من میخواستم همه چیز واقعی باشد، از صمیم قلب. بدون تظاهر. اما اینقدر نقاب زده بود و وانمود کرده بود که دیگر نمیدانست واقعی بودن چگونهاست، بلدش نبود.
کاش یکی میومد بغلم میکرد، موهامو شونه میکرد. حالا بغل هم در کار نبود عیبی نداشت ولی موهام واقعا شونه میخواد.
یه شبهاییام میدونم باید بخوابم، خوابم هم میاد. یعنی کافیه چشمام رو روی هم بذارم تا خوابم ببره ولی نمیخوابم. نمیدونم دقیقا چرا، یک جورایی چاشنی ترس کنارشه. ترس از اینکه یک اتفاق، یک پیام، یک حرف یا چیز مهم رو از دست بدم. شاید هم هرگز خبری نشه. شاید آفتاب هم طلوع کنه و باز هیچی باشه و هیچی. اما آدمیزادی که منتظره اینارو نمیفهمه،فقط منتظره. حتی آدمی مثل من که نمیدونه منتظر چیه.
میدونم خبری نیست اما اگر بود، اگر تو راه بود و به پست شما خورد بهش بگید اول شبها سراغم بیاد. برای تا صبح بیدار و منتظر موندن زیادی خستهام.
یه سری روابط هم اینجوریه که میخوای عکس بگیری ثبتش کنی. قابش کنی، مبادا بپره، خش برداره. مبادا فراموش شه یا حتی کمرنگ شه.