وضعیت روحیم اینجوریه که دارم برای پسر بچهای که به زور بهش امپول زدن اشک میریزم.
راس و دوسدخترش گربه مشترک داشتن. به دوسپسر آیندم بگید باید گربه داشته باشیم. کاتم کردیم بچم میمونه پیش خودم.
خدانگهدار.
خدانگهدار.
قرص و شربتامو که میبینم میخوام عق بزنم. حس میکنم تموم وجودم پر از قرص و شربته.
دوتا کتاب خوشم اومده بود میخواستم بخرم و دیروز جفتش رو همزمان دست دوتا مشتری مختلف دیدم. الان یادم افتاد و دوباره بابتش ناراحت شدم.
Forwarded from "•Sunflower" (Nazi𓃱)
رفته بودم خودکشی کنم
توت چیدم آوردم به جاش...
یک توت ما رو نجات داد آقا.
توت چیدم آوردم به جاش...
یک توت ما رو نجات داد آقا.