار و اطلاعات، داشتن آب استاندارد برای دوش گرفتن گردشگران و... را دارد. در دنیا تنها نزدیک به پنجاه کشور دارای کرانههایی با پرچم آبی هستند که شوربختانه ایران جزو این کشورها نیست.
به راستی چرا کرانههای زیبای مازندران نباید پرچم آبی داشته باشد؟ بخشی از آن به مسئولین باز میگردد (نصب اندک و ناچیز تابلوهای هشدار و آگاهیبخش درباره تمیز نگه داشتن ساحل، نبودن دوشهای مناسب برای شناگران، ندیده گرفتن یا ناتوانی در برابر خانهها و سازمانهایی که فاضلابشان را مستقیم یا غیرمستقیم (از راه رودهایی که به دریا میریزد) به دریا هدایت میکنند و... . اما بخشی از آن نیز به گردشگران باز میگردد که در بسیاری از موارد، زبالهشان را در کرانه دریا رها کرده و میروند. البته رها کردن زباله تنها محدود به کرانههای دریا نمیشود، بلکه نگاهی به پارکهای جنگلی و حاشیه جادههای شمال نیز انبوهی از زبالهها را نشان میدهد.
این در حالی است که مازندران حتی بیش از دیگر استانها با مشکل دفع زباله روبروست. تولید زباله در این استان بسیار فراتر از ظرفیت آن است و از همین رو، در بسیاری مواقع شهرداریها زبالهها را به شیوههای غیربهداشتی در جنگلها دفع میکنند. شاید نام «چمستان» را در آگهیهای فروش ویلاهای ارزانبها در مازندران دیده باشید (ویلاهایی که بسیاریشان با تعرض به حریم جنگل و بدون استجکام ساخته شده و گاهی به چندین نفر بهطور همزمان به فروش میرسد). در نزدیکی چمستان هم دریاچه «الیمالات» و پارک جنگلی «کشپل» معروف است. چند سال پیش بر پایه صحبتهای یکی از دانشجویانم که ساکن همان منطقه بود، به بخشی از جنگلهای نزدیک همین دریاچه رفتم که محل دفع زبالهها بود. شیرابه این زبالهها که به زمین رخنه میکرد، درختهای اطراف خودش را خشکانده بود. همین پدیده در عباسآباد هم مسئله آفریده است.
گمان میکنم کار خوبی بود اگر سازمان میراث فرهنگی با همراهی دیگر نهادهای دولتی و مردمی، در ایستگاههای نوروزی در مازندران (و البته دیگر استانها) در کنار نقشهای که جاذبههای گردشگری استان/ شهرستان را در خود دارد، کیسههایی را هم به گردشگران داده و در بروشوری توضیح میدادند که استان مازندران توان و ظرفیت این همه زباله را ندارد و حتما باید به هشدارها توجه کرد. هرچند برخی از هممیهنان چندی است هرگاه به طبیعت میروند، همراه خودشان کیسه اضافه هم دارند تا زبالههایی که دیگران در طبیعت رها کردهاند را، جمعآوری کنند. امیدوارم این رفتار فرهنگی-زیستمحیطی به زودی فراگیر شود.
این یادداشت را اگر پسندیدید، برای آشنایانتان که به شمال سفر میکنند هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
دو ماه پیش بود که پس از کش و قوس بسیار، بالاخره دولت ترکیه همه فروشگاهها را قانونا مجبور کرد پاکت پلاستیکی را به مشتری بفروشند. یعنی شما اگر به فروشگاهی همچون «چاغداش» (که به تازگی شعبههای زیادی هم دارد در ایران باز میکند) یا پوشاک «السی وایکیکی» (که برای ایرانیان نامی آشناست) رفته و چند کالا خریداری کنید، صندوقدار هنگام دریافت پول از شما میپرسد که آیا پلاستیک که این کالاهای خریداریشده را درون آن بگذارید هم نیاز دارید یا نه؟ و اگر پاسختان بله باشد، 25 کُروش (هر یک لیره= 100 کروش) هم برای هر پلاستیک از شما جداگانه میگیرد (به پول الان ما، هر لیره 2450 تومان و بنابراین 25 کُروش یعنی تقریبا 610 تومان برای هر پلاستیک). با فروشگاههایی که از این قانون سرپیچی کنند نیز برخورد میشود.
البته این کار دولت دستمایه شوخیهای بسیاری هم در شبکههای اجتماعی شد، اما دولت ترکیه این کار را برای محیط زییست انجام داده و کار درستی هم هست. همچنانکه بسیاری از فعالان محیط زیست نیز از آن پشتیبانی کردهاند. ترکیه اگرچه در زمینه محیط زیست رفتارهای نادرست بسیاری هم دارد (برای نمونه، تلاش برای ویران کردن پارک «گزی» در نزدیکی میدان تقسیم استانبول که به درگیریهای خیابانی درازمدت با معترضان انجامید)، اما در زمینه حفاظت از محیط زیست تلاشهای جدی بسیاری هم دارد. بر پایه گزارش تازه سازمان همکاری و توسعه اقتصادی، در 16 سال گذشته 4 میلیارد و 300 میلیون نهال در ترکیه کاشته شده و 130 تفرجگاه شهری ایجاد و شمار پارکهای جنگلی از 92 به 375 عدد افزایش پیدا کرده که مورد ستایش این سازمان قرار گرفته است. همچنین آنتالیا که این روزها میتوان ایرانیان بسیاری را در آن دید، بیهوده آنتالیا نشده که گردشگران اروپایی بسیاری را به خودش میکشاند. سواحل این شهر دارای «پرچم آبی» است. این پرچم برای ساحل، چیزی است شبیه پنجستاره بودن برای هتل؛ به این نشان که ساحلی که چنین پرچمی داشته باشد، معیارهای پاکیزگی آب، مراقبت از ساحل و صخرههای مرجانی، آموزش به گردشگران، نصب تابلوهای هشدار و اطلاعات، داشتن آب استاندارد برای دوش گرفتن گردشگران و... را دارد. در دنیا تنها نزدیک به پنجاه کشور دارای کرانههایی با پرچم آبی هستند که شوربختانه ایران جزو این کشورها نیست.
به راستی چرا کرانههای زیبای مازندران نباید پرچم آبی داشته باشد؟ بخشی از آن به مسئولین باز میگردد (نصب اندک و ناچیز تابلوهای هشدار و آگاهیبخش درباره تمیز نگه داشتن ساحل، نبودن دوشهای مناسب برای شناگران، ندیده گرفتن یا ناتوانی در برابر خانهها و سازمانهایی که فاضلابشان را مستقیم یا غیرمستقیم (از راه رودهایی که به دریا میریزد) به دریا هدایت میکنند و... . اما بخشی از آن نیز به گردشگران باز میگردد که در بسیاری از موارد، زبالهشان را در کرانه دریا رها کرده و میروند. البته رها کردن زباله تنها محدود به کرانههای دریا نمیشود، بلکه نگاهی به پارکهای جنگلی و حاشیه جادههای شمال نیز انبوهی از زبالهها را نشان میدهد.
این در حالی است که مازندران حتی بیش از دیگر استانها با مشکل دفع زباله روبروست. تولید زباله در این استان بسیار فراتر از ظرفیت آن است و از همین رو، در بسیاری مواقع شهرداریها زبالهها را به شیوههای غیربهداشتی در جنگلها دفع میکنند. شاید نام «چمستان» را در آگهیهای فروش ویلاهای ارزانبها در مازندران دیده باشید (ویلاهایی که بسیاریشان با تعرض به حریم جنگل و بدون استجکام ساخته شده و گاهی به چندین نفر بهطور همزمان به فروش میرسد). در نزدیکی چمستان هم دریاچه «الیمالات» و پارک جنگلی «کشپل» معروف است. چند سال پیش بر پایه صحبتهای یکی از دانشجویانم که ساکن همان منطقه بود، به بخشی از جنگلهای نزدیک همین دریاچه رفتم که محل دفع زبالهها بود. شیرابه این زبالهها که به زمین رخنه میکرد، درختهای اطراف خودش را خشکانده بود. همین پدیده در عباسآباد هم مسئله آفریده است.
گمان میکنم کار خوبی بود اگر سازمان میراث فرهنگی با همراهی دیگر نهادهای دولتی و مردمی، در ایستگاههای نوروزی در مازندران (و البته دیگر استانها) در کنار نقشهای که جاذبههای گردشگری استان/ شهرستان را در خود دارد، کیسههایی را هم به گردشگران داده و در بروشوری توضیح میدادند که استان مازندران توان و ظرفیت این همه زباله را ندارد و حتما باید به هشدارها توجه کرد. هرچند برخی از هممیهنان چندی است هرگاه به طبیعت میروند، همراه خودشان کیسه اضافه هم دارند تا زبالههایی که دیگران در طبیعت رها کردهاند را، جمعآوری کنند. امیدوارم این رفتار فرهنگی-زیستمحیطی به زودی فراگیر شود.
این یادداشت را اگر پسندیدید، برای آشنایانتان که به شمال سفر میکنند هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
ایراندوستی انحصارگرایانه
امیر هاشمی مقدم
امسال نیز همچون سالیان گذشته، در نقد خرید ماهی قرمز یادداشتی کوتاه نوشتم. از سوی دیگر، بسیاری از کسانی که موافق خرید ماهی قرمز هستند نیز، به تبلیغ این کار و بیان دیدگاههایشان پرداختند. بخش قابل توجهی از این افراد، ایراندوستان و ملیگرایانی هستند که گمان میکنند تبلیغ برای نخریدن ماهی قرمز، یکی دیگر از حرکات و رفتارهایی است که برای حذف نمادهای ملی و فرهنگ ایرانی انجام میشود. از همین رو با ادبیاتی بسیار تند به حمله به همه کسانی پرداختند که مخالف خرید ماهی قرمز بوده و آنان را دشمنان ایران نامیده و البته عموما به این هم بسنده نکرده، توهینهای بسیار نمودند.
شوربختانه یکی از آسیبهای ایرانگرایی و میهندوستی، بیرون راندن هر کسی از دایره ایران و ایراندوستی است که دیدگاهش با دیدگاه گروهی از ملیگرایان نمیخواند. مخالفت با ماهی قرمز تنها یکی از آنها بود. نمونههای بیشمار دیگری را میتوان در زیر نام برد:
⭕️ قاجار-پهلوی: یک جدل بیهوده میان دوستداران حکومت پهلوی با وابستگان به خاندان قاجار به شدت در جریان است. قاجارها اگرچه اشتباهات زیادی داشته و آسیبهای زیادی را خواسته و ناخواسته به ایران زدند، اما در حد خودشان هم برای ایران تلاشهای بسیاری نمودند. آنها بخشی از تاریخ این کشورند که شوربختانه جنبههای سیاه دوران آنها در دورههای بعدی، بیشتر برجسته و از خدمات آنان چشمپوشی شد. بنابراین اگر کسی اکنون از خدمات قاجارها یادی کند، برخی از ملیگرایان که عموما احساس نزدیکی به دوره پهلوی میکنند، آنان را بازماندگان قاجارهای خائن مینامند. از سوی دیگر وابستگان به قاجار (که در اینجا بیشتر منظورم نوادگان این خاندان است) عموما ایراندوستانی بسیار فعالند که برای نمونه، بسیاریشان در صف نخست مقابله با جریانهای قومگرا و پانترک قرار گرفتهاند. با این همه نمیتوان این را هم نادیده گرفت که برخی از همین قجرزادهها هم همان راه پهلویدوستان را رفته و بیشتر تلاش دارند به بزرگنمایی جنبههای سیاه دوران پهلوی پرداخته و کمتر به خدمات آنان اشاره کنند. این اصطکاک بیهوده میان این دو گروه ایرانگرا، تنها اتلاف انرژی و توانی است که میتوانست خیلی بهتر فعالیت کند.
⭕️ اصلاحطلب-استمرارطلب: اصلاحطلبان به شدت مورد نفرت بخش زیادی از ملیگراها هستند. چرا که به باور آنها، اصلاحطلبان با تداوم گغتمان اصلاحات، از دگرگونیهای بنیادی که ایران را از وضعیت کنونی نجات دهد، پیشگیری میکنند. همچنین در مبحث شهروندی برآمده از جریان اصلاحات، اگرچه کسی به حقوق شهروندیاش دست نیافت، اما عدهای با سوءاستفاده از این مفهوم، به تقویت جریانهای قومگرا و تجزیهطلب پرداختند. البته شخصا مدتهاست که دیگر امیدی به جریان اصلاحطلبی ندارم، اما دیدن همه اصلاحطلبها در یک قاب هم به باورم درست نیست. دستکم اکنون گروهی از اصلاحطلبان دارند به آسیبهایی که در پی بیتوجهیشان به موجودیت و مفهوم ایران و یکپارچگیاش رخ داده، اعتراف کرده و به ترویج شیوهای ملیگرایی شهروند مدار و مقابله با نیروهای جداییخواه میپردازند. از سوی دیگر، ملیگرایان عموما از نقش پررنگتر اصولگرایان در نفی تاریخ و تمدن ایران، به دلایلی (همچون قدرت قهریه اصولگرایان) چشمپوشی کرده یا در اینگونه موارد، به شخص میپردازند نه به وابستگی حزبی و جناحی او؛ برخلاف مواقعی که به کلیت اصلاحطلبان میتازند.
⭕️ روایت ما- روایت آنها از تاریخ: تاریخ، عرصه روایتها و تفسیرهای بسیار است. اما بخشی از بدنه ملیگرا، تنها یک روایت تاریخی را درست دانسته و روایت و تفسیرهای دیگر را بر نمیتابد. البته که منظورم روایتهای تاریخستیزانهای که شوربختانه برخی مسئولان فرهنگی در حال ترویجش بوده و به کتمان کلیت تمدنی ایران باستان میپردازند نیست؛ اما روایتی که هرگونه نقطه سیاه در تاریخ و تمدن ایران را هم کتمان کند، بیگمان دچار اشکال و تعصب است و دیگر نامش تاریخ نیست، بلکه تاریخسازی ایدئولوژیک است. تاریخ و تمدن ایران بسیار درخشان و شکوهمند بوده، اما نقاط سیاهی هم دارد که باید دید و خواند و تحلیلشان کرد. اگر کسی در کنار دهها جنبه مثبتی که در تمدنمان میبیند، به یک جنبه منفی هم اشاره کرد، لزوما ایرانستیز نیست.
✅ به باورم جریان(های) ملیگرا، ایرانگرا، میهندوست و... باید کمی با رواداری (تسامح و تساهل) بیشتر، آغوششان را بازتر کرده و به دفع کمتر و جذب بیشتر بیندیشد؛ وگرنه این حلقه ملیگرایی آنچنان کوچک میشود که دیگر نمیتواند ادعای نمایندگی اندیشههای مردم میهندوست را داشته باشد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
امسال نیز همچون سالیان گذشته، در نقد خرید ماهی قرمز یادداشتی کوتاه نوشتم. از سوی دیگر، بسیاری از کسانی که موافق خرید ماهی قرمز هستند نیز، به تبلیغ این کار و بیان دیدگاههایشان پرداختند. بخش قابل توجهی از این افراد، ایراندوستان و ملیگرایانی هستند که گمان میکنند تبلیغ برای نخریدن ماهی قرمز، یکی دیگر از حرکات و رفتارهایی است که برای حذف نمادهای ملی و فرهنگ ایرانی انجام میشود. از همین رو با ادبیاتی بسیار تند به حمله به همه کسانی پرداختند که مخالف خرید ماهی قرمز بوده و آنان را دشمنان ایران نامیده و البته عموما به این هم بسنده نکرده، توهینهای بسیار نمودند.
شوربختانه یکی از آسیبهای ایرانگرایی و میهندوستی، بیرون راندن هر کسی از دایره ایران و ایراندوستی است که دیدگاهش با دیدگاه گروهی از ملیگرایان نمیخواند. مخالفت با ماهی قرمز تنها یکی از آنها بود. نمونههای بیشمار دیگری را میتوان در زیر نام برد:
⭕️ قاجار-پهلوی: یک جدل بیهوده میان دوستداران حکومت پهلوی با وابستگان به خاندان قاجار به شدت در جریان است. قاجارها اگرچه اشتباهات زیادی داشته و آسیبهای زیادی را خواسته و ناخواسته به ایران زدند، اما در حد خودشان هم برای ایران تلاشهای بسیاری نمودند. آنها بخشی از تاریخ این کشورند که شوربختانه جنبههای سیاه دوران آنها در دورههای بعدی، بیشتر برجسته و از خدمات آنان چشمپوشی شد. بنابراین اگر کسی اکنون از خدمات قاجارها یادی کند، برخی از ملیگرایان که عموما احساس نزدیکی به دوره پهلوی میکنند، آنان را بازماندگان قاجارهای خائن مینامند. از سوی دیگر وابستگان به قاجار (که در اینجا بیشتر منظورم نوادگان این خاندان است) عموما ایراندوستانی بسیار فعالند که برای نمونه، بسیاریشان در صف نخست مقابله با جریانهای قومگرا و پانترک قرار گرفتهاند. با این همه نمیتوان این را هم نادیده گرفت که برخی از همین قجرزادهها هم همان راه پهلویدوستان را رفته و بیشتر تلاش دارند به بزرگنمایی جنبههای سیاه دوران پهلوی پرداخته و کمتر به خدمات آنان اشاره کنند. این اصطکاک بیهوده میان این دو گروه ایرانگرا، تنها اتلاف انرژی و توانی است که میتوانست خیلی بهتر فعالیت کند.
⭕️ اصلاحطلب-استمرارطلب: اصلاحطلبان به شدت مورد نفرت بخش زیادی از ملیگراها هستند. چرا که به باور آنها، اصلاحطلبان با تداوم گغتمان اصلاحات، از دگرگونیهای بنیادی که ایران را از وضعیت کنونی نجات دهد، پیشگیری میکنند. همچنین در مبحث شهروندی برآمده از جریان اصلاحات، اگرچه کسی به حقوق شهروندیاش دست نیافت، اما عدهای با سوءاستفاده از این مفهوم، به تقویت جریانهای قومگرا و تجزیهطلب پرداختند. البته شخصا مدتهاست که دیگر امیدی به جریان اصلاحطلبی ندارم، اما دیدن همه اصلاحطلبها در یک قاب هم به باورم درست نیست. دستکم اکنون گروهی از اصلاحطلبان دارند به آسیبهایی که در پی بیتوجهیشان به موجودیت و مفهوم ایران و یکپارچگیاش رخ داده، اعتراف کرده و به ترویج شیوهای ملیگرایی شهروند مدار و مقابله با نیروهای جداییخواه میپردازند. از سوی دیگر، ملیگرایان عموما از نقش پررنگتر اصولگرایان در نفی تاریخ و تمدن ایران، به دلایلی (همچون قدرت قهریه اصولگرایان) چشمپوشی کرده یا در اینگونه موارد، به شخص میپردازند نه به وابستگی حزبی و جناحی او؛ برخلاف مواقعی که به کلیت اصلاحطلبان میتازند.
⭕️ روایت ما- روایت آنها از تاریخ: تاریخ، عرصه روایتها و تفسیرهای بسیار است. اما بخشی از بدنه ملیگرا، تنها یک روایت تاریخی را درست دانسته و روایت و تفسیرهای دیگر را بر نمیتابد. البته که منظورم روایتهای تاریخستیزانهای که شوربختانه برخی مسئولان فرهنگی در حال ترویجش بوده و به کتمان کلیت تمدنی ایران باستان میپردازند نیست؛ اما روایتی که هرگونه نقطه سیاه در تاریخ و تمدن ایران را هم کتمان کند، بیگمان دچار اشکال و تعصب است و دیگر نامش تاریخ نیست، بلکه تاریخسازی ایدئولوژیک است. تاریخ و تمدن ایران بسیار درخشان و شکوهمند بوده، اما نقاط سیاهی هم دارد که باید دید و خواند و تحلیلشان کرد. اگر کسی در کنار دهها جنبه مثبتی که در تمدنمان میبیند، به یک جنبه منفی هم اشاره کرد، لزوما ایرانستیز نیست.
✅ به باورم جریان(های) ملیگرا، ایرانگرا، میهندوست و... باید کمی با رواداری (تسامح و تساهل) بیشتر، آغوششان را بازتر کرده و به دفع کمتر و جذب بیشتر بیندیشد؛ وگرنه این حلقه ملیگرایی آنچنان کوچک میشود که دیگر نمیتواند ادعای نمایندگی اندیشههای مردم میهندوست را داشته باشد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
درسهایی از ایاصوفیه
امیر هاشمی مقدم: فرارو
چکیده: امروز انتخابات شهرداریها در ترکیه برگزار میشود که به دلیل قدرت شهرداران، شاید به اندازه انتخابات مجلس برایشان اهمیت داشته باشد. سه روز پیش آقای اردوغان در همایش انتخاباتی شهرداریها در استانبول، در میان سخنانش به ایاصوفیه هم اشاره داشت. ایاصوفیه که در سده چهارم میلادی بهعنوان کلیسا ساخته شد، پس از فتح استانبول به دست سلطان محمد در سال 1453، به مسجد، و با روی کار آمدن آتاترک، به موزه تغییر کاربری یافت. حالا آقای اردوغان قول داده که پس از انتخابات شهرداریها (و با پیشفرض برنده شدن کاندیدای مورد نظرش، بینالی ییلدیریم) دوباره مسجد شود. این جمله وی سر تیتر اخبار رسانههای ترکیه درباره سخنرانی او در همایش انتخاباتی شد؛ چرا که ایاصوفیه اهمیتی هم نمادین و هم اقتصادی برای ترکیه دارد.
1- ایاصوفیه در سال 2018 و پس از کاخ توپکاپی، با 2.890.873 بازدیدکننده، جایگاه دوم را در میان موزههای ترکیه داشت. بهای ورودی این موزه 60 لیره (تقریبا 150 هزار تومان) است که اگر در شمار بازدیدکنندگان ضرب کنیم، رقم 173.452.380 لیره (تقریبا برابر با 434 میلیارد تومان یا 31 میلیون دلار) درآمد سالانه برای استانبول دارد (کافی است در نظر بگیریم که درآمد موزه ایاصوفیه از درآمد همه 600 موزه فعال در ایران، بیشتر است). بنابراین هر تصمیمی که بر سرنوشت این موزه اثر بگذارد، بیگمان بر اقتصاد گردشگری ترکیه هم اثرگذار خواهد بود. بهویژه اگر در نظر بگیریم که کاسته شدن از یک جاذبه در مقصدی همچون استانبول، میتواند در تصمیمگیری درباره سفر به این شهر اثرگذار باشد.
2- ایاصوفیه هنگامی که به دست سلطان محمد فتح شد، نه ویران شد و نه دستکاری چندانی در آن صورت گرفت. حتی حوض غسل تعمید هم در آن باقی ماند و البته تبدیل به مکانی برای غسل جسد برخی سلاطین عثمانی گردید. اما ما در تاریخ بهویژه معاصرمان، به موارد زیادی بر میخوریم که بناهای به جا مانده از دیگر خاندانهای حتی مسلمان (و نه همچون بیزانسِ مسیحی)، تعمدا ویران شده (همچون آثار صفوی که در اصفهان به دست ظلالسطان ویران شد) یا مورد بیمهری قرار گرفته تا ویران شود (همچون بیتوجهی به بسیاری از آثار در دوره کنونی).
3- در ایاصوفیه شما همچنان میتوانید آرامگاه بسیاری از امپراتوران و کشیشان بیزانسی را ببینید؛ بیآنکه کسی ویرانشان کرده باشد. به باور برخی پژوهشگران (همچون هینجال اولوچ) بعید است این آرامگاهها از چشم سلطان محمد فاتح به دور مانده باشد. مقایسه کنیم با بسیاری از حاکمان ایران که به محض به قدرت رسیدن، ویران کردن آرامگاه شاهان پیشین جزو اولویتهایشان بود. از آخرین مواردش، نبش قبر کریمخان زند توسط آغامحمد خان قاجار و خاک کردن آنها در آستانه کاخش بود تا هر روز او و نزدیکانش آنرا لگدمال کنند. نمونه دیگرش، سر به نیست کردن جنازه رضاشاه است که دقیقا یکسال پیش در آرامگاه شاه عبدالعظیم کشف شد. شاید کسانی که در زمینه تحلیل تاریخ فرهنگی و اجتماعی ایران مطالعه و پژوهش میکنند، بهتر بتوانند پاسخ دهند چرا در کشوری که روزگاری پس از فتح بابل، به مقدسات مردمان آن سرزمین احترام گذاشته شد و در سراسری امپراتوری گستردهاش، افراد و گروهها در باورها و دینداری آزاد بودند، به چنین دگماندیشیهایی گرفتار آمده است.
4- در ایاصوفیه تابلوهای هفت و نیم متری الله، محمد، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن و حسین در دوران سلطان عبدالمجید عثمانی نصب گردید. بارها در ایاصوفیه دیدهام که ایرانیان شگفتزده میشوند که چرا نام امام حسن و امام حسین را اهل سنت هم نوشتهاند؟ یادِ گفتگویم با معاون اداره فرهنگ و گردشگری استان قونیه افتادم که میگفت سالها پیش یکی از مسئولین فرهنگی بلندپایه ایران به آرامگاه مولانا آمده بود، اما از دیدن نام حضرت حسن و حضرت حسین (آنگونه که اهل سنت مینامندشان) شگفتزده شد. این نشان از عدم شناخت شیعیان و اهل سنت از باورهای واقعی یکدیگر دارد.
5- پس از انتخابات شهرداریها وضعیت ایاصوفیه مشخص خواهد شد. اما بر پایه شناختی که از مسئولین ترکیه دارم، نهایتا با یک تغییر نام (از موزه به مسجد) روبرو باشیم. سیاستمداران ترکیه سخنان جنجالی زیادی به زبان میآورند؛ اما اولویتشان منافع ملی است و هرگاه احساس کنند سخن یا تصمیمشان پیامدهای منفی دارد، خیلی زود و بیسر و صدا کوتاه میآیند. از سر گرفتن رابطه پس از بارها درگیری لفظی با مقامهای اسرائیل، امریکا، اتحادیه اروپا، روسیه و موارد بسیاری از این دست، گواهی است گویا. در نقطه مقابل، مسئولین ما خیلی اوقات حتی پس از نمایان شدن پیامدهای منفی سخنان و تصمیمهایشان، بر تداوم همان راه پافشاری کرده و زیانهایی که در این راه به منافع ملی وارد میشود را نادیده میگیرند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
چکیده: امروز انتخابات شهرداریها در ترکیه برگزار میشود که به دلیل قدرت شهرداران، شاید به اندازه انتخابات مجلس برایشان اهمیت داشته باشد. سه روز پیش آقای اردوغان در همایش انتخاباتی شهرداریها در استانبول، در میان سخنانش به ایاصوفیه هم اشاره داشت. ایاصوفیه که در سده چهارم میلادی بهعنوان کلیسا ساخته شد، پس از فتح استانبول به دست سلطان محمد در سال 1453، به مسجد، و با روی کار آمدن آتاترک، به موزه تغییر کاربری یافت. حالا آقای اردوغان قول داده که پس از انتخابات شهرداریها (و با پیشفرض برنده شدن کاندیدای مورد نظرش، بینالی ییلدیریم) دوباره مسجد شود. این جمله وی سر تیتر اخبار رسانههای ترکیه درباره سخنرانی او در همایش انتخاباتی شد؛ چرا که ایاصوفیه اهمیتی هم نمادین و هم اقتصادی برای ترکیه دارد.
1- ایاصوفیه در سال 2018 و پس از کاخ توپکاپی، با 2.890.873 بازدیدکننده، جایگاه دوم را در میان موزههای ترکیه داشت. بهای ورودی این موزه 60 لیره (تقریبا 150 هزار تومان) است که اگر در شمار بازدیدکنندگان ضرب کنیم، رقم 173.452.380 لیره (تقریبا برابر با 434 میلیارد تومان یا 31 میلیون دلار) درآمد سالانه برای استانبول دارد (کافی است در نظر بگیریم که درآمد موزه ایاصوفیه از درآمد همه 600 موزه فعال در ایران، بیشتر است). بنابراین هر تصمیمی که بر سرنوشت این موزه اثر بگذارد، بیگمان بر اقتصاد گردشگری ترکیه هم اثرگذار خواهد بود. بهویژه اگر در نظر بگیریم که کاسته شدن از یک جاذبه در مقصدی همچون استانبول، میتواند در تصمیمگیری درباره سفر به این شهر اثرگذار باشد.
2- ایاصوفیه هنگامی که به دست سلطان محمد فتح شد، نه ویران شد و نه دستکاری چندانی در آن صورت گرفت. حتی حوض غسل تعمید هم در آن باقی ماند و البته تبدیل به مکانی برای غسل جسد برخی سلاطین عثمانی گردید. اما ما در تاریخ بهویژه معاصرمان، به موارد زیادی بر میخوریم که بناهای به جا مانده از دیگر خاندانهای حتی مسلمان (و نه همچون بیزانسِ مسیحی)، تعمدا ویران شده (همچون آثار صفوی که در اصفهان به دست ظلالسطان ویران شد) یا مورد بیمهری قرار گرفته تا ویران شود (همچون بیتوجهی به بسیاری از آثار در دوره کنونی).
3- در ایاصوفیه شما همچنان میتوانید آرامگاه بسیاری از امپراتوران و کشیشان بیزانسی را ببینید؛ بیآنکه کسی ویرانشان کرده باشد. به باور برخی پژوهشگران (همچون هینجال اولوچ) بعید است این آرامگاهها از چشم سلطان محمد فاتح به دور مانده باشد. مقایسه کنیم با بسیاری از حاکمان ایران که به محض به قدرت رسیدن، ویران کردن آرامگاه شاهان پیشین جزو اولویتهایشان بود. از آخرین مواردش، نبش قبر کریمخان زند توسط آغامحمد خان قاجار و خاک کردن آنها در آستانه کاخش بود تا هر روز او و نزدیکانش آنرا لگدمال کنند. نمونه دیگرش، سر به نیست کردن جنازه رضاشاه است که دقیقا یکسال پیش در آرامگاه شاه عبدالعظیم کشف شد. شاید کسانی که در زمینه تحلیل تاریخ فرهنگی و اجتماعی ایران مطالعه و پژوهش میکنند، بهتر بتوانند پاسخ دهند چرا در کشوری که روزگاری پس از فتح بابل، به مقدسات مردمان آن سرزمین احترام گذاشته شد و در سراسری امپراتوری گستردهاش، افراد و گروهها در باورها و دینداری آزاد بودند، به چنین دگماندیشیهایی گرفتار آمده است.
4- در ایاصوفیه تابلوهای هفت و نیم متری الله، محمد، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن و حسین در دوران سلطان عبدالمجید عثمانی نصب گردید. بارها در ایاصوفیه دیدهام که ایرانیان شگفتزده میشوند که چرا نام امام حسن و امام حسین را اهل سنت هم نوشتهاند؟ یادِ گفتگویم با معاون اداره فرهنگ و گردشگری استان قونیه افتادم که میگفت سالها پیش یکی از مسئولین فرهنگی بلندپایه ایران به آرامگاه مولانا آمده بود، اما از دیدن نام حضرت حسن و حضرت حسین (آنگونه که اهل سنت مینامندشان) شگفتزده شد. این نشان از عدم شناخت شیعیان و اهل سنت از باورهای واقعی یکدیگر دارد.
5- پس از انتخابات شهرداریها وضعیت ایاصوفیه مشخص خواهد شد. اما بر پایه شناختی که از مسئولین ترکیه دارم، نهایتا با یک تغییر نام (از موزه به مسجد) روبرو باشیم. سیاستمداران ترکیه سخنان جنجالی زیادی به زبان میآورند؛ اما اولویتشان منافع ملی است و هرگاه احساس کنند سخن یا تصمیمشان پیامدهای منفی دارد، خیلی زود و بیسر و صدا کوتاه میآیند. از سر گرفتن رابطه پس از بارها درگیری لفظی با مقامهای اسرائیل، امریکا، اتحادیه اروپا، روسیه و موارد بسیاری از این دست، گواهی است گویا. در نقطه مقابل، مسئولین ما خیلی اوقات حتی پس از نمایان شدن پیامدهای منفی سخنان و تصمیمهایشان، بر تداوم همان راه پافشاری کرده و زیانهایی که در این راه به منافع ملی وارد میشود را نادیده میگیرند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
شجریان و آقاخان: سرمایههای طردشده
امیر هاشمی مقدم
به تازگی بنیاد آقاخان جایزه ویژه «خداوندگار موسیقی» را به استاد شجریان اهدا کرده است. آقاخان و شجریان، هر دو سرمایههای بزرگ فرهنگی ایران هستند که شوربختانه به دلیل سیاستهای فرهنگی ایدئولوژیزده و ناهمخوان با واقعیتها، طرد شدهاند. بنیاد آقاخان یکی از شناختهشدهترین بنیادهای فرهنگی و خیریه در سراسر جهان است که نه تنها جایزههای بسیار مشهوری در زمینه معماری و موسیقی دارد، بلکه در ساخت و تجهیز مکانهای فرهنگی (همچون کتابخانه و فرهنگسرا)، بهداشتی (همچون بیمارستان و درمانگاه)، زیرساختی (همچون جاده و مدرسه) و... نیز جزو پیشتازان است. فعالیتهای بسیار گسترده این نهاد در آسیای میانه، افغانستان، افریقا، شبه قاره هند و دیگر کشورها به اندازهایست که بسیاری دولتها تلاش دارند هرچه بیشتر این بنیاد را به سوی کشورشان بکشانند. همزمان، خود آقاخان بهعنوان چهل و نهمین امام اسماعیلیان، چهرهای گرامی و محترم میان سیاستمداران بینالمللی (از ملکه و خاندان سلطنت انگلیس گرفته تا مسئولین سازمان ملل و...) و همیشه مهمان ویژه جشنها و نشستهای بینالمللی است. با این همه، هیچ جایگاهی در سرزمین پدران و نیاکانش ندارد و حتی نهاد فرهنگی و خیریهاش نمیتواند شعبهای در ایران باز کند (برای اطلاعات بیشتر درباره وی و سرگذشتشان در ایران میتوانید این یادداشت قدیمیام را بخوانید).
استاد شجریان نیز سرنوشت همسانی دارد. او که برای ایرانیان نه تنها تبدیل به نماد موسیقی سنتی، بلکه نماد مناسبتهای دینی همچون ماه رمضان (با دعای سحر و ربنای فراموشنشدنی پیش از افطارش) شده، در کشور خودش نمیتواند کنسرت برگزار کند، از کمترین حقوق قانونی کپیرایت آثارش محروم است (در پرونده شکایتش از صدا و سیما برای پخش بیاجازه آثارش) و رسانههای تندرویی که با پول بیتالمال تزریق میشوند، علیه شخصیت و آثار او که در خدمت فرهنگ این مرز و بوم بوده، اتهامات بیپایه و مشمئزکننده منتشر میکنند. و همین است موسیقیای که هنر را به بهترین شیوه با اخلاق پیوند داده بود، اکنون به دست کسانی افتاده که فضاحتهای آنچنانی در گرجستان به بار آورده و شهروندان گرجستانی در اعتراض به آنچه «کنسرت غیراخلاقی ایرانیها» نامیدند، جلوی سفارت کشورمان در تفلیس گرد آمدند.
تشخیص سره از ناسره، هنر از ابتذال، اعتبار از آبروریزی چندان دشوار نیست؛ اگر هنر و فرهنگ و اعتبار ایران برای سیاستگذاران فرهنگی مهم باشد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
به تازگی بنیاد آقاخان جایزه ویژه «خداوندگار موسیقی» را به استاد شجریان اهدا کرده است. آقاخان و شجریان، هر دو سرمایههای بزرگ فرهنگی ایران هستند که شوربختانه به دلیل سیاستهای فرهنگی ایدئولوژیزده و ناهمخوان با واقعیتها، طرد شدهاند. بنیاد آقاخان یکی از شناختهشدهترین بنیادهای فرهنگی و خیریه در سراسر جهان است که نه تنها جایزههای بسیار مشهوری در زمینه معماری و موسیقی دارد، بلکه در ساخت و تجهیز مکانهای فرهنگی (همچون کتابخانه و فرهنگسرا)، بهداشتی (همچون بیمارستان و درمانگاه)، زیرساختی (همچون جاده و مدرسه) و... نیز جزو پیشتازان است. فعالیتهای بسیار گسترده این نهاد در آسیای میانه، افغانستان، افریقا، شبه قاره هند و دیگر کشورها به اندازهایست که بسیاری دولتها تلاش دارند هرچه بیشتر این بنیاد را به سوی کشورشان بکشانند. همزمان، خود آقاخان بهعنوان چهل و نهمین امام اسماعیلیان، چهرهای گرامی و محترم میان سیاستمداران بینالمللی (از ملکه و خاندان سلطنت انگلیس گرفته تا مسئولین سازمان ملل و...) و همیشه مهمان ویژه جشنها و نشستهای بینالمللی است. با این همه، هیچ جایگاهی در سرزمین پدران و نیاکانش ندارد و حتی نهاد فرهنگی و خیریهاش نمیتواند شعبهای در ایران باز کند (برای اطلاعات بیشتر درباره وی و سرگذشتشان در ایران میتوانید این یادداشت قدیمیام را بخوانید).
استاد شجریان نیز سرنوشت همسانی دارد. او که برای ایرانیان نه تنها تبدیل به نماد موسیقی سنتی، بلکه نماد مناسبتهای دینی همچون ماه رمضان (با دعای سحر و ربنای فراموشنشدنی پیش از افطارش) شده، در کشور خودش نمیتواند کنسرت برگزار کند، از کمترین حقوق قانونی کپیرایت آثارش محروم است (در پرونده شکایتش از صدا و سیما برای پخش بیاجازه آثارش) و رسانههای تندرویی که با پول بیتالمال تزریق میشوند، علیه شخصیت و آثار او که در خدمت فرهنگ این مرز و بوم بوده، اتهامات بیپایه و مشمئزکننده منتشر میکنند. و همین است موسیقیای که هنر را به بهترین شیوه با اخلاق پیوند داده بود، اکنون به دست کسانی افتاده که فضاحتهای آنچنانی در گرجستان به بار آورده و شهروندان گرجستانی در اعتراض به آنچه «کنسرت غیراخلاقی ایرانیها» نامیدند، جلوی سفارت کشورمان در تفلیس گرد آمدند.
تشخیص سره از ناسره، هنر از ابتذال، اعتبار از آبروریزی چندان دشوار نیست؛ اگر هنر و فرهنگ و اعتبار ایران برای سیاستگذاران فرهنگی مهم باشد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دوستانتان هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
سالروز امامت کریم آقاخان
امیر هاشمی مقدم؛ انصافنیوز
امروز، سالروز آغاز امامت کریم آقاخان، چهل و نهمین امام اسماعیلیان بود. او اگرچه اصالتا ایرانی، اما زاده ژنو و ساکن پاریس است. اسماعیلی، شاخهای از شیعه است که باور به امامت اسماعیل، فرزند بزرگتر امام صادق…
امیر هاشمی مقدم؛ انصافنیوز
امروز، سالروز آغاز امامت کریم آقاخان، چهل و نهمین امام اسماعیلیان بود. او اگرچه اصالتا ایرانی، اما زاده ژنو و ساکن پاریس است. اسماعیلی، شاخهای از شیعه است که باور به امامت اسماعیل، فرزند بزرگتر امام صادق…
استخاره ختنه احمدشاه
امیر هاشمی مقدم
محمدعلی شاه قاجار، برای بسیاری از امور شخصی و کشوری، به استخاره متوسل میشد و بیشتر استخارههایش را هم از روحانی پر نفوذی به نام «سید ابوطالب موسوی زنجانی» پاسخ میگرفت. نگاهی به استخارههای محمدعلی شاه (در اینجا)، نکات جالبی را نشان میدهد:
1- پاسخهای سید ابوطالب به این استخارهها، یکی از عوامل اصلی هل دادن محمدعلی شاه به سوی استبداد و برخوردهای خشن با مشروطهخواهان بود. محمدعلی شاه حتی چندین بار میخواسته سلطنت را واگذار کرده و استعفا بدهد. اما این روحانی در قالب استخاره، او را نه تنها از این کار باز داشته، بلکه ترغیب به خشونت با دشمنانش کرد. برای نمونه شاه در یکی از استخارهها میپرسد: «بسمالله الرحمن الرحیم. پروردگارا، با ملایمت و مصالحت از سلطنت استعفا بدهم، [اگر] صلاح من است خوب بیاید. و الا یا دلیل المتحیرین یا الله». اما سید ابوطالب در پاسخ استخاره مینویسند: «... اگر راجع به شخص شخیص اعلیحضرت شهریاری باشد، خوب نیست و هرگاه مقصود به سختگیری به دیگران باشد، خیلی خوب است». البته این ایراد جدی به محمدعلی شاه وارد است که برای کارهای کشور، به استخاره متوسل میشد. اما واقعیت اینست که استخاره در آن دوران امری پذیرفتهشده بود. هرچند احتمالا محمدعلی شاه بیش از دیگران به این پدیده متوسل میشد. او اگر استخارهها را به امور شخصی همچون ختنه احمدشاه محدود میکرد، تاریخ ایران بیگمان به گونهای دیگر رقم میخورد:
«بسم الله الرحمن الرحیم. پرودگارا، اگر در هفدهم ربیع الاول سلطان احمد را ختنه بکنند صلاح است و خوب است استخاره خوب بیاید و اگر حالا صلاح نیست استخاره بد بیاید [امضا] محمدعلی».
2- این روحانی، استخاره را ابزاری کرده بود برای رسیدن به خواستههای خود. او مخالف مشروطه بود و بنابراین از به توپ بستن مجلس استقبال و بر آن تاکید کرد. محمدعلی شاه میپرسد:
«بسمالله الرحمن الرحیم. پروردگارا، اگر من امشب توپ به درِ مجلس بفرستم و فردا با قوهی جبریه مردم را اسکات نمایم، [اگر] خوب است و صلاح است، استخاره خوب بیاید، و الا فلا یا دلیل المتحرین یا الله».
سید ابوطالب در پاسخ استخاره مینویسد:
«قل لا تخافا اننی معکما اسمع و اری فأتیاه فقولا له انا رسولا ربک فارسل معنا بنی اسراییل. حکم خداوندی به حضرت موسی و حضرت هارون علیهمالسلام شد بروید نزد فرعون و بگویید ما فرستاده خدا هستیم به سوی تو. بنی اسرائیل را همراه ما آزاد کن. سابق [دنباله] آیه هم میفرماید نترسید ما با شما هستیم، کارها را میبینیم، حرفها را میشنویم. این کار باید اقدام بشود. غلبه قطعی است؛ اگرچه زحمت در اول داشته باشد».
همچنانکه این روحانی پر نفوذ، مخالف سید عبدلله بهبهانی و سید محمد طباطبایی بود و در پاسخ به استخارهای درباره تبعید آنها، تاکید میکند که حتما باید این کار صورت بگیرد. همچنین در پاسخ به استخاره شاه درباره تغییر میرزاحسن خان (که سید ابوطالب ظاهرا از او خوشش نمیآید) از وزارت جنگ، مینویسد:
«...آیه شریفه نص است در بد ذاتی و عداوت او. هرگز قوه قهریه دولت نباید در دست آدمی باشد که نه سررشته دارد و نه در هیچ وقتی نظامی بوده...».
3- عموما در نگاه منفیای که به قاجاریان وجود دارد، نقش پررنگ روحانیون در وخیم کردن اوضاع ایران نادیده گرفته میشود. تلخترین خاطره تاریخی ایرانیان از دوره قاجار، جنگهای چندین ساله با روسیه و از دست دادن مناطق زیادی از کشورمان است. در حالیکه فتحعلیشاه تا حدودی، اما عباس میرزا کاملا با جنگ با روسها مخالف بود و واقعگرایانه میدانست توان هماوردی با آنان در جنگ را نداریم. اما روحانیونی همچون سیدمحمد مجاهد آنچنان به تحریک دیگران و پافشاری به جنگ پرداختند که احتمال بروز فتنه علیه دربار و عباس میرزا بالا گرفت و دست آخر با کراهت پذیرفتند. در استبداد محمدعلی شاه نیز میبینیم که یک روحانی نقش اصلی (و نه همه نقش و عوامل) را بر دوش دارد. همچنین هنگامی که رضاشاه پیش از اعلام پادشاهی میخواست کشور را جمهوری کند، مخالفت همین علما باعث کنار گذارده شدن ایده جمهوریت شد.
4- هنوز رگههای جدیای از این شیوه استخاره در برابر رویدادهایی که نیازمند مدیریت و عقلانیت است، در کشورمان به چشم میخورد. عقد قرارداد پیشگیری از بلایای طبیعی با حوزه علمیه قم، ربط دادن خشکسالی به پوشش بانوان و... هیچ تفاوت ماهوی با استخارههای سید ابوطالب ندارد؛ به جز نتیحه یکی که محمدعلی شاه را سرنگون کرد و دیگری ایران را در برابر سیل و زلزله و... آسیبپذیر نمود. نادرستی نتیجه استخارههای سید ابوطالب، استفاده ابزاری او از دین، اولویت دادن منافع شخصیاش بر منافع ملی و... میتواند تجربیاتی باشد برای مسئولین جمهوری اسلامی تا کمتر به دام چالشهایی که سودجویان میآفرینند، بیفتند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
محمدعلی شاه قاجار، برای بسیاری از امور شخصی و کشوری، به استخاره متوسل میشد و بیشتر استخارههایش را هم از روحانی پر نفوذی به نام «سید ابوطالب موسوی زنجانی» پاسخ میگرفت. نگاهی به استخارههای محمدعلی شاه (در اینجا)، نکات جالبی را نشان میدهد:
1- پاسخهای سید ابوطالب به این استخارهها، یکی از عوامل اصلی هل دادن محمدعلی شاه به سوی استبداد و برخوردهای خشن با مشروطهخواهان بود. محمدعلی شاه حتی چندین بار میخواسته سلطنت را واگذار کرده و استعفا بدهد. اما این روحانی در قالب استخاره، او را نه تنها از این کار باز داشته، بلکه ترغیب به خشونت با دشمنانش کرد. برای نمونه شاه در یکی از استخارهها میپرسد: «بسمالله الرحمن الرحیم. پروردگارا، با ملایمت و مصالحت از سلطنت استعفا بدهم، [اگر] صلاح من است خوب بیاید. و الا یا دلیل المتحیرین یا الله». اما سید ابوطالب در پاسخ استخاره مینویسند: «... اگر راجع به شخص شخیص اعلیحضرت شهریاری باشد، خوب نیست و هرگاه مقصود به سختگیری به دیگران باشد، خیلی خوب است». البته این ایراد جدی به محمدعلی شاه وارد است که برای کارهای کشور، به استخاره متوسل میشد. اما واقعیت اینست که استخاره در آن دوران امری پذیرفتهشده بود. هرچند احتمالا محمدعلی شاه بیش از دیگران به این پدیده متوسل میشد. او اگر استخارهها را به امور شخصی همچون ختنه احمدشاه محدود میکرد، تاریخ ایران بیگمان به گونهای دیگر رقم میخورد:
«بسم الله الرحمن الرحیم. پرودگارا، اگر در هفدهم ربیع الاول سلطان احمد را ختنه بکنند صلاح است و خوب است استخاره خوب بیاید و اگر حالا صلاح نیست استخاره بد بیاید [امضا] محمدعلی».
2- این روحانی، استخاره را ابزاری کرده بود برای رسیدن به خواستههای خود. او مخالف مشروطه بود و بنابراین از به توپ بستن مجلس استقبال و بر آن تاکید کرد. محمدعلی شاه میپرسد:
«بسمالله الرحمن الرحیم. پروردگارا، اگر من امشب توپ به درِ مجلس بفرستم و فردا با قوهی جبریه مردم را اسکات نمایم، [اگر] خوب است و صلاح است، استخاره خوب بیاید، و الا فلا یا دلیل المتحرین یا الله».
سید ابوطالب در پاسخ استخاره مینویسد:
«قل لا تخافا اننی معکما اسمع و اری فأتیاه فقولا له انا رسولا ربک فارسل معنا بنی اسراییل. حکم خداوندی به حضرت موسی و حضرت هارون علیهمالسلام شد بروید نزد فرعون و بگویید ما فرستاده خدا هستیم به سوی تو. بنی اسرائیل را همراه ما آزاد کن. سابق [دنباله] آیه هم میفرماید نترسید ما با شما هستیم، کارها را میبینیم، حرفها را میشنویم. این کار باید اقدام بشود. غلبه قطعی است؛ اگرچه زحمت در اول داشته باشد».
همچنانکه این روحانی پر نفوذ، مخالف سید عبدلله بهبهانی و سید محمد طباطبایی بود و در پاسخ به استخارهای درباره تبعید آنها، تاکید میکند که حتما باید این کار صورت بگیرد. همچنین در پاسخ به استخاره شاه درباره تغییر میرزاحسن خان (که سید ابوطالب ظاهرا از او خوشش نمیآید) از وزارت جنگ، مینویسد:
«...آیه شریفه نص است در بد ذاتی و عداوت او. هرگز قوه قهریه دولت نباید در دست آدمی باشد که نه سررشته دارد و نه در هیچ وقتی نظامی بوده...».
3- عموما در نگاه منفیای که به قاجاریان وجود دارد، نقش پررنگ روحانیون در وخیم کردن اوضاع ایران نادیده گرفته میشود. تلخترین خاطره تاریخی ایرانیان از دوره قاجار، جنگهای چندین ساله با روسیه و از دست دادن مناطق زیادی از کشورمان است. در حالیکه فتحعلیشاه تا حدودی، اما عباس میرزا کاملا با جنگ با روسها مخالف بود و واقعگرایانه میدانست توان هماوردی با آنان در جنگ را نداریم. اما روحانیونی همچون سیدمحمد مجاهد آنچنان به تحریک دیگران و پافشاری به جنگ پرداختند که احتمال بروز فتنه علیه دربار و عباس میرزا بالا گرفت و دست آخر با کراهت پذیرفتند. در استبداد محمدعلی شاه نیز میبینیم که یک روحانی نقش اصلی (و نه همه نقش و عوامل) را بر دوش دارد. همچنین هنگامی که رضاشاه پیش از اعلام پادشاهی میخواست کشور را جمهوری کند، مخالفت همین علما باعث کنار گذارده شدن ایده جمهوریت شد.
4- هنوز رگههای جدیای از این شیوه استخاره در برابر رویدادهایی که نیازمند مدیریت و عقلانیت است، در کشورمان به چشم میخورد. عقد قرارداد پیشگیری از بلایای طبیعی با حوزه علمیه قم، ربط دادن خشکسالی به پوشش بانوان و... هیچ تفاوت ماهوی با استخارههای سید ابوطالب ندارد؛ به جز نتیحه یکی که محمدعلی شاه را سرنگون کرد و دیگری ایران را در برابر سیل و زلزله و... آسیبپذیر نمود. نادرستی نتیجه استخارههای سید ابوطالب، استفاده ابزاری او از دین، اولویت دادن منافع شخصیاش بر منافع ملی و... میتواند تجربیاتی باشد برای مسئولین جمهوری اسلامی تا کمتر به دام چالشهایی که سودجویان میآفرینند، بیفتند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
تصویر استخاره محمدعلی شاه برای به توپ بستن مجلس، هنگامیکه در اینباره مطمئن نبود؛ و پاسخ سید ابوطلاب زنجانی که او را تحریک به این کار کرد.
مقاومت در برابر حشد شعبیها
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
به تازگی نیروهای حشد شعبی یا بسیج مردمی عراق وارد ایران شدهاند تا به کمک سیلزدگان بروند. به جز کالاهای اساسیای که برای سیلزدهها آوردهاند (در بیش از 10 شهر عراق، مراکزی برای گردآوری کمک به سیلزدگان ایرانی برپا شده)، این نیروها قرار است در ساخت سیلبند بر سر راه سیل، پاک کردن گل و لای از شهرها و روستاهایی که سیل باعث ورود مقدار زیادی گل به خیابانها، کوچهها و خانهها شد، و نیز بازسازی و تعمیر خانهها یاری برسانند.
این ورود نیروهای حشد شعبی اگرچه با استقبال برخی هممیهنان روبرو شده، اما شوربختانه شماری هم با پیشفرضهای نادرست، به انتقادهای تند و گاه توهینآمیز رو آوردهاند. این پیشفرضها را در زیر بر شمارده و تلاش میکنم پاسخ بدهم:
1️⃣ برخی اینها را نیروهای سرکوبگر میدانند که حکومت و سپاه آنان را آورده تا در صورت شورش در مناطق سیلزده، با معترضان برخورد کنند. یکم اینکه در مناطق سیلزده نه شورشی شده و نه نشانههای آن نمایان است. کلیپهایی از انتقادات تند سیلزدگان که در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود، نمیتواند نشانهای از شورش باشد. انتقاد تند کسی که هست و نیستش را از دست داده، در چنین شرایطی کاملا طبیعی است. به جای آن، چندین برابر کلیپهایی هم در دست است که حضور وزیران دولت، مسئولین شیر و خورشید (هلال احمر)، فرماندهان ارتش، سپاه و نیروهای بسیج را در کنار مردم سیلزده نشان میدهد که بدون کمترین دغدغهای به میانشان رفته و همراه با آنان به پیشگیری از سیل بیشتر یا پاکسازی مناطق سیلزده مشغولند.
ضمن آنکه اگر بر فرض محال، قرار بر شورش هم باشد، در جایی که سیل مردمانش را به گِل نشانده، نیازی به نیروهای سرکوبگر خارجی نیست و به سادگی میتوان آنها را کنترل کرد.
در این میان، برخی از منتقدان با اشاره به حضور نیروهای حزبالله لبنان در اعتراضات 88، چنین احتمالی را قوی دانستهاند. من هم تصاویر اندکی که منتسب به این نیروها بود را دیدهام؛ هرچند هرگز درستی و نادرستیشان برایم اثبات نشد. اگر روزی قرار باشد نیروهای خارجی برای سرکوب اعتراضات داخلی به کار گرفته شود، بیگمان باید در برابرشان ایستاد. اما اینکه نیروهایی که برای کمک آمدهاند را با این پیشفرض نادرست و غیرمنطقی مورد نقد و توهین قرار بدهیم، دور از انصاف است.
2️⃣ برخی باور دارند عراقیها برای رفتارهای غیراخلاقی دوست دارند به ایران بیایند و این را بهویژه در موجی که چند ماه پیش علیه گردشگران عراقی در مشهد درست شد، دیدیم. همانگونه که همان موقع در یادداشت «گردشگران عرب و دختران ایرانی» (در اینجا) مفصل نوشتم، به دلایل بسیاری این برداشت هم نادرست است. از جمله بسیاری از عکسها و فیلمهایی که آن موقع برای تحریک ایرانیان منتشر میشد، قابل راستیآزمایی نبود و نمیشد درستی و نادرستیشان را تایید کرد. همچنین در گردشگری (حتی گونه مذهبیاش) درصدی رفتارهای جنسی همیشه هست (همانگونه که بخشی از گردشگران ایرانی در کشورهای دیگر یا حتی شهرهای داخلی نیز، به دنبال تجربیات جنسی هستند).
3️⃣ برخلاف تصور و دستهبندی بسیاری از ایرانیان، یک کل یکسان بهعنوان «عرب» نداریم. بلکه بهتر است از اعراب یا عربها سخن بگوییم که میان خودشان هم اختلاف بسیاری دارند. چند هفته پیش برای چند روز در یک هاستل در استانبول، با جوان اردنی دنیا دیدهای هماتاق و همنشین بودم. میگفت از حکومت ایران همانقدر بدش میآید که از حکومت عربستان. اما برخلاف نفرت عمیقی که از مردم عربستان داشت، مردم ایران را بسیار میستود و میگفت ایرانیان یکی از روشنفکرترین مردمان خاورمیانهاند. اما مردم عربستان را مایه اصلی افراطگرایی دینی میدانست و شدیدا از آنها بدش میآمد. بدترین تجربه سفرش هم به عربستان بود. به همین نسبت، عربهای شیعه (بدون اینکه خودم به کلنگری و یکسان دیدن آنها دچار شوم)، عموما بیش از اینکه خودشان را با دیگر عربها نزدیک ببینند، به ایران و ایرانیان نزدیک میبینند. هر ایرانیای که یکبار به عراق رفته باشد، از نزدیک دیده که رفتار شیعیان عراق با ایرانیان، احترام مفرط است و آدم را خجالتزده میکند (یادداشت «مهربانتر از ما با خودمان» که هنگام سفر به عراق نوشتم را میتوانید در اینجا بخوانید).
*️⃣ سزاوار نیست با اخبار تحریکآمیز رسانههای بیرون از ایران (که برخیشان تیترهای تحریکآمیز درباره حضور حشد شعبی در ایران نوشتهاند)، با مردمانی که این همه ما را دوست دارند و برای یاریمان شتافتهاند، اینگونه رفتار کنیم. هرچند بیگمان بسیاری از اعراب و حتی برخی از شیعیان عرب هم از ایرانیان بدشان میآید، اما گناه دشمن را به پای دوست ننویسیم.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
به تازگی نیروهای حشد شعبی یا بسیج مردمی عراق وارد ایران شدهاند تا به کمک سیلزدگان بروند. به جز کالاهای اساسیای که برای سیلزدهها آوردهاند (در بیش از 10 شهر عراق، مراکزی برای گردآوری کمک به سیلزدگان ایرانی برپا شده)، این نیروها قرار است در ساخت سیلبند بر سر راه سیل، پاک کردن گل و لای از شهرها و روستاهایی که سیل باعث ورود مقدار زیادی گل به خیابانها، کوچهها و خانهها شد، و نیز بازسازی و تعمیر خانهها یاری برسانند.
این ورود نیروهای حشد شعبی اگرچه با استقبال برخی هممیهنان روبرو شده، اما شوربختانه شماری هم با پیشفرضهای نادرست، به انتقادهای تند و گاه توهینآمیز رو آوردهاند. این پیشفرضها را در زیر بر شمارده و تلاش میکنم پاسخ بدهم:
1️⃣ برخی اینها را نیروهای سرکوبگر میدانند که حکومت و سپاه آنان را آورده تا در صورت شورش در مناطق سیلزده، با معترضان برخورد کنند. یکم اینکه در مناطق سیلزده نه شورشی شده و نه نشانههای آن نمایان است. کلیپهایی از انتقادات تند سیلزدگان که در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود، نمیتواند نشانهای از شورش باشد. انتقاد تند کسی که هست و نیستش را از دست داده، در چنین شرایطی کاملا طبیعی است. به جای آن، چندین برابر کلیپهایی هم در دست است که حضور وزیران دولت، مسئولین شیر و خورشید (هلال احمر)، فرماندهان ارتش، سپاه و نیروهای بسیج را در کنار مردم سیلزده نشان میدهد که بدون کمترین دغدغهای به میانشان رفته و همراه با آنان به پیشگیری از سیل بیشتر یا پاکسازی مناطق سیلزده مشغولند.
ضمن آنکه اگر بر فرض محال، قرار بر شورش هم باشد، در جایی که سیل مردمانش را به گِل نشانده، نیازی به نیروهای سرکوبگر خارجی نیست و به سادگی میتوان آنها را کنترل کرد.
در این میان، برخی از منتقدان با اشاره به حضور نیروهای حزبالله لبنان در اعتراضات 88، چنین احتمالی را قوی دانستهاند. من هم تصاویر اندکی که منتسب به این نیروها بود را دیدهام؛ هرچند هرگز درستی و نادرستیشان برایم اثبات نشد. اگر روزی قرار باشد نیروهای خارجی برای سرکوب اعتراضات داخلی به کار گرفته شود، بیگمان باید در برابرشان ایستاد. اما اینکه نیروهایی که برای کمک آمدهاند را با این پیشفرض نادرست و غیرمنطقی مورد نقد و توهین قرار بدهیم، دور از انصاف است.
2️⃣ برخی باور دارند عراقیها برای رفتارهای غیراخلاقی دوست دارند به ایران بیایند و این را بهویژه در موجی که چند ماه پیش علیه گردشگران عراقی در مشهد درست شد، دیدیم. همانگونه که همان موقع در یادداشت «گردشگران عرب و دختران ایرانی» (در اینجا) مفصل نوشتم، به دلایل بسیاری این برداشت هم نادرست است. از جمله بسیاری از عکسها و فیلمهایی که آن موقع برای تحریک ایرانیان منتشر میشد، قابل راستیآزمایی نبود و نمیشد درستی و نادرستیشان را تایید کرد. همچنین در گردشگری (حتی گونه مذهبیاش) درصدی رفتارهای جنسی همیشه هست (همانگونه که بخشی از گردشگران ایرانی در کشورهای دیگر یا حتی شهرهای داخلی نیز، به دنبال تجربیات جنسی هستند).
3️⃣ برخلاف تصور و دستهبندی بسیاری از ایرانیان، یک کل یکسان بهعنوان «عرب» نداریم. بلکه بهتر است از اعراب یا عربها سخن بگوییم که میان خودشان هم اختلاف بسیاری دارند. چند هفته پیش برای چند روز در یک هاستل در استانبول، با جوان اردنی دنیا دیدهای هماتاق و همنشین بودم. میگفت از حکومت ایران همانقدر بدش میآید که از حکومت عربستان. اما برخلاف نفرت عمیقی که از مردم عربستان داشت، مردم ایران را بسیار میستود و میگفت ایرانیان یکی از روشنفکرترین مردمان خاورمیانهاند. اما مردم عربستان را مایه اصلی افراطگرایی دینی میدانست و شدیدا از آنها بدش میآمد. بدترین تجربه سفرش هم به عربستان بود. به همین نسبت، عربهای شیعه (بدون اینکه خودم به کلنگری و یکسان دیدن آنها دچار شوم)، عموما بیش از اینکه خودشان را با دیگر عربها نزدیک ببینند، به ایران و ایرانیان نزدیک میبینند. هر ایرانیای که یکبار به عراق رفته باشد، از نزدیک دیده که رفتار شیعیان عراق با ایرانیان، احترام مفرط است و آدم را خجالتزده میکند (یادداشت «مهربانتر از ما با خودمان» که هنگام سفر به عراق نوشتم را میتوانید در اینجا بخوانید).
*️⃣ سزاوار نیست با اخبار تحریکآمیز رسانههای بیرون از ایران (که برخیشان تیترهای تحریکآمیز درباره حضور حشد شعبی در ایران نوشتهاند)، با مردمانی که این همه ما را دوست دارند و برای یاریمان شتافتهاند، اینگونه رفتار کنیم. هرچند بیگمان بسیاری از اعراب و حتی برخی از شیعیان عرب هم از ایرانیان بدشان میآید، اما گناه دشمن را به پای دوست ننویسیم.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
شبهنظامیان ایران را اشغال کردند!
امیر هاشمی مقدم
«حشد شعبی عراقی و فاطمیون افغانستانی و زینبیون پاکستانی کم بود، حزبالله لبنانی هم به شبهنظامیانی که به ایران آمدهاند افزوده شد و تنها مانده حوثیهای یمنی بیایند تا این پازل حضور شبهنظامیان که برای سرکوب معترضان به ایران آمدهاند، کامل شود».
این پیام با شیوههای گوناگون اما شبیه به هم دارد در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود. چند روز پیش در یادداشتی (اینجا) در همین باره توضیح دادم هجمهای که علیه اینان در فضای مجازی شکل گرفته (که مثلا برای سرکوبی معترضان آمدهاند)، تاکنون هیچ مستندی نداشته و تنها بر پایه حدس و گمانهای منفی و البته ماهی گرفتن از آب گلآلود برخی افراد و گروهها دارد مطرح میشود.
آن نوشتهام بازخوردهای بسیاری داشت. نقدها دو دسته بود: بخشی به همان نگاه عمدتا منفی ایرانیان به عراقیها باز میگشت و بخشی هم نقدی که در واقع به دیگران بود، اما در پوشش عراقیها.
از گروه نخست، یعنی کسانی که از عراقیها خوششان نمیآید، کلیپی تلگرامی پایین همین یادداشت را از یک کانال (اینجا) دریافت کردم از درگیری لفظی یک زوج جوان ایرانی با یک جوان ریشدار، با این نوشته در پایین کلیپ که:
«فوری: حادثه ننگین قادسیه تکرار شد. مزاحمت و توهین به فرهنگ ایرانی توسط یک زامبی حشد الشعبی برای مردم ایران. ایرانی ببین به چه خفتی افتادیم تو کشورمون که تاریخ و تمدن ۲۵۰۰ ساله داره، این تازیان برای ما رجز بیفرهنگی میخوانند. بپاخیز ایرانی. سکوت و نظارهگری یعنی خفت و خاری و بردگی این جانوران».
اما هیچ نشانهای از اینکه این رخداد کجا و کی روی داده، در کلیپ مشخص نبود؛ جز اینکه اتیکت کانال «مسیح علینژاد» روی فیلم بود. بنابراین میشد حدس زد فیلم از کانال او گرفته شده. با یک جستجو در کانال مسیح علینژاد، کلیپ پیدا شد (اینجا)، اما با متنی کاملا متفاوت:
«صدای فریادهای این مرد را بر سر یک بسیجی موتوری که برای امر به معروف مزاحم شده بشنوید. این بغض چهلساله است بر سر حکومت زورگویان که مثل داعش با ما رفتار میکنند. مسیح عزیز این فیلم مرا منتشر کن تا بقیه مردان هم یاد بگیرند که از زنان حمایت کنند هم ترس مردم از این بسیجیها تمام شود. دوربین ما اسلحه ما. یعنی هر روز قویتر شدن و نه گفتن به زور».
بنابراین مشخص میشود که آن جوان ریشدار نه یک عراقی حشد شعبی، بلکه یک بسیجی ایرانی، با ته لهجه شهرستانی است که برخی برای تحریک احساسات ایرانیان، او را حشد شعبی معرفی کردهاند.
گروه نخست عموما به همین شیوه تحریک میشود و بسیاریشان بدون بررسی درستی یا نادرستی داستان، آنرا به سادگی میپذیرند.
اما گروه دوم که برخی از دوستان اهل قلم و رسانهای هم در آن هستند، به شیوه دعوت و حضور این افراد انتقاد دارند که به باورم انتقادشان بهجاست. یعنی بهتر بود این شبهنظامیان در هماهنگی و زیر نظر شیر و خورشید (هلال احمر) و البته با دریافت اجازه از مجلس ایران به کشور آمده و همکاری کنند. برخی از دوستان باور دارند دعوت و ساماندهی حضور این افراد در ایران از سوی سپاه، به تضعیف هرچه بیشتر دولت میانجامد که این انتقادشان هم درست است. شوربختانه با همه همکاریهایی که میان دولت، سپاه، ارتش، سازمانهای مردم نهاد و... در یاریرسانی به مناطق سیلزده دیده شد، رقابتها و اتهاماتی که بهویژه میان سپاه و دولت رد و بدل و عمدا رسانهای هم شد، پرسشهای بسیاری را پیش کشید که این شیوه دعوت از نیروهای شبهنظامی خارجی، به تقویت این شبههها انجامید. با همه اینها، نقد من به این دسته از دوستان اهل اندیشه این است که اگر نمیتوانند به نقد فعالیتهای سپاه بپردازند، دستکم کسانی دیگر که به خاطر علاقه به ایران به یاری هممیهنانمان شتافتهاند را قربانی نکنند.
دست آخر اینکه بیش از یک دهه است «ارزیابی پیامدهای اجتماعی» در ایران هم به شکل جدی معرفی شده است. ارزیابی پیامدهای اجتماعی به ما میگوید پیش از انجام هر طرح و پروژهای، از کارشناسان خبره بخواهیم پیامدهای اجتماعیای که پس از اجرای طرح میتواند رخ دهد را پیشبینی و معرفی کرده و آنگاه تصمیم به اجرایی شدن/ نشدن آن طرح و چگونگی اجرایش بگیرند. اگر پیش از حضور گسترده شبهنظامیان غیرایرانی در مناطق سیلزده، پیامدهای اجتماعی و فرهنگی آن (از جمله واکنشهای احتمالی ایرانیان) سنجیده میشد، حتما شیوهای منطقیتر در پیش گرفته میشد تا اکنون شاهد این میزان اتهامزنی به کسانی نباشیم که برای یاری به ایران آمدهاند؛ یا دستکم از حضور برخیشان (همچون حزبالله لبنان که برخلاف حشد شعبی و فاطمیون، نزدیکی کمتری به ما دارند) پیشگیری میشد. همچنانکه اطلاعرسانی درست، غیر گزینشی و بدون سوگیری رسانههای رسمی نیز میتوانست این دیوار بیاعتمادی را کوتاهتر کند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
«حشد شعبی عراقی و فاطمیون افغانستانی و زینبیون پاکستانی کم بود، حزبالله لبنانی هم به شبهنظامیانی که به ایران آمدهاند افزوده شد و تنها مانده حوثیهای یمنی بیایند تا این پازل حضور شبهنظامیان که برای سرکوب معترضان به ایران آمدهاند، کامل شود».
این پیام با شیوههای گوناگون اما شبیه به هم دارد در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود. چند روز پیش در یادداشتی (اینجا) در همین باره توضیح دادم هجمهای که علیه اینان در فضای مجازی شکل گرفته (که مثلا برای سرکوبی معترضان آمدهاند)، تاکنون هیچ مستندی نداشته و تنها بر پایه حدس و گمانهای منفی و البته ماهی گرفتن از آب گلآلود برخی افراد و گروهها دارد مطرح میشود.
آن نوشتهام بازخوردهای بسیاری داشت. نقدها دو دسته بود: بخشی به همان نگاه عمدتا منفی ایرانیان به عراقیها باز میگشت و بخشی هم نقدی که در واقع به دیگران بود، اما در پوشش عراقیها.
از گروه نخست، یعنی کسانی که از عراقیها خوششان نمیآید، کلیپی تلگرامی پایین همین یادداشت را از یک کانال (اینجا) دریافت کردم از درگیری لفظی یک زوج جوان ایرانی با یک جوان ریشدار، با این نوشته در پایین کلیپ که:
«فوری: حادثه ننگین قادسیه تکرار شد. مزاحمت و توهین به فرهنگ ایرانی توسط یک زامبی حشد الشعبی برای مردم ایران. ایرانی ببین به چه خفتی افتادیم تو کشورمون که تاریخ و تمدن ۲۵۰۰ ساله داره، این تازیان برای ما رجز بیفرهنگی میخوانند. بپاخیز ایرانی. سکوت و نظارهگری یعنی خفت و خاری و بردگی این جانوران».
اما هیچ نشانهای از اینکه این رخداد کجا و کی روی داده، در کلیپ مشخص نبود؛ جز اینکه اتیکت کانال «مسیح علینژاد» روی فیلم بود. بنابراین میشد حدس زد فیلم از کانال او گرفته شده. با یک جستجو در کانال مسیح علینژاد، کلیپ پیدا شد (اینجا)، اما با متنی کاملا متفاوت:
«صدای فریادهای این مرد را بر سر یک بسیجی موتوری که برای امر به معروف مزاحم شده بشنوید. این بغض چهلساله است بر سر حکومت زورگویان که مثل داعش با ما رفتار میکنند. مسیح عزیز این فیلم مرا منتشر کن تا بقیه مردان هم یاد بگیرند که از زنان حمایت کنند هم ترس مردم از این بسیجیها تمام شود. دوربین ما اسلحه ما. یعنی هر روز قویتر شدن و نه گفتن به زور».
بنابراین مشخص میشود که آن جوان ریشدار نه یک عراقی حشد شعبی، بلکه یک بسیجی ایرانی، با ته لهجه شهرستانی است که برخی برای تحریک احساسات ایرانیان، او را حشد شعبی معرفی کردهاند.
گروه نخست عموما به همین شیوه تحریک میشود و بسیاریشان بدون بررسی درستی یا نادرستی داستان، آنرا به سادگی میپذیرند.
اما گروه دوم که برخی از دوستان اهل قلم و رسانهای هم در آن هستند، به شیوه دعوت و حضور این افراد انتقاد دارند که به باورم انتقادشان بهجاست. یعنی بهتر بود این شبهنظامیان در هماهنگی و زیر نظر شیر و خورشید (هلال احمر) و البته با دریافت اجازه از مجلس ایران به کشور آمده و همکاری کنند. برخی از دوستان باور دارند دعوت و ساماندهی حضور این افراد در ایران از سوی سپاه، به تضعیف هرچه بیشتر دولت میانجامد که این انتقادشان هم درست است. شوربختانه با همه همکاریهایی که میان دولت، سپاه، ارتش، سازمانهای مردم نهاد و... در یاریرسانی به مناطق سیلزده دیده شد، رقابتها و اتهاماتی که بهویژه میان سپاه و دولت رد و بدل و عمدا رسانهای هم شد، پرسشهای بسیاری را پیش کشید که این شیوه دعوت از نیروهای شبهنظامی خارجی، به تقویت این شبههها انجامید. با همه اینها، نقد من به این دسته از دوستان اهل اندیشه این است که اگر نمیتوانند به نقد فعالیتهای سپاه بپردازند، دستکم کسانی دیگر که به خاطر علاقه به ایران به یاری هممیهنانمان شتافتهاند را قربانی نکنند.
دست آخر اینکه بیش از یک دهه است «ارزیابی پیامدهای اجتماعی» در ایران هم به شکل جدی معرفی شده است. ارزیابی پیامدهای اجتماعی به ما میگوید پیش از انجام هر طرح و پروژهای، از کارشناسان خبره بخواهیم پیامدهای اجتماعیای که پس از اجرای طرح میتواند رخ دهد را پیشبینی و معرفی کرده و آنگاه تصمیم به اجرایی شدن/ نشدن آن طرح و چگونگی اجرایش بگیرند. اگر پیش از حضور گسترده شبهنظامیان غیرایرانی در مناطق سیلزده، پیامدهای اجتماعی و فرهنگی آن (از جمله واکنشهای احتمالی ایرانیان) سنجیده میشد، حتما شیوهای منطقیتر در پیش گرفته میشد تا اکنون شاهد این میزان اتهامزنی به کسانی نباشیم که برای یاری به ایران آمدهاند؛ یا دستکم از حضور برخیشان (همچون حزبالله لبنان که برخلاف حشد شعبی و فاطمیون، نزدیکی کمتری به ما دارند) پیشگیری میشد. همچنانکه اطلاعرسانی درست، غیر گزینشی و بدون سوگیری رسانههای رسمی نیز میتوانست این دیوار بیاعتمادی را کوتاهتر کند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
«کوشی؟ بِزَنگ» به جای «تصدّقت بروم»
امیر هاشمی مقدم
در دوره کارشناسی ارشد ایرانشناسی، بخشی از درس اختیاری ادبیات کودکان ایران را با هوشنگ مرادی کرمانی گذراندیم؛ نویسنده قصههای مجید و یکی دو جین داستان ارزشمند دیگر. او آن موقع تلفن همراه نداشت و سالهای بعد هم که با یکدیگر در ارتباط بودیم، به ندرت از تلفن همراه استفاده میکرد. در این باره در یکی از کلاسهایش میگفت که این پیامکها (آن موقع، یعنی سال 1383، هنوز گوشیهای اندروییدی و نرمافزارهای ارتباطی نبود) باعث شده ذوق و قریحه پسرها و دخترهایمان شکوفا نشود. میگفت آن موقع پسرهای عاشق مینشستند شب تا صبح نامهای مینوشتند تا به بهترین شیوه ممکن، دل دختر مورد نظرشان را بربایند. دختر هم اگر دوست داشت پاسخ بدهد، آنچنان نامهای مینوشت که پسر را نه یک دل، که صد دل شیفتهترش کند. یک بیت شعر مینوشت که مصداق با دست پس زدن بود و یک جمله در ادامهاش میآورد مصداق با پا پیش کشیدن. همه عناصر هستی را در این نامهها به خدمت میگرفتند تا دل بدهند و قلوه بگیرند. اینها ذوق جوان ایرانی را پرورش میداد تا بزرگان ادبیاتمان از دل همینها بیرون بیایند. اما حالا به یکدیگر پیامک میدهند: «کوشی؟ بِزَنگ پَ».
اما انصافا آن نامهنگاریها چیز دیگری بود. به تازگی نامهای در فضای مجازی دیدم منتسب به یک بانوی جوان یزدی که در دوره مشروطه، شوهرش برای تحصیل به فرنگ رفته و او در نامهای، به بهترین شیوه ممکن درونش را بیرون میریزد. البته این نامه، یکی از چهل نامهای است که میان سید محمود که برای خواندن پزشکی به پاریس رفته و پریدخت که در یزد چشم به راه اوست، رد و بدل میشود. و برخلاف آنچه نوشتهاند، این نامهها ساخته ذهن نویسندهای جوان به نام حامد عسکری است که در قالب کتاب «پریدخت» آنرا نوشته است. من که از خواندن همین یک نامهاش حسابی سرمست شدم و رفت توی لیست خرید کتابم.
«بسم المعطّرٌ الحبیب!
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراق لاکردار هم مصیبتی شده، زن جماعت را! کارِ خانه و طبخ و رفت و روب و وردار و بگذار نکشد، همین، بیهمدمی و فراق میکشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد. پریدخت تو را بمیرد که مردش اسیر امنیهچیها بوده و او بیخبر، در اتاق شانه نقره به زلف میکشیده.
حی لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفه حبس شما نبوده است.
اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطهچیان چنان نارنجهایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک.
دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهاید. شب به شب بر گیس میمالیم.
سید محمود جان، مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی عرق همه را درآوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم درآمده.
میدانید سیدجان! زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک جا قرص باشد، صاحب داشته باشد، دل بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دل ابریشم است. نه دست و دلم به دارچیننویسی روی حلوا و شلهزرد میرود، نه شوق وسمه و سرخاب و سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بز بالای چشممان باشد یا دم موش و قیطان زر. به قول آقاجانمان؛ دیده را فایده آن است که دلبر بیند. شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند، در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سید، به جدتان که قصد جسارت و غر زدن ندارم ولی به والله بس است، به گمانم آنقدری که در فالکوته طب پاریس طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید. دلخوشکنک ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشه عطری که رو به اتمام است. زن را که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخسبیم. شما که مردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید و درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید، چه کنم؟
تصدّقت پری دخت، بوسه به پیوست است».
این نامه را اگر پسندیدید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
در دوره کارشناسی ارشد ایرانشناسی، بخشی از درس اختیاری ادبیات کودکان ایران را با هوشنگ مرادی کرمانی گذراندیم؛ نویسنده قصههای مجید و یکی دو جین داستان ارزشمند دیگر. او آن موقع تلفن همراه نداشت و سالهای بعد هم که با یکدیگر در ارتباط بودیم، به ندرت از تلفن همراه استفاده میکرد. در این باره در یکی از کلاسهایش میگفت که این پیامکها (آن موقع، یعنی سال 1383، هنوز گوشیهای اندروییدی و نرمافزارهای ارتباطی نبود) باعث شده ذوق و قریحه پسرها و دخترهایمان شکوفا نشود. میگفت آن موقع پسرهای عاشق مینشستند شب تا صبح نامهای مینوشتند تا به بهترین شیوه ممکن، دل دختر مورد نظرشان را بربایند. دختر هم اگر دوست داشت پاسخ بدهد، آنچنان نامهای مینوشت که پسر را نه یک دل، که صد دل شیفتهترش کند. یک بیت شعر مینوشت که مصداق با دست پس زدن بود و یک جمله در ادامهاش میآورد مصداق با پا پیش کشیدن. همه عناصر هستی را در این نامهها به خدمت میگرفتند تا دل بدهند و قلوه بگیرند. اینها ذوق جوان ایرانی را پرورش میداد تا بزرگان ادبیاتمان از دل همینها بیرون بیایند. اما حالا به یکدیگر پیامک میدهند: «کوشی؟ بِزَنگ پَ».
اما انصافا آن نامهنگاریها چیز دیگری بود. به تازگی نامهای در فضای مجازی دیدم منتسب به یک بانوی جوان یزدی که در دوره مشروطه، شوهرش برای تحصیل به فرنگ رفته و او در نامهای، به بهترین شیوه ممکن درونش را بیرون میریزد. البته این نامه، یکی از چهل نامهای است که میان سید محمود که برای خواندن پزشکی به پاریس رفته و پریدخت که در یزد چشم به راه اوست، رد و بدل میشود. و برخلاف آنچه نوشتهاند، این نامهها ساخته ذهن نویسندهای جوان به نام حامد عسکری است که در قالب کتاب «پریدخت» آنرا نوشته است. من که از خواندن همین یک نامهاش حسابی سرمست شدم و رفت توی لیست خرید کتابم.
«بسم المعطّرٌ الحبیب!
تصدقت گردم، دردت به جانم، من که مردم و زنده شدم تا کاغذتان برسد، این فراق لاکردار هم مصیبتی شده، زن جماعت را! کارِ خانه و طبخ و رفت و روب و وردار و بگذار نکشد، همین، بیهمدمی و فراق میکشد. مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید، در دلمان انار پاره شد. پریدخت تو را بمیرد که مردش اسیر امنیهچیها بوده و او بیخبر، در اتاق شانه نقره به زلف میکشیده.
حی لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفه حبس شما نبوده است.
اوضاع مملکت خوب نیست؛ کوچه به کوچه مشروطهچیان چنان نارنجهایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک.
دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشتهاید. شب به شب بر گیس میمالیم.
سید محمود جان، مادیان یاغی و طغیانگری شدهام که نه شلاق و توپ و تشر آقاجانمان راممان میکند و نه قند و نوازش بیگم باجی عرق همه را درآوردهام و رکاب نمیدهم، بماند که عرق خودم هم درآمده.
میدانید سیدجان! زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک جا قرص باشد، صاحب داشته باشد، دل بیصاحاب، زود نخکش میشود، چروک میشود، بوی نا میگیرد، بید میزند. دل ابریشم است. نه دست و دلم به دارچیننویسی روی حلوا و شلهزرد میرود، نه شوق وسمه و سرخاب و سفیدآب داریم. دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بز. حق هم دارد، وقتی که آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بز بالای چشممان باشد یا دم موش و قیطان زر. به قول آقاجانمان؛ دیده را فایده آن است که دلبر بیند. شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند، در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست. چلّهها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سید، به جدتان که قصد جسارت و غر زدن ندارم ولی به والله بس است، به گمانم آنقدری که در فالکوته طب پاریس طبابت آموختهاید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید. دلخوشکنک ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشه عطری که رو به اتمام است. زن را که میگویند ناقصالعقل است، درست هم هست؛ عقل داشتیم که پیرهنتان را روی بالش نمیکشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخسبیم. شما که مردید، شما که عقلتان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیدهاید و درس طبابت خواندهاید، مرسوله مرقوم دارید و بفرمایید، چه کنم؟
تصدّقت پری دخت، بوسه به پیوست است».
این نامه را اگر پسندیدید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
پیشنهادهایی برای کتابخوانی
امیر هاشمی مقدم
نمایشگاه کتاب تهران از فردا آغاز میشود و خیل کتابدوستان و کتابخوانها را به نمایشگاه میکشاند. برای کتابخوانها پیشنهادی دارم که به باورم خودشان دیر یا زود به آن خواهند رسید و من در اینجا تلاش دارم کمی آنرا تسریع کنم.
شاید از آن دسته افرادی باشید که حس کردن بوی کاغذ از کتابهای نو و یا ورق زدن کتاب برایتان بخشی از لذت کتابخوانی باشد. شاید هم از آن دسته باشید که کتاب الکترونیکی (که منظورم کتابهای پیدیاف نیست، بلکه کتابهایی است که ناشران با فرمت الکترونیکی آماده کرده و با قفلگذاری روی آن، همان را به فروش میرسانند) را سوسولبازی بدانید. اما دلایل زیر که بر پایه تجربه 9 سال استفاده از دستگاههای کتابخوان است را هم بخوانید:
1️⃣ بهای کتاب الکترونیکی بسیار ارزانتر از کتاب کاغذی است. گاهی نیم و گاهی یک سوم.
2️⃣ در همان لحظه انتشار، در هر روستای دورافتاده کشور یا حتی کشورهای دیگر هم در دسترس است.
3️⃣ جای شما را تنگ نمیکند. هزاران کتاب الکترونیک را میتوانید روی دستگاه کتابخوان کوچک داشته و همه جا همراهتان ببرید. بنابراین در هنگام سفر، مجبور به گزینش برخی از کتابهایتان برای همراه داشتن نیستید.
4️⃣ زمانهای کوتاهی که عموما خود را به تلفن همراه مشغول و معتاد کردهایم (در مترو، تاکسی، مهمانی، پارک و...) به سادگی میتوان این دستگاههای کتابخوان (که استانداردشان شش اینچی است) را از جیب در آورده و به خواندن کتاب مشغول شد.
5️⃣ میتوانید بخشی از متن را رنگی (هایلایت) کرده، فیشبرداری کنید و یا با دوستانتان در شبکههای اجتماعی (همچون فیسبوک، تلگرام، واتسآپ و...) به اشتراک بگذارید.
6️⃣ نوع فونت و اندازه و گاهی رنگ پسزمینه آنرا خودتان میتوانید تغییر دهید.
7️⃣ بیشتر ناشران برجسته جهان دارند به سمت حذف کتابهای کاغذی و جایگزینی کتابهای الکترونیکی میروند. خوشبختانه چند کتابفروشی الکترونیکی همچون طاقچه، فیدیبو، سوره، فراکتاب، کتابراه، خط و... هم در ایران دسترسی شما را به صورت قانونی و ارزان به کتابهای بسیاری از ناشران فراهم کردهاند.
8️⃣ نرمافزارهای این کتابفروشیها را میتوان روی دستگاه کتابخوان، رایانه، تبلت و تلفن همراه نصب کرده و کتابها را پس از خرید و دانلود، حتی در زمانی که به اینترنت وصل نیستید هم خواند.
اما پیشنهاد اصلی من به شما اینست که حتما یک دستگاه کتابخوان الکترونیکی هم خریداری کنید. تفاوت اصلی دستگاه کتابخوان با تبلت و گوشی در جوهری و بنابراین سیاه و سفید بودنش است. یعنی دقیقا مانند کتاب، شما جوهر پخششده روی صفحه را میخوانید و بنابراین هیچ آسیبی به چشمان شما نمیزند (برخلاف صفحه رایانه و تلفن همراه). همچون کتاب، اگر زیر نور آفتاب باشید باز هم بیهیچ زحمتی میتوانید کتابهای درون کتابخوان را بخوانید و در تاریکی شب نیز، دقیقا همچون کتاب نمیتوانید چیزی بخوانید؛ مگر آنکه چراغ قوه آنرا روشن کنید (که بیشتر دستگاههای کتابخوان، چراغ قوه روی خودشان دارند).
⭕️ اما ایرانیها یک مشکل برای خرید دستگاه کتابخوان دارند و آن اینکه بیشتر دستگاههای کتابخوان، متناسب با حروف لاتین ساخته شده و بنابراین در خواندن خط فارسی، عربی، اردو و... مشکل دارند. از سوی دیگر شما اگر عضو نرمافزار کتابفروشیهایی همچون طاقچه و فیدیبو شوید، این نرمافزار را نمیتوانید روی دستگاههایی همچون کیندل آمازون، سونی و... نصب کنید. همچنین کتابفروشی الکترونیکی فیدیبو که زیرمجموعهای از دیجیکالاست، دستگاه کتابخوانی به نام قیدیبوک عرضه کرد که روی آن نرمافزار فیدیبو نصب است و کتابهای این کتابفروشی را میتوانید به سادگی روی آن بخوانید. مشکل اصلی این دستگاه اینست که راهی برای خواندن کتابهای دیگر کتابفروشیها همچون طاقچه و... ندارد و به گونهای انحصارگرایانه، مشتریانش را محدود کرده است.
بنابراین دستگاههای کتابخوان اندروییدی بهترین گزینه برای خرید و خواندن کتابهای الکترونیکی فارسی است. من به تازگی یک دستگاه کتابخوان بوکس، مدل (Onyx C67 ML+) خریدهام که امکان نصب همه نرمافزارهای اندروییدی، از جمله کتابخوانهای آمازون، طاقچه، فیدیبو و... را دارد. مزیت دیگر این دستگاه اینست که امکان گوش دادن به کتابهای صوتی (که این روزها دارد فراگیر میشود) را هم دارد. اما به هرحال به نسبت کیندل آمازون و...، کمی سرعتش پایینتر است که طبیعی است.
تردید ندارم که دیر یا زود، هر کس یک دستگاه کتابخوان خواهد داشت که به او اجازه میدهد از زمانش بهترین و بیشترین استفاده را ببرد. شاید زودتر پیوستن به این رویداد، ما را از لذت آن بیشتر بهرهمند سازد.
اگر این یادداشت را پسندیدید، برای دوستان کتابخوانتان هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
نمایشگاه کتاب تهران از فردا آغاز میشود و خیل کتابدوستان و کتابخوانها را به نمایشگاه میکشاند. برای کتابخوانها پیشنهادی دارم که به باورم خودشان دیر یا زود به آن خواهند رسید و من در اینجا تلاش دارم کمی آنرا تسریع کنم.
شاید از آن دسته افرادی باشید که حس کردن بوی کاغذ از کتابهای نو و یا ورق زدن کتاب برایتان بخشی از لذت کتابخوانی باشد. شاید هم از آن دسته باشید که کتاب الکترونیکی (که منظورم کتابهای پیدیاف نیست، بلکه کتابهایی است که ناشران با فرمت الکترونیکی آماده کرده و با قفلگذاری روی آن، همان را به فروش میرسانند) را سوسولبازی بدانید. اما دلایل زیر که بر پایه تجربه 9 سال استفاده از دستگاههای کتابخوان است را هم بخوانید:
1️⃣ بهای کتاب الکترونیکی بسیار ارزانتر از کتاب کاغذی است. گاهی نیم و گاهی یک سوم.
2️⃣ در همان لحظه انتشار، در هر روستای دورافتاده کشور یا حتی کشورهای دیگر هم در دسترس است.
3️⃣ جای شما را تنگ نمیکند. هزاران کتاب الکترونیک را میتوانید روی دستگاه کتابخوان کوچک داشته و همه جا همراهتان ببرید. بنابراین در هنگام سفر، مجبور به گزینش برخی از کتابهایتان برای همراه داشتن نیستید.
4️⃣ زمانهای کوتاهی که عموما خود را به تلفن همراه مشغول و معتاد کردهایم (در مترو، تاکسی، مهمانی، پارک و...) به سادگی میتوان این دستگاههای کتابخوان (که استانداردشان شش اینچی است) را از جیب در آورده و به خواندن کتاب مشغول شد.
5️⃣ میتوانید بخشی از متن را رنگی (هایلایت) کرده، فیشبرداری کنید و یا با دوستانتان در شبکههای اجتماعی (همچون فیسبوک، تلگرام، واتسآپ و...) به اشتراک بگذارید.
6️⃣ نوع فونت و اندازه و گاهی رنگ پسزمینه آنرا خودتان میتوانید تغییر دهید.
7️⃣ بیشتر ناشران برجسته جهان دارند به سمت حذف کتابهای کاغذی و جایگزینی کتابهای الکترونیکی میروند. خوشبختانه چند کتابفروشی الکترونیکی همچون طاقچه، فیدیبو، سوره، فراکتاب، کتابراه، خط و... هم در ایران دسترسی شما را به صورت قانونی و ارزان به کتابهای بسیاری از ناشران فراهم کردهاند.
8️⃣ نرمافزارهای این کتابفروشیها را میتوان روی دستگاه کتابخوان، رایانه، تبلت و تلفن همراه نصب کرده و کتابها را پس از خرید و دانلود، حتی در زمانی که به اینترنت وصل نیستید هم خواند.
اما پیشنهاد اصلی من به شما اینست که حتما یک دستگاه کتابخوان الکترونیکی هم خریداری کنید. تفاوت اصلی دستگاه کتابخوان با تبلت و گوشی در جوهری و بنابراین سیاه و سفید بودنش است. یعنی دقیقا مانند کتاب، شما جوهر پخششده روی صفحه را میخوانید و بنابراین هیچ آسیبی به چشمان شما نمیزند (برخلاف صفحه رایانه و تلفن همراه). همچون کتاب، اگر زیر نور آفتاب باشید باز هم بیهیچ زحمتی میتوانید کتابهای درون کتابخوان را بخوانید و در تاریکی شب نیز، دقیقا همچون کتاب نمیتوانید چیزی بخوانید؛ مگر آنکه چراغ قوه آنرا روشن کنید (که بیشتر دستگاههای کتابخوان، چراغ قوه روی خودشان دارند).
⭕️ اما ایرانیها یک مشکل برای خرید دستگاه کتابخوان دارند و آن اینکه بیشتر دستگاههای کتابخوان، متناسب با حروف لاتین ساخته شده و بنابراین در خواندن خط فارسی، عربی، اردو و... مشکل دارند. از سوی دیگر شما اگر عضو نرمافزار کتابفروشیهایی همچون طاقچه و فیدیبو شوید، این نرمافزار را نمیتوانید روی دستگاههایی همچون کیندل آمازون، سونی و... نصب کنید. همچنین کتابفروشی الکترونیکی فیدیبو که زیرمجموعهای از دیجیکالاست، دستگاه کتابخوانی به نام قیدیبوک عرضه کرد که روی آن نرمافزار فیدیبو نصب است و کتابهای این کتابفروشی را میتوانید به سادگی روی آن بخوانید. مشکل اصلی این دستگاه اینست که راهی برای خواندن کتابهای دیگر کتابفروشیها همچون طاقچه و... ندارد و به گونهای انحصارگرایانه، مشتریانش را محدود کرده است.
بنابراین دستگاههای کتابخوان اندروییدی بهترین گزینه برای خرید و خواندن کتابهای الکترونیکی فارسی است. من به تازگی یک دستگاه کتابخوان بوکس، مدل (Onyx C67 ML+) خریدهام که امکان نصب همه نرمافزارهای اندروییدی، از جمله کتابخوانهای آمازون، طاقچه، فیدیبو و... را دارد. مزیت دیگر این دستگاه اینست که امکان گوش دادن به کتابهای صوتی (که این روزها دارد فراگیر میشود) را هم دارد. اما به هرحال به نسبت کیندل آمازون و...، کمی سرعتش پایینتر است که طبیعی است.
تردید ندارم که دیر یا زود، هر کس یک دستگاه کتابخوان خواهد داشت که به او اجازه میدهد از زمانش بهترین و بیشترین استفاده را ببرد. شاید زودتر پیوستن به این رویداد، ما را از لذت آن بیشتر بهرهمند سازد.
اگر این یادداشت را پسندیدید، برای دوستان کتابخوانتان هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
فراز و فرود زبان فارسی در منطقه
امیر هاشمی مقدم
سخنان نخست وزیر پاکستان، عمران خان در دیدار با حسن روحانی، درباره کنار زده شدن زبان فارسی در هند به دست انگلیسیها (کلیپ زیر) در بردارنده نکاتی است که اگر یک دولت ملیگرا داشتیم، میتوانست پیامهای بسیاری از آن دریافت کند. شاید اگر یک دولت ملیگرا روی کار میبود، اصلا عمران خان و عمران خانهای همسایه همچنان میتوانستند به فارسی سخن بگویند.
1️⃣ همانگونه که عمران خان اشاره کرد، زبان فارسی ششصد سال در هندوستان (که تا سال 1326، پاکستان و بنگلادش نیز بخشی از آن بود) زبان رسمی درباری (و نه آنگونه که مترجم به اشتباه برگردانده، زبان قضایی) بوده. همچنان که زبان ادبی نیز بوده و البته حتی پیش از آن، تا شرقیترین نقاط چین هم گسترش یافته و نشانههای فراوانی از آن در مساجد، قبرستانها و... در کشورهای شرقی آسیا همچنان پابرجاست. و باز هم همانگونه که عمران خان اشاره کرد، از آغاز سده نوزدهم انگلستان زبان فارسی در هندوستان را به اجبار کنار زده و همه ادارات و حاکمان را مجبور کرد زبان انگلیسی را جایگزین آن سازند. کاری که انگلستان به شیوهای دیگر در کردستان عراق در سال 1300 خورشیدی کرد و به جای زبان فارسی که زبان آموزشی در مکاتب آن ناحیه بود را، با رسمالخط تازه کُردی جایگزین نمود (رشید یاسمی در کتاب «کُرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او) این فرایند را کامل شرح داده است). این کار را انگلستان همچنان دارد ادامه میدهد؛ آنجا که مدام از حقوق زبان مادری یاد کرده و به منِ بختیاری تلقین میکند که چرا نباید در نوشتهها و پیامهایم، از زبان/گویش بختیاری استفاده کنم؟
2️⃣ زبان فارسی هرگز در درازای تاریخ به ضرب و زور گسترش نیافته بود. اصلا بیشتر گسترشدهندگان زبان فارسی، غیر فارسزبان بودند و به آن فخر میفروختند. در هندوستان بابریهای مغولتبار، در خود ایران پس از اسلام حکومتهای ترکتبار، در آسیای صغیر و اروپای شرقی ترکان سلجوقی و عثمانی، در آسیای میانه تیمور لنگ و ازبکها و در قفقاز آذریها و تاتارها. در عوض، همه جا زبان فارسی با ضرب و زور ضعیف شد. در هندوستان و کردستان عراق، استعمار انگلیس؛ در پاکستان (که زبان ملیشان اردوست و فارسی را مادر آن میدانند و سرود ملیشان همچنان به فارسی است و آموزش زبان فارسی تا کلاس هشتم تا سال 1358 همچنان رواج داشت)، حکومت نظامی ژنرال ضیاءالحق (از ترس نفوذ انقلاب اسلامی)؛ در قفقاز و آسیای میانه، شوروی؛ در افغانستان (مهد مولانا و ناصرخسرو و...) حکومت پشتونها و...
3️⃣زبان فارسی تقریبا در همه این گسترده پهناوری که روزی رایج بود، بهواسطه هنر و ادبیات رواج یافت. در گذشته وزن شعر و ادبیات در این زمینه سنگینتر بود و امروزه وزن هنر. اما در این چهار دهه، هنر ایرانی عملا به زنجیر کشیده شده و ادبیات هم آنچنان دچار سانسور گردیده که اکنون خودسانسوری، بیشتر از سانسور نقش بازی میکند. بنابراین عاملان و حاملان گسترس زبان فارسی از میان رفتهاند. به جای آن، موسیقی ترکی استانبولی یا فیلم و سریالهای ترکی، امروزه در ایران و بسیاری از کشورهای همسایه بسیار پر طرفدار شده و دارد به عامل گسترش زبان ترکی استانبولی تبدیل میشود. تا جایی که گویش آذری ترکهای ما هم رفته رفته دارد خود را به گویش استانبولی نزدیک میکند. در سفر به بسیاری از کشورهای آسیای میانه، زبان ترکی استانبولی واسطهام میشود برای ارتباط برقرار کردن با مردمان آن دیار. نقشی که تا چند دهه پیش، زبان فارسی در آنجا بازی میکرد. جالب آنجاست که هنوز یکی از دلایل زنده ماندن زبان فارسی در آنجا، ترانههای بانو گوگوش است. بدون ذرهای تردید میگویم نقش صدای گوگوش در زنده نگهداشتن زبان فارسی در آسیای میانه، از نقش فرهنگستان زبان و ادب فارسی اگر بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. به این کلیپ محسن یگانه در یوتیوپ نگاه کنید که 60 میلیون بار دیده شده و پیامهای زیر آنرا بخوانید. از سراسر دنیا زیر آن چند ده هزار پیام زیبا نوشتهاند. در میان آنها، پیامهایی که عربها، ترکیههایها، افغانستانیها، پاکستانیها، تاجیکها، ازبکستانیها، قزاقها و... نوشتهاند، برای من دلچسبتر بود. این تنها نمونهای است از همان نقش تاریخی هنر و ادبیات در گسترش زبان فارسی.
4️⃣در راستای امتگرایی و گسترش دوباره زبان عربی، زبان فارسی نزد مسئولین ما کماهمیت است (برخلاف چیزی که جریانهای جداییطلب تبلیغ میکنند) و آنچه این عربیگرایی افراطی آفرید، شوربختانه نتیجهای جز نفرت بیشتر از عربها و زبان عربی در پی نداشت.
دست آخر آنکه همیشه به دوستان سفارش میکنم در ازای بیتوجهی دولتها، ما باید تا میتوانیم هنر و ادبیات ایرانی را به دیگران معرفی کنیم؛ باشد که بخشی از جایگاه تاریخی از دسترفتهمان را باز یابیم.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
سخنان نخست وزیر پاکستان، عمران خان در دیدار با حسن روحانی، درباره کنار زده شدن زبان فارسی در هند به دست انگلیسیها (کلیپ زیر) در بردارنده نکاتی است که اگر یک دولت ملیگرا داشتیم، میتوانست پیامهای بسیاری از آن دریافت کند. شاید اگر یک دولت ملیگرا روی کار میبود، اصلا عمران خان و عمران خانهای همسایه همچنان میتوانستند به فارسی سخن بگویند.
1️⃣ همانگونه که عمران خان اشاره کرد، زبان فارسی ششصد سال در هندوستان (که تا سال 1326، پاکستان و بنگلادش نیز بخشی از آن بود) زبان رسمی درباری (و نه آنگونه که مترجم به اشتباه برگردانده، زبان قضایی) بوده. همچنان که زبان ادبی نیز بوده و البته حتی پیش از آن، تا شرقیترین نقاط چین هم گسترش یافته و نشانههای فراوانی از آن در مساجد، قبرستانها و... در کشورهای شرقی آسیا همچنان پابرجاست. و باز هم همانگونه که عمران خان اشاره کرد، از آغاز سده نوزدهم انگلستان زبان فارسی در هندوستان را به اجبار کنار زده و همه ادارات و حاکمان را مجبور کرد زبان انگلیسی را جایگزین آن سازند. کاری که انگلستان به شیوهای دیگر در کردستان عراق در سال 1300 خورشیدی کرد و به جای زبان فارسی که زبان آموزشی در مکاتب آن ناحیه بود را، با رسمالخط تازه کُردی جایگزین نمود (رشید یاسمی در کتاب «کُرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او) این فرایند را کامل شرح داده است). این کار را انگلستان همچنان دارد ادامه میدهد؛ آنجا که مدام از حقوق زبان مادری یاد کرده و به منِ بختیاری تلقین میکند که چرا نباید در نوشتهها و پیامهایم، از زبان/گویش بختیاری استفاده کنم؟
2️⃣ زبان فارسی هرگز در درازای تاریخ به ضرب و زور گسترش نیافته بود. اصلا بیشتر گسترشدهندگان زبان فارسی، غیر فارسزبان بودند و به آن فخر میفروختند. در هندوستان بابریهای مغولتبار، در خود ایران پس از اسلام حکومتهای ترکتبار، در آسیای صغیر و اروپای شرقی ترکان سلجوقی و عثمانی، در آسیای میانه تیمور لنگ و ازبکها و در قفقاز آذریها و تاتارها. در عوض، همه جا زبان فارسی با ضرب و زور ضعیف شد. در هندوستان و کردستان عراق، استعمار انگلیس؛ در پاکستان (که زبان ملیشان اردوست و فارسی را مادر آن میدانند و سرود ملیشان همچنان به فارسی است و آموزش زبان فارسی تا کلاس هشتم تا سال 1358 همچنان رواج داشت)، حکومت نظامی ژنرال ضیاءالحق (از ترس نفوذ انقلاب اسلامی)؛ در قفقاز و آسیای میانه، شوروی؛ در افغانستان (مهد مولانا و ناصرخسرو و...) حکومت پشتونها و...
3️⃣زبان فارسی تقریبا در همه این گسترده پهناوری که روزی رایج بود، بهواسطه هنر و ادبیات رواج یافت. در گذشته وزن شعر و ادبیات در این زمینه سنگینتر بود و امروزه وزن هنر. اما در این چهار دهه، هنر ایرانی عملا به زنجیر کشیده شده و ادبیات هم آنچنان دچار سانسور گردیده که اکنون خودسانسوری، بیشتر از سانسور نقش بازی میکند. بنابراین عاملان و حاملان گسترس زبان فارسی از میان رفتهاند. به جای آن، موسیقی ترکی استانبولی یا فیلم و سریالهای ترکی، امروزه در ایران و بسیاری از کشورهای همسایه بسیار پر طرفدار شده و دارد به عامل گسترش زبان ترکی استانبولی تبدیل میشود. تا جایی که گویش آذری ترکهای ما هم رفته رفته دارد خود را به گویش استانبولی نزدیک میکند. در سفر به بسیاری از کشورهای آسیای میانه، زبان ترکی استانبولی واسطهام میشود برای ارتباط برقرار کردن با مردمان آن دیار. نقشی که تا چند دهه پیش، زبان فارسی در آنجا بازی میکرد. جالب آنجاست که هنوز یکی از دلایل زنده ماندن زبان فارسی در آنجا، ترانههای بانو گوگوش است. بدون ذرهای تردید میگویم نقش صدای گوگوش در زنده نگهداشتن زبان فارسی در آسیای میانه، از نقش فرهنگستان زبان و ادب فارسی اگر بیشتر نباشد، کمتر هم نیست. به این کلیپ محسن یگانه در یوتیوپ نگاه کنید که 60 میلیون بار دیده شده و پیامهای زیر آنرا بخوانید. از سراسر دنیا زیر آن چند ده هزار پیام زیبا نوشتهاند. در میان آنها، پیامهایی که عربها، ترکیههایها، افغانستانیها، پاکستانیها، تاجیکها، ازبکستانیها، قزاقها و... نوشتهاند، برای من دلچسبتر بود. این تنها نمونهای است از همان نقش تاریخی هنر و ادبیات در گسترش زبان فارسی.
4️⃣در راستای امتگرایی و گسترش دوباره زبان عربی، زبان فارسی نزد مسئولین ما کماهمیت است (برخلاف چیزی که جریانهای جداییطلب تبلیغ میکنند) و آنچه این عربیگرایی افراطی آفرید، شوربختانه نتیجهای جز نفرت بیشتر از عربها و زبان عربی در پی نداشت.
دست آخر آنکه همیشه به دوستان سفارش میکنم در ازای بیتوجهی دولتها، ما باید تا میتوانیم هنر و ادبیات ایرانی را به دیگران معرفی کنیم؛ باشد که بخشی از جایگاه تاریخی از دسترفتهمان را باز یابیم.
اگر این یادداشت را میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
پشتیبانی کانال مقدمه
عمران خان در تهران: «اگر بریتانیاییها حوالی سال ۱۸۰۰به هند نمیآمدند، اکنون مترجم نیاز نبود؛ چون همه ما قبلا فارسی صحبت میکردیم و زبان درباری هند برای ۶۰۰ سال فارسی بود».
آخوند کُشی!
امیر هاشمی مقدم
دیروز روحانی جوانی در همدان به دست یک اوباش کشته شده است. با اینکه چگونه یک اوباش سابقهدار و خطرناک میتواند به این سادگی در شهر بگردد، اما بسیاری افراد بیخطر و مسئولیتپذیر (همچون فعالان محیط زیست) باید بدون اتهام مستند و دادگاه علنی در زندان باشند، کاری ندارم. این را هم هنوز نمیدانم که درگیری و اختلافی بوده یا بیگناه آن روحانی را کشته است. اما این رفتار جای نگرانی بسیاری دارد.
دقیقا 10 سال پیش، یعنی در نوروز سال 88 یادداشتی در وبلاگ شخصیام نوشتم به نام «حوزه علمیه: ورودی طلبه، خروجی آخوند» (اینجا). در آن یادداشت بر پایه آشنایی با بسیاری از دوستان و همکلاسیهایم که به حوزه علمیه رفته بودند، استدلال کردم کسانی که به حوزههای علمیه میروند، بیشترشان نه برای به دست آوردن مال دنیا و منصب، بلکه برای دلشان و رسیدن به جایگاههای روحانی است که چنین چیزی بر میگزینند. اما شوربختانه حوزه علمیه دچار کژکارکردی شده که بسیاری از همینها که به عشق دین و معرفت رفته بودند، دست آخر پایشان چنان به امور دنیوی باز میشود که کاسبان و بازارایان حرفهای باید نزدشان آموزش ببینند.
همچنین پس از انقلاب که حوزههای علمیه استقلال مالی و عقیدتیشان از میان رفت، روحانیت هم از نقش تاریخی خود که پناه مردم بودن در برابر حکومتها بود، فاصله گرفت و خود با نزدیک شدن به قدرت، امکان فساد را برای خویش رقم زد. شهید مطهری آشکارا درباره خطرات وابستگی حوزههای علمیه به حکومت اسلامی هشدار داده بود؛ اما کسی نشنید یا ناشنیده گرفته شد.
بنابراین طلبهها و اصحاب حوزه علمیه دو دسته شدند: آنانکه پس از چند سال از حوزهها بیرون آمده و وارد بازار کار و مسئولیتهای اجرایی شدند؛ و آنانکه ماندگار شده و طلبگی و آموزش در حوزههای علمیه را تا پایان عمر ادامه دادند. همین گروه دوم جزو منتقدان اصلی سیاستهایی که بر حوزههای علمیه اعمال میشود هستند و بر همین پایه، بسیاریشان حتی حاضر به دریافت همان مقرری اندک حوزههای علمیه هم نیستند (یادآوری میکنم شهریهای که در حوزههای علمیه به طلبهها پرداخت میشود، بسیار اندک است و به زور هزینههای خوراک، پوشاک و کتابشان را فراهم میکند). بنابراین شماری از همین طلبهها هستند که بخشی از زمان خود را به کارهای بیرون (البته نه کارهای اجرایی) میپردازند تا پول عرق پیشانی خود را بخورند. یکی از نمونههای دو آتشه این گروه، طلبه جوان اصفهانیای بود که در نجف دیدم و میگفت حوزههای علمیه ایران دیگر جای طلبگی نیست و برای همین به نجف آمده؛ با این همه شهریه حوزه علمیه نجف را هم نمیگیرد و به جای آن، بهصورت پارهوقت شاگرد پارچهفروشیای در بازار نجف است تا هزینههایش را به دست آورد.
اما شوربختانه آنچه از بیرون دیده میشود، یکسانی همه آنهایی است که لباس روحانی به تن میکنند و در میان مردم به «آخوند» معروفند. بخواهیم یا نخواهیم، واژه آخوند اکنون در میان بسیاری از مردم، بار معنایی منفیاش خیلی سنگینتر از بار معنایی مثبتش شده و همین مسئله در کنار سرو ته یک کرباس دیدن شدنشان و جدا نکردن طلبه حوزوی با روحانی صاحب جایگاه و...، تر و خشک را با هم میسوزاند. یاد سخنان طلبه جوان خرمآبادیای افتادم که توی خودرو که همه داشتند نقدهایشان از جمهوری اسلامی را سر او خالی میکردند، خندید و گفت: «به خدا ما طلبهها خیلی ثواب میکنیم. هر کجا که میرویم، مردم گیر میدهند به ما و کلی فحش میدهند تا خالی شوند. اگر همین یک کار [خالی شدن عصبانیتهای مردم] را ما انجام بدهیم، برایمان کافی است».
و این نگاه عامگرایانه حقیقتا خطرناک است. در هر جامعهای دانشجویان و طلاب الهیات بهطور تاریخی وجود داشتهاند و در همه جوامع هم بخشی از روحانیون برآمده از این طلبهها، مردم را استثمار کرده، به کودکان تجاوز کرده، برای حکومتها نقش توجیهگر را بازی کرده و... . اما در هیچکدام از جوامع، همه این طلبهها و روحانیون، شریک این جرمها نبوده و مستحق سوختن در کنار ستمگران نبودند. عینک سیاه و سفید را باید از چشمان برداشت. روحانی بد را بر پایه مستندات شناسایی، نقد و رسوا کنیم، اما طلبهای که برای دلش شورِ آموختن معنویات دارد را هم به حال خود واگذاریم.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
دیروز روحانی جوانی در همدان به دست یک اوباش کشته شده است. با اینکه چگونه یک اوباش سابقهدار و خطرناک میتواند به این سادگی در شهر بگردد، اما بسیاری افراد بیخطر و مسئولیتپذیر (همچون فعالان محیط زیست) باید بدون اتهام مستند و دادگاه علنی در زندان باشند، کاری ندارم. این را هم هنوز نمیدانم که درگیری و اختلافی بوده یا بیگناه آن روحانی را کشته است. اما این رفتار جای نگرانی بسیاری دارد.
دقیقا 10 سال پیش، یعنی در نوروز سال 88 یادداشتی در وبلاگ شخصیام نوشتم به نام «حوزه علمیه: ورودی طلبه، خروجی آخوند» (اینجا). در آن یادداشت بر پایه آشنایی با بسیاری از دوستان و همکلاسیهایم که به حوزه علمیه رفته بودند، استدلال کردم کسانی که به حوزههای علمیه میروند، بیشترشان نه برای به دست آوردن مال دنیا و منصب، بلکه برای دلشان و رسیدن به جایگاههای روحانی است که چنین چیزی بر میگزینند. اما شوربختانه حوزه علمیه دچار کژکارکردی شده که بسیاری از همینها که به عشق دین و معرفت رفته بودند، دست آخر پایشان چنان به امور دنیوی باز میشود که کاسبان و بازارایان حرفهای باید نزدشان آموزش ببینند.
همچنین پس از انقلاب که حوزههای علمیه استقلال مالی و عقیدتیشان از میان رفت، روحانیت هم از نقش تاریخی خود که پناه مردم بودن در برابر حکومتها بود، فاصله گرفت و خود با نزدیک شدن به قدرت، امکان فساد را برای خویش رقم زد. شهید مطهری آشکارا درباره خطرات وابستگی حوزههای علمیه به حکومت اسلامی هشدار داده بود؛ اما کسی نشنید یا ناشنیده گرفته شد.
بنابراین طلبهها و اصحاب حوزه علمیه دو دسته شدند: آنانکه پس از چند سال از حوزهها بیرون آمده و وارد بازار کار و مسئولیتهای اجرایی شدند؛ و آنانکه ماندگار شده و طلبگی و آموزش در حوزههای علمیه را تا پایان عمر ادامه دادند. همین گروه دوم جزو منتقدان اصلی سیاستهایی که بر حوزههای علمیه اعمال میشود هستند و بر همین پایه، بسیاریشان حتی حاضر به دریافت همان مقرری اندک حوزههای علمیه هم نیستند (یادآوری میکنم شهریهای که در حوزههای علمیه به طلبهها پرداخت میشود، بسیار اندک است و به زور هزینههای خوراک، پوشاک و کتابشان را فراهم میکند). بنابراین شماری از همین طلبهها هستند که بخشی از زمان خود را به کارهای بیرون (البته نه کارهای اجرایی) میپردازند تا پول عرق پیشانی خود را بخورند. یکی از نمونههای دو آتشه این گروه، طلبه جوان اصفهانیای بود که در نجف دیدم و میگفت حوزههای علمیه ایران دیگر جای طلبگی نیست و برای همین به نجف آمده؛ با این همه شهریه حوزه علمیه نجف را هم نمیگیرد و به جای آن، بهصورت پارهوقت شاگرد پارچهفروشیای در بازار نجف است تا هزینههایش را به دست آورد.
اما شوربختانه آنچه از بیرون دیده میشود، یکسانی همه آنهایی است که لباس روحانی به تن میکنند و در میان مردم به «آخوند» معروفند. بخواهیم یا نخواهیم، واژه آخوند اکنون در میان بسیاری از مردم، بار معنایی منفیاش خیلی سنگینتر از بار معنایی مثبتش شده و همین مسئله در کنار سرو ته یک کرباس دیدن شدنشان و جدا نکردن طلبه حوزوی با روحانی صاحب جایگاه و...، تر و خشک را با هم میسوزاند. یاد سخنان طلبه جوان خرمآبادیای افتادم که توی خودرو که همه داشتند نقدهایشان از جمهوری اسلامی را سر او خالی میکردند، خندید و گفت: «به خدا ما طلبهها خیلی ثواب میکنیم. هر کجا که میرویم، مردم گیر میدهند به ما و کلی فحش میدهند تا خالی شوند. اگر همین یک کار [خالی شدن عصبانیتهای مردم] را ما انجام بدهیم، برایمان کافی است».
و این نگاه عامگرایانه حقیقتا خطرناک است. در هر جامعهای دانشجویان و طلاب الهیات بهطور تاریخی وجود داشتهاند و در همه جوامع هم بخشی از روحانیون برآمده از این طلبهها، مردم را استثمار کرده، به کودکان تجاوز کرده، برای حکومتها نقش توجیهگر را بازی کرده و... . اما در هیچکدام از جوامع، همه این طلبهها و روحانیون، شریک این جرمها نبوده و مستحق سوختن در کنار ستمگران نبودند. عینک سیاه و سفید را باید از چشمان برداشت. روحانی بد را بر پایه مستندات شناسایی، نقد و رسوا کنیم، اما طلبهای که برای دلش شورِ آموختن معنویات دارد را هم به حال خود واگذاریم.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
22 نویسنده اثرگذار ایرانی از نگاه اندیشورزان
امیر هاشمی مقدم
وبسایت بیبیسی از 15 نفر از اندیشورزان ایرانی خواسته که کتابهای اثرگذار در تاریخ یکصد ساله گذشته ایران را معرفی کنند. این افراد از حوزههای گوناگون علوم انسانی بوده و هر کدام از زاویه نگاه خودشان به معرفی کتابهای مهم پرداختهاند. اما در بسیاری موارد، کتابها یا نویسندگان یکساانی را بهعنوان اثر یا نویسنده برجسته معرفی کردهاند. ابتدا میخواستم بدانم کدام کتابها و نویسندگان از نگاه این اندیشورزان اثرگذارتر بوده است. اما چون نتیجه جالب بود، در اینجا نیز به اشتراک میگذارم تا اگر دوست داشتید، از نمایشگاه کتاب تهران خریداری کرده، یا در لیست اولویتهای خریدتان بگذارید. همچنانکه بسیاری از آنها را میتوانید با بهایی بسیار کمتر در قالب الکترونیک خریداری کرده و روی رایانه، تلفن همراه یا دستگاههای کتابخوان بخوانید.
اندیشورزانی که به این پرسش بیبیسی پاسخ دادهاند، به همان ترتیبی که در سایت بیبیسی نامشان آمده و معرفی شدهاند، اینها هستند:
🖌شیرین عبادی: حقوقدان و برنده جایزه صلح نوبل
🖌محسن کدیور: اسلامشناس و مدرس مطالعات دینی دانشگاه دوک در کارولینای شمالی آمریکا
🖌عبدالکریم لاهیجی: حقوقدان، از نویسندگان پیشنویس قانون اساسی جمهوری اسلامی، رئیس افتخاری فدراسیون بینالمللی جوامع حقوق بشر فرانسه
🖌عباس میلانی: نویسنده و پژوهشگر تاریخ، استاد علوم سیاسی و رئیس بخش ایرانشناسی دانشگاه استنفورد آمریکا
🖌عبدالکریم سروش: اسلامشناس و نظریهپرداز، پژوهشگر مهمان در مرکز دین، صلح و فعالیتهای جهانی دانشگاه جرجتاون آمریکا
🖌محمدعلی همایون کاتوزیان: تاریخنگار، ایرانشناس و اقتصاددان، پژوهشگر در کالج سنت آنتونی دانشگاه آکسفورد بریتانیا
🖌حسین شهیدی: استاد فقید علوم ارتباطات، پژوهشگر رسانهها و نویسنده در لبنان و بریتانیا
🖌تورج دریایی: متخصص تاریخ ایران باستان، رئیس مرکز مطالعات ایرانی سموئل جردن در دانشگاه کالیفرنیا ارواین آمریکا
🖌حمید دباشی: متخصص ادبیات تطبیقی و مطالعات ایرانی، استاد کرسی ایرانشناسی دانشگاه کلمیبا آمریکا
🖌حسن کامشاد: مترجم و پژوهشگر ادبیات فارسی و استاد مدعو بازنشسته در دانشگاههای کمبریج و کالیفرنیا بریتانیا
🖌رامین جهانبگلو: متخصص فلسفه و رئیس مرکز مطالعات مهاتما گاندی در دهلی هند
🖌علینقی عالیخانی: اقتصاددان و وزیر اقتصاد ایران در دولتهای اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا، ساکن آمریکا
🖌محمدرضا نیکفر: فیلسوف، محقق و نویسنده آلمان
🖌حسن یوسفی اشکوری: پژوهشگر دینی، اسلامشناس و نماینده پیشین مجلس شورای اسلامی ساکن آلمان
🖌فائقه شیرازی: استاد بخش خاورمیانهشناسی دانشگاه آستین در تگزاس آمریکا
چند توضیح درباره فهرست زیر:
1️⃣چون برخی از این اندیشهورزان، به کتابهای گوناگون از یک نویسنده اشاره کردهاند، نام نویسندهای که بیشترین ارجاع به وی شده ابتدا آمده و سپس اثری که بیشتر مورد توجه بوده است.
2️⃣این فهرست لزوما به معنای کتابهای خوب و ارزشمند نیست؛ بلکه کتابهایی است که بیشترین اثر را بر تحول اندیشه در ایران داشته است؛ که از قضا برخی از همین کتابها (همچون برخی نوشتههای آل احمد یا شریعتی) پیامدهای ویرانگری داشتهاند.
3️⃣تنها به نویسندگانی اشاره شده که بیش از سه اندیشهورز به آن اشاره کرده باشند.
4️⃣شمارهای که جلوی نام هر نویسنده آمده، تعداد ارجاع به وی از میان 15 اندیشورز را نشان میدهد. یعنی مثلا 11 نفر از این پانزده نفر، احمد کسروی و بهویژه کتاب «تاریخ مشروطه ایران» وی را کتابی اثرگذار در یکصد سال گذشته ایران میدانند.
11- احمد کسروی (بهویژه تاریخ مشروطه ایران)
8- محمدعلی فروغی (سیر حکمت در اروپا)
8- صادق هدایت (بهویژه بوف کور)
7- آل احمد (بهویژه غربزدگی)
7- شریعتی (مجموعه نوشتهها)
5- فریدون آدمیت (مجموعه نوشتهها)
5- فروغ فرخزاد (تولدی دیگر)
5- محمدعلی جمالزده (بهویژه یکی بود یکی نبود)
5- علی اکبر دهخدا (بهویژه لغتنامه)
4- ناظمالاسلام کرمانی (تاریخ بیداری ایرانیان)
4- میرزای نائینی (تنبیهالامة و تنزیهالملة)
4- عبدالکریم سروش (قبض و بسط تئوریک شریعت)
4- صمد بهرنگی (ماهی سیاه کوچولو)
4- محمود دولتآبادی (بهویژه کلیدر)
4- نیما یوشیج (مجموعه آثار)
3- فتحعلی آخوندزاده (مکتوبات)
3- احمد محمود (همسایهها)
3- هوشنگ گلشیری (شازده احتجاب)
3- سیمین دانشور (سووشون)
3- عبدالحسین زرینکوب (بهویژه دو قرن سکوت)
3- احمد شاملو (بهویژه هوای تازه)
3- ملکالشعرای بهار (بهویژه تاریخ احزاب سیاسی)
همچنین برخی از اندیشورزان به کتابها و نویسندگان خارجی اشاره کرده بودند که تنها تاریخ تمدن ویل دورانت از سوی سه اندیشورز مورد اشاره قرار گرفت و بقیه در حد یک یا دو مورد بود.
این فهرست را اگر پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
وبسایت بیبیسی از 15 نفر از اندیشورزان ایرانی خواسته که کتابهای اثرگذار در تاریخ یکصد ساله گذشته ایران را معرفی کنند. این افراد از حوزههای گوناگون علوم انسانی بوده و هر کدام از زاویه نگاه خودشان به معرفی کتابهای مهم پرداختهاند. اما در بسیاری موارد، کتابها یا نویسندگان یکساانی را بهعنوان اثر یا نویسنده برجسته معرفی کردهاند. ابتدا میخواستم بدانم کدام کتابها و نویسندگان از نگاه این اندیشورزان اثرگذارتر بوده است. اما چون نتیجه جالب بود، در اینجا نیز به اشتراک میگذارم تا اگر دوست داشتید، از نمایشگاه کتاب تهران خریداری کرده، یا در لیست اولویتهای خریدتان بگذارید. همچنانکه بسیاری از آنها را میتوانید با بهایی بسیار کمتر در قالب الکترونیک خریداری کرده و روی رایانه، تلفن همراه یا دستگاههای کتابخوان بخوانید.
اندیشورزانی که به این پرسش بیبیسی پاسخ دادهاند، به همان ترتیبی که در سایت بیبیسی نامشان آمده و معرفی شدهاند، اینها هستند:
🖌شیرین عبادی: حقوقدان و برنده جایزه صلح نوبل
🖌محسن کدیور: اسلامشناس و مدرس مطالعات دینی دانشگاه دوک در کارولینای شمالی آمریکا
🖌عبدالکریم لاهیجی: حقوقدان، از نویسندگان پیشنویس قانون اساسی جمهوری اسلامی، رئیس افتخاری فدراسیون بینالمللی جوامع حقوق بشر فرانسه
🖌عباس میلانی: نویسنده و پژوهشگر تاریخ، استاد علوم سیاسی و رئیس بخش ایرانشناسی دانشگاه استنفورد آمریکا
🖌عبدالکریم سروش: اسلامشناس و نظریهپرداز، پژوهشگر مهمان در مرکز دین، صلح و فعالیتهای جهانی دانشگاه جرجتاون آمریکا
🖌محمدعلی همایون کاتوزیان: تاریخنگار، ایرانشناس و اقتصاددان، پژوهشگر در کالج سنت آنتونی دانشگاه آکسفورد بریتانیا
🖌حسین شهیدی: استاد فقید علوم ارتباطات، پژوهشگر رسانهها و نویسنده در لبنان و بریتانیا
🖌تورج دریایی: متخصص تاریخ ایران باستان، رئیس مرکز مطالعات ایرانی سموئل جردن در دانشگاه کالیفرنیا ارواین آمریکا
🖌حمید دباشی: متخصص ادبیات تطبیقی و مطالعات ایرانی، استاد کرسی ایرانشناسی دانشگاه کلمیبا آمریکا
🖌حسن کامشاد: مترجم و پژوهشگر ادبیات فارسی و استاد مدعو بازنشسته در دانشگاههای کمبریج و کالیفرنیا بریتانیا
🖌رامین جهانبگلو: متخصص فلسفه و رئیس مرکز مطالعات مهاتما گاندی در دهلی هند
🖌علینقی عالیخانی: اقتصاددان و وزیر اقتصاد ایران در دولتهای اسدالله علم، حسنعلی منصور و امیرعباس هویدا، ساکن آمریکا
🖌محمدرضا نیکفر: فیلسوف، محقق و نویسنده آلمان
🖌حسن یوسفی اشکوری: پژوهشگر دینی، اسلامشناس و نماینده پیشین مجلس شورای اسلامی ساکن آلمان
🖌فائقه شیرازی: استاد بخش خاورمیانهشناسی دانشگاه آستین در تگزاس آمریکا
چند توضیح درباره فهرست زیر:
1️⃣چون برخی از این اندیشهورزان، به کتابهای گوناگون از یک نویسنده اشاره کردهاند، نام نویسندهای که بیشترین ارجاع به وی شده ابتدا آمده و سپس اثری که بیشتر مورد توجه بوده است.
2️⃣این فهرست لزوما به معنای کتابهای خوب و ارزشمند نیست؛ بلکه کتابهایی است که بیشترین اثر را بر تحول اندیشه در ایران داشته است؛ که از قضا برخی از همین کتابها (همچون برخی نوشتههای آل احمد یا شریعتی) پیامدهای ویرانگری داشتهاند.
3️⃣تنها به نویسندگانی اشاره شده که بیش از سه اندیشهورز به آن اشاره کرده باشند.
4️⃣شمارهای که جلوی نام هر نویسنده آمده، تعداد ارجاع به وی از میان 15 اندیشورز را نشان میدهد. یعنی مثلا 11 نفر از این پانزده نفر، احمد کسروی و بهویژه کتاب «تاریخ مشروطه ایران» وی را کتابی اثرگذار در یکصد سال گذشته ایران میدانند.
11- احمد کسروی (بهویژه تاریخ مشروطه ایران)
8- محمدعلی فروغی (سیر حکمت در اروپا)
8- صادق هدایت (بهویژه بوف کور)
7- آل احمد (بهویژه غربزدگی)
7- شریعتی (مجموعه نوشتهها)
5- فریدون آدمیت (مجموعه نوشتهها)
5- فروغ فرخزاد (تولدی دیگر)
5- محمدعلی جمالزده (بهویژه یکی بود یکی نبود)
5- علی اکبر دهخدا (بهویژه لغتنامه)
4- ناظمالاسلام کرمانی (تاریخ بیداری ایرانیان)
4- میرزای نائینی (تنبیهالامة و تنزیهالملة)
4- عبدالکریم سروش (قبض و بسط تئوریک شریعت)
4- صمد بهرنگی (ماهی سیاه کوچولو)
4- محمود دولتآبادی (بهویژه کلیدر)
4- نیما یوشیج (مجموعه آثار)
3- فتحعلی آخوندزاده (مکتوبات)
3- احمد محمود (همسایهها)
3- هوشنگ گلشیری (شازده احتجاب)
3- سیمین دانشور (سووشون)
3- عبدالحسین زرینکوب (بهویژه دو قرن سکوت)
3- احمد شاملو (بهویژه هوای تازه)
3- ملکالشعرای بهار (بهویژه تاریخ احزاب سیاسی)
همچنین برخی از اندیشورزان به کتابها و نویسندگان خارجی اشاره کرده بودند که تنها تاریخ تمدن ویل دورانت از سوی سه اندیشورز مورد اشاره قرار گرفت و بقیه در حد یک یا دو مورد بود.
این فهرست را اگر پسندیدید، برای دوستانتان هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
وانیها فارسی یاد میگیرند.
امیر هاشمی مقدم
در میان اهالی ترکیه، شاید شهروندان هیچ کدام از شهرها به اندازه اهالی شهر وان با زبان فارسی آشنا نباشند. بسیاری از وانیها دستکم ارتباط اولیه برقرار کردن به زبان فارسی را بلدند و برخیشان میتوانند صحبت هم بکنند. دلیلش هم هزاران گردشگر و خریدار ایرانی است که همه ساله به این شهر سفر میکنند. از همین رو، به تازگی با همکاری «آژانس توسعه شرق آناتولی» و «اتاق همکاری اصناف و پیشهوران» شهر وان، دوره آموزش زبان فارسی برای فروشندگان این شهر آغاز شده است.
البته وان شهری است کُردنشین و نه تنها فراگیری زبان فارسی به دلیل واژههای مشترک بسیار، برای کردها سادهتر است، بلکه کردهای عراق، ترکیه و سوریه به زبان فارسی علاقمندی ویژهای دارند (بهویژه کردهای عراق).
نکته دیگر، پیامدهای گردشگری در هر منطقه است. گردشگری پیامدهای بسیاری در زمینههای گوناگون (همچون سیاسی، اقتصادی، زیستمحیطی، اجتماعی و فرهنگی) دارد که در مطالعات گردشگری، عموما به پیامدهای منفیاش بیشتر توجه میشود. اما گردشگری پیامدهای مثبت بسیاری هم دارد که در این میان میتوان به صلحطلبی و همچنین فراتر رفتن از تعصبات قومی و زبانی اشاره کرد. کسانی که درآمدشان به گردشگری وابسته باشد، به خوبی میدانند جنگ و خشونت، گردشگران را فراری میدهد و از همین رو همیشه جزو منتقدان جنگافروزیاند.
در سال 2010 که بهار عربی از مصر آغاز شد، یکی از حیلههای دولت حسنی مبارک، یاری گرفتن از عربهای بادیهنشینی بود که از راه سوار کردن گردشگران بر شترهایشان و کرایه گرفتن از آنها، گذران زندگی میکردند. با شروع ناآرامیها، شمار گردشگرانی که به مصر میرفتند کاهش شدید یافت و زندگی این افراد نابسامان گردید. دولت حسنی مبارک که به خوبی از این مسئله آگاه بود، از ناآگاهی این بادیهنشینان سوءاستفاده کرده و به آنان اینگونه القاء کرد که معترضان در خیابانهای قاهره، مخالف حضور گردشگران خارجی در مصر هستند و برای همین به خیابانها آمدهاند تا به خارجیها اجازه ورود ندهند. و اینگونه بود که این بادیهنشینان با شترهایشان به سوی قاهره رفته و تلاش کردند در کنار نیروهای امنیتی، به سرکوب معترضان خیابان بپردازند. در حالیکه تنها خواسته این بادیهنشینان، صلح و آرامش بود تا زندگیشان مختل نشود.
همچنین کسانی که با گردشگران بیشتر سر و کار دارند، از یکسو به نادرستی نگاههای کلیشهای که به مردمان کشورها و مناطق دیگر وجود دارد، پی برده و از سوی دیگر، برای برقراری ارتباط بیشتر با گردشگران و فروش بهتر، به فراگیری زبانهای دیگر میپردازند. در ترکیه به دلیل تعصب زیادی که نسبت به زبان ترکی وجود دارد، فراگیری زبانهای خارجی در اولویت نیست و از همین روست که همیشه یکی از انتقادات گردشگران ایرانی در شهرهایی همچون استانبول، آنتالیا و...، انگلیسی ندانستن ترکیهایهاست؛ چیزی که خود ترکیهایها هم به آن اعتراف میکنند. اما رونق گرفتن گردشگری این کشور در سالهای اخیر، باعث توجه بیشتر به اهمیت زبانهای خارجی شده است. در این میان، شهری همچون وان که تنها گردشگران ایرانی به آنجا میروند (به دلیل نزدیکی با مرز ایران)، فراگیری زبان فارسی را در اولویت خود جای داده است. البته افت ارزش ریال و سختتر شدن سفر به شهرهای دورتری همچون استانبول، ایرانیان بیشتری را به شهر وان کشانده است.
گزارش انگلیسی روزنامه حریت از راهاندازی زبان فارسی برای فروشندگان وان را در اینجا بخوانید.
یادداشت قدیمی درباره «هجوم ایرانیان به وان در سیزده روز تعطیلات نوروزی» را در اینجا بخوانید.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
در میان اهالی ترکیه، شاید شهروندان هیچ کدام از شهرها به اندازه اهالی شهر وان با زبان فارسی آشنا نباشند. بسیاری از وانیها دستکم ارتباط اولیه برقرار کردن به زبان فارسی را بلدند و برخیشان میتوانند صحبت هم بکنند. دلیلش هم هزاران گردشگر و خریدار ایرانی است که همه ساله به این شهر سفر میکنند. از همین رو، به تازگی با همکاری «آژانس توسعه شرق آناتولی» و «اتاق همکاری اصناف و پیشهوران» شهر وان، دوره آموزش زبان فارسی برای فروشندگان این شهر آغاز شده است.
البته وان شهری است کُردنشین و نه تنها فراگیری زبان فارسی به دلیل واژههای مشترک بسیار، برای کردها سادهتر است، بلکه کردهای عراق، ترکیه و سوریه به زبان فارسی علاقمندی ویژهای دارند (بهویژه کردهای عراق).
نکته دیگر، پیامدهای گردشگری در هر منطقه است. گردشگری پیامدهای بسیاری در زمینههای گوناگون (همچون سیاسی، اقتصادی، زیستمحیطی، اجتماعی و فرهنگی) دارد که در مطالعات گردشگری، عموما به پیامدهای منفیاش بیشتر توجه میشود. اما گردشگری پیامدهای مثبت بسیاری هم دارد که در این میان میتوان به صلحطلبی و همچنین فراتر رفتن از تعصبات قومی و زبانی اشاره کرد. کسانی که درآمدشان به گردشگری وابسته باشد، به خوبی میدانند جنگ و خشونت، گردشگران را فراری میدهد و از همین رو همیشه جزو منتقدان جنگافروزیاند.
در سال 2010 که بهار عربی از مصر آغاز شد، یکی از حیلههای دولت حسنی مبارک، یاری گرفتن از عربهای بادیهنشینی بود که از راه سوار کردن گردشگران بر شترهایشان و کرایه گرفتن از آنها، گذران زندگی میکردند. با شروع ناآرامیها، شمار گردشگرانی که به مصر میرفتند کاهش شدید یافت و زندگی این افراد نابسامان گردید. دولت حسنی مبارک که به خوبی از این مسئله آگاه بود، از ناآگاهی این بادیهنشینان سوءاستفاده کرده و به آنان اینگونه القاء کرد که معترضان در خیابانهای قاهره، مخالف حضور گردشگران خارجی در مصر هستند و برای همین به خیابانها آمدهاند تا به خارجیها اجازه ورود ندهند. و اینگونه بود که این بادیهنشینان با شترهایشان به سوی قاهره رفته و تلاش کردند در کنار نیروهای امنیتی، به سرکوب معترضان خیابان بپردازند. در حالیکه تنها خواسته این بادیهنشینان، صلح و آرامش بود تا زندگیشان مختل نشود.
همچنین کسانی که با گردشگران بیشتر سر و کار دارند، از یکسو به نادرستی نگاههای کلیشهای که به مردمان کشورها و مناطق دیگر وجود دارد، پی برده و از سوی دیگر، برای برقراری ارتباط بیشتر با گردشگران و فروش بهتر، به فراگیری زبانهای دیگر میپردازند. در ترکیه به دلیل تعصب زیادی که نسبت به زبان ترکی وجود دارد، فراگیری زبانهای خارجی در اولویت نیست و از همین روست که همیشه یکی از انتقادات گردشگران ایرانی در شهرهایی همچون استانبول، آنتالیا و...، انگلیسی ندانستن ترکیهایهاست؛ چیزی که خود ترکیهایها هم به آن اعتراف میکنند. اما رونق گرفتن گردشگری این کشور در سالهای اخیر، باعث توجه بیشتر به اهمیت زبانهای خارجی شده است. در این میان، شهری همچون وان که تنها گردشگران ایرانی به آنجا میروند (به دلیل نزدیکی با مرز ایران)، فراگیری زبان فارسی را در اولویت خود جای داده است. البته افت ارزش ریال و سختتر شدن سفر به شهرهای دورتری همچون استانبول، ایرانیان بیشتری را به شهر وان کشانده است.
گزارش انگلیسی روزنامه حریت از راهاندازی زبان فارسی برای فروشندگان وان را در اینجا بخوانید.
یادداشت قدیمی درباره «هجوم ایرانیان به وان در سیزده روز تعطیلات نوروزی» را در اینجا بخوانید.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Hürriyet Daily News
Shop owners in eastern Van province learn Persian to welcome Iranian tourists - Turkey News
Shop owners in the eastern province of Van have begun learning Persian to communicate better with tourists from Iran and to provide better service to them.
روح ملی ایران را نکشید.
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
در گزارشی که در سال 1393 به سفارش شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره وضعیت میراث فرهنگی ایران نوشته بودم، اشاره کردم که بیتوجهی به وضعیت میراث فرهنگی و تاریخی کشور و گاهی همدستی برخی دستگاهها در ویرانی برخی بناها، شگفتانگیز است و مایه شبهات بسیار. شوربختانه هرچه پیش میرود، این شبهات تقویت میگردد.
دیروز خانه تاریخی «حسام لشکر» هم ویران شد. این چندمین خانه قاجاری است که در تهران ویران میشود و شوربختانه شماری دیگر از اینگونه خانهها هم در صف ویران کردن جای گرفته است.
آنچه این ویرانیها را شگفتانگیزتر میکند، همنوایی سازمان میراث فرهنگی، شهرداری و دیوان عدالت اداری با سودجویان است. سرنوشت همین مورد خانه تاریخی حسام لشکر، نمونهای گویاست.
حسام لشکر، برادر انیسالدوله، زن سوگلی ناصرالدین شاه بود. خانه زیبایی هم در کوچهای به همین نام (حسام لشکر) در خیابان خیام امروزی داشت. این خانه بعدها به دو خانه تقسیم شد. در سال 1384 این اثر تاریخی در فهرست آثار ملی به شماره 13739 ثبت گردید. مالک بخش غربی (آقای صنعتگر) و مالک بخش شرقی (آقای کمیجانی)، به دیوان عدالت اداری شکایت کرده و خواستار حکم تخریب شده بودند تا به جایش پاساژ بسازند. پیش از آنکه حکم صادر شود، مالک بخش غربی بخشهای زیادی از بنا را با کلنگ ویران کرد. دیوان عدالت اداری هم رأی به ویران کردن داد. اما بخش شرقی که زیباتر بود، همچنان پابرجا ماند. نکته اسفبار اینست که در سال 1395، کارشناسان رسمی دادگستری، پیشینه این بنا را کمتر از 40 سال ارزیابی کردند؛ آن هم خانهای که از در و دیوارش نشانههای قجری بودن میبارید و یکصد سال است که نام کوچه از نام آن خانه و صاحبش گرفته شده است. بنابراین یا کارشناسان دادگستری هم مانند خیلیها که نام کارشناس را یدک میکشند، سواد و تخصص لازم را نداشته و با زد و بند این جایگاه را اشغال کردهاند، یا سواد و تخصص لازم را داشته، اما با مالک خانه زد و بند کردهاند.
در سال 1397، حکم ویران کردن بخش شرقی هم صادر شد. نکته عجیب و تاسفبار دیگر، نامهای است که مدیر کل وقت میراث فرهنگی تهران به شهرداری منطقه 12 نوشت و در آن درخواست کرده بود بر پایه «ضوابط بازار» (؟)، حکم ویرانی صادرشده از سوی دیوان عدالت اداری، اجرا شود و بالاخره دیروز هم اجرایی شد. در این چند سال، رسانههای گوناگون در صدها گزارش نسبت به ویرانی این اثر تاریخی هشدار داده و ابراز نگرانی کرده یودند. اگر اندکی میهندوستی، گوشی شنوا و ارادهای وجود میداشت، این حجم گسترده از گزارشها کافی بود.
در هیچ کشور دیگری سراغ نداریم که نهادهای دولتی اینچنین همدست با یکدیگر، منافع سودجویان را بر میراث فرهنگی کشور ترچیح بدهند. چگونه یک مدیرکل میراث فرهنگی به خود اجازه میدهد به این سادگی با مخربان میراث فرهنگی همنوا شود؟ کاش دستکم زبان در کام میگرفت و سکوت میکرد. بارها نوشتهام که میراث فرهنگی ایران حیاط خلوت رییس جمهور و نزدیکانش شده (اینجا) و هر کسی را که نتوانند از سد رأی اعتماد مجلس بگذرانند، در میراث فرهنگی میچپانند (اینجا). بیآنکه پیامدهای ویرانگر این رفیقبازیها برای میراث فرهنگی یک ملت برایشان مهم باشد. طبیعتا اگر سازمان میراث فرهنگی واقعا احساس مسئولیت کند، میتواند با خرید خانههای تاریخی یا دادن مجوز کاربردی کردن آن خانهها به صاحبانشان، حقوق آنان را هم رعایت کند که دارایی ایشان از میان نرود. وگرنه طبیعی است که صاحبان خانههای تاریخی در پی ویرانی آنها باشند.
این مسئله آنجا نگرانکنندهتر میشود که ویرانگریها در حوزه میراث فرهنگی، حالت تکرارشونده و سیستماتیک به خود بگیرد. در این چند دهه، صدها اثر تاریخی و ملی ثبتشده در تاریخیترین و گردشگر پذیرترین شهرهای ایران به بهانههای گوناگون ویران گشته یا به حریمش تجاوز شده (از ساخت امامزاده نوظهور در محوطه تخت جمشید گرفته تا برج جهاننما در محدوده میدان نقش جهان اصفهان، دفن شهدای گمنام در میدان امیرچخماق یزد، ساخت پارکینگ در کنار ارگ تبریز و...). در این میان یک نفر، حتی یک نفر هم بازخواست و دادگاهی نشده است.
یکی از پیامدهای منفی این کارها، از میان رفتن جاذبههای گردشگری ایران است. جاذبههای طبیعی که با کوهخواری و جنگلخواری و تجاوز به حریم رودخانه دارد از میان میرود. جاذبههای فرهنگی همچون هنر و موسیقی هم که با محدودیتهای بسیاری روبروست. اگر این جاذبههای تاریخی را هم ریشهکن کنیم، شاید خاطر برخی مسئولین آسوده شود.
اما پیامد مهمتر، کشتن روح ملی ایرانیان است. اگر بخواهیم یک ملت را از میان ببریم، روح آن ملت را باید کشت. و میراث فرهنگی و تمدنی یک ملت، روح آن ملت است. این ویرانگریها، ملت ایران را از میان میبرد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
در گزارشی که در سال 1393 به سفارش شورای عالی انقلاب فرهنگی درباره وضعیت میراث فرهنگی ایران نوشته بودم، اشاره کردم که بیتوجهی به وضعیت میراث فرهنگی و تاریخی کشور و گاهی همدستی برخی دستگاهها در ویرانی برخی بناها، شگفتانگیز است و مایه شبهات بسیار. شوربختانه هرچه پیش میرود، این شبهات تقویت میگردد.
دیروز خانه تاریخی «حسام لشکر» هم ویران شد. این چندمین خانه قاجاری است که در تهران ویران میشود و شوربختانه شماری دیگر از اینگونه خانهها هم در صف ویران کردن جای گرفته است.
آنچه این ویرانیها را شگفتانگیزتر میکند، همنوایی سازمان میراث فرهنگی، شهرداری و دیوان عدالت اداری با سودجویان است. سرنوشت همین مورد خانه تاریخی حسام لشکر، نمونهای گویاست.
حسام لشکر، برادر انیسالدوله، زن سوگلی ناصرالدین شاه بود. خانه زیبایی هم در کوچهای به همین نام (حسام لشکر) در خیابان خیام امروزی داشت. این خانه بعدها به دو خانه تقسیم شد. در سال 1384 این اثر تاریخی در فهرست آثار ملی به شماره 13739 ثبت گردید. مالک بخش غربی (آقای صنعتگر) و مالک بخش شرقی (آقای کمیجانی)، به دیوان عدالت اداری شکایت کرده و خواستار حکم تخریب شده بودند تا به جایش پاساژ بسازند. پیش از آنکه حکم صادر شود، مالک بخش غربی بخشهای زیادی از بنا را با کلنگ ویران کرد. دیوان عدالت اداری هم رأی به ویران کردن داد. اما بخش شرقی که زیباتر بود، همچنان پابرجا ماند. نکته اسفبار اینست که در سال 1395، کارشناسان رسمی دادگستری، پیشینه این بنا را کمتر از 40 سال ارزیابی کردند؛ آن هم خانهای که از در و دیوارش نشانههای قجری بودن میبارید و یکصد سال است که نام کوچه از نام آن خانه و صاحبش گرفته شده است. بنابراین یا کارشناسان دادگستری هم مانند خیلیها که نام کارشناس را یدک میکشند، سواد و تخصص لازم را نداشته و با زد و بند این جایگاه را اشغال کردهاند، یا سواد و تخصص لازم را داشته، اما با مالک خانه زد و بند کردهاند.
در سال 1397، حکم ویران کردن بخش شرقی هم صادر شد. نکته عجیب و تاسفبار دیگر، نامهای است که مدیر کل وقت میراث فرهنگی تهران به شهرداری منطقه 12 نوشت و در آن درخواست کرده بود بر پایه «ضوابط بازار» (؟)، حکم ویرانی صادرشده از سوی دیوان عدالت اداری، اجرا شود و بالاخره دیروز هم اجرایی شد. در این چند سال، رسانههای گوناگون در صدها گزارش نسبت به ویرانی این اثر تاریخی هشدار داده و ابراز نگرانی کرده یودند. اگر اندکی میهندوستی، گوشی شنوا و ارادهای وجود میداشت، این حجم گسترده از گزارشها کافی بود.
در هیچ کشور دیگری سراغ نداریم که نهادهای دولتی اینچنین همدست با یکدیگر، منافع سودجویان را بر میراث فرهنگی کشور ترچیح بدهند. چگونه یک مدیرکل میراث فرهنگی به خود اجازه میدهد به این سادگی با مخربان میراث فرهنگی همنوا شود؟ کاش دستکم زبان در کام میگرفت و سکوت میکرد. بارها نوشتهام که میراث فرهنگی ایران حیاط خلوت رییس جمهور و نزدیکانش شده (اینجا) و هر کسی را که نتوانند از سد رأی اعتماد مجلس بگذرانند، در میراث فرهنگی میچپانند (اینجا). بیآنکه پیامدهای ویرانگر این رفیقبازیها برای میراث فرهنگی یک ملت برایشان مهم باشد. طبیعتا اگر سازمان میراث فرهنگی واقعا احساس مسئولیت کند، میتواند با خرید خانههای تاریخی یا دادن مجوز کاربردی کردن آن خانهها به صاحبانشان، حقوق آنان را هم رعایت کند که دارایی ایشان از میان نرود. وگرنه طبیعی است که صاحبان خانههای تاریخی در پی ویرانی آنها باشند.
این مسئله آنجا نگرانکنندهتر میشود که ویرانگریها در حوزه میراث فرهنگی، حالت تکرارشونده و سیستماتیک به خود بگیرد. در این چند دهه، صدها اثر تاریخی و ملی ثبتشده در تاریخیترین و گردشگر پذیرترین شهرهای ایران به بهانههای گوناگون ویران گشته یا به حریمش تجاوز شده (از ساخت امامزاده نوظهور در محوطه تخت جمشید گرفته تا برج جهاننما در محدوده میدان نقش جهان اصفهان، دفن شهدای گمنام در میدان امیرچخماق یزد، ساخت پارکینگ در کنار ارگ تبریز و...). در این میان یک نفر، حتی یک نفر هم بازخواست و دادگاهی نشده است.
یکی از پیامدهای منفی این کارها، از میان رفتن جاذبههای گردشگری ایران است. جاذبههای طبیعی که با کوهخواری و جنگلخواری و تجاوز به حریم رودخانه دارد از میان میرود. جاذبههای فرهنگی همچون هنر و موسیقی هم که با محدودیتهای بسیاری روبروست. اگر این جاذبههای تاریخی را هم ریشهکن کنیم، شاید خاطر برخی مسئولین آسوده شود.
اما پیامد مهمتر، کشتن روح ملی ایرانیان است. اگر بخواهیم یک ملت را از میان ببریم، روح آن ملت را باید کشت. و میراث فرهنگی و تمدنی یک ملت، روح آن ملت است. این ویرانگریها، ملت ایران را از میان میبرد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
به بهانه زادروز گوگوش (بازنشر یادداشت قدیمی)
امیر هاشمی مقدم
دیروز 15 اردیبهشت، شصت و نهمین زادروز بانو گوگوش (فائقه آتشین) بود؛ یکی از شناختهشدهترین خوانندگان لسآنجلسی.
«خوانندگان لسآنجلسی»، بهطور کلی به خوانندگان ایرانیای گفته میشود که پس از انقلاب سال 1357 و دگرگونی در ارزشهای رسمی، از ایران گریخته و عموماً مقصد امریکا را برگزیدند. بخش عمدهای از این خوانندگان در لسآنجلس ساکن شدند و همین باعث شد تا امروزه هر خواننده خارجنشینی را بهطور کلی لسآنجلسی بنامند. این خوانندگان نه تنها در ایران، بلکه در دیگر کشورهای فارسزبان و یا دارای اقلیت فارس هم دارای طرفدارانی پر و پا قرص هستند.
گوگوش، بانوی خواننده ایرانی در این میان جایگاه ویژهای دارد. تاجیکستانیها نه تنها ترانههای این خواننده، بلکه رویدادهای زندگانی وی را نیز با اشتیاق دنبال میکنند. تاجیکهای ازبکستان نیز دستکمی ندارند. رانندهمان در بخارا خاطرهاش از سفر به ایران در سال 1370، یافتن خانه گوگوش و چند دقیقه صحبت با او از پشت آیفون را با آب و تاب برایم تعریف میکرد.
این خواننده نه تنها در میان فارسزبانان، بلکه در بین غیرفارسزبانها هم شناختهشده و محبوب است. تا آنجا که اسلام کریموف، رئیسجمهور پیشین ازبکستان هم نام هنری دختر خود، «گلناره» را «گوگوشه» نهاد تا مانند گوگوش خواننده شود. همچنین در قطار سمرقند به تاشکند، در کنار بانویی روس-ازبک نشسته بودم که شنونده همیشگی ترانههای گوگوش بود و برخی ترانههای وی را نیز از بر میدانست.
بلوچها و ایرانیتباران ترکمنستان نیز شنونده همیشگی آهنگهای گوگوش هستند. رانندهمان در ترکمنستان کلا آهنگهای گوگوش گوش میداد و همراه با او، همخوانی میکرد. تاجیکهای قزاقستان و قرقیزستان را نیز باید به این لیست بیفزاییم.
به جز گوگوش، اندی، معین و آرش نیز در این سرزمینها از شهرت خوب و بهسزایی برخوردارند. وقتی با دو تن از دوستان انسانشناس به مرکز فولکلور شهر بخارا رفتیم، همین که فهمیدند ایرانی هستیم، آنچنان پافشاری کردند تا بالاخره ترانهای از معین خواندیم و از چنگشان در آمدیم. همچنین یاد و خاطره کنسرت اندی در بخارا، هنوز به نیکی در ذهن ساکنان این شهر باقی است. از همدانشگاهی قزاقم که هرگاه پیام میدهد، میدانم بیگمان دوباره معنای واژهای در ترانههای آرش را میخواهد بپرسد، میگذرم.
علاقمندی به این خوانندگان ایرانی تاثیرش را بر ترانههایی که خود خوانندگان تاجیک و ازبک میخوانند نشان میدهد. بسیاری از ترانههای خوانندگان این منطقه همچون فیروزه جمعهنیازوا، آزاده احدوا، زلیخا و... این را نشان میدهد. حتی برخی آهنگهایشان بر پایه ملودیهای بندری، کردی و... ساخته شده است.
بیگمان خوانندگان لسآنجلسی، یکی از مهمترین توانمندیها در نزدیکتر کردن مردمان کشورهای آسیای میانه، ایران و افغانستان هستند. تجمعات گسترده در شهرهای بزرگ افغانستان و روشن کردن شمع پس از مرگ مرتضی پاشایی، نمونهای دیگر است.
در واقع اگر ترکیه توانسته بهواسطه ترانههای استانبولی، علاقمندی به زبان ترکی را در بین کشورهای دیگر همچون ایران گسنرش دهد، این نقش را برای زبان فارسی، خوانندگان و ترانههای لسآنجلسی بازی میکنند.
جمهوری اسلامی گسترش زبان فارسی را قرار است از طریق رایزنیهای فرهنگی به انجام برساند. اما از آنجا که رایزنان فرهنگی از طریق سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی برگزیده و معرفی میشوند، بنابراین بیش از زبان فارسی، گسترش ارزشهای دینی و مذهبی برایشان در اولویت قرار دارد. و دقیقاً همین عامل، پاشنه آشیل ایران در آسیای میانه است. چرا که پافشاری جمهوری اسلامی بر گسترش ارزشهای دینی در دیگر کشورها باعث فاصله بیشتر افتادن بین ایران با آنها شده که اکنون به دلیل ترس از نفوذ بنیادگرایی دینی در کشورهای سکولارشان، در پی محدود کردن هر چه بیشتر روابطشان با ایران هستند.
میتوان ادعا کرد که هنرمندان طردشده، عامل اصلي شناخته شدن و ترويج فرهنگ ايراني در جهان بيرونياند. همانگونه که نماینده سینمای ایران در دیگر کشورها، نه فیلمهای سفارشی، بلکه دقیقاً سينماي غيرحكومتي ايران است، در آسياي ميانه نیز، خوانندگان لسآنجلسي نماینده موسیقی ایرانی در کل، و زبان فارسی بهطور ویژه هستند. اين گروه هنرمندان نه تنها مورد حمايت نهادهاي فرهنگي جمهوري اسلامي نيستند، بلكه مورد بیمهری این نهادها نیز قرار ميگيرند. به همين دليل در نبود سياست فرهنگي موثر جمهوري اسلامي، بايد سپاسگزار هنرمندان تبعيد شده و حاشيهاي نسبت به فرهنگ رسمي بود.
این یادداشت را اگر پسندیدید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
دیروز 15 اردیبهشت، شصت و نهمین زادروز بانو گوگوش (فائقه آتشین) بود؛ یکی از شناختهشدهترین خوانندگان لسآنجلسی.
«خوانندگان لسآنجلسی»، بهطور کلی به خوانندگان ایرانیای گفته میشود که پس از انقلاب سال 1357 و دگرگونی در ارزشهای رسمی، از ایران گریخته و عموماً مقصد امریکا را برگزیدند. بخش عمدهای از این خوانندگان در لسآنجلس ساکن شدند و همین باعث شد تا امروزه هر خواننده خارجنشینی را بهطور کلی لسآنجلسی بنامند. این خوانندگان نه تنها در ایران، بلکه در دیگر کشورهای فارسزبان و یا دارای اقلیت فارس هم دارای طرفدارانی پر و پا قرص هستند.
گوگوش، بانوی خواننده ایرانی در این میان جایگاه ویژهای دارد. تاجیکستانیها نه تنها ترانههای این خواننده، بلکه رویدادهای زندگانی وی را نیز با اشتیاق دنبال میکنند. تاجیکهای ازبکستان نیز دستکمی ندارند. رانندهمان در بخارا خاطرهاش از سفر به ایران در سال 1370، یافتن خانه گوگوش و چند دقیقه صحبت با او از پشت آیفون را با آب و تاب برایم تعریف میکرد.
این خواننده نه تنها در میان فارسزبانان، بلکه در بین غیرفارسزبانها هم شناختهشده و محبوب است. تا آنجا که اسلام کریموف، رئیسجمهور پیشین ازبکستان هم نام هنری دختر خود، «گلناره» را «گوگوشه» نهاد تا مانند گوگوش خواننده شود. همچنین در قطار سمرقند به تاشکند، در کنار بانویی روس-ازبک نشسته بودم که شنونده همیشگی ترانههای گوگوش بود و برخی ترانههای وی را نیز از بر میدانست.
بلوچها و ایرانیتباران ترکمنستان نیز شنونده همیشگی آهنگهای گوگوش هستند. رانندهمان در ترکمنستان کلا آهنگهای گوگوش گوش میداد و همراه با او، همخوانی میکرد. تاجیکهای قزاقستان و قرقیزستان را نیز باید به این لیست بیفزاییم.
به جز گوگوش، اندی، معین و آرش نیز در این سرزمینها از شهرت خوب و بهسزایی برخوردارند. وقتی با دو تن از دوستان انسانشناس به مرکز فولکلور شهر بخارا رفتیم، همین که فهمیدند ایرانی هستیم، آنچنان پافشاری کردند تا بالاخره ترانهای از معین خواندیم و از چنگشان در آمدیم. همچنین یاد و خاطره کنسرت اندی در بخارا، هنوز به نیکی در ذهن ساکنان این شهر باقی است. از همدانشگاهی قزاقم که هرگاه پیام میدهد، میدانم بیگمان دوباره معنای واژهای در ترانههای آرش را میخواهد بپرسد، میگذرم.
علاقمندی به این خوانندگان ایرانی تاثیرش را بر ترانههایی که خود خوانندگان تاجیک و ازبک میخوانند نشان میدهد. بسیاری از ترانههای خوانندگان این منطقه همچون فیروزه جمعهنیازوا، آزاده احدوا، زلیخا و... این را نشان میدهد. حتی برخی آهنگهایشان بر پایه ملودیهای بندری، کردی و... ساخته شده است.
بیگمان خوانندگان لسآنجلسی، یکی از مهمترین توانمندیها در نزدیکتر کردن مردمان کشورهای آسیای میانه، ایران و افغانستان هستند. تجمعات گسترده در شهرهای بزرگ افغانستان و روشن کردن شمع پس از مرگ مرتضی پاشایی، نمونهای دیگر است.
در واقع اگر ترکیه توانسته بهواسطه ترانههای استانبولی، علاقمندی به زبان ترکی را در بین کشورهای دیگر همچون ایران گسنرش دهد، این نقش را برای زبان فارسی، خوانندگان و ترانههای لسآنجلسی بازی میکنند.
جمهوری اسلامی گسترش زبان فارسی را قرار است از طریق رایزنیهای فرهنگی به انجام برساند. اما از آنجا که رایزنان فرهنگی از طریق سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی برگزیده و معرفی میشوند، بنابراین بیش از زبان فارسی، گسترش ارزشهای دینی و مذهبی برایشان در اولویت قرار دارد. و دقیقاً همین عامل، پاشنه آشیل ایران در آسیای میانه است. چرا که پافشاری جمهوری اسلامی بر گسترش ارزشهای دینی در دیگر کشورها باعث فاصله بیشتر افتادن بین ایران با آنها شده که اکنون به دلیل ترس از نفوذ بنیادگرایی دینی در کشورهای سکولارشان، در پی محدود کردن هر چه بیشتر روابطشان با ایران هستند.
میتوان ادعا کرد که هنرمندان طردشده، عامل اصلي شناخته شدن و ترويج فرهنگ ايراني در جهان بيرونياند. همانگونه که نماینده سینمای ایران در دیگر کشورها، نه فیلمهای سفارشی، بلکه دقیقاً سينماي غيرحكومتي ايران است، در آسياي ميانه نیز، خوانندگان لسآنجلسي نماینده موسیقی ایرانی در کل، و زبان فارسی بهطور ویژه هستند. اين گروه هنرمندان نه تنها مورد حمايت نهادهاي فرهنگي جمهوري اسلامي نيستند، بلكه مورد بیمهری این نهادها نیز قرار ميگيرند. به همين دليل در نبود سياست فرهنگي موثر جمهوري اسلامي، بايد سپاسگزار هنرمندان تبعيد شده و حاشيهاي نسبت به فرهنگ رسمي بود.
این یادداشت را اگر پسندیدید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
آقامون جنتلمنه!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
پرده نخست: در سال 1385 همکار طرح پژوهشی «جامعهشناسی مصرف موسیقی» بودم که دکتر محمد فاضلی انجام میداد (دانلود کتاب حاصل این پژوهش در اینجا). نتایج آن پژوهش نشان داد که «به رغم انواع و اقسام ممانعتهایی که برای دسترسی به ژانرهای موسیقی پاپ لسآنجلسی اعمال شده، میزان استفاده از آنها کاهش نیافته است و دو خواننده لسآنجلسی در صدر خوانندگان مورد علاقه گروه سنی زیر 30 سال قرار دارند. این در حالی است که سیاست رسانهای موجود، صرفا کاهش استقبال از موسیقی سنتی ایران را در پی داشته است» (فاضلی. 1386: 191). البته در همان پژوهش زنگ خطر رشد موسیقی پاپ غیرحرفهای به صدا در آمده، اما این رشد برآیند مسائلی از جمله تغییر ذائقه موسیقایی مردم سراسر جهان و همچنین سیاستهای نادرست ایران در برخورد با موسیقی است.
پرده دوم: نخستین بار، شب سال تحویل بود که در رستورانی ایرانی در استانبول آهنگ جنتلمن ساسی مانکن را شنیدم؛ آن هم بهعنوان آهنگ درخواستی گردشگران ایرانی. در دیگر روزهای نوروز، در هر رستوران و تور و کنسرتی که همراه با گردشگران ایرانی در استانبول میرفتم، این آهنگ قطعا یکی از آهنگهای درخواستیای بود که از دیجیها میخواستند. حتی در سیزده به در که تورهای زیادی از گردشگران ایرانی در جزیره «هیبلی» بودند. بنابراین در تحلیل یافتههای پایاننامهام نیاز داشتم درباره این آهنگ هم بیشتر بدانم.
پرده سوم: کلیپ آهنگ جنتلمن در چندین مدرسه خبرساز شده است. وزیر آموزش و پرورش هم خواهان ورود پلیس فتا و برخورد با این مدارس شده. حتی از این هم فراتر رفته و در یک پیام توئیتری کوتاه نوشته است: «فریب یا نفوذ؟». همچنانکه راه مقابله با این مسئله (یعنی گسترش موسیقی پاپ و رقص میان دانشآموزان) را افزایش برنامههای نماز جماعت و دعا و... دانسته است.
پرده چهارم: دو روز پیش متن گفتگویم با یک ایرانگرد را به خبرگزاری دادم برای انتشار. یکی از کارهای جالبی که او میکند، اینست که با انجمن فرهنگیای که در روستایشان تشکیل داده، هر نوروز با مینیبوس به یکی از نقاط ایران میروند. نوروز 97 به روستایی محروم در سیستان و بلوچستان رفتند. جایی که مدرسهشان یک کپر بود. یکی از کودکان آن روستا که خیال کرد اینها آدمهای پولداری هستند، از ایشان خواست برایشان مدرسه بسازند. درخواستی که خواب و خوراک این ایراندوستان را گرفت و بالاخره آستین بالا زده و به هر شیوهای که بود، در کمتر از چهار ماه برای آن روستا مدرسهای ساختند؛ هرچند هنوز بدهیها را نتوانستند کامل پرداخت کنند.
درباره این چند پرده، نکاتی هم بیفزاییم.
1- علوم اجتماعی اگرچه در شکل کاربردیاش میتواند به گسترش اخلاق عمومی در جامعه یاری برساند، اما یک تفاوت جدی با دانشهای مبتنی بر اخلاق و همچنین علوم دینی دارد. در حالیکه علوم دینی و اخلاقی در پی «بایدها و نبایدها» است، علوم اجتماعی هدفش نشان دادن «هستها و نیستها» است. یکی از دلایل ناکارآمد کردن علوم اجتماعی در ایران، فاصله بسیار زیاد بایدها و نبایدهای حکومت ایدئولوژیک با هستها و نیستهایی است که اندیشمندان علوم اجتماعی نشان میدهند. بنابراین به جای آنکه به دنبال ریشههای این فاصله باشند، به حذف یا نادیده گرفتن علوم اجتماعی و دستاوردهایش میپردازند. صدها پژوهش و گزارش علوم اجتماعی در این چند دهه نشان داده که شیوه برخورد مسئولان با پدیده موسیقی نه تنها نادرست است، بلکه خودش از عوامل اصلی گرایش به موسیقی پاپ غربی و ترکیهای است. اما مرغ مسئولان همچنان یک پا دارد.
2- در حالیکه آموزش و پرورش رایگان تا پایان دبیرستان قانونا بر دوش دولت است، اما عملا بخش عمده این وظیفه بر دوش مردم و خیّرین افتاده. چه در ساخت مدرسه و تجهیزش و چه در کمک اجباری هنگام ثبتنام. در عوض، همین آموزش و پرورش ناکارآمد، پای مسائل جزئی همچون یک آهنگ پاپ، به جنب و جوش میافتد. تا آنجا که وزیرش به دستگاههای امنیتی چراغ سبز میدهد برای ورود به امور مربوط به کودکان. همچنانکه برخلاف راهکار سادهاندیشانه ایشان، چندین دهه برنامههای فشرده نماز جماعت اجباری و... در مدارس اگر نتیجهبخش بود، اکنون باید آرمانشهر مسئولین ساخته میشد. نگارنده خوب به یاد دارد در دهه 60 دانشآموزان را به زور ترکه از دستشوییها، زیر نیمکتها، پشت شمشادهای باغچه و... به صف نماز جماعت میبردند. در همه جای دنیا، کودکان به برنامههای شاد خیلی بیشتر تمایل نشان میدهند. کودکان ایرانی هم متفاوت نیستند. شاید تنها تفاوت ایرانیان با دیگر مردمان جهان در این باشد که میدانند شاد بودن برایشان هزینه دارد و بنابراین کمی دست به عصا شاد میشوند و شادیهایشان هم پنهانی و زیرزمینی است؛ اما کودکان هنوز نمیتوانند این واقعیت را بپذیرند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
پرده نخست: در سال 1385 همکار طرح پژوهشی «جامعهشناسی مصرف موسیقی» بودم که دکتر محمد فاضلی انجام میداد (دانلود کتاب حاصل این پژوهش در اینجا). نتایج آن پژوهش نشان داد که «به رغم انواع و اقسام ممانعتهایی که برای دسترسی به ژانرهای موسیقی پاپ لسآنجلسی اعمال شده، میزان استفاده از آنها کاهش نیافته است و دو خواننده لسآنجلسی در صدر خوانندگان مورد علاقه گروه سنی زیر 30 سال قرار دارند. این در حالی است که سیاست رسانهای موجود، صرفا کاهش استقبال از موسیقی سنتی ایران را در پی داشته است» (فاضلی. 1386: 191). البته در همان پژوهش زنگ خطر رشد موسیقی پاپ غیرحرفهای به صدا در آمده، اما این رشد برآیند مسائلی از جمله تغییر ذائقه موسیقایی مردم سراسر جهان و همچنین سیاستهای نادرست ایران در برخورد با موسیقی است.
پرده دوم: نخستین بار، شب سال تحویل بود که در رستورانی ایرانی در استانبول آهنگ جنتلمن ساسی مانکن را شنیدم؛ آن هم بهعنوان آهنگ درخواستی گردشگران ایرانی. در دیگر روزهای نوروز، در هر رستوران و تور و کنسرتی که همراه با گردشگران ایرانی در استانبول میرفتم، این آهنگ قطعا یکی از آهنگهای درخواستیای بود که از دیجیها میخواستند. حتی در سیزده به در که تورهای زیادی از گردشگران ایرانی در جزیره «هیبلی» بودند. بنابراین در تحلیل یافتههای پایاننامهام نیاز داشتم درباره این آهنگ هم بیشتر بدانم.
پرده سوم: کلیپ آهنگ جنتلمن در چندین مدرسه خبرساز شده است. وزیر آموزش و پرورش هم خواهان ورود پلیس فتا و برخورد با این مدارس شده. حتی از این هم فراتر رفته و در یک پیام توئیتری کوتاه نوشته است: «فریب یا نفوذ؟». همچنانکه راه مقابله با این مسئله (یعنی گسترش موسیقی پاپ و رقص میان دانشآموزان) را افزایش برنامههای نماز جماعت و دعا و... دانسته است.
پرده چهارم: دو روز پیش متن گفتگویم با یک ایرانگرد را به خبرگزاری دادم برای انتشار. یکی از کارهای جالبی که او میکند، اینست که با انجمن فرهنگیای که در روستایشان تشکیل داده، هر نوروز با مینیبوس به یکی از نقاط ایران میروند. نوروز 97 به روستایی محروم در سیستان و بلوچستان رفتند. جایی که مدرسهشان یک کپر بود. یکی از کودکان آن روستا که خیال کرد اینها آدمهای پولداری هستند، از ایشان خواست برایشان مدرسه بسازند. درخواستی که خواب و خوراک این ایراندوستان را گرفت و بالاخره آستین بالا زده و به هر شیوهای که بود، در کمتر از چهار ماه برای آن روستا مدرسهای ساختند؛ هرچند هنوز بدهیها را نتوانستند کامل پرداخت کنند.
درباره این چند پرده، نکاتی هم بیفزاییم.
1- علوم اجتماعی اگرچه در شکل کاربردیاش میتواند به گسترش اخلاق عمومی در جامعه یاری برساند، اما یک تفاوت جدی با دانشهای مبتنی بر اخلاق و همچنین علوم دینی دارد. در حالیکه علوم دینی و اخلاقی در پی «بایدها و نبایدها» است، علوم اجتماعی هدفش نشان دادن «هستها و نیستها» است. یکی از دلایل ناکارآمد کردن علوم اجتماعی در ایران، فاصله بسیار زیاد بایدها و نبایدهای حکومت ایدئولوژیک با هستها و نیستهایی است که اندیشمندان علوم اجتماعی نشان میدهند. بنابراین به جای آنکه به دنبال ریشههای این فاصله باشند، به حذف یا نادیده گرفتن علوم اجتماعی و دستاوردهایش میپردازند. صدها پژوهش و گزارش علوم اجتماعی در این چند دهه نشان داده که شیوه برخورد مسئولان با پدیده موسیقی نه تنها نادرست است، بلکه خودش از عوامل اصلی گرایش به موسیقی پاپ غربی و ترکیهای است. اما مرغ مسئولان همچنان یک پا دارد.
2- در حالیکه آموزش و پرورش رایگان تا پایان دبیرستان قانونا بر دوش دولت است، اما عملا بخش عمده این وظیفه بر دوش مردم و خیّرین افتاده. چه در ساخت مدرسه و تجهیزش و چه در کمک اجباری هنگام ثبتنام. در عوض، همین آموزش و پرورش ناکارآمد، پای مسائل جزئی همچون یک آهنگ پاپ، به جنب و جوش میافتد. تا آنجا که وزیرش به دستگاههای امنیتی چراغ سبز میدهد برای ورود به امور مربوط به کودکان. همچنانکه برخلاف راهکار سادهاندیشانه ایشان، چندین دهه برنامههای فشرده نماز جماعت اجباری و... در مدارس اگر نتیجهبخش بود، اکنون باید آرمانشهر مسئولین ساخته میشد. نگارنده خوب به یاد دارد در دهه 60 دانشآموزان را به زور ترکه از دستشوییها، زیر نیمکتها، پشت شمشادهای باغچه و... به صف نماز جماعت میبردند. در همه جای دنیا، کودکان به برنامههای شاد خیلی بیشتر تمایل نشان میدهند. کودکان ایرانی هم متفاوت نیستند. شاید تنها تفاوت ایرانیان با دیگر مردمان جهان در این باشد که میدانند شاد بودن برایشان هزینه دارد و بنابراین کمی دست به عصا شاد میشوند و شادیهایشان هم پنهانی و زیرزمینی است؛ اما کودکان هنوز نمیتوانند این واقعیت را بپذیرند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
گفتههای درست و نادرست عراقچی
امیر هاشمی مقدم
سال 93 برای انجام پژوهشی، ناچار به گفتگوهای مفصل با رئیس پلیس مبارزه با مواد محدر سیستان و بلوچستان و بازدیدهای میدانی از نقاط مرزی شدم. در مرز با افغانستان و برای جلوگیری از ورود مواد مخدر، در برخی جاها دیوارهای بتنی کار گذاشته، خندق کنده و یا دوربین مداربسته کار گذاشتهایم. اما یک طوفان شن کافی است تا دید دوربینها را از بین برده، دیوارهای بتنی را زیر شنهای روان دفن کرده یا خندقها را پر کند. همچنین همه ساله بسیاری از نیروهای مردمی مبارزه با مواد مخدر (از شیعیان سیستانی گرفته تا سنیهای بلوچ) به دست قاچاقچیان شهید میشوند. ایران در خط مقدم مبارزه با مواد مخدر آنچنان هزینههای سنگینی میکند که اگر کمی از زیر بارش شانه خالی کند، آنگاه اروپا باید چندین برابر هزینه مبارزه با مواد مخدر در خیابانهایش بکند. کشورهای اروپایی بارها قول همکاری با ایران در مبارزه با مواد مخدر دادهاند، اما به بهانههایی همچون تحریم، از زیر مسئولیتشان شانه خالی میکنند.
همچنین مسئولین ایران با آنکه از رفتن افغانستانیها به کشوررشان استقبال میکنند، اما تاکنون به شدت از رفتن غیرقانونیشان به ترکیه و دیگر کشورها پیشگیری کردهاند. چون ایران خود را متعهد کرده که در برابر سیل مهاجران به اروپا و فشار به آن کشورها پیشگیری کند. کاری که ترکیه هم میکند. با این تفاوت که ترکیه بخش قابل توجهی از هزینه مهاجران را از اتحادیه اروپا دریافت میکند، اما ایران نه. بر پایه گفته کمیساریای عالی امور پناهندگان در ایران (اینجا)، سازمان ملل تنها بخش بسیار اندکی از هزینههای مهاجران افغانستانی در ایران را پرداخت میکند (این هزینهها بیشتر غیرمستقیم و ناشی از برنامههای نادرست دولتی –همچون یارانه زیاد حاملهای انرژی و بنزین- است). واقعا اگر فشار اقتصادی بر ایران زیاد باشد، در هماهنگی با دولت ترکیه میتواند مرزهای شمال غربی کشور را به روی مهاجرین افغانستانی باز کند تا هم افغانستانیها به خواستهشان برسند و هم بار روی دوش ایران سبکتر شود. اما ایران هرگز نمیتواند آنان را به زور از کشور بیرون کند.
اما اروپا چشمانش را بر روی این خدمات ایران بسته است. من دوست دارم سخنان دو روز پیش آقای عراقچی درباره بیرون کردن افغانستانیها در صورت پاسخگو نبودن اروپا به تعهداتش را، در این چارچوب ببینم. به گمانم آقای عراقچی بهعنوان بخشی از تهدیدش به اروپا این را گفت؛ وگرنه بیرون کردن افغانستانیها اگر ممکن بود، دهه 80 که بیشترین فشارها و طرح «افغانی بگیر» پلیس راه افتاده بود، نتیجه میداد. اما سخنان عراقچی به دلیل شیوه نسنجیده بیانش، واکنشهای زیادی از سوی مردم و اهل اندیشه خود ایران را در پی داشت که نشان میدهد بسیاری از ایرانیان نسبت به سخنانی که بوی غیراخلاقی و غیرانسانی بدهد، واکنش نشان میدهند.
اما با شیوه استدلال و بیان عراقچی مخالم، چون...
عراقچی آمار افغانستانیهای ایران را بیش از سه میلیون دانسته که بیش از دو میلیون فرصت شغلی را ما اشغال کرده و چیزی بین سه تا پنج میلیارد یورو سالانه از ایران خارج میکنند.
نخست اینکه شوربختانه هیچ آمار رسمی دقیقی از حضور افغانستانیها در ایران نداریم. تا دو سال پیش حدود سه میلیون برآورد میشد که در یکسال گذشته و افت ارزش پول ایران، بیش از هفتصد هزار نفر آنها از کشور رفتهاند که از قضا بیشتر این افراد، همان طبقه کارگر بودند. باقیمانده، بیشتر در قالب خانوادهاند که زنان و کودکانشان عموما کار نمیکنند.
اما فرض بگیریم آنگونه که عراقچی گفته، دو میلیون فرصت شغلی را افغانستانیها در اختیار دارند. اگر سالانه حتی سه میلیارد یورو از کشور خارج کنند، یعنی هر کارگر افغانستانی سالانه 24 میلیون تومان (با یوروی 16 هزار تومانی) و ماهانه دو میلیون تومان پسانداز دارد. واقعا مگر یک کارگر ساده افغانستانی چقدر درآمد دارد که بخواهد ماهی دو میلیون تومانش را هم پسانداز کرده و از کشور خارج کند؟ بسیاری از کارگران افغانستانی به خاطر ارزان بودن دستمزدشان (که عموما زیر دو میلیون تومان است) به کار گرفته میشوند.
همچنین ایشان در جایی دیگر میگوید: «بیش از 23 هزار دانشجوی افغانستانی در دانشگاههای ایران تحصیل میکنند که براورد میشود سالانه 15 هزار یورو برای ایران هزینه داشته باشد».
این در حالی است که همه دانشجویان افغانستانی، هزینه تحصیلشان در دانشگاهها را تا ریال آخر میپردازند.
مشکل اصلی ما اینست که برای افغانستان و افغانستانیها زیاد هزینه کرده و میکنیم، اما در پی ندانمکاریهای مسئولین و بیبرنامگیهایشان، خدماتمان نه تنها به چشم نمیآید، بلکه همیشه مایه انتقاد به ایران هم میشود. ای کاش عراقچیها بدانند چه سخنی را کجا، کِی و به چه کسی بزنند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
سال 93 برای انجام پژوهشی، ناچار به گفتگوهای مفصل با رئیس پلیس مبارزه با مواد محدر سیستان و بلوچستان و بازدیدهای میدانی از نقاط مرزی شدم. در مرز با افغانستان و برای جلوگیری از ورود مواد مخدر، در برخی جاها دیوارهای بتنی کار گذاشته، خندق کنده و یا دوربین مداربسته کار گذاشتهایم. اما یک طوفان شن کافی است تا دید دوربینها را از بین برده، دیوارهای بتنی را زیر شنهای روان دفن کرده یا خندقها را پر کند. همچنین همه ساله بسیاری از نیروهای مردمی مبارزه با مواد مخدر (از شیعیان سیستانی گرفته تا سنیهای بلوچ) به دست قاچاقچیان شهید میشوند. ایران در خط مقدم مبارزه با مواد مخدر آنچنان هزینههای سنگینی میکند که اگر کمی از زیر بارش شانه خالی کند، آنگاه اروپا باید چندین برابر هزینه مبارزه با مواد مخدر در خیابانهایش بکند. کشورهای اروپایی بارها قول همکاری با ایران در مبارزه با مواد مخدر دادهاند، اما به بهانههایی همچون تحریم، از زیر مسئولیتشان شانه خالی میکنند.
همچنین مسئولین ایران با آنکه از رفتن افغانستانیها به کشوررشان استقبال میکنند، اما تاکنون به شدت از رفتن غیرقانونیشان به ترکیه و دیگر کشورها پیشگیری کردهاند. چون ایران خود را متعهد کرده که در برابر سیل مهاجران به اروپا و فشار به آن کشورها پیشگیری کند. کاری که ترکیه هم میکند. با این تفاوت که ترکیه بخش قابل توجهی از هزینه مهاجران را از اتحادیه اروپا دریافت میکند، اما ایران نه. بر پایه گفته کمیساریای عالی امور پناهندگان در ایران (اینجا)، سازمان ملل تنها بخش بسیار اندکی از هزینههای مهاجران افغانستانی در ایران را پرداخت میکند (این هزینهها بیشتر غیرمستقیم و ناشی از برنامههای نادرست دولتی –همچون یارانه زیاد حاملهای انرژی و بنزین- است). واقعا اگر فشار اقتصادی بر ایران زیاد باشد، در هماهنگی با دولت ترکیه میتواند مرزهای شمال غربی کشور را به روی مهاجرین افغانستانی باز کند تا هم افغانستانیها به خواستهشان برسند و هم بار روی دوش ایران سبکتر شود. اما ایران هرگز نمیتواند آنان را به زور از کشور بیرون کند.
اما اروپا چشمانش را بر روی این خدمات ایران بسته است. من دوست دارم سخنان دو روز پیش آقای عراقچی درباره بیرون کردن افغانستانیها در صورت پاسخگو نبودن اروپا به تعهداتش را، در این چارچوب ببینم. به گمانم آقای عراقچی بهعنوان بخشی از تهدیدش به اروپا این را گفت؛ وگرنه بیرون کردن افغانستانیها اگر ممکن بود، دهه 80 که بیشترین فشارها و طرح «افغانی بگیر» پلیس راه افتاده بود، نتیجه میداد. اما سخنان عراقچی به دلیل شیوه نسنجیده بیانش، واکنشهای زیادی از سوی مردم و اهل اندیشه خود ایران را در پی داشت که نشان میدهد بسیاری از ایرانیان نسبت به سخنانی که بوی غیراخلاقی و غیرانسانی بدهد، واکنش نشان میدهند.
اما با شیوه استدلال و بیان عراقچی مخالم، چون...
عراقچی آمار افغانستانیهای ایران را بیش از سه میلیون دانسته که بیش از دو میلیون فرصت شغلی را ما اشغال کرده و چیزی بین سه تا پنج میلیارد یورو سالانه از ایران خارج میکنند.
نخست اینکه شوربختانه هیچ آمار رسمی دقیقی از حضور افغانستانیها در ایران نداریم. تا دو سال پیش حدود سه میلیون برآورد میشد که در یکسال گذشته و افت ارزش پول ایران، بیش از هفتصد هزار نفر آنها از کشور رفتهاند که از قضا بیشتر این افراد، همان طبقه کارگر بودند. باقیمانده، بیشتر در قالب خانوادهاند که زنان و کودکانشان عموما کار نمیکنند.
اما فرض بگیریم آنگونه که عراقچی گفته، دو میلیون فرصت شغلی را افغانستانیها در اختیار دارند. اگر سالانه حتی سه میلیارد یورو از کشور خارج کنند، یعنی هر کارگر افغانستانی سالانه 24 میلیون تومان (با یوروی 16 هزار تومانی) و ماهانه دو میلیون تومان پسانداز دارد. واقعا مگر یک کارگر ساده افغانستانی چقدر درآمد دارد که بخواهد ماهی دو میلیون تومانش را هم پسانداز کرده و از کشور خارج کند؟ بسیاری از کارگران افغانستانی به خاطر ارزان بودن دستمزدشان (که عموما زیر دو میلیون تومان است) به کار گرفته میشوند.
همچنین ایشان در جایی دیگر میگوید: «بیش از 23 هزار دانشجوی افغانستانی در دانشگاههای ایران تحصیل میکنند که براورد میشود سالانه 15 هزار یورو برای ایران هزینه داشته باشد».
این در حالی است که همه دانشجویان افغانستانی، هزینه تحصیلشان در دانشگاهها را تا ریال آخر میپردازند.
مشکل اصلی ما اینست که برای افغانستان و افغانستانیها زیاد هزینه کرده و میکنیم، اما در پی ندانمکاریهای مسئولین و بیبرنامگیهایشان، خدماتمان نه تنها به چشم نمیآید، بلکه همیشه مایه انتقاد به ایران هم میشود. ای کاش عراقچیها بدانند چه سخنی را کجا، کِی و به چه کسی بزنند.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
گردشگران علیه زنشاهی
امیر هاشمی مقدم
به تازگی آیین «زنشاهی» و «برفچال» در روستای «آباسک» مازندران و پنهان از چشم دیگران برگزار شد (هدفم از نوشتن این یادداشت، شرح دلیل این پنهانکاری است). اصولا یکی از سنتهای قدیمی در بسیاری از جاهای ایران، آیین زنشاهی بوده. یعنی در یک یا چند روز خاص (عموما میانه بهار)، یکی از زنان همچون شاه، قدرت روستایشان را در دست گرفته، از میان زنان وزیر و گروهی سرباز برگزیده، همه مردان را از روستا بیرون رانده، به دستافشانی و پایکوبی پرداخته و در کنارش، امور روستا (همچون اختلافات میان زنان) را رسیدگی کرده، به خانوادههایی که تازه عزیزی را از دست دادهاند سرکشی نموده و... . همچنین در این روز اگر مردی را در روستا مییافتند، حتی اگر به غیرعمد به روستا آمده بود، یک فصل کتک به او زده و در طویله زندانیاش میکردند.
بر پایه منابع، دستکم در هفت نقطه ایران از وجود چنین آیینی در گذشته خبر داریم: آباسک در مازندران، افوس در استان اصفهان، توچهغاز (توچهقاز، توچغاز) در استان همدان. بیمَرغ در استان خراسان جنوبی، سنگسر (مهدیشهر) استان سمنان، آبسرد در استان تهران و اوز در استان فارس.
البته در ادبیات کهن، همچون هفتپیکر نظامی هم به این سنت اشاره شده، اما اکنون تا آنجا که میدانم، همگی از میان رفته و تنها در روستای آباسک مازندران و روستای افوس اصفهان همچنان پا برجاست. من بیشتر از مراسم آباسک آگاهم و بنابراین درباره آن بیشتر مینویسم.
در همان روزی که زنشاهی در روستا برگزار میشود، مردان هم به اجبار از روستا بیرون رفته، چند کیلومتر آنسوتر به نزدیکی چاهی بزرگ و تاریخی میروند. سپس همگی از فاصله چندصد متری، قطعات بزرگ برف یخزده را روی دوش گذاشته و همانگونه که یک نفر برایشان چاووشی (عموما با زمینه مذهبی) میخواند، آن قطعات را برده و درون چاه میاندازند تا در تابستان که آن نزدیکی کشاورزی کرده یا دام میچرانند، از آب خنک چاه استفاده کنند. پس از ناهار، نماز و کمی استراحت، عصر دوباره به روستا باز گردند.
اگرچه بهطور تاریخی این آیین در دومین جمعه اردیبهشت ماه برگزار میشد، اما چندین سال است که بزرگان این روستا، زمان آنرا عوض کرده و تاریخش را هم به کسی نمیگویند. یا مثلا شایعه میکنند پنجشنبه، اما وقتی شما روز پنجشنبه به آنجا بروید، متوجه میشوید که روز سهشنبه برگزار شد و تمام! اصولا در گذشته، یکی از فعالیتهای جانبی این آیین، پذیرایی از مهمانان و غریبهها بود. اما اکنون اهالی روستا دیگر غریبهها را پذیرا نیستند و روی خوش به آنان نشان نمیدهند. اما چرا؟
چند سال پیش که این آیین کهن مشهور شد و سر زبانها افتاد، پای بسیاری از گردشگران هم از شهرهای بزرگی همچون تهران به آن آیین باز شد. اما مثلا زنانی که در آیین زنشاهی حضور مییافتند، بدون توجه به فرمانهای شاهزن، در گوشهای جمع شده و برای دستافشانی و پایکوبی خودشان، صدای ضبط خودرو را زیاد کرده، عملا آیین اصلی را تحتالشعاع قرار میدادند. همچنین عکس و فیلمهایی که با وجود مخالفت، از زنان روستایی در هنگامه برگزاری آیین میگرفتند، مایه نگرانی و ناراحتی روستاییان شده بود. همچنانکه مردانی که مهمان آیین برفچال بودند، با پافشاری برای جابجایی قطعات برف (که فعالیتی دینی برای اهالی روستا به شمار میآید)، یا تلاش برای عکسبرداری و فیلمبرداری از چاه (که رفت و آمد بومیان را به هم زده یا مانع از انداختن قطعات برف در چاه میشد)، مایه اختلال در مراسم شدند. تا آنجا که روستاییان بالاخره به این جمعبندی رسیدند که برای حفظ حرمت آیینشان (که ریشهای کاملا مذهبی دارد) و برگزاری بدون دردسر آن، تاریخ آنرا از گردشگران پنهان کنند.
با این توضیحات، اگر شما هم به گردشگری فرهنگی علاقمند هستید، بنا بر توصیههای اخلاقیای که در «گردشگری پایدار» میشود، تلاش کنید به فرهنگ مردمانی که نزدشان رفتهاید احترام گذاشته (حتی اگر از نگاه شما جالب نباشد) و به جای نگاه از بالا به آنان (همچون نگاه مرکز به پیرامون یا شهری به روستایی)، آنان را همچون آموزگارانی ببینید که شما را با فرهنگشان آشنا میسازند.
پینوشت: من بر پایه همین واکنش اهالی آباسک، در کتابی که سال پیش انتشارات راتلج درباره گردشگری رویدادها در آسیا منتشر کرد (اینجا) مقالهای نوشتم در نقد و رد نظریه «کالایی شدن فرهنگ» توسط گردشگران. این دیدگاه میگوید گردشگران با حضور و دخالتشان در رویدادهای فرهنگی، باعث میشوند مردمان بومی هم آن رویداد و مراسم را آنگونه که خوشایند گردشگران است، دستکاری کنند. اما من نشان دادم اگر پشت آن جاذبه گردشگری چیزی فراتر از درآمد و اقتصاد نهفته باشد (همچون باورهای مذهبی) میتواند به طرد گردشگران از سوی بومیانِ آگاه بینجامد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
به تازگی آیین «زنشاهی» و «برفچال» در روستای «آباسک» مازندران و پنهان از چشم دیگران برگزار شد (هدفم از نوشتن این یادداشت، شرح دلیل این پنهانکاری است). اصولا یکی از سنتهای قدیمی در بسیاری از جاهای ایران، آیین زنشاهی بوده. یعنی در یک یا چند روز خاص (عموما میانه بهار)، یکی از زنان همچون شاه، قدرت روستایشان را در دست گرفته، از میان زنان وزیر و گروهی سرباز برگزیده، همه مردان را از روستا بیرون رانده، به دستافشانی و پایکوبی پرداخته و در کنارش، امور روستا (همچون اختلافات میان زنان) را رسیدگی کرده، به خانوادههایی که تازه عزیزی را از دست دادهاند سرکشی نموده و... . همچنین در این روز اگر مردی را در روستا مییافتند، حتی اگر به غیرعمد به روستا آمده بود، یک فصل کتک به او زده و در طویله زندانیاش میکردند.
بر پایه منابع، دستکم در هفت نقطه ایران از وجود چنین آیینی در گذشته خبر داریم: آباسک در مازندران، افوس در استان اصفهان، توچهغاز (توچهقاز، توچغاز) در استان همدان. بیمَرغ در استان خراسان جنوبی، سنگسر (مهدیشهر) استان سمنان، آبسرد در استان تهران و اوز در استان فارس.
البته در ادبیات کهن، همچون هفتپیکر نظامی هم به این سنت اشاره شده، اما اکنون تا آنجا که میدانم، همگی از میان رفته و تنها در روستای آباسک مازندران و روستای افوس اصفهان همچنان پا برجاست. من بیشتر از مراسم آباسک آگاهم و بنابراین درباره آن بیشتر مینویسم.
در همان روزی که زنشاهی در روستا برگزار میشود، مردان هم به اجبار از روستا بیرون رفته، چند کیلومتر آنسوتر به نزدیکی چاهی بزرگ و تاریخی میروند. سپس همگی از فاصله چندصد متری، قطعات بزرگ برف یخزده را روی دوش گذاشته و همانگونه که یک نفر برایشان چاووشی (عموما با زمینه مذهبی) میخواند، آن قطعات را برده و درون چاه میاندازند تا در تابستان که آن نزدیکی کشاورزی کرده یا دام میچرانند، از آب خنک چاه استفاده کنند. پس از ناهار، نماز و کمی استراحت، عصر دوباره به روستا باز گردند.
اگرچه بهطور تاریخی این آیین در دومین جمعه اردیبهشت ماه برگزار میشد، اما چندین سال است که بزرگان این روستا، زمان آنرا عوض کرده و تاریخش را هم به کسی نمیگویند. یا مثلا شایعه میکنند پنجشنبه، اما وقتی شما روز پنجشنبه به آنجا بروید، متوجه میشوید که روز سهشنبه برگزار شد و تمام! اصولا در گذشته، یکی از فعالیتهای جانبی این آیین، پذیرایی از مهمانان و غریبهها بود. اما اکنون اهالی روستا دیگر غریبهها را پذیرا نیستند و روی خوش به آنان نشان نمیدهند. اما چرا؟
چند سال پیش که این آیین کهن مشهور شد و سر زبانها افتاد، پای بسیاری از گردشگران هم از شهرهای بزرگی همچون تهران به آن آیین باز شد. اما مثلا زنانی که در آیین زنشاهی حضور مییافتند، بدون توجه به فرمانهای شاهزن، در گوشهای جمع شده و برای دستافشانی و پایکوبی خودشان، صدای ضبط خودرو را زیاد کرده، عملا آیین اصلی را تحتالشعاع قرار میدادند. همچنین عکس و فیلمهایی که با وجود مخالفت، از زنان روستایی در هنگامه برگزاری آیین میگرفتند، مایه نگرانی و ناراحتی روستاییان شده بود. همچنانکه مردانی که مهمان آیین برفچال بودند، با پافشاری برای جابجایی قطعات برف (که فعالیتی دینی برای اهالی روستا به شمار میآید)، یا تلاش برای عکسبرداری و فیلمبرداری از چاه (که رفت و آمد بومیان را به هم زده یا مانع از انداختن قطعات برف در چاه میشد)، مایه اختلال در مراسم شدند. تا آنجا که روستاییان بالاخره به این جمعبندی رسیدند که برای حفظ حرمت آیینشان (که ریشهای کاملا مذهبی دارد) و برگزاری بدون دردسر آن، تاریخ آنرا از گردشگران پنهان کنند.
با این توضیحات، اگر شما هم به گردشگری فرهنگی علاقمند هستید، بنا بر توصیههای اخلاقیای که در «گردشگری پایدار» میشود، تلاش کنید به فرهنگ مردمانی که نزدشان رفتهاید احترام گذاشته (حتی اگر از نگاه شما جالب نباشد) و به جای نگاه از بالا به آنان (همچون نگاه مرکز به پیرامون یا شهری به روستایی)، آنان را همچون آموزگارانی ببینید که شما را با فرهنگشان آشنا میسازند.
پینوشت: من بر پایه همین واکنش اهالی آباسک، در کتابی که سال پیش انتشارات راتلج درباره گردشگری رویدادها در آسیا منتشر کرد (اینجا) مقالهای نوشتم در نقد و رد نظریه «کالایی شدن فرهنگ» توسط گردشگران. این دیدگاه میگوید گردشگران با حضور و دخالتشان در رویدادهای فرهنگی، باعث میشوند مردمان بومی هم آن رویداد و مراسم را آنگونه که خوشایند گردشگران است، دستکاری کنند. اما من نشان دادم اگر پشت آن جاذبه گردشگری چیزی فراتر از درآمد و اقتصاد نهفته باشد (همچون باورهای مذهبی) میتواند به طرد گردشگران از سوی بومیانِ آگاه بینجامد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
هزاران کیلومتر پیادهروی به عشق ایران
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
امروز بزرگداشت خیام است. گزارشی که چندین ماه پیش درباره شخصی تهیه کرده بودم که در بخشی از فعالیتهایش و در راستای شناساندن بیشتر خیام به ایرانیان، تا آرامگاه او پیاده رفته بود، بهطور اتفاقی امروز منتشر شد.
یونس غلامی را سه سال پیش در شهر قونیه دیدم که 1800 کیلومتر پیاده از تبریز تا قونیه را، آن هم در سرمای استخوانسوز آناتولی آمده بود. سال پیش که قونیه بودم، دربارهاش در کانال تلگرامیام (در اینجا) یادداشتی نوشتم (هرچند به اشتباه، 1400 کیلومتر نوشته بودم). زمستان که به ایران رفتم، سری به روستای رشکلا در مازندران زده و با او گفتگوی 100 دقیقهای داشتم و تازه متوجه شدم فعالیتهایش خیلی جدیتر از همان یک راهپیمایی است. گزارش کاملش در خبرگزاری مهر (اینجا) منتشر شد که چون طولانی است، چکیدهاش را در اینجا میآورم.
کاردانی کتابداری دارد. از سال 86 در روستایشان با همکاری دوستانش انجمن فرهنگی شباهنگ را راهاندازی کرد که در آن به جلسات کتابخوانی، کوهپیماییهای دستهجمعی، مسافرتهای فرهنگی برون استانی و... میپردازند.
گمان میکردند هنوز میراث طبیعی و معنوی ایران، آنگونه که باید، معرفی نشده است. بنابراین به دنبال راهی برای معرفی بیشتر بودند. یکی از این راهها، پیادهروی بود تا با این کار، نگاه مردم و رسانهها را به هدف پیادهرویشان (توجه بیشتر به میراث طبیعی و معنوی ایران) بکشانند. عمده پیادهرویهایشان اینهاست:
1️⃣ در سال 1388 که به بهانه معدن، کوهپایههای دماوند مورد تعرض دولت قرار گرفت، با شعار «دفاع از محیط زیست» با همراهی یکی از دوستانش در شش روز از پایینترین نقطه ایران (ساحل دریای مازندران) به بلندترین نقطه ایران (قله دماوند) رفتند (130 کیلومتر). جالب اینکه این نخستین تجربه صعودشان به دماوند بود.
2️⃣ در سال 1391 و همزمان با جشن مهرگان (دهم مهرماه) از تخت فریدون (در ارتفاع 4200 متری جبهه شمال شرقی دماوند، جایی که میگویند در چنین روزی فریدون ضحاک را در به بند کشید و در غاری زندانی کرد) پیاده به سوی پاسارگاد (آرامگاه کوروش بزرگ) به راه افتادند. اگرچه ابتدا دو نفر بودند، اما از اصفهان به بعد را به تنهایی پیمود و بالاخره در روز هفتم آبان (که روز کوروش بزرگ نامیده میشود) به پاسارگاد رسید (هزار کیلومتر).
3️⃣ در سال 1392 از یوش (زادگاه نیما که نامش با شعر نوی فارسی گره خورده) به توس (که نامش با زنده نگه داشتن زبان فارسی گره خورده) را همراه با خواهرش و بانوی دیگری از همان انجمن فرهنگی روستایشان، در 30 روز پیمودند (900 کیلومتر).
4️⃣ در سال 1393 به همراه دوستش و همسر دوستش (که هر دو عضو انجمن فرهنگی روستا هستند) در چهار روز، از توس به نیشابور رفتند تا 28 اردیبهشت (که دقیقا امروز است و بزرگداشت خیام) را در کنار آرامگاه او باشند (بیش از 120 کیلومتر از راه کوهستان).
5️⃣ سال 1395 به تنهایی از مقبرهالشعرای تبریز و پیاده، ابتدا به خوی و زیارت آرامگاه شمس رفت و سپس بیآنکه ترکی یا انگلیسی بداند، راه ترکیه و آرامگاه مولانا در قونیه را در پیش گرفت تا پس از 49 روز پیادهروی، بالاخره به آنجا رسید (1800 کیلومتر).
اهل گلایه نیست و میگوید کارهایی که تصمیم خودمان است را هم خودمان باید انجام دهیم و انتظار کمک مادی و... از نهادهای دولتی نداریم. اما نهادهای مرتبط با فرهنگ یا سفارت ایران در ترکیه حتی حاضر نشدند کمک معنوی هم به آنها بکنند (مثلا راهنمایی یا اطلاعرسانی در رسانهها برای جلب توجه بیشتر مردم در راستای توجه بیشتر به میراث طبیعی و فرهنگی ایران).
البته فعالیتهای انجمن شباهنگ فراتر از اینهاست. هر سال نوروز با یک مینیبوس بنز قدیمی که اجاره میکنند، به یک منطقه از ایران میروند تا در حد خودشان یاریرسان مردمان و فرهنگ این مرز و بوم باشند. نمونهاش هم نوروز 97 که به منطقه محروم جازموریان استان کرمان رفتند و کودکان روستاییای را دیدند که در کَپَر درس میخوانند. آرام و قرارشان از دست رفت و همین که به مازندران برگشتند، به هر کسی که میشناختند، رو انداختند تا پول جمع کرده (بخشی کمکهای دوستان و بخشی هم قرض) و در کمتر از چهار ماه، برای آن کودکان یک مدرسه دو کلاسه (به همراه یک دفتر برای معلمان و یک سرویس بهداشتی) ساخته و تحویل دادند؛ همچنانکه برای همه دانشآموزان آن مدرسه هم کیف و کفش و لباس نو خریدند. هرچند هنوز بدهیهای آن کار خیر روی دوششان سنگینی میکند.
اینها الگوهایی هستند که ثابت میکنند میهندوستی، انساندوستی، فعالیت فرهنگی و... را میتوان بدون لقب دکتر و مهندس داشتن، حتی در روستایی کوچک و با جیب خالی هم عملی کرد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: خبرگزاری مهر
امروز بزرگداشت خیام است. گزارشی که چندین ماه پیش درباره شخصی تهیه کرده بودم که در بخشی از فعالیتهایش و در راستای شناساندن بیشتر خیام به ایرانیان، تا آرامگاه او پیاده رفته بود، بهطور اتفاقی امروز منتشر شد.
یونس غلامی را سه سال پیش در شهر قونیه دیدم که 1800 کیلومتر پیاده از تبریز تا قونیه را، آن هم در سرمای استخوانسوز آناتولی آمده بود. سال پیش که قونیه بودم، دربارهاش در کانال تلگرامیام (در اینجا) یادداشتی نوشتم (هرچند به اشتباه، 1400 کیلومتر نوشته بودم). زمستان که به ایران رفتم، سری به روستای رشکلا در مازندران زده و با او گفتگوی 100 دقیقهای داشتم و تازه متوجه شدم فعالیتهایش خیلی جدیتر از همان یک راهپیمایی است. گزارش کاملش در خبرگزاری مهر (اینجا) منتشر شد که چون طولانی است، چکیدهاش را در اینجا میآورم.
کاردانی کتابداری دارد. از سال 86 در روستایشان با همکاری دوستانش انجمن فرهنگی شباهنگ را راهاندازی کرد که در آن به جلسات کتابخوانی، کوهپیماییهای دستهجمعی، مسافرتهای فرهنگی برون استانی و... میپردازند.
گمان میکردند هنوز میراث طبیعی و معنوی ایران، آنگونه که باید، معرفی نشده است. بنابراین به دنبال راهی برای معرفی بیشتر بودند. یکی از این راهها، پیادهروی بود تا با این کار، نگاه مردم و رسانهها را به هدف پیادهرویشان (توجه بیشتر به میراث طبیعی و معنوی ایران) بکشانند. عمده پیادهرویهایشان اینهاست:
1️⃣ در سال 1388 که به بهانه معدن، کوهپایههای دماوند مورد تعرض دولت قرار گرفت، با شعار «دفاع از محیط زیست» با همراهی یکی از دوستانش در شش روز از پایینترین نقطه ایران (ساحل دریای مازندران) به بلندترین نقطه ایران (قله دماوند) رفتند (130 کیلومتر). جالب اینکه این نخستین تجربه صعودشان به دماوند بود.
2️⃣ در سال 1391 و همزمان با جشن مهرگان (دهم مهرماه) از تخت فریدون (در ارتفاع 4200 متری جبهه شمال شرقی دماوند، جایی که میگویند در چنین روزی فریدون ضحاک را در به بند کشید و در غاری زندانی کرد) پیاده به سوی پاسارگاد (آرامگاه کوروش بزرگ) به راه افتادند. اگرچه ابتدا دو نفر بودند، اما از اصفهان به بعد را به تنهایی پیمود و بالاخره در روز هفتم آبان (که روز کوروش بزرگ نامیده میشود) به پاسارگاد رسید (هزار کیلومتر).
3️⃣ در سال 1392 از یوش (زادگاه نیما که نامش با شعر نوی فارسی گره خورده) به توس (که نامش با زنده نگه داشتن زبان فارسی گره خورده) را همراه با خواهرش و بانوی دیگری از همان انجمن فرهنگی روستایشان، در 30 روز پیمودند (900 کیلومتر).
4️⃣ در سال 1393 به همراه دوستش و همسر دوستش (که هر دو عضو انجمن فرهنگی روستا هستند) در چهار روز، از توس به نیشابور رفتند تا 28 اردیبهشت (که دقیقا امروز است و بزرگداشت خیام) را در کنار آرامگاه او باشند (بیش از 120 کیلومتر از راه کوهستان).
5️⃣ سال 1395 به تنهایی از مقبرهالشعرای تبریز و پیاده، ابتدا به خوی و زیارت آرامگاه شمس رفت و سپس بیآنکه ترکی یا انگلیسی بداند، راه ترکیه و آرامگاه مولانا در قونیه را در پیش گرفت تا پس از 49 روز پیادهروی، بالاخره به آنجا رسید (1800 کیلومتر).
اهل گلایه نیست و میگوید کارهایی که تصمیم خودمان است را هم خودمان باید انجام دهیم و انتظار کمک مادی و... از نهادهای دولتی نداریم. اما نهادهای مرتبط با فرهنگ یا سفارت ایران در ترکیه حتی حاضر نشدند کمک معنوی هم به آنها بکنند (مثلا راهنمایی یا اطلاعرسانی در رسانهها برای جلب توجه بیشتر مردم در راستای توجه بیشتر به میراث طبیعی و فرهنگی ایران).
البته فعالیتهای انجمن شباهنگ فراتر از اینهاست. هر سال نوروز با یک مینیبوس بنز قدیمی که اجاره میکنند، به یک منطقه از ایران میروند تا در حد خودشان یاریرسان مردمان و فرهنگ این مرز و بوم باشند. نمونهاش هم نوروز 97 که به منطقه محروم جازموریان استان کرمان رفتند و کودکان روستاییای را دیدند که در کَپَر درس میخوانند. آرام و قرارشان از دست رفت و همین که به مازندران برگشتند، به هر کسی که میشناختند، رو انداختند تا پول جمع کرده (بخشی کمکهای دوستان و بخشی هم قرض) و در کمتر از چهار ماه، برای آن کودکان یک مدرسه دو کلاسه (به همراه یک دفتر برای معلمان و یک سرویس بهداشتی) ساخته و تحویل دادند؛ همچنانکه برای همه دانشآموزان آن مدرسه هم کیف و کفش و لباس نو خریدند. هرچند هنوز بدهیهای آن کار خیر روی دوششان سنگینی میکند.
اینها الگوهایی هستند که ثابت میکنند میهندوستی، انساندوستی، فعالیت فرهنگی و... را میتوان بدون لقب دکتر و مهندس داشتن، حتی در روستایی کوچک و با جیب خالی هم عملی کرد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران هم بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
در گفتگو با مهر مطرح شد ماجرای سفرهای جالب یک کارگر ساختمانی/۱۸۰۰ کیلومتر پیاده تا قونیه
ماجرای سفرهای جالب یونس غلامی، یک کارگر ساختمانی ساده آملی، نشانه خوبی برای حرکات خودجوش و بیپشتوانه دولتی است که در ایران صورت میگیرد و معمولا توجهی به آنها نمیشود.
اهل سنت و توهینها
امیر هاشمی مقدم
دو روز پیش یک مداح در تلویزیون ایران، به خلفای اول تا سوم اهل سنت و همچنین همسر پیامبر، عایشه توهین کرده است. خوشبختانه برخی مسئولین همچون رئیس مجلس و نیز صدا و سیما به پخش این رفتار زشت مداح اعتراض کرده و قول برخورد دادهاند. اما شوربختانه این توهینها یک الگوی تکرارشونده یافته است. یعنی ابتدا توهین میشود، سپس اعتراضات هممیهنان اهل سنت را در پی دارد و همین که اعتراضات بالا گرفت، مسئولین وارد میدان شده و قول پیگیری میدهند. نمونههای زیادی از این دست رفتارها در دست است: توهین مسابقه ییامکی ایرانسل به خلیفه دوم، توهین و فحاشی یک استاد دانشگاه در زاهدان به اهل سنت، توهین فوتبالیست یکی از تیمهای لیگ برتر به بزرگان اهل سنت و... .
نمیتوان از گامهایی که حکومت و برخی علمای مطرح شیعه در چند سال اخیر برای کاستن از توهین به اهل سنت و نمادهایشان برداشتهاند، چشمپوشی کرد؛ اما واقعیت اینست که تا چند رفتار تغییر نکند، همچنان این توهینها ادامه خواهد داشت، حالا شاید کمرنگتر.
نخست. جایگاه اهل سنت در بخش مدیریتی کشور مشخص شود. بر پایه قانون اساسی، اهل سنت نمیتوانند رئیس جمهور شوند (آنجا که اشاره به لزوم شیعه بودن کاندیداهای ریاست جمهوری میشود)؛ هرچند همین قانون هم تبعیض آشکار است، اما هیچ منعی برای وزیر شدن اهل سنت دیده نمیشود. با این همه در این چند دهه، حتی یک وزیر اهل سنت هم در کابینه دولتهای گوناگون نداشتهایم که این امر، شائبههایی را پدید میآورد.
دوم. در کتابهای آموزشی و همچنین رسانهها، به جز اینکه باید بر پرهیز از توهین به مقدسات اهل سنت تاکید شود، به اینکه اهل سنت به همه معصومین شیعه (تاکید میکنم، همه) احترام میگذارند، اشاره شده و آگاهیرسانی شود. اهل سنت به حضرت زهرا (که بر پایه روایت آنها در اثر بیماری از دنیا رفت و خلیفه دوم نقشی در مرگ وی نداشت) و فرزندان و نوادگانش تا امام دوازدهم احترام ویژهای میگذارند؛ روز عاشورا مظلومیت امام حسین را یادآوری کرده و در بسیاری نقاط (از جمله ترکیه) نذری میدهند و نوحه میخوانند؛ نام امام حسن و امام حسین را بر در و دیوار بیشتر مساجدشان نصب میکنند و... . حضرت علی هم که بهعنوان خلیفه جایگاه ویژهای نزد ایشان دارد. اینها را عموما شیعیان و بهویژه ایرانیان مرکز نشین که برخورد کمتری با اهل سنت دارند، نمیدانند. همچنانکه نامهایی همچون علی، حسن، حسین و... به فراوانی بر فرزندانشان میگذارند. سزاوار و منصفانه نیست در سوی دیگر ماجرا، به بزرگان ایشان توهین شود.
سوم. برخوردهای قضایی با توهینکنندگان به بزرگان اهل سنت (در هر جایگاهی که باشند) اگر شفاف و جدی باشد، دیگران را از تکرار این دست توهینها باز میدارد. برای نمونه باید دید با مداح هتاک چگونه برخورد میشود؛ چه حکمی برایش در نظر میگیرند و آیا این حکم به دقت اجرا میشود؟
چهارم. سخن گفتن از هفته وحدت و راهاندازی دانشگاه تقریب مذاهب اسلامی و... تا زمانی که اهل سنت احساس کنند مورد توجه نیستند، تنها هدر دادن پول و منابع است. برای نمونه، اجازه دادن به اهل سنت برای ساختن مسجد در شهرهای بزرگی همچون تهران، اصفهان و... یک حق ابتدایی ایشان است.
پنجم. شوربختانه عدهای از روشنفکران کشور تنها برخی از تبعیضها را میبینند و چشمشان را بر عمده تبعیضهای دیگر میبندند. برای نمونه همیشه از تبعیضهای قومی سخن میگویند (آن هم با وجودی که خود قومگرایان صدای رسایی دارند و گاه در دام جریانهای افراطی میافتند)، اما تبعیضهای دینی و مذهبی را خط قرمز و خطرناک میدانند برای ورود. این در واقع چیزی فراتر از نان به نرخ روز خوردن و ماهی گرفتن از آب گلآلود نیست. این مسئله تنها ویژه اهل سنت نیست و بقیه اقلیتهای دینی و مذهبی ایران را هم در بر میگیرد.
به هر رو نمیتوان منکر توجه بیشتر به انتقادات و اعتراضات اهل سنت در سالیان اخیر شد، اما امیدواریم فضای مذهبی کشور به سویی پیش برود که الف) نیاز به اعتراض اهل سنت نباشد (یعنی 1: شرایطی پیش نیاید که اهل سنت اعتراض به حق کنند و 2: اگر چنین شرایطی پیش آمد، پیش از آنکه کار به اعتراض اهل سنت برسد، خود مسئولین وارد عمل شده و برخوردهای لازم را صورت بدهند) و ب) برخی موانع که به نظر میآید نهادینه شده (از جمله در زمینه مساجد اهل سنت در کلانشهرها یا عدم دسترسی به جایگاه وزارت) هم برطرف گردد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
دو روز پیش یک مداح در تلویزیون ایران، به خلفای اول تا سوم اهل سنت و همچنین همسر پیامبر، عایشه توهین کرده است. خوشبختانه برخی مسئولین همچون رئیس مجلس و نیز صدا و سیما به پخش این رفتار زشت مداح اعتراض کرده و قول برخورد دادهاند. اما شوربختانه این توهینها یک الگوی تکرارشونده یافته است. یعنی ابتدا توهین میشود، سپس اعتراضات هممیهنان اهل سنت را در پی دارد و همین که اعتراضات بالا گرفت، مسئولین وارد میدان شده و قول پیگیری میدهند. نمونههای زیادی از این دست رفتارها در دست است: توهین مسابقه ییامکی ایرانسل به خلیفه دوم، توهین و فحاشی یک استاد دانشگاه در زاهدان به اهل سنت، توهین فوتبالیست یکی از تیمهای لیگ برتر به بزرگان اهل سنت و... .
نمیتوان از گامهایی که حکومت و برخی علمای مطرح شیعه در چند سال اخیر برای کاستن از توهین به اهل سنت و نمادهایشان برداشتهاند، چشمپوشی کرد؛ اما واقعیت اینست که تا چند رفتار تغییر نکند، همچنان این توهینها ادامه خواهد داشت، حالا شاید کمرنگتر.
نخست. جایگاه اهل سنت در بخش مدیریتی کشور مشخص شود. بر پایه قانون اساسی، اهل سنت نمیتوانند رئیس جمهور شوند (آنجا که اشاره به لزوم شیعه بودن کاندیداهای ریاست جمهوری میشود)؛ هرچند همین قانون هم تبعیض آشکار است، اما هیچ منعی برای وزیر شدن اهل سنت دیده نمیشود. با این همه در این چند دهه، حتی یک وزیر اهل سنت هم در کابینه دولتهای گوناگون نداشتهایم که این امر، شائبههایی را پدید میآورد.
دوم. در کتابهای آموزشی و همچنین رسانهها، به جز اینکه باید بر پرهیز از توهین به مقدسات اهل سنت تاکید شود، به اینکه اهل سنت به همه معصومین شیعه (تاکید میکنم، همه) احترام میگذارند، اشاره شده و آگاهیرسانی شود. اهل سنت به حضرت زهرا (که بر پایه روایت آنها در اثر بیماری از دنیا رفت و خلیفه دوم نقشی در مرگ وی نداشت) و فرزندان و نوادگانش تا امام دوازدهم احترام ویژهای میگذارند؛ روز عاشورا مظلومیت امام حسین را یادآوری کرده و در بسیاری نقاط (از جمله ترکیه) نذری میدهند و نوحه میخوانند؛ نام امام حسن و امام حسین را بر در و دیوار بیشتر مساجدشان نصب میکنند و... . حضرت علی هم که بهعنوان خلیفه جایگاه ویژهای نزد ایشان دارد. اینها را عموما شیعیان و بهویژه ایرانیان مرکز نشین که برخورد کمتری با اهل سنت دارند، نمیدانند. همچنانکه نامهایی همچون علی، حسن، حسین و... به فراوانی بر فرزندانشان میگذارند. سزاوار و منصفانه نیست در سوی دیگر ماجرا، به بزرگان ایشان توهین شود.
سوم. برخوردهای قضایی با توهینکنندگان به بزرگان اهل سنت (در هر جایگاهی که باشند) اگر شفاف و جدی باشد، دیگران را از تکرار این دست توهینها باز میدارد. برای نمونه باید دید با مداح هتاک چگونه برخورد میشود؛ چه حکمی برایش در نظر میگیرند و آیا این حکم به دقت اجرا میشود؟
چهارم. سخن گفتن از هفته وحدت و راهاندازی دانشگاه تقریب مذاهب اسلامی و... تا زمانی که اهل سنت احساس کنند مورد توجه نیستند، تنها هدر دادن پول و منابع است. برای نمونه، اجازه دادن به اهل سنت برای ساختن مسجد در شهرهای بزرگی همچون تهران، اصفهان و... یک حق ابتدایی ایشان است.
پنجم. شوربختانه عدهای از روشنفکران کشور تنها برخی از تبعیضها را میبینند و چشمشان را بر عمده تبعیضهای دیگر میبندند. برای نمونه همیشه از تبعیضهای قومی سخن میگویند (آن هم با وجودی که خود قومگرایان صدای رسایی دارند و گاه در دام جریانهای افراطی میافتند)، اما تبعیضهای دینی و مذهبی را خط قرمز و خطرناک میدانند برای ورود. این در واقع چیزی فراتر از نان به نرخ روز خوردن و ماهی گرفتن از آب گلآلود نیست. این مسئله تنها ویژه اهل سنت نیست و بقیه اقلیتهای دینی و مذهبی ایران را هم در بر میگیرد.
به هر رو نمیتوان منکر توجه بیشتر به انتقادات و اعتراضات اهل سنت در سالیان اخیر شد، اما امیدواریم فضای مذهبی کشور به سویی پیش برود که الف) نیاز به اعتراض اهل سنت نباشد (یعنی 1: شرایطی پیش نیاید که اهل سنت اعتراض به حق کنند و 2: اگر چنین شرایطی پیش آمد، پیش از آنکه کار به اعتراض اهل سنت برسد، خود مسئولین وارد عمل شده و برخوردهای لازم را صورت بدهند) و ب) برخی موانع که به نظر میآید نهادینه شده (از جمله در زمینه مساجد اهل سنت در کلانشهرها یا عدم دسترسی به جایگاه وزارت) هم برطرف گردد.
این یادداشت را اگر میپسندید، برای دیگران نیز بفرستید.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com