نمیتونم کتابمو بخونم. این زنهایی که روبروم نشستن نه تنها خودشون ساکت نمیشن بلکه مدام تو گوشیهاشون فیلم نشون میدن. عیبی نداره، اره عیبی نداره اما من عصبانیام. صبرم تموم شده و دلم نمیخواد اینجا باشم. متاسفم اما کاش خفه شن.
دلم برای پیرمردهایی که تو مترو میبینم که دارند میدوند میسوزد. سالها از عمرشان رفته اما هنوز دارند میدوند. من اگر پیر شوم دیگر عجله نمیکنم، حتی حالا که جوان هستم هم عجله نمیکنم. عجله برای چه؟ رسیدن به چی؟ کجا؟
قیافه ندارم. اعصاب و حوصله ندارم. پول ندارم. اخلاق؟ اخلاقهم ندارم. آنوقت میخواهم دیگران دوستم هم بدارند. گویا از مردمان توقع دارم هیچ را دوست بدارند و به آن عشق بورزند.
برام سوال بود که میشه اموزشگاه اومدنی هم بدون شال بود یا نه. متاسفم ولی جواب خیر بود.
وضعیت یه جوریه که حتی اگه وسط روز بارون بیاد، بعدش آفتاب بزنه و آسمون یه رنگینکمون قشنگ داشته باشه، همه میشینیم یه گوشه و اشک میریزیم.
بابا ادمینی که حتی شمارهش رو ندارید، چرا میاید عکسش رو پخش میکنید؟ شاید نت نداره. شاید گوشیش شکسته، شاید هزارتا اتفاق دیگه. فورا عکسشو نذارید به عنوان گمشده، ناپدید شده. همون عکس و همون حرف میشه بهونه. میشه دلیل که این آدم کاری کرده که این جوری پیگیرشید. براش خطرناکه الکی الکی. از چهارتا دوست و آشناش پیگیر شید. از یکی که میتونه بره دم خونهش بپرسید. در غیر این صورت شما اونقدر نزدیک نیستید بهش که بگید گمشده!