کافیه تصمیم بگیرم کمتر غذا بخورم، بیشتر از همیشه گرسنه میشم. این قضیه ناراحتم میکنه. کاش بدنم یاد بگیره، یاد بگیره وقتی میگم رژیم یعنی رژیم؛ نه که بزنه مرحله سیر شدن رو کلا از برنامه حذف کنه.
دلم میخواد ساعتها بشینم رو جدول. از وقتی خورشید دم رفتن هست بشینم تا وقتی که ماه جاشو تو آسمون پر کنه. بشینم و نگاه کنم به آدما، آدمهایی رو که رفتن عین خیالشان نیست. نور خورشید دم غروب، نوازشگره روحه، مگه نه؟ داستان کوتاهی از زندگی رهگذرها بشنوم، جملهها و حرفهاشون رو مثل پازل کنار هم بچینم؛ اگر راه داشت میگفتم، یعنی اگر میشد، میخواستم بروم توی کالبدشون. تو همون لحظههایی که دارن به یجا نگا میکنن اما یجای دیگه سِیر میکنن. بودن ماه تو آسمون با لطف خورشید به یه اندازه نیست. همهچی تیره تره و آدما کدر تر. لحظه آخر هم موقع بلند شدن، بطری شیرکاکائو و پاکت کیکمو بندازم گوشه کولهام و از رو جدولا به سمت خونه برم و تو مسیر تیکه پازلای شنیده و دیدهم رو مرور کنم.
فاصلهی چیزی که هستم با چیزی که میخوام باشم، زیاده. ولی خب یهو که نمیشه تو همهچی عالی شد، همهچیو یادگرفت. زمان میبره. تلاش میخواد. پشتکار میخواد. امیدوارم به اندازه کافی از هرکدوم داشته باشم؛ که یه روز نگاه بندازم به خودم، یه ابرو بندازم بالا و بگم ببین تونستی، دمت گرم.
عکسا حرف نمیزنن ولی چشارو بغل میکنن، حس لحظههارو منتقل میکنن و اینجوری همه توجههارو به سمت خودشون جلب میکنن. عکسها خیلی باارزشاند.
نشستم رو جدول، به بهونه بستن بند کفشم. گوشم تیز بود به عبور و مرور ماشینا که یهو، یه پسر موتور سوار داد زد “غصه نخور، برمیگرده”.
نمیدونم کی و چی قراره برگرده؛ ولی کاش حق با اون باشه، زودتر برگرده.
نمیدونم کی و چی قراره برگرده؛ ولی کاش حق با اون باشه، زودتر برگرده.
برای فردا ناهار مهمون دعوت کردم، نیمساعتِ مامان بابا دارن کارای خونه رو تقسیم میکنن. هنوزم به توافق نرسیدن. جالب اینجاس که همه رو من و بابا گردن گرفتیم؛ بعد مامان داره غر میزنه که پس من چی؟
این بحث خیلی داره عجیب میشه.
این بحث خیلی داره عجیب میشه.