دلم برای تموم بغلهایی که تجربه کردهام تنگ شده. کاش یک نسخهی کپی شده برای مواقع ضروری تو جیبم داشتم.
Offhand
من در واقع یک نسخ بغل هستم که گهگداری هم شبیه انسانهای معمولیه.
الانم از همیشه نسختره.
نیم ساعتی میشه که دارم میگم مامان بیا موهام رو کوتاه کنیم. احتمالا من بخشی از دیوار یا یک روح سرگردان هستم وگرنه تا الان باید جوابی میگرفتم. حتی شده یک نه!
یک نفر اینجا هست میدونم قبلن هم جای دیگهای اکانتش رو دیده بودم. کاش اشنا شیم باهم.
نمیتونم کتابمو بخونم. این زنهایی که روبروم نشستن نه تنها خودشون ساکت نمیشن بلکه مدام تو گوشیهاشون فیلم نشون میدن. عیبی نداره، اره عیبی نداره اما من عصبانیام. صبرم تموم شده و دلم نمیخواد اینجا باشم. متاسفم اما کاش خفه شن.
دلم برای پیرمردهایی که تو مترو میبینم که دارند میدوند میسوزد. سالها از عمرشان رفته اما هنوز دارند میدوند. من اگر پیر شوم دیگر عجله نمیکنم، حتی حالا که جوان هستم هم عجله نمیکنم. عجله برای چه؟ رسیدن به چی؟ کجا؟
قیافه ندارم. اعصاب و حوصله ندارم. پول ندارم. اخلاق؟ اخلاقهم ندارم. آنوقت میخواهم دیگران دوستم هم بدارند. گویا از مردمان توقع دارم هیچ را دوست بدارند و به آن عشق بورزند.