Mohammad Aleph
Photo
جنی واندا برکمن Jenny Wanda Barkmann از آن زنانی بود که کارشان کمک به SS در نگهداری اردوگاههای نازی بود. با اینکه دیگر در اواخر جنگ داوطلبانه به کار در اردوگاه اشتوتهوف Stutthof مشغول شد چنان ظلم و خشونتی در برابر زندانیان کمپها نشان داد که به او لقب «شبح زیبا» داده بودند. عنوان رسمیشان SS-Aufseherin چیزی مانند ناظر کمکی بود، یعنی رسما عضو SS نبودند اما کمک میکردند. سال ۱۹۴۴ که به اردوگاه رفت فقط ۲۲ سال داشت، اما انگار که تمام زندگیاش منتظر چنین لحظهای بود تا بتواند استعدادش را نشان دهد. مسئله صرفا زمان بود. با نزدیکتر شدن شکست آلمان، از کمپ فرار کرد، اما سال بعد دستگیر شد و به اعدام محکوم شد. میگویند خود زندانیان سابقی که زیر دستش بودند داوطلب اجرای حکم شدند. وقتی حکم اعدامش را شنیده بود، گفته بود: «زندگی لذتبخش است و چیزهای لذتبخش عمرشان کوتاه است.»
در تصویر اول که از لحظه اعدامش است، او را با طناب کوتاهی به دار آویزان کردهاند و کامیون زیر پایش را خالی کرده است، او تقریبا هنوز زنده است و در کنارش یکی دیگر از زنان افسر اردوگاه به نام اوا پارادیز Ewa Paradies در حال آمادهسازی برای اعدام است.
*تصویر نخست محتوای حساسیتبرانگیز دارد.
در تصویر اول که از لحظه اعدامش است، او را با طناب کوتاهی به دار آویزان کردهاند و کامیون زیر پایش را خالی کرده است، او تقریبا هنوز زنده است و در کنارش یکی دیگر از زنان افسر اردوگاه به نام اوا پارادیز Ewa Paradies در حال آمادهسازی برای اعدام است.
*تصویر نخست محتوای حساسیتبرانگیز دارد.
خاطرات سربازان شوروی در افغانستان را میخواندم، سرگردی میگفت: رفتیم گشت بزنیم، ناگهان نوری درخشید و از هوش رفتم. بعد که به هوش آمدم، احساس کردم در یک گودالم. شروع کردم به سینه خیز رفتن، شاید ۴۰ متر، اما همه از من جلو زدند. آمدم بشینم و خستگی در کنم، فهمیدم دیگر پا ندارم.
در شوروی مردم جک درخشانی داشتند که میگفت: بازرسین به تیمارستانی در مسکو میروند. گروهی از دیوانگان در مقابل تیمارستان به صف شده و ترانهای انقلابی را از ته دل میخوانند:
«آه، زندگی در یک کشور سوسیالیستی چه زیباست.»
بازرس رو به یکی از آنها که ترانه را نمیخواند میکند و میگوید:
پس تو چرا نمیخونی؟
طرف میگوید: اما من که دیوانه نیستم، من پرستارم.
«آه، زندگی در یک کشور سوسیالیستی چه زیباست.»
بازرس رو به یکی از آنها که ترانه را نمیخواند میکند و میگوید:
پس تو چرا نمیخونی؟
طرف میگوید: اما من که دیوانه نیستم، من پرستارم.
Mohammad Aleph
Photo
از نگر مائو و پیروانش، تجدیدنظرطلبی یا اصلاح به معنای انحراف از اصول مارکسیسم انقلابی بود چرا که اوضاع اصلا نمیتوانست در جامعه آرمانی آنها بد باشد که حالا کسی به فکر اصلاحش باشد. اعضای گارد سرخ، نوعی بسیج که متشکل از جوانانی با شور انقلابی شدید بودند و مستقیما از مائو، فرمان میگرفتند و آن صحنههای عجیبی که خصوصا در دوران «انقلاب فرهنگی» مائو (دهه ۶۰ میلادی) میبینید که عدهای در خیابانها بساط دادگاه به راه انداختهاند و کس و کسانی را تحقیر میکنند، کار آنها بود در این تصویر بخصوص، در حال تغییر نام خیابانی هستند که زمانی سفارت شوروی در آن قرار داشت به نام چیزی در مایههای «مرگ بر تجدیدنظرطلبی» یا خیابان «ضد تجدیدنظرطلبی/اصلاحات» هستند. گارد سرخ چنان با خشونت و خودسری اعمال قدرت میکرد که گاها تا بالاترین ردههای رهبری در قدرت هم از آنان وحشتی غریب داشتند.
آلمان شرقیها جک بامزهای داشتند که میگفت اشتازی یک مسابقه برای انتخاب بهترین جکها علیه کمونیسم برگزار کرده است. جایزه نفر اول چیست؟ ۱۵ تا ۲۰ سال.
Mohammad Aleph
Photo
سال ۱۹۶۶ در چنین روزهایی، گروهی از دانشآموزان پیرو خط مائو، در شور انقلابی حاصل از طرح «انقلاب فرهنگی» به یکی از اساتید خانمشان به نام بیان ژونگیون Bian Zhongyun حمله کرده و بنابه گفته برخی با چوبهای میخدار به جانش افتادند و او را کشتند. جرم این استاد این بود که در زمان اجرای مانور زلزله، تاکید نکرده بود که باید اول عکس مائو را از اتاق بیرون ببریم. این اعضای گارد سرخ مائو بودند. پیشترها نوشته بودم، این بسیج عمومی با چنان تندروی و سرخودی عمل میکرد که حتی مقامات رسمی حزب هم در مواردی از آنها میترسیدند. اما داستان رهبر این گروهی که به استادشان حمله کردند جالبتر است. سانگ بینبین Song Binbin دختر یکی از اعضای حزب (بعدها همین پدرش هم قربانی تصفیه حزبی شد) بود که دو هفته بعد از این ماجرا و در جریان گردهمایی انقلابی گاردهای سرخ، شخصا در میدان تیانآنمن بازوبند سرخی را به بازوی مائو بست. مائو هم به او افتخار داده و گفته بود که نام Binbin (به معنای لطیف/زیبا) را کنار بگذار و از اسم یائووو Yaowu (به معنای جنگی/خشن) استفاده کن. بعد از پایان انقلاب فرهنگی و مغضوب شدن پدرش، سانگ به آمریکا مهاجرت کرد (گفته میشود که فرستاده شد.) و در دانشگاه MIT مشغول به تحصیل شد و همانجا در آرامش خاطر به زندگی ادامه داد تا اینکه در سال ۲۰۲۴ در کنار خانوادهاش با خوبی و خوشی به مرگ آرامی از دنیا رفت. شخص او به گواهی برخی کسی نبود که ضربه نهایی را بر استاد زده بود، اما به عنوان سرکرده اعضا بیشک نقش مستقیم داشت.
Mohammad Aleph
سال ۱۹۶۶ در چنین روزهایی، گروهی از دانشآموزان پیرو خط مائو، در شور انقلابی حاصل از طرح «انقلاب فرهنگی» به یکی از اساتید خانمشان به نام بیان ژونگیون Bian Zhongyun حمله کرده و بنابه گفته برخی با چوبهای میخدار به جانش افتادند و او را کشتند. جرم این استاد…
در باب اینکه چه کسی ضربه آخر را به استاد زده است، روایتی وجود دارد که میگوید او دنگ رونگ Deng Rong کوچکترین دختر دنگ شیائوپینگ (رهبر قدرتمند حزب کمونیست چین بعد از مائو و به نوعی رهبر اصلاحات برای گذر از دوران سیاه او) بوده است.
بعضی چیزها، تاثیری در آدم میگذارند، در اون لحظه هم شاید ندانی این تاثیر رو روی تو گذاشتن، اما یک جایی، یک وقتی، مدتها بعد یکهو میبینی، آره مدام دارم به اون تاثیر فکر میکنم. نمیدونم دقیقا در پس ذهن کسی که این صحنه رو ساخت چی گذشته بود، اما حتما باید یک چیزی بوده باشه. آن صحنهای که استیو مک کوئین در پاپیون در ذهن خودش نزد یک هیئت ژوری طوری رفت تا از خودش دفاع کنه برای من همین تاثیر بود. این که باز هم بر بیگناهی خودش تاکید میکنه و میگه که اون، قاتل اون حرومزاده نیست. قاضی، یا حالا رییس هیت ژوری گفت که دقیقا درسته اما گناه تو این نیست. گناه تو بزرگترین گناهیه که هرکسی میتونه انجام بده. من تو رو محکوم میکنم به اینکه عمرت رو تلف کردی، زندگیات رو هدر دادی و از این حرفها. جوانتر که بودم هروقت مینشستم تا با خودم صادقانه حرف بزنم و دلیلی برای این ناکامی و اون بدبختی پیدا کنم، همیشه یک چیزی پیدا میکردم که یک چیزی مثلا یک مقصر بیرونی، یک چیزی که بتونم باهاش تقصیر رو از خودم بردارم و به گردن چیزی فرای امکان و توان خودم بندازم. چیزی که عذاب وجدانم رو باهاش کمتر کنم. چیزی که باهاش به خودم بگم که مرد، تو تلاشت رو کردی، اما در این مورد نشد یا آنجا از توانت خارج بود و اینها. اما واقعیت این است که هرچقدر هم که شرایط بیرونی مزخرف باشد، هرچقدر سخت باشد، هرچقدر دست و پایت را بندند، اما در نهایتش اگر عمری از من تلف شد، مقصر صرفا شخص من بودم. میتونستم جایی بیشتر تلاش کنم اما جرات نکردم. میشد بیشتر زور زد و کم نیاورد، اما نکردم. اما اگر تجربهای در این زندگی کسب کرده باشم که بخوام به کسی بگم اینه که پشیمانی در مورد گذشته اگر فقط پشیمانی خالی باشه و تغییری ایجاد نکنه به مفت نمیارزه. حتی اگر برای یک چیز کوچک هم بود، سعی کن امروزت با دیروزت تفاوتی به سمت بهتر بودن داشته باشه، تا منتهای تلاشت رو بکن. انسانی که در این مسیر شکل میگیره، یعنی کسی که مشتاقانه تقصیر رو بر گردن شرایط نمیندازه، مشتاقانه به خودش دروغ نمیگه، مشتاقانه فقط به دنبال کمتر کردن عذاب وجدانش نیست، هرچی که باشه و در هر شرایطی، حداقل انسان قابل احترامیه، در چشم دیگران هم مهم نیست، در چشم خودش.
کانگ چول هوان، از فراریان کره شمالی در آکواریومهای پیونگیانگش نوشته بود: «روزهای اول پس از فرار از کره شمالی با دیدن نایت کلابها، رقص مردان و زنان با هم، نوازش کردن زنان توسط مردان جلوی چشم سایر مردان و راحت مشروب خوردن آدمها، به خودم میگفتم مسئولان کره شمالی حق داشتند از تهاجم فرهنگی امپریالیستها به کشورهای کمونیستی نگران باشند. اما راستش را بخواهید آنچه باعث نگرانی من میشد، ترسم از یک زندگی شاد بود. یک عمر حزب کمونیست در ذهن ما فرو کرده بود که کار، نظم و فداکاری در راه حزب کمونیست و رهبر کبیرش مهمترین چیز در زندگی هر انسانی است.»
Forwarded from شرق وحشی
مصاحبه نیل فرگوسن درباره عملکرد خاویر میلی را در یوتوب شرق وحشی ببینید:
https://youtu.be/GxVni0OM9-w?si=EkiB_YvDDXKZr16i
اخیراً نیل فرگوسن، مورخ برجستۀ بریتانیایی، سفری به آرژانتین داشته تا دستاوردهای حدود دو سال ریاستجمهوری خاویر میلی لیبرال را ببیند و با او دیدار کند.
فرگوسن در این مصاحبه با تحلیلهای تاریخی و اقتصادی خود، دیدگاههای میلی را در پرتو تحولات سیاسی و اقتصادی امروز آمریکای لاتین بررسی میکند. نظر به اهمیت دیدگاههای نیل فرگوسن و ژرفاندیشی او و همینطور اهمیت خاویر میلی بهعنوان سیاستمداری آزادیخواه و عملکردش برای لیبرالها و لیبرتارینهای کل جهان، این مصاحبه را ترجمه کردم تا مخاطبان ایرانی از آن بهرهمند شوند.
این گفتوگو فرصتی است برای آشنایی عمیقتر با یکی از پرچمداران آزادی اقتصادی و سیاسی در منطقه و تأثیرات احتمالی ایدههای او بر آینده منطقه و جهان.
همچنین باید از محمدرضا مردانیان هم تشکر کنم که کنارم بود و پرسشهای مجری را با صدای او میشنوید.
ویدیو در یوتوب شرق وحشی:
https://youtu.be/GxVni0OM9-w?si=C37TnNApOawNUnV1
به شرق وحشی بپیوندید
تلگرام | یوتوب
https://youtu.be/GxVni0OM9-w?si=EkiB_YvDDXKZr16i
اخیراً نیل فرگوسن، مورخ برجستۀ بریتانیایی، سفری به آرژانتین داشته تا دستاوردهای حدود دو سال ریاستجمهوری خاویر میلی لیبرال را ببیند و با او دیدار کند.
فرگوسن در این مصاحبه با تحلیلهای تاریخی و اقتصادی خود، دیدگاههای میلی را در پرتو تحولات سیاسی و اقتصادی امروز آمریکای لاتین بررسی میکند. نظر به اهمیت دیدگاههای نیل فرگوسن و ژرفاندیشی او و همینطور اهمیت خاویر میلی بهعنوان سیاستمداری آزادیخواه و عملکردش برای لیبرالها و لیبرتارینهای کل جهان، این مصاحبه را ترجمه کردم تا مخاطبان ایرانی از آن بهرهمند شوند.
این گفتوگو فرصتی است برای آشنایی عمیقتر با یکی از پرچمداران آزادی اقتصادی و سیاسی در منطقه و تأثیرات احتمالی ایدههای او بر آینده منطقه و جهان.
همچنین باید از محمدرضا مردانیان هم تشکر کنم که کنارم بود و پرسشهای مجری را با صدای او میشنوید.
ویدیو در یوتوب شرق وحشی:
https://youtu.be/GxVni0OM9-w?si=C37TnNApOawNUnV1
به شرق وحشی بپیوندید
تلگرام | یوتوب
Mohammad Aleph
Photo
«نقاب اندوه» مجسمه بتنی ۱۵ متری بر بالای تپهای مشرف بر منطقه ماگادان (محل بدنامترین اردوگاههای کار اجباری حزب کمونیست شوروی) است که به یاد زندانیان اردوگاهها در سال ۱۹۹۶ ساخته و رونمایی شد. درون چشم راست مجسمه، نمایی از نوع معمول سلولهای زندان دوران استالین قرار دارد. طراح مجسمه یکی از هنرمندان روس مقیم آمریکا به نام ارنست ناییزوستنی Ernst Neizvestny بود. میگویند، روزی در دهه ۶۰، خروشچف در نمایشگاهی با تمسخر مجسمههای او گفته بود: اگر اون که تو ساختی یک زن باشه، خوب تو خودت احتمالا باید کونی باشی. حکمش هم که میدونی چیه، ده سال زندان.
Mohammad Aleph
Photo
سال ۱۹۴۱ در اردوگاه آشویتس، مسئولان اردوگاه به تلافی فرار یکی از زندانیان، ده نفر را انتخاب کردند تا به سلول گرسنگی بفرستند. یکی از آنها مردی لهستانی بود که شروع به گریه کردن برای زن و بچهاش کرد. کشیشی کاتولیک به نام ماکسیمیلیان کولبه Friar Maximilian Kolbe داوطلب شد تا به جای او به سلول فرستاده شود. هدف مسئولان اردوگاه این بود که با کشتن این ده نفر با گرسنگی دادن، درسی به دیگر زندانیان بدهند. بعد از دو هفته، تنها کسی از آن ده نفر که زنده ماند، همین کشیش بود. مسئولان خسته شده و او را از سلول درآوردند و با تزریق فنول به قلبش او را کشتند. فرانچیشک گایوونیتسک Franciszek Gajowniczek مردی که کولبه به جای او داوطلب مرگ شده بود از اردوگاه جان به در برد و تا ۱۹۹۵ یعنی ۹۴ سالگیاش زندگی کرد اما زن و فرزندانش در جنگ کشته شدند. زمانی گفته بود: تا زندهام وظیفه دارم از آن کشیش مقدس یاد کنم که جانش را داد تا من نجات یابم.