مقدمه‌ – Telegram
مقدمه‌
2.81K subscribers
57 photos
13 videos
1 file
380 links
یادداشت‌های رسانه‌ای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایران‌شناسی، انسان‌شناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
Download Telegram
هست بالاتر از سیاهی رنگ؟
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
نماینده سبزوار، علی اصغر عنابستانی به سرباز پلیسی که به او متذکر شده اجازه ندارد از خط ویژه اتوبوس برود، سیلی زده است. فیلم زیر گویاست.
یک ماه پیش هم سربازی در دادگستری بابل، سیلی دیگری از یک مقام دادگستری این شهر خورد، آن هم به جرم اینکه او را نشناخته و بر پایه وظیفه‌اش که تامین امنیت آنجا بوده، از او کارت شناسایی درخواست کرده بود. در آن پرونده، مانند بیشتر پرونده‌های مشابهی که می‌شناسیم، با رضایت سرباز، مسئله بسته شد؛ رضایتی که نمی‌دانیم در چه شرایطی به دست آمده است.
همان موقع درباره سرباز بابلی نوشتم که روزگاری آرزو داشتم شرایط افغانستان اگر به کشورهای توسعه‌یافته نمی‌رسد، ای کاش دست کم شبیه شرایط ایران شود تا مردمانش بتوانند زندگی نسبتا بهتری داشته باشند؛ اما آنچه می‌بینم، نزدیک‌تر شدن شرایط ایران به شرایط افغانستان است. در شبکه‌های اجتماعی افغانستان هم هر بار فیلمی مشابه از کتک خوردن سربازها و پلیس‌ها به دست نمایندگان پارلمان این کشور منتشر می‌شود. نمایندگانی که به واسطه قلدری‌شان به کسی پاسخگو نیستند. حالا این رفتار به نظر می‌آید دارد در ایران نهادینه می‌شود. فقط به نظرم لازم است دو نکته حاشیه‌ای هم به آن بیفزایم:
1⃣ افغانستان برخلاف تصور ما، جنبه‌های مثبت زیادی هم دارد؛ حتی در ساختار همان حکومتی که قدرت چندانی در کشور ندارد. برای نمونه، قانون اساسی این کشور با آنکه بر پایه جمهوری اسلامی است، اما آزادی‌های مدنی و حقوق شهروندی زیادی برای مردم کشورش در نظر گرفته است (اگرچه تا اجرایی شدن این قانون راه درازی در پیش دارند). همچنانکه در بحث رسانه‌های آزاد نیز، آنگونه که پیش از این در یادداشتی توضیح دادم (اینجا)، خیلی جلوتر از ایران است. اما نکته اینجاست که برخی مسئولین ما اصرار و پافشاری عجیبی دارند که تنها جنبه‌های منفی افغانستان را دیده و در همان‌ها هم از این کشور جلو بزنند.
2⃣ نکته دوم اینکه گویا شعر «نیست بالاتر از سیاهی رنگ» در شرایط کنونی بی‌معنی است. هر بار که گمان می‌کنیم یک رویداد، دیگر آخر سیاهی است، بی‌درنگ می‌بینیم که سیاه‌تر از آن هم هست. مجلس کنونی را شاید بتوان در این دسته دید. سال پیش بیشتر شهروندان ایرانی (بنابر آمار رسمی) از شرکت در انتخابات مجلس خودداری کردند؛ با این توجیه که بالاتر از سیاهی رنگی نیست و مجلس دهم (پیشین) که کار چندانی برای‌شان نکرد، این هم کاری نمی‌کند؛ چه ما رای بدهیم و چه رای ندهیم. اما در همین چند ماهی که از آغاز کار مجلس یازدهم گذشت، خیلی خوب فهمیدیم که بالاتر از سیاهی هم رنگ هست. طرح‌های عجیب و غریب مجلسی که خود را انقلابی می‌نامد (که یکی از آخرین نمونه‌هایش، مکلف کردن دولت به نابودی اسرائیل تا سال 1420؛ یعنی طرحی که بهانه کافی به دست اسرائیل می‌دهد برای لابی‌گری جهانی علیه ایران و آسیب زدن به منافع کشورمان در هر کجای دنیا و به هر شکل ممکن) واقعا بالاتر از سیاهی است. حالا هم رفتار این نماینده همان مجلس، آن هم در حالی که در فیلم منتشر شده، چندین نفر می‌گویند که شاهد سیلی زدن وی بر صورت سرباز بوده‌اند و سرباز هم تاکید می‌کند که دوربین چهارراه دروازه دولت قطعا این برخورد را ثبت کرده، در دروغی آشکار، سیلی زدن به صورت سرباز را تکذیب می‌کند (اینجا).
دو سال پیش هم که محمد باسط درازهی، نماینده سراوان رفتار تقریبا مشابهی با یک کارمند داشت و فیلمش هم منتشر شد، مردم نه تنها هیچ واکنش رسمی مناسبی در برابر آن نماینده ندیدند، بلکه مجلس وقت تشکیل جلسه غیررسمی داد و خواهان برخورد با پخش‌کنندگان این فیلم شد. آنچنانکه نماینده یادشده هم با دروغی آشکار، مدعی شده بود که فیلم تقطیع شده است و کارمند یادشده به اهل سنت و بلوچ‌ها توهین کرده بود (اینجا). یعنی می‌خواست به سادگی با پیوند زدن منافع شخصی خودش با منافع قومی و مذهبی، یک مشکل و مسئله پیچیده در سطح ملی درست کند. اینها همگی از نظارت استصوابی گذشته‌اند.
این بار هم چشم به راه می‌مانیم تا ببینیم آیا کسی هست تا با پیگیری عدالت‌جویانه پرونده این رفتار نماینده سبزوار، نشان دهد که می‌شود بخشی از این سیاهی‌ها را زدود، یا همچنان باید چشم به راه رنگ‌هایی بالاتر از سیاهی باشیم؟
کانال مقدمه
@moghaddames
استفاده ابزاری از ترک‌های اویغور
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
1- خبرگزاری آسوشیتدپرس گزارشی منتشر کرده (اینجا) که دولت ترکیه می‌خواهد پناهندگان اویغور را به چین تحویل دهد و در عوض، واکسن چینی کرونا بگیرد. گزارش‌های داخلی ترکیه نیز شواهدی از این مبادله پایاپای را نشان می‌دهد. برای نمونه در چند روز گذشته، نیروهای پلیس امنیت ترکیه به خانه‌های بسیاری از این پناهندگان یورش برده و آنان را بازداشت کرده‌اند. این در حالی است که دولت ترکیه خود را بزرگترین پشتیبان ترک‌های اویغور نشان می‌دهد.
در همین باره، برخی از قوم‌گرایان ایرانی پیاپی حکومت ایران را سرزنش می‌کنند که چرا علی‌رغم داعیه مسلمانی، هیچ واکنشی به ستم دولت چین به مسلمانان این کشور نشان نمی‌دهد. البته که پشت این نقاب مسلمانی، وابستگی‌های قومی-زبانی نهفته است و ارتباطی با اسلام ندارد؛ همچنانکه درباره دفاع آنان از آذربایجان در جنگ قره‌باغ نیز، همین جریان خود را پشت چهره دین پنهان کرد. اما یادآوری این نکته بایسته و لازم است که در سال 2019 قطعنامه‌ای حقوق بشری علیه سیاست‌های چین نسبت به اویغورها به رأی گذاشته شد که بر پایه گزارش و نقشه زیر (اینجا)، نه تنها دولت ترکیه، بلکه دیگر کشورهای ترک‌زبان نیز به آن رأی ممتنع داده و هیچ‌کدام‌شان مدافع حقوق ترک‌ها نشد! البته دولت ترکمنستان به‌عنوان یک کشور ترک‌زبان، به این قطعنامه رأی منفی داد و از حکومت چین در برابر ترک‌های اویغور پشتیبانی نمود. از سوی دیگر، هیچ یک از دیگر کشورهای مسلمان نیز به این قطعنامه رأی مثبت ندادند. پاکستان و عربستان (به عنوان پایگاه‌های افراط‌گرایی اسلامی)، مصر، سودان، عمان، امارات، قطر، بحرین و...، برخی از کشورهای مسلمانی هستند که در پشتیبانی از چین به این قطعنامه رأی منفی دادند؛ اما ایران همچون ترکیه، جمهوری آذربایجان، قزاقستان، قرقیزستان و ازبکستان (کشورهای ترک‌زبان) رأی ممتنع داد.
2- این داستان انتقاد از حکومت ایران برای دفاع نکردن از اویغورها، یادآور انتقاد همین جریان قوم‌گرای افراطی از ایران برای به رسمیت نشناختن قبرس شمالی است. آن هم در حالی‌که نهادها و سازمان‌های بین‌المللی، تجاوز و تصرف بخشی از خاک قبرس توسط ترکیه را محکوم کرده و هیچ کشوری به جز ترکیه، قبرس شمالی را به رسمیت نمی‌شناسد (حتی کشورهای ترک‌زبان). جریان قوم‌گرا در ماجرای قره‌باغ می‌گفت ایران باید متجاوز را محکوم کند و در ماجرای قبرس شمالی می‌گوید باید از متجاوز حمایت کند. در اینجا معیار نه قواعد بین‌المللی، بلکه موضع کشور ترک‌زبانی است که جریان قوم‌گرا به آن سرسپردگی دارد. و البته انتظار دارند ایران کاسه داغ‌تر از آش شود؛ آن هم در حالی‌که کشورهای ترک‌زبان سکوت کرده‌اند.
3- استفاده ابزاری ترکیه از ترک‌های تجزیه‌طلب دیگر کشورها، سنتی است دیرینه در این کشور. دست کم به اندازه عمر تقریبا صدساله جمهوریت در آن. تقی‌زاده که مدتی در استانبول در تبعید به سر می‌برد و در همان زمان، محمدامین رسول‌زاده مهمان وی بود، در خاطراتش (1) شرح می‌دهد که آتاترک پس از توافق با شوروی، رسول‌زاده (۲) را از خاک این کشور تبعید کرد. بنابراین برخورد دولت ترکیه، از رسول‌زاده در یکصد سال پیش گرفته تا اویغورهایی که سال‌ها به‌عنوان نیروی جهادی (بخوانید گوشت دَمِ توپ) در سوریه به کار گرفته شدند، نشانگر یک چیز است و آن، استفاده ابزاری ترکیه از قوم‌گرایان ترک‌‌زبان. بنابراین کسانی که این روزها در آنکارا پناهنده شده و علیه ایران نفرت‌پراکنی قومی-زبانی می‌کنند، شاید دیر یا زود دچار سرنوشت اویغورهای چینی شوند.

پی‌نوشت:
1) تقی‌زاده، سیدحسن (1368)، زندگی طوفانی، به کوشش ایرج افشار. تهران: انتشارات علمی.
2) محمدامین رسول‌زاده، زاده باکو و ابتدا ایران‌گرا بود که بعدها در استانبول تحت تاثیر حکومت ترکان جوان قرار گرفته و مروج ترک‌گرایی در جمهوری آذربایجان گردید. او با هدف توسعه‌طلبی ترکی، نام سرزمین آذربایجان ما را نخستین بار برای کشور تازه تأسیس‌اش که پیش از آن نام‌هایی همچون آلبانیای قفقاز، ارّان و شروان داشت، به کار برد که البته با اعتراضات گسترده آذری‌های ایرانی (همچون شیخ محمد خیابانی، تقی‌زاده و...) روبرو شد. رسول‌زاده در نامه‌نگاری‌های بسیارش به زبان فارسی با آذری‌های ایران، اطمینان داد که برخلاف تصور آنان، هیچ هدف سیاسی‌ای از این کار ندارد. اما گذر زمان به خوبی نشان داد وقتی روی جلد کتاب‌های درسی باکو، نقشه مناطق آذری‌نشین ایران نیز به‌عنوان خاک آن کشور ترسیم می‌شود یا اصطلاحاتی همچون آذربایجان جنوبی به کار می‌برند، پیش‌بینی روشنفکران آذری ایران کاملا به جا بود. متن این نامه‌نگاری‌ها در کتاب زیر در دسترس است:
بیات، کاوه (1379)، آذربایجان در موج‌خیز تاریخ: نگاهی به مباحث ملیون ایران و جراید باکو در تغییر نام آرّان به آذربایجان 1266-1298 شمسی، تهران: شیرازه.
کانال مقدمه
@moghaddames
ساسی مانکن و تهاجم فرهنگی.
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
امروز تقریبا همه شبکه‌های اجتماعی پر بود از بحث درباره کلیپ تازه ساسی مانکن، که در آن از یک ستاره صنعت هرزه‌نگاری استفاده کرده بود. با توجه به اینکه نه تنها کاربران عادی، بلکه برخی مسئولین هم درباره این کلیپ موضع گرفتند، باید به این آقایان مسئولین گفت: برادر من؛ شما دیگر چرا؟ مطمئنی نمی‌خواهی موج‌سواری کنی؟ شمایی که نه تنها هیچ جایگزین درخور و مناسبی برای موسیقی و فیلم و سریال و اوقات فراغت جوانان فراهم نکردی، بلکه همانها هم که بودند را یکی یکی ممنوع کردی. شمایی که فقط سر انگشتانت با دکمه فیلتر آشناست و امضایت تنها پای حکم سانسورها می‌نشیند، شما دیگر چرا؟
همین شمایی که فاصله‌ات با نیازها و خواسته‌های قشر جوان، آنچنان از زمین تا آسمان است که باید برایت روایت و سند از 1400 سال پیش بیاورند که پیامبر هم زنانش را با نام یا صفت ظاهری‌اش صدا می‌کرد. همین شمایی که یک روز از دوچرخه‌سواری زنان جانت به لب می‌آید و یک روز می‌روی به سراغ کوهنوردان و آنها را کتک می‌زنی. یک روز دختری جوان را به جرم آرایش عجیبش در اینستاگرام، 10 سال به زندان می‌فرستی و یک روز جوانی که ساز بر دوش دارد و بدون آنکه بنوازد، در پارک در حال راه رفتن است را به اقدام علیه امنیت ملی متهم می‌کنی.
تقریبا هشت سال پیش  یادداشتی در روزنامه قانون نوشتم با نام «بازاندیشی در مفهوم تهاجم فرهنگی» (اینجا). آنجا نوشته بودم تهاجم زمانی معنا پیدا می‌کند که بخشی از داشته‌های یک فرد یا جامعه مورد هجوم بیرونی واقع شده، تصرف یا دزدیده شود، از میان برود یا با مواردی دیگر جایگزین شود. مانند تهاجم رژیم بعث به کشور ما که بخشی از خاک میهن مورد تهاجم قرار گرفت. اما چه کسی به اندازه برخی مسئولین مسئولیت‌ناپذیر به فرهنگ این کشور آسیب زده است؟ شجریان‌های‌مان نادیده گرفته شدند که اکنون ساسی مانکن‌ها و تتلوها نماد موسیقی نزد نوجوانان‌مان شده‌اند. خوانندگان پاپ خودمان همچون معین و... وادار به ترک میهن شدند که اکنون ابراهیم تاتلیس و ابرو گوندش کانال‌های تلویزیونی‌مان را تسخیر کرده‌اند. فردین‌ها و وثوقی‌ها و ملک مطیعی‌های‌مان ممنوع‌التصویر شدند که «گوزل» ها و «ظالم استانبول» ها بنیان خانواده‌های‌مان را نشانه گرفته‌اند. ساخت سریال درباره تاریخ غیردینی خودمان ممنوع شد که «حریم سلطان» ها تاریخ را وارونه به خورد مردمان‌مان دادند. حالا شما دست پیش گرفته‌اید که پس نیفتید؟
بخشی از پایان‌نامه‌ام درباره تجربیات گردشگران ایرانی در ترکیه، یافته‌های عجیبی داشت که ای‌کاش مسئولین می‌خواندند. مثلا در آنتالیا از زوج جوانی پرسیدم بهترین تجربه‌تان در اینجا چیست؟ و پاسخ دادند اینکه دست همدیگر را بگیریم و قدم بزنیم. خندیدم و گفتم دیگر اینقدر اغراق و سیاه‌نمایی نکنید. این کارها را در ایران هم می‌شود کرد. پاسخ دادند یکبار در شهرشان ماموران جلوی‌شان را گرفته و کلی سوال و جواب کرده بودند تا ثابت شد زن و شوهر هستند. می‌گفت از آن پس اگرچه همیشه شناسنامه را همراه خودمان می‌بریم، اما استرس اینکه دوباره ماموری سر راه‌مان سبز شود و جلوی مردم نسبت‌مان را بپرسد، رهای‌مان نمی‌کند. یا همین پرسش را وقتی از مردی 45 ساله پرسیدم، می‌گفت بهترین تجربه‌اش دوچرخه سواری کنار همسرش است که هر روز صبح زود در خیابان‌های ساحلی شهر تا وقتی از رمق بیفتند، رکاب می‌زنند. با خنده می‌گفت دوچرخه سواری ذخیره می‌کنیم که وقتی رفتیم ایران و گفتند: «خانم‌ها این طرف، آقایان آن طرف»، کمتر افسوس بخوریم. و برای زوج جوانی که از بوشهر به استانبول آمده بودند، بهترین تجربه‌شان حضور در کنسرت ابی بود. اینکه فرهنگ ایرانی را در جایی بیرون از ایران تجربه کنی، خنده‌دار، اما واقعیتی تلخ است برای ما. استانبول برای خود من جایی است که در کنسرت ایرج حضور یافتم؛ آنکارا شهری است که در کنسرت نامجو شرکت کردم؛ و قونیه جایی است که کنسرت‌های شجریان، شهرام ناظری، علیرضا قربانی و نوازندگی کیوان ساکت را از نزدیک دیدم. تجربیاتی که مطمئنم در خود ایران به این سادگی به دست نمی‌آید.
آقایان! کاش می‌فهمیدید با فیلتر و سانسور بخش اصیل فرهنگ‌مان، دارید چه بر سر فرهنگ و جوانان این مرز و بوم می‌آورید. کلیپ تازه ساسی مانکن تنها یکی دیگر از هزاران هشداری است که نادیده می‌گیرید. نسل دهه هفتاد و به‌ویژه هشتاد را نمی‌توان با فیلترینگ کنترل کرد. ما دهه پنجاه و شصتی‌ها بودیم که پای ندانم‌کاری‌ها و لج‌بازی‌های شما سوختیم. دهه هفتادی‌ها و هشتادی‌ها هر چه سر راه‌شان را بگیرد می‌سوزانند. این سخن بسیاری از اصحاب علوم اجتماعی ایران است. یادش گرامی، زنده‌یاد علی اکرمی که همین دو روز پیش کرونا از ما گرفتش نیز، همیشه می‌گفت نسل جدید سرنوشت این کشور را عوض می‌کند. حالا انتخاب با شماست که در کنار این نسل بایستید یا در برابرشان.
کانال مقدمه
@moghaddames
«من در قعر ضمیر خود احساسی دارم و آن اینکه رسالت ایران به پایان نرسیده است و شکوه و خرمی به او باز خواهد گشت. من یقین دارم که ایران می‌تواند قد راست کند و آنگونه که درخور فرهنگ، تمدن و سالخوردگی اوست، نکته‌های بسیاری به جهان بیاموزد».
زنده‌یاد دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن
***
پی‌نوشت: خوشبختانه گویا خبر درگذشت ایشان تکذیب شده و خبرگزاری‌هایی که این خبر را منتشر کرده بودند، آنرا از خروجی خبرگزاری‌ها برداشته‌اند. امیدواریم ایشان همچنان سرزنده باشند.
@moghaddames
اینها در دولت روحانی رخ داده.
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
جمعیت امام علی (ع) به‌عنوان نهادی مدنی که بیش از 20 سال سابقه فعالیت داشت، در فرایندی بسیار کوتاه و شتاب‌زده، دیروز از دادگاه حکم انحلال گرفت؛ آن هم پس از فشار بی‌سابقه بر مدیران و فعالینش. جمعیتی که در این دو دهه بی‌وقفه در زمینه فقرزدایی و توانمندسازی کودکان کار و زنان سرپرست خانواده تلاش کرده بود. هزاران نفر را از فقر مطلق، گدایی، اعتیاد، تن‌فروشی و... نجات داده و به آنها پیشه و حرفه درآمدزا آموخته بود؛ آن هم با هزاران فعال خَیّری که بی‌هیچ چشم‌داشتی در بیش از چهل مرکز این جمعیت از خود مایه می‌گذاشتند.
⭕️ اما بالاخره کوته‌بینی‌ها به سراغ اینان هم آمد و حکم ابطال مجوزشان از آستین وزیر کشور دولت آقای روحانی بیرون زد. در بخشی از نامه این جمعیت به رئیس جمهور، جملات تامل برانگیزی آمده:
«ثبت خواهد شد که رئیس جمهور وقت حقوقدان بود، با شعار حقوق شهروندی آمد، گفت سازمان‌های مردم نهاد را بر سرمان می‌گذاریم، دنبال احقاق اصول قانون اساسی هستیم؛ اما در عمل یکی از قدیمی‌ترین و مردمی‌ترین سازمان‌های مردم نهاد که در کوران حوادث این مرز پر گهر و روزگار سخت بقا و دوام، بیست سال باقی مانده بود، در این دوران با روش‌های فراقانونی تهدید به انحلال شد».
⭕️ بدتر آنکه سخنگوی دولت به توجیه این رفتار غیر مدنی و توسعه‌ستیز پرداخت. دکتر ربیعی (اینجا) گفته:
«در مورد این تشکل خاص که سوال کردید، وزارت کشور بیانیه‌ای را صادر کردند. می‌شود به آن بیانیه تفصیلی مراجعه کرد. در این مورد پرونده قضایی وجود دارد. شورای ملی توسعه و حمایت از سمن‌ها بر این موضوع نظارت می‌کند. با توجه به اهمیت حفظ تشکل‌ها من خودم بارها موضوع این تشکل را پیگیری کردم. ساختاری شکل گرفته تا سازمان موجود برای حمایت افراد تحت پوششان از بین نرود. تمهیداتی اندیشیده شد که دفاتر آن‌ها می‌توانند به فعالیت خود ادامه دهند. در صورت بروز مشکل برای شعبه مرکزی کلیه اعضا و داوطلبان در شعب و استان‌ها می‌توانند به‌عنوان جمعیت مستقل به فعالیت خود ادامه دهند. ما از این اتفاق خوشحال نیستیم، بلکه ناراحت هستیم، اما وزارت کشور می‌تواند در این راستا توضیح دهد».
ایشان مدام به وزارت کشوری ارجاع می‌دهد که خودش متهم اصلی است. مگر وزارت کشور بخشی از دولت نیست؟ مگر آقای ربیعی سخنگوی این دولت نیست؟ آیا این توجیه ربیعی تاییدی بر شایعات جدایی وزارت کشور کنونی و اتاق فرمانش از دولت نیست؟ سخن ربیعی اینست که نگران نباشید، اگر مجوزتان ابطال شد، می‌توانید به صورت جداگانه و با نامی دیگر دوباره درخواست بدهید. باورش دشوار است چنین سخنی را کسی بر زبان آورده باشد که جامعه‌شناسی تدریس می‌کند و کتابی با نام «معمای دولت مدنی» نوشته است. آن هم در حالی‌که تقریبا همه جامعه‌شناسان ایرانی متفق‌القول‌اند که ضعف یا نبود نهادهای مدنی، از اصلی‌ترین مشکلات ایران، در همه زمینه‌هاست. بعید می‌دانم دکتر ربیعی با دیدگاه «جامعه کلنگی» کاتوزیان آشنا نباشد. اما خودش اکنون کلنگ به دست، قطع غیرقانونی ریشه یک نهاد مدنی موفق را توجیه می‌کند. در واقع به نظر می‌آید دکتر ربیعی جایگاه خود را تا حد توجیه‌گر رفتار افراد و نهادهایی تنزل و تقلیل داده که مانع تشکیل هرگونه نهاد مدنی و مردمی (که لازمه توسعه و پیشرفت هر کشوری است) شده‌اند. شوربختانه نهادهای مدنی در ایران به جای آنکه میانجی و رابط میان دولت و مردم به شمار آیند (آنگونه که در کشورهای توسعه‌یافته با آنها رفتار می‌شود)، به چشم رقیب دیده می‌شوند. وگرنه بسیاری با نام موسسه خیریه دارند کارهای دیگری می‌کنند و کسی هم کاری به کارشان ندارد (برای نمونه، نگاه کنید به اسناد واگذاری غیرقانونی حدود 74 هزار متر از زمین‌های تهران و کمک 250 میلیاردی شهرداری وقت به موسسه خیریه امام رضا، متعلق به همسر شهردار وقت، آقای قالیباف- اینجا).
⭕️ اگرچه خروج امریکا از برجام در کنار سنگ‌اندازی‌های منتقدان داخلی، در تغییر نگاه جامعه به دولت روحانی بی‌اثر نبود، اما نمی‌توان پنهان کرد که برخی سیاست‌های نادرست دولت و در رأس آن شخص آقای روحانی، اثری کمتر از عوامل بیرونی نداشت. ابطال مجوز جمعیت امام علی در روزهای اخیر از سوی وزیر کشور نه چندان خوشنام دولت، یکی از واپسین تیشه‌هایی است که دولت روحانی به ریشه خود زده است.
⭕️ امیدوارم عُقلایی که با دولت ارتباط دارند یا دست‌کم سخن‌شان بر امثال دکتر ربیعی اثرگذار است، هشدار بدهند که ننگ چنین اقداماتی از دامن یک یک این مسئولین (چه عاملین، چه توجیه‌کنندگان و چه ساکتین)، پاک‌نشدنی است و اگرچه عمر این دولت رو به پایان است، اما دولتمردان همچنان با این جامعه در ارتباط خواهند بود. برای نمونه، آیا دکتر ربیعی فردا می‌تواند در کلاس‌هایش در چشمان دانشجویان نگاه کرده و باز هم از دولت مدنی و جامعه مدنی سخن بگوید؟
کانال مقدمه
@moghaddames
ویرانگری اداره اوقاف
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
دو روز پیش اداره اوقاف کرمانشاه، ساختمان دویست ساله خانقاه در نزدیکی میدان شهرداری را با بولدوزر ویران کرد. حجت‌الاسلام صالحی، رئیس این اداره توضیح داده که این ساختمان در ثبت میراث فرهنگی نبوده و چون آسیب جدی دیده بود و مرمت نشد، بنابراین اداره اوقاف هم برای حفظ جان اهالی آنرا ویران کرد! درباره این رویداد بیان چند نکته لازم و بایسته است:
1- هیچ اثر تاریخی را نمی‌توان به این بهانه که ثبت ملی نشده ویران کرد. اگر ثبت ملی شده باشد و ویران کنیم، مرتکب جرم شده‌ایم و اگر ثبت نشده باشد و ویران کنیم، مرتکب خیانت در حق ملت و کشور.
2- حجت‌الاسلام صالحی مدعی شده که میراث فرهنگی ادعایی درباره ساختمان این خانقاه نداشت. قاعده کلی اینست که میراث فرهنگی، منابع طبیعی و... در برابر اداره اوقاف قدرتی ندارند. همچنانکه «احداث» امام‌زاده در محوطه تخت جمشید که ثبت جهانی شده نیز، علیرغم همه اسناد و مدارک سازمان میراث فرهنگی و شکایات متعدد، ره به جایی نبرد و اداره اوقاف به بهانه امام‌زاده‌ای که اثری از آن تا چندی پیش در اینجا نبود، چند هکتار از محوطه تخت جمشید را گرفت.
3- وقتی ساختمان این خانقاه در تملک اداره اوقاف بوده (که امیدواریم اسناد این وقف منتشر شود تا شرایط چنین وقفی بر همگان آشکار گردد)، بنابراین مسئولیت مرمت و نگهداری از آن نیز بر عهده صاحب آنست. بنابراین بیان اینکه اداره میراث آنرا مرمت نکرد، تنها بهانه‌ای برای رفع مسئولیت است.
4- این البته به معنای نادیده گرفتن کم‌کاری‌های میراث فرهنگی نیست. پیش از این بارها در رسانه‌ها نوشته‌ام که وزارتخانه میراث فرهنگی تبدیل به حیاط خلوت روسای جمهور و دیگر مسئولین شده تا نزدیکان‌شان را با یا بدون تخصص، بر آنجا بگمارند. شوربختانه در بسیاری از زمینه‌ها، مسئولین میراث فرهنگی برای حفظ میز خود، یا در برابر این دست‌اندازی‌ها سکوت می‌کنند یا آنچنان که باید عملکرد قابل دفاعی ندارند. تا این لحظه مدیر کل میراث فرهنگی استان کرمانشاه علی‌رغم پیگیری‌های بسیار، حاضر به گفتگو با رسانه‌ها و از جمله انصاف‌نیوز نشده است.
5- حجت‌الاسلام صالحی به نامه اعتراضی اهالی محل که نگران فرو ریختن ساختمان قدیمی خانقاه و آسیب زدن به جان شهروندان بودند، اشاره کرده است. ای‌کاش ایشان روشن‌سازی می‌کرد که آیا اهالی محل خواهان تخریب این ساختمان بودند یا مرمت و به‌سازی آن؟
6- مخالفت با عرفان و تصوف اسلامی و زدودن نشانه‌های آن، آن هم در سرزمینی که به ادعای صاحبنظران داخلی (همچون زنده‌یاد زرین‌کوب، احسان نراقی، رسول نفیسی و...) و خارجی (همچون هانری کربن) جزو اصلی‌ترین زادگاه‌های عرفان و تصوف اسلامی بوده، حسرت‌بار است. با این همه در سالیان گذشته خانقاه‌های بسیاری در نقاط مختلف ایران ویران شده است. حتی مخالفت با صوفیان و عرفای بزرگ ایرانی همچون بایزید بسطامی، منصور حلاج، مولانا و شمس تبریزی آشکارا با برگزاری همایش‌های به اصطلاح علمی (همچون همایش «خرقه تزویر») یا انتشار کتاب‌های ظاهرا نقد توسط استادان حوزه اعلام می‌شود. در یادداشت‌هایی که در سال‌های پیش در رسانه‌های گوناگون درباره حضور چشمگیر ایرانیان در سالگرد مولانا در قونیه نوشته‌ام، به آسیب‌های فراوان چنین دشمنی‌هایی پرداخته‌ام.
7- عرفان و تصوف با فرهنگ و تمدن ایرانی آنچنان در هم آمیخته که جداسازی آنها از یکدیگر بدون آسیب زدن به دیگری ممکن نیست. داریوش شایگان روح هر ایرانی را عجین‌شده با اشعار عرفانی فارسی می‌داند و معیار و سنجه احسان نراقی برای دینداری ایرانیان، آشنایی آنان با اشعار عرفانی است. روزگاری به باور سیدجواد طباطبایی، صوفیان متفکران ایران شده بودند (هرچند او این را نقد می‌کند، اما به‌عنوان واقعیتی تاریخی می‌پذیرد) و خانقاه به‌عنوان پناهگاه مردم در هر کوی و برزن وجود داشت. برای نمونه شهر کرمانشاه به‌واسطه چنین خانقاه تاریخی‌ای است که محله‌ای به نام خانقاه دارد و یا روستای خانقاه، از جاذبه‌های گردشگری استان کرمانشاه است.
8- هشت سال پیش در گفتگو با ایسنا (با عنوان «امامزاده‌های نوظهور از کجا می‌آیند؟») به برخی رفتارهای آسیب‌زای سازمان اوقاف (از جمله به رسمیت شناختن امام‌زاده‌های جعلی یا نامعتبر، تخریب معماری بومی-سنتی امام‌زاده‌های معتبر و جایگزینی آنها با گنبد و گلدسته‌های یک شکل و...) اشاره کرده بودم. در ماه‌های گذشته، برخی از دیگر رفتارهای نادرست اداره اوقاف، از کوه‌خواری گرفته تا جنگل‌خواری نیز بر همگان روشن شد.
شوربختانه اداره اوقاف به جای دست کشیدن از این فعالیت‌های نادرست و اقناع افکار عمومی، معمولا با تهدید به شکایت تلاش می‌کند منتقدان را وادار به سکوت نماید. امیدواریم هرچه زودتر یا مسئولین این سازمان دست از چنین رفتارهای آسیب‌زایی بردارند، یا مسئولان کشور آنها را به پایبندی به مصالح کشور وا دارند.
کانال مقدمه
@moghaddames
ماهی قرمز نخریم!
امیر هاشمی مقدم
اکنون سیزدهمین سالی است که تلاش می‌کنم هم‌میهنانم را متقاعد سازم برای سفره هفت‌سین و نوروز، ماهی قرمز نخرند. در برابر باران دشنام‌ها و توهین‌ها و اتهام‌ها، تاکنون هیچکس حتی یک سند و مدرک دال بر اینکه نهادن ماهی قرمز سر سفره هفت‌سین، سنتی دیرینه در کشور است، نشان نداده. با این وجود، هر کسی مخالف خرید ماهی قرمز باشد را، متهم به ایران‌ستیزی و مخالفت با سنت‌های ایرانی می‌کنند (آن هم کسی چون من که کارشناسی ارشد ایران‌شناسی خوانده و صدها یادداشت تاکنون در دفاع از سرزمین ایران، تاریخ و سنت‌هایش نوشته‌ام).
در سال‌های پیش در رسانه‌ها (همچون ایسنا، فرارو، تابناک، قانون، تهران امروز، روزنامه هشت صبح افغانستان، وب‌سایت انسان‌شناسی و فرهنگ و...) دلایل نخریدن ماهی قرمز را مفصل شرح داده بودم. چکیده‌اش در سه نکته است:
1- این سنت به هیچ وجه ایرانی نیست و وارداتی است؛ اتفاقا در فرهنگ ایرانی، حقوق حیوانات جایگاه بالایی داشته است. جشن بهمنگان (در دومین روز بهمن که کشتن و خوردن حیوانات نکوهش می‌شد و همه غذاهای گیاهی می‌خوردند) یا مجازات کسانی که چارپایان‌شان را آزار داده یا بیش از حد از آنها کار می‌کشیدند (آن لمبتون ایران‌شناس، اسناد جالبی در این باره از دل تاریخ ایران بیرون کشیده)، برخی از نشانه‌های سنت‌های درست ایرانی در این زمینه است.
2- این سنت جدید و در واقع بدعت نادرست، سالانه باعث مرگ و میر میلیون‌ها قطعه ماهی بی‌گناه می‌شود؛ ماهی‌هایی که اگر در طبیعت زندگی کنند، 25 سال طول عمرشان است. آمارهای غیر رسمی به خرید و فروش و مرگ بیش از 10 میلیون قطعه ماهی قرمز در نوروز هر سال اشاره دارد.
3- درصد بسیار اندکی از این ماهی‌ها که زنده می‌مانند، عموما در طبیعت رها می‌شوند که چون ماهی قرمز گونه‌ای تهاجمی است، با خوردن تخم ماهی‌های دیگر، باعث تغییر در زیست‌بوم منطقه می‌شود.
اما چکیده دلایل موافقان خرید ماهی قرمز هم اینست که:
1⃣ مخالفان خرید ماهی، مخالفان سنت‌های ایرانی هستند (هرچند تاکنون حتی یک سند هم در ایرانی بودن چنین سنتی رو نکرده‌اند)؛
2⃣ خرید ماهی قرمز، مایه دلخوشی کودکان است (آیا بهتر نیست به جای تسلیم شدن در برابر خواسته‌های کودکان، از همین آغاز آنان را منطقی بار بیاوریم. همانگونه که گاهی نیاز است به خاطر سلامتی‌شان در برابر درخواست شکلات، پفک، چیپس و... آنها مقاومت می‌کنیم).
3⃣ خرید ماهی قرمز باعث آشنایی و الفت کودکان با جانوران می‌شود (چگونه؟ با مرگ سالانه میلیون‌ها ماهی قرمز جلوی چشم کودکان و عادت دادن‌شان به مرگ بیهوده و میلیونی جانداران؟).
4⃣ روزانه ده‌ها هزار ماهی پرورشی، مرغ، گوسفند، گاو و... نیز کشته می‌شود؛ چرا مخالفان خرید ماهی نسبت به آنها اعتراض ندارند؟ (اصلی‌ترین دلیلش اینست که آنها با هدف تغذیه انسان‌ها کشته و خورده می‌شوند، حال انکه بازار ماهی‌های قرمز، تجارتی سیاه است که جز ناکام کردن میلیون‌ها ماهی چند روزه، دستاوردی دیگر ندارد).
5⃣ در کشوری که جان انسان‌ها بی‌ارزش است، مخالفان خرید ماهی، دم از حقوق حیوانات می‌زنند (این سخن حقیقتا از عجیب‌ترین استدلال‌هاست. یعنی ما می‌خواهیم تلافی مرگ انسان‌ها را سر این ماهی‌های زبان‌بسته در آوریم؟ آنها چه گناهی کرده‌اند؟).
می‌دانم که همچنان خیلی‌ها با این نوشته موافق نبوده و همچنان توجیهات و اتهامات قدیمی بیان می‌شود، اما گمان می‌کنم حتی اگر یک نفر با خواندن این یادداشت، از خرید ماهی قرمز خودداری کند (و بدین وسیله جان یک ماهی قرمز هم نجات یابد)، این نوشته سودمند بوده است.
اگر دوست دارید در این باره بیشتر بدانید، می‌توانید ده‌ها یادداشت قدیمی‌ام درباره ماهی قرمز را در این بخش از وبلاگم بخوانید.
همچنین اگر با این نوشته موافقید، آنرا برای دیگران نیز بفرستید تا شما هم نقشی در پیشگیری از مرگ ماهیان قرمز داشته باشید.
کانال مقدمه
@moghaddames
کتاب‌های رایگان به‌عنوان هدیه نوروزی
امیر هاشمی مقدم
همانگونه که برای نوروز سال پیش هم نوشتم، یکی از بهترین هدیه‌ها برای نوروز، کتاب است؛ آن هم از نوع الکترونیکی‌اش که می‌توانید روی تلفن همراه، تبلت، رایانه یا دستگاه کتابخوان بخوانیدش. در همه این دستگاه‌ها هم امکان برجسته کردن، خط کشیدن زیر جملات کلیدی، یادداشت‌نویسی در کنار نکات مهم و... نیز فراهم است. چندین سال است کتابفروشی‌های الکترونیکی در ایران برای نوروز (و البته برخی مناسبت‌های دیگر) هر روز یک یا چند کتاب الکترونیکی متنی یا صوتی را به رایگان هدیه می‌دهند. پیشتازشان «طاقچه» است، سپس «کتابراه» و آخر سر «فیدیبو». برای نمونه کتابفروشی طاقچه برای امروز (شنبه 30 اسفند) شش کتاب پر فروش «صد سال تنهایی» (گارسیا مارکز)، «برادران کارامازوف» (داستایوفسکی)، «آتش بدون دود» (نادر ابراهیمی)، «آنک نام گل» (امبرتو اکو)، «چراغ سبزها» (متیو مک کانهی) و بالاخره «آب‌نبات هل‌دار» (مهرداد صدقی) را تا ساعت 12 شب به رایگان هدیه می‌دهد. چهار کتاب نخست آنچنان مشهور هستند که نیاز به معرفی ندارند. «چراغ سبزها» یکی از بهترین کتاب‌های سال 2020 به انتخاب نشریه گاردین، نشریه نیویورک تایمز، وبسایت آمازون و... بوده است. «آب‌نبات هل‌دار» هم مانند چند کتاب دیگر مهرداد صدقی، اگرچه از نگاه ادبی و هنری، برجسته نیست، اما اگر دل‌تان می‌خواهد در این میانه غم‌ها، دلی سیر بخندید، حتما پیشنهادش می‌کنم. خودم که از خواندنش لذت بردم.
امروز «کتابراه» هم کتاب صوتی «زنی در کابین 10» (روث ور) را تا شب به رایگان هدیه می‌دهد. کتابفروشی «فیدیبو» هم اگرچه گنجینه خوبی از کتاب‌های الکترونیکی، به‌ویژه برای ما علوم انسانی‌ها و علوم اجتماعی‌ها دارد، اما گویا چندان میانه‌ای با هدیه دادن ندارد و بیشتر تخفیف دارد تا هدیه. البته طاقچه و کتابراه هم همیشه برخی از کتاب‌ها را با تخفیف (گاهی تا نود درصد) می‌فروشند. و وقتی این تخفیف را بگذاریم کنار قیمت بسیار پایین‌تر نسخه الکترونیکی یک کتاب نسبت به نسخه کاغذی‌اش، قابل توجه می‌شود.
تا پایان 13 فروردین، این هدیه‌ها (کتاب‌های رایگان یا با تخفیف بالا) را می‌توانید از این کتابفروشی‌ها دریافت کنید. پیشنهادم اینست که هم خودتان استفاده کنید از این موقعیت و هم برای دوستان و آشنایان‌تان بفرستید تا آنها هم از این موفعیت استفاده کنند.
راستی، در شرایط کرونایی که دید و بازدید هم کمتر است، می‌توانید کتاب‌هایی که دوست دارید به کسی هدیه بدهید را نیز از این کتابفروشی‌ها خریداری کرده و هنگام خرید، گزینه «هدیه» را انتخاب کنید. بدین ترتیب به جای دانلود خودِ کتاب، لینکی برای شما نمایش داده می‌شود  که آن لینک را برای هر کسی که بفرستید (با تلگرام، واتس‌آپ، پیامک، ایمیل و...) او می‌تواند کتاب را به‌عنوان هدیه از طرف شما دانلود کند و بخواند.
اگر دوست داشتید بدانید نسخه الکترونیکی یک کتاب چه مزایایی نسبت به نسخه کاغذی‌اش دارد، این یادداشت قدیمی‌ام که مفصل در این باره توضیح داده‌ام را بخوانید. 
اگر این یادداشت برای‌تان سودمند بود، آنرا به‌عنوان هدیه نوروزی برای دوستان‌تان هم بفرستید.
🌺 نوروزتان هم فرخنده باد 🌺
کانال مقدمه
@moghaddames
نابودی سرمایه اجتماعی در قرارداد با چین
امیر هاشمی مقدم
در علوم اجتماعی چهار دسته سرمایه داریم: اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و نمادین. سرمایه اجتماعی مولفه‌هایی دارد که یکی از مهمترین‌شان، اعتماد اجتماعی است. در ایران از یک زاویه، چهار نوع اعتماد داریم که بررسی آنها نشان می‌دهد اعتماد اجتماعی در ایران هیچ شرایط خوبی ندارد.
1⃣ اعتماد درون حاکمیت: اختلافات میان بخش قابل توجهی از حاکمیت (در قالب اصول‌گرا-اصلاح‌طلب؛ دولت رسمی و دولت در سایه؛ وزارت اطلاعات و نهادهای اطلاعاتی موازی و...) خود را نشان می‌دهد. برای نمونه، اینکه بخشی از حاکمیت آشکارا می‌گوید مذاکره با امریکا و بازگشت به برجام اگر قرار باشد رخ بدهد، نه در این دولت، بلکه در دولت انقلابی بعدی خواهد بود؛ اینکه نهادهای اطلاعاتی موازی اعتمادی به وزارت اطلاعات ندارند؛ اینکه به دلیل عدم اطمینان به برخی وزرا در مذاکرات و برنامه‌های آنها اخلال به وجود می‌آورند؛ اینکه طرفین یکدیگر را به نفوذی بودن بیگانگان متهم می‌کنند و...، همگی نشان از نبود اعتماد در میان نهادهای اثرگذار و مسئولین بلندپایه کشور دارد. بی‌اعتمادی‌ای که پیامدهایش گریبان مردم را می‌گیرد.
2⃣ اعتماد حاکمیت به مردم: اینکه قراردادی 25 ساله با چین امضا می‌شود، اما حاکمیت هیچ توضیحی درباره مفاد آن نمی‌دهد؛ اینکه قرارداد دریاچه خزر میان پنج کشور ساحلی آن امضا شده و ایران برخلاف کشورهای دیگر، هیچ توضیحی درباره مفاد آن به مردمش نمی‌دهد؛ اینکه هواپیمای اوکراینی سرنگون می‌شود و چیستی داستان سه روز از مردم مخفی شده و بعد هم علی‌رغم گذشت بیش از یکسال، هیچ گزارش شفافی از آن منتشر نمی‌شود؛ اینکه مردم صبح بیدار می‌شوند و می‌فهمند بهای بنزین سه برابر شده؛ اینکه یک سال و نیم از اعتراضات آبان ماه گذشته و همچنان یک آمار دقیق و مستند از شمار کشته‌شدگان این اعتراضات منتشر نشده؛ اینکه سازمان‌های مردم‌نهاد و خیریه‌های مردمی و... از سوی حاکمیت تحمل نشده و دیر یا زود تعطیل می‌شوند و...، نشان از بی‌اعتمادی حاکمیت به مردم خودش و پنهان‌کاری دارد.
3⃣ اعتماد مردم به حاکمیت: اینکه سال به سال حضور مردم پای صندوق‌های رای کمتر می‌شود؛ اینکه شایعات گسترده و بعضا بی‌پایه درباره فساد مالی همه مسئولین دهان به دهان می‌چرخد؛ اینکه رسانه‌هایی همچون ایران اینترنشنال، من و تو، بی‌بی‌سی فارسی و... مخاطبان بیشتری نسبت به اخبار صدا و سیما دارد؛ اینکه حتی اگر صدای انتقادی از درون حاکمیت بلند شود، سریعا عده‌ای با جمله «اینم از خودشونه» به او برچسب می‌زنند؛ اینکه اگر سیل یا زلزله در نقطه‌ای از کشور رخ دهد، بسیاری ترجیح می‌دهند کمک‌های‌شان را به سلبریتی‌ها یا خیریه‌های غیردولتی کمک کنند و...، نشان از بی‌اعتمادی بخش قابل توجهی از مردم ایران به حاکمیت خود دارد.
4⃣ اعتماد مردم به مردم: به نظر می‌رسد این اعتماد، همچنان استوارترین اعتماد اجتماعی در ایران باشد. با وجود همه ناملایمتی‌ها، همچنان میزان اعتماد مردم ایران به یکدیگر و البته همدلی‌شان با هم، عمیق است. در بالا مثال زدم که هنگام رخ دادن بلایای طبیعی، بخشی از مردم ایران به جای آنکه کمک‌های‌شان را به نهادهای رسمی (همچون هلال احمر و کمیته امداد) بدهند، به سازمان‌های غیردولتی و سلبریتی‌ها می‌دهند. این یعنی از یکسو آنها به حاکمیت اعتماد چندانی ندارند و از سوی دیگر، به یکدیگر همچنان اعتماد دارند. در زلزله یک ماه پیش در سی‌سخت یاسوج، بلوچ‌ها در حالی‌که همان زمان از یکسو درگیر اعتراضات خیابانی علیه قوانین مربوط به قاچاق سوخت بودند، اما از سوی دیگر کمک‌های‌شان را با تریلی برای مردم زلزله‌زده سی‌سخت می‌فرستادند. این یعنی اعتماد به یکپارچگی ملی، و اعتماد به اینکه در شرایط مشابه، سی‌سختی‌ها و دیگر ایرانیان نیز در کنار بلوچ‌ها خواهند بود. البته این به معنای نادیده گرفتن ابعاد بی‌اعتمادی در میان ایرانیان نیست. جملاتی همچون «تو نخوری یکی دیگه می‌خوره»، «تو نَبَری یکی دیگه می‌بره»، «تو رشوه ندی یکی دیگه میده» و...، نشان‌دهنده میزان بی‌اعتمادی برخی از ایرانیان به یکدیگر است. اما به هرحال به نظر می‌رسد این بعد از اعتماد اجتماعی، همچنان خیلی مستحکم‌تر از دیگر ابعاد آن باشد.
⛔️ با این توضیحات به نظر می‌رسد نه حاکمیت کشور، ایرانیان را محرم خود و سزاوار دانستن اخبار مربوط به کشورشان می‌داند، نه ایرانیان دیگر به حاکمیت کشور اعتماد چندانی دارند، و نه در بدنه حاکمیت اعتماد چندانی دیده می‌شود. همچنانکه اعتماد میان مردم نیز اگرچه همچنان پررنگ است، اما آسیب‌های جدی دیده.
به نظر می‌رسد این بزرگترین مسئله اجتماعی ایران باشد و در واقع، ریشه بسیاری از مسائل اجتماعی در زمینه‌های گوناگون در کشور است. پنهان‌کاری درباره هر موضوعی همچون قرارداد 25 ساله ایران و چین، یک تکه از باقیمانده سرمایه اجتماعی کشور را نابود می‌کند.
کانال مقدمه
@moghaddames
پان‌تُرک‌اللهی
امیر هاشمی مقدم
«پان‌تُرک‌اللهی» (بر وزن حزب‌اللهی) اصطلاحی است به نسبت تازه، که ایران‌گراها درباره قوم‌گرایانی به کار می‌برند که زیر لوای شعارها و سِمَت‌های رسمی جمهوری اسلامی، اهداف قوم‌گرایانه خود را پیش می‌برند. خواه در جایگاه امام جمعه، خواه فرمانده نظامی، خواه نماینده مجلس، خواه شهردار و فرماندار، خواه عضو شورای شهر، خواه رئیس یا استاد دانشگاه، خواه مسئول و مجری صدا و سیما، و خواه ده‌ها جایگاه و مقام رسمی دیگر.
همچنین آن دسته از قوم‌گرایانی که در هیچ جایگاه رسمی قدرت حضور ندارند، از شعارها و دیدگاه‌های رسمی جمهوری اسلامی برای پیشبرد اهداف خود سود می‌جویند. اصطلاحاتی همچون: «رضا پالانی (درباره رضاشاه)»، «نظام مقدس جمهوری اسلامی»، «رژیم فاشیست پهلوی»، «آیه 13 سوره خجرات (و جعلناکم شعوبا و قبایل)» و... در نوشته‌های این افراد به فراوانی یافت می‌شود.
به جز موارد بالا، ویژگی‌های زیر نیز در میان این گروه به فراوانی دیده می‌شود:
⭕️ علیه نمادهای ملی و همبستگی کشور سخنان غیرعلمی و جعلی به میان می‌آورند (مثلا به نقل از یونسکو، زبان فارسی را شاخه‌ای از زبان عربی می‌دانند –که یونسکو هرگز چنین چیزی را مدعی نشده است؛ حکومت هخامنشیان را دروغ می‌نامند؛ تاریخ ایران را ساخته یهودی‌ها معرفی می‌کنند و...).
⭕️ آشکار و نهان از مواضع کشورهای ترکیه و جمهوری آذربایجان دفاع می‌کنند؛ حتی آنجا که با منافع ایران در تضاد باشد.
⭕️ همیشه سخن از لزوم توجه بیشتر به تنوع قومی و زبانی در ایران به میان می‌آورند و خواستار توجه بیشتر به آن هستند. اما همین گروه وقتی با برخی گروه‌های قومی دیگر روبرو می‌شوند، تنوع قومی و زبانی را یادشان رفته و بدترین سخنان را درباره آنها به کار می‌گیرند. به‌ویژه در برخورد با کُردها و ارمنی‌ها (ارمنی در واقع یک گروه قومی-ملی است که در سده سوم میلادی دین مسیحیت را پذیرفت و اکنون شاخه‌ای از مسیحیت ارتدوکس به شمار می‌آید).
⭕️ در یکی از واپسین موارد، روح‌الله حضرت‌پور، نماینده قوم‌گرای ارومیه در مجلس شورای اسلامی، به خاطر پخش کلیپی از رقص کردی در کنار دریاچه ارومیه، کردها را «غربتی‌های تفرقه‌افکن و تروریست‌های بی‌هویت» نامیده. تاکنون هم هیچ نهاد امنیتی‌ای او را توبیخ نکرده. پیش از این نیز بارها از این دست سخنان بر زبان رانده بود و کسی کار به کارش نداشت. همین چند وقت پیش هم یکی از اعضای قوم‌گرای شورای شهر ارومیه به خاطر فارسی حرف زدن یک کاندیدای شهرداری، به او کارت زرد داده بود (یادآوری می‌شود شهردار پیشین ارومیه، محمد حضرت‌پور، عمو و ناپدری همین روح‌الله حضرت‌پور بود که به خاطر اختلاس، برگنار و بازداشت شد. او نیز فعالیت‌های قوم‌گرایانه‌اش را سرپوشی ساخته بود برای تخلفات مالی‌اش). برای نوروز هم شهرداری تبریز، پرچم جمهوری آذربایجان را روی قایق‌های دریاچه ائل‌گلی (اصلی‌ترین تفرجگاه تبریز) نقاشی کرده بود. همین شهرداری تبریز برای روز بزرگداشت زبان و ادب فارسی، در همه تابلوهای شهری و...، واژه فارسی را حذف کرده و در برابر انتقادت گسترده رسانه‌ها حتی حاضر به یک سطر توضیح هم نشده بود. دانشگاه آزاد تبریز نیز در واپسین روزهای سال 1399، دو قوم‌گرای مشهور که نه تنها هیچ سررشته‌ای در زمینه تاریخ نداشتند، بلکه حتی مدرک تحصیلی‌شان بیشتر از کارشناسی نبود را با ذکر لقب «دکتر» برای سخنرانی در نقد تاریخ هخامنشیان دعوت کرده بود. این فهرست را اگر بخواهیم ادامه بدهیم، مثنوی هفتاد من می‌شود. اما دریغ از یک واکنش ساده از نهادهای مسئول تامین امنیت کشور. دریغ از یک پیگیری ساده از سوی کمیسیون‌های رنگارنگ رسیدگی به تخلفات مسئولان در نهادها و سازمان‌های گوناگون.
⭕️ طبیعتا در هر کشوری که اقوام گوناگون حضور داشته باشند، قوم‌گرایی هم هست. همچنین در هر کشوری تجزیه‌طلب هم هست. در هر کشوری مدافعان و جیره‌خواران کشورهای همسایه هم هستند. اما در هیچ کشوری نمی‌توان چنین افراد و گروه‌هایی را در بدنه حاکمیت و نهادهای تصمیم‌گیرنده یافت. در هیچ کشوری برای دفاع از تمامیت سرزمینی، تاریخ، فرهنگ، زبان و تمدن آن مجبور به رویارویی با بخشی قدرتمند از حاکمیت (همان قوم‌گراهای نفوذی، و در اینجا پان‌ترک‌اللهی‌ها) نیستید.
⭕️ آنجا هم که نهادهای امنیتی با برخی برخورد می‌کند، کاری به نفوذی‌ها در بدنه حاکمیت و نهادهای تصمیم‌گیرنده ندارد؛ بلکه تنها به سراغ کسانی می‌رود که یا سلاح به دست گرفته‌اند و یا آشکارا ادعای تجزیه‌طلبی دارند. بنابراین چنین برخوردهایی از سوی نهادهای امنیتی را نمی‌توان ناقض ادعاهای یادشده در بالا دانست.
به نظر می‌آید نهادهای امنیتی آنچنان درگیر پرونده‌های محیط زیستی، نهادهای خیریه‌ای همچون جمعیت امام علی (ع)، رصد رقبای سیاسی داخلی و... هستند که فرصتی برای پیگیری سخنان و رفتارهای تجزیه‌طلبانه و تفرقه‌افکنانه قوم‌گرایان ندارند.
کانال مقدمه
@moghaddames
بحران چهل سالگی
امیر هاشمی مقدم
امروز چهل ساله شدم. چهل سالگی سن کمی نیست. تا یک سده پیش، امید به زندگی انسان‌ها حدود چهل سال بود (اکنون در ایران این رقم حدود 77 سال است). به جز این، چهل سالگی سن ویژه و شاخصی است. در قرآن به سن چهل سالگی اشاره شده و آنرا نشانه بلوغ و کمال جسمانی و عقلانی می‌داند (سوره احقاف. آیه 15: «حَتّی إذا بَلَغَ اَشُدَّهُ و بَلَغَ أربَعینَ سنَةً»). پیامبر اسلام در چهل سالگی مبعوث شد. ناصرخسرو در چهل سالگی دچار تحول درونی گردید و بسیاری دیگر نیز در چهل سالگی در زمینه تخصصی خودشان، چهره‌ای درخشان گردیدند.
چهل سالگی اگرچه از یکسو نمادی از پختگی است، اما از سوی دیگر شاخص میان‌سالی و در واقع بحران میان‌سالی نیز به شمار می‌رود. حدود شصت سال پیش بود که روان‌شناسان، به‌ویژه پیروان مکتب فروید به بحران میان‌سالی پرداختند. برخی نیز همچون اریک اریکسون، آنرا «بزرگسالی میانه» نامیدند. بحران میان‌سالی عموما برای مردان همراه با پرخاشگری بیشتر و برای زنان با افسردگی همراه است. البته این بحران بیشتر به سراغ کسانی می‌رود که زندگی‌شان آنگونه که می‌خواسته‌اند، پیش نرفته است. به سخن دیگر، نتوانسته‌اند به آرزوهای دوران جوانی‌شان برسند.
عموما در جوامعی همچون ایران که محدودیت‌ها (اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی) زیاد است، این حسرت‌ها و احساس ناکامی‌ها هم بیشتر است. همین است که از زبان بیشتر ایرانیانی که جوانی را پشت سر گذاشته‌اند، جمله «ما جوانی نکردیم» را می‌توان شنید؛ حتی با وجودی که به باور ابراهیم نبوی، خیلی از جوانان ایرانی رسما دهان تجربیات جوانی را سرویس کرده و تجربه‌ای نیست که نداشته باشند (این را چند سال پیش در قالب یادداشتی طنزآمیز نوشته بود). با این همه، احساس از دست دادن جوانی، بی‌آنکه جوانی کرده باشی، همیشه در میان ایرانیان هست. چیزی شبیه امنیت است که اگرچه در ایران میزان امنیت (در زمینه‌هایی همچون دزدی، قتل، تجاوز و...) شبیه کشورهای غربی و حتی گاهی بیشتر از آنهاست، اما احساس امنیت در ایران به مراتب پایین‌تر از چنین کشورهایی است.
این نارضایتی از «جوانی نکردن» هم می‌تواند در زمینه محدودیت‌های مستقیم در ایران باشد (همچون تفریحات گوناگون، رابطه و عشق جوانی و...) و هم می‌تواند وابسته به محدودیت‌های غیرمستقیمی باشد که از دل محدودیت‌های مستقیم به وجود آمده است. همچون ارتباط نداشتن با کشورهای دیگر که تبادل دانش، دانشجو و استاد را محدود کرده است.
حدود سه ماه پیش که زادروز چهل سالگی یکی از دوستانم بود، برای شادباش و تبریک زنگ زدم و کلی در این باره حرف زدیم. آغاز داستان هم از اینجا بود که به او گفتم که به سن پختگی و کمال رسیده. اما خودش گلایه داشت که پیشگامان و اندیشمندانی که کارهای‌شان مرجع و منبع ماست، عموما تا چهل سالگی نظریه اصلی‌شان را بیان کرده، کتاب‌های اصلی‌شان را نوشته و در حال تربیت نسل جوانی بودند که مکتب فکری‌شان را ترویج کند. این را دوستی می‌گفت که کارنامه انصافا پر پیمان و سنگینی در حوزه تخصصی خودش دارد و من به نوعی حکم شاگرد را نزدش دارم. با این همه همچنان ناراضی بود. بخشی از نارضایتی او وابسته به همان محدودیت‌های مستقیم بود (اینکه اندیشمندان علوم اجتماعی ایران در بیشتر موارد نمی‌توانند مسائل و پدیده‌های اجتماعی کشور را آنگونه که هستند، واکاوی کنند و گزارش، مقاله یا کتاب‌هایی بدون سانسور بنویسند. آنجا هم که بالاخره با همه اما و اگرها گزارشی تهیه کنند، مورد بی‌توجهی مسئولین است) و هم وابسته به محدودیت‌های غیرمستقیم است (اینکه با دانشگاه‌ها و اندیشمندان در جهان ارتباط بسیار اندکی داریم و حتی برخی از اندیشمندان ایرانی تنها به جرم ارتباط با مراکز علمی دنیا، انگ جاسوسی بر پیشانی‌شان نشسته و بعضا مجازات‌های سنگینی دیده‌اند). بنابراین اندیشمند ایرانی به دشواری می‌تواند توانایی‌های علمی‌اش را نشان دهد.
شاید همین‌ها دست به دست هم داده تا شخصا و در زادروز چهل سالگی‌ام، به هیچ وجه نه احساس پختگی علمی داشته باشم و نه پختگی تجربی. اصلا برایم باورپذیر نیست به چنین سنی رسیده‌ام.
کانال مقدمه
@moghaddames
تقدیس اراذل
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
⭕️ پدرم همچون بسیاری از روستاییان، مدتی نوکری خان روستا را کرده. سال 1344 بود و پدرم خدمتکار «آ منوچهر» (در بختیاری به خان‌ها پیشوند آ می‌دهند که همان چکیده آقا است). یک روز عصر، «علیمراد حاج ممقلی [محمدقلی]» سرزده از راه رسید. علیمراد پایش به هر روستایی که باز می‌شد، همه اهالی آن روستا لرزه به اندام‌شان می‌افتاد. یک یاغی تمام‌عیار بود و چند سالی فراری از دست ماموران حکومت. دلیل فرارش، قتل فجیع همسر و پدرزنش بود. داستان از آنجا آغاز شد که پسرخاله زنش از کویت بازمی‌گردد و برای بسیاری از خویشاوندان، از جمله دخترخاله‌اش که زن علیمراد بود، سوغاتی آورد. وقتی علیمراد داستان را از زبان زنش می‌شنود، می‌گوید حتما ارتباطی میان‌شان بوده که برایش سوغاتی آورده. بنابراین دو سیخ کُلُفت را روی شعله‌های آتش می‌گذارد تا سرخ و گداخته می‌شوند، سپس آنها را روی آلت جنسی جلو و پشت زنش می‌گذارد که باعث مرگ دلخراش وی می‌شود. در همین لحظه، پدرزنش که خانه‌اش نزدیک بوده و صدای جیغ دخترش را می‌شنود، وارد حیاط خانه آنها می‌شود که علیمراد با کلتی که همیشه همراه داشته، به او شلیک کرده و او را نیز می‌کشد. از آن پس ماموران در پی او بودند و او سرگردان روستاها و چادرهای عشایر مختلف. به هر کجا وارد می‌شده، نه تنها باید اسباب خواب و خوراکش را آماده می‌کردند، بلکه از هر زنی هم که خوشش می‌آمده، به او دست‌درازی می‌کرده.
⭕️ با این اوصاف، طبیعی است که وقتی وارد روستای ما (جُغدان، چهارمحال و بختیاری) شد، دیگر زنان از خانه‌های‌شان بیرون نیایند و هر کسی به خانه‌اش رفته و در را از پشت چفت کند. از جمله زن و فرزندان آ منوچهر نیز خودشان را در اتاق‌ها حبس کردند. آ منوچهر چاره‌ای جز پذیرایی از او نمی‌دید. آ منوچهر اسب سیاه عربی تیزپایی داشته که همان موقع علیمراد آنرا می‌بیند و خوشش می‌آید. به آ منوچهر می‌گوید: «این اسب را من می‌خواهم. یا خودت می‌دهی و پولش را می‌گیری، یا خودم می‌برم». آ منوچهر هم چاره‌ای جز دادن اسب نداشته؛ هرچند علیمراد پولی کمتر از ارزش واقعی اسب می‌پردازد و خان هم سکوت می‌کند. شب‌هنگام، آ منوچهر به پدرم سفارش می‌کند برای او در جایی از روستا رختخواب بیندازد که مزاحم دیگران نشود. و پدرم ایوان خلوتی را پیدا می‌کند و رختخواب علیمراد را آنجا می‌اندازد. علیمراد شب آنجا می‌خوابد، اما نیمه‌شب بیدار شده، اسب عربی خان را برداشته و از روستای‌مان می‌رود. گویا همیشه چنین روشی داشته تا اگر کسی به ماموران گزارش داد، پیش از سپیده‌دم و رسیدن ماموران، از آنجا دور شده باشد.
فردا اهالی خانه‌هایی که نزدیک آن ایوان بودند، به پدرم اعتراض می‌کنند که چرا رختخواب چنین یاغی خطرناکی را نزدیک خانه آنها انداخته بود؟
در واپسین بار، علیمراد به سراغ یکی از زنان نزدیک فامیل خود رفته و او را آزار می‌دهد. او هم به شوهرش خبر می‌دهد. شوهرش نیز با ماموران هماهنگ کرده و یک روز علیمراد را برای شکار و تفریح به کوه می‌برد. و بالاخره پس از سال‌ها یاغی‌گری و گریز از چنگ قانون، در سال 1348 در آنجا دستگیر و زندانی شد. چندی بعد هم تیرباران می‌شود.
⭕️ اما شگفتی داستان اینجاست که در روایت‌های رسمی جمهوری اسلامی، دارند از این علیمراد، با آن پرونده سیاه قتل و تجاوز و غارتگری، قهرمان‌سازی می‌کنند. برای نمونه، روزنامه جوان (منتسب به سپاه پاسداران) در تاریخ 18 بهمن 1394 مقاله‌ای با نام «خیانت بزرگ پهلوی به قوم لر و بختیاری» منتشر کرد که در آنجا علیمراد حاج ممقلی را «ناراضی سیاسی» توصیف کرده و دستگیری و اعدام وی را یکی از مصادیق خیانت پهلوی به بختیاری‌ها دانست. بسیاری از دیگر موارد ذکرشده در مقاله یادشده نیز به همین میزان نادرست، کذب و سست است.
⭕️ حالا چه شد که این داستان یادم آمد؟ چندی پیش شبکه چهار صدا و سیما، از کسی دعوت می‌کند تا در دفاع از شیخ خزعل (که پس از قتل فجیع برادرش، به پشتوانه انگلستان می‌خواست خوزستان را از ایران جدا سازد) و تطهیر او صحبت کند. و البته این نه نخستین بار است و نه واپسین بار. کلا سیاست رسمی بر اینست که هر کسی که در دوره پهلوی مشکل داشته، حتما آدم خوبی بوده و باید تطهیر شود.
⭕️ شروین وکیلی در کتاب «کوروش رهایی‌بخش» توضیح می‌دهد که یکی از اصلی‌ترین دلایل مخالفت جمهوری اسلامی با شخصیت کوروش هخامنشی و به‌طور کلی تاریخ ایران باستان، تاکید حکومت پهلوی بر آنهاست. یعنی گونه‌ای لجاجت، که چون پهلوی از اینها پشتیبانی می‌کرده، پس ما باید مخالفت کنیم. به نظر می‌آید این دیدگاه وکیلی قابلیت تعمیم به همه مسائل را داشته باشد. چه مخالفت با هر طرح و سیاست توسعه‌ای در دوره پهلوی یا مخالفت با شرکای آن دوره ایران، و چه تبرئه و تقدیس یاغیان و متجاوزان و تجزیه‌طلبان و... که حکومت پهلوی در راستای تأمبن امنیت کشور با آنان برخورد کرده است.
کانال مقدمه
@moghaddames
کاش ما هم جرج فلوید بودیم!
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
⭕️ خبر تکان‌دهنده است: دو مرد ایرانی اهل منطقه چالدران آذربایجان غربی، به خاطر فقر و بیکاری و برای یافتن کار، راهی استانبول می‌شوند. 26 فروردین قاچاقی از مرز گذشته و هر یک همراه خود 25 باکس سیگار داشتند. قرار بود سیگارها را در روستای بیدوغان ترکیه (نزدیک مرز ایران) بفروشند و با سودی که به دست می‌آورند (بهای سیگار در ترکیه به خاطر مالیات، بیشتر از ایران است) هزینه سفر تا استانبول کنند. اما توسط نیروهای مرزبانی ترکیه و در حضور مردم روستای بیدوغان دستگیر می‌شوند. پلیس مرزبانی ترکیه با بیل و چماق ضربات بسیاری به سر و صورت‌شان وارد می‌کند، لگدهای فراوانی هم به سر و شکم‌شان می‌زند و سپس سوارشان می‌کند تا از مرز و به ایران اخراج‌شان کنند. اما در نقطه مرزی، هر دو نفر را برهنه کرده، در مقعدشان چاقو فرو کرده، کشاله‌های ران‌شان را بربده و با چاقو ضربات زیادی به بدن‌شان می‌زنند تا پیش از آنکه به ایران برسند و گزارش وحشی‌گری‌های پلیس مرزبانی ترکیه را بدهند، بمیرند (عکس زیر). حسن کچلانلو 44 ساله (که صاحب شش فرزند بود) در پی این ضربات می‌میرد و بهنام صمدی 17 ساله موفق می‌شود به برادرش تلفن کرده و درخواست کمک کند. پلیس مرزبانی ترکیه جسد حسن کچلانلو را برداشته و برده و هنوز تحویل ایران نداده. اما بهنام صمدی را به بیمارستان شهر چالدران رساندند و پزشکان شکنجه‌های جنسی و جسمی فجیع بر بدن وی که باعث خونریزی داخلی شده بود را تایید کردند.
⭕️ این شیوه برخورد، آنچنان غیر انسانی بود که صدای گروه‌های حقوق بشری ترکیه را نیز در آورد. یک وکیل ترکیه‌ای هم وکالت آنها را بر عهده گرفت. اما رسانه‌های حامی دولت ترکیه فعلا در تلاش برای تبرئه کردن نیروهای پلیس مرزبانی خود هستند.
⭕️ اما در سوی دیگر، تاکنون هیچ موضع جدی‌ای از سوی مرزبانی یا وزارت امور خارجه ما اعلام نشده است. صدا و سیما هم که چندین ماه است شبانه روز از جرج فلوید گزارش پخش می‌کند (با آنکه پلیس قاتل، مجرم شناخته شد و دولت امریکا غرامت 27 میلیون دلاری به خانوده فلوید پرداخت کرد)، حتی چند ثانیه هم به چنین اخباری نمی‌پردازد. رسانه‌های‌مان هم هیچ پیگیر چنین موضوعاتی نیستند (به جز گزارش امروز روزنامه اعتماد). در رسانه‌های رسمی و به‌ویژه صدا و سیمای ما، جان شهروندان ایرانی بسیار کمتر از جان شهروندان دیگر کشورهاست؛ خواه امریکایی باشند، خواه فلسطینی، خواه یمنی (که البته جان آنان نیز عزیز است و باید اخبارشان پوشش داده شود؛ اما دست کم اخبار شهروندان ایرانی هم اگر بشود لابلای اخبار این کشورها گنجانده شود، سپاسگزار می‌شویم!).
چند دلیل برای چنین سکوت خبری‌ای می‌توان برشمرد:
1⃣ به خاطر ایدئولوگ بودن نظام سیاسی و نهادهای خبررسانی آن همچون صدا و سیما، تنها به سراغ موضوعاتی می‌روند که بتوان از آنها بهره‌برداری سیاسی کرد. همچون جرج فلویدها.
2⃣ وزارت امور خارجه‌مان در همه دولت‌های پیشین و کنونی نشان داده وضعیت شهروندان ایرانی که توسط کشورهای همسایه شکنجه یا کشته می‌شوند (همچون عراق، ترکیه، جمهوری آذربایجان و ترکمنستان که در این یادداشت توضیح داده‌ام) برایش در اولویت نیست. عموما هنگامی که انتقادات بالا می‌گیرد، با توجیه «اهمیت حسن همجواری» شانه از زیر بار مسئولیت خالی می‌کنند. این در حالی است که پیگیری وضعیت شهروندان ایرانی در دیگر کشورها، جزو وظایف مهم و اولیه دستگاه دیپلماسی کشور است. ترکیه کشور پر اهمیت همسایه ماست که باید تا جای ممکن حسن همجواری با آن کشور حفظ شود. اما این به معنای سکوت در برابر رفتار وحشیانه با هم‌میهنان‌مان از سوی پلیس آن کشور نیست.
یادآوری می‌کنم شخصا هرگاه اتهام نادرستی به پلیس مرزبانی ترکیه وارد شده، در رسانه‌ها ضمن روشن‌سازی، به تبرئه آنها پرداخته‌ام (برای نمونه در اینجا). اما اکنون هم که سکوت عجیب خبری در کشور حکمفرماست، باید آگاه‌سازی کرد.
3⃣ نفوذ همان جریان پر نفوذ و قدرتمند پان‌ترک‌اللهی که پیش از این توضیح داده‌ام، مانعی جدی در پیگیری‌هایی از این دست است؛ مبادا به ساحت مقدس کشورهایی که قبله آمال این افراد است، خدشه‌ای وارد شود. صدا و سیما یکی از حوزه‌های نفوذ گسترده این افراد است که تاکنون بارها در آن عرض اندام کرده‌اند. اینان هرگونه انتقاد به ترکیه یا جمهوری آذربایجان را با برچسب «ترک‌ستیزی» وادار به سکوت می‌کنند.
⭕️ در پایان یادآوری می‌شود تا زمانی که لج‌بازی‌های سیاسی (چه در عرصه داخلی و چه در عرصه خارجی) بر منافع و مصالح کشور اولویت داشته باشد و اوضاع اقتصادی کشور بحرانی باشد، مهاجرت قانونی و غیرقانونی بخش قابل توجهی از هم‌میهنان‌مان به کشورهای دیگر، از جمله ترکیه ادامه داشته و بلکه بیشتر نیز خواهد شد. دستگاه‌های مسئول هم آنچنان درگیر مسائل حاشیه‌ای خودشان هستند که این مسائل برای‌شان اهمیتی ندارد.
کانال مقدمه
@moghaddames
زندانی کردن فرهنگ ایرانی
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
دکتر محمدرضا اسلامی، استاد دانشگاه پلی‌تکنیک کالیفرنیا به بهانه‌روز سعدی و در یادداشتی به نام «سعدی و سوالی درمورد حضور منطقه‌ای» به این نکته پرداخته که چرا سعدی و حافظ در روزگار خود مرزها را در نوردیده و شهرت آنچنانی در کشورهای همسایه و حتی دوردست داشتند؛ اما امروزه و با وجود رسانه‌های فراوان، تقریبا هیچ شخصیت یا برند ایرانی‌ای در جهان که هیچ، در منطقه و همسایگان هم نداریم؟ ایشان تنها به یک نمونه استثنایی اشاره کرده که در دوران دانشجویی، یکی از دوستان ترکیه‌ای‌اش کتاب‌های علی شریعتی را می‌خوانده؛ اما اکنون در حد همان شریعتی هم در ترکیه و دیگر کشورها ما شخصیت شناخته‌شده نداریم.
من از همین استقبال از نوشته‌های دکتر شریعتی در ترکیه آغاز می‌کنم. زمانی که در ترکیه دانشجو بودم، بازار کتاب‌هایی که درباره ایران در این کشور نوشته یا ترجمه می‌شد، یکی از موضوعات مورد علاقه‌ام بود. پیش از این بارها نوشته‌ام که یکی از وظایف رایزنی‌های فرهنگی ایران در کشورهای دیگر، توجه و رصد کتاب‌هایی است که درباره ایران منتشر می‌شود؛ اما چون رایزنی‌های فرهنگی ما از سوی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی گزینش می‌شوند و ایدئولوژی دینی برای‌شان مهم‌تر است، بیش از آنکه به فرهنگ و تمدن ایران خدمت برسانند، آسیب‌زا هستند.
علاقمندی به فرهنگ و تمدن ایران و حتی زبان فارسی در ترکیه قابل توجه، به واسطه بی‌توجهی‌ها و حمایت نشدن‌ها، در حال کمرنگ شدن است. نمونه‌اش را در این یادداشت نشان داده‌ام که مجموعه افسانه‌های فرهنگ‌های گوناگون که از سوی انتشارات «کارا کارگا» (کلاغ سیاه) منتشر شده است و در حالی که افسانه‌های بسیاری از فرهنگ‌ها و کشورها در حد همان چاپ نخست باقی ماند، اما کتاب افسانه‌های ایران نه تنها در سال نخست به چاپ 21 رسید، بلکه استقبال از آن آنچنان زیاد بود که دومین مجموعه افسانه‌های ایرانی هم منتشر شد.
همچنین ترجمه ترکی کتاب‌های برخی از نویسندگان ایرانی نه تنها توسط بیش از ده ناشر منتشر شده، بلکه برخی از همین ناشران این کتاب‌ها را بیش از ده بار تجدید چاپ کرده‌اند. پیش و بیش از همه، خیام شاعری است که ترکیه‌ای‌ها بسیار علاقمند به او و اشعارش هستند. رباعیات وی تاکنون ده‌ها بار در ترکیه ترجمه و چاپ شده است (حتی در دوره‌ای تلاش نافرجام کردند برای مصادره خیام به‌عنوان شاعر ترک؛ که خب البته این یکی آنچنان نچسب و عجیب بود که حتی در خود ترکیه هم مورد استقبال قرار نگرفت). در جایگاه بعدی، صادق هدایت است که خوانندگان بی‌شماری در ترکیه دارد و کتاب‌های وی هم بارها در ترکیه ترجمه و تجدید چاپ شده است. علی شریعتی، دیگر نویسنده ایرانی‌ای است که بسیاری از ترکیه‌ای‌ها شیفته قلمش هستند.
همانگونه که پیش از این نوشتم، در موسیقی هم تقریبا تک‌ستاره ایرانی مورد توجه در ترکیه، محسن نامجو است. از همین روست که بارها در ترکیه کنسرت برگزار کرده و با استقبال زیادی هم روبرو شده است.
وجه مشترک همه اینها یک چیز است: همه اهالی فرهنگ و هنر ایرانی که در ترکیه برند هستند، در خود ایران یا ممنوع‌الفعالیت بوده، یا محدودیت فراوانی بر آثارشان است. رباعیات خیام تا اواخر دهه 70 خورشیدی، اجازه انتشار در ایران نداشت؛ آثار صادق هدایت و علی شریعتی تاکنون بارها ممنوع و دوباره آزاد شده (البته با سانسور بسیار و آن هم برخی‌شان)؛ محسن نامجو هم که در ایران تکفیر شده و راه غربت در پیش گرفته. یعنی مسئولین و سانسورچی‌های ما نه خواسته مصرف‌کنندگان داخلی برای‌شان مهم است و نه اشاعه و گسترش فرهنگ ایرانی در جهان.
ممکن است گفته شود در شرایط غلبه رسانه‌های اجتماعی و تبادل اطلاعات در اینترنت و مهاجرت و...، توجیه خوبی نیست که سانسور و محدودیت‌های داخلی را عامل این ناتوانی بدانیم. اما این درست نیست. برای نمونه، محمد فاضلی که مطالعاتی در زمینه جامعه‌شناسی موسیقی در ایران داشته (و نتیجه یکی از کارهایش در کتاب جامعه‌شناسی مصرف موسیقی منتشر شد) چند سال پیش می‌گفت هر موسیقی‌دان ایرانی که از کشور رفته، حتی اگر در اوج هم بوده، متوقف شده. اما اگر در ایران مانده و به کارش ادامه داده، شده حسین علیزاده، شده کیهان کلهر، شده محمدرضا شجریان. درست می‌گوید. اگر در دل فرهنگ ایرانی نباشی، نمی‌توانی درباره آن اثری فاخر تولید کنی. اگر هم استثنائآ کار درخشانی تولید شود، باید با اطمینان گفت اگر در خود ایران تولید می‌شد، بسیار بیشتر می‌درخشید.
البته درد معیشت از یکسو و محدودیت‌های ارتباط اهالی فرهنگ ایران از سوی دیگر (که سعدی آزادانه تا کاشغر در شرق و حلب در غرب سفر می‌کرد؛ اما اکنون گذرنامه ایرانی یکی از بی‌ارزش‌ترین گذرنامه‌های جهان است) را نباید فراموش کرد.
خلاصه آنکه فرهنگ و تمدن ایرانی اگر تنها کمی روزنه تنفس پیدا کند، دوباره راهش را به منطقه و جهان باز خواهد کرد.
کانال مقدمه
@moghaddames
فتنه‌ی آب
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
چکیده: «اهالی روستای جُغدان؛ اگر ذره‌ای غیرت دارید، اجازه ندهید ناغانی‌ها حق‌تان را بخورند». صدا از بلندگوی مسجد روستا می‌آمد. یکی دو جین جمله تحریک‌آمیز دیگر هم گفت که درست یادم نمی‌آید. به گمانم تابستان سال 1373 بود و من نوجوانی 13 ساله. با شنیدن همان جمله نخست، از خانه بیرون پریدم و خودم را به میدان روستا رساندم. 50-40 نفر از مردان روستا چوب و چماق به دست و چند نفری هم تفنگ بر دوش یا در دست، خود را آماده نبرد با ناغانی‌ها کرده بودند. همچنین با تلفن به همه جُغدانی‌هایی که در دیگر شهرها (به‌ویژه استان اصفهان) بودند خبر می‌دادند و آنها هم با یا بدون اسلحه راهی روستا می‌شدند تا از حق‌آبه روستا دفاع کنند.
ناغان، شهرک یا در واقع روستای بزرگ در شش کیلومتری روستای ماست. یک تنگه سخت‌گذر و صعب‌العبور میان‌مان هست که چشمه آبی از آنجا برای آبیاری بخشی از زمین‌های کشاورزی روستای‌مان می‌آید. در آن سال ناغانی‌ها می‌خواستند آب آن چشمه را برای خودشان ببرند. بنابراین هم‌ولایتی‌های من برای پیشگیری از این کار، آماده نبرد با ناغانی‌ها شده بودند.
«آ فرهاد»، واپسین خان روستا، با تفنگ پنج‌تیر بلژیکی معروفش آمد و به اهالی پیشنهاد داد: «یا من با این پنج‌تیر می‌روم کنار چشمه سنگر می‌گیرم و هر ناغانی‌ای که خواست بیاید را می‌زنم، و شما در روستا بمانید برای نگهبانی از خانواده‌ها؛ یا من با پنج‌تیر در روستا می‌مانم و شما همگی بروید سر چشمه و به ناغانی‌ها اجازه ندهید نزدیک شوند». شور و هیجان و عصبانیت فراوانی در میان اهالی روستا می‌دیدم. بختیاری‌ها از قدیم‌الایام هنگامی که می‌خواستند با طایفه یا روستای دیگری جنگ و نبرد کنند، ابتدا کلی سخنان تهییج‌آمیز می‌گفتند و در بسیاری موارد شاهنامه‌خوانی می‌کردند تا جوانان و مردان از نظر ذهنی آماده شوند.
ناغانی‌ها هم به خاطر جمعیت بیشترشان، هم به خاطر اینکه راه دسترسی روستای ما از میان ناغان می‌گذرد و هم به دلیل اینکه مرکز بخش است و کارهای اداری و خرید و... در آنجا انجام می‌شود، دست بالا را داشتند.
در این میان، رویدادی رخ داد که کفه شاخ و شانه‌کشی را به سود روستای ما سنگین کرد. چند تن از بزرگان «مشایخ» از روستاهای دیگر منطقه مشایخ سوار بر اسب و در حالی‌که تفنگ بر دوش و قطار فشنگ دور خود بسته بودند، راه افتاده و خود را به ناغان رساندند و برای ناغانی‌ها رجزخوانی کردند که اگر میان جُغدان و ناغان جنگ در گیرد، آنان هم به ناغان حمله خواهند کرد. در بختیاری به سادات سیدصالح (امامزاده‌ای مدفون در نزدیکی ایذه) مشایخ می‌گویند که همیشه به هواخواهی یکدیگر برمی‌خیزند. بخش زیادی از اهالی روستای ما (از جمله خود ما) هم جزو مشایخ هستیم.
کار واقعا بالا گرفته و پیچیده شده بود که بالاخره حکومت دخالت کرد و پیش از آغاز درگیری‌های جدی، با اعزام نیروهای نظامی و کارشناس و...، از یکسو مالکیت روستای ما بر این چشمه را تایید کرد و از سوی دیگر با میانجی‌گری، از درگیری‌ها پیشگیری نمود.
البته اختلافات بر سر آب نه در روستای ما به پایان رسید و نه در دیگر نقاط استان چهارمحال و بختیاری. در سال‌های اخیر بارها درگیری‌های مرگ‌بار بر سر آب در این استان رخ داده است (برای نمونه این یادداشت پنج سال پیشم را بخوانید).
همین چند روز پیش، عده‌ای (گویا اصفهانی) مانع از انتقال آب از شهرستان بن به شهرستان بروجن (هر دو در استان چهارمحال و بختیاری) شدند و خودروی پیمانکار را به آتش کشیدند. از سوی دیگر، بحث تونل بهشت‌آباد هم که قرار است بخش دیگری از آب این استان را به اصفهان بکشاند، سال‌هاست محل اختلاف میان مسئولین و مردم دو استان شده است.
دیروز هم مقاله ای در نیچر (اینجا) منتشر شده که نویسندگان به بحران جدی برداشت آب‌های زیرزمینی در ایران اشاره کرده و هشدار داده‌اند پیامدهای این پدیده، بسیار فراتر از بحران‌های زیست‌محیطی است و مسائل اجتماعی فراوانی نیز در پی دارد. یادم می‌آید تنها در یکی از سفرهای استانی احمدی‌نژاد، مجوز حفر 2500 حلقه چاه در استان داده شد که هرچه کارشناسان فریاد زدند این میزان بسیار فراتر از توان سفره‌های زیرزمینی استان است، کسی گوش نداد.
چندین سال است درباره بحران‌ها و درگیری‌ها بر سر آب در استان‌مان (که سرچشمه دو رودخانه بزرگ کشور، یعنی کارون و زاینده‌رود است) یا در رسانه‌ها می‌نویسم یا با مدیران و مسئولان گفتگو می‌کنم. آنچه من (به‌عنوان یک بختیاری متولد و بزرگ‌شده استان اصفهان و ساکن فعلی منطقه بختیاری) می‌بینم و می‌دانم، اینست که با وضع موجود و در آینده‌ای بسیار نزدیک، درگیری‌های دامنه‌دار میان خودِ بختیاری‌ها از یکسو و بختیاری‌ها و اصفهانی‌ها از سوی دیگر شعله‌ور خواهد شد که آنگاه دیگر به سادگی خاموش‌شدنی نیست.
کانال مقدمه
@moghaddames
شوخی‌ای به‌نام دولت الکترونیکی
امیر هاشمی مقدم: انصاف‌نیوز
چکیده: شورش بختیاری‌ها، یکی از بزرگترین مسائل دوران رضاشاه بود که هم برای حکومت نوبنیاد پهلوی و هم برای بختیاری‌ها پیامدهای زیادی داشت. دست کم بختیاری‌ها که جزو اصلی‌ترین متحدین رضاشاه بودند، کاملا به حاشیه رانده شده و تقریبا همه خوانین بختیاری دچار اعدام، مرگ مشکوک در زندان یا تحمل زندان‌های درازمدت گشتند. اما برخلاف تصورات، هدف این شورش مقابله با حکومت نبود (حتی در نامه‌هایی که پیش از آغاز شورش میان خود خوانین رد و بدل می‌شد، عباراتی همچون «دولت قوی شوکت اعلیحضرتی ایران، خلدالله ملکه» و یا «اعلیحضرت شهریاری ارواحنا فداه» به کار رفته (لینک منبع))؛ بلکه این شورش از یکسو از اختلافات درونی چهارلنگ و هفت لنگ و از سوی دیگر، از اختلافات میان خوانین قدرتمند تهران‌نشین و خوانین کمتر قدرتمند محلی ریشه می‌گرفت.
یکی از اصلی‌ترین دلایل این شورش، انتقاد خوانین محلی به اداره ثبت اسناد و املاک بود. خوانین بختیاری تهران‌نشین که سمت‌های مهم حکومتی داشتند، پس از تاسیس این اداره، بیشتر زمین‌ها و املاک منطقه بختیاری را به نام خود کردند. یکی از درخواست‌های خوانین محلی این بود که ثبت زمین‌ها و املاک بختیاری باطل گردد تا آنان به زمین‌هایی که از آنِ خودشان می‌دانستند، برسند. دلیل دیگرش این بود که ثبت املاک، یعنی مشخص شدن میزان دارایی خوانین و بنابراین دریافت میزان بیشتری مالیات از آنان.
با گذشت نزدیک به یک سده از آن دوران، همان قاعده فرار از ثبت اموال و دارایی‌ها همچنان به شیوه‌های گوناگون در کشور ادامه دارد. برای نمونه، بخش قابل توجهی از کسانی که پشت مخالفت با «گروه ویژه اقدام مالی» (FATF) سنگر گرفته‌اند، از همین بحث می‌ترسند که با آشکار شدن میزان دارایی‌ها و محل کسب درآمدها، منافع‌شان به خطر بیفتد. این افراد به‌طور کلی اصلی‌ترین مانع الکترونیکی شدن خدمات دولتی در کشورند.
اما این ثبت نشدن‌ها و در واقع نبود بانک‌های اطلاعاتی، تنها به این موارد خلاصه نمی‌شود. یکی از آشکارترین نمودهایش را این روزها در پنهان بودن فهرست افراد واکسینه‌شده می‌بینیم. آنجا هم که گروه‌های هدف مشخص باشند، بانک اطلاعات‌شان معتبر نیست. پدر و مادرم هر دو بالای هشتاد سال هستند و پریروز بالاخره پس از چند ساعت معطلی در محیط شلوغ خانه بهداشت محل، و در حالی که سالخورده‌های بسیاری ساعت‌ها روی پا ایستاده بودند، واکسن زدیم. در حالی‌که هر دو هم در خانه بهداشت محل پرونده داشتند و هم شماره تلفن‌شان در سامانه خدمات الکترونیکی ثبت بود، اما برای‌شان پیامک نیامد.
در ترکیه چنانچه شما در هنگام قرنطینه از خانه بیرون بیایید و دلیل موجهی برای این کار نداشته باشید، پلیس شماره ملی‌تان را می‌پرسد و همانجا در برنامه‌ای که روی گوشی همراه هر پلیس است، آنرا وارد می‌کند و مشخصات شما نشان داده می‌شود. همانجا برای‌تان جریمه را ثبت می‌کند که بلافاصله مبلغ جریمه از حساب بانکی شما کم می‌شود و اگر در حساب‌تان در آن لحظه پولی نداشتید، به محضی که پول به حساب‌تان واریز گردد این جریمه‌ها کم می‌شود. یعنی همه مشخصات افراد در سامانه جامع آماری ثبت شده و به یکدیگر وصل است. شخصا در چند سال حضورم در ترکیه، هرگز نیاز به ارائه کپی کارت اقامتم نداشتم و تنها با گفتن شماره آن، مشخصاتم در سامانه نشان داده و کارهایم انجام می‌شد (البته به جز سفارت ایران در آنکارا).
این را مقایسه کنیم با کارت به اصطلاح هوشمند ملی خودمان که همیشه باید یکی دو جین کپی‌اش در کنار کپی همه صفحات شناسنامه و... همراه‌مان باشد. این را واقعا نمی‌توان کارت هوشمند نامید. و سخن گفتن از دولت الکترونیکی نیز «فعلا» قمپز در کردن است. در اسفندماه، رسانه دولت کلیپی در تعریف و تمجید از خدمات الکترونیکی منتشر کرد؛ در حالی‌که در همان روزها برای گرفتن پروانه ساخت برای زمینم، بارها میان روستا و مرکز شهرستان رفت و آمدهای مکرر می‌کردم. مثلا واریز بیمه پروانه ساخت، تنها باید در مرکز بیمه شهرستان انجام می‌شد که پنجاه کیلومتر جاده کوهستانی با روستای ما فاصله دارد و این را نه می‌شد اینترنتی واریز کرد و نه در شعب بانک. همچنین برای همین پروانه ساخت، حدود هفتاد هزار تومان کپی از مدارک مختلف تحویل دادم. پرداخت هزینه اصلی پروانه ساخت هم تنها در پست‌بانک ممکن بود که چون مبلغ از 500 هزار تومان بیشتر بود، نمی‌شد کارت کشید و بنابراین باید می‌رفتم در صف بانک ایستاده تا نوبتم شود، پول نقد دریافت کرده و بیاورم تحویل پست بانک بدهم.
هرچند تلاش‌های وزارت کنونی ارتباطات برای الکترونیکی شدن خدمات دولتی را نمی‌توان نادیده گرفت، ولی 1- افراد و نهادهای فراری از شفافیت و 2- مدیران و کارمندان ناتوانی که نه بر پایه شایستگی، بلکه بر اساس روابط مسئول بخشی از کار هستند، این مهم را به عقب انداخته است.
کانال مقدمه
@moghaddames
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به یاد عبدالوهاب شهیدی
امیر هاشمی مقدم
دیروز، 20 اردیبهشت 1400 ایران یکی از هنرمندانش را از دست داد. عبدالوهاب شهیدی در سال 1301 در میمه اصفهان چشم به جهان گشود. وی از نوجوانی نزد اسماعیل مهرتاش آواز، سنتور و بربط (عود) را فرا گرفت. پس از مدتی سنتور را کنار نهاد، اما در آوازخوانی سرشناس و در نوازندگی بربط چیره‌دست شد. او با بیش از 230 اجرا در برنامه گلها، از فعال‌ترین هنرمندان این برنامه بود. در کنار آثار تازه‌ای که خود می‌آفرید، به بازخوانی تصنیف‌های قدیمی (به‌ویژه آثار عارف قزوینی) و موسیقی محلی نیز می‌پرداخت. همچنین در چند دوره جشن هنر شیراز در کنار بزرگانی همچون حسین تهرانی (تنبک)، جلیل شهناز (تار)، اصغر بهاری (کمانچه)، فرامرز پایور (آهنگساز و نوازنده سنتور) و... هنرنمایی کرد. اما پس از انقلاب نه تنها از موسیقی کنار نهاده شد، بلکه به جرم همکاری با ساواک زندانی گشت.
تصنیف بالا (اون نگاه گرم تو) بر پایه آهنگ قدیمی لری توسط زنده‌یاد فرامرز پایور (و نوازنده سنتور در این کلیپ) ساخته شد و خواننده و نوازنده بربطش زنده‌یاد عبدالوهاب شهیدی است.
یادشان گرامی و راه‌شان پر رهرو باد.
کانال مقدمه
@moghaddames
ابهاماتی درباره روز قدس
امیر هاشمی مقدم
«یک سوال بی‌جواب! ظاهراً حدود ۷۰ سال پیش یعنی سال ۱۹۴۹ اسراییل و متحدانش طی پیمانی بخش‌های زیادی از کشور فلسطین را تحت مالکیت خود کردند و ما تا به امروز برای پشتیبانی از مردم مسلمان فلسطین، اسراییل را به رسمیت نمی‌شناسیم و با این کشور، مسابقه هم نمی‌دهیم. از طرفی حدود ۱۹۰ سال پیش هم، کشور روسیه بر اساس پیمان‌نامه‌های گلستان و ترکمانچای، ظالمانه در دو نوبت، بخش‌های وسیعی از خاک مردم ایران را اشغال و به خاک خود ضمیمه کرد! اکنون چگونه است که ما کشوری که خاک خودمان را اشغال کرده به رسمیت می‌شناسیم، امّا کشوری را که خاک دیگران را تصرف کرده به رسمیت نمی‌شناسیم؟ اگر کسی پاسخی درخور بدهد، مرا یک عمر بنده خود کرده است! التماس تفکر».
متن بالا یکی از ده‌ها متنی است که در روزهای نزدیک به روز قدس، در شبکه‌های اجتماعی دست به دست می‌شود. دست کم چند موردش را شخصا دریافت کرده یا در گروه‌های اجتماعی خوانده‌ام. اینکه برای نمونه، متن بالا دارای اشتباهات تاریخی یا قیاس مع‌الفارق است، یا انتساب اینگونه شبهات به دشمنان کشور و اسرائیل، چیزی از لزوم توجه به اینگونه نوشته‌هایی که دست کم در میان بخشی از مردم دست به دست می‌شود، کم نمی‌کند. چرا که اگر حتی این نوشته‌ها ساخته دشمنان باشد هم، در میان مردم نفوذ کرده و اثرگذار است. عکس‌ها و کلیپ‌های بسیاری که زندگی مرفه برخی از فلسطینیان، ارتباط نزدیک میان برخی از فلسطینیان و اسرائیلی‌ها، استخرهای مختلط یا ساحل لبنان و... را نشان می‌دهد نیز، در همین دسته قابل ارزیابی است. آن هم در حالی که این روزها ماشین جنایت اسرائیل دوباره روشن شده و دارد غزه را شخم می‌زند.
دلیل تشکیک بخشی از مردم در ضرورت روز قدس یا دفاع از مردم ستمدیده فلسطین را می‌توان در موارد زیر برشمرد:
1- عملکرد نادرست جمهوری اسلامی در برابر اسرائیل (همچون ممنوعیت مسابقه با ورزشکاران اسرائیلی که باعث از دست دادن موقعیت‌های ارزشمند جهانی برای ورزشکاران ایرانی شده و در متن بالا هم به آن اشاره شده) و پیامدهای منفی‌ای که این عملکرد در زندگی ایرانیان به وجود آورده (به‌ویژه نقش لابی صهیونیستی در فشار به دولتمردان امریکایی برای تحریم بیشتر ایران)، باعث بازاندیشی درباره آن شده که زمینه پذیرش جعلیات را نیز فراهم کرده است.
2- گرایش جمهوری اسلامی به روسیه که در حافظه تاریخی دو سده گذشته ایرانیان به‌عنوان متجاوز تثبیت شده است، و پاسخگو نبودن به افکار عمومی در زمینه روابط با روسیه و دستاوردها و آسیب‌های آن، باعث شده نگاه منفی به این کشور و هرگونه ارتباط میان جمهوری اسلامی با آن، به دیده شک و تردید نگریسته شود. از سوی دیگر، فشارهایی که روسیه به ایران وارد می‌آورد و همچنین رفتارهای ریاکارانه‌اش (در بحث مذاکرات هسته‌ای، در همراهی با تحریم‌ها، در تکمیل نکردن و تحویل ندادن نیروگاه اتمی بوشهر علیرغم دریافت چند برابری توافق اولیه، در تحویل ندادن به موقع سامانه اس 300 علیرغم دریافت پیشاپیش پول آن، در کنار گذاشتن ایران از حوزه قفقاز و به ویژه نادیده گرفتن نقش ایران در همسایگی ارمنستان و جمهوری آذربایجان، در فشار وارد کردن برای تایید نهایی کنوانسیون دریای خزر که ایران بازنده اصلی آن شده و...) چیزی نیست که از دید نه تنها کارشناسان و رسانه‌ها، بلکه حتی مردم عادی دور بماند. بنابراین دستاوردها و آسیب‌های ارتباط با روسیه نه تنها با اسرائیل، بلکه با امریکا و اروپا نیز همیشه مقایسه و همسنجی می‌شود.
3- برقراری ارتباط میان اسرائیل و بسیاری از کشورهای عربی که فلسطین را متعلق به خود می‌دانند و زمانی در دفاع از آن با اسرائیل جنگ کردند، این پرسش را در ذهن برخی به وجود آورده که وقتی کشورهای عربی در این زمینه کوتاه آمده‌اند، ایران چرا باید کاسه داغ‌تر از آش شود؟ این دقیقا یکی از اهداف اسرائیل در برقراری ارتباط با کشورهای عربی بود که به نظر می‌آید تا حدودی به آن رسیده است. این در حالی است که مسئله فلسطین نه یک مسئله عربی، بلکه در درجه نخست، مسئله‌ای انسانی و جهانی در برابر جنایات حکومت کودک‌کش اسرائیل، و در درجه دوم مسئله‌ای مربوط به جهان اسلام است.
4- طبیعتا وقتی باد کشت کنیم، توفان درو خواهیم کرد. هنگامی که در بسیاری موارد در برابر خواسته‌های عادی مردم و بدون اقناع افکار عمومی، اقدامات لجبازانه انجام دهیم (همچون فیلتر کردن بسیاری از سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی اینترنتی، سانسور کتاب، لغو مجوز بسیاری از کنسرت‌ها، ممنوعیت بسیاری از فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی، محدودیت بر فعالیت‌های زنان و...)، طرف مقابل نیز بیکار نخواهد نشست. نیکی کدی در کتاب نتایج انقلاب ایران (1390) درباره تفکر سیاسی بخش قابل توجهی از جوانان ایرانی نوشته: «با آنچه حکومت در پی آن است، مخالفت می‌کنند و از آنچه حکومت مخالف آن است، طرفداری می‌کنند» (ص: 79).
کانال مقدمه
@moghaddames
کاندیداهایی که «هزارشان کَل گرفته»
امیر هاشمی مقدم: فرارو
ما بختیاری‌ها در گذشته رسم و باوری داشتیم به نام «کل (Kal) گرفتن هزار». مثلا می‌گفتند «فلانی هزارش کل گرفت». کَل همان بز کوهی است و این رسم و باور نیز ویژه شکارچیان ماهر بود. یعنی چنانچه کسی هزار تا بز و قوچ کوهی را شکار می‌کرد، هزار و یکمی را که می‌زد، آن حیوان زبان‌بسته پس از اینکه تیر می‌خورد، ابتدا بلند می‌شد روی دو پا می‌ایستاد، رو به شکارچی می‌خندید و بعد می‌افتاد روی زمین و می‌مرد. در این حالت آن شکارچی باید همانجایی که ایستاده بود را گود کرده، تفنگش را در خاک چال می‌کرد، جای تفنگ را به هیچ کسی نمی‌گفت، و برای همیشه با دنیای شکار خداحافظی می‌کرد. باور عمیق داشتند چنانچه کسی این کار را نکند، حتما بلایی سرش می‌آید.
دایی پدرم یکی از کسانی بود که می‌گفتند هزارش کل گرفته. او کلا تفنگچی بود و مثلا در جنگ میان علیمردان خان بختیاری با قوای رضاشاه (سال 1308)، تفنگچی علیمردان خان بوده. من سال 1364 که چهار ساله بودم، او را در باغ اناری‌اش در روستای دورَک (که مادر پدرم اهل آن روستا بود) دیدم و هنوز به یاد دارم که چشم چپش بسته بود؛ و اللته من فکر می‌کردم کور است. می‌گویند بسته شدن چشم چپش به خاطر این بود که همیشه پشت تفنگ و در حال نشانه‌گیری، چشم چپش را می‌بست و بنابراین دیگر عادتش شده بود که چشم چپش را در حالت عادی هم ببندد. روزی که من دیدمش هم، بنا به روایت خودش و فرزندانش، 124 سال سن داشت (سال بعد، یعنی در 1365 از دنیا رفت).
این رسم، بخشی از فرهنگ عامه بختیاری‌ها بوده. فرهنگ عامه هر سرزمینی را اگر بررسی کنی، تقریبا همه بازی‌ها، باورها، عادات، آداب، رسوم و حتی بسیاری خرافاتش منطبق با جغرافیا و زیست‌بومش بوده. جنگل‌های زاگرس در منطقه بختیاری، از پناهگاه‌های حیات وحش کشور بوده و روزگاری پر از بز و قوچ و خرس و پلنگ و گرگ و کفتار و... . اما شکار بی‌رویه که افتاد به جان‌شان، نسل‌شان تار و مار شد. نمونه‌اش پدرم که تعریف می‌کنند یکبار با خان روستا و دو نفر دیگر رفتند کوه کنار روستای‌مان (کوه کلار Kallar) برای شکار، و مجموعا 14 تا پازن و بز کوهی را در یک روز شکار کردند. همین شکار بی‌رویه باعث شده حالا در کل آن کوه، بز و خرس و پلنگ که هیچ، حتی یک کبک هم پیدا نشود. این باور «کل گرفتن هزار» کارکردش این بوده کسانی که شکار بی‌رویه می‌کنند را در یک جایی متوقف کند؛ شاید نسل این جانداران از میان نرود. و البته اگر آنرا خرافه بدانیم هم، احتمالا کسی که زیاد شکار می‌کرده (و طبیعتا حساب شکارهایی که کرده بود از دست در می‌رفت) چنانچه یک بز کوهی پس از تیر خوردن، روی دستانش بلند می‌شد و سپس می‌افتاد (که در دنیای شکار، چنین چیزی زیاد رخ می‌دهد) فکر می‌کرده هزارش کل گرفته و بنابراین تصور می‌کرد حیوان حتما به او خندیده و... .
کاش این قاعده کل گرفتن هزار را برای امور دیگر هم رایج می‌کردیم. مثلا در عرصه سیاست و مدیریت الزامی می‌شد. می‌گفتند اگر کسی در سیاست و مدیریت کشور، هزارش کل گرفت، باید همانجا با جهان سیاست و مدیریت خداحافظی کند و برود مثل دایی پدر من بنشیند توی باغ اناری‌اش. برخی از چهره‌هایی که برای ریاست جمهوری ثبت‌نام کردند، مدتهاست هزارشان در سیاست و مدیریت کل گرفته (و تپه‌ی سالم باقی نگذاشته‌اند) و دیگر نمی‌توانند ثبت‌نام کنند. خیلی از این کاندیداها هزاران امید، هزاران آرزو، هزاران موقعیت خوب، هزاران شانس، هزاران بخت و اقبال، هزاران دلخوشی کوچک و بزرگ مردمان این سرزمین را مدتها پیش شکار کرده و کشته‌اند. حالا دوباره چگونه روی‌شان می‌شود بیایند و در انتخابات ریاست جمهوری ثبت‌نام کنند؟ در هر کشور دیگری بود، اینها باید اکنون پشت میله‌های زندان می‌بودند. آن همه گزارش فساد و برآورد خسارت‌هایی که در دوره‌های مدیریت‌شان بر سر کشور و شهر و... آوردند، چه کم از «کَل گرفتن هزار» دارد که هنوز دست از سر این مملکت و مردمش برنمی‌دارند؟ جز این است که آنها نیز مانند شکارچی که در پی بی‌خبری حیوان زبان‌بسته او را شکار می‌کنند، اینها هم در پی شکار از اوضاع آشفته کشور و گرفتن ماهی از آب گل‌آلودند؟ اتفاقا در جهان سیاست و مدیریت چنانچه کسی هزارش که نه، بلکه دو یا سه‌اش کل گرفت، به اختیار یا به اجبار برود کنار و با سرنوشت میلیون‌ها شهروند بازی نکند. اما برخی از این عشق خدمت‌ها و این احساس تکلیف کننده‌ها، میلیون‌شان هم اگر کل بگیرد، همچنان به هر امید، آرزو، بخت، دلخوشی و... ایرانیان شلیک می‌کنند.
کانال مقدمه
@moghaddames
نکاتی درباره قتل بابک خرمدین
امیر هاشمی مقدم
کشتن فجیع فرزندان (بابک و آرزو) و داماد، به دست پدر و مادری سنگدل، خبر اصلی این چند روزه در رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی است. بازار تحلیل و البته شایعه نیز داغ. هر کسی از زاوایه‌ای به آن نگریسته. من نیز در این چند روزه درباره نکاتی مرتبط با این کشتار اندیشیدم که چکیده‌شان را در اینجا می‌نویسم.
1- این که با هر قتل، دزدی، درگیری خونین و... آنرا به همه مردم ایران و حتی به طعنه به «تمدن 2500 ساله» ربط دهیم، اگر از روی کین و بغض نباشد، در بهترین حالت ساده‌نگری است. در همه کشورهای جهان این رویدادها و حتی بدتر از آن رخ می‌دهد. اگر آمار قتل، دزدی، درگیری و... در ایران را در کنار میانگین آمار جهانی درباره همین موضوعات قرار دهیم و دریابیم که آمار این جرایم در ایران بیشتر از میانگین جهانی است، آنگاه می‌توانیم آنرا به‌عنوان پدیده و مسئله‌ای اجتماعی در ایران تعمیم بدهیم (و البته در آن صورت هم با اما و اگرهای بسیار). آنچه اکنون بیشتر شاهدیم، خودزنی و «خود خاک بر سر پنداری» است که در شبکه‌های اجتماعی رایج است.
2- از نکات حاشیه‌ای این قتل، حدس و گمان‌های علمی (توسط کارشناسان و وکلای خبره) درباره جزای این قتل‌هاست. پدر و مادر به‌واسطه اینکه فرزند خودشان را کشته‌اند، جزای‌شان بسیار کمتر از کسی است که غریبه‌ای را کشته باشد. این زنگ هشدار هم برای مردم ایران و هم به‌ویژه برای دستگاه قضایی جدی است. هنگامی که مشخص شد پدر رومینا پیش از بریدن گلوی دخترش با داس، از وکیل درباره مجازات قتل فرزند پرسیده بود، بایسته بود که بازنگری در قوانین مربوط به قتل یا آسیب به فرزندان به‌طور جدی در دستور کار قرار گیرد؛ که شوربختانه چنین نشد. اگر قصاص نادرست است، باید برای همه برداشته شود و اگر حق است، باید در جرایم مشابه و بدون توجه به وابستگی، برای همه یکسان باشد.
3- پدر قاتل در بازجویی‌هایش درباره اینکه ارتشی بوده و چند سال سابقه جبهه داشته و چند بار شیمیایی شده و از 9 سالگی نماز و روزه‌اش ترک نشده و... سخن گفته. اما سرپرست دادسرای امور جنایی تهران تنها تشخیص داده که او «تفکرات ملی» دارد. در این میان، تجزیه‌طلبان و قوم‌گرایان نیز همین را بهانه قرار داده‌اند تا به ایرانی و ایران‌دوستی حمله کنند. اینکه چگونه از میان آن همه اعترافی که قاتل درباره پیشینه خود گفته، سرپرست دادسرا تنها تفکرات ملی او را دیده و تنها همین بخش را برجسته کرده، شگفت است. آن هم در حالی‌که او انگیزه خود را از قتل، مسائل اخلاقی و لزوم پاک بودن انسان‌ها می‌داند که این ادعاها بیشتر جنبه مدهبی دارد تا ملی. از سوی دیگر، اگر یک روحانی یا فرد مذهبی قتلی انجام دهد (به شرط آنکه اصلا رسانه‌ای شود) آیا مسئولین می‌گویند به خاطر تفکرات مذهبی‌اش چنین کاری کرده است؟ اصولا ملی‌گرایی در ایران برخلاف همه کشورهای جهان، به شیوه‌های گوناگون سرکوب می‌شود و برچسب ملی‌گرا زدن به قاتلی چنین سنگدل، یکی از نمونه‌های تازه آن است.
4- اگرچه در نکته نخست اشاره کردم که چنین رویدادهایی قابلیت تعمیم به کل جامعه را ندارد، اما نه می‌توان چنین جرائم هولناکی را نادیده گرفت و نه می‌توان این نکته را نادیده و نانوشته رها کرد که شرایط روانی جامعه ایران دست کم در دو دهه گذشته خوب نبوده و پژوهش‌های داخلی و بین‌المللی نیز بارها تاکنون به آن اشاره کرده‌اند. بیش از چهار دهه زندگی در شرایط جنگ، تحریم، تورمی که گاه از 50% فراتر می‌رود، بیکاری گسترده، سقوط نزدیک به نیمی از جامعه به زیر خط فقر، دل‌شوره و استرس حمله نظامی و جنگی دوباره، بی‌پناه بودن زیر بمباران خبرهای سیاه داخلی و خارجی، نبود هیچ روزنه امید به آینده و...، طبیعتا روان جامعه را بیمار می‌کند. با این همه فشار کمرشکن، تا همینجا هم جامعه و مردم ایران به طور میانگین جامعه‌ای شرافتمند است که حجم جرایم و جنایاتش از این فراتر نرفته است. به قول فخرالدین مزارعی:
«گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟
بالله که زنده بودن ما شاهکار ماست».
کانال مقدمه
@moghaddames
انجمن علمی جامعه‌شناسی دانشگاه مازندران با همکاری انجمن علمی مردم‌شناسی این دانشگاه برگزار می‌کند:
«بررسی تجربیات گردشگران ایرانی در ترکیه».
سخنران: امیر هاشمی مقدم

در این نشست (وبینار) درباره موضوعات زیر صحبت می‌کنم:
1⃣ دلایل سفرهای گسترده ایرانیان به ترکیه؛
2⃣ پیش‌فرض‌های نادرست درباره سفر به ترکیه؛
3⃣ تجربیات گوناگون گردشگران ایرانی در ترکیه؛
4⃣ آرزوها و خواسته‌های نهفته ایرانیان در پشت این تجربیات.
سه‌شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰
ساعت هشت شب.
لینک ورود به این نشست:
http://yun.ir/ffua92

کانال مقدمه
@moghaddames