بحران چهل سالگی
امیر هاشمی مقدم
امروز چهل ساله شدم. چهل سالگی سن کمی نیست. تا یک سده پیش، امید به زندگی انسانها حدود چهل سال بود (اکنون در ایران این رقم حدود 77 سال است). به جز این، چهل سالگی سن ویژه و شاخصی است. در قرآن به سن چهل سالگی اشاره شده و آنرا نشانه بلوغ و کمال جسمانی و عقلانی میداند (سوره احقاف. آیه 15: «حَتّی إذا بَلَغَ اَشُدَّهُ و بَلَغَ أربَعینَ سنَةً»). پیامبر اسلام در چهل سالگی مبعوث شد. ناصرخسرو در چهل سالگی دچار تحول درونی گردید و بسیاری دیگر نیز در چهل سالگی در زمینه تخصصی خودشان، چهرهای درخشان گردیدند.
چهل سالگی اگرچه از یکسو نمادی از پختگی است، اما از سوی دیگر شاخص میانسالی و در واقع بحران میانسالی نیز به شمار میرود. حدود شصت سال پیش بود که روانشناسان، بهویژه پیروان مکتب فروید به بحران میانسالی پرداختند. برخی نیز همچون اریک اریکسون، آنرا «بزرگسالی میانه» نامیدند. بحران میانسالی عموما برای مردان همراه با پرخاشگری بیشتر و برای زنان با افسردگی همراه است. البته این بحران بیشتر به سراغ کسانی میرود که زندگیشان آنگونه که میخواستهاند، پیش نرفته است. به سخن دیگر، نتوانستهاند به آرزوهای دوران جوانیشان برسند.
عموما در جوامعی همچون ایران که محدودیتها (اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی) زیاد است، این حسرتها و احساس ناکامیها هم بیشتر است. همین است که از زبان بیشتر ایرانیانی که جوانی را پشت سر گذاشتهاند، جمله «ما جوانی نکردیم» را میتوان شنید؛ حتی با وجودی که به باور ابراهیم نبوی، خیلی از جوانان ایرانی رسما دهان تجربیات جوانی را سرویس کرده و تجربهای نیست که نداشته باشند (این را چند سال پیش در قالب یادداشتی طنزآمیز نوشته بود). با این همه، احساس از دست دادن جوانی، بیآنکه جوانی کرده باشی، همیشه در میان ایرانیان هست. چیزی شبیه امنیت است که اگرچه در ایران میزان امنیت (در زمینههایی همچون دزدی، قتل، تجاوز و...) شبیه کشورهای غربی و حتی گاهی بیشتر از آنهاست، اما احساس امنیت در ایران به مراتب پایینتر از چنین کشورهایی است.
این نارضایتی از «جوانی نکردن» هم میتواند در زمینه محدودیتهای مستقیم در ایران باشد (همچون تفریحات گوناگون، رابطه و عشق جوانی و...) و هم میتواند وابسته به محدودیتهای غیرمستقیمی باشد که از دل محدودیتهای مستقیم به وجود آمده است. همچون ارتباط نداشتن با کشورهای دیگر که تبادل دانش، دانشجو و استاد را محدود کرده است.
حدود سه ماه پیش که زادروز چهل سالگی یکی از دوستانم بود، برای شادباش و تبریک زنگ زدم و کلی در این باره حرف زدیم. آغاز داستان هم از اینجا بود که به او گفتم که به سن پختگی و کمال رسیده. اما خودش گلایه داشت که پیشگامان و اندیشمندانی که کارهایشان مرجع و منبع ماست، عموما تا چهل سالگی نظریه اصلیشان را بیان کرده، کتابهای اصلیشان را نوشته و در حال تربیت نسل جوانی بودند که مکتب فکریشان را ترویج کند. این را دوستی میگفت که کارنامه انصافا پر پیمان و سنگینی در حوزه تخصصی خودش دارد و من به نوعی حکم شاگرد را نزدش دارم. با این همه همچنان ناراضی بود. بخشی از نارضایتی او وابسته به همان محدودیتهای مستقیم بود (اینکه اندیشمندان علوم اجتماعی ایران در بیشتر موارد نمیتوانند مسائل و پدیدههای اجتماعی کشور را آنگونه که هستند، واکاوی کنند و گزارش، مقاله یا کتابهایی بدون سانسور بنویسند. آنجا هم که بالاخره با همه اما و اگرها گزارشی تهیه کنند، مورد بیتوجهی مسئولین است) و هم وابسته به محدودیتهای غیرمستقیم است (اینکه با دانشگاهها و اندیشمندان در جهان ارتباط بسیار اندکی داریم و حتی برخی از اندیشمندان ایرانی تنها به جرم ارتباط با مراکز علمی دنیا، انگ جاسوسی بر پیشانیشان نشسته و بعضا مجازاتهای سنگینی دیدهاند). بنابراین اندیشمند ایرانی به دشواری میتواند تواناییهای علمیاش را نشان دهد.
شاید همینها دست به دست هم داده تا شخصا و در زادروز چهل سالگیام، به هیچ وجه نه احساس پختگی علمی داشته باشم و نه پختگی تجربی. اصلا برایم باورپذیر نیست به چنین سنی رسیدهام.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
امروز چهل ساله شدم. چهل سالگی سن کمی نیست. تا یک سده پیش، امید به زندگی انسانها حدود چهل سال بود (اکنون در ایران این رقم حدود 77 سال است). به جز این، چهل سالگی سن ویژه و شاخصی است. در قرآن به سن چهل سالگی اشاره شده و آنرا نشانه بلوغ و کمال جسمانی و عقلانی میداند (سوره احقاف. آیه 15: «حَتّی إذا بَلَغَ اَشُدَّهُ و بَلَغَ أربَعینَ سنَةً»). پیامبر اسلام در چهل سالگی مبعوث شد. ناصرخسرو در چهل سالگی دچار تحول درونی گردید و بسیاری دیگر نیز در چهل سالگی در زمینه تخصصی خودشان، چهرهای درخشان گردیدند.
چهل سالگی اگرچه از یکسو نمادی از پختگی است، اما از سوی دیگر شاخص میانسالی و در واقع بحران میانسالی نیز به شمار میرود. حدود شصت سال پیش بود که روانشناسان، بهویژه پیروان مکتب فروید به بحران میانسالی پرداختند. برخی نیز همچون اریک اریکسون، آنرا «بزرگسالی میانه» نامیدند. بحران میانسالی عموما برای مردان همراه با پرخاشگری بیشتر و برای زنان با افسردگی همراه است. البته این بحران بیشتر به سراغ کسانی میرود که زندگیشان آنگونه که میخواستهاند، پیش نرفته است. به سخن دیگر، نتوانستهاند به آرزوهای دوران جوانیشان برسند.
عموما در جوامعی همچون ایران که محدودیتها (اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی) زیاد است، این حسرتها و احساس ناکامیها هم بیشتر است. همین است که از زبان بیشتر ایرانیانی که جوانی را پشت سر گذاشتهاند، جمله «ما جوانی نکردیم» را میتوان شنید؛ حتی با وجودی که به باور ابراهیم نبوی، خیلی از جوانان ایرانی رسما دهان تجربیات جوانی را سرویس کرده و تجربهای نیست که نداشته باشند (این را چند سال پیش در قالب یادداشتی طنزآمیز نوشته بود). با این همه، احساس از دست دادن جوانی، بیآنکه جوانی کرده باشی، همیشه در میان ایرانیان هست. چیزی شبیه امنیت است که اگرچه در ایران میزان امنیت (در زمینههایی همچون دزدی، قتل، تجاوز و...) شبیه کشورهای غربی و حتی گاهی بیشتر از آنهاست، اما احساس امنیت در ایران به مراتب پایینتر از چنین کشورهایی است.
این نارضایتی از «جوانی نکردن» هم میتواند در زمینه محدودیتهای مستقیم در ایران باشد (همچون تفریحات گوناگون، رابطه و عشق جوانی و...) و هم میتواند وابسته به محدودیتهای غیرمستقیمی باشد که از دل محدودیتهای مستقیم به وجود آمده است. همچون ارتباط نداشتن با کشورهای دیگر که تبادل دانش، دانشجو و استاد را محدود کرده است.
حدود سه ماه پیش که زادروز چهل سالگی یکی از دوستانم بود، برای شادباش و تبریک زنگ زدم و کلی در این باره حرف زدیم. آغاز داستان هم از اینجا بود که به او گفتم که به سن پختگی و کمال رسیده. اما خودش گلایه داشت که پیشگامان و اندیشمندانی که کارهایشان مرجع و منبع ماست، عموما تا چهل سالگی نظریه اصلیشان را بیان کرده، کتابهای اصلیشان را نوشته و در حال تربیت نسل جوانی بودند که مکتب فکریشان را ترویج کند. این را دوستی میگفت که کارنامه انصافا پر پیمان و سنگینی در حوزه تخصصی خودش دارد و من به نوعی حکم شاگرد را نزدش دارم. با این همه همچنان ناراضی بود. بخشی از نارضایتی او وابسته به همان محدودیتهای مستقیم بود (اینکه اندیشمندان علوم اجتماعی ایران در بیشتر موارد نمیتوانند مسائل و پدیدههای اجتماعی کشور را آنگونه که هستند، واکاوی کنند و گزارش، مقاله یا کتابهایی بدون سانسور بنویسند. آنجا هم که بالاخره با همه اما و اگرها گزارشی تهیه کنند، مورد بیتوجهی مسئولین است) و هم وابسته به محدودیتهای غیرمستقیم است (اینکه با دانشگاهها و اندیشمندان در جهان ارتباط بسیار اندکی داریم و حتی برخی از اندیشمندان ایرانی تنها به جرم ارتباط با مراکز علمی دنیا، انگ جاسوسی بر پیشانیشان نشسته و بعضا مجازاتهای سنگینی دیدهاند). بنابراین اندیشمند ایرانی به دشواری میتواند تواناییهای علمیاش را نشان دهد.
شاید همینها دست به دست هم داده تا شخصا و در زادروز چهل سالگیام، به هیچ وجه نه احساس پختگی علمی داشته باشم و نه پختگی تجربی. اصلا برایم باورپذیر نیست به چنین سنی رسیدهام.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
تقدیس اراذل
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
⭕️ پدرم همچون بسیاری از روستاییان، مدتی نوکری خان روستا را کرده. سال 1344 بود و پدرم خدمتکار «آ منوچهر» (در بختیاری به خانها پیشوند آ میدهند که همان چکیده آقا است). یک روز عصر، «علیمراد حاج ممقلی [محمدقلی]» سرزده از راه رسید. علیمراد پایش به هر روستایی که باز میشد، همه اهالی آن روستا لرزه به اندامشان میافتاد. یک یاغی تمامعیار بود و چند سالی فراری از دست ماموران حکومت. دلیل فرارش، قتل فجیع همسر و پدرزنش بود. داستان از آنجا آغاز شد که پسرخاله زنش از کویت بازمیگردد و برای بسیاری از خویشاوندان، از جمله دخترخالهاش که زن علیمراد بود، سوغاتی آورد. وقتی علیمراد داستان را از زبان زنش میشنود، میگوید حتما ارتباطی میانشان بوده که برایش سوغاتی آورده. بنابراین دو سیخ کُلُفت را روی شعلههای آتش میگذارد تا سرخ و گداخته میشوند، سپس آنها را روی آلت جنسی جلو و پشت زنش میگذارد که باعث مرگ دلخراش وی میشود. در همین لحظه، پدرزنش که خانهاش نزدیک بوده و صدای جیغ دخترش را میشنود، وارد حیاط خانه آنها میشود که علیمراد با کلتی که همیشه همراه داشته، به او شلیک کرده و او را نیز میکشد. از آن پس ماموران در پی او بودند و او سرگردان روستاها و چادرهای عشایر مختلف. به هر کجا وارد میشده، نه تنها باید اسباب خواب و خوراکش را آماده میکردند، بلکه از هر زنی هم که خوشش میآمده، به او دستدرازی میکرده.
⭕️ با این اوصاف، طبیعی است که وقتی وارد روستای ما (جُغدان، چهارمحال و بختیاری) شد، دیگر زنان از خانههایشان بیرون نیایند و هر کسی به خانهاش رفته و در را از پشت چفت کند. از جمله زن و فرزندان آ منوچهر نیز خودشان را در اتاقها حبس کردند. آ منوچهر چارهای جز پذیرایی از او نمیدید. آ منوچهر اسب سیاه عربی تیزپایی داشته که همان موقع علیمراد آنرا میبیند و خوشش میآید. به آ منوچهر میگوید: «این اسب را من میخواهم. یا خودت میدهی و پولش را میگیری، یا خودم میبرم». آ منوچهر هم چارهای جز دادن اسب نداشته؛ هرچند علیمراد پولی کمتر از ارزش واقعی اسب میپردازد و خان هم سکوت میکند. شبهنگام، آ منوچهر به پدرم سفارش میکند برای او در جایی از روستا رختخواب بیندازد که مزاحم دیگران نشود. و پدرم ایوان خلوتی را پیدا میکند و رختخواب علیمراد را آنجا میاندازد. علیمراد شب آنجا میخوابد، اما نیمهشب بیدار شده، اسب عربی خان را برداشته و از روستایمان میرود. گویا همیشه چنین روشی داشته تا اگر کسی به ماموران گزارش داد، پیش از سپیدهدم و رسیدن ماموران، از آنجا دور شده باشد.
فردا اهالی خانههایی که نزدیک آن ایوان بودند، به پدرم اعتراض میکنند که چرا رختخواب چنین یاغی خطرناکی را نزدیک خانه آنها انداخته بود؟
در واپسین بار، علیمراد به سراغ یکی از زنان نزدیک فامیل خود رفته و او را آزار میدهد. او هم به شوهرش خبر میدهد. شوهرش نیز با ماموران هماهنگ کرده و یک روز علیمراد را برای شکار و تفریح به کوه میبرد. و بالاخره پس از سالها یاغیگری و گریز از چنگ قانون، در سال 1348 در آنجا دستگیر و زندانی شد. چندی بعد هم تیرباران میشود.
⭕️ اما شگفتی داستان اینجاست که در روایتهای رسمی جمهوری اسلامی، دارند از این علیمراد، با آن پرونده سیاه قتل و تجاوز و غارتگری، قهرمانسازی میکنند. برای نمونه، روزنامه جوان (منتسب به سپاه پاسداران) در تاریخ 18 بهمن 1394 مقالهای با نام «خیانت بزرگ پهلوی به قوم لر و بختیاری» منتشر کرد که در آنجا علیمراد حاج ممقلی را «ناراضی سیاسی» توصیف کرده و دستگیری و اعدام وی را یکی از مصادیق خیانت پهلوی به بختیاریها دانست. بسیاری از دیگر موارد ذکرشده در مقاله یادشده نیز به همین میزان نادرست، کذب و سست است.
⭕️ حالا چه شد که این داستان یادم آمد؟ چندی پیش شبکه چهار صدا و سیما، از کسی دعوت میکند تا در دفاع از شیخ خزعل (که پس از قتل فجیع برادرش، به پشتوانه انگلستان میخواست خوزستان را از ایران جدا سازد) و تطهیر او صحبت کند. و البته این نه نخستین بار است و نه واپسین بار. کلا سیاست رسمی بر اینست که هر کسی که در دوره پهلوی مشکل داشته، حتما آدم خوبی بوده و باید تطهیر شود.
⭕️ شروین وکیلی در کتاب «کوروش رهاییبخش» توضیح میدهد که یکی از اصلیترین دلایل مخالفت جمهوری اسلامی با شخصیت کوروش هخامنشی و بهطور کلی تاریخ ایران باستان، تاکید حکومت پهلوی بر آنهاست. یعنی گونهای لجاجت، که چون پهلوی از اینها پشتیبانی میکرده، پس ما باید مخالفت کنیم. به نظر میآید این دیدگاه وکیلی قابلیت تعمیم به همه مسائل را داشته باشد. چه مخالفت با هر طرح و سیاست توسعهای در دوره پهلوی یا مخالفت با شرکای آن دوره ایران، و چه تبرئه و تقدیس یاغیان و متجاوزان و تجزیهطلبان و... که حکومت پهلوی در راستای تأمبن امنیت کشور با آنان برخورد کرده است.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
⭕️ پدرم همچون بسیاری از روستاییان، مدتی نوکری خان روستا را کرده. سال 1344 بود و پدرم خدمتکار «آ منوچهر» (در بختیاری به خانها پیشوند آ میدهند که همان چکیده آقا است). یک روز عصر، «علیمراد حاج ممقلی [محمدقلی]» سرزده از راه رسید. علیمراد پایش به هر روستایی که باز میشد، همه اهالی آن روستا لرزه به اندامشان میافتاد. یک یاغی تمامعیار بود و چند سالی فراری از دست ماموران حکومت. دلیل فرارش، قتل فجیع همسر و پدرزنش بود. داستان از آنجا آغاز شد که پسرخاله زنش از کویت بازمیگردد و برای بسیاری از خویشاوندان، از جمله دخترخالهاش که زن علیمراد بود، سوغاتی آورد. وقتی علیمراد داستان را از زبان زنش میشنود، میگوید حتما ارتباطی میانشان بوده که برایش سوغاتی آورده. بنابراین دو سیخ کُلُفت را روی شعلههای آتش میگذارد تا سرخ و گداخته میشوند، سپس آنها را روی آلت جنسی جلو و پشت زنش میگذارد که باعث مرگ دلخراش وی میشود. در همین لحظه، پدرزنش که خانهاش نزدیک بوده و صدای جیغ دخترش را میشنود، وارد حیاط خانه آنها میشود که علیمراد با کلتی که همیشه همراه داشته، به او شلیک کرده و او را نیز میکشد. از آن پس ماموران در پی او بودند و او سرگردان روستاها و چادرهای عشایر مختلف. به هر کجا وارد میشده، نه تنها باید اسباب خواب و خوراکش را آماده میکردند، بلکه از هر زنی هم که خوشش میآمده، به او دستدرازی میکرده.
⭕️ با این اوصاف، طبیعی است که وقتی وارد روستای ما (جُغدان، چهارمحال و بختیاری) شد، دیگر زنان از خانههایشان بیرون نیایند و هر کسی به خانهاش رفته و در را از پشت چفت کند. از جمله زن و فرزندان آ منوچهر نیز خودشان را در اتاقها حبس کردند. آ منوچهر چارهای جز پذیرایی از او نمیدید. آ منوچهر اسب سیاه عربی تیزپایی داشته که همان موقع علیمراد آنرا میبیند و خوشش میآید. به آ منوچهر میگوید: «این اسب را من میخواهم. یا خودت میدهی و پولش را میگیری، یا خودم میبرم». آ منوچهر هم چارهای جز دادن اسب نداشته؛ هرچند علیمراد پولی کمتر از ارزش واقعی اسب میپردازد و خان هم سکوت میکند. شبهنگام، آ منوچهر به پدرم سفارش میکند برای او در جایی از روستا رختخواب بیندازد که مزاحم دیگران نشود. و پدرم ایوان خلوتی را پیدا میکند و رختخواب علیمراد را آنجا میاندازد. علیمراد شب آنجا میخوابد، اما نیمهشب بیدار شده، اسب عربی خان را برداشته و از روستایمان میرود. گویا همیشه چنین روشی داشته تا اگر کسی به ماموران گزارش داد، پیش از سپیدهدم و رسیدن ماموران، از آنجا دور شده باشد.
فردا اهالی خانههایی که نزدیک آن ایوان بودند، به پدرم اعتراض میکنند که چرا رختخواب چنین یاغی خطرناکی را نزدیک خانه آنها انداخته بود؟
در واپسین بار، علیمراد به سراغ یکی از زنان نزدیک فامیل خود رفته و او را آزار میدهد. او هم به شوهرش خبر میدهد. شوهرش نیز با ماموران هماهنگ کرده و یک روز علیمراد را برای شکار و تفریح به کوه میبرد. و بالاخره پس از سالها یاغیگری و گریز از چنگ قانون، در سال 1348 در آنجا دستگیر و زندانی شد. چندی بعد هم تیرباران میشود.
⭕️ اما شگفتی داستان اینجاست که در روایتهای رسمی جمهوری اسلامی، دارند از این علیمراد، با آن پرونده سیاه قتل و تجاوز و غارتگری، قهرمانسازی میکنند. برای نمونه، روزنامه جوان (منتسب به سپاه پاسداران) در تاریخ 18 بهمن 1394 مقالهای با نام «خیانت بزرگ پهلوی به قوم لر و بختیاری» منتشر کرد که در آنجا علیمراد حاج ممقلی را «ناراضی سیاسی» توصیف کرده و دستگیری و اعدام وی را یکی از مصادیق خیانت پهلوی به بختیاریها دانست. بسیاری از دیگر موارد ذکرشده در مقاله یادشده نیز به همین میزان نادرست، کذب و سست است.
⭕️ حالا چه شد که این داستان یادم آمد؟ چندی پیش شبکه چهار صدا و سیما، از کسی دعوت میکند تا در دفاع از شیخ خزعل (که پس از قتل فجیع برادرش، به پشتوانه انگلستان میخواست خوزستان را از ایران جدا سازد) و تطهیر او صحبت کند. و البته این نه نخستین بار است و نه واپسین بار. کلا سیاست رسمی بر اینست که هر کسی که در دوره پهلوی مشکل داشته، حتما آدم خوبی بوده و باید تطهیر شود.
⭕️ شروین وکیلی در کتاب «کوروش رهاییبخش» توضیح میدهد که یکی از اصلیترین دلایل مخالفت جمهوری اسلامی با شخصیت کوروش هخامنشی و بهطور کلی تاریخ ایران باستان، تاکید حکومت پهلوی بر آنهاست. یعنی گونهای لجاجت، که چون پهلوی از اینها پشتیبانی میکرده، پس ما باید مخالفت کنیم. به نظر میآید این دیدگاه وکیلی قابلیت تعمیم به همه مسائل را داشته باشد. چه مخالفت با هر طرح و سیاست توسعهای در دوره پهلوی یا مخالفت با شرکای آن دوره ایران، و چه تبرئه و تقدیس یاغیان و متجاوزان و تجزیهطلبان و... که حکومت پهلوی در راستای تأمبن امنیت کشور با آنان برخورد کرده است.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
کاش ما هم جرج فلوید بودیم!
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
⭕️ خبر تکاندهنده است: دو مرد ایرانی اهل منطقه چالدران آذربایجان غربی، به خاطر فقر و بیکاری و برای یافتن کار، راهی استانبول میشوند. 26 فروردین قاچاقی از مرز گذشته و هر یک همراه خود 25 باکس سیگار داشتند. قرار بود سیگارها را در روستای بیدوغان ترکیه (نزدیک مرز ایران) بفروشند و با سودی که به دست میآورند (بهای سیگار در ترکیه به خاطر مالیات، بیشتر از ایران است) هزینه سفر تا استانبول کنند. اما توسط نیروهای مرزبانی ترکیه و در حضور مردم روستای بیدوغان دستگیر میشوند. پلیس مرزبانی ترکیه با بیل و چماق ضربات بسیاری به سر و صورتشان وارد میکند، لگدهای فراوانی هم به سر و شکمشان میزند و سپس سوارشان میکند تا از مرز و به ایران اخراجشان کنند. اما در نقطه مرزی، هر دو نفر را برهنه کرده، در مقعدشان چاقو فرو کرده، کشالههای رانشان را بربده و با چاقو ضربات زیادی به بدنشان میزنند تا پیش از آنکه به ایران برسند و گزارش وحشیگریهای پلیس مرزبانی ترکیه را بدهند، بمیرند (عکس زیر). حسن کچلانلو 44 ساله (که صاحب شش فرزند بود) در پی این ضربات میمیرد و بهنام صمدی 17 ساله موفق میشود به برادرش تلفن کرده و درخواست کمک کند. پلیس مرزبانی ترکیه جسد حسن کچلانلو را برداشته و برده و هنوز تحویل ایران نداده. اما بهنام صمدی را به بیمارستان شهر چالدران رساندند و پزشکان شکنجههای جنسی و جسمی فجیع بر بدن وی که باعث خونریزی داخلی شده بود را تایید کردند.
⭕️ این شیوه برخورد، آنچنان غیر انسانی بود که صدای گروههای حقوق بشری ترکیه را نیز در آورد. یک وکیل ترکیهای هم وکالت آنها را بر عهده گرفت. اما رسانههای حامی دولت ترکیه فعلا در تلاش برای تبرئه کردن نیروهای پلیس مرزبانی خود هستند.
⭕️ اما در سوی دیگر، تاکنون هیچ موضع جدیای از سوی مرزبانی یا وزارت امور خارجه ما اعلام نشده است. صدا و سیما هم که چندین ماه است شبانه روز از جرج فلوید گزارش پخش میکند (با آنکه پلیس قاتل، مجرم شناخته شد و دولت امریکا غرامت 27 میلیون دلاری به خانوده فلوید پرداخت کرد)، حتی چند ثانیه هم به چنین اخباری نمیپردازد. رسانههایمان هم هیچ پیگیر چنین موضوعاتی نیستند (به جز گزارش امروز روزنامه اعتماد). در رسانههای رسمی و بهویژه صدا و سیمای ما، جان شهروندان ایرانی بسیار کمتر از جان شهروندان دیگر کشورهاست؛ خواه امریکایی باشند، خواه فلسطینی، خواه یمنی (که البته جان آنان نیز عزیز است و باید اخبارشان پوشش داده شود؛ اما دست کم اخبار شهروندان ایرانی هم اگر بشود لابلای اخبار این کشورها گنجانده شود، سپاسگزار میشویم!).
چند دلیل برای چنین سکوت خبریای میتوان برشمرد:
1⃣ به خاطر ایدئولوگ بودن نظام سیاسی و نهادهای خبررسانی آن همچون صدا و سیما، تنها به سراغ موضوعاتی میروند که بتوان از آنها بهرهبرداری سیاسی کرد. همچون جرج فلویدها.
2⃣ وزارت امور خارجهمان در همه دولتهای پیشین و کنونی نشان داده وضعیت شهروندان ایرانی که توسط کشورهای همسایه شکنجه یا کشته میشوند (همچون عراق، ترکیه، جمهوری آذربایجان و ترکمنستان که در این یادداشت توضیح دادهام) برایش در اولویت نیست. عموما هنگامی که انتقادات بالا میگیرد، با توجیه «اهمیت حسن همجواری» شانه از زیر بار مسئولیت خالی میکنند. این در حالی است که پیگیری وضعیت شهروندان ایرانی در دیگر کشورها، جزو وظایف مهم و اولیه دستگاه دیپلماسی کشور است. ترکیه کشور پر اهمیت همسایه ماست که باید تا جای ممکن حسن همجواری با آن کشور حفظ شود. اما این به معنای سکوت در برابر رفتار وحشیانه با هممیهنانمان از سوی پلیس آن کشور نیست.
یادآوری میکنم شخصا هرگاه اتهام نادرستی به پلیس مرزبانی ترکیه وارد شده، در رسانهها ضمن روشنسازی، به تبرئه آنها پرداختهام (برای نمونه در اینجا). اما اکنون هم که سکوت عجیب خبری در کشور حکمفرماست، باید آگاهسازی کرد.
3⃣ نفوذ همان جریان پر نفوذ و قدرتمند پانترکاللهی که پیش از این توضیح دادهام، مانعی جدی در پیگیریهایی از این دست است؛ مبادا به ساحت مقدس کشورهایی که قبله آمال این افراد است، خدشهای وارد شود. صدا و سیما یکی از حوزههای نفوذ گسترده این افراد است که تاکنون بارها در آن عرض اندام کردهاند. اینان هرگونه انتقاد به ترکیه یا جمهوری آذربایجان را با برچسب «ترکستیزی» وادار به سکوت میکنند.
⭕️ در پایان یادآوری میشود تا زمانی که لجبازیهای سیاسی (چه در عرصه داخلی و چه در عرصه خارجی) بر منافع و مصالح کشور اولویت داشته باشد و اوضاع اقتصادی کشور بحرانی باشد، مهاجرت قانونی و غیرقانونی بخش قابل توجهی از هممیهنانمان به کشورهای دیگر، از جمله ترکیه ادامه داشته و بلکه بیشتر نیز خواهد شد. دستگاههای مسئول هم آنچنان درگیر مسائل حاشیهای خودشان هستند که این مسائل برایشان اهمیتی ندارد.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
⭕️ خبر تکاندهنده است: دو مرد ایرانی اهل منطقه چالدران آذربایجان غربی، به خاطر فقر و بیکاری و برای یافتن کار، راهی استانبول میشوند. 26 فروردین قاچاقی از مرز گذشته و هر یک همراه خود 25 باکس سیگار داشتند. قرار بود سیگارها را در روستای بیدوغان ترکیه (نزدیک مرز ایران) بفروشند و با سودی که به دست میآورند (بهای سیگار در ترکیه به خاطر مالیات، بیشتر از ایران است) هزینه سفر تا استانبول کنند. اما توسط نیروهای مرزبانی ترکیه و در حضور مردم روستای بیدوغان دستگیر میشوند. پلیس مرزبانی ترکیه با بیل و چماق ضربات بسیاری به سر و صورتشان وارد میکند، لگدهای فراوانی هم به سر و شکمشان میزند و سپس سوارشان میکند تا از مرز و به ایران اخراجشان کنند. اما در نقطه مرزی، هر دو نفر را برهنه کرده، در مقعدشان چاقو فرو کرده، کشالههای رانشان را بربده و با چاقو ضربات زیادی به بدنشان میزنند تا پیش از آنکه به ایران برسند و گزارش وحشیگریهای پلیس مرزبانی ترکیه را بدهند، بمیرند (عکس زیر). حسن کچلانلو 44 ساله (که صاحب شش فرزند بود) در پی این ضربات میمیرد و بهنام صمدی 17 ساله موفق میشود به برادرش تلفن کرده و درخواست کمک کند. پلیس مرزبانی ترکیه جسد حسن کچلانلو را برداشته و برده و هنوز تحویل ایران نداده. اما بهنام صمدی را به بیمارستان شهر چالدران رساندند و پزشکان شکنجههای جنسی و جسمی فجیع بر بدن وی که باعث خونریزی داخلی شده بود را تایید کردند.
⭕️ این شیوه برخورد، آنچنان غیر انسانی بود که صدای گروههای حقوق بشری ترکیه را نیز در آورد. یک وکیل ترکیهای هم وکالت آنها را بر عهده گرفت. اما رسانههای حامی دولت ترکیه فعلا در تلاش برای تبرئه کردن نیروهای پلیس مرزبانی خود هستند.
⭕️ اما در سوی دیگر، تاکنون هیچ موضع جدیای از سوی مرزبانی یا وزارت امور خارجه ما اعلام نشده است. صدا و سیما هم که چندین ماه است شبانه روز از جرج فلوید گزارش پخش میکند (با آنکه پلیس قاتل، مجرم شناخته شد و دولت امریکا غرامت 27 میلیون دلاری به خانوده فلوید پرداخت کرد)، حتی چند ثانیه هم به چنین اخباری نمیپردازد. رسانههایمان هم هیچ پیگیر چنین موضوعاتی نیستند (به جز گزارش امروز روزنامه اعتماد). در رسانههای رسمی و بهویژه صدا و سیمای ما، جان شهروندان ایرانی بسیار کمتر از جان شهروندان دیگر کشورهاست؛ خواه امریکایی باشند، خواه فلسطینی، خواه یمنی (که البته جان آنان نیز عزیز است و باید اخبارشان پوشش داده شود؛ اما دست کم اخبار شهروندان ایرانی هم اگر بشود لابلای اخبار این کشورها گنجانده شود، سپاسگزار میشویم!).
چند دلیل برای چنین سکوت خبریای میتوان برشمرد:
1⃣ به خاطر ایدئولوگ بودن نظام سیاسی و نهادهای خبررسانی آن همچون صدا و سیما، تنها به سراغ موضوعاتی میروند که بتوان از آنها بهرهبرداری سیاسی کرد. همچون جرج فلویدها.
2⃣ وزارت امور خارجهمان در همه دولتهای پیشین و کنونی نشان داده وضعیت شهروندان ایرانی که توسط کشورهای همسایه شکنجه یا کشته میشوند (همچون عراق، ترکیه، جمهوری آذربایجان و ترکمنستان که در این یادداشت توضیح دادهام) برایش در اولویت نیست. عموما هنگامی که انتقادات بالا میگیرد، با توجیه «اهمیت حسن همجواری» شانه از زیر بار مسئولیت خالی میکنند. این در حالی است که پیگیری وضعیت شهروندان ایرانی در دیگر کشورها، جزو وظایف مهم و اولیه دستگاه دیپلماسی کشور است. ترکیه کشور پر اهمیت همسایه ماست که باید تا جای ممکن حسن همجواری با آن کشور حفظ شود. اما این به معنای سکوت در برابر رفتار وحشیانه با هممیهنانمان از سوی پلیس آن کشور نیست.
یادآوری میکنم شخصا هرگاه اتهام نادرستی به پلیس مرزبانی ترکیه وارد شده، در رسانهها ضمن روشنسازی، به تبرئه آنها پرداختهام (برای نمونه در اینجا). اما اکنون هم که سکوت عجیب خبری در کشور حکمفرماست، باید آگاهسازی کرد.
3⃣ نفوذ همان جریان پر نفوذ و قدرتمند پانترکاللهی که پیش از این توضیح دادهام، مانعی جدی در پیگیریهایی از این دست است؛ مبادا به ساحت مقدس کشورهایی که قبله آمال این افراد است، خدشهای وارد شود. صدا و سیما یکی از حوزههای نفوذ گسترده این افراد است که تاکنون بارها در آن عرض اندام کردهاند. اینان هرگونه انتقاد به ترکیه یا جمهوری آذربایجان را با برچسب «ترکستیزی» وادار به سکوت میکنند.
⭕️ در پایان یادآوری میشود تا زمانی که لجبازیهای سیاسی (چه در عرصه داخلی و چه در عرصه خارجی) بر منافع و مصالح کشور اولویت داشته باشد و اوضاع اقتصادی کشور بحرانی باشد، مهاجرت قانونی و غیرقانونی بخش قابل توجهی از هممیهنانمان به کشورهای دیگر، از جمله ترکیه ادامه داشته و بلکه بیشتر نیز خواهد شد. دستگاههای مسئول هم آنچنان درگیر مسائل حاشیهای خودشان هستند که این مسائل برایشان اهمیتی ندارد.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
تجاوز و قتل شهروندان ایرانی توسط مرزبانی ترکیه
@moghaddames
@moghaddames
زندانی کردن فرهنگ ایرانی
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دکتر محمدرضا اسلامی، استاد دانشگاه پلیتکنیک کالیفرنیا به بهانهروز سعدی و در یادداشتی به نام «سعدی و سوالی درمورد حضور منطقهای» به این نکته پرداخته که چرا سعدی و حافظ در روزگار خود مرزها را در نوردیده و شهرت آنچنانی در کشورهای همسایه و حتی دوردست داشتند؛ اما امروزه و با وجود رسانههای فراوان، تقریبا هیچ شخصیت یا برند ایرانیای در جهان که هیچ، در منطقه و همسایگان هم نداریم؟ ایشان تنها به یک نمونه استثنایی اشاره کرده که در دوران دانشجویی، یکی از دوستان ترکیهایاش کتابهای علی شریعتی را میخوانده؛ اما اکنون در حد همان شریعتی هم در ترکیه و دیگر کشورها ما شخصیت شناختهشده نداریم.
من از همین استقبال از نوشتههای دکتر شریعتی در ترکیه آغاز میکنم. زمانی که در ترکیه دانشجو بودم، بازار کتابهایی که درباره ایران در این کشور نوشته یا ترجمه میشد، یکی از موضوعات مورد علاقهام بود. پیش از این بارها نوشتهام که یکی از وظایف رایزنیهای فرهنگی ایران در کشورهای دیگر، توجه و رصد کتابهایی است که درباره ایران منتشر میشود؛ اما چون رایزنیهای فرهنگی ما از سوی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی گزینش میشوند و ایدئولوژی دینی برایشان مهمتر است، بیش از آنکه به فرهنگ و تمدن ایران خدمت برسانند، آسیبزا هستند.
علاقمندی به فرهنگ و تمدن ایران و حتی زبان فارسی در ترکیه قابل توجه، به واسطه بیتوجهیها و حمایت نشدنها، در حال کمرنگ شدن است. نمونهاش را در این یادداشت نشان دادهام که مجموعه افسانههای فرهنگهای گوناگون که از سوی انتشارات «کارا کارگا» (کلاغ سیاه) منتشر شده است و در حالی که افسانههای بسیاری از فرهنگها و کشورها در حد همان چاپ نخست باقی ماند، اما کتاب افسانههای ایران نه تنها در سال نخست به چاپ 21 رسید، بلکه استقبال از آن آنچنان زیاد بود که دومین مجموعه افسانههای ایرانی هم منتشر شد.
همچنین ترجمه ترکی کتابهای برخی از نویسندگان ایرانی نه تنها توسط بیش از ده ناشر منتشر شده، بلکه برخی از همین ناشران این کتابها را بیش از ده بار تجدید چاپ کردهاند. پیش و بیش از همه، خیام شاعری است که ترکیهایها بسیار علاقمند به او و اشعارش هستند. رباعیات وی تاکنون دهها بار در ترکیه ترجمه و چاپ شده است (حتی در دورهای تلاش نافرجام کردند برای مصادره خیام بهعنوان شاعر ترک؛ که خب البته این یکی آنچنان نچسب و عجیب بود که حتی در خود ترکیه هم مورد استقبال قرار نگرفت). در جایگاه بعدی، صادق هدایت است که خوانندگان بیشماری در ترکیه دارد و کتابهای وی هم بارها در ترکیه ترجمه و تجدید چاپ شده است. علی شریعتی، دیگر نویسنده ایرانیای است که بسیاری از ترکیهایها شیفته قلمش هستند.
همانگونه که پیش از این نوشتم، در موسیقی هم تقریبا تکستاره ایرانی مورد توجه در ترکیه، محسن نامجو است. از همین روست که بارها در ترکیه کنسرت برگزار کرده و با استقبال زیادی هم روبرو شده است.
وجه مشترک همه اینها یک چیز است: همه اهالی فرهنگ و هنر ایرانی که در ترکیه برند هستند، در خود ایران یا ممنوعالفعالیت بوده، یا محدودیت فراوانی بر آثارشان است. رباعیات خیام تا اواخر دهه 70 خورشیدی، اجازه انتشار در ایران نداشت؛ آثار صادق هدایت و علی شریعتی تاکنون بارها ممنوع و دوباره آزاد شده (البته با سانسور بسیار و آن هم برخیشان)؛ محسن نامجو هم که در ایران تکفیر شده و راه غربت در پیش گرفته. یعنی مسئولین و سانسورچیهای ما نه خواسته مصرفکنندگان داخلی برایشان مهم است و نه اشاعه و گسترش فرهنگ ایرانی در جهان.
ممکن است گفته شود در شرایط غلبه رسانههای اجتماعی و تبادل اطلاعات در اینترنت و مهاجرت و...، توجیه خوبی نیست که سانسور و محدودیتهای داخلی را عامل این ناتوانی بدانیم. اما این درست نیست. برای نمونه، محمد فاضلی که مطالعاتی در زمینه جامعهشناسی موسیقی در ایران داشته (و نتیجه یکی از کارهایش در کتاب جامعهشناسی مصرف موسیقی منتشر شد) چند سال پیش میگفت هر موسیقیدان ایرانی که از کشور رفته، حتی اگر در اوج هم بوده، متوقف شده. اما اگر در ایران مانده و به کارش ادامه داده، شده حسین علیزاده، شده کیهان کلهر، شده محمدرضا شجریان. درست میگوید. اگر در دل فرهنگ ایرانی نباشی، نمیتوانی درباره آن اثری فاخر تولید کنی. اگر هم استثنائآ کار درخشانی تولید شود، باید با اطمینان گفت اگر در خود ایران تولید میشد، بسیار بیشتر میدرخشید.
البته درد معیشت از یکسو و محدودیتهای ارتباط اهالی فرهنگ ایران از سوی دیگر (که سعدی آزادانه تا کاشغر در شرق و حلب در غرب سفر میکرد؛ اما اکنون گذرنامه ایرانی یکی از بیارزشترین گذرنامههای جهان است) را نباید فراموش کرد.
خلاصه آنکه فرهنگ و تمدن ایرانی اگر تنها کمی روزنه تنفس پیدا کند، دوباره راهش را به منطقه و جهان باز خواهد کرد.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
دکتر محمدرضا اسلامی، استاد دانشگاه پلیتکنیک کالیفرنیا به بهانهروز سعدی و در یادداشتی به نام «سعدی و سوالی درمورد حضور منطقهای» به این نکته پرداخته که چرا سعدی و حافظ در روزگار خود مرزها را در نوردیده و شهرت آنچنانی در کشورهای همسایه و حتی دوردست داشتند؛ اما امروزه و با وجود رسانههای فراوان، تقریبا هیچ شخصیت یا برند ایرانیای در جهان که هیچ، در منطقه و همسایگان هم نداریم؟ ایشان تنها به یک نمونه استثنایی اشاره کرده که در دوران دانشجویی، یکی از دوستان ترکیهایاش کتابهای علی شریعتی را میخوانده؛ اما اکنون در حد همان شریعتی هم در ترکیه و دیگر کشورها ما شخصیت شناختهشده نداریم.
من از همین استقبال از نوشتههای دکتر شریعتی در ترکیه آغاز میکنم. زمانی که در ترکیه دانشجو بودم، بازار کتابهایی که درباره ایران در این کشور نوشته یا ترجمه میشد، یکی از موضوعات مورد علاقهام بود. پیش از این بارها نوشتهام که یکی از وظایف رایزنیهای فرهنگی ایران در کشورهای دیگر، توجه و رصد کتابهایی است که درباره ایران منتشر میشود؛ اما چون رایزنیهای فرهنگی ما از سوی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی گزینش میشوند و ایدئولوژی دینی برایشان مهمتر است، بیش از آنکه به فرهنگ و تمدن ایران خدمت برسانند، آسیبزا هستند.
علاقمندی به فرهنگ و تمدن ایران و حتی زبان فارسی در ترکیه قابل توجه، به واسطه بیتوجهیها و حمایت نشدنها، در حال کمرنگ شدن است. نمونهاش را در این یادداشت نشان دادهام که مجموعه افسانههای فرهنگهای گوناگون که از سوی انتشارات «کارا کارگا» (کلاغ سیاه) منتشر شده است و در حالی که افسانههای بسیاری از فرهنگها و کشورها در حد همان چاپ نخست باقی ماند، اما کتاب افسانههای ایران نه تنها در سال نخست به چاپ 21 رسید، بلکه استقبال از آن آنچنان زیاد بود که دومین مجموعه افسانههای ایرانی هم منتشر شد.
همچنین ترجمه ترکی کتابهای برخی از نویسندگان ایرانی نه تنها توسط بیش از ده ناشر منتشر شده، بلکه برخی از همین ناشران این کتابها را بیش از ده بار تجدید چاپ کردهاند. پیش و بیش از همه، خیام شاعری است که ترکیهایها بسیار علاقمند به او و اشعارش هستند. رباعیات وی تاکنون دهها بار در ترکیه ترجمه و چاپ شده است (حتی در دورهای تلاش نافرجام کردند برای مصادره خیام بهعنوان شاعر ترک؛ که خب البته این یکی آنچنان نچسب و عجیب بود که حتی در خود ترکیه هم مورد استقبال قرار نگرفت). در جایگاه بعدی، صادق هدایت است که خوانندگان بیشماری در ترکیه دارد و کتابهای وی هم بارها در ترکیه ترجمه و تجدید چاپ شده است. علی شریعتی، دیگر نویسنده ایرانیای است که بسیاری از ترکیهایها شیفته قلمش هستند.
همانگونه که پیش از این نوشتم، در موسیقی هم تقریبا تکستاره ایرانی مورد توجه در ترکیه، محسن نامجو است. از همین روست که بارها در ترکیه کنسرت برگزار کرده و با استقبال زیادی هم روبرو شده است.
وجه مشترک همه اینها یک چیز است: همه اهالی فرهنگ و هنر ایرانی که در ترکیه برند هستند، در خود ایران یا ممنوعالفعالیت بوده، یا محدودیت فراوانی بر آثارشان است. رباعیات خیام تا اواخر دهه 70 خورشیدی، اجازه انتشار در ایران نداشت؛ آثار صادق هدایت و علی شریعتی تاکنون بارها ممنوع و دوباره آزاد شده (البته با سانسور بسیار و آن هم برخیشان)؛ محسن نامجو هم که در ایران تکفیر شده و راه غربت در پیش گرفته. یعنی مسئولین و سانسورچیهای ما نه خواسته مصرفکنندگان داخلی برایشان مهم است و نه اشاعه و گسترش فرهنگ ایرانی در جهان.
ممکن است گفته شود در شرایط غلبه رسانههای اجتماعی و تبادل اطلاعات در اینترنت و مهاجرت و...، توجیه خوبی نیست که سانسور و محدودیتهای داخلی را عامل این ناتوانی بدانیم. اما این درست نیست. برای نمونه، محمد فاضلی که مطالعاتی در زمینه جامعهشناسی موسیقی در ایران داشته (و نتیجه یکی از کارهایش در کتاب جامعهشناسی مصرف موسیقی منتشر شد) چند سال پیش میگفت هر موسیقیدان ایرانی که از کشور رفته، حتی اگر در اوج هم بوده، متوقف شده. اما اگر در ایران مانده و به کارش ادامه داده، شده حسین علیزاده، شده کیهان کلهر، شده محمدرضا شجریان. درست میگوید. اگر در دل فرهنگ ایرانی نباشی، نمیتوانی درباره آن اثری فاخر تولید کنی. اگر هم استثنائآ کار درخشانی تولید شود، باید با اطمینان گفت اگر در خود ایران تولید میشد، بسیار بیشتر میدرخشید.
البته درد معیشت از یکسو و محدودیتهای ارتباط اهالی فرهنگ ایران از سوی دیگر (که سعدی آزادانه تا کاشغر در شرق و حلب در غرب سفر میکرد؛ اما اکنون گذرنامه ایرانی یکی از بیارزشترین گذرنامههای جهان است) را نباید فراموش کرد.
خلاصه آنکه فرهنگ و تمدن ایرانی اگر تنها کمی روزنه تنفس پیدا کند، دوباره راهش را به منطقه و جهان باز خواهد کرد.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
فتنهی آب
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
چکیده: «اهالی روستای جُغدان؛ اگر ذرهای غیرت دارید، اجازه ندهید ناغانیها حقتان را بخورند». صدا از بلندگوی مسجد روستا میآمد. یکی دو جین جمله تحریکآمیز دیگر هم گفت که درست یادم نمیآید. به گمانم تابستان سال 1373 بود و من نوجوانی 13 ساله. با شنیدن همان جمله نخست، از خانه بیرون پریدم و خودم را به میدان روستا رساندم. 50-40 نفر از مردان روستا چوب و چماق به دست و چند نفری هم تفنگ بر دوش یا در دست، خود را آماده نبرد با ناغانیها کرده بودند. همچنین با تلفن به همه جُغدانیهایی که در دیگر شهرها (بهویژه استان اصفهان) بودند خبر میدادند و آنها هم با یا بدون اسلحه راهی روستا میشدند تا از حقآبه روستا دفاع کنند.
ناغان، شهرک یا در واقع روستای بزرگ در شش کیلومتری روستای ماست. یک تنگه سختگذر و صعبالعبور میانمان هست که چشمه آبی از آنجا برای آبیاری بخشی از زمینهای کشاورزی روستایمان میآید. در آن سال ناغانیها میخواستند آب آن چشمه را برای خودشان ببرند. بنابراین همولایتیهای من برای پیشگیری از این کار، آماده نبرد با ناغانیها شده بودند.
«آ فرهاد»، واپسین خان روستا، با تفنگ پنجتیر بلژیکی معروفش آمد و به اهالی پیشنهاد داد: «یا من با این پنجتیر میروم کنار چشمه سنگر میگیرم و هر ناغانیای که خواست بیاید را میزنم، و شما در روستا بمانید برای نگهبانی از خانوادهها؛ یا من با پنجتیر در روستا میمانم و شما همگی بروید سر چشمه و به ناغانیها اجازه ندهید نزدیک شوند». شور و هیجان و عصبانیت فراوانی در میان اهالی روستا میدیدم. بختیاریها از قدیمالایام هنگامی که میخواستند با طایفه یا روستای دیگری جنگ و نبرد کنند، ابتدا کلی سخنان تهییجآمیز میگفتند و در بسیاری موارد شاهنامهخوانی میکردند تا جوانان و مردان از نظر ذهنی آماده شوند.
ناغانیها هم به خاطر جمعیت بیشترشان، هم به خاطر اینکه راه دسترسی روستای ما از میان ناغان میگذرد و هم به دلیل اینکه مرکز بخش است و کارهای اداری و خرید و... در آنجا انجام میشود، دست بالا را داشتند.
در این میان، رویدادی رخ داد که کفه شاخ و شانهکشی را به سود روستای ما سنگین کرد. چند تن از بزرگان «مشایخ» از روستاهای دیگر منطقه مشایخ سوار بر اسب و در حالیکه تفنگ بر دوش و قطار فشنگ دور خود بسته بودند، راه افتاده و خود را به ناغان رساندند و برای ناغانیها رجزخوانی کردند که اگر میان جُغدان و ناغان جنگ در گیرد، آنان هم به ناغان حمله خواهند کرد. در بختیاری به سادات سیدصالح (امامزادهای مدفون در نزدیکی ایذه) مشایخ میگویند که همیشه به هواخواهی یکدیگر برمیخیزند. بخش زیادی از اهالی روستای ما (از جمله خود ما) هم جزو مشایخ هستیم.
کار واقعا بالا گرفته و پیچیده شده بود که بالاخره حکومت دخالت کرد و پیش از آغاز درگیریهای جدی، با اعزام نیروهای نظامی و کارشناس و...، از یکسو مالکیت روستای ما بر این چشمه را تایید کرد و از سوی دیگر با میانجیگری، از درگیریها پیشگیری نمود.
البته اختلافات بر سر آب نه در روستای ما به پایان رسید و نه در دیگر نقاط استان چهارمحال و بختیاری. در سالهای اخیر بارها درگیریهای مرگبار بر سر آب در این استان رخ داده است (برای نمونه این یادداشت پنج سال پیشم را بخوانید).
همین چند روز پیش، عدهای (گویا اصفهانی) مانع از انتقال آب از شهرستان بن به شهرستان بروجن (هر دو در استان چهارمحال و بختیاری) شدند و خودروی پیمانکار را به آتش کشیدند. از سوی دیگر، بحث تونل بهشتآباد هم که قرار است بخش دیگری از آب این استان را به اصفهان بکشاند، سالهاست محل اختلاف میان مسئولین و مردم دو استان شده است.
دیروز هم مقاله ای در نیچر (اینجا) منتشر شده که نویسندگان به بحران جدی برداشت آبهای زیرزمینی در ایران اشاره کرده و هشدار دادهاند پیامدهای این پدیده، بسیار فراتر از بحرانهای زیستمحیطی است و مسائل اجتماعی فراوانی نیز در پی دارد. یادم میآید تنها در یکی از سفرهای استانی احمدینژاد، مجوز حفر 2500 حلقه چاه در استان داده شد که هرچه کارشناسان فریاد زدند این میزان بسیار فراتر از توان سفرههای زیرزمینی استان است، کسی گوش نداد.
چندین سال است درباره بحرانها و درگیریها بر سر آب در استانمان (که سرچشمه دو رودخانه بزرگ کشور، یعنی کارون و زایندهرود است) یا در رسانهها مینویسم یا با مدیران و مسئولان گفتگو میکنم. آنچه من (بهعنوان یک بختیاری متولد و بزرگشده استان اصفهان و ساکن فعلی منطقه بختیاری) میبینم و میدانم، اینست که با وضع موجود و در آیندهای بسیار نزدیک، درگیریهای دامنهدار میان خودِ بختیاریها از یکسو و بختیاریها و اصفهانیها از سوی دیگر شعلهور خواهد شد که آنگاه دیگر به سادگی خاموششدنی نیست.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
چکیده: «اهالی روستای جُغدان؛ اگر ذرهای غیرت دارید، اجازه ندهید ناغانیها حقتان را بخورند». صدا از بلندگوی مسجد روستا میآمد. یکی دو جین جمله تحریکآمیز دیگر هم گفت که درست یادم نمیآید. به گمانم تابستان سال 1373 بود و من نوجوانی 13 ساله. با شنیدن همان جمله نخست، از خانه بیرون پریدم و خودم را به میدان روستا رساندم. 50-40 نفر از مردان روستا چوب و چماق به دست و چند نفری هم تفنگ بر دوش یا در دست، خود را آماده نبرد با ناغانیها کرده بودند. همچنین با تلفن به همه جُغدانیهایی که در دیگر شهرها (بهویژه استان اصفهان) بودند خبر میدادند و آنها هم با یا بدون اسلحه راهی روستا میشدند تا از حقآبه روستا دفاع کنند.
ناغان، شهرک یا در واقع روستای بزرگ در شش کیلومتری روستای ماست. یک تنگه سختگذر و صعبالعبور میانمان هست که چشمه آبی از آنجا برای آبیاری بخشی از زمینهای کشاورزی روستایمان میآید. در آن سال ناغانیها میخواستند آب آن چشمه را برای خودشان ببرند. بنابراین همولایتیهای من برای پیشگیری از این کار، آماده نبرد با ناغانیها شده بودند.
«آ فرهاد»، واپسین خان روستا، با تفنگ پنجتیر بلژیکی معروفش آمد و به اهالی پیشنهاد داد: «یا من با این پنجتیر میروم کنار چشمه سنگر میگیرم و هر ناغانیای که خواست بیاید را میزنم، و شما در روستا بمانید برای نگهبانی از خانوادهها؛ یا من با پنجتیر در روستا میمانم و شما همگی بروید سر چشمه و به ناغانیها اجازه ندهید نزدیک شوند». شور و هیجان و عصبانیت فراوانی در میان اهالی روستا میدیدم. بختیاریها از قدیمالایام هنگامی که میخواستند با طایفه یا روستای دیگری جنگ و نبرد کنند، ابتدا کلی سخنان تهییجآمیز میگفتند و در بسیاری موارد شاهنامهخوانی میکردند تا جوانان و مردان از نظر ذهنی آماده شوند.
ناغانیها هم به خاطر جمعیت بیشترشان، هم به خاطر اینکه راه دسترسی روستای ما از میان ناغان میگذرد و هم به دلیل اینکه مرکز بخش است و کارهای اداری و خرید و... در آنجا انجام میشود، دست بالا را داشتند.
در این میان، رویدادی رخ داد که کفه شاخ و شانهکشی را به سود روستای ما سنگین کرد. چند تن از بزرگان «مشایخ» از روستاهای دیگر منطقه مشایخ سوار بر اسب و در حالیکه تفنگ بر دوش و قطار فشنگ دور خود بسته بودند، راه افتاده و خود را به ناغان رساندند و برای ناغانیها رجزخوانی کردند که اگر میان جُغدان و ناغان جنگ در گیرد، آنان هم به ناغان حمله خواهند کرد. در بختیاری به سادات سیدصالح (امامزادهای مدفون در نزدیکی ایذه) مشایخ میگویند که همیشه به هواخواهی یکدیگر برمیخیزند. بخش زیادی از اهالی روستای ما (از جمله خود ما) هم جزو مشایخ هستیم.
کار واقعا بالا گرفته و پیچیده شده بود که بالاخره حکومت دخالت کرد و پیش از آغاز درگیریهای جدی، با اعزام نیروهای نظامی و کارشناس و...، از یکسو مالکیت روستای ما بر این چشمه را تایید کرد و از سوی دیگر با میانجیگری، از درگیریها پیشگیری نمود.
البته اختلافات بر سر آب نه در روستای ما به پایان رسید و نه در دیگر نقاط استان چهارمحال و بختیاری. در سالهای اخیر بارها درگیریهای مرگبار بر سر آب در این استان رخ داده است (برای نمونه این یادداشت پنج سال پیشم را بخوانید).
همین چند روز پیش، عدهای (گویا اصفهانی) مانع از انتقال آب از شهرستان بن به شهرستان بروجن (هر دو در استان چهارمحال و بختیاری) شدند و خودروی پیمانکار را به آتش کشیدند. از سوی دیگر، بحث تونل بهشتآباد هم که قرار است بخش دیگری از آب این استان را به اصفهان بکشاند، سالهاست محل اختلاف میان مسئولین و مردم دو استان شده است.
دیروز هم مقاله ای در نیچر (اینجا) منتشر شده که نویسندگان به بحران جدی برداشت آبهای زیرزمینی در ایران اشاره کرده و هشدار دادهاند پیامدهای این پدیده، بسیار فراتر از بحرانهای زیستمحیطی است و مسائل اجتماعی فراوانی نیز در پی دارد. یادم میآید تنها در یکی از سفرهای استانی احمدینژاد، مجوز حفر 2500 حلقه چاه در استان داده شد که هرچه کارشناسان فریاد زدند این میزان بسیار فراتر از توان سفرههای زیرزمینی استان است، کسی گوش نداد.
چندین سال است درباره بحرانها و درگیریها بر سر آب در استانمان (که سرچشمه دو رودخانه بزرگ کشور، یعنی کارون و زایندهرود است) یا در رسانهها مینویسم یا با مدیران و مسئولان گفتگو میکنم. آنچه من (بهعنوان یک بختیاری متولد و بزرگشده استان اصفهان و ساکن فعلی منطقه بختیاری) میبینم و میدانم، اینست که با وضع موجود و در آیندهای بسیار نزدیک، درگیریهای دامنهدار میان خودِ بختیاریها از یکسو و بختیاریها و اصفهانیها از سوی دیگر شعلهور خواهد شد که آنگاه دیگر به سادگی خاموششدنی نیست.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
شوخیای بهنام دولت الکترونیکی
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
چکیده: شورش بختیاریها، یکی از بزرگترین مسائل دوران رضاشاه بود که هم برای حکومت نوبنیاد پهلوی و هم برای بختیاریها پیامدهای زیادی داشت. دست کم بختیاریها که جزو اصلیترین متحدین رضاشاه بودند، کاملا به حاشیه رانده شده و تقریبا همه خوانین بختیاری دچار اعدام، مرگ مشکوک در زندان یا تحمل زندانهای درازمدت گشتند. اما برخلاف تصورات، هدف این شورش مقابله با حکومت نبود (حتی در نامههایی که پیش از آغاز شورش میان خود خوانین رد و بدل میشد، عباراتی همچون «دولت قوی شوکت اعلیحضرتی ایران، خلدالله ملکه» و یا «اعلیحضرت شهریاری ارواحنا فداه» به کار رفته (لینک منبع))؛ بلکه این شورش از یکسو از اختلافات درونی چهارلنگ و هفت لنگ و از سوی دیگر، از اختلافات میان خوانین قدرتمند تهراننشین و خوانین کمتر قدرتمند محلی ریشه میگرفت.
یکی از اصلیترین دلایل این شورش، انتقاد خوانین محلی به اداره ثبت اسناد و املاک بود. خوانین بختیاری تهراننشین که سمتهای مهم حکومتی داشتند، پس از تاسیس این اداره، بیشتر زمینها و املاک منطقه بختیاری را به نام خود کردند. یکی از درخواستهای خوانین محلی این بود که ثبت زمینها و املاک بختیاری باطل گردد تا آنان به زمینهایی که از آنِ خودشان میدانستند، برسند. دلیل دیگرش این بود که ثبت املاک، یعنی مشخص شدن میزان دارایی خوانین و بنابراین دریافت میزان بیشتری مالیات از آنان.
با گذشت نزدیک به یک سده از آن دوران، همان قاعده فرار از ثبت اموال و داراییها همچنان به شیوههای گوناگون در کشور ادامه دارد. برای نمونه، بخش قابل توجهی از کسانی که پشت مخالفت با «گروه ویژه اقدام مالی» (FATF) سنگر گرفتهاند، از همین بحث میترسند که با آشکار شدن میزان داراییها و محل کسب درآمدها، منافعشان به خطر بیفتد. این افراد بهطور کلی اصلیترین مانع الکترونیکی شدن خدمات دولتی در کشورند.
اما این ثبت نشدنها و در واقع نبود بانکهای اطلاعاتی، تنها به این موارد خلاصه نمیشود. یکی از آشکارترین نمودهایش را این روزها در پنهان بودن فهرست افراد واکسینهشده میبینیم. آنجا هم که گروههای هدف مشخص باشند، بانک اطلاعاتشان معتبر نیست. پدر و مادرم هر دو بالای هشتاد سال هستند و پریروز بالاخره پس از چند ساعت معطلی در محیط شلوغ خانه بهداشت محل، و در حالی که سالخوردههای بسیاری ساعتها روی پا ایستاده بودند، واکسن زدیم. در حالیکه هر دو هم در خانه بهداشت محل پرونده داشتند و هم شماره تلفنشان در سامانه خدمات الکترونیکی ثبت بود، اما برایشان پیامک نیامد.
در ترکیه چنانچه شما در هنگام قرنطینه از خانه بیرون بیایید و دلیل موجهی برای این کار نداشته باشید، پلیس شماره ملیتان را میپرسد و همانجا در برنامهای که روی گوشی همراه هر پلیس است، آنرا وارد میکند و مشخصات شما نشان داده میشود. همانجا برایتان جریمه را ثبت میکند که بلافاصله مبلغ جریمه از حساب بانکی شما کم میشود و اگر در حسابتان در آن لحظه پولی نداشتید، به محضی که پول به حسابتان واریز گردد این جریمهها کم میشود. یعنی همه مشخصات افراد در سامانه جامع آماری ثبت شده و به یکدیگر وصل است. شخصا در چند سال حضورم در ترکیه، هرگز نیاز به ارائه کپی کارت اقامتم نداشتم و تنها با گفتن شماره آن، مشخصاتم در سامانه نشان داده و کارهایم انجام میشد (البته به جز سفارت ایران در آنکارا).
این را مقایسه کنیم با کارت به اصطلاح هوشمند ملی خودمان که همیشه باید یکی دو جین کپیاش در کنار کپی همه صفحات شناسنامه و... همراهمان باشد. این را واقعا نمیتوان کارت هوشمند نامید. و سخن گفتن از دولت الکترونیکی نیز «فعلا» قمپز در کردن است. در اسفندماه، رسانه دولت کلیپی در تعریف و تمجید از خدمات الکترونیکی منتشر کرد؛ در حالیکه در همان روزها برای گرفتن پروانه ساخت برای زمینم، بارها میان روستا و مرکز شهرستان رفت و آمدهای مکرر میکردم. مثلا واریز بیمه پروانه ساخت، تنها باید در مرکز بیمه شهرستان انجام میشد که پنجاه کیلومتر جاده کوهستانی با روستای ما فاصله دارد و این را نه میشد اینترنتی واریز کرد و نه در شعب بانک. همچنین برای همین پروانه ساخت، حدود هفتاد هزار تومان کپی از مدارک مختلف تحویل دادم. پرداخت هزینه اصلی پروانه ساخت هم تنها در پستبانک ممکن بود که چون مبلغ از 500 هزار تومان بیشتر بود، نمیشد کارت کشید و بنابراین باید میرفتم در صف بانک ایستاده تا نوبتم شود، پول نقد دریافت کرده و بیاورم تحویل پست بانک بدهم.
هرچند تلاشهای وزارت کنونی ارتباطات برای الکترونیکی شدن خدمات دولتی را نمیتوان نادیده گرفت، ولی 1- افراد و نهادهای فراری از شفافیت و 2- مدیران و کارمندان ناتوانی که نه بر پایه شایستگی، بلکه بر اساس روابط مسئول بخشی از کار هستند، این مهم را به عقب انداخته است.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
چکیده: شورش بختیاریها، یکی از بزرگترین مسائل دوران رضاشاه بود که هم برای حکومت نوبنیاد پهلوی و هم برای بختیاریها پیامدهای زیادی داشت. دست کم بختیاریها که جزو اصلیترین متحدین رضاشاه بودند، کاملا به حاشیه رانده شده و تقریبا همه خوانین بختیاری دچار اعدام، مرگ مشکوک در زندان یا تحمل زندانهای درازمدت گشتند. اما برخلاف تصورات، هدف این شورش مقابله با حکومت نبود (حتی در نامههایی که پیش از آغاز شورش میان خود خوانین رد و بدل میشد، عباراتی همچون «دولت قوی شوکت اعلیحضرتی ایران، خلدالله ملکه» و یا «اعلیحضرت شهریاری ارواحنا فداه» به کار رفته (لینک منبع))؛ بلکه این شورش از یکسو از اختلافات درونی چهارلنگ و هفت لنگ و از سوی دیگر، از اختلافات میان خوانین قدرتمند تهراننشین و خوانین کمتر قدرتمند محلی ریشه میگرفت.
یکی از اصلیترین دلایل این شورش، انتقاد خوانین محلی به اداره ثبت اسناد و املاک بود. خوانین بختیاری تهراننشین که سمتهای مهم حکومتی داشتند، پس از تاسیس این اداره، بیشتر زمینها و املاک منطقه بختیاری را به نام خود کردند. یکی از درخواستهای خوانین محلی این بود که ثبت زمینها و املاک بختیاری باطل گردد تا آنان به زمینهایی که از آنِ خودشان میدانستند، برسند. دلیل دیگرش این بود که ثبت املاک، یعنی مشخص شدن میزان دارایی خوانین و بنابراین دریافت میزان بیشتری مالیات از آنان.
با گذشت نزدیک به یک سده از آن دوران، همان قاعده فرار از ثبت اموال و داراییها همچنان به شیوههای گوناگون در کشور ادامه دارد. برای نمونه، بخش قابل توجهی از کسانی که پشت مخالفت با «گروه ویژه اقدام مالی» (FATF) سنگر گرفتهاند، از همین بحث میترسند که با آشکار شدن میزان داراییها و محل کسب درآمدها، منافعشان به خطر بیفتد. این افراد بهطور کلی اصلیترین مانع الکترونیکی شدن خدمات دولتی در کشورند.
اما این ثبت نشدنها و در واقع نبود بانکهای اطلاعاتی، تنها به این موارد خلاصه نمیشود. یکی از آشکارترین نمودهایش را این روزها در پنهان بودن فهرست افراد واکسینهشده میبینیم. آنجا هم که گروههای هدف مشخص باشند، بانک اطلاعاتشان معتبر نیست. پدر و مادرم هر دو بالای هشتاد سال هستند و پریروز بالاخره پس از چند ساعت معطلی در محیط شلوغ خانه بهداشت محل، و در حالی که سالخوردههای بسیاری ساعتها روی پا ایستاده بودند، واکسن زدیم. در حالیکه هر دو هم در خانه بهداشت محل پرونده داشتند و هم شماره تلفنشان در سامانه خدمات الکترونیکی ثبت بود، اما برایشان پیامک نیامد.
در ترکیه چنانچه شما در هنگام قرنطینه از خانه بیرون بیایید و دلیل موجهی برای این کار نداشته باشید، پلیس شماره ملیتان را میپرسد و همانجا در برنامهای که روی گوشی همراه هر پلیس است، آنرا وارد میکند و مشخصات شما نشان داده میشود. همانجا برایتان جریمه را ثبت میکند که بلافاصله مبلغ جریمه از حساب بانکی شما کم میشود و اگر در حسابتان در آن لحظه پولی نداشتید، به محضی که پول به حسابتان واریز گردد این جریمهها کم میشود. یعنی همه مشخصات افراد در سامانه جامع آماری ثبت شده و به یکدیگر وصل است. شخصا در چند سال حضورم در ترکیه، هرگز نیاز به ارائه کپی کارت اقامتم نداشتم و تنها با گفتن شماره آن، مشخصاتم در سامانه نشان داده و کارهایم انجام میشد (البته به جز سفارت ایران در آنکارا).
این را مقایسه کنیم با کارت به اصطلاح هوشمند ملی خودمان که همیشه باید یکی دو جین کپیاش در کنار کپی همه صفحات شناسنامه و... همراهمان باشد. این را واقعا نمیتوان کارت هوشمند نامید. و سخن گفتن از دولت الکترونیکی نیز «فعلا» قمپز در کردن است. در اسفندماه، رسانه دولت کلیپی در تعریف و تمجید از خدمات الکترونیکی منتشر کرد؛ در حالیکه در همان روزها برای گرفتن پروانه ساخت برای زمینم، بارها میان روستا و مرکز شهرستان رفت و آمدهای مکرر میکردم. مثلا واریز بیمه پروانه ساخت، تنها باید در مرکز بیمه شهرستان انجام میشد که پنجاه کیلومتر جاده کوهستانی با روستای ما فاصله دارد و این را نه میشد اینترنتی واریز کرد و نه در شعب بانک. همچنین برای همین پروانه ساخت، حدود هفتاد هزار تومان کپی از مدارک مختلف تحویل دادم. پرداخت هزینه اصلی پروانه ساخت هم تنها در پستبانک ممکن بود که چون مبلغ از 500 هزار تومان بیشتر بود، نمیشد کارت کشید و بنابراین باید میرفتم در صف بانک ایستاده تا نوبتم شود، پول نقد دریافت کرده و بیاورم تحویل پست بانک بدهم.
هرچند تلاشهای وزارت کنونی ارتباطات برای الکترونیکی شدن خدمات دولتی را نمیتوان نادیده گرفت، ولی 1- افراد و نهادهای فراری از شفافیت و 2- مدیران و کارمندان ناتوانی که نه بر پایه شایستگی، بلکه بر اساس روابط مسئول بخشی از کار هستند، این مهم را به عقب انداخته است.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
به یاد عبدالوهاب شهیدی
امیر هاشمی مقدم
دیروز، 20 اردیبهشت 1400 ایران یکی از هنرمندانش را از دست داد. عبدالوهاب شهیدی در سال 1301 در میمه اصفهان چشم به جهان گشود. وی از نوجوانی نزد اسماعیل مهرتاش آواز، سنتور و بربط (عود) را فرا گرفت. پس از مدتی سنتور را کنار نهاد، اما در آوازخوانی سرشناس و در نوازندگی بربط چیرهدست شد. او با بیش از 230 اجرا در برنامه گلها، از فعالترین هنرمندان این برنامه بود. در کنار آثار تازهای که خود میآفرید، به بازخوانی تصنیفهای قدیمی (بهویژه آثار عارف قزوینی) و موسیقی محلی نیز میپرداخت. همچنین در چند دوره جشن هنر شیراز در کنار بزرگانی همچون حسین تهرانی (تنبک)، جلیل شهناز (تار)، اصغر بهاری (کمانچه)، فرامرز پایور (آهنگساز و نوازنده سنتور) و... هنرنمایی کرد. اما پس از انقلاب نه تنها از موسیقی کنار نهاده شد، بلکه به جرم همکاری با ساواک زندانی گشت.
تصنیف بالا (اون نگاه گرم تو) بر پایه آهنگ قدیمی لری توسط زندهیاد فرامرز پایور (و نوازنده سنتور در این کلیپ) ساخته شد و خواننده و نوازنده بربطش زندهیاد عبدالوهاب شهیدی است.
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
دیروز، 20 اردیبهشت 1400 ایران یکی از هنرمندانش را از دست داد. عبدالوهاب شهیدی در سال 1301 در میمه اصفهان چشم به جهان گشود. وی از نوجوانی نزد اسماعیل مهرتاش آواز، سنتور و بربط (عود) را فرا گرفت. پس از مدتی سنتور را کنار نهاد، اما در آوازخوانی سرشناس و در نوازندگی بربط چیرهدست شد. او با بیش از 230 اجرا در برنامه گلها، از فعالترین هنرمندان این برنامه بود. در کنار آثار تازهای که خود میآفرید، به بازخوانی تصنیفهای قدیمی (بهویژه آثار عارف قزوینی) و موسیقی محلی نیز میپرداخت. همچنین در چند دوره جشن هنر شیراز در کنار بزرگانی همچون حسین تهرانی (تنبک)، جلیل شهناز (تار)، اصغر بهاری (کمانچه)، فرامرز پایور (آهنگساز و نوازنده سنتور) و... هنرنمایی کرد. اما پس از انقلاب نه تنها از موسیقی کنار نهاده شد، بلکه به جرم همکاری با ساواک زندانی گشت.
تصنیف بالا (اون نگاه گرم تو) بر پایه آهنگ قدیمی لری توسط زندهیاد فرامرز پایور (و نوازنده سنتور در این کلیپ) ساخته شد و خواننده و نوازنده بربطش زندهیاد عبدالوهاب شهیدی است.
یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد.
کانال مقدمه
@moghaddames
ابهاماتی درباره روز قدس
امیر هاشمی مقدم
«یک سوال بیجواب! ظاهراً حدود ۷۰ سال پیش یعنی سال ۱۹۴۹ اسراییل و متحدانش طی پیمانی بخشهای زیادی از کشور فلسطین را تحت مالکیت خود کردند و ما تا به امروز برای پشتیبانی از مردم مسلمان فلسطین، اسراییل را به رسمیت نمیشناسیم و با این کشور، مسابقه هم نمیدهیم. از طرفی حدود ۱۹۰ سال پیش هم، کشور روسیه بر اساس پیماننامههای گلستان و ترکمانچای، ظالمانه در دو نوبت، بخشهای وسیعی از خاک مردم ایران را اشغال و به خاک خود ضمیمه کرد! اکنون چگونه است که ما کشوری که خاک خودمان را اشغال کرده به رسمیت میشناسیم، امّا کشوری را که خاک دیگران را تصرف کرده به رسمیت نمیشناسیم؟ اگر کسی پاسخی درخور بدهد، مرا یک عمر بنده خود کرده است! التماس تفکر».
متن بالا یکی از دهها متنی است که در روزهای نزدیک به روز قدس، در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود. دست کم چند موردش را شخصا دریافت کرده یا در گروههای اجتماعی خواندهام. اینکه برای نمونه، متن بالا دارای اشتباهات تاریخی یا قیاس معالفارق است، یا انتساب اینگونه شبهات به دشمنان کشور و اسرائیل، چیزی از لزوم توجه به اینگونه نوشتههایی که دست کم در میان بخشی از مردم دست به دست میشود، کم نمیکند. چرا که اگر حتی این نوشتهها ساخته دشمنان باشد هم، در میان مردم نفوذ کرده و اثرگذار است. عکسها و کلیپهای بسیاری که زندگی مرفه برخی از فلسطینیان، ارتباط نزدیک میان برخی از فلسطینیان و اسرائیلیها، استخرهای مختلط یا ساحل لبنان و... را نشان میدهد نیز، در همین دسته قابل ارزیابی است. آن هم در حالی که این روزها ماشین جنایت اسرائیل دوباره روشن شده و دارد غزه را شخم میزند.
دلیل تشکیک بخشی از مردم در ضرورت روز قدس یا دفاع از مردم ستمدیده فلسطین را میتوان در موارد زیر برشمرد:
1- عملکرد نادرست جمهوری اسلامی در برابر اسرائیل (همچون ممنوعیت مسابقه با ورزشکاران اسرائیلی که باعث از دست دادن موقعیتهای ارزشمند جهانی برای ورزشکاران ایرانی شده و در متن بالا هم به آن اشاره شده) و پیامدهای منفیای که این عملکرد در زندگی ایرانیان به وجود آورده (بهویژه نقش لابی صهیونیستی در فشار به دولتمردان امریکایی برای تحریم بیشتر ایران)، باعث بازاندیشی درباره آن شده که زمینه پذیرش جعلیات را نیز فراهم کرده است.
2- گرایش جمهوری اسلامی به روسیه که در حافظه تاریخی دو سده گذشته ایرانیان بهعنوان متجاوز تثبیت شده است، و پاسخگو نبودن به افکار عمومی در زمینه روابط با روسیه و دستاوردها و آسیبهای آن، باعث شده نگاه منفی به این کشور و هرگونه ارتباط میان جمهوری اسلامی با آن، به دیده شک و تردید نگریسته شود. از سوی دیگر، فشارهایی که روسیه به ایران وارد میآورد و همچنین رفتارهای ریاکارانهاش (در بحث مذاکرات هستهای، در همراهی با تحریمها، در تکمیل نکردن و تحویل ندادن نیروگاه اتمی بوشهر علیرغم دریافت چند برابری توافق اولیه، در تحویل ندادن به موقع سامانه اس 300 علیرغم دریافت پیشاپیش پول آن، در کنار گذاشتن ایران از حوزه قفقاز و به ویژه نادیده گرفتن نقش ایران در همسایگی ارمنستان و جمهوری آذربایجان، در فشار وارد کردن برای تایید نهایی کنوانسیون دریای خزر که ایران بازنده اصلی آن شده و...) چیزی نیست که از دید نه تنها کارشناسان و رسانهها، بلکه حتی مردم عادی دور بماند. بنابراین دستاوردها و آسیبهای ارتباط با روسیه نه تنها با اسرائیل، بلکه با امریکا و اروپا نیز همیشه مقایسه و همسنجی میشود.
3- برقراری ارتباط میان اسرائیل و بسیاری از کشورهای عربی که فلسطین را متعلق به خود میدانند و زمانی در دفاع از آن با اسرائیل جنگ کردند، این پرسش را در ذهن برخی به وجود آورده که وقتی کشورهای عربی در این زمینه کوتاه آمدهاند، ایران چرا باید کاسه داغتر از آش شود؟ این دقیقا یکی از اهداف اسرائیل در برقراری ارتباط با کشورهای عربی بود که به نظر میآید تا حدودی به آن رسیده است. این در حالی است که مسئله فلسطین نه یک مسئله عربی، بلکه در درجه نخست، مسئلهای انسانی و جهانی در برابر جنایات حکومت کودککش اسرائیل، و در درجه دوم مسئلهای مربوط به جهان اسلام است.
4- طبیعتا وقتی باد کشت کنیم، توفان درو خواهیم کرد. هنگامی که در بسیاری موارد در برابر خواستههای عادی مردم و بدون اقناع افکار عمومی، اقدامات لجبازانه انجام دهیم (همچون فیلتر کردن بسیاری از سایتها و شبکههای اجتماعی اینترنتی، سانسور کتاب، لغو مجوز بسیاری از کنسرتها، ممنوعیت بسیاری از فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی، محدودیت بر فعالیتهای زنان و...)، طرف مقابل نیز بیکار نخواهد نشست. نیکی کدی در کتاب نتایج انقلاب ایران (1390) درباره تفکر سیاسی بخش قابل توجهی از جوانان ایرانی نوشته: «با آنچه حکومت در پی آن است، مخالفت میکنند و از آنچه حکومت مخالف آن است، طرفداری میکنند» (ص: 79).
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
«یک سوال بیجواب! ظاهراً حدود ۷۰ سال پیش یعنی سال ۱۹۴۹ اسراییل و متحدانش طی پیمانی بخشهای زیادی از کشور فلسطین را تحت مالکیت خود کردند و ما تا به امروز برای پشتیبانی از مردم مسلمان فلسطین، اسراییل را به رسمیت نمیشناسیم و با این کشور، مسابقه هم نمیدهیم. از طرفی حدود ۱۹۰ سال پیش هم، کشور روسیه بر اساس پیماننامههای گلستان و ترکمانچای، ظالمانه در دو نوبت، بخشهای وسیعی از خاک مردم ایران را اشغال و به خاک خود ضمیمه کرد! اکنون چگونه است که ما کشوری که خاک خودمان را اشغال کرده به رسمیت میشناسیم، امّا کشوری را که خاک دیگران را تصرف کرده به رسمیت نمیشناسیم؟ اگر کسی پاسخی درخور بدهد، مرا یک عمر بنده خود کرده است! التماس تفکر».
متن بالا یکی از دهها متنی است که در روزهای نزدیک به روز قدس، در شبکههای اجتماعی دست به دست میشود. دست کم چند موردش را شخصا دریافت کرده یا در گروههای اجتماعی خواندهام. اینکه برای نمونه، متن بالا دارای اشتباهات تاریخی یا قیاس معالفارق است، یا انتساب اینگونه شبهات به دشمنان کشور و اسرائیل، چیزی از لزوم توجه به اینگونه نوشتههایی که دست کم در میان بخشی از مردم دست به دست میشود، کم نمیکند. چرا که اگر حتی این نوشتهها ساخته دشمنان باشد هم، در میان مردم نفوذ کرده و اثرگذار است. عکسها و کلیپهای بسیاری که زندگی مرفه برخی از فلسطینیان، ارتباط نزدیک میان برخی از فلسطینیان و اسرائیلیها، استخرهای مختلط یا ساحل لبنان و... را نشان میدهد نیز، در همین دسته قابل ارزیابی است. آن هم در حالی که این روزها ماشین جنایت اسرائیل دوباره روشن شده و دارد غزه را شخم میزند.
دلیل تشکیک بخشی از مردم در ضرورت روز قدس یا دفاع از مردم ستمدیده فلسطین را میتوان در موارد زیر برشمرد:
1- عملکرد نادرست جمهوری اسلامی در برابر اسرائیل (همچون ممنوعیت مسابقه با ورزشکاران اسرائیلی که باعث از دست دادن موقعیتهای ارزشمند جهانی برای ورزشکاران ایرانی شده و در متن بالا هم به آن اشاره شده) و پیامدهای منفیای که این عملکرد در زندگی ایرانیان به وجود آورده (بهویژه نقش لابی صهیونیستی در فشار به دولتمردان امریکایی برای تحریم بیشتر ایران)، باعث بازاندیشی درباره آن شده که زمینه پذیرش جعلیات را نیز فراهم کرده است.
2- گرایش جمهوری اسلامی به روسیه که در حافظه تاریخی دو سده گذشته ایرانیان بهعنوان متجاوز تثبیت شده است، و پاسخگو نبودن به افکار عمومی در زمینه روابط با روسیه و دستاوردها و آسیبهای آن، باعث شده نگاه منفی به این کشور و هرگونه ارتباط میان جمهوری اسلامی با آن، به دیده شک و تردید نگریسته شود. از سوی دیگر، فشارهایی که روسیه به ایران وارد میآورد و همچنین رفتارهای ریاکارانهاش (در بحث مذاکرات هستهای، در همراهی با تحریمها، در تکمیل نکردن و تحویل ندادن نیروگاه اتمی بوشهر علیرغم دریافت چند برابری توافق اولیه، در تحویل ندادن به موقع سامانه اس 300 علیرغم دریافت پیشاپیش پول آن، در کنار گذاشتن ایران از حوزه قفقاز و به ویژه نادیده گرفتن نقش ایران در همسایگی ارمنستان و جمهوری آذربایجان، در فشار وارد کردن برای تایید نهایی کنوانسیون دریای خزر که ایران بازنده اصلی آن شده و...) چیزی نیست که از دید نه تنها کارشناسان و رسانهها، بلکه حتی مردم عادی دور بماند. بنابراین دستاوردها و آسیبهای ارتباط با روسیه نه تنها با اسرائیل، بلکه با امریکا و اروپا نیز همیشه مقایسه و همسنجی میشود.
3- برقراری ارتباط میان اسرائیل و بسیاری از کشورهای عربی که فلسطین را متعلق به خود میدانند و زمانی در دفاع از آن با اسرائیل جنگ کردند، این پرسش را در ذهن برخی به وجود آورده که وقتی کشورهای عربی در این زمینه کوتاه آمدهاند، ایران چرا باید کاسه داغتر از آش شود؟ این دقیقا یکی از اهداف اسرائیل در برقراری ارتباط با کشورهای عربی بود که به نظر میآید تا حدودی به آن رسیده است. این در حالی است که مسئله فلسطین نه یک مسئله عربی، بلکه در درجه نخست، مسئلهای انسانی و جهانی در برابر جنایات حکومت کودککش اسرائیل، و در درجه دوم مسئلهای مربوط به جهان اسلام است.
4- طبیعتا وقتی باد کشت کنیم، توفان درو خواهیم کرد. هنگامی که در بسیاری موارد در برابر خواستههای عادی مردم و بدون اقناع افکار عمومی، اقدامات لجبازانه انجام دهیم (همچون فیلتر کردن بسیاری از سایتها و شبکههای اجتماعی اینترنتی، سانسور کتاب، لغو مجوز بسیاری از کنسرتها، ممنوعیت بسیاری از فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی، محدودیت بر فعالیتهای زنان و...)، طرف مقابل نیز بیکار نخواهد نشست. نیکی کدی در کتاب نتایج انقلاب ایران (1390) درباره تفکر سیاسی بخش قابل توجهی از جوانان ایرانی نوشته: «با آنچه حکومت در پی آن است، مخالفت میکنند و از آنچه حکومت مخالف آن است، طرفداری میکنند» (ص: 79).
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
کاندیداهایی که «هزارشان کَل گرفته»
امیر هاشمی مقدم: فرارو
ما بختیاریها در گذشته رسم و باوری داشتیم به نام «کل (Kal) گرفتن هزار». مثلا میگفتند «فلانی هزارش کل گرفت». کَل همان بز کوهی است و این رسم و باور نیز ویژه شکارچیان ماهر بود. یعنی چنانچه کسی هزار تا بز و قوچ کوهی را شکار میکرد، هزار و یکمی را که میزد، آن حیوان زبانبسته پس از اینکه تیر میخورد، ابتدا بلند میشد روی دو پا میایستاد، رو به شکارچی میخندید و بعد میافتاد روی زمین و میمرد. در این حالت آن شکارچی باید همانجایی که ایستاده بود را گود کرده، تفنگش را در خاک چال میکرد، جای تفنگ را به هیچ کسی نمیگفت، و برای همیشه با دنیای شکار خداحافظی میکرد. باور عمیق داشتند چنانچه کسی این کار را نکند، حتما بلایی سرش میآید.
دایی پدرم یکی از کسانی بود که میگفتند هزارش کل گرفته. او کلا تفنگچی بود و مثلا در جنگ میان علیمردان خان بختیاری با قوای رضاشاه (سال 1308)، تفنگچی علیمردان خان بوده. من سال 1364 که چهار ساله بودم، او را در باغ اناریاش در روستای دورَک (که مادر پدرم اهل آن روستا بود) دیدم و هنوز به یاد دارم که چشم چپش بسته بود؛ و اللته من فکر میکردم کور است. میگویند بسته شدن چشم چپش به خاطر این بود که همیشه پشت تفنگ و در حال نشانهگیری، چشم چپش را میبست و بنابراین دیگر عادتش شده بود که چشم چپش را در حالت عادی هم ببندد. روزی که من دیدمش هم، بنا به روایت خودش و فرزندانش، 124 سال سن داشت (سال بعد، یعنی در 1365 از دنیا رفت).
این رسم، بخشی از فرهنگ عامه بختیاریها بوده. فرهنگ عامه هر سرزمینی را اگر بررسی کنی، تقریبا همه بازیها، باورها، عادات، آداب، رسوم و حتی بسیاری خرافاتش منطبق با جغرافیا و زیستبومش بوده. جنگلهای زاگرس در منطقه بختیاری، از پناهگاههای حیات وحش کشور بوده و روزگاری پر از بز و قوچ و خرس و پلنگ و گرگ و کفتار و... . اما شکار بیرویه که افتاد به جانشان، نسلشان تار و مار شد. نمونهاش پدرم که تعریف میکنند یکبار با خان روستا و دو نفر دیگر رفتند کوه کنار روستایمان (کوه کلار Kallar) برای شکار، و مجموعا 14 تا پازن و بز کوهی را در یک روز شکار کردند. همین شکار بیرویه باعث شده حالا در کل آن کوه، بز و خرس و پلنگ که هیچ، حتی یک کبک هم پیدا نشود. این باور «کل گرفتن هزار» کارکردش این بوده کسانی که شکار بیرویه میکنند را در یک جایی متوقف کند؛ شاید نسل این جانداران از میان نرود. و البته اگر آنرا خرافه بدانیم هم، احتمالا کسی که زیاد شکار میکرده (و طبیعتا حساب شکارهایی که کرده بود از دست در میرفت) چنانچه یک بز کوهی پس از تیر خوردن، روی دستانش بلند میشد و سپس میافتاد (که در دنیای شکار، چنین چیزی زیاد رخ میدهد) فکر میکرده هزارش کل گرفته و بنابراین تصور میکرد حیوان حتما به او خندیده و... .
کاش این قاعده کل گرفتن هزار را برای امور دیگر هم رایج میکردیم. مثلا در عرصه سیاست و مدیریت الزامی میشد. میگفتند اگر کسی در سیاست و مدیریت کشور، هزارش کل گرفت، باید همانجا با جهان سیاست و مدیریت خداحافظی کند و برود مثل دایی پدر من بنشیند توی باغ اناریاش. برخی از چهرههایی که برای ریاست جمهوری ثبتنام کردند، مدتهاست هزارشان در سیاست و مدیریت کل گرفته (و تپهی سالم باقی نگذاشتهاند) و دیگر نمیتوانند ثبتنام کنند. خیلی از این کاندیداها هزاران امید، هزاران آرزو، هزاران موقعیت خوب، هزاران شانس، هزاران بخت و اقبال، هزاران دلخوشی کوچک و بزرگ مردمان این سرزمین را مدتها پیش شکار کرده و کشتهاند. حالا دوباره چگونه رویشان میشود بیایند و در انتخابات ریاست جمهوری ثبتنام کنند؟ در هر کشور دیگری بود، اینها باید اکنون پشت میلههای زندان میبودند. آن همه گزارش فساد و برآورد خسارتهایی که در دورههای مدیریتشان بر سر کشور و شهر و... آوردند، چه کم از «کَل گرفتن هزار» دارد که هنوز دست از سر این مملکت و مردمش برنمیدارند؟ جز این است که آنها نیز مانند شکارچی که در پی بیخبری حیوان زبانبسته او را شکار میکنند، اینها هم در پی شکار از اوضاع آشفته کشور و گرفتن ماهی از آب گلآلودند؟ اتفاقا در جهان سیاست و مدیریت چنانچه کسی هزارش که نه، بلکه دو یا سهاش کل گرفت، به اختیار یا به اجبار برود کنار و با سرنوشت میلیونها شهروند بازی نکند. اما برخی از این عشق خدمتها و این احساس تکلیف کنندهها، میلیونشان هم اگر کل بگیرد، همچنان به هر امید، آرزو، بخت، دلخوشی و... ایرانیان شلیک میکنند.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
ما بختیاریها در گذشته رسم و باوری داشتیم به نام «کل (Kal) گرفتن هزار». مثلا میگفتند «فلانی هزارش کل گرفت». کَل همان بز کوهی است و این رسم و باور نیز ویژه شکارچیان ماهر بود. یعنی چنانچه کسی هزار تا بز و قوچ کوهی را شکار میکرد، هزار و یکمی را که میزد، آن حیوان زبانبسته پس از اینکه تیر میخورد، ابتدا بلند میشد روی دو پا میایستاد، رو به شکارچی میخندید و بعد میافتاد روی زمین و میمرد. در این حالت آن شکارچی باید همانجایی که ایستاده بود را گود کرده، تفنگش را در خاک چال میکرد، جای تفنگ را به هیچ کسی نمیگفت، و برای همیشه با دنیای شکار خداحافظی میکرد. باور عمیق داشتند چنانچه کسی این کار را نکند، حتما بلایی سرش میآید.
دایی پدرم یکی از کسانی بود که میگفتند هزارش کل گرفته. او کلا تفنگچی بود و مثلا در جنگ میان علیمردان خان بختیاری با قوای رضاشاه (سال 1308)، تفنگچی علیمردان خان بوده. من سال 1364 که چهار ساله بودم، او را در باغ اناریاش در روستای دورَک (که مادر پدرم اهل آن روستا بود) دیدم و هنوز به یاد دارم که چشم چپش بسته بود؛ و اللته من فکر میکردم کور است. میگویند بسته شدن چشم چپش به خاطر این بود که همیشه پشت تفنگ و در حال نشانهگیری، چشم چپش را میبست و بنابراین دیگر عادتش شده بود که چشم چپش را در حالت عادی هم ببندد. روزی که من دیدمش هم، بنا به روایت خودش و فرزندانش، 124 سال سن داشت (سال بعد، یعنی در 1365 از دنیا رفت).
این رسم، بخشی از فرهنگ عامه بختیاریها بوده. فرهنگ عامه هر سرزمینی را اگر بررسی کنی، تقریبا همه بازیها، باورها، عادات، آداب، رسوم و حتی بسیاری خرافاتش منطبق با جغرافیا و زیستبومش بوده. جنگلهای زاگرس در منطقه بختیاری، از پناهگاههای حیات وحش کشور بوده و روزگاری پر از بز و قوچ و خرس و پلنگ و گرگ و کفتار و... . اما شکار بیرویه که افتاد به جانشان، نسلشان تار و مار شد. نمونهاش پدرم که تعریف میکنند یکبار با خان روستا و دو نفر دیگر رفتند کوه کنار روستایمان (کوه کلار Kallar) برای شکار، و مجموعا 14 تا پازن و بز کوهی را در یک روز شکار کردند. همین شکار بیرویه باعث شده حالا در کل آن کوه، بز و خرس و پلنگ که هیچ، حتی یک کبک هم پیدا نشود. این باور «کل گرفتن هزار» کارکردش این بوده کسانی که شکار بیرویه میکنند را در یک جایی متوقف کند؛ شاید نسل این جانداران از میان نرود. و البته اگر آنرا خرافه بدانیم هم، احتمالا کسی که زیاد شکار میکرده (و طبیعتا حساب شکارهایی که کرده بود از دست در میرفت) چنانچه یک بز کوهی پس از تیر خوردن، روی دستانش بلند میشد و سپس میافتاد (که در دنیای شکار، چنین چیزی زیاد رخ میدهد) فکر میکرده هزارش کل گرفته و بنابراین تصور میکرد حیوان حتما به او خندیده و... .
کاش این قاعده کل گرفتن هزار را برای امور دیگر هم رایج میکردیم. مثلا در عرصه سیاست و مدیریت الزامی میشد. میگفتند اگر کسی در سیاست و مدیریت کشور، هزارش کل گرفت، باید همانجا با جهان سیاست و مدیریت خداحافظی کند و برود مثل دایی پدر من بنشیند توی باغ اناریاش. برخی از چهرههایی که برای ریاست جمهوری ثبتنام کردند، مدتهاست هزارشان در سیاست و مدیریت کل گرفته (و تپهی سالم باقی نگذاشتهاند) و دیگر نمیتوانند ثبتنام کنند. خیلی از این کاندیداها هزاران امید، هزاران آرزو، هزاران موقعیت خوب، هزاران شانس، هزاران بخت و اقبال، هزاران دلخوشی کوچک و بزرگ مردمان این سرزمین را مدتها پیش شکار کرده و کشتهاند. حالا دوباره چگونه رویشان میشود بیایند و در انتخابات ریاست جمهوری ثبتنام کنند؟ در هر کشور دیگری بود، اینها باید اکنون پشت میلههای زندان میبودند. آن همه گزارش فساد و برآورد خسارتهایی که در دورههای مدیریتشان بر سر کشور و شهر و... آوردند، چه کم از «کَل گرفتن هزار» دارد که هنوز دست از سر این مملکت و مردمش برنمیدارند؟ جز این است که آنها نیز مانند شکارچی که در پی بیخبری حیوان زبانبسته او را شکار میکنند، اینها هم در پی شکار از اوضاع آشفته کشور و گرفتن ماهی از آب گلآلودند؟ اتفاقا در جهان سیاست و مدیریت چنانچه کسی هزارش که نه، بلکه دو یا سهاش کل گرفت، به اختیار یا به اجبار برود کنار و با سرنوشت میلیونها شهروند بازی نکند. اما برخی از این عشق خدمتها و این احساس تکلیف کنندهها، میلیونشان هم اگر کل بگیرد، همچنان به هر امید، آرزو، بخت، دلخوشی و... ایرانیان شلیک میکنند.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
نکاتی درباره قتل بابک خرمدین
امیر هاشمی مقدم
کشتن فجیع فرزندان (بابک و آرزو) و داماد، به دست پدر و مادری سنگدل، خبر اصلی این چند روزه در رسانهها و شبکههای اجتماعی است. بازار تحلیل و البته شایعه نیز داغ. هر کسی از زاوایهای به آن نگریسته. من نیز در این چند روزه درباره نکاتی مرتبط با این کشتار اندیشیدم که چکیدهشان را در اینجا مینویسم.
1- این که با هر قتل، دزدی، درگیری خونین و... آنرا به همه مردم ایران و حتی به طعنه به «تمدن 2500 ساله» ربط دهیم، اگر از روی کین و بغض نباشد، در بهترین حالت سادهنگری است. در همه کشورهای جهان این رویدادها و حتی بدتر از آن رخ میدهد. اگر آمار قتل، دزدی، درگیری و... در ایران را در کنار میانگین آمار جهانی درباره همین موضوعات قرار دهیم و دریابیم که آمار این جرایم در ایران بیشتر از میانگین جهانی است، آنگاه میتوانیم آنرا بهعنوان پدیده و مسئلهای اجتماعی در ایران تعمیم بدهیم (و البته در آن صورت هم با اما و اگرهای بسیار). آنچه اکنون بیشتر شاهدیم، خودزنی و «خود خاک بر سر پنداری» است که در شبکههای اجتماعی رایج است.
2- از نکات حاشیهای این قتل، حدس و گمانهای علمی (توسط کارشناسان و وکلای خبره) درباره جزای این قتلهاست. پدر و مادر بهواسطه اینکه فرزند خودشان را کشتهاند، جزایشان بسیار کمتر از کسی است که غریبهای را کشته باشد. این زنگ هشدار هم برای مردم ایران و هم بهویژه برای دستگاه قضایی جدی است. هنگامی که مشخص شد پدر رومینا پیش از بریدن گلوی دخترش با داس، از وکیل درباره مجازات قتل فرزند پرسیده بود، بایسته بود که بازنگری در قوانین مربوط به قتل یا آسیب به فرزندان بهطور جدی در دستور کار قرار گیرد؛ که شوربختانه چنین نشد. اگر قصاص نادرست است، باید برای همه برداشته شود و اگر حق است، باید در جرایم مشابه و بدون توجه به وابستگی، برای همه یکسان باشد.
3- پدر قاتل در بازجوییهایش درباره اینکه ارتشی بوده و چند سال سابقه جبهه داشته و چند بار شیمیایی شده و از 9 سالگی نماز و روزهاش ترک نشده و... سخن گفته. اما سرپرست دادسرای امور جنایی تهران تنها تشخیص داده که او «تفکرات ملی» دارد. در این میان، تجزیهطلبان و قومگرایان نیز همین را بهانه قرار دادهاند تا به ایرانی و ایراندوستی حمله کنند. اینکه چگونه از میان آن همه اعترافی که قاتل درباره پیشینه خود گفته، سرپرست دادسرا تنها تفکرات ملی او را دیده و تنها همین بخش را برجسته کرده، شگفت است. آن هم در حالیکه او انگیزه خود را از قتل، مسائل اخلاقی و لزوم پاک بودن انسانها میداند که این ادعاها بیشتر جنبه مدهبی دارد تا ملی. از سوی دیگر، اگر یک روحانی یا فرد مذهبی قتلی انجام دهد (به شرط آنکه اصلا رسانهای شود) آیا مسئولین میگویند به خاطر تفکرات مذهبیاش چنین کاری کرده است؟ اصولا ملیگرایی در ایران برخلاف همه کشورهای جهان، به شیوههای گوناگون سرکوب میشود و برچسب ملیگرا زدن به قاتلی چنین سنگدل، یکی از نمونههای تازه آن است.
4- اگرچه در نکته نخست اشاره کردم که چنین رویدادهایی قابلیت تعمیم به کل جامعه را ندارد، اما نه میتوان چنین جرائم هولناکی را نادیده گرفت و نه میتوان این نکته را نادیده و نانوشته رها کرد که شرایط روانی جامعه ایران دست کم در دو دهه گذشته خوب نبوده و پژوهشهای داخلی و بینالمللی نیز بارها تاکنون به آن اشاره کردهاند. بیش از چهار دهه زندگی در شرایط جنگ، تحریم، تورمی که گاه از 50% فراتر میرود، بیکاری گسترده، سقوط نزدیک به نیمی از جامعه به زیر خط فقر، دلشوره و استرس حمله نظامی و جنگی دوباره، بیپناه بودن زیر بمباران خبرهای سیاه داخلی و خارجی، نبود هیچ روزنه امید به آینده و...، طبیعتا روان جامعه را بیمار میکند. با این همه فشار کمرشکن، تا همینجا هم جامعه و مردم ایران به طور میانگین جامعهای شرافتمند است که حجم جرایم و جنایاتش از این فراتر نرفته است. به قول فخرالدین مزارعی:
«گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟
بالله که زنده بودن ما شاهکار ماست».
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
کشتن فجیع فرزندان (بابک و آرزو) و داماد، به دست پدر و مادری سنگدل، خبر اصلی این چند روزه در رسانهها و شبکههای اجتماعی است. بازار تحلیل و البته شایعه نیز داغ. هر کسی از زاوایهای به آن نگریسته. من نیز در این چند روزه درباره نکاتی مرتبط با این کشتار اندیشیدم که چکیدهشان را در اینجا مینویسم.
1- این که با هر قتل، دزدی، درگیری خونین و... آنرا به همه مردم ایران و حتی به طعنه به «تمدن 2500 ساله» ربط دهیم، اگر از روی کین و بغض نباشد، در بهترین حالت سادهنگری است. در همه کشورهای جهان این رویدادها و حتی بدتر از آن رخ میدهد. اگر آمار قتل، دزدی، درگیری و... در ایران را در کنار میانگین آمار جهانی درباره همین موضوعات قرار دهیم و دریابیم که آمار این جرایم در ایران بیشتر از میانگین جهانی است، آنگاه میتوانیم آنرا بهعنوان پدیده و مسئلهای اجتماعی در ایران تعمیم بدهیم (و البته در آن صورت هم با اما و اگرهای بسیار). آنچه اکنون بیشتر شاهدیم، خودزنی و «خود خاک بر سر پنداری» است که در شبکههای اجتماعی رایج است.
2- از نکات حاشیهای این قتل، حدس و گمانهای علمی (توسط کارشناسان و وکلای خبره) درباره جزای این قتلهاست. پدر و مادر بهواسطه اینکه فرزند خودشان را کشتهاند، جزایشان بسیار کمتر از کسی است که غریبهای را کشته باشد. این زنگ هشدار هم برای مردم ایران و هم بهویژه برای دستگاه قضایی جدی است. هنگامی که مشخص شد پدر رومینا پیش از بریدن گلوی دخترش با داس، از وکیل درباره مجازات قتل فرزند پرسیده بود، بایسته بود که بازنگری در قوانین مربوط به قتل یا آسیب به فرزندان بهطور جدی در دستور کار قرار گیرد؛ که شوربختانه چنین نشد. اگر قصاص نادرست است، باید برای همه برداشته شود و اگر حق است، باید در جرایم مشابه و بدون توجه به وابستگی، برای همه یکسان باشد.
3- پدر قاتل در بازجوییهایش درباره اینکه ارتشی بوده و چند سال سابقه جبهه داشته و چند بار شیمیایی شده و از 9 سالگی نماز و روزهاش ترک نشده و... سخن گفته. اما سرپرست دادسرای امور جنایی تهران تنها تشخیص داده که او «تفکرات ملی» دارد. در این میان، تجزیهطلبان و قومگرایان نیز همین را بهانه قرار دادهاند تا به ایرانی و ایراندوستی حمله کنند. اینکه چگونه از میان آن همه اعترافی که قاتل درباره پیشینه خود گفته، سرپرست دادسرا تنها تفکرات ملی او را دیده و تنها همین بخش را برجسته کرده، شگفت است. آن هم در حالیکه او انگیزه خود را از قتل، مسائل اخلاقی و لزوم پاک بودن انسانها میداند که این ادعاها بیشتر جنبه مدهبی دارد تا ملی. از سوی دیگر، اگر یک روحانی یا فرد مذهبی قتلی انجام دهد (به شرط آنکه اصلا رسانهای شود) آیا مسئولین میگویند به خاطر تفکرات مذهبیاش چنین کاری کرده است؟ اصولا ملیگرایی در ایران برخلاف همه کشورهای جهان، به شیوههای گوناگون سرکوب میشود و برچسب ملیگرا زدن به قاتلی چنین سنگدل، یکی از نمونههای تازه آن است.
4- اگرچه در نکته نخست اشاره کردم که چنین رویدادهایی قابلیت تعمیم به کل جامعه را ندارد، اما نه میتوان چنین جرائم هولناکی را نادیده گرفت و نه میتوان این نکته را نادیده و نانوشته رها کرد که شرایط روانی جامعه ایران دست کم در دو دهه گذشته خوب نبوده و پژوهشهای داخلی و بینالمللی نیز بارها تاکنون به آن اشاره کردهاند. بیش از چهار دهه زندگی در شرایط جنگ، تحریم، تورمی که گاه از 50% فراتر میرود، بیکاری گسترده، سقوط نزدیک به نیمی از جامعه به زیر خط فقر، دلشوره و استرس حمله نظامی و جنگی دوباره، بیپناه بودن زیر بمباران خبرهای سیاه داخلی و خارجی، نبود هیچ روزنه امید به آینده و...، طبیعتا روان جامعه را بیمار میکند. با این همه فشار کمرشکن، تا همینجا هم جامعه و مردم ایران به طور میانگین جامعهای شرافتمند است که حجم جرایم و جنایاتش از این فراتر نرفته است. به قول فخرالدین مزارعی:
«گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟
بالله که زنده بودن ما شاهکار ماست».
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
انجمن علمی جامعهشناسی دانشگاه مازندران با همکاری انجمن علمی مردمشناسی این دانشگاه برگزار میکند:
«بررسی تجربیات گردشگران ایرانی در ترکیه».
سخنران: امیر هاشمی مقدم
در این نشست (وبینار) درباره موضوعات زیر صحبت میکنم:
1⃣ دلایل سفرهای گسترده ایرانیان به ترکیه؛
2⃣ پیشفرضهای نادرست درباره سفر به ترکیه؛
3⃣ تجربیات گوناگون گردشگران ایرانی در ترکیه؛
4⃣ آرزوها و خواستههای نهفته ایرانیان در پشت این تجربیات.
⏱ سهشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰
ساعت هشت شب.
لینک ورود به این نشست:
http://yun.ir/ffua92
کانال مقدمه
@moghaddames
«بررسی تجربیات گردشگران ایرانی در ترکیه».
سخنران: امیر هاشمی مقدم
در این نشست (وبینار) درباره موضوعات زیر صحبت میکنم:
1⃣ دلایل سفرهای گسترده ایرانیان به ترکیه؛
2⃣ پیشفرضهای نادرست درباره سفر به ترکیه؛
3⃣ تجربیات گوناگون گردشگران ایرانی در ترکیه؛
4⃣ آرزوها و خواستههای نهفته ایرانیان در پشت این تجربیات.
⏱ سهشنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰
ساعت هشت شب.
لینک ورود به این نشست:
http://yun.ir/ffua92
کانال مقدمه
@moghaddames
هنر حکمرانی
امیر هاشمی مقدم
(این یادداشت را سه ماه پیش نوشتم؛ اما به دلایلی منتشر نکردم. اکنون که نتیجه رد گسترده صلاحیتها آمده، به نظرم بخشی دیگر از همان هنر حکمرانی که در این یادداشت توضیح دادم، آشکار شده).
دیشب پسر آیتالله بیات زنجانی در توئیتر نوشت: «همین الان تلفنم زنگ خورد. برداشتم و گفتم بله و پاسخ شنیدم: من موسوی هستم، میرحسین...». خیلیها رفتند و زیرش نوشتند که چقدر خوشحالند از شنیدن این خبر و اینکه میرحسین همین که پس از یازده سال به تلفن دسترسی پیدا کرد، به مادر سهراب اعرابی و سپس آیتالله زنجانی زنگ زده. خیلیها هم آن توئیت را پسندیدند (تا این لحظه 10 هزار لایک).
اما خیلیها هم مسخره کردند و به میرحسین دشنام دادند. گفتند نزدیک انتخابات ریاست جمهوری است و دوباره همان ترفندهای همیشگی؛ و خلاصه اینکه «دیگه تمومه ماجرا». شمار این دشنامها و مسخره کردنها شاید نیمی از کل دو هزار دیدگاه (تا این لحظه) باشد. به باورم اینها پردهای از هنر حکمرانی را نشان میدهد.
⭕️این هنر حکمرانی بود که توانست اعتراضات مدنی 88 را که در چارچوب جمهوری اسلامی بود، به اعتراضات مخالف جمهوری اسلامی تبدیل کرد. یعنی معترضان انتخابات سال 88 خواهان روی کار آمدن فردی دیگر از مسئولین سابقهدار همین جمهوری اسلامی بودند که بنیانگذار انقلاب، او را همچون فرزند خود میدانست. اما همین مردم در اعتراضات سال 96 و سپس 98، خواهان تغییر حکومت شدند.
⭕️این هنر حکمرانی بود که یکی از اصلیترین سرمایههای اجتماعیاش را برای طرفداران همان شخص تبدیل به کسی کرد که اکنون گمان میکنند برای فریب دادن آنها دارد به این و آن تلفن میزند. در ظاهر نهادهای امنیتی موفق شدهاند سرنوشت میرحسین را برای بخش قابل توجهی از طرفدارانش بیاهمیت کنند. به گونهای که اگر اکنون برای میرحسین اتفاق ناخوشایندی رخ بدهد، همان کسانی که در سال 88 در خیابانها فریاد میزدند «موسوی دستگیر بشه، ایران قیامت میشه»، اهمیتی نمیدهند. این به ظاهر کامیابی است که رقیبشان را اینچنین از چشم بخشی از طرفدارانش انداختهاند. اما نمیدانند میرحسین سرمایهای بود که میتوانست در بزنگاه به داد جمهوری اسلامی برسد؛ که البته دیگر سرمایه اجتماعیاش آنچنان نیست. این خطری است جدی برای جمهوری اسلامی که سرمایههای اجتماعیاش یک به یک دارند به دست خودش از میان برداشته میشوند تا در روز مبادا او بماند و حوضش.
⭕️این هنر حکمرانی بود که توانست اخلاقیات را در میان بخشی از منتقدانش آنچنان فرو بکاهد که کسانی که به قول خودشان در سال 88 با میرحسین پیمان بسته بودند، اکنون نه تنها زیر پیمانشان زدهاند، بلکه حتی میرحسین را به واسطه آنکه 11 سال از عمرش را به پای این پیمان در بدترین شرایط سپری کرده، تمسخر کنند و دشنام بدهند. این دستاورد نیست برای حکمرانی؛ بلکه به سوی سرنوشت محتوم بردن خویش است.
⭕️این هنر حکمرانی است که توانسته مشارکت پر شور نزدیک ۸۰ درصدی ایرانیان را به مشارکت ۲۰ درصدی فرو بکاهد و شعار «اصلاحطلب، اصولگرا / دیگه تمومه ماجرا» را در دهان بسیاری از ایرانیان بگذارد.
⭕️و البته این هنر دولت روحانی بود که توانست با سیاستهای نادرست اقتصادی و ارزی و بورسی و فریب و وعدههای دروغین (از جمله شکستن حصر همین میرحسین)، امید را در دل جوانان ایرانی انچنان بخشکاند که شعار «روحانی مچکریم» جایش را به «سق سیاه بودن روحانی» بدهد.
⭕️و نیز این هنر اصلاحطلبان بود که بی هیچ ضمانتی در سال 92 و 96 تمام قد پشت سر روحانی ایستادند و با طناب پوسیده روحانی، آنان نیز نزد مردم به ته چاه بیاعتمادی سقوط کردند. تا جایی که «تَکرار میکنم» هایی که روزی میلیونها ایرانی را به پای صندوق رای کشاند، اکنون به تکه کلامی برای تمسخر موضوعات مشابه تبدیل شده و اعتبار آن سید عبا شکلاتی را نزد جوانان کاهش داده؛ همچنانکه روحانی، میرحسین و بسیاری دیگر را نیز از چشم بسیاری از جوانان ایرانی انداخته است.
⭕️اینها هنر کسانی است که گمان میکردند اگر حکومت را به دست بگیرند، در کمتر از یکسال میتوانند ریشه فقر را خشکانده، همه ایرانیان را صاحبخانه کرده، ایران را تبدیل به ژاپن اسلامی نموده و... .
اما اکنون و پس از ۴۳ سال، مجلس انقلابیمان به دست عنابستانیها، قوه قضاییهمان در اختیار اکبر طبریها، صدا و سیمایمان در اختیار جهانبزرگیها (منقلی)، شهرداری کلانشهرمان در دست عیسی شریفیها، بانک مرکزیمان در اختیار خاوریها، و اخبارمان در اختیار رسانههای بیگانهای که اگرچه دشمنیشان با ایران اظهر من الشمس است، اما خوب میدانند بر این مردمان جان به لب رسیده، چگونه اثرگذار باشند.
اکنون نیز با آنچه در تایید و رد صلاحیتها رخ داد، بخش قابل توجه از جامعهای که میگفت رأی دادن در این شرایط سودی ندارد را به درستی تصمیمش مطمئن کرد و دهان طرفداران رأی دادن را بست.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم
(این یادداشت را سه ماه پیش نوشتم؛ اما به دلایلی منتشر نکردم. اکنون که نتیجه رد گسترده صلاحیتها آمده، به نظرم بخشی دیگر از همان هنر حکمرانی که در این یادداشت توضیح دادم، آشکار شده).
دیشب پسر آیتالله بیات زنجانی در توئیتر نوشت: «همین الان تلفنم زنگ خورد. برداشتم و گفتم بله و پاسخ شنیدم: من موسوی هستم، میرحسین...». خیلیها رفتند و زیرش نوشتند که چقدر خوشحالند از شنیدن این خبر و اینکه میرحسین همین که پس از یازده سال به تلفن دسترسی پیدا کرد، به مادر سهراب اعرابی و سپس آیتالله زنجانی زنگ زده. خیلیها هم آن توئیت را پسندیدند (تا این لحظه 10 هزار لایک).
اما خیلیها هم مسخره کردند و به میرحسین دشنام دادند. گفتند نزدیک انتخابات ریاست جمهوری است و دوباره همان ترفندهای همیشگی؛ و خلاصه اینکه «دیگه تمومه ماجرا». شمار این دشنامها و مسخره کردنها شاید نیمی از کل دو هزار دیدگاه (تا این لحظه) باشد. به باورم اینها پردهای از هنر حکمرانی را نشان میدهد.
⭕️این هنر حکمرانی بود که توانست اعتراضات مدنی 88 را که در چارچوب جمهوری اسلامی بود، به اعتراضات مخالف جمهوری اسلامی تبدیل کرد. یعنی معترضان انتخابات سال 88 خواهان روی کار آمدن فردی دیگر از مسئولین سابقهدار همین جمهوری اسلامی بودند که بنیانگذار انقلاب، او را همچون فرزند خود میدانست. اما همین مردم در اعتراضات سال 96 و سپس 98، خواهان تغییر حکومت شدند.
⭕️این هنر حکمرانی بود که یکی از اصلیترین سرمایههای اجتماعیاش را برای طرفداران همان شخص تبدیل به کسی کرد که اکنون گمان میکنند برای فریب دادن آنها دارد به این و آن تلفن میزند. در ظاهر نهادهای امنیتی موفق شدهاند سرنوشت میرحسین را برای بخش قابل توجهی از طرفدارانش بیاهمیت کنند. به گونهای که اگر اکنون برای میرحسین اتفاق ناخوشایندی رخ بدهد، همان کسانی که در سال 88 در خیابانها فریاد میزدند «موسوی دستگیر بشه، ایران قیامت میشه»، اهمیتی نمیدهند. این به ظاهر کامیابی است که رقیبشان را اینچنین از چشم بخشی از طرفدارانش انداختهاند. اما نمیدانند میرحسین سرمایهای بود که میتوانست در بزنگاه به داد جمهوری اسلامی برسد؛ که البته دیگر سرمایه اجتماعیاش آنچنان نیست. این خطری است جدی برای جمهوری اسلامی که سرمایههای اجتماعیاش یک به یک دارند به دست خودش از میان برداشته میشوند تا در روز مبادا او بماند و حوضش.
⭕️این هنر حکمرانی بود که توانست اخلاقیات را در میان بخشی از منتقدانش آنچنان فرو بکاهد که کسانی که به قول خودشان در سال 88 با میرحسین پیمان بسته بودند، اکنون نه تنها زیر پیمانشان زدهاند، بلکه حتی میرحسین را به واسطه آنکه 11 سال از عمرش را به پای این پیمان در بدترین شرایط سپری کرده، تمسخر کنند و دشنام بدهند. این دستاورد نیست برای حکمرانی؛ بلکه به سوی سرنوشت محتوم بردن خویش است.
⭕️این هنر حکمرانی است که توانسته مشارکت پر شور نزدیک ۸۰ درصدی ایرانیان را به مشارکت ۲۰ درصدی فرو بکاهد و شعار «اصلاحطلب، اصولگرا / دیگه تمومه ماجرا» را در دهان بسیاری از ایرانیان بگذارد.
⭕️و البته این هنر دولت روحانی بود که توانست با سیاستهای نادرست اقتصادی و ارزی و بورسی و فریب و وعدههای دروغین (از جمله شکستن حصر همین میرحسین)، امید را در دل جوانان ایرانی انچنان بخشکاند که شعار «روحانی مچکریم» جایش را به «سق سیاه بودن روحانی» بدهد.
⭕️و نیز این هنر اصلاحطلبان بود که بی هیچ ضمانتی در سال 92 و 96 تمام قد پشت سر روحانی ایستادند و با طناب پوسیده روحانی، آنان نیز نزد مردم به ته چاه بیاعتمادی سقوط کردند. تا جایی که «تَکرار میکنم» هایی که روزی میلیونها ایرانی را به پای صندوق رای کشاند، اکنون به تکه کلامی برای تمسخر موضوعات مشابه تبدیل شده و اعتبار آن سید عبا شکلاتی را نزد جوانان کاهش داده؛ همچنانکه روحانی، میرحسین و بسیاری دیگر را نیز از چشم بسیاری از جوانان ایرانی انداخته است.
⭕️اینها هنر کسانی است که گمان میکردند اگر حکومت را به دست بگیرند، در کمتر از یکسال میتوانند ریشه فقر را خشکانده، همه ایرانیان را صاحبخانه کرده، ایران را تبدیل به ژاپن اسلامی نموده و... .
اما اکنون و پس از ۴۳ سال، مجلس انقلابیمان به دست عنابستانیها، قوه قضاییهمان در اختیار اکبر طبریها، صدا و سیمایمان در اختیار جهانبزرگیها (منقلی)، شهرداری کلانشهرمان در دست عیسی شریفیها، بانک مرکزیمان در اختیار خاوریها، و اخبارمان در اختیار رسانههای بیگانهای که اگرچه دشمنیشان با ایران اظهر من الشمس است، اما خوب میدانند بر این مردمان جان به لب رسیده، چگونه اثرگذار باشند.
اکنون نیز با آنچه در تایید و رد صلاحیتها رخ داد، بخش قابل توجه از جامعهای که میگفت رأی دادن در این شرایط سودی ندارد را به درستی تصمیمش مطمئن کرد و دهان طرفداران رأی دادن را بست.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
نخبهای؟ خب برو!
امیر هاشمی مقدم: فرارو
حتما خبر کسب مقام نخست المپیاد ریاضی در ایران توسط محمدمسیح حمیدی، دانشجوی افغانستانی دانشگاه صنعتی شریف را خواندهاید. در ظاهر به چند دلیل خوشحالکننده است: اینکه یک جوان افغانستانی در بهترین دانشگاه ایران درس میخواند؛ در مسابقات علمی درون دانشگاهی ایران شرکت میکند؛ در همین مسابقات توانمندیاش را نشان داده و ظاهرا بدون تبعیض به جایگاه نخست دست یافته؛ و البته نگاه کلیشهای برخی ایرانیان به افغانستانیها را اندکی تغییر داده است. اما در پشت این ظاهر زیبا، نکات و نقاط سیاه بسیاری نهفته است.
افغانستانیهای زیادی مانند او در ایران داشته و داریم. کسانی که با وجود نشان دادن شایستگیها و توانمندیهایشان، همچنان مورد تبعیض هستند. محمدمسیح در گفتگو با روزنامه همشهری (اینجا) گفته که نگران آیندهاش است، چرا که با آنکه در ایران به دنیا آمده و بزرگ شده، همچنان یک مهاجر به شمار میآید و هر سال باید کارت اقامتش را تمدید کند و پس از دانشآموختگی نیز، نمیتواند در ایران عضو هیئت علمی یا حتی معلم شود. بنابراین گزینههایی همچون دانشگاههای امریکا و آلمان را دارد بررسی میکند.
در همین روزها در فنلاند در حال ثبتنام کاندیداها برای شوراهای شهر هستند. بسیاری از کاندیداها، جوانان مهاجر افغانستانی به این کشور هستند که البته اکنون شهروند آن کشور شده و برای به واقعیت پیوند زدن رویاهایشان، در فعالیتهای سیاسی آن کشور مشارکت میکنند. احزاب فنلاند نیز از برخی از این کاندیداهای حمایت کردهاند. تقریبا بیشتر این کاندیدادهای افغانستانی الاصل، متولد و بزرگشده ایران هستند که پس از سالها زندگی در ایران و نا امیدی از دست یافتن به یک زندگی عادی در حد دیگر شهروندان ایرانی، آرزوهایشان را در جایی دیگر جستجو میکنند. مریم منصف که چهره سیاسی شناختهشده.ای در کاناداست، زاده ایران بود که چون خانوادهاش چشماندازی برای آینده خود نمیدیدند، به کانادا مهاجرت کردند. شخصا دوستی افغانستانی در ترکیه داشتم که متولد کاشان و دانشآموخته دانشگاه کاشان بود. اما بر پایه قانون عجیب تغییر نوع اقامت دانشجویان*، پس از دانشآموختگی مجبور به ترک خاک ایران شده و به ترکیه رفته بود. اما در ترکیه با توجه به مدرک و توانمندیاش، بلافاصله استخدام شد و زندگی مرفه و خوبی را آغاز کرد. مثالها در این زمینه بسیار، اما تجربهاندوزی از انها اندک است.
البته سختگیری در اعطای شهروندی به مهاجران، سیاستی است قدیمی در ایران که حتی در دوره شاه، این سیاست سختتر بود. اما باید توجه داشت که 1- در آن دوره مسئله مهاجران به گستردگی امروز نبود؛ نه در ایران و نه در جهان و 2- ایران تازه با بحث مهاجرت گسترده به داخل روبرو شده بود و تجربهای نداشت؛ اما اکنون که پنجاه سال از حضور مهاجران افغانستانی در ایران میگذرد، در همچنان بر همان پاشنه میچرخد و قوانین ناکارآمد، همچنان جاری است.
اسفبار اینکه هنگامی که درباره فرصتهای شغلی و آموزشی خوب برای افغانستانیها در کشورهای دیگر سخن میگوییم، عدهای میگویند «خب اگر این همه موقعیت دارند، چرا نمیروند؟». این جمله را نه تنها برخی مسئولین، بلکه بسیاری از شهروندان ایرانی نیز میگویند. اینها کسانی هستند که به جای در نظر گرفتن منافع و مصالح ملی، تنها از روی تعصب خام و کور سخن میگویند. در همه جای دنیا کشورها هزینههای هنگفت میکنند برای جذب نخبگان کشورهای دیگر (و شوربختانه اصلیترین کارکرد المپیادهای علمی در ایران، معرفی این نخبگان به دانشگاهها و کشورهای دیگر است برای جذبشان). اما در ایران دولت سالها هزینه آموزش عموما رایگان کودکان مهاجر را میدهد (دست کم در مدارس)؛ اما همین که دانشآموخته شدند، از آنها میخواهد کشور را ترک کنند. سیاست عجیبی است و با هیچ منطقی نمیتوان آنرا درک و هضم کرد.
البته در چند سال گذشته، برخی موانع قانونی در برابر مهاجران افغانستانی برداشته شده است (همچون آموزش رایگان در همه مقاطع مدرسه، حتی برای کودکانی که بهطور غیرمجاز وارد کشور شدهاند؛ و یا اعطای شهروندی به کودکانی که مادرشان ایرانی و پدرشان افغانستانی است). امیدواریم هرچه زودتر موانع غیرمنطقی، غیراخلاقی و در تضاد با منافع ملی در جهت جذب نخبگان مهاجر نیز برداشته شود تا بتوانیم از توانمندیها و ظرفیت این افراد استفاده کنیم.
* بر پایه این قانون عجیب، چنانچه فرزندان مهاجر بخواهند در دانشگاههای ایران تحصیل کنند، باید اقامتشان بهعنوان مهاجر را لغو کرده و اقامت دانشجویی بگیرند. پس از پایان دانشگاه دیگر نمیتوانند اقامت در ایران داشته باشند و باید خاک کشور را ترک کنند. این قانون عجیب بهویژه برای دختران افغانستانی در ایران بسیار دردسر ساز است؛ چرا که پس از پایان دانشگاه باید از خانواده دور شده و به تنهایی به افغانستان برگردند.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
حتما خبر کسب مقام نخست المپیاد ریاضی در ایران توسط محمدمسیح حمیدی، دانشجوی افغانستانی دانشگاه صنعتی شریف را خواندهاید. در ظاهر به چند دلیل خوشحالکننده است: اینکه یک جوان افغانستانی در بهترین دانشگاه ایران درس میخواند؛ در مسابقات علمی درون دانشگاهی ایران شرکت میکند؛ در همین مسابقات توانمندیاش را نشان داده و ظاهرا بدون تبعیض به جایگاه نخست دست یافته؛ و البته نگاه کلیشهای برخی ایرانیان به افغانستانیها را اندکی تغییر داده است. اما در پشت این ظاهر زیبا، نکات و نقاط سیاه بسیاری نهفته است.
افغانستانیهای زیادی مانند او در ایران داشته و داریم. کسانی که با وجود نشان دادن شایستگیها و توانمندیهایشان، همچنان مورد تبعیض هستند. محمدمسیح در گفتگو با روزنامه همشهری (اینجا) گفته که نگران آیندهاش است، چرا که با آنکه در ایران به دنیا آمده و بزرگ شده، همچنان یک مهاجر به شمار میآید و هر سال باید کارت اقامتش را تمدید کند و پس از دانشآموختگی نیز، نمیتواند در ایران عضو هیئت علمی یا حتی معلم شود. بنابراین گزینههایی همچون دانشگاههای امریکا و آلمان را دارد بررسی میکند.
در همین روزها در فنلاند در حال ثبتنام کاندیداها برای شوراهای شهر هستند. بسیاری از کاندیداها، جوانان مهاجر افغانستانی به این کشور هستند که البته اکنون شهروند آن کشور شده و برای به واقعیت پیوند زدن رویاهایشان، در فعالیتهای سیاسی آن کشور مشارکت میکنند. احزاب فنلاند نیز از برخی از این کاندیداهای حمایت کردهاند. تقریبا بیشتر این کاندیدادهای افغانستانی الاصل، متولد و بزرگشده ایران هستند که پس از سالها زندگی در ایران و نا امیدی از دست یافتن به یک زندگی عادی در حد دیگر شهروندان ایرانی، آرزوهایشان را در جایی دیگر جستجو میکنند. مریم منصف که چهره سیاسی شناختهشده.ای در کاناداست، زاده ایران بود که چون خانوادهاش چشماندازی برای آینده خود نمیدیدند، به کانادا مهاجرت کردند. شخصا دوستی افغانستانی در ترکیه داشتم که متولد کاشان و دانشآموخته دانشگاه کاشان بود. اما بر پایه قانون عجیب تغییر نوع اقامت دانشجویان*، پس از دانشآموختگی مجبور به ترک خاک ایران شده و به ترکیه رفته بود. اما در ترکیه با توجه به مدرک و توانمندیاش، بلافاصله استخدام شد و زندگی مرفه و خوبی را آغاز کرد. مثالها در این زمینه بسیار، اما تجربهاندوزی از انها اندک است.
البته سختگیری در اعطای شهروندی به مهاجران، سیاستی است قدیمی در ایران که حتی در دوره شاه، این سیاست سختتر بود. اما باید توجه داشت که 1- در آن دوره مسئله مهاجران به گستردگی امروز نبود؛ نه در ایران و نه در جهان و 2- ایران تازه با بحث مهاجرت گسترده به داخل روبرو شده بود و تجربهای نداشت؛ اما اکنون که پنجاه سال از حضور مهاجران افغانستانی در ایران میگذرد، در همچنان بر همان پاشنه میچرخد و قوانین ناکارآمد، همچنان جاری است.
اسفبار اینکه هنگامی که درباره فرصتهای شغلی و آموزشی خوب برای افغانستانیها در کشورهای دیگر سخن میگوییم، عدهای میگویند «خب اگر این همه موقعیت دارند، چرا نمیروند؟». این جمله را نه تنها برخی مسئولین، بلکه بسیاری از شهروندان ایرانی نیز میگویند. اینها کسانی هستند که به جای در نظر گرفتن منافع و مصالح ملی، تنها از روی تعصب خام و کور سخن میگویند. در همه جای دنیا کشورها هزینههای هنگفت میکنند برای جذب نخبگان کشورهای دیگر (و شوربختانه اصلیترین کارکرد المپیادهای علمی در ایران، معرفی این نخبگان به دانشگاهها و کشورهای دیگر است برای جذبشان). اما در ایران دولت سالها هزینه آموزش عموما رایگان کودکان مهاجر را میدهد (دست کم در مدارس)؛ اما همین که دانشآموخته شدند، از آنها میخواهد کشور را ترک کنند. سیاست عجیبی است و با هیچ منطقی نمیتوان آنرا درک و هضم کرد.
البته در چند سال گذشته، برخی موانع قانونی در برابر مهاجران افغانستانی برداشته شده است (همچون آموزش رایگان در همه مقاطع مدرسه، حتی برای کودکانی که بهطور غیرمجاز وارد کشور شدهاند؛ و یا اعطای شهروندی به کودکانی که مادرشان ایرانی و پدرشان افغانستانی است). امیدواریم هرچه زودتر موانع غیرمنطقی، غیراخلاقی و در تضاد با منافع ملی در جهت جذب نخبگان مهاجر نیز برداشته شود تا بتوانیم از توانمندیها و ظرفیت این افراد استفاده کنیم.
* بر پایه این قانون عجیب، چنانچه فرزندان مهاجر بخواهند در دانشگاههای ایران تحصیل کنند، باید اقامتشان بهعنوان مهاجر را لغو کرده و اقامت دانشجویی بگیرند. پس از پایان دانشگاه دیگر نمیتوانند اقامت در ایران داشته باشند و باید خاک کشور را ترک کنند. این قانون عجیب بهویژه برای دختران افغانستانی در ایران بسیار دردسر ساز است؛ چرا که پس از پایان دانشگاه باید از خانواده دور شده و به تنهایی به افغانستان برگردند.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
ما «پفیوزان تاریخ»
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
کیانوش جهانپور، از مسئولین وزارت بهداشت، منتقدان شیوه واکسیناسیون کرونا در ایران که نگران جان خود و عزیزانشان هستند را (البته پس از تحریف انتقاداتشان) «پفیوزان تاریخ» نامیده است. من نیز از همین «پفیوزان تاربخ» هستم که شرایط واکسیناسیون در دو کشور ایران و ترکیه را تجربه کرده و بر پایه همان تجربیات، همان پرسشها و نقدها را دوباره تکرار میکنم تا آیندگان بدانند چرا ما پفیوزان تاریخ بودیم.
در ترکیه تاکنون 55 میلیون نفر واکسن زدهاند. از هفته دیگر نیز آخرین گروه سنی که 18 سالهها هستند واکسنشان را خواهند زد. نه تنها شهروندان ترکیه، بلکه هر کسی همچون مهاجران یا دانشجویان که اجازه اقامت این کشور را گرفته باشد (حتی اگر زمان اقامتش به پایان رسیده باشد) میتواند واکسن بزند (البته تاکنون برنامهای برای واکسن گردشگران خارجی نداشتهاند و بنابراین نباید فریب برخی آژانسهای مسافرتی را خورد).
ابتدا باید در صفحه دولت الکترونیکی شخصیشان (که همه مشخصات و سابقه درمان و پزشکی و... ثبت شده) ثبتنام کنند. این سامانه در هنگام ثبتنام میپرسد از میان دو واکسن فایزر و سینوفارم، کدام را میخواهید؟ سپس فهرست بیمارستانها و مراکزی که در شهرتان واکسن انجام میدهند را نشان میدهد و شما میتوانید نزدیکترین آنها به محل زندگیتان را برگزینید. آنگاه میتوانید با توجه به برنامه کاری و زندگیتان، مناسبترین زمان واکسن را هم انتخاب کنید. برای من از همان لحظه ثبتنام امکان واکسن زدن وجود داشت. من صبح روز بعدی را انتخاب کردم و هنگامی که ثبتنام به پایان رسید، پیامکی آمد که برای یادآوری، مشخصات واکسن، مکان و زمان تزریق آن نوشته شده بود. فردا صبح که به مرکز انتخابی رفتم، بدون آنکه در صف معطل شوم به یکی از 10 اتاق تزریق راهنمایی شده و واکسینه شدم. بلافاصله پیامک آمد که تزریق انجام شده و دوز دوم در فلان تاریخ خواهد بود.
این را مقایسه میکنم با دردسرهایی که برای واکسن پدر 92 ساله و مادر 80 سالهام در ایران داشتم. اینکه پس از بارها ادعای راهاندازی سایت، دست آخر گفتند خودتان به مرکز تزریق مراجعه کنید که آن هم پس از کلی معطلی و نبود واکسن، بالاخره انجام شد. برای دوز دوم هم قرار شد در تاریخ معین به همان مرکز برویم. که وقتی رفتیم، با تجمع پیرمردها و پیرزنانی روبرو شدم که هاج و واج پشت درب بسته ایستاده بودند. چرا که بدون اطلاعرسانی، مرکز تزریق عوض شده بود و همه افراد در کل شهر تنها در یک مرکز میتوانستند تزریق کنند. وقتی به آن یگانه مرکز تزریق در شهرمان رفتیم نیز، با حضور انبوه سالخوردگان و همراهانشان روبرو شدیم که بیش از یک ساعت باید روی پا میایستادند تا نوبتشان شود و در یکی از سه اتاق، تزریقشان را انجام دهند.
تجربه موفق ترکیه در همسایگیمان در تزریق واکسن از یک سو، و ادعاهای مسئولین ما از سوی دیگر، پرسشهایی را به ذهن میآورد که البته امیدی به پاسخگویی مسئولین به «ما پفیوزان تاریخ» نیست:
1- چرا با گذشت ماهها، وزارت بهداشت از راهاندازی سامانه ثبتنام واکسن و پیشگیری از بینظمیها ناتوان بوده است؟
2- چرا علیرغم بارها وعده، در هیچ یک از تاریخهای یادشده توان واکسن زدن به رقمهای ادعایی را نداشتند؟ برای نمونه قرار بود تا پایان خرداد 14 میلیون ایرانی واکسینه شوند؛ در حالیکه تاکنون حدود 5 میلیون واکسینه شدهاند.
3- حتی اگر واکسن فایزر را نیز به دلایلی تحریم کرده باشند، چگونه است که در وارد کردن کافی واکسنهای چینی و روسی نیز ناکام بودهاند؟ مگر ایران ادعای نزدیکی استراتژیک به این دو کشور را ندارد؟ چرا ترکیه هر چقدر که نیاز داشته را به آسانی از این دو کشور وارد کرده و ایران نکرده؟
4- آیا درست است این تعللها در راستای وقتکشی برای تولید واکسن برکت بوده است؟
5- آیا درست است که واکسن برکت علیرغم ادعای صرفهجویی ارزی، بهایی بسیار بیشتر از واکسنهای خارجی دارد؟ در حالیکه نتایج آزمایشهایش به تایید سازمان بهداشت جهانی نرسیده؟ و البته از وزارت بهداشت ایران هم مجوز اضطراری دریافت کرده؟ و دست آخر آنکه اثربخشیاش کمتر از واکسنهای مشابه است؟
6- اگر پرسشهای 4 و 5 درست باشد، آیا این به معنای گروگان گرفتن جان مردم برای دستیابی گروههای خاص به سود حاصل از تولید واکسنی غیرایمن نیست؟
7- فراتر و مهمتر از همه اینها، مسئولینی که در انجام وظایف حیاتیشان که حفظ جان ایرانیان است ناتوانند، تا کی میخواهند با ادعاهای گزاف (از تولید دستگاه ویروسیاب مستعان گرفته تا کمک به مدیریت این بیماری در کشورهایی که وضعیتشان در این زمینه از ایران بسی بهتر است و...) نمک بر زخم ایرانیان بپاشند؟ اگر سود و منافع شخصیشان را بر منافع ملی ترجیح میدهند، دستکم با حمله به جلو، ما را پفیوز نخوانند.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
کیانوش جهانپور، از مسئولین وزارت بهداشت، منتقدان شیوه واکسیناسیون کرونا در ایران که نگران جان خود و عزیزانشان هستند را (البته پس از تحریف انتقاداتشان) «پفیوزان تاریخ» نامیده است. من نیز از همین «پفیوزان تاربخ» هستم که شرایط واکسیناسیون در دو کشور ایران و ترکیه را تجربه کرده و بر پایه همان تجربیات، همان پرسشها و نقدها را دوباره تکرار میکنم تا آیندگان بدانند چرا ما پفیوزان تاریخ بودیم.
در ترکیه تاکنون 55 میلیون نفر واکسن زدهاند. از هفته دیگر نیز آخرین گروه سنی که 18 سالهها هستند واکسنشان را خواهند زد. نه تنها شهروندان ترکیه، بلکه هر کسی همچون مهاجران یا دانشجویان که اجازه اقامت این کشور را گرفته باشد (حتی اگر زمان اقامتش به پایان رسیده باشد) میتواند واکسن بزند (البته تاکنون برنامهای برای واکسن گردشگران خارجی نداشتهاند و بنابراین نباید فریب برخی آژانسهای مسافرتی را خورد).
ابتدا باید در صفحه دولت الکترونیکی شخصیشان (که همه مشخصات و سابقه درمان و پزشکی و... ثبت شده) ثبتنام کنند. این سامانه در هنگام ثبتنام میپرسد از میان دو واکسن فایزر و سینوفارم، کدام را میخواهید؟ سپس فهرست بیمارستانها و مراکزی که در شهرتان واکسن انجام میدهند را نشان میدهد و شما میتوانید نزدیکترین آنها به محل زندگیتان را برگزینید. آنگاه میتوانید با توجه به برنامه کاری و زندگیتان، مناسبترین زمان واکسن را هم انتخاب کنید. برای من از همان لحظه ثبتنام امکان واکسن زدن وجود داشت. من صبح روز بعدی را انتخاب کردم و هنگامی که ثبتنام به پایان رسید، پیامکی آمد که برای یادآوری، مشخصات واکسن، مکان و زمان تزریق آن نوشته شده بود. فردا صبح که به مرکز انتخابی رفتم، بدون آنکه در صف معطل شوم به یکی از 10 اتاق تزریق راهنمایی شده و واکسینه شدم. بلافاصله پیامک آمد که تزریق انجام شده و دوز دوم در فلان تاریخ خواهد بود.
این را مقایسه میکنم با دردسرهایی که برای واکسن پدر 92 ساله و مادر 80 سالهام در ایران داشتم. اینکه پس از بارها ادعای راهاندازی سایت، دست آخر گفتند خودتان به مرکز تزریق مراجعه کنید که آن هم پس از کلی معطلی و نبود واکسن، بالاخره انجام شد. برای دوز دوم هم قرار شد در تاریخ معین به همان مرکز برویم. که وقتی رفتیم، با تجمع پیرمردها و پیرزنانی روبرو شدم که هاج و واج پشت درب بسته ایستاده بودند. چرا که بدون اطلاعرسانی، مرکز تزریق عوض شده بود و همه افراد در کل شهر تنها در یک مرکز میتوانستند تزریق کنند. وقتی به آن یگانه مرکز تزریق در شهرمان رفتیم نیز، با حضور انبوه سالخوردگان و همراهانشان روبرو شدیم که بیش از یک ساعت باید روی پا میایستادند تا نوبتشان شود و در یکی از سه اتاق، تزریقشان را انجام دهند.
تجربه موفق ترکیه در همسایگیمان در تزریق واکسن از یک سو، و ادعاهای مسئولین ما از سوی دیگر، پرسشهایی را به ذهن میآورد که البته امیدی به پاسخگویی مسئولین به «ما پفیوزان تاریخ» نیست:
1- چرا با گذشت ماهها، وزارت بهداشت از راهاندازی سامانه ثبتنام واکسن و پیشگیری از بینظمیها ناتوان بوده است؟
2- چرا علیرغم بارها وعده، در هیچ یک از تاریخهای یادشده توان واکسن زدن به رقمهای ادعایی را نداشتند؟ برای نمونه قرار بود تا پایان خرداد 14 میلیون ایرانی واکسینه شوند؛ در حالیکه تاکنون حدود 5 میلیون واکسینه شدهاند.
3- حتی اگر واکسن فایزر را نیز به دلایلی تحریم کرده باشند، چگونه است که در وارد کردن کافی واکسنهای چینی و روسی نیز ناکام بودهاند؟ مگر ایران ادعای نزدیکی استراتژیک به این دو کشور را ندارد؟ چرا ترکیه هر چقدر که نیاز داشته را به آسانی از این دو کشور وارد کرده و ایران نکرده؟
4- آیا درست است این تعللها در راستای وقتکشی برای تولید واکسن برکت بوده است؟
5- آیا درست است که واکسن برکت علیرغم ادعای صرفهجویی ارزی، بهایی بسیار بیشتر از واکسنهای خارجی دارد؟ در حالیکه نتایج آزمایشهایش به تایید سازمان بهداشت جهانی نرسیده؟ و البته از وزارت بهداشت ایران هم مجوز اضطراری دریافت کرده؟ و دست آخر آنکه اثربخشیاش کمتر از واکسنهای مشابه است؟
6- اگر پرسشهای 4 و 5 درست باشد، آیا این به معنای گروگان گرفتن جان مردم برای دستیابی گروههای خاص به سود حاصل از تولید واکسنی غیرایمن نیست؟
7- فراتر و مهمتر از همه اینها، مسئولینی که در انجام وظایف حیاتیشان که حفظ جان ایرانیان است ناتوانند، تا کی میخواهند با ادعاهای گزاف (از تولید دستگاه ویروسیاب مستعان گرفته تا کمک به مدیریت این بیماری در کشورهایی که وضعیتشان در این زمینه از ایران بسی بهتر است و...) نمک بر زخم ایرانیان بپاشند؟ اگر سود و منافع شخصیشان را بر منافع ملی ترجیح میدهند، دستکم با حمله به جلو، ما را پفیوز نخوانند.
کانال مقدمه
@moghaddames
سفرهای واکسنی
امیر هاشمی مقدم: فرارو
⭕️ خبرهای غیر رسمی و تایید نشدهای در ترکیه مطرح شده که این کشور میخواهد از ماه دیگر که تزریق دوز دوم به شهروندان خودش پایان یافت، به گردشگران هم واکسن کرونا بزند. اگر خبر تزریق واکسن به گردشگران در ترکیه درست باشد، بیگمان ایرانیان اصلیترین هدف مسئولین این کشور هستند و چه بسا با توجه به وضعیت ایرانیان بوده که به چنین جمعبندی و تصمیمی رسیدهاند. چه اینکه اکنون شمار قابل توحهی از ایرانیان نیز در حال سفر به ارمنستان برای واکسینه شدن هستند. خبرهای تاییدشدهای از تشکیل صفهای طولانی ایرانیان برای واکسینه شدن در مراکز بهداشتی این کشور به دست آمده است. یعنی به جای اینکه واکسن از کشورهای تولیدکننده به کشورهای مصرفکننده سفر کند، ایرانیان بهعنوان مصرفکنندگانی که این واکسن از آنها دریغ شده به کشورهای دیگر سفر میکنند تا به آن دست یابند.
⭕️ با این شیوه مدیریت کرونا، سرمایه قابل توجهی از ایران بیرون میرود. کافی است بدانیم:
چنانچه یک ایرانی متقاضی دریافت واکسن در ترکیه باشد و بخواهد برای هر دوز واکسن، یکبار به ترکیه سفر کند، باید 400 هزار تومان عوارض به ناحق و زوری خروج از کشور برای بار نخست و 600 هزار تومان برای بار دوم پرداخت کند. با توجه به اینکه مرز زمینی با ترکیه بسته است و تنها با هواپیما میتوان به این کشور سفر کرد، ارزانترین بلیط رفت و برگشت هواپیما به این کشور در بهترین حالت دو میلیون تومان میشود و برای دو بار سفر کردن، 4 میلیون تومان میشود. بنابراین اگر مثلا یک خانواده 4 نفره بخواهد واکسنشان را در ترکیه بزنند، هزینه دو بار سفر کردنشان میشود 20 میلیون تومان (نفری 1 میلیون عوارض دو بار خروج از کشور و 4 میلیون هواپیما). تازه اگر ایران برای ورود به کشور، از آنها گواهی تست پیآرسی بخواهد نیز (که فعلا میخواهد)، هر تست پیآرسی در ترکیه هم حدود 750 هزار تومان هزینه دارد. با این اوصاف آن خانواده ایرانی به احتمال زیاد و منطقی تصمیم میگیرد که این یک ماه فاصله میان دو دوز واکسن را در ترکیه بماند. با توجه به اینکه تعطیلات تابستان است، برای خیلی از خانوادهها مشکلی پیش نمیآید که یک ماه را در ترکیه بمانند. بنابراین 9 میلیون و 600 هزار تومان هزینه عوارض خروج از کشور و بلیط هواپیمایشان میشود و تقریبا 20 میلیون تومان هم هزینه اقامت و خوراکشان در ترکیه. توجه کنیم که حتی اگر بخواهند در فاصله میان این دو دوز، به ایران برگردند، هر بار حضورشان در ترکیه دستکم یکی دو روز طول میکشد که هزینه هتل و خوراک در آن مدت هم قابل توجه است. با این شیوه، ترکیه که در بهترین حالت میانگین سفر ایرانیان به کشورش یک هفته بود، این زمان را به یک ماه رسانده تا گردشگران ایرانی یک ماه در این کشور هزینه کرده و به اقتصاد آن یاری رسانند.
⭕️ این هزینه دستکم 30 میلیون تومانی برای هر خانواده ایرانی (10 میلیون سفر و 20 میلیون اقامت و خوراک)، هزینهای است که مدیریت نادرست و غیرمنطقی کشور به آنها تحمیل کرده، آن هم در شرایط نابسامان اقتصادی. اما جان عزیز است و خیلیها در همین شرایط نابسامان اقتصادی، وقتی از دولت خودشان نا امید شدهاند، قید این هزینه را زده و راه کشورهای دیگر را برای واکسینه در پیش میگیرند. این ارزی هم که از ایران خارج شده و در ترکیه هزینه میشود، هزینهای است که به خاطر تامین منافع گروههایی خاص بر دوش مردم و کشور وارد میشود.
⭕️ در این یک سال و نیم که جهان درگیر کرونا شده، بسیاری از نشریات علمی بینالمللی گردشگری موضوعاتشان را بر گردشگری و کرونا متمرکز کرده و هر ماه فراخوان دریافت مقاله داده و مقالاتی با طیف گستردهای از موضوعات مرتبط با کرونا را منتشر میکنند. اما بیگمان خیلی عجیب خواهد بود اگر مقالهای منتشر شود که نشان بدهد مردم کشوری که مسئولینش ادعا میکنند 6 واکسن کرونا تاکنون تولید کردهاند، برای اینکه واکسینه شوند به کشورهای دیگر سفر میکنند. شخصا از آنجا که پای آبروی کشورم در میان است، هرگز چنین مقالهای نخواهم نوشت؛ اما با نوشته نشدن چنین مقالاتی، ماهیت موضوع دگرگون نمیشود. یعنی همچنان موج پنجم کرونا در کشورمان بیداد میکند و چه بسا موجهای دیگری هم در راه باشد؛ هر روز خانوادههایی عزادار میشوند که چنانچه واکسن کرونا به موفع دریافت کرده بودند، اکنون جمعشان همچنان گرم باقی مانده بود؛ در جنوب شرقی کشور ترکیب کمبود تجهیزات پزشکی، بیآبی، بیکاری و فقر و بالاخره کرونای جهشیافته، هممیهنان بلوچمان را عزادار میکند؛ و البته مسئولینمان از آمادگی برای مدیریت جهانی کرونا و صادرات واکسن به کشورهای غربی سخن میگویند و منتقدان را پفیوزان تاریخ (اینجا) مینامند.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
⭕️ خبرهای غیر رسمی و تایید نشدهای در ترکیه مطرح شده که این کشور میخواهد از ماه دیگر که تزریق دوز دوم به شهروندان خودش پایان یافت، به گردشگران هم واکسن کرونا بزند. اگر خبر تزریق واکسن به گردشگران در ترکیه درست باشد، بیگمان ایرانیان اصلیترین هدف مسئولین این کشور هستند و چه بسا با توجه به وضعیت ایرانیان بوده که به چنین جمعبندی و تصمیمی رسیدهاند. چه اینکه اکنون شمار قابل توحهی از ایرانیان نیز در حال سفر به ارمنستان برای واکسینه شدن هستند. خبرهای تاییدشدهای از تشکیل صفهای طولانی ایرانیان برای واکسینه شدن در مراکز بهداشتی این کشور به دست آمده است. یعنی به جای اینکه واکسن از کشورهای تولیدکننده به کشورهای مصرفکننده سفر کند، ایرانیان بهعنوان مصرفکنندگانی که این واکسن از آنها دریغ شده به کشورهای دیگر سفر میکنند تا به آن دست یابند.
⭕️ با این شیوه مدیریت کرونا، سرمایه قابل توجهی از ایران بیرون میرود. کافی است بدانیم:
چنانچه یک ایرانی متقاضی دریافت واکسن در ترکیه باشد و بخواهد برای هر دوز واکسن، یکبار به ترکیه سفر کند، باید 400 هزار تومان عوارض به ناحق و زوری خروج از کشور برای بار نخست و 600 هزار تومان برای بار دوم پرداخت کند. با توجه به اینکه مرز زمینی با ترکیه بسته است و تنها با هواپیما میتوان به این کشور سفر کرد، ارزانترین بلیط رفت و برگشت هواپیما به این کشور در بهترین حالت دو میلیون تومان میشود و برای دو بار سفر کردن، 4 میلیون تومان میشود. بنابراین اگر مثلا یک خانواده 4 نفره بخواهد واکسنشان را در ترکیه بزنند، هزینه دو بار سفر کردنشان میشود 20 میلیون تومان (نفری 1 میلیون عوارض دو بار خروج از کشور و 4 میلیون هواپیما). تازه اگر ایران برای ورود به کشور، از آنها گواهی تست پیآرسی بخواهد نیز (که فعلا میخواهد)، هر تست پیآرسی در ترکیه هم حدود 750 هزار تومان هزینه دارد. با این اوصاف آن خانواده ایرانی به احتمال زیاد و منطقی تصمیم میگیرد که این یک ماه فاصله میان دو دوز واکسن را در ترکیه بماند. با توجه به اینکه تعطیلات تابستان است، برای خیلی از خانوادهها مشکلی پیش نمیآید که یک ماه را در ترکیه بمانند. بنابراین 9 میلیون و 600 هزار تومان هزینه عوارض خروج از کشور و بلیط هواپیمایشان میشود و تقریبا 20 میلیون تومان هم هزینه اقامت و خوراکشان در ترکیه. توجه کنیم که حتی اگر بخواهند در فاصله میان این دو دوز، به ایران برگردند، هر بار حضورشان در ترکیه دستکم یکی دو روز طول میکشد که هزینه هتل و خوراک در آن مدت هم قابل توجه است. با این شیوه، ترکیه که در بهترین حالت میانگین سفر ایرانیان به کشورش یک هفته بود، این زمان را به یک ماه رسانده تا گردشگران ایرانی یک ماه در این کشور هزینه کرده و به اقتصاد آن یاری رسانند.
⭕️ این هزینه دستکم 30 میلیون تومانی برای هر خانواده ایرانی (10 میلیون سفر و 20 میلیون اقامت و خوراک)، هزینهای است که مدیریت نادرست و غیرمنطقی کشور به آنها تحمیل کرده، آن هم در شرایط نابسامان اقتصادی. اما جان عزیز است و خیلیها در همین شرایط نابسامان اقتصادی، وقتی از دولت خودشان نا امید شدهاند، قید این هزینه را زده و راه کشورهای دیگر را برای واکسینه در پیش میگیرند. این ارزی هم که از ایران خارج شده و در ترکیه هزینه میشود، هزینهای است که به خاطر تامین منافع گروههایی خاص بر دوش مردم و کشور وارد میشود.
⭕️ در این یک سال و نیم که جهان درگیر کرونا شده، بسیاری از نشریات علمی بینالمللی گردشگری موضوعاتشان را بر گردشگری و کرونا متمرکز کرده و هر ماه فراخوان دریافت مقاله داده و مقالاتی با طیف گستردهای از موضوعات مرتبط با کرونا را منتشر میکنند. اما بیگمان خیلی عجیب خواهد بود اگر مقالهای منتشر شود که نشان بدهد مردم کشوری که مسئولینش ادعا میکنند 6 واکسن کرونا تاکنون تولید کردهاند، برای اینکه واکسینه شوند به کشورهای دیگر سفر میکنند. شخصا از آنجا که پای آبروی کشورم در میان است، هرگز چنین مقالهای نخواهم نوشت؛ اما با نوشته نشدن چنین مقالاتی، ماهیت موضوع دگرگون نمیشود. یعنی همچنان موج پنجم کرونا در کشورمان بیداد میکند و چه بسا موجهای دیگری هم در راه باشد؛ هر روز خانوادههایی عزادار میشوند که چنانچه واکسن کرونا به موفع دریافت کرده بودند، اکنون جمعشان همچنان گرم باقی مانده بود؛ در جنوب شرقی کشور ترکیب کمبود تجهیزات پزشکی، بیآبی، بیکاری و فقر و بالاخره کرونای جهشیافته، هممیهنان بلوچمان را عزادار میکند؛ و البته مسئولینمان از آمادگی برای مدیریت جهانی کرونا و صادرات واکسن به کشورهای غربی سخن میگویند و منتقدان را پفیوزان تاریخ (اینجا) مینامند.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
از سگگیری تا قبض برق
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
1- وحید اشتری سه روز پیش این توئیت را منتشر کرد:
«دیروز دخترم رو بردم پارک. اعصاب و روانم از دست سگ گردانها ریخته بود به هم. دخترم هم به جای اینکه از بازی کردن لذت ببره دائم میترسید و گریه میکرد. این چه گرفتاریای بود که جامعه ما دچارش شد. مشکل کجاست که در شورای شهر و شهرداری کسی فکر جدی برای این وضعیت نمیکند؟». تا این لحظه توئیت وی نزدیک به هزار و دویست بار توسط موافقان و مخالفان بازنشر شده و بحث زیادی را در فضای توییتر دامن زده است. از جمله اعضای شورای شهر تهران نیز به آن واکنش نشان داده و قول پیگیری دادند. از دو روز پیش، دوباره طرح ضربتی برخورد با سگگردانی آغاز شده و در مواردی پلیس و نیروهای لباس شخصی اسلحه به روی مردم کشیدهاند.
2- به نظر میآید منتقدان سگگردانی، از درک روابط عاطفی میان حیوان خانگی و صاحبش عاجزند. تصویر زیر، یادداشت یکی از دانشجویان قدیمیام است که امروز در صفحه اینستاگرامش منتشر کرد. نکته جالب اینکه او سید است و به جدش امام حسین (ع) سوگند خورده که سگهایش همه زندگیاش هستند و اگر کسی به آنها آزار برساند، واکنش سختی نشان خواهد داد. همین پیام او میتواند مورد استناد مخالفان سگگردانی قرار بگیرد که او به ائمه اطهار توهین کرده، اما وظیفه منِ انسانشناس اینست که میانجیِ فهم متقابل گروههای انسانی یا بخشی از مردم با حاکمیت باشم؛ آنچنانکه انسانشناسان در همه جای دنیا چنین وظیفهای دارند. باید تلاش کنم نشان دهم خوشمان بیاید یا نه، سگ برای بیشتر این افراد، دقیقا یکی از اعضای خانواده است. این نفهمیدنِ دیگران و به جای آن تلاش برای تمسخر یا متهم کردن، مسئلهای حل نمیکند. در دوره دکترا، همکلاسیام ایتالیایی بود و سگی در خانه داشتند. تا اینکه بالاخره سگ بر اثر سالخوردگی مُرد. همه اعضای خانوادهاش به معنای دقیق کلمه، عزادار شدند و خودش هم چندین روز آنقدر حالش بد بود که نتوانست به دانشگاه بیاید. این شرایط برای من که همان موقع هم در گروههای مدافع حقوق حیوانات در ترکیه فعالیت داشتم، قابل درک نبود. اما یکی از همدانشکدهایها که خودش حیوان خانگی داشت، به من کمک کرد این وضعیت را بیشتر و بهتر درک کنم.
3- اصولا یکی از نخستین پدیدههایی که هنگام حضورم در ترکیه برایم خیلی جذاب بود، همین شیوه برخورد مردم مسلمان و دولت ترکیه با جانوران خیابانی بود. به گونهای که دقیقا 18 روز پس از ورودم به این کشور، یادداشتی در وبسایت انسانشناسی و فرهنگ درباره وضعیت حیوانات خیابانی در ترکیه و مقایسه آن با ایران نوشتم. اینکه شهرداری موظف به واکسینه کردن سگها، تهیه سرپناه، آب و خوراک برای آنها و کنترل جمعیتشان (با عقیم کردن) است و در مراکز استانها باید دست کم یک بیمارستان شبانهروزی حیوانات دولتی و رایگان باشد. و اینکه بسیاری از مساجد این کشور بهترین پناهگاه برای گربههای باردار است تا تولههایشان را به دنیا آورده و با حمایت و رسیدگی نمازگزاران و بهویژه پیشنماز، بزرگ کنند.
4- وحید اشتری در توئیتهای بعدی توضیح داده که درخواستش ضابطهمند شدن حضور حیوانات خانگی در پارکها بوده نه برخورد با آنها. اما مشخص است که وقتی مسئولین بارها نشان دادهاند مخالف سگگردانی هستند، همان توئیت نخست وحید اشتری و واکنشهای گسترده به آنرا بهعنوان «خواست مردم» بهانه قرار میدهند برای برخورد شدید و خشن با سگها و صاحبانشان. این دقیقا یادآوری بحثی است که به تازگی درباره فیش برق علی کریمی ایجاد شده است. بسیاری نشان دادند که علی کریمی در واقع دارد ماهانه سی میلیون تومان از بیتالمال، یارانه برق میگیرد و دولت باید بهای انرژیها در کشور را آزادسازی کند (برای نمونه در اینجا). اما در نقطه مقابل، عدهای دیگر به گروه قبلی نقد وارد کردند که شما تنها بهانه به دست دولت میدهید برای افزایش بهای حاملهای انرژی و درآمدزایی بیشترشان؛ در حالیکه میدانید پول اضافهای که دریافت میکند را برای بهبود دیگر جنبههای زندگی مردم به کار نخواهد گرفت (برای نمونه در اینجا). بنابراین چه در زمینه سگگردانی و چه در زمینه آزادسازی پول برق و آب و...، تا زمانی که مدیریتی پاسخگو، منطقی و شهروند مدار حاکم نباشد، سخن از ضابطهمند کردن سگگردانی یا آزادسازی قبض برق و...، تنها بهانه دادن به دست مسئولین است برای پیش بردن اهداف خودشان (برخورد با سگگردانی یا درآمدزایی بیشتر با افزایش بهای برق)، بیآنکه تضمینی باشد برای اجرایی کردن بخش دوم و مهمترِ خواستهها (ضابطهمند کردن و رسمیت بخشیدن به سگگردانی یا هزینه کردن اضافه پرداخت بهای برق در راستای بهبود دیگر جنبههای زندگی ایرانیان).
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
1- وحید اشتری سه روز پیش این توئیت را منتشر کرد:
«دیروز دخترم رو بردم پارک. اعصاب و روانم از دست سگ گردانها ریخته بود به هم. دخترم هم به جای اینکه از بازی کردن لذت ببره دائم میترسید و گریه میکرد. این چه گرفتاریای بود که جامعه ما دچارش شد. مشکل کجاست که در شورای شهر و شهرداری کسی فکر جدی برای این وضعیت نمیکند؟». تا این لحظه توئیت وی نزدیک به هزار و دویست بار توسط موافقان و مخالفان بازنشر شده و بحث زیادی را در فضای توییتر دامن زده است. از جمله اعضای شورای شهر تهران نیز به آن واکنش نشان داده و قول پیگیری دادند. از دو روز پیش، دوباره طرح ضربتی برخورد با سگگردانی آغاز شده و در مواردی پلیس و نیروهای لباس شخصی اسلحه به روی مردم کشیدهاند.
2- به نظر میآید منتقدان سگگردانی، از درک روابط عاطفی میان حیوان خانگی و صاحبش عاجزند. تصویر زیر، یادداشت یکی از دانشجویان قدیمیام است که امروز در صفحه اینستاگرامش منتشر کرد. نکته جالب اینکه او سید است و به جدش امام حسین (ع) سوگند خورده که سگهایش همه زندگیاش هستند و اگر کسی به آنها آزار برساند، واکنش سختی نشان خواهد داد. همین پیام او میتواند مورد استناد مخالفان سگگردانی قرار بگیرد که او به ائمه اطهار توهین کرده، اما وظیفه منِ انسانشناس اینست که میانجیِ فهم متقابل گروههای انسانی یا بخشی از مردم با حاکمیت باشم؛ آنچنانکه انسانشناسان در همه جای دنیا چنین وظیفهای دارند. باید تلاش کنم نشان دهم خوشمان بیاید یا نه، سگ برای بیشتر این افراد، دقیقا یکی از اعضای خانواده است. این نفهمیدنِ دیگران و به جای آن تلاش برای تمسخر یا متهم کردن، مسئلهای حل نمیکند. در دوره دکترا، همکلاسیام ایتالیایی بود و سگی در خانه داشتند. تا اینکه بالاخره سگ بر اثر سالخوردگی مُرد. همه اعضای خانوادهاش به معنای دقیق کلمه، عزادار شدند و خودش هم چندین روز آنقدر حالش بد بود که نتوانست به دانشگاه بیاید. این شرایط برای من که همان موقع هم در گروههای مدافع حقوق حیوانات در ترکیه فعالیت داشتم، قابل درک نبود. اما یکی از همدانشکدهایها که خودش حیوان خانگی داشت، به من کمک کرد این وضعیت را بیشتر و بهتر درک کنم.
3- اصولا یکی از نخستین پدیدههایی که هنگام حضورم در ترکیه برایم خیلی جذاب بود، همین شیوه برخورد مردم مسلمان و دولت ترکیه با جانوران خیابانی بود. به گونهای که دقیقا 18 روز پس از ورودم به این کشور، یادداشتی در وبسایت انسانشناسی و فرهنگ درباره وضعیت حیوانات خیابانی در ترکیه و مقایسه آن با ایران نوشتم. اینکه شهرداری موظف به واکسینه کردن سگها، تهیه سرپناه، آب و خوراک برای آنها و کنترل جمعیتشان (با عقیم کردن) است و در مراکز استانها باید دست کم یک بیمارستان شبانهروزی حیوانات دولتی و رایگان باشد. و اینکه بسیاری از مساجد این کشور بهترین پناهگاه برای گربههای باردار است تا تولههایشان را به دنیا آورده و با حمایت و رسیدگی نمازگزاران و بهویژه پیشنماز، بزرگ کنند.
4- وحید اشتری در توئیتهای بعدی توضیح داده که درخواستش ضابطهمند شدن حضور حیوانات خانگی در پارکها بوده نه برخورد با آنها. اما مشخص است که وقتی مسئولین بارها نشان دادهاند مخالف سگگردانی هستند، همان توئیت نخست وحید اشتری و واکنشهای گسترده به آنرا بهعنوان «خواست مردم» بهانه قرار میدهند برای برخورد شدید و خشن با سگها و صاحبانشان. این دقیقا یادآوری بحثی است که به تازگی درباره فیش برق علی کریمی ایجاد شده است. بسیاری نشان دادند که علی کریمی در واقع دارد ماهانه سی میلیون تومان از بیتالمال، یارانه برق میگیرد و دولت باید بهای انرژیها در کشور را آزادسازی کند (برای نمونه در اینجا). اما در نقطه مقابل، عدهای دیگر به گروه قبلی نقد وارد کردند که شما تنها بهانه به دست دولت میدهید برای افزایش بهای حاملهای انرژی و درآمدزایی بیشترشان؛ در حالیکه میدانید پول اضافهای که دریافت میکند را برای بهبود دیگر جنبههای زندگی مردم به کار نخواهد گرفت (برای نمونه در اینجا). بنابراین چه در زمینه سگگردانی و چه در زمینه آزادسازی پول برق و آب و...، تا زمانی که مدیریتی پاسخگو، منطقی و شهروند مدار حاکم نباشد، سخن از ضابطهمند کردن سگگردانی یا آزادسازی قبض برق و...، تنها بهانه دادن به دست مسئولین است برای پیش بردن اهداف خودشان (برخورد با سگگردانی یا درآمدزایی بیشتر با افزایش بهای برق)، بیآنکه تضمینی باشد برای اجرایی کردن بخش دوم و مهمترِ خواستهها (ضابطهمند کردن و رسمیت بخشیدن به سگگردانی یا هزینه کردن اضافه پرداخت بهای برق در راستای بهبود دیگر جنبههای زندگی ایرانیان).
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
عدم درک روابط عاطفی میان حیوانات خانگی و صاحبانشان
نوشتار مفصل در کانال زیر:
@moghaddames
نوشتار مفصل در کانال زیر:
@moghaddames
تفسیر مسائل ایران با عینک قومی
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
خوزستان تشنه است و پاسخ تشنگان را شوربختانه با خشونت میدهند. همین است که تاکنون تنی چند از هممیهنانمان با لبان تشنه در خون خود غلتیدهاند. چندین دهه مدیریت ناکارآمد و جدال با طبیعت که خود را در برنامههایی همچون جنون سدسازی، خودکفایی در برخی محصولات کشاورزی، ساخت صنایع آببر در مناطق بیابانی و... نشان داده، نه تنها خوزستان، که چهارمحال و بختیاری بهعنوان سرچشمه بزرگترین رودخانههای ایران (کارون و زایندهرود)، اصفهان، یزد و کرمان را نیز با بحران کمآبی و خشکسالی روبرو کرده است.
اما در این میان برخی تلاش دارند این مسائل زیستمحیطی و در پی آن، مسائل اجتماعی-فرهنگی رخداده را با عینک قومی دیده و تئوریهای توطئه خود را بپرورانند. برای نمونه، بیآبی در خوزستان را نتیجه تلاش حاکمیت برای کوچ اجباری اعراب خوزستان میدانند. همانگونه که در دیگر مسائل پیشآمده پیشین نیز، تنها با همین عینک قومی بود که هر مسئلهای را در خوزستان میدیدند. همین جریان یا جریانهای همکار آن، پدیدههای مشابه در بلوچستان و آذربایجان را نیز تنها با عینک قومی دیده و آنرا بر قومستیزی حاکمیت تفسیر میکنند. در این باره بیان چند نکته شاید سودمند باشد؛ البته نه برای جریان یادشده که در پی مسئلهسازی و بحران آفرینی بوده و طبیعتا گوشاش به این حرفها بدهکار نیست.
1- کمآبی نه تنها برای عربهای خوزستان، بلکه برای فارسزبانهای بهویژه شرق اصفهان نیز بیش از یک دهه است که تبدیل به مسئله و حتی بحران شده است. با یک جستجوی ساده در اینترنت میتوان به دهها کلیپ و فیلم از برخوردهای خشونتآمیز پلیس با کشاورزان معترض اصفهان و حتی زنان آنان دست یافت. کشاورزانی که بهواسطه مدیریت ناکارآمد، همه دار و ندارشان از دست رفت. یعنی تنها یک قوم و سرزمین خاص نیست که از دستپخت مسئولین مربوطه در این زمینه برخوردار شده است. شخصا در سال 1384 در قالب یک تیم پژوهشی برای بررسی وضعیت مصرف آب در کشاورزی خوزستان، به این استان سفر کردم و در گزارش نهایی نیز به مدیریت فاجعهآفرین آب (بهویژه در ساخت غیر کارشناسی سد گتوند) اشاره شد. اما دقیقا یکسال پیش از آن، یعنی در سال 1383 در بررسی پیامدهای ساخت سد لفور در مازندران مشارکت داشتم. در انجا هم دیدگاه کارشناسان این بود که ساخت این سد نه تنها برای محیط زیست و حتی کشاورزی منطقه زیانبار است، بلکه پیامدهای گسترده فرهنگی و اجتماعی برای منطقه دارد. پلیس در آنجا هم با خشونت با معترضان و حتی خانوادههای آنان برخورد کرد. چندین سال است درباره انتقال غیرکارشناسی آب از استان و منطقه خودمان (چهارمحال و بختیاری) در رسانهها مینویسم و هشدار میدهم. آیا آن را هم باید با عینک قومی ببینیم؟
2- کمآبی در شرایطی در خوزستان بحرانی شده که سراسر ایران دچار این پدیده است و در بیشتر استانها قطعی پیاپی آب در طول روز و هفته گزارش میشود. هرچند شدت این بحران در خوزستان به مراتب جدیتر از دیگر جاهای کشور است. به گونهای که در برخی مناطق دسترسی به آب خوردن برای بسیاری از مردمان دشوار شده و آنان را به اعتراضات به حق، آن هم با لب تشنه کشانده است.
3- یکی از رایجترین دیدگاهها در نظریات مرتبط با قومگرایی و هویت، نظریه استفاده ابزاری نخبگان است. بر پایه این دیدگاه، نخبگان قومی تلاش میکنند با برجسته کردن مسائل هویتی و قومی، در واقع خود را به جایگاههای بالا (سیاسی یا اجتماعی) برسانند. بخش قابل توجهی از رفتار مسئولین (همچون برخی نمایندگان استانهای اصفهان، خوزستان و چهارمحال و بختیاری) و فعالان اجتماعی (بهویژه قومگرایان) در روزهای اخیر، ایجاد شکافهای قومی و تحلیل و تفسیرهای قومی از مسئله کمآبی، تلاش برای سرپوش گذاردن بر ناکامی خود از یکسو و ماهیگیری از آب گلآلود از سوی دیگر است.
4- در بحران اخیر در خوزستان، همه ایران تمامقد در کنار خوزستان ایستاده و چه به کمآبی آن و چه به برخوردهای خشونتآمیز با معترضان اعتراض کردهاند. خیلیها با یادآوری نقش خوزستانیها در هشت سال دفاع مقدس، خیلیها با اشاره به غنی بودن منابع آبی خوزستان که به این روز افتاده، خیلیها با اشاره به حقوق شهروندی و حق اعتراض برای خوزستانیهای تشنهلبی که مطالبهشان نه سیاسی، بلکه تنها حق حیات و زنده ماندن است؛ و خلاصه هر کس بدون توجه به قومیت معترضان، به روشی با عربهای خوزستانی همراهی و همدلی کرده است. هرچند به قول معروف، اینها برای فاطمه تنبان نمیشود و تا زمانی که حاکمیت منطقی و عقلانی برخورد نکند، این بحران فروکش نخواهد کرد (هرچند بحرانی که در چند دهه آفریده شده، در بهترین حالت چندین دهه به درازا میکشد تا برطرف شود).
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
خوزستان تشنه است و پاسخ تشنگان را شوربختانه با خشونت میدهند. همین است که تاکنون تنی چند از هممیهنانمان با لبان تشنه در خون خود غلتیدهاند. چندین دهه مدیریت ناکارآمد و جدال با طبیعت که خود را در برنامههایی همچون جنون سدسازی، خودکفایی در برخی محصولات کشاورزی، ساخت صنایع آببر در مناطق بیابانی و... نشان داده، نه تنها خوزستان، که چهارمحال و بختیاری بهعنوان سرچشمه بزرگترین رودخانههای ایران (کارون و زایندهرود)، اصفهان، یزد و کرمان را نیز با بحران کمآبی و خشکسالی روبرو کرده است.
اما در این میان برخی تلاش دارند این مسائل زیستمحیطی و در پی آن، مسائل اجتماعی-فرهنگی رخداده را با عینک قومی دیده و تئوریهای توطئه خود را بپرورانند. برای نمونه، بیآبی در خوزستان را نتیجه تلاش حاکمیت برای کوچ اجباری اعراب خوزستان میدانند. همانگونه که در دیگر مسائل پیشآمده پیشین نیز، تنها با همین عینک قومی بود که هر مسئلهای را در خوزستان میدیدند. همین جریان یا جریانهای همکار آن، پدیدههای مشابه در بلوچستان و آذربایجان را نیز تنها با عینک قومی دیده و آنرا بر قومستیزی حاکمیت تفسیر میکنند. در این باره بیان چند نکته شاید سودمند باشد؛ البته نه برای جریان یادشده که در پی مسئلهسازی و بحران آفرینی بوده و طبیعتا گوشاش به این حرفها بدهکار نیست.
1- کمآبی نه تنها برای عربهای خوزستان، بلکه برای فارسزبانهای بهویژه شرق اصفهان نیز بیش از یک دهه است که تبدیل به مسئله و حتی بحران شده است. با یک جستجوی ساده در اینترنت میتوان به دهها کلیپ و فیلم از برخوردهای خشونتآمیز پلیس با کشاورزان معترض اصفهان و حتی زنان آنان دست یافت. کشاورزانی که بهواسطه مدیریت ناکارآمد، همه دار و ندارشان از دست رفت. یعنی تنها یک قوم و سرزمین خاص نیست که از دستپخت مسئولین مربوطه در این زمینه برخوردار شده است. شخصا در سال 1384 در قالب یک تیم پژوهشی برای بررسی وضعیت مصرف آب در کشاورزی خوزستان، به این استان سفر کردم و در گزارش نهایی نیز به مدیریت فاجعهآفرین آب (بهویژه در ساخت غیر کارشناسی سد گتوند) اشاره شد. اما دقیقا یکسال پیش از آن، یعنی در سال 1383 در بررسی پیامدهای ساخت سد لفور در مازندران مشارکت داشتم. در انجا هم دیدگاه کارشناسان این بود که ساخت این سد نه تنها برای محیط زیست و حتی کشاورزی منطقه زیانبار است، بلکه پیامدهای گسترده فرهنگی و اجتماعی برای منطقه دارد. پلیس در آنجا هم با خشونت با معترضان و حتی خانوادههای آنان برخورد کرد. چندین سال است درباره انتقال غیرکارشناسی آب از استان و منطقه خودمان (چهارمحال و بختیاری) در رسانهها مینویسم و هشدار میدهم. آیا آن را هم باید با عینک قومی ببینیم؟
2- کمآبی در شرایطی در خوزستان بحرانی شده که سراسر ایران دچار این پدیده است و در بیشتر استانها قطعی پیاپی آب در طول روز و هفته گزارش میشود. هرچند شدت این بحران در خوزستان به مراتب جدیتر از دیگر جاهای کشور است. به گونهای که در برخی مناطق دسترسی به آب خوردن برای بسیاری از مردمان دشوار شده و آنان را به اعتراضات به حق، آن هم با لب تشنه کشانده است.
3- یکی از رایجترین دیدگاهها در نظریات مرتبط با قومگرایی و هویت، نظریه استفاده ابزاری نخبگان است. بر پایه این دیدگاه، نخبگان قومی تلاش میکنند با برجسته کردن مسائل هویتی و قومی، در واقع خود را به جایگاههای بالا (سیاسی یا اجتماعی) برسانند. بخش قابل توجهی از رفتار مسئولین (همچون برخی نمایندگان استانهای اصفهان، خوزستان و چهارمحال و بختیاری) و فعالان اجتماعی (بهویژه قومگرایان) در روزهای اخیر، ایجاد شکافهای قومی و تحلیل و تفسیرهای قومی از مسئله کمآبی، تلاش برای سرپوش گذاردن بر ناکامی خود از یکسو و ماهیگیری از آب گلآلود از سوی دیگر است.
4- در بحران اخیر در خوزستان، همه ایران تمامقد در کنار خوزستان ایستاده و چه به کمآبی آن و چه به برخوردهای خشونتآمیز با معترضان اعتراض کردهاند. خیلیها با یادآوری نقش خوزستانیها در هشت سال دفاع مقدس، خیلیها با اشاره به غنی بودن منابع آبی خوزستان که به این روز افتاده، خیلیها با اشاره به حقوق شهروندی و حق اعتراض برای خوزستانیهای تشنهلبی که مطالبهشان نه سیاسی، بلکه تنها حق حیات و زنده ماندن است؛ و خلاصه هر کس بدون توجه به قومیت معترضان، به روشی با عربهای خوزستانی همراهی و همدلی کرده است. هرچند به قول معروف، اینها برای فاطمه تنبان نمیشود و تا زمانی که حاکمیت منطقی و عقلانی برخورد نکند، این بحران فروکش نخواهد کرد (هرچند بحرانی که در چند دهه آفریده شده، در بهترین حالت چندین دهه به درازا میکشد تا برطرف شود).
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
کشتار هدفمند کُردها
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
ترکیه در بسیاری زمینههای مادی و حتی معنوی از ما جلوتر است. از این بابت شخصا خوشحالم. دست کم فضایی است برای تنفس بسیاری از ما خاورمیانهایها که با مشکلات فراوان دست و پنجه نرم میکنیم. برای همین از مخالفان جدی افزایش عوارض خروج از کشور بودم. یک سفر ارزان به کشورهای همسایه، بهویژه ترکیه که پیشتازتر از بقیه است، حال و روز غمزده بسیاری از ایرانیان طبقه متوسط را میتواند موقتاً بهبود سازد. سالها درباره خیلی از خوبیهای ترکیه نوشتم و حتی گاهی که سوءتفاهمی در میان ایرانیان پدید میآمد که به نفرت از ترکیه میانجامید، تلاش میکردم در رسانهها رفع سوءتفاهم کنم (برای نمونه در اینجا).
اما در نژادپرستی و قومگرایی، ما حقیقتاً خیلی از آنها بهتریم (این یادداشت را هم سالها پیش در این زمینه نوشتم). حتی شهروندان ترکیه برخوردشان با عربها، افغانستانیها و پاکستانیها بهتر از ماست؛ آن هم در حالی که عموما از آنها خوششان نمیآید، دست کم حفظ ظاهر میکنند. اما به کُردها و ارمنیها که میرسند، عجیب غیرمنطقی و نژادپرست میشوند. از اواخر دوره عثمانی تلاش حکومتی و نظاممند داشتند برای حذف فیزیکی این گروهها. بعدها که فشارهای بینالمللی بر این کشور زیاد شد، به سوی کشتارهای پنهانی این افراد رفتند. چیزی که در خود ترکیه به «قتلهای فاعل مجهول» مشهور است که بسیاری از منتقدان کُرد (و همچنین علوی) به شیوهای مرموز کشته شدند. اما اسناد این قتلها نیز بالاخره آشکار شد. حالا این کار به شهروندان افراطی و نژادپرست سپرده شده است. این افراد که عمدتا عضو گروه نژادپرست «گرگهای خاکستری» هستند و آشکارا و آزادانه تمایلات نژادپرستانهشان را نشان میدهند، بسیاری اوقات در میان نیروهای پلیس، کادر اداری، ارتش و... نیز حضور دارند. اگر کسی به کردی حرف بزند، تنها به همین جرم و به راحتی او را میکشند (برای نمونه این یادداشت را بخوانید)، به دختران و حتی پیرزنان کرد، تنها به جرم کرد بودن تجاوز کرده و در بسیاری موارد آنها را آخر کار میکشند (برای نمونه این اخبار را با مترجم گوگل نگاهی بیندازید) یا به هر بهانه و در پی هر اتهام اثبات نشدهای، کردها را مورد کشتار قرار میدهند.
یکی از آخرین نمونههایش دو روز پیش رخ داد. میدانیم که در روزهای گذشته جنگلهای جنوب و جنوب غربی ترکیه طعمه آتشسوزیهای گستردهای شده است (چه خوب که ایران یک هواپیما و دو هلیکوپتر آتشنشانی برای کمک به ترکیه فرستاد؛ و البته شگفت که در آتشسوزیهای گسترده اخیر در جنگلهای زاگرس که بسیاری از مدافعان محیط زیست با دست خالی با آتش مبارزه میکردند، خبری از این هواپیما و هلیکوپترها نبود!). هنوز دلیل این آتشسوزیها در ترکیه مشخص نیست که طبیعی بوده یا تعمدی. اما بر پایه شایعهای در شبکههای اجتماعی، اینها میتواند کار حزب تروریستی پکک باشد. به همین بهانه بود که دو روز پیش یک گروه نژادپرست وارد خانه یک خانواده کرد در استان قونیه شد و همه هفت عضو آنرا کشته و سپس خانهشان را سوزاندند. در فیلمی که میبینید، یک نژادپرست دیگر در کنار پلیسهایی که برای بررسی موضوع آمدهاند، فریاد میزند: «یک کرد را اینجا باقی نمیگذاریم. هر چقدر هم که کرد باشد، زنانشان را میگ...یم».
این رویداد بیگمان و البته شوربختانه آخرین رویداد از این دست نخواهد بود. از آنجا که دولت ترکیه قوانین جزایی مناسبی برای این رفتارهای نژادپرستانه نداشته و از سوی دیگر به گروههای نژادپرست (همچون گرگهای خاکستری) اجازه فعالیت داده و حتی حزب نژادپرست و البته قانونی م.ح.پ با 16 درصد کرسیهای مجلس، اکنون اصلیترین حزب متحد دولت است، بنابراین افراد نژادپرست نیز میدانند پس از ارتکاب چنین جنایاتی، نهایتاً چند سالی را در زندان گذرانده و دوباره آزاد میشوند. بهویژه ترغیب احساسات تند ملیگرایانه از دریچههای رسمی (همچون کتابهای درسی، روزنامهها، برنامههای تلویزیونی و...) به زنده نگاه داشتن این افراطگریها کمک میکند.
اما کُردها به همین واسطه در حال از دست دادن زبانشان هستند. در طول پنج سال و نیم حضور در خوابگاههای دانشجویی ترکیه، با چندین شهروند کرد تبار این کشور هماتاقی بودم. تنها یکی از آنها کردی بلد بود که او هم البته جرأت حرف زدن به کردی نداشت و بقیه هم با آنکه میگفتند کرد هستند، اما زبان کردی را بلد نبودند و از کردی، تنها ابراز هویت برایشان مانده بود. دلیل سادهاش اینست که خانوادههای این افراد از ترس جان فرزندانشان، به آنها کردی یاد نمیدهند.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
ترکیه در بسیاری زمینههای مادی و حتی معنوی از ما جلوتر است. از این بابت شخصا خوشحالم. دست کم فضایی است برای تنفس بسیاری از ما خاورمیانهایها که با مشکلات فراوان دست و پنجه نرم میکنیم. برای همین از مخالفان جدی افزایش عوارض خروج از کشور بودم. یک سفر ارزان به کشورهای همسایه، بهویژه ترکیه که پیشتازتر از بقیه است، حال و روز غمزده بسیاری از ایرانیان طبقه متوسط را میتواند موقتاً بهبود سازد. سالها درباره خیلی از خوبیهای ترکیه نوشتم و حتی گاهی که سوءتفاهمی در میان ایرانیان پدید میآمد که به نفرت از ترکیه میانجامید، تلاش میکردم در رسانهها رفع سوءتفاهم کنم (برای نمونه در اینجا).
اما در نژادپرستی و قومگرایی، ما حقیقتاً خیلی از آنها بهتریم (این یادداشت را هم سالها پیش در این زمینه نوشتم). حتی شهروندان ترکیه برخوردشان با عربها، افغانستانیها و پاکستانیها بهتر از ماست؛ آن هم در حالی که عموما از آنها خوششان نمیآید، دست کم حفظ ظاهر میکنند. اما به کُردها و ارمنیها که میرسند، عجیب غیرمنطقی و نژادپرست میشوند. از اواخر دوره عثمانی تلاش حکومتی و نظاممند داشتند برای حذف فیزیکی این گروهها. بعدها که فشارهای بینالمللی بر این کشور زیاد شد، به سوی کشتارهای پنهانی این افراد رفتند. چیزی که در خود ترکیه به «قتلهای فاعل مجهول» مشهور است که بسیاری از منتقدان کُرد (و همچنین علوی) به شیوهای مرموز کشته شدند. اما اسناد این قتلها نیز بالاخره آشکار شد. حالا این کار به شهروندان افراطی و نژادپرست سپرده شده است. این افراد که عمدتا عضو گروه نژادپرست «گرگهای خاکستری» هستند و آشکارا و آزادانه تمایلات نژادپرستانهشان را نشان میدهند، بسیاری اوقات در میان نیروهای پلیس، کادر اداری، ارتش و... نیز حضور دارند. اگر کسی به کردی حرف بزند، تنها به همین جرم و به راحتی او را میکشند (برای نمونه این یادداشت را بخوانید)، به دختران و حتی پیرزنان کرد، تنها به جرم کرد بودن تجاوز کرده و در بسیاری موارد آنها را آخر کار میکشند (برای نمونه این اخبار را با مترجم گوگل نگاهی بیندازید) یا به هر بهانه و در پی هر اتهام اثبات نشدهای، کردها را مورد کشتار قرار میدهند.
یکی از آخرین نمونههایش دو روز پیش رخ داد. میدانیم که در روزهای گذشته جنگلهای جنوب و جنوب غربی ترکیه طعمه آتشسوزیهای گستردهای شده است (چه خوب که ایران یک هواپیما و دو هلیکوپتر آتشنشانی برای کمک به ترکیه فرستاد؛ و البته شگفت که در آتشسوزیهای گسترده اخیر در جنگلهای زاگرس که بسیاری از مدافعان محیط زیست با دست خالی با آتش مبارزه میکردند، خبری از این هواپیما و هلیکوپترها نبود!). هنوز دلیل این آتشسوزیها در ترکیه مشخص نیست که طبیعی بوده یا تعمدی. اما بر پایه شایعهای در شبکههای اجتماعی، اینها میتواند کار حزب تروریستی پکک باشد. به همین بهانه بود که دو روز پیش یک گروه نژادپرست وارد خانه یک خانواده کرد در استان قونیه شد و همه هفت عضو آنرا کشته و سپس خانهشان را سوزاندند. در فیلمی که میبینید، یک نژادپرست دیگر در کنار پلیسهایی که برای بررسی موضوع آمدهاند، فریاد میزند: «یک کرد را اینجا باقی نمیگذاریم. هر چقدر هم که کرد باشد، زنانشان را میگ...یم».
این رویداد بیگمان و البته شوربختانه آخرین رویداد از این دست نخواهد بود. از آنجا که دولت ترکیه قوانین جزایی مناسبی برای این رفتارهای نژادپرستانه نداشته و از سوی دیگر به گروههای نژادپرست (همچون گرگهای خاکستری) اجازه فعالیت داده و حتی حزب نژادپرست و البته قانونی م.ح.پ با 16 درصد کرسیهای مجلس، اکنون اصلیترین حزب متحد دولت است، بنابراین افراد نژادپرست نیز میدانند پس از ارتکاب چنین جنایاتی، نهایتاً چند سالی را در زندان گذرانده و دوباره آزاد میشوند. بهویژه ترغیب احساسات تند ملیگرایانه از دریچههای رسمی (همچون کتابهای درسی، روزنامهها، برنامههای تلویزیونی و...) به زنده نگاه داشتن این افراطگریها کمک میکند.
اما کُردها به همین واسطه در حال از دست دادن زبانشان هستند. در طول پنج سال و نیم حضور در خوابگاههای دانشجویی ترکیه، با چندین شهروند کرد تبار این کشور هماتاقی بودم. تنها یکی از آنها کردی بلد بود که او هم البته جرأت حرف زدن به کردی نداشت و بقیه هم با آنکه میگفتند کرد هستند، اما زبان کردی را بلد نبودند و از کردی، تنها ابراز هویت برایشان مانده بود. دلیل سادهاش اینست که خانوادههای این افراد از ترس جان فرزندانشان، به آنها کردی یاد نمیدهند.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
مرد نژادپرست اهل ترکیه، پس از قتل عام یک خانواده هفت نفره به جرم کرد بودن، میگوید:
“یک نفر کرد هم در اینجا باقی نخواهد ماند. هرچقدر هم که کرد باشد، زنانشان را میگ…یم”
@moghaddames
“یک نفر کرد هم در اینجا باقی نخواهد ماند. هرچقدر هم که کرد باشد، زنانشان را میگ…یم”
@moghaddames
طالبان و افغانستان این روزها
امیر هاشمی مقدم: فرارو
کابل هم امروز سقوط کرد؛ در دو روز گذشته هم هرات، قندهار و مزارشریف به دست طالبان افتادند. سرعت پیشروی طالبان در این دور از یورشها بسیار چشمگیر و در مقابل، ایستادگی در برابر آنان بسیار اندک بود. هرات تا حدودی متفاوت بود و آن هم به خاطر مقاومت اسماعیل خان، از چهرههای شناختهشده حهادی. با این وجود او نیز دو روز پیش به دست نیروهای طالبان افتاد. درباره رویدادهای اخیر افغانستان چند نکته کلی یادآوری میکنم:
1- دلایل پیشروی برقآسای طالبان را میتوان در چند گزینه دانست:
الف) تجربه بسیار بیشتر نیروهای طالبان، چه در جنگهای شهری و چه در جنگهای کوهستان، نسبت به ارتش نسبتا نوپای افغانستان. این در حالی است که در سال 1374 که طالبان افغانستان را تصرف کرد، نیروهای مقابل آنها، جهادگرانی بودند که بیش از 10 سال سابقه جنگ با نیروهای شوروی و دولتهای کمونیستی را در کارنامه داشنند و بنابراین بیشتر مقاومت کردند و برخی مناطق، بهویژه در شمال شرقی افغانستان هرگز به دست طالبان نیفتاد.
ب) آن نیروهای جهادی اکنون یا همچون اسماعیل خان 75 ساله، پیر و تقریبا ناتوان شده بودند؛ یا همچون عبدالرشید دوستم و عطا محمد نور درگیر زندگی پر زرق و برق گشتهاند. تصاویری که طالبان از خانه دوستم منتشر کرده، کاخی را نشان میدهد با تزئینات بسیار و فرشها و مبلهای گرانبها و... . بخشی از ظروفی که از ویترینها بیرون کشیده میشود، طلا به نظر میرسد. همان اسماعیل خان هم که بیشتر از دیگران مقاومت کرده بود، برای خودش در هرات کاخی دست و پا کرده بود.
ج) برای بسیاری از مردم افغانستان، تفاوتی میان طالبان با دولت اشرف غنی نبود. دستکم طالبان در فاصله سالهای 1375 تا 1380 که سقوط کرد، نشان داد که توانمدی بسیار بیشتری برای تامین امنیت و برقراری عدالت اجتماعی دارد. دولت غنی از تامین حداقل امنیت در کشور نیز ناتوان بود.
د) برای بسیاری از مردم افغانستان، بهویژه اهالی شرق و جنوب شرق که عموما از قوم پشتون و همتبار طالبان هستند، و نیز روستاییان دیگر مناطق افغانستان، خواستههای طالبان چندان غیرمنطقی نیست. بسیاری از زنان و دختران این مناطق در شرایطی پرورش یافتهاند که خودخواسته محدودیتهای بسیاری را بر خود تحمیل میکنند. آنچه ما از افغانستان میشنویم، بیشتر صدای روشنفکران، اهل قلم و دانشگاهیانی است که در شهرهای بزرگ زندگی میکنند. در حالیکه صدا و خواسته بخش دیگر این جامعه کمتر به گوش ما میرسد؛ بخشی که امنیت طالبان را به آزادیهای اجتماعی و فرهنگی ترجیح میدهد.
هـ) بخشی از نیروهای پلیس افغانستان، همچنان به طالبان گرایش داشتند و بنابراین در تسلیم زودتر، اثرگذار بودند. گزارشهای علمی انستیتوت مطالعات استراتیژیک افغانستان سالها پیش این را به خوبی نشان داده بود. از سوی دیگر، بخش دیگری از نیروهای پلیس و ارتش افغانستان، انگیزه کافی برای مقابله با طالبان نداشتند. از یک طرف حقوقشان اندک بود و به موقع پرداخت نمیشد و از طرف دیگر، میدیدند که وقتی نیروهای طالبان را دستگیر میکنند، به سادگی و در پی هر بار توافق میان دولت با طالبان، چندین هزار زندانی طالب آزاد میشود تا دوباره به صفوف جنگجویان طالب بپیوندد.
2- طالبان در این چند روز و در جاهایی که تصرف کرده، تلاش کرده چهرهای کاملا متفاوت از خود نشان بدهد که در زیر به چند نمونه اشاره میشود:
الف) هرکجا و هر شخصی که به دست نیروهایش میافتد، عموما بدون خشونت با آنجا/ آنها رفتار میکنند. هنگامی که اسماعیل خان را دستگیر کردند، با او بسیار محترمانه برخورد نموده و او را با احترام به خانهاش فرستادند. چندین بار هم مسئولین رده بالای طالبان با او تماس گرفتند تا اطمینان بدهند که در امنیت کامل است. امروز که وارد مزارشریف شدند، به ساختمان کنسولگری ایران (همانجایی که 23 سال پیش 9 هممیهن ما را شهید کردند) رفتند و با آنکه نیروهای ایرانی آنجا را تخلیه کرده بودند، به کارمندان باقیمانده که افغانستانی بوده با احترام برخورد کرده و از سرکنسول هم در پیامی تصویری درخواست کردند با اطمینان به محل کارش باز گردد.
ب) در اطلاعیهها و بیانیههایی که طالبان در این چند روزه منتشر کرده، بارها تاکید کرده که جان و مال و ناموس همه افغانستانیها در امان است و برای نمونه به شدت نسبت به ازدواج نکاح دختران بالای 12 سال واکنش نشان داده و آنرا خلاف آموزههای دینی خود دانسته. انتشار این دستورالعملها گویا از سوی مخالفان طالبان برای تخریب آنها انجام میشود. همچنین به مدارس و دانشگاههای شهرهایی که تصرف کرده، ابلاغیه فرستاده که همه کلاسها و آزمونها طبق برنامه با حضور همه دختران و پسران دانشآموز/ دانشجو و به موقع برگزار گردد.
ادامه نوشتار را در این لینک (کلیک کنید) بخوانید:
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: فرارو
کابل هم امروز سقوط کرد؛ در دو روز گذشته هم هرات، قندهار و مزارشریف به دست طالبان افتادند. سرعت پیشروی طالبان در این دور از یورشها بسیار چشمگیر و در مقابل، ایستادگی در برابر آنان بسیار اندک بود. هرات تا حدودی متفاوت بود و آن هم به خاطر مقاومت اسماعیل خان، از چهرههای شناختهشده حهادی. با این وجود او نیز دو روز پیش به دست نیروهای طالبان افتاد. درباره رویدادهای اخیر افغانستان چند نکته کلی یادآوری میکنم:
1- دلایل پیشروی برقآسای طالبان را میتوان در چند گزینه دانست:
الف) تجربه بسیار بیشتر نیروهای طالبان، چه در جنگهای شهری و چه در جنگهای کوهستان، نسبت به ارتش نسبتا نوپای افغانستان. این در حالی است که در سال 1374 که طالبان افغانستان را تصرف کرد، نیروهای مقابل آنها، جهادگرانی بودند که بیش از 10 سال سابقه جنگ با نیروهای شوروی و دولتهای کمونیستی را در کارنامه داشنند و بنابراین بیشتر مقاومت کردند و برخی مناطق، بهویژه در شمال شرقی افغانستان هرگز به دست طالبان نیفتاد.
ب) آن نیروهای جهادی اکنون یا همچون اسماعیل خان 75 ساله، پیر و تقریبا ناتوان شده بودند؛ یا همچون عبدالرشید دوستم و عطا محمد نور درگیر زندگی پر زرق و برق گشتهاند. تصاویری که طالبان از خانه دوستم منتشر کرده، کاخی را نشان میدهد با تزئینات بسیار و فرشها و مبلهای گرانبها و... . بخشی از ظروفی که از ویترینها بیرون کشیده میشود، طلا به نظر میرسد. همان اسماعیل خان هم که بیشتر از دیگران مقاومت کرده بود، برای خودش در هرات کاخی دست و پا کرده بود.
ج) برای بسیاری از مردم افغانستان، تفاوتی میان طالبان با دولت اشرف غنی نبود. دستکم طالبان در فاصله سالهای 1375 تا 1380 که سقوط کرد، نشان داد که توانمدی بسیار بیشتری برای تامین امنیت و برقراری عدالت اجتماعی دارد. دولت غنی از تامین حداقل امنیت در کشور نیز ناتوان بود.
د) برای بسیاری از مردم افغانستان، بهویژه اهالی شرق و جنوب شرق که عموما از قوم پشتون و همتبار طالبان هستند، و نیز روستاییان دیگر مناطق افغانستان، خواستههای طالبان چندان غیرمنطقی نیست. بسیاری از زنان و دختران این مناطق در شرایطی پرورش یافتهاند که خودخواسته محدودیتهای بسیاری را بر خود تحمیل میکنند. آنچه ما از افغانستان میشنویم، بیشتر صدای روشنفکران، اهل قلم و دانشگاهیانی است که در شهرهای بزرگ زندگی میکنند. در حالیکه صدا و خواسته بخش دیگر این جامعه کمتر به گوش ما میرسد؛ بخشی که امنیت طالبان را به آزادیهای اجتماعی و فرهنگی ترجیح میدهد.
هـ) بخشی از نیروهای پلیس افغانستان، همچنان به طالبان گرایش داشتند و بنابراین در تسلیم زودتر، اثرگذار بودند. گزارشهای علمی انستیتوت مطالعات استراتیژیک افغانستان سالها پیش این را به خوبی نشان داده بود. از سوی دیگر، بخش دیگری از نیروهای پلیس و ارتش افغانستان، انگیزه کافی برای مقابله با طالبان نداشتند. از یک طرف حقوقشان اندک بود و به موقع پرداخت نمیشد و از طرف دیگر، میدیدند که وقتی نیروهای طالبان را دستگیر میکنند، به سادگی و در پی هر بار توافق میان دولت با طالبان، چندین هزار زندانی طالب آزاد میشود تا دوباره به صفوف جنگجویان طالب بپیوندد.
2- طالبان در این چند روز و در جاهایی که تصرف کرده، تلاش کرده چهرهای کاملا متفاوت از خود نشان بدهد که در زیر به چند نمونه اشاره میشود:
الف) هرکجا و هر شخصی که به دست نیروهایش میافتد، عموما بدون خشونت با آنجا/ آنها رفتار میکنند. هنگامی که اسماعیل خان را دستگیر کردند، با او بسیار محترمانه برخورد نموده و او را با احترام به خانهاش فرستادند. چندین بار هم مسئولین رده بالای طالبان با او تماس گرفتند تا اطمینان بدهند که در امنیت کامل است. امروز که وارد مزارشریف شدند، به ساختمان کنسولگری ایران (همانجایی که 23 سال پیش 9 هممیهن ما را شهید کردند) رفتند و با آنکه نیروهای ایرانی آنجا را تخلیه کرده بودند، به کارمندان باقیمانده که افغانستانی بوده با احترام برخورد کرده و از سرکنسول هم در پیامی تصویری درخواست کردند با اطمینان به محل کارش باز گردد.
ب) در اطلاعیهها و بیانیههایی که طالبان در این چند روزه منتشر کرده، بارها تاکید کرده که جان و مال و ناموس همه افغانستانیها در امان است و برای نمونه به شدت نسبت به ازدواج نکاح دختران بالای 12 سال واکنش نشان داده و آنرا خلاف آموزههای دینی خود دانسته. انتشار این دستورالعملها گویا از سوی مخالفان طالبان برای تخریب آنها انجام میشود. همچنین به مدارس و دانشگاههای شهرهایی که تصرف کرده، ابلاغیه فرستاده که همه کلاسها و آزمونها طبق برنامه با حضور همه دختران و پسران دانشآموز/ دانشجو و به موقع برگزار گردد.
ادامه نوشتار را در این لینک (کلیک کنید) بخوانید:
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
افغانستان و درسهایی برای ایران
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
اینکه طالبان در یورشهایی برقآسا و بدون مقاومت جدی توانست تقریبا سراسر افغانستان را تصرف کند، هم دستمایه تحلیلهای زیادی در ایران شد و هم شگفتیهای زیادی آفرید. اما دست کم سه درس و در واقع هشدار هم برای ایران داشت که باید جدی گرفته شود. البته درسهای بیشتری از این رویداد میتوان گرفت، اما در اینجا به سه تا از مهمترینهایش اشاره میکنم.
1️⃣ ببیشتر تحلیلهای رسمی در ایران، به بیوفایی امریکا یا ناتوانیاش در پشتیبانی از متحدانش اشاره دارد. تا اینجای این تحلیل، کاملا درست است. این بخش از تحلیل باید چشم و گوش براندازان که خواهان تحریم بیشتر و حمله نظامی امریکا به ایران هستند را باز کند و بدانند نه امریکا و نه هیچ کشور دیگری دلش برای ما نمیسوزد و تا جایی که منافعش ایجاب کند، پای کار است. اما برخی افراد از این سطح فراتر رفته و کلا افغانستان را نماد نتیجه هرگونه ارتباط با امریکا میدانند. این در واقع ماهی گرفتن ناشیانه از آب گلآلود است. لزوما ارتباط با امریکا مایه بدبختی کشورها نمیشود، هیچ؛ استثنائاتی همچون ایران و کره شمالی که با امریکا ارتباط ندارند، نمادی است از دردسرهای زیادی که به واسطه همین ارتباط نداشتن میتواند ایجاد شود.
2️⃣ همه شگفتزدهاند که چرا مردم افغانستان که این همه از طالبان میترسیدند و پس از سرنگونی طالبان در سال 1380، جشن گرفتند، مقاومتی در برابر طالبان نکردند؟ در واقع دولت اشرف غنی (و تا حدود زیادی دولت پیشین کرزی) تبدیل به حکومت یک اقلیت شده بود که نیروهای مردمی را به شیوههای گوناگون متلاشی کرده و شخصیتها و چهرههای مردمی را با فشار، سرکوب، تخریب و... حذف نموده بود. ضمن آنکه مسائل جدی مردم افغانستان برای حاکمیت به حاشیه رفته بود. همین است که در سال 1398، کمتر از 20 درصد مردم در انتخابات رئیس جمهور شرکت کرده بودند. اینکه درباره میزان مشارکت پایین مردم در انتخابات نگرانی چندانی نداشته باشیم، آن هم در منطقهای که حکومتها مدام از جانب «مردم» سخن میگویند، خطرناک است.
3️⃣ هنگام آغاز دور تازه یورشهای طالبان، بسیاری از مردم، مسئولین و حتی کشورهای خارجی گمان میکردند فرماندهان جهادی دستکم مدتی در برابر طالبان مقاومت کرده و آنها را به زحمت میاندازند. چیزی که به جز در مورد اسماعیل خان در هرات، رخ نداد. اسماعیل خان هم زودتر از چیزی که تصور میشد شکست خورد. همین اسماعیل خان در سال 1374 نه تنها نخستین یورش گسترده طالبان به هرات را شکست بسیار سختی داد و آنها را تا قندهار که پایگاه اصلیشان بود عقب راند، بلکه آنچنان از خود مطمئن بود که تنها با 3 هزار نیرو و کمتر از 20 تانک و زرهی به قندهار حمله برد تا طومار طالبان را در هم بپیچد. آن هم در حالیکه بیش از چهارصد تانک و خودروی زرهی و نزدیک 200 هزار نیروی تحت امر و 20 هواپیما و هلیکوپتر جنگی در اختیار داشت که نیازی به استفاده از آنها نمیدید (برآورد او از قدرت خودِ طالبان درست بود و با همین تعداد میتوانست آنها را شکست دهد. اما او دخالت پاکستان را در نظر نگرفته بود که به محض حملهاش به قندهار، پاکستان شمار بسیار زیادی نیرو و تسلیحات به یاری طالبان فرستاد تا اسماعیل خان را به سختی شکست دهند). ژنرال دوستم در جوزجان، کسی بود که در جنگهای داخلی افغانستان، جانب هر گروه و حزبی را که میگرفت، پیروز میشد. او نیروی چریکی بسیار قدرتمندی در اختیار داشت که با فرماندهی خودش، بسیاری از جنگها را به سادگی پیروز میشدند. استاد عطا محمد نور، والی بلخ که نام و نیرویش لرزه بر اندام طالبان میانداخت و حتی در اوج نا امنیهای افغانستان در سالهای مسئولیت او تا چند سال پیش، شهر مزار شریف را امن نگه داشته بود (خوب به یاد دارم که ساعت 4 صبح که حرم مزار تعطیل بود، بدون کمترین دغدغهای در خیابانهای اطرافش قدم میزدم و منتظر باز شدن دربهای حرم بودم)، دیگر فرمانده جهادی قدرتمند بود که خیلیها به او امید داشتند. اما به جز اسماعیل خان، دیگر فرماندهان جهادی بدون کمترین درگیریای فرار کرده و خاک افغانستان را ترک نمودند (هرچند نباید نقش خیانتهایی که به اینها شد را نادیده گرفت). همه این فرماندهان نیز کلی شاخ و شانه کشیده بودند برای طالبان که اگر طالبان به حوزه ما نزدیک شود فلان میکنیم و بهمان. طبیعی است وقتی نیروهای نظامی وارد حوزه فعالیتهای اقتصادی شده و دچار اشرافیگری و بهویژه فساد شدند، دیگر نه انگیزه کافی برای جنگ دارند و نه توان آنرا.
اینها درسهایی است جدی که باید از افغانستان آموخت. افغانستان هم آیینه عبرت خوبی برای براندازان است و هم برای اقتدارگرایان. تحلیلهای یکسویه راه به جایی نمیبرد و ما را بدتر گمراه میسازد.
کانال مقدمه
@moghaddames
امیر هاشمی مقدم: انصافنیوز
اینکه طالبان در یورشهایی برقآسا و بدون مقاومت جدی توانست تقریبا سراسر افغانستان را تصرف کند، هم دستمایه تحلیلهای زیادی در ایران شد و هم شگفتیهای زیادی آفرید. اما دست کم سه درس و در واقع هشدار هم برای ایران داشت که باید جدی گرفته شود. البته درسهای بیشتری از این رویداد میتوان گرفت، اما در اینجا به سه تا از مهمترینهایش اشاره میکنم.
1️⃣ ببیشتر تحلیلهای رسمی در ایران، به بیوفایی امریکا یا ناتوانیاش در پشتیبانی از متحدانش اشاره دارد. تا اینجای این تحلیل، کاملا درست است. این بخش از تحلیل باید چشم و گوش براندازان که خواهان تحریم بیشتر و حمله نظامی امریکا به ایران هستند را باز کند و بدانند نه امریکا و نه هیچ کشور دیگری دلش برای ما نمیسوزد و تا جایی که منافعش ایجاب کند، پای کار است. اما برخی افراد از این سطح فراتر رفته و کلا افغانستان را نماد نتیجه هرگونه ارتباط با امریکا میدانند. این در واقع ماهی گرفتن ناشیانه از آب گلآلود است. لزوما ارتباط با امریکا مایه بدبختی کشورها نمیشود، هیچ؛ استثنائاتی همچون ایران و کره شمالی که با امریکا ارتباط ندارند، نمادی است از دردسرهای زیادی که به واسطه همین ارتباط نداشتن میتواند ایجاد شود.
2️⃣ همه شگفتزدهاند که چرا مردم افغانستان که این همه از طالبان میترسیدند و پس از سرنگونی طالبان در سال 1380، جشن گرفتند، مقاومتی در برابر طالبان نکردند؟ در واقع دولت اشرف غنی (و تا حدود زیادی دولت پیشین کرزی) تبدیل به حکومت یک اقلیت شده بود که نیروهای مردمی را به شیوههای گوناگون متلاشی کرده و شخصیتها و چهرههای مردمی را با فشار، سرکوب، تخریب و... حذف نموده بود. ضمن آنکه مسائل جدی مردم افغانستان برای حاکمیت به حاشیه رفته بود. همین است که در سال 1398، کمتر از 20 درصد مردم در انتخابات رئیس جمهور شرکت کرده بودند. اینکه درباره میزان مشارکت پایین مردم در انتخابات نگرانی چندانی نداشته باشیم، آن هم در منطقهای که حکومتها مدام از جانب «مردم» سخن میگویند، خطرناک است.
3️⃣ هنگام آغاز دور تازه یورشهای طالبان، بسیاری از مردم، مسئولین و حتی کشورهای خارجی گمان میکردند فرماندهان جهادی دستکم مدتی در برابر طالبان مقاومت کرده و آنها را به زحمت میاندازند. چیزی که به جز در مورد اسماعیل خان در هرات، رخ نداد. اسماعیل خان هم زودتر از چیزی که تصور میشد شکست خورد. همین اسماعیل خان در سال 1374 نه تنها نخستین یورش گسترده طالبان به هرات را شکست بسیار سختی داد و آنها را تا قندهار که پایگاه اصلیشان بود عقب راند، بلکه آنچنان از خود مطمئن بود که تنها با 3 هزار نیرو و کمتر از 20 تانک و زرهی به قندهار حمله برد تا طومار طالبان را در هم بپیچد. آن هم در حالیکه بیش از چهارصد تانک و خودروی زرهی و نزدیک 200 هزار نیروی تحت امر و 20 هواپیما و هلیکوپتر جنگی در اختیار داشت که نیازی به استفاده از آنها نمیدید (برآورد او از قدرت خودِ طالبان درست بود و با همین تعداد میتوانست آنها را شکست دهد. اما او دخالت پاکستان را در نظر نگرفته بود که به محض حملهاش به قندهار، پاکستان شمار بسیار زیادی نیرو و تسلیحات به یاری طالبان فرستاد تا اسماعیل خان را به سختی شکست دهند). ژنرال دوستم در جوزجان، کسی بود که در جنگهای داخلی افغانستان، جانب هر گروه و حزبی را که میگرفت، پیروز میشد. او نیروی چریکی بسیار قدرتمندی در اختیار داشت که با فرماندهی خودش، بسیاری از جنگها را به سادگی پیروز میشدند. استاد عطا محمد نور، والی بلخ که نام و نیرویش لرزه بر اندام طالبان میانداخت و حتی در اوج نا امنیهای افغانستان در سالهای مسئولیت او تا چند سال پیش، شهر مزار شریف را امن نگه داشته بود (خوب به یاد دارم که ساعت 4 صبح که حرم مزار تعطیل بود، بدون کمترین دغدغهای در خیابانهای اطرافش قدم میزدم و منتظر باز شدن دربهای حرم بودم)، دیگر فرمانده جهادی قدرتمند بود که خیلیها به او امید داشتند. اما به جز اسماعیل خان، دیگر فرماندهان جهادی بدون کمترین درگیریای فرار کرده و خاک افغانستان را ترک نمودند (هرچند نباید نقش خیانتهایی که به اینها شد را نادیده گرفت). همه این فرماندهان نیز کلی شاخ و شانه کشیده بودند برای طالبان که اگر طالبان به حوزه ما نزدیک شود فلان میکنیم و بهمان. طبیعی است وقتی نیروهای نظامی وارد حوزه فعالیتهای اقتصادی شده و دچار اشرافیگری و بهویژه فساد شدند، دیگر نه انگیزه کافی برای جنگ دارند و نه توان آنرا.
اینها درسهایی است جدی که باید از افغانستان آموخت. افغانستان هم آیینه عبرت خوبی برای براندازان است و هم برای اقتدارگرایان. تحلیلهای یکسویه راه به جایی نمیبرد و ما را بدتر گمراه میسازد.
کانال مقدمه
@moghaddames
Telegram
مقدمه
یادداشتهای رسانهای امیر هاشمی مقدم
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
در زمینه ایرانشناسی، انسانشناسی و گردشگری
ارتباط با نویسنده:
moghaddames@gmail.com
وبلاگ نویسنده:
moghaddames.blogfa.com
انجمن علمی جامعهشناسی دانشگاه مازندران برگزار میکند
🔸وبینار با موضوع:
زمینههای بازگشت طالبان و چشمانداز پیشرو
• دبیر نشست:
👤دکتر محمود شارعپور
جامعهشناس و پژوهشگر
استاد گروه علوماجتماعی دانشگاه مازندران
• سخنران:
👤امیر هاشمیمقدم
دکتری انسانشناسی
نویسنده کتابهای:
«سفرنامه افغانستان»
و
«چرا افغانستان برای ایران مهم است؟»
🗓 شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰
🕗 ساعت ۸ شب
📎لينک حضور رایگان در وبینار:
https://b2n.ir/g98901
کانال مقدمه
@moghaddames
🔸وبینار با موضوع:
زمینههای بازگشت طالبان و چشمانداز پیشرو
• دبیر نشست:
👤دکتر محمود شارعپور
جامعهشناس و پژوهشگر
استاد گروه علوماجتماعی دانشگاه مازندران
• سخنران:
👤امیر هاشمیمقدم
دکتری انسانشناسی
نویسنده کتابهای:
«سفرنامه افغانستان»
و
«چرا افغانستان برای ایران مهم است؟»
🗓 شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰
🕗 ساعت ۸ شب
📎لينک حضور رایگان در وبینار:
https://b2n.ir/g98901
کانال مقدمه
@moghaddames