محمدِ عماد | Mind Matrix
فریمینگ و تشیگاهارا هیروشی - woman in the dunes (1964) بازنمایی اسطوره سیزیف در سینمای ژاپن ... @muhammad_emad
کمپوزیسیون و سایمون گادوین
و درماتورژی بینظیر امیلی برنز که بدون نقص، بافتِ مکبثِ شکسپیر رو تغییر داده و خدشهای به اثر وارد نکرده...
(National Theatre Live) - MACBETH (2024)
و درماتورژی بینظیر امیلی برنز که بدون نقص، بافتِ مکبثِ شکسپیر رو تغییر داده و خدشهای به اثر وارد نکرده...
(National Theatre Live) - MACBETH (2024)
@muhammad_emad
محمدِ عماد | Mind Matrix
کمپوزیسیون و سایمون گادوین و درماتورژی بینظیر امیلی برنز که بدون نقص، بافتِ مکبثِ شکسپیر رو تغییر داده و خدشهای به اثر وارد نکرده... (National Theatre Live) - MACBETH (2024) @muhammad_emad
اوج توانایی بازیگری رالف فاینز تو این نمایش کاملا مشخص میشه!
حقیقتا اجرای این شخصیت(مکبث) کار هر کسی نیست و فاینز با امضای منحصر بفرد خودش این شخصیت رو کاملا پرفکت به روی صحنه آورده.
حقیقتا اجرای این شخصیت(مکبث) کار هر کسی نیست و فاینز با امضای منحصر بفرد خودش این شخصیت رو کاملا پرفکت به روی صحنه آورده.
محمدِ عماد | Mind Matrix
کمپوزیسیون و سایمون گادوین و درماتورژی بینظیر امیلی برنز که بدون نقص، بافتِ مکبثِ شکسپیر رو تغییر داده و خدشهای به اثر وارد نکرده... (National Theatre Live) - MACBETH (2024) @muhammad_emad
با توجه به اینکه فعلا دو تا درخواست داشتم برای ارسال فایلش
جهت دسترسی به این تئاتر به پیوی من نباید مراجعه کنید!
به هارد اکسترنال من باید مراجعه فرمایید!
دو و نیم گیگه !
نمیشه آپلودش کرد ...
جهت دسترسی به این تئاتر به پیوی من نباید مراجعه کنید!
به هارد اکسترنال من باید مراجعه فرمایید!
دو و نیم گیگه !
نمیشه آپلودش کرد ...
محمدِ عماد | Mind Matrix
رقصی چنان میانه میدانم آرزوست ... پارکور، به مثابه ایستادگی @muhammad_emad
جنگ، بدنامترین، زشتترین و شومترین دستاورد بشر هست. اما انسان، در میان سایر گونههای زیستی از این خصوصیت متفاوت برخورداره که در بدترین شرایط هم برای خودش معنایی در محیط پیدا کنه.
در طول چند سال اخیر، خبرهایی گزینش شده از جنگ غزه رو در رسانه و فضای مجازی شنیدیم و دیدیم. بعضی از ما، برای مردم غزه صرفاً ناراحت شدیم، بعضی از ما وقتی نوزاد له شده زیر آوار ناشی از بمباران رو دیدیم، اشک ریختیم، و بعضی از ما حتی بیرحمانه گفتیم این جنگ حق مردم غزه هست!
نه من و نه شما، ذرهای از تجربه زیسته این مردمان رو هیچوقت درک نخواهیم کرد؛ و نزدیکترین درک ذهنی ما دیدنِ مشتی عکس و خبر از رسانه میلی و گزینشی خواهد بود.
روایت رو طولانی نکنم، از همه اینها که بگذریم، کارگردان خوش ذوق فلسطینی، عریب زعیطر، مستندی ساخته که با دیدنش جوری تکون خوردم که حتی نوشتن این واژهها هم برام دشوار بود.
مستند "یالا پارکور"، نقاب از چهره زشت و عفونتزدهی جنگ برمیداره و بدون هیچ بزک و ادیتی، زندگانی مردم جنگزده رو به تصویر میکشه، و در این میان، با روایت زندگی احمد، پارکور کارِ فلسطینی، معناسازیِ وارستهوار انسان رو به قاب دوربینش میاره.
دیدن این مستند، یکی از ماندگارترین تجربههای زندگی من بود.
داخل پرانتز :
( وقتی مستند رو دیدم به خانم زعیطر ایمیل زدم و حرفهایی که در دلم بود رو براش نوشتم، طبیعتا چون ساکن سوئیس بود به زبان انگلیسی آشنایی داشت و نوشتار من هم به همین زبان بود، اما در آخر این جمله رو به عربی براش نوشتم :
"أشتهي رقصةً في وسط الميدان، رقصةً يفنى فيها الوجود."
که ترجمه ضمنی این بیت از حضرت مولاناست :
رقصی چنان میانه میدانم آرزوست ... )
در طول چند سال اخیر، خبرهایی گزینش شده از جنگ غزه رو در رسانه و فضای مجازی شنیدیم و دیدیم. بعضی از ما، برای مردم غزه صرفاً ناراحت شدیم، بعضی از ما وقتی نوزاد له شده زیر آوار ناشی از بمباران رو دیدیم، اشک ریختیم، و بعضی از ما حتی بیرحمانه گفتیم این جنگ حق مردم غزه هست!
نه من و نه شما، ذرهای از تجربه زیسته این مردمان رو هیچوقت درک نخواهیم کرد؛ و نزدیکترین درک ذهنی ما دیدنِ مشتی عکس و خبر از رسانه میلی و گزینشی خواهد بود.
روایت رو طولانی نکنم، از همه اینها که بگذریم، کارگردان خوش ذوق فلسطینی، عریب زعیطر، مستندی ساخته که با دیدنش جوری تکون خوردم که حتی نوشتن این واژهها هم برام دشوار بود.
مستند "یالا پارکور"، نقاب از چهره زشت و عفونتزدهی جنگ برمیداره و بدون هیچ بزک و ادیتی، زندگانی مردم جنگزده رو به تصویر میکشه، و در این میان، با روایت زندگی احمد، پارکور کارِ فلسطینی، معناسازیِ وارستهوار انسان رو به قاب دوربینش میاره.
دیدن این مستند، یکی از ماندگارترین تجربههای زندگی من بود.
داخل پرانتز :
( وقتی مستند رو دیدم به خانم زعیطر ایمیل زدم و حرفهایی که در دلم بود رو براش نوشتم، طبیعتا چون ساکن سوئیس بود به زبان انگلیسی آشنایی داشت و نوشتار من هم به همین زبان بود، اما در آخر این جمله رو به عربی براش نوشتم :
"أشتهي رقصةً في وسط الميدان، رقصةً يفنى فيها الوجود."
که ترجمه ضمنی این بیت از حضرت مولاناست :
رقصی چنان میانه میدانم آرزوست ... )
@muhammad_emad
محمدِ عماد | Mind Matrix
Yalla Parkour 2024 | Trailer
این یکی رو اگه خواستید میتونید فایلشو در پی وی از من بگیرید 😊
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر نیچه در زمانه ما زیست میکرد احتمالاً زودتر دچار اسکیزوفرنی میشد با این وضعیت!
حالا باز این که خوبه، حداقل کل صفحاتش نوشته شده :«میو» و از فضای کاغذ استفاده کرده؛
یه سری کتاب هستند که در هر صفحه فقط یه جمله نوشته شده(جملات انگیزشی یا عاطفی) و فروش بالایی هم دارند.
داخل پرانتز :
(البته افرادی که مسئول چاپ این نوع کتابها هستند احمق نیستند، بلکه میدونند چجوری از حماقت احمقهایی که مخاطب این جور کالاها هستند، پول دربیارن!)
حالا باز این که خوبه، حداقل کل صفحاتش نوشته شده :«میو» و از فضای کاغذ استفاده کرده؛
یه سری کتاب هستند که در هر صفحه فقط یه جمله نوشته شده(جملات انگیزشی یا عاطفی) و فروش بالایی هم دارند.
داخل پرانتز :
(البته افرادی که مسئول چاپ این نوع کتابها هستند احمق نیستند، بلکه میدونند چجوری از حماقت احمقهایی که مخاطب این جور کالاها هستند، پول دربیارن!)
@muhammad_emad
Forwarded from خواندنی نیست
نوشته بود «مگه آدم میتونه تو رو یادش بره؟!»
نوشتم ساده تر از اون چیزی که فکرشو بکنی
عاشقا و حامیا زود فراموش میشن، جاشونو میدن به آویزونا و عوضیا ؛)…
نوشتم ساده تر از اون چیزی که فکرشو بکنی
عاشقا و حامیا زود فراموش میشن، جاشونو میدن به آویزونا و عوضیا ؛)…
Romance in F Minor, Op. 11
Dvořák
دقیقا در لحظاتی که احوالاتم مساعد نیست، خیلی رندوم این اثر دورژاک رو میشنوم و سنگینی لحظات دوبرابر میشه...
اگه بخوام توضیح بدم دورژاک اینجا با هارمونی چه بازیهایی کرده باید یه پونزده خطی بنویسم که در این مقال نگنجد.
ولی چیزی که جالبه و اگه قطعه رو کامل گوش بدین متوجهش میشین، چرخش احساسی ملودی بین غم و شادیه که بخاطر نبوغ دورژاک در استفاده از کوردهای ماژور در کنار کوردهای مینور هست.
خلاصه اگه براتون گوشنوازه، لذت ببرید ...
اگه بخوام توضیح بدم دورژاک اینجا با هارمونی چه بازیهایی کرده باید یه پونزده خطی بنویسم که در این مقال نگنجد.
ولی چیزی که جالبه و اگه قطعه رو کامل گوش بدین متوجهش میشین، چرخش احساسی ملودی بین غم و شادیه که بخاطر نبوغ دورژاک در استفاده از کوردهای ماژور در کنار کوردهای مینور هست.
خلاصه اگه براتون گوشنوازه، لذت ببرید ...
@muhammad_emad
- اون سبزهزار پایین دره رو میبینی ؟ اونجا جوونیِ من گذشت، دود شد رفت هوا! شد یه خروار خاطره، یه مشت قصه، یه منظره پر از یادگاری که دیگه فقط میشه نگاهش کرد ...
@muhammad_emad
دنیا گرده! و گاها این گرد بودن جوری خودشو نشون میده که من ذهنم هنگ میکنه! نمونهاش اتفاق امروز:
دوستان نزدیک بنده در جریان هستند که مادر عزیزتر از جانِ من، خواننده رسمی رادیو (قبل از انقلاب) بودن. مامان چندین اثر دارن که در اون استاد عزیزی به نام عارف ابراهیمپور ویولن اثر رو به نحو احسن نواختند.
پنج سال پیش که یک کلکسیون دار معروف در حوزه موسیقی ایرانی صفحات مادر رو تبدیل کردن از ما جویای احوال این استاد عزیز شدن و مادر هم بسیار مشتاق بود که با ایشون حرف بزنه و تجدید خاطرهای داشته باشن...
اما ما هرچی گشتیم اثری از استاد عارف نبود که نبود .
دیشب به صورت اتفاقی با دوست عزیزی آشنا شدم که از قضای روزگار مشغول به تحصیل در رشته روانشناسی بودن و وقتی باب صحبت از موسیقی باز شد، بحث موروثی بودن هنر در خاندان ما شد و من آثار مادرم رو براشون ارسال کردم و خیلی اتفاقی متوجه شدم این رفیق عزیزتر از جان با استاد عارف در ارتباط هستند و امشب قراره با این استاد عزیز حرف بزنیم.
دنیا همینقدر گرده ...
دوستان نزدیک بنده در جریان هستند که مادر عزیزتر از جانِ من، خواننده رسمی رادیو (قبل از انقلاب) بودن. مامان چندین اثر دارن که در اون استاد عزیزی به نام عارف ابراهیمپور ویولن اثر رو به نحو احسن نواختند.
پنج سال پیش که یک کلکسیون دار معروف در حوزه موسیقی ایرانی صفحات مادر رو تبدیل کردن از ما جویای احوال این استاد عزیز شدن و مادر هم بسیار مشتاق بود که با ایشون حرف بزنه و تجدید خاطرهای داشته باشن...
اما ما هرچی گشتیم اثری از استاد عارف نبود که نبود .
دیشب به صورت اتفاقی با دوست عزیزی آشنا شدم که از قضای روزگار مشغول به تحصیل در رشته روانشناسی بودن و وقتی باب صحبت از موسیقی باز شد، بحث موروثی بودن هنر در خاندان ما شد و من آثار مادرم رو براشون ارسال کردم و خیلی اتفاقی متوجه شدم این رفیق عزیزتر از جان با استاد عارف در ارتباط هستند و امشب قراره با این استاد عزیز حرف بزنیم.
دنیا همینقدر گرده ...
@muhammad_emad
مسافر ساحل
@mopo12ta
با اینکه من مخاطب این نوع موسیقی نیستم، ولی بهانهای شد تا صدای مادرم رو در این چنل آپلود کنم...
اهنگساز این اثر زندهیاد صمد نوریان هستند.
نی نوازی از زندهیاد حسن کسایی
و ویولن، استاد عارف ابراهیمپور
اهنگساز این اثر زندهیاد صمد نوریان هستند.
نی نوازی از زندهیاد حسن کسایی
و ویولن، استاد عارف ابراهیمپور
@muhammad_emad
Forwarded from Brain&AI
به عنوان تجربه میگم:
دانشگاه خوب بهتر از رشتهی خوبه.
تو دانشگاه خوب راهت رو پیدا میکنی،
تو دانشگاه بد راهت رو گم میکنی.
@NeuralComputations
دانشگاه خوب بهتر از رشتهی خوبه.
تو دانشگاه خوب راهت رو پیدا میکنی،
تو دانشگاه بد راهت رو گم میکنی.
@NeuralComputations
الهه حسین نژاد رو به قتل رسوندن!
بمیرم برات دختر که قربانی فقر این جامعه شدی ...
بمیرم برات فقط
حالم بده و هیچی الان آرومم نمیکنه
بمیرم برات دختر که قربانی فقر این جامعه شدی ...
بمیرم برات فقط
حالم بده و هیچی الان آرومم نمیکنه
انسان یه قابلیت عجیبی داره به اسم «خوگیری» ! شما به عنوان «عادت» ازش یاد میکنید و تو ضربالمثل معروف : بزرگ میشی یادت میره ، به عنوان فراموشی ازش یاد میشه.
برای خوگیری، تبیین های قابل توجهی شده که گاها ربطش هم میدن به مکانیزم تکاملی بشر.
هرچی که هست، اگر این خوگیری وجود نداشت، خیلی از ما تحمل زیستن در این دنیا رو نداشتیم. از توجه ارادی به محرکهای آزارنده مثل صدای بوق ماشین گرفته تا همون چیزایی که قرار بود بزرگ شیم و یادمون بره، و اگه نمیرفت ، و اگه عادت نمیکردیم، و اگه بهشون خو نمیگرفتیم یقیناً به مرحله جنون میرسیدیم..
اما لحظاتی هست که حادثهای این خوگیری رو در جا خنثی میکنه. و یهو میبینیم ما در یک عالم تماما کرسیشعر گیر کردیم!
اجازه بدین شأن کلام رو رعایت نکنم، چون واقعاً مود این رو ندارم که به ادب پایبند باشم، کرسی آکادمیک داشتن هم به درک!
بزارید اینجوری بگم:
بعضی جاها متوجه میشیم که در چه جهان کسشری گیر کردیم و خبر نداریم! جهانی مطلقا سیاه و عفونتزده که ما انسانها مثل ربات تولید معنا، مدام زور میزنیم معنا بسازیم ازش ...
و ناگهان وقتی عادت کردیم به این معناسازی، وقتی خوگیری اتفاق افتاده، یهو یه حادثه بیدارمون میکنه.
قتل الهه حسیننژاد واقعه عجیبی نیست، روزمرگی یک کشور جبرزده در خاورمیانه س. هر ماه صدها الهه دارن کشته میشن، نه فقط در ایران، بلکه در جهان و چه تلخ که فراوانی بیشتری در خاورمیانه داره این نوع حادثه.
ما عادت کردیم، ما خو گرفتیم به اینکه جهان زشت رو نبینیم و برای خودمون معنا بسازیم.
حتی من هم امروز لحظهای بیدار شدم و از فردا دوباره برمیگردم به عادت قبلی خودم که عبارت است از : زنده ماندن یک جوان ایرانی به امید مهاجرت و فرار از ایران.
ولی امروز که بیدار شدم نگاه میکنم، میبینم دختری قربانی فقر اقتصادی شد ، میبینم دونده بینالمللی ایرانی قربانی فقر جنسی تحمیل شده از جامعه خودش شد و خودشو کشت، میبینم که مادری به دلیل فقر، به زندگی خودش و دخترش پایان داد. و میفهمم که به قول ایوب خان نادری، انسان موجودی به غایت کسشره چرا که در روند تکامل واجد ویژگی بهغایت کارکردی«خوگیری» شده ...
منِ محمدِ عماد هم که خطوط بالا رو نوشتم ، این چند ساعت رو در خلسه حقیقت به سوگ میشینم اما از فردا برمیگردم به حالت دیفالت قبلی، از کتابهایی که خوندم براتون میگم، از موسیقی حرف میزنم، از سینما صحبت میکنم و از دغدغههای علوم شناختی حرف میزنم، و یادم میره الهه حسیننژاد کی بود.
حتی بلکه به جای اینکه به مظلومیت الهه و هزاران الهه دیگر فکر کنم، به عشق سابقم فکر میکنم و در فرومهای دوستیابی عاجزانه به دنبال جایگزین کسی میگردم که جایگزینی نداره و یک انسان معمولی و خوگرفته مثل خودمه، و به جای آه کشیدن برای الهههای سرزمینم، برای کسی آه میکشم که نقشی تو بهبود این جهان غبارالوده نداره، و اخر شب هم موزیک خودمو گوش میکنم و آماده میشم برای فردایی که یک سری روزمرگی براش تعریف شده. چرا که محکومم به عادت، چرا که محکومم به تکرار، و چرا که به عنوان یک انسان از ویژگی تکاملیای به اسم خوگیری بهرهمند شدم .
ارادتمند
محمدِ عماد
چیزی برای پانویس گفتن هم ندارم...
برای خوگیری، تبیین های قابل توجهی شده که گاها ربطش هم میدن به مکانیزم تکاملی بشر.
هرچی که هست، اگر این خوگیری وجود نداشت، خیلی از ما تحمل زیستن در این دنیا رو نداشتیم. از توجه ارادی به محرکهای آزارنده مثل صدای بوق ماشین گرفته تا همون چیزایی که قرار بود بزرگ شیم و یادمون بره، و اگه نمیرفت ، و اگه عادت نمیکردیم، و اگه بهشون خو نمیگرفتیم یقیناً به مرحله جنون میرسیدیم..
اما لحظاتی هست که حادثهای این خوگیری رو در جا خنثی میکنه. و یهو میبینیم ما در یک عالم تماما کرسیشعر گیر کردیم!
اجازه بدین شأن کلام رو رعایت نکنم، چون واقعاً مود این رو ندارم که به ادب پایبند باشم، کرسی آکادمیک داشتن هم به درک!
بزارید اینجوری بگم:
بعضی جاها متوجه میشیم که در چه جهان کسشری گیر کردیم و خبر نداریم! جهانی مطلقا سیاه و عفونتزده که ما انسانها مثل ربات تولید معنا، مدام زور میزنیم معنا بسازیم ازش ...
و ناگهان وقتی عادت کردیم به این معناسازی، وقتی خوگیری اتفاق افتاده، یهو یه حادثه بیدارمون میکنه.
قتل الهه حسیننژاد واقعه عجیبی نیست، روزمرگی یک کشور جبرزده در خاورمیانه س. هر ماه صدها الهه دارن کشته میشن، نه فقط در ایران، بلکه در جهان و چه تلخ که فراوانی بیشتری در خاورمیانه داره این نوع حادثه.
ما عادت کردیم، ما خو گرفتیم به اینکه جهان زشت رو نبینیم و برای خودمون معنا بسازیم.
حتی من هم امروز لحظهای بیدار شدم و از فردا دوباره برمیگردم به عادت قبلی خودم که عبارت است از : زنده ماندن یک جوان ایرانی به امید مهاجرت و فرار از ایران.
ولی امروز که بیدار شدم نگاه میکنم، میبینم دختری قربانی فقر اقتصادی شد ، میبینم دونده بینالمللی ایرانی قربانی فقر جنسی تحمیل شده از جامعه خودش شد و خودشو کشت، میبینم که مادری به دلیل فقر، به زندگی خودش و دخترش پایان داد. و میفهمم که به قول ایوب خان نادری، انسان موجودی به غایت کسشره چرا که در روند تکامل واجد ویژگی بهغایت کارکردی«خوگیری» شده ...
منِ محمدِ عماد هم که خطوط بالا رو نوشتم ، این چند ساعت رو در خلسه حقیقت به سوگ میشینم اما از فردا برمیگردم به حالت دیفالت قبلی، از کتابهایی که خوندم براتون میگم، از موسیقی حرف میزنم، از سینما صحبت میکنم و از دغدغههای علوم شناختی حرف میزنم، و یادم میره الهه حسیننژاد کی بود.
حتی بلکه به جای اینکه به مظلومیت الهه و هزاران الهه دیگر فکر کنم، به عشق سابقم فکر میکنم و در فرومهای دوستیابی عاجزانه به دنبال جایگزین کسی میگردم که جایگزینی نداره و یک انسان معمولی و خوگرفته مثل خودمه، و به جای آه کشیدن برای الهههای سرزمینم، برای کسی آه میکشم که نقشی تو بهبود این جهان غبارالوده نداره، و اخر شب هم موزیک خودمو گوش میکنم و آماده میشم برای فردایی که یک سری روزمرگی براش تعریف شده. چرا که محکومم به عادت، چرا که محکومم به تکرار، و چرا که به عنوان یک انسان از ویژگی تکاملیای به اسم خوگیری بهرهمند شدم .
ارادتمند
محمدِ عماد
چیزی برای پانویس گفتن هم ندارم...
@muhammad_emad
و ایوب صبر کرد ...
چرا که این اندیشه جسور به ذهنش رسوخ کرده بود که قادر متعال، حکمی بر صبر او دارد. پس به روزه سکوت نشست و در اندیشه صبر به سر برد. اما این اندیشه وی را سرانجام نرساند، چرا که ایوب «توهم» صبر در سر داشت.
صد سال گذشت و دیگر ایوب را تابِِ این توهم نماند. سحرگاه آغازینِ سدهی دوم برخاست، چارپایان را زین کرد، اهل خانه را وداع گفت و به کوه سینا رفت تا از خدا جوابی بطلبد.
و ایوب برای جواب صبر کرد ...
این بار توهمی درکار نبود، بلکه انتظار بود، انتظاری برای درک معنای صبر.
یک قرن گذشت و در پایان سده دوم ایوب دیگر از انتظار به ستوه آمده بود، روحش دیگر قادر به اعتلا نبود. پس مسیر برگشت از سینا را زیبنده خود دانست و راه منزل پیش گرفت.
هنگامی که به کاشانه برگشت، ویرانه دید و رفتگان بیشمار، به ستوه آمد و فریاد زد، فریادی که طنینش تا ورای کوه سینا سفر کرد.
و اینگونه بود که در بامداد آغازین سدهی سوم ، قادر متعال که فریاد ایوب را شنیده بود، شیطان را به سمت ایوب روانه کرد.
ایوب و شیطان، یک قرن با هم به صحبت نشستند، هیچکس نفهمید که این دو چه گفتند اما آن کلمات هر چه بودند، نتیجهای شگرف درپیداشتند :
چرا که ایوب دیگر صبر نکرد ...
ایوب همسری اختیار کرد، و از آن همسر فرزندی زاده شد، و از آن فرزند، فرزندان دیگری نسل در نسل زاییده شدند تا داستان ایوب را سینه به سینه نقل کنند، گرچه افسوس که هیچ کس نفهمید شیطان و ایوب چه گفتند و چه در سر داشتند ...
✍ محمد عماد
چرا که این اندیشه جسور به ذهنش رسوخ کرده بود که قادر متعال، حکمی بر صبر او دارد. پس به روزه سکوت نشست و در اندیشه صبر به سر برد. اما این اندیشه وی را سرانجام نرساند، چرا که ایوب «توهم» صبر در سر داشت.
صد سال گذشت و دیگر ایوب را تابِِ این توهم نماند. سحرگاه آغازینِ سدهی دوم برخاست، چارپایان را زین کرد، اهل خانه را وداع گفت و به کوه سینا رفت تا از خدا جوابی بطلبد.
و ایوب برای جواب صبر کرد ...
این بار توهمی درکار نبود، بلکه انتظار بود، انتظاری برای درک معنای صبر.
یک قرن گذشت و در پایان سده دوم ایوب دیگر از انتظار به ستوه آمده بود، روحش دیگر قادر به اعتلا نبود. پس مسیر برگشت از سینا را زیبنده خود دانست و راه منزل پیش گرفت.
هنگامی که به کاشانه برگشت، ویرانه دید و رفتگان بیشمار، به ستوه آمد و فریاد زد، فریادی که طنینش تا ورای کوه سینا سفر کرد.
و اینگونه بود که در بامداد آغازین سدهی سوم ، قادر متعال که فریاد ایوب را شنیده بود، شیطان را به سمت ایوب روانه کرد.
ایوب و شیطان، یک قرن با هم به صحبت نشستند، هیچکس نفهمید که این دو چه گفتند اما آن کلمات هر چه بودند، نتیجهای شگرف درپیداشتند :
چرا که ایوب دیگر صبر نکرد ...
ایوب همسری اختیار کرد، و از آن همسر فرزندی زاده شد، و از آن فرزند، فرزندان دیگری نسل در نسل زاییده شدند تا داستان ایوب را سینه به سینه نقل کنند، گرچه افسوس که هیچ کس نفهمید شیطان و ایوب چه گفتند و چه در سر داشتند ...
✍ محمد عماد
@muhammad_emad
محمدِ عماد | Mind Matrix
و ایوب صبر کرد ... چرا که این اندیشه جسور به ذهنش رسوخ کرده بود که قادر متعال، حکمی بر صبر او دارد. پس به روزه سکوت نشست و در اندیشه صبر به سر برد. اما این اندیشه وی را سرانجام نرساند، چرا که ایوب «توهم» صبر در سر داشت. صد سال گذشت و دیگر ایوب را تابِِ این…
نمیدونم چرا ولی مادامی که این پارهخطها رو مینوشتم این سکانس از شاهکار برگمن (seventh seal) توی مغزم تداعی میشد؛ گرچه در این فیلم شخصیت شوالیه با فرشته مرگ شطرنج بازی میکنه و اثری از شیطان وجود نداره، اما قرابت عجیبی بین مفهوم ذهنی من از مکالمه ایوب و شیطان با این سکانس شکل گرفت.
یه روزی این اثر برگمان رو دوباره به تماشا میشینم و از فریم های زیبای برگمانی براتون عکس میزارم.
یه روزی این اثر برگمان رو دوباره به تماشا میشینم و از فریم های زیبای برگمانی براتون عکس میزارم.